عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: هر کس حسین را دوست بدارد، خداوند دوستدار اوست. بحارالأنوار، ج43، ص261

صداي پاي کودکي

صداي پاي کودکي
پنج شنبه 5 اسفند 1389  11:03 ق.ظ


گفتگو با استا عزت الله انتظامي
شرح زندگي به خود زندگي مي ماند..
از کودکي آغاز مي شود
... و تا پايان عمر نيز آن را في البداه اجرا کرد.کمتر هم فرصتي پيش مي آيد که بايستيم و به گذشته نگاه کنيم. ايت که چه بوده ايم، چه کرده ايم، چه گفته ايم و ... فرصتي هم براي تکرار و تصحيح که اصلا نيست.
کتاب خاطرات عزت الله انتظامي را همچنان ورق مي زنم. گويي خاطراتم از قاب عکس خاطره ها بيرون آمده، دستم را گرفته و مرا با خود به گذشته هاي دور مي برد، با همان صلابت و مهرباني، با همان جاذبه نگاه و با همان لوتي گري هاي جوانمردانه . مرامش که هميشه عاشق آن بودم. کتاب زندگينامه اش را وزق مي زنم، گويي صفحه هاي زندگي 85 ساله او ورق مي خورد. از خوشي غرق شده ام در اين سناريوي زيبا... تمام سناريوي فيلم زندگي او خلاصه مي شود در همان چيزي که هنور هم سرشار از آن است:
«من هميشه معتقد بودم که راي موفقيت در يک کار بايد عاشق آن  کار بود، فقط عشق و عشق و عشق... اگر عاشق شدي بقيه چيزها درست مي شود».
عزت الله انتظامي همان قاب عکس دوست داشتني خاطره هاي خوش خيلي از ما است، همان که مي تواند بيننده را ساعت ها محو تماشاي قاب شيشه اي کند يا او را در پرده سينما غرق کند، عشق و شور و تفکر را تدريس کند. درنهايت تحسين هر بيننده را را برانگيزد همان که هر چند سال ها است به او دکتراي افتخاري داده اند، همچنان مي گويد که من همان عزتم، عزت بچه سنگلج نه دکتر و نه چيز ديگر که مي گويند.
اين شرح زندگي بازيگري است که دوست داشت فيلسوف باشد. استاد، فيلسوف مهرياني است اين را مي تواني از بغض هاي گاه به گاه او بفهمي. هنوز وقتي که بعد از 85 سال زندگي، با مادرش مي افتد، زماني که براي اولين شب، پيش پرده نمايش خانه بود و از خوشي و مستي اين موفقيت تا پاسي از شب در خيابانها دويده بودو به خانه که برگشته بود، مادرش دلواپس و نگران چشم دوخته به انتهاي کوچه منتظر آمدنش ايستاده بود، بغض مي کند و اشک در چشمان همچنان با صلابتش مي لرزد، تازه عمق مهرباني و لطافت روح هنمندانه اش را در مي يابي.
و عمق احترام  قلبي ات به او وقتي بيشتر مي شود که مي بيني بازيگر قدر قدرت سينماي ايران که همين چندي پيش مراسم تقدير از او در مقر اصلي يونسکو برگزار شد، هنوز خود را همان عزت بچه سنگلج مي دانمد، نه غرق شده در نام و عنوان و شهرت، احساس مي کني بيشتر دوستش داري، کتاب زندگي او را باز هم ورق مي زني...
«وقتي به تفاوت کارم از «گاو» تا اجاره نشين ها» که بيست سال بعد نگاه مي کنم، کوله بار تجربه ها و آموزش هار ا مي بينم و لذت مي برم و نياز به يادگيري را هر چه بيشتر حس مي کنم. اگر انسان تا آخر عمر روحيه طلبگي داشته باشد هيچ گاه پير نمي شود».
و راست مي گفت. وقتي وارد اتاق بازيگر در ساختمان زيبا و با شکوه موزه سينما شدم، گويي از دالان زمان گذشته ام و اينجا تالار آيينه ناصرالدين شاه است، با اين تفاوت که اين بار صورت مرد با صلابت نقش ناصرالدين شاه، قاب گرفته شده در تارهاي سپيد محو و چشم دوخته به صفحه مانيتور کامپيوتر. وقتي ما را ديد از منشي خواست بقيه برنامه را بعد به او ياد دهد، با همان روحيه و اشتياق و حالي که از آن مي گفت... «احساس مي کنم هنوز طلبه ام و باي خيلي چيزها ياد بگيرم».
... نشسته ام رو به رو عزت الله انتظامي، نام آشنا و شخصيت دوست داشتني سينماي ايران. نقش هايش مثل پرده سينما از جلوي چشمانم مي گذرند.: «گاو، اجاره نشين ها، ناصرالدين شاه، کمال الملک، هزاردستان» هر کدام زيباتر و تأثير گذارتر از ديگري. ماحصل هماني که خودش مي گفت: «من هميشه معتقد بودم که براي موفقيت در يک کار بايد عاشق آن کار بود، فقط عشق و عشق و عشق. اگر عاشق شدي بقيه چيزها درست مي شود».
با مرد فرهيخته سينماي ايران، حرکت کرديم؛ از دوران کودکي، از آن زماني که آقاي بازيگر 5-6 ساله، شيفته نمايش هاي روحوضي مي شود؛ سياه بازي و به قول خودش مطرب روحوضي، هماني که اورا از همان ابتدا با وجود مخالفت شديد خانواده عاشق بازيگري کرد و بعد تئاتر و بعد آقاي بازيگر پاگذاشت روي صحنه تئاتر. چند سالي سختي؛ مشقت و کار براي آموختن در هانفر آلمان وبعد در کمال ناباوري بقيه، با وجود داشتن سه فرزند و کلي مشغله، ورود به دانشکده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران براي آموختن و آموختن و آموختن و خلاصه ماحصل يک عمر تلاش و آموختن پرونده اي شد به اعتبار سينماي ايران و خردي فرهيخته که خيلي ها را عاشق هنر هفتم کرد.
مي خواستيم با استاد در کوچه باغ هاي کودکي او قدم بزنيم و سراغي از عزت بگيرم در کوچه پس کوچه هاي سنگلج، محله قديم تهران، و او مهربانانه دستمان را گرفت و يک راست برد به 85 سال پيش..
... خوب پدرم اصلا تهراني نبود. اهل يکي از روستاهاي اشترهارد بود که نمي دانم کجاست. آب و ملکش را فروخت وارد ارتش شد. در سال 1299 جزو گروهي بود که آمدند و تهران را گرفتند. يکي از همين بروبچه هاي روستايي بود که به اصطلاح براي سربازي به تهران آمده و در اينجا با مادم ازدواج کرد که از خانواده هاي تقريباً سرشناس آن دوران بود: انتظامي ها.
مادرم شناسنامه مرا به نام خودش گرفت، چون پيش از آنکه به دنيا بيايم پدرم به چنگ شاهسون ها رفته بود و تا مدت ها اثري از او به دست نيامد، طوري که همه فکر مي کردن کشته شده است. شرايط و مقررات ثبت احوال در آن زمان چنين اجازه اي را مي داد. پدرم مدت ها پس از تولد من برگشت. آدم بسيار مذهبي و ردستکاري بودو تا آخر عمر 85 ساله اش همان طور ماند. هيچ نوع آلودگي نداشت و اهل هيچ فرقه و مسلکي هم نبود. پس از مدتي از ارتش بيرون آمد سراغع کارهاي ديگي رفت. تقريباً به همه اداره ها سرزد و هر چند وقت در يکي از آنها مشغل هب کار بودتا اين ح در اداره دارايي مانگار شد. همان موقع هم که در ارتش بود، به اصطلاح آن زمان «خدمتي» نبود، دفتري بود. پدر و مادرم خيلي متعصب بودند. مادرم 65 سال بيشتر عمر نکرد، شايد به اين دليل که 14 فرزند به دنيا آورد. او زن باسوادي بود و از همان دوران جواني، مکتب خانه داشت و درس مي داد. اين اواخر هم مجلس هاي زنانه و روضه خواني را مي چرخاند. سال 57 فوت کرد، درست در بحبوحه وقايع آن روزها، 10 بهمن بود.
دوران کودکي من در خانه اي گذشت که حالا جزيي از پارک شده است. در محله سنگلج بوديم و من همان جا به مدرسه ابتدايي رفتم. وضع مالي خانواده ام تعريفي نداشت و کمي پايين تر از متوسط بود. تقريباً از همان اواخر دوره ابتدايي به کارهاي هنري از جمله تئاتر علاقه مند بودم. وقتي نمايش نامه اي روي صحنه مي رفتم، هر طور که شده بود براي ديدن آن مي رفتم، به خصوص نمايش هايي که در عروسي ها اجرا مي شد. در آن زمان، پشت بام همه خانه ها به هم راه داشت و من با هر وسيله اي که بود از راه بام ها خود را به خانه اي مي رساندم که در آن عروسي برگزار مي شد. مي نشيت و از همان بالا نگاه مي کرد.گاهي هم جرأت مي کردم و مي آمدم پايين و قاتي مهمان ها مي شدم که هم فال بود و هم تماشا. مثل حالا نبود که عروسي ها را بيشتر در سالن برگزار مي کنند و در کار دعوت هم مي نويسند که بايد از آوردن بچه ها خودداري کرد. البته لطفا! در آن زمان، عروسي ها، جشن بچه ها، کشش من به اين کار به همين دوران 5-6 سالگي ام برمي گردد.
از حدود کلاس ششم ابتدايي، کم کم شروع کردم که پنهاني به تئاتر هم بروم. در آن دوران اجراي يک نمايش از شش ماه قبيل اعلام مي شد که مثلاً در سينما سپه (نزديک مسجد جم) نمايش نامه اي انجام مي شد. من هم فرصت کافي داشتم که پول هايم را جمع کنم. البته پس از اين همه مکافات مجبور مي شدم از ترسم، واسط نمايش بيرون بيايم وبه خانه برگردم تا پدر ومادرم بويي نبرند.
اما براي عزت اين مشق فقط سرگرمي کودکانه اي نبود، او براي چيزي غير از آرزوهاي معمول بچه ها براي آينده فکر مي کرد...
بين بچه ها خيلي اين حرف ها بود که دوست داري چه کاره شوي؟ يکي مي گفت خلبان، يکي مي گفت دکتر، ولي کسي به هنرپيشگي فکر نمي کرد اما من ته ذهنم همان نمايش هايي بود که مي ديدم . مانده بوم که اين چه حرفه اي است که آدم مي تواند تا صبح باعث خنده  جماعتي شود. از آنجايي هم که بچه تخس و شيطاني بودم، يک بار در دالان خانه مان بچه هاي محل را جمع کردم. براي شان تعريف کردم که من مطرب روحوضي ديدم و اين طوري بود و اون جوري و چادر مشکي مادرم را آوردم و با مرکب که آن موقع به جاي خودکار و مداد استفاده مي شد، صورت مان را سياه کرديم و يکي سياه شد و يکي مطرب که مادرم از راه رسيد و همه را دعوا کرد و بساط مان را جمع کرديم. ولي از همان بچگي اين حرفه را دوست داشتم و پدرم اين را متوجه شده بود. پدرم دوستي داشت در ميدان شاپور که آدم بسيار ثروتمندي بود، عروسي پسرش بود که به من گفت امشب يک عروسي مي برمت که نمايش هم دارد و مرا روي يک صندلي نشاند و تأکيد کرد که از جايم تکان خورم و من ما و مبهوت تا سعت ها محو تماشا نمايش هاي روحوضي شدم؛ گروهي که بعدها با خيلي از آنها آشنا شدم و کار کردم.
عزت کوچک ديگر حالا عاشق سينه چاک اين حرفه شده بود و وقتي اين عشق بيشتر شد که اولين تست نمايشي که داد، چنان قوي و محکم بود که تحسني همه را برانگيخت...
جرقه اين انگيزه همان حسي بود که گفتم. اين که اين کاري است که باعث انبساط خاطر بيننده ها مي شود و بعدها هم کارهاي کمدي زيادي کردم . البته نه کمدي در گفتار، مثلاً طنز اجاره نشين ها، هالو و گراند سينما، طنز در عمل نه در گفتارد. يعني موقعي خنده پيش بياد نه اين که صرفاً در ديالوگ طنز وجود داشته باشد.
آرزويي ديگر هم نداشتم من در مدرسه آلماني ها برق کشي مي خواندم و مي توانستم به همين راه بروم، اما ارد اين کرا شدم و به هر زحمت و به هر قميتي بود مي خواستم در اين کار بمانم در شورع کارم جلوي سالن بليط پاره مي کردم، کارهاي فني مي کردم . خلاصه هر کاري مي کردم تا در مجموعه بمانم.
وقتي براي اولين بار تست نمايش خواني دادم، اين قدر خوش شان آمد که بعد از شب اول به من گفتند که از فردا مي تواني بيايي و پيش پرده بخواني. من آن شب از خوشحالي در خيابان ها مي دويدم و باورم نمي شد که مي توانم روي صحنه بروم. شب دوم و سوم بهتر کر کردم  و بعد رفتم راديو تهران و اين باعث شد که يک قدم اساسي به سمت بازيگري بردارم. البته کارم را انتخاب مي کردم. آن زمان با وجودي که وضع مالي خوبي نداشتم، نه به فکر پول در آوردن بودم و نه شهرت و هيچ وقت براي پول کار نکردم. 15-16 سال پرده خواندم تا توانستم يک رُل در تئاتر بازي کنم. پيش پرده خواني که خودش يک دوره پيش دانشگاهي حساب مي شد و همين تجربه باعث شد تا وقتي وارد کار تئاتر شدم خيلي مسلط عمل کنم، اما حس طلبگي و يادگرفتن هميشه در من وجود داشت. وقتي رفتم آلان با چه سختي و مشقتي کار کردم و درس خواندم. روزي چهار تا پنج ساعت وقت براي خواب و استراحت داشتم، بقيه را مجبور بودم کار کنم تا هزينه تحصيل و خورکم را در بياورم، ام اصلاً از درس خواندم کم نمي گذاشتم تا اين که بعد از اتمام تحصيل به ايران برگشتم، اما ديگر دوست نداشتم لاله زاري کار کنم. دوست داشتم کارهاي بهتري بکنم. کار فيلم رد ايران شروع شده بود.
اولي کار فيمل که به من پشنهاد شد، وقتي براي قراردادم رفتم، نقش مقابل يک خانمي از همين خواننده هاي معروف کافه ها بود که قبول نکردم. با خودم گفتم من آلمان درس خوانده ام و شاگرد نوشين بوه ام، چنين کار و نقشي را در سطح خودم ديدم و به سينما نرفتم و رفتم اداره هنرهاي زيبا. بعد از فيلم «گاو» دلم مي خواست بروم دانشگاه تهران. دوره رياست دکتر نامدار بود که آدم هنرمندي بود. ايشان من را مي شناخت. وقتي گفتم آمده ام درس بخوانم با توپ و تشر بيرونم کرد که يعني چه که اومدم درس بخوانم. 9/30-9 صبح بود. رفتم بيرون و تا ساعت 2 همان جا ايستادم. دکتر نامدرا که بيرون آمد با تعجب گفت هنوز ايستاده اي؟ گفتم: آمده ام درس بخوانم. گفت: چرا؟ گفتم: احساس مي کنم کم دارم. مي خواهم درس بخوانم. گفت: اينها را مکتوب کن. نامه اي نوشتم و دادم.
هفته بعد به من اعلام شد که هيئت امناي دانشگاه تهران موافقت کرده اند که بدون کنکور بيايي و سر کلاس بنشيني. شايد تا آن زمان چنين اتفاقي در دانشگاه تهران نيفتاده بود. خلاصه ما هم رفتيم و سر کلاس نشستيم. من آن زمان سه تا بچه داشتم، اما رفتم. آقاي سمندريان و آقاي شنگله از استادان ما بودند که با هم کار هم مي کريدم.
براي انتظامي بزرگ حت 23 سال وقفه بين ديپلم تا عشق هب تحصيل در دانشگاه با وجود مسئوليت يک خانواده 5 نفره کار غير ممکني نبود.
در سال 1324 ديپلم گرفتم و سال 1347 رفتم دانشگاه. سواي که من داشتم صالاً به در دانشگاه نمي خورد. چيزهايي را که مي گفتند اصلاً نمي فهميدم و مانده بودم چه خاکي تو سرم بريزم. چند ماهي گيج بودم. با خوم فکر کردم که بايد مثل دوراني باشم که آلمان بودم و اين که باي حرکت کنم. در آلمان دوران خيلي سختي داشتم. تمام انگشتانم توي کار ذوب آهن ترک برداشته بود و مي سوخت، اما مي نوشتم و مي نوشتم. يک فولکس داشتم، صبح ها بچه ها را مي رساندم مدرسه و مي آمدم دانشگاه. مي خواندم و مي خواندم و مي خواندم. چهار سال مهماني و زندگي تعطيل بود و فقط مي خواندم. آن قدر خواندم و تلاش کردم که جزو شاگردان ممتاز شدم و دانشگاه ماهي شش هزار تومان به عنوان کمک خرج بهم داد.
روابطم با استادانم هم جالب بود وهميشه مورد لطف و عايت آنها بودم. بعد از ليسانسم چون نمره خوبي داشتم مي توانستم يک رشته ديگر ا رانتخاب کنم. و چون به فلسفه خيلي علاقه داشتم دوست داشتم بروم دانشگاه و فلسفه بخوانم. استادي داشتم که مترجم آلماني بود، رفتم پيش ايشان و گفتم که خيلي دوست دارم فلسفه بخوانم. گفت: چرا مي خواهي درس بخواني، مي خواهيم فلسفه بخواني که چه بشوي، فلسفه درس بدهي؟ کار تئاترت که مهم تر است، اصلاً اگر بيايي قدرت و توانايي ات نصف مي شود. برو توي کار خودت و انرژي ات را حرام نکنم.
اما حس طلبگي و دانشجويي استاد به همين جاها هم ختم نشد...
من هميشه احساس دانشجويي وطلبگي ردام. آخرين کلاسي که رفتم همين چند سال پيش بود. آقاي ژان کلود آمده بود ايران و يک دوره آموزشي ده روزه گذاشته بود در تالار شهر. از روز دوم رفتم  ومثل بقيه نمشتسم سرکلاس. بعدها يونسکو که رفتم،  ايشان مطلبي نوشته بودو از حضور من تشکر کرده بود. به نظر من هنرمند بايد مدام مشغول يادگرفتن باشد. من الآن احساس ضعف مي کنم. اگر آدم عاشق کارش باشد و آن را دوست داشته باشد و با آن زندگي کند، دلش نمي خواهد آن را چرک کن و به آن لطمه بزند. من خيلي بيکاري مي کشم، سناريوها رامي خوانم، اما نمي توانم قبول کنم. معتقدم که يا نبايد کار کرد يا بابد کاري کرد که سابقه کاري آدم چرک نشود.
اولين بار به ياد داري با چه کسي به تئاتر شهر رفتيد؟
اولي بار دايي ام مرا به تئاتر برد. يادش به خير، مکانيک جواني که بعضي وقت ها هوس مي کرد به تئاتر بود. در ميدان شاپورگاراژي بود که در آن تئاتر هم اجرا مي کردند و او سه - چهار بار مرا به آنجا برد.
پس اولين مشوق شما دايي تان بود؟
نه اصلاً اودر واقع علاقه خاصي به نور و تئاتر و اين حرف ها نداشت. فقط گاهي براي تفريح به سراغ اين برنامه ها مي رفت. در اصل من خودم را به دليل علاقه اي که به نمايش داشتم هر طور بود به او تحميل مي کردم. کارهاي اورا انجام مي دادم، مثلاً صبح زود مي رفتم و برايش نان مي خريدم و به اصطلاح آن قدر خوش خدمتي مي کردم تا او بگويد که شب جمعه مي آيم و به تئاتر مي برمت. البته پيش از آن فقط روحوضي ها را ديده بودم  ولي فرقش را با تئاتر مي دانست. پس از آن براي ديدن تئاتر به همان سينما سپه رفتم و جاي ديگري که تئاتر مرکزي نام داشت، در سنيماهاي آن زمان هم گاهي نمايش روي صحنه مي رفت.
زياد سينما مي رفتيد؟
نه، وضع مالي ما اجازه نمي داد که خيلي سينما بروم، اما من هر طور بود راهش را پيدا مي رکدم. مثلاً  تکليف هاي درسي نوه مجدالدوله را که دانش آموزي تنبل اما از خانواده اي بسيار پولدار بود از روي دفترهاي خودم رونويس مي کردم و دستمزد مي گرفتم.
اما عشق استاد به تئاتر با مخالفت شديد خانواده همراه بود. آنها به هزار و يک دليل مخالف بودند اما عزت تصميمش را گرفته بود، پيشرفت به هر قيمتي.
خانواده ام مخالف بودند، بسيار شديد. ما پنج برارد و چهار خواهر بوديم و من فرزند اول خانواده بودم (پنج بچه ديگر هم پس از تولد و در سنين مختلف فوت کردند). خانواده ما کاملاً سنتي ومقدي بود. من هم تا پيش از ششم ابتدايي اصلاً بدون اجازه پدر و مادر نمي توانستم کاري انجام دهم.
پدر و مادرم به شدت مخالف تئاتر و اصولاً هر بودند.يادم هست حتي بعدها که با انجام کارهاي تابستان پولي به دستم رسيده بود، روزي سنتوري خريدم و به خانه بردم (چون به موسيقي هم بسيار علاقه من بودم). پدرم که صداي سنتور را شنيد، قيامتي برپا شد که عشق موسيقي تا مدت ها از يادم رفت. در آن زمان بيشتر پدر و مادرها مايل نبودند فرزندان شان به دنبال کارهاي هنري يابه قول آنها «مطربي» بروند. سينما و هيچ نوع کار هنري ديگري هم وجود نداشت. فقط روحوضي هاي عروسي ها بود و البته مراسم نوحه خواني و سينه زني و تعزيه در دهه اول محرم که بيسار به شرکت در آنها علاقه داشتم و در اين مورد البته کسي مانع نمي شد. اما پدر و مادرم، حتي بعدها هيچ يک از کارهاي مرا نديدند. سال ها بعد هم که در راديو کار مي کردم پنهان از پدر و مادرم بو. در آن زمان راديو در خانه هر کسي نبود، اما روزي پدرم جايي مهمان بود که راديو داشتند و آنجا مي شنود که «هنرمند جوان، عزت الله انتظامي» و باز قيامتي برپا شد.
اما اين مخالفت ها خللي در اداره عزت جوان به وجود نمي آورد...
به پدرم گفته بودم که کنترل چي هستم و او هميشه تأکيد مي کرد که مبادا بروي و از اين کارها کني خيلي مي ترسيد که بروم و از آن لباس هاي رنگي بپوشم. اين بود که وقتي از راديو جريان را شنيدند، دعوا و قهر راه افتاد. يکي از بستگان ما فرد معتبري بود به نام دکتر انتظامي که ميانجي گري کرد و رضايت ظاهري پدر را گرفت، گرچه تا آخر هم رضايت نداشت و مي گفتم که اين کار را رها کن.
پدر ومادرم هيچ از کارهاي مرا نديدند. هيچ وقت هم چيزي نمي پرسيدند. فقط سال بعد که البته با هم زندگي نمي کرديم، روزي پدرم گفت اين جريان گاو چيست که اين قدر سروصدا کرده و جلو سينما شلوغ است. کلي برايش تبليغ کردم اما آخر هم نرفت ببيند. مادرم هم همني ظور. اولين بار که فيلم را پيش از انقلاب در جشنواره اي به نمايش گذاشتند، چهار تا بليت داشتم که يکي را به سهراب سپهري دادم که بسيار دلش مي خواست فيلم را ببنيد، دو تا هم براي خودم و همسرم. مادرم هم خانه ما بود، وقتي پيشنهاد کردم که او هم بيايد، بسيار عصبي شد و با من قهر کرد و گفت: «همين يک کارم مانده بود». در عمرش حتي يک بار هم تلويزيون تماشا نکرد. پس از انقلاب هم با اني که امام خميني (ره) فيلم گاو را تأييد کرده بودند، پدر علاقه اي به تماشاي آن نشان نداد و بعد از فوت مادرم، پدرم به خانه سالمندان رفت.
اما اين راه ادامه داشت به هر قميتي...
بله، مدرسه ابتدايي که تمام شد و من هم به هنرستان صنعتي رفتم، استقلال بيشتري پيدا کرد. در آنجا با هوشنگ بهشتي، نصرالله کريمي، حيمد قنبي و محمدعلي جعفري آشنا شدم. يکي از معلم هايمان هم آقاي مصفا بود. ديگر کمي پيايم براي رفتن به تئاتر باز شده بود. هنوز چيزي به اسم نمايش مدارس وجود نداشت. فقط گاهي دانش اموزن را به سالني زيرزميني در لاله زار مي بردند و فيلم نشان مي دادند. من با همان کساني که گفتم شروع ره کار کردم. قنبري در سالن بزرگ آن هنرستان، براي اولين بار پيش پرده خواند. آنها سال هاي بالاتر بودن.
وقتي اجرا داشتند، من و بعضي بچه هاي ديگر صندلي ها را تميز مي کرديم، چون آنها براي نمايش شان بليت مي فروختند و من پول نداشتم. اولين بار صندلي ها را که مرتب کردم از ساعت ده صبح تا پنج بعد از ظهر همان جا ماندم و روي زمين زير صندلي ها خوابيدم تا سالين باز شود.
در کتاب خاطرات تان يز در باره ابتلاي مصلحتي شما به سل خواندم، داستان اين بيماري چه بود؟
خاطره جالبي بود. با تماشاخانه پارس (تئاتر فرهنگ) سال 24 يا 25 قراردادي داشتم و ماه ها کار کرده بودم، اما دستمزدي پرداخت نشده بود. صحنه هاي خاک آلوده و غيربهداشتي آن زمان باعث مسلول شدن چند تن از بازيگران خوب تماشاخانه هاي تهران شده بود، از جمله جوان بلندبالا و خوش صدايي به نام الماسي که بر اثر سل بستري شد و فوت کرد. پس از مرگ الماسي، اغلب بازيگران تئاتر براي معاينه و تست سل به سراغ دکتر دانشور در درمانگاه هدايت (خيابان استانبول) مي رفتند و من هم يک روز به آنجا مراجعه کردم و دکتر دانشور که رييس آسايشگاه مسلولان شاه آباد بود، مرا معاينه کرد و قفسه سينه ام را پشت دستگاه ديد وگفت: «حالت خوب است، برو».
فردا پشت صحنه، مرحوم عطاءالله زاهد را ديدم که مردي وارسته و مورد احترام همه بود. رفتم پيشش نشستم و سر صحبت را باز کردم. از پرداخت نشدن حقوق، حالم گرفته بود. مرحوم زاهد پرسيد: «چته؟» گفتم: هيچي، رفته بودم درمانگاه هدايت پيش دکتر دانشور براي آزمايش سل». با عجله پرسيد: «چي بود؟» گفتم: «هيچي»: و بعد قضيه حقوق عقب افتاده را را ناراحتي پيش کشيدم و جند بار هم سرفه کردم. احساس کردم که زاهد، به دقت مرا زير نظر دارد. از فردا که به تماشاخانه مي رفتم، نگاه ها عوض شده بود و همه با محبت و دلسوزي به من نگاه مي کردند. اگر کسي در فاصله بين دو پرده خوراکي مي خواست بخورد، براي م هم سفارش مي داد و اين محبت ها مدام شدت پيدا  مي کرد و به طوري که کم کم سعي مي کرم از آنها دوري کنم. البته گاهي هم سرفه مي کردم. پس از دو هفته به من گفتند که نمايش شب جمعه سه هفته ديگر از بازيگران به خاطر من بازي خواهند کرد، هيچ کسي دستمزدي نمي گيرد و تماشاخانه هم همين طور و همه عوايد آن به من تعلق مي گيرد. بليت مخصوص چاپ شد و همه به فروش رفت و مبلغ هنگفتي به من رسيد.
دو هفته از اين ماجرا گذشت و روزي به من خبر داند که جمعه آينده براي اجرا به آسايشگاه شاه آباد مي رويم، تو هم وسايلت را بردار، چون قرار شده مدتي آنجا استراحت کني تا حالت خوب شود، وحشت کردم . گفتم حالم خوب است. گفتند: «نترس، يک اتاق جداگانه نزديک دفتر دکترها براي در نظر گرفته اند». هر چه گفتم م حالم بد نيست، آنها دلداري ام دادند. روز جمعه يک چمدان کوچک خالي برداشتم که برويم آسايشگاه، پس از نمايشي که آنجا اجرا کرديم، همه سر ميز ناهار بوديم که مرحوم اصغر تفکري رو کرد به دکتر دانشور و گفت: «يک مهمان کوچول برايتان آورده ايم». دکتر با ناراحتي پرسيد: «کي؟» مرحوم تفکري و مرحوم هوشنگ سارنگ سعي کردند مسئله را خيلي ماهرانه در حضور من مطرح کنند و به هر حال زير نگاه پرترحم دوستان، مرا معرفي کردند. دکتر دانشور با تعبج پرسيد: «اين، انتظامي، اين که حالش از من بهتر است. حدود دوماه پيش معاينه اش کردم، هيچ طورش نيست».
نگاه ترحم آميز دوستان، تبديل به نگاه ها و جمله هاي شماتت بار و ملامت آميز شد و چند فحش و ناسزا هم چاشني کردند. در دفاع از خود گفتم: «من کي به شما گفتم سل دارم؟ همه بچه هاي تئاتر براي معاينه پيش دکتر دانشور مي روند، من هم رفتم. به آقاي زاهد هم گفته بودم رفتم پيش دکتر دانشور، بعد هم در مورد پرداخت نشدن حقوق درددل کردم. من که نگفتم سل دارم. شما خودتان آن برنامه اجراي رايگان را جور کرديد و آن قدر با ترحم به من نگاه کريد که خودم هم شک کردم».
پس از چند لحظه سکوت کامل برقرار شد، با شيطينت اضافه کردم: «حالا فرض کنيد که من در آسايشگاه بستري بوده ام، امروز شما اينجا برايم برنامه اجرا کرديد و چون حالم خوب شده، حالا آمده ايد که مرا به خانه ببريد» که باز سروصدا بالا گرفت و فحش و متلک نثارم کردند. خلاصه به تهران بازگشيتم، اما تا مدت ها به آن تماشاخانه نرفتم تا فصل بعد تغييراتي در کادر مديريتش اسجاد شد و بار ديگر در آنجا استخدام شدم. ناگفته نماند که در اين قضيه سل قلابي، خودم هم اندکي شيطنت و صحنه سازي کردم.
داستان زندگي اسطوره سينماي ايران همچنان ورق مي خورد. او با تلاش و پشتکار خود موفق مي شود و به يکي از تأثيرگذارترين مردان تاريخ سينماي ايران تبديل مي شود و بعدها که خود صاحب خانه مي شود، برعکسي کودکي خودش فضايي هنرمندانه براي بچه هايش به وجود مي آورد:
محيط زندگي خانوادگي بسيار مؤثر است. تنها کارهايي با موفقيت کامل رو به رو خواهند بود که مجريانش در زندگي خانوادگي داراي آرامش باشند. من چون از بچگي به اين کار علاقه مند بودم، دلم مي خواست بچه هايم هم در محيطي فرهنگي بزرگ شوند و در اين زمنيه بدرخشند. من با همسرم در تئاتر آشنا شدم، البته نه اين که او بازيگر باشد. حدود سال 1325 بود مي ديدم که در بين  تماشاگران، دو تا دختر هستند که به طور مرتب با پدرشان براي ديدن برنامه هاي مي آيند. متوجه شدم که اينها به شدت به تئاتر علاقه دارند. و فکر کردم که بايد خانواده اي فرهنگي باشند که اين طور مرتب به تئاتر مي آين. خلاصه روزي به طريقي که بماند، خانه شان را پيدا کردم و پس از مدتي ازدواج کرديم. پدرش کتابفروش بود و علاقه مند به تئاتر و درست همان چيزي که در نظر داشتم و ايده آلم بود اتفاق افتاد و همان محيطي را که در نظر داشتم فراهم شد. همه پيشرفت هاي هنري من و فرزندانم مرهون همسر صبور، زحمتکش و فداکارم است که با مديريت عالي خود، کارها را سروسامان مي داد.
علاقه خودش نقش مهي در اين کار داشت. بارها مي شد که من سه يا چهارماه براي کار مي رفتم. هر کسي ديگري بود، واقعاً تاب نمي آورد. از همه مهم تر تمرين هايي بود که من داشتم و بعدها هم که بچه هايمر ا با تمرين هاي موسيقي خودشان، مرتب در خانه سروصدا مي کردند. بچه هاي من ـ محيد، رامين و شهاب ـ هر سه در هنرستان عالي موسيقي درسي مي خواندند، حسابش را بکنيد که چه اوضاعي در خانه به پا مي شد. سه نفر که هر کدام سازي را در خانه به طور مدام تمرين مي کردند، به خصوص زماين که هنوز مهارت پيدا نکرده بوند، تصور کنيد که چه صداهايي از اين خانه بلند مي شد. حتي روزهاي تعطيل هم گوش هاي او استراحت نداشت. منزمان خانه اي يک طبقه و نيم در يوسف آباد بود  زندگي در آن فضا محدود، به صبر و تحمل فوق العاده اي نياز داشت. به هر حال همان محيط فرهنگي بود که آرزويش را داشتم. البته نه اينکه بخواهم کار فرهنگي ر به فرزندانم تحميل کنم. مثلاً همان اوايل که مجي ر به هنرستان فرستاده رودم، پيش مسئول هنرستان رفتم و نظرش را ر باره او خواستم و او جواب کوتاهي داد: «شهرت شما با فرزندان تان تکميل خواهد شد». و حالا واقعاً از ته دل خوشحالم.
زندگي استاد عزت الله انتظامي سرشار از عشق است، از ديروز تا امروز که ملودي شيرين 85ساله زندگي را در نت اي آشناي مجيد مي شوند....
آرزو داشتم بچه هايم بزرگ شوند که شند. هر جا مجيد هست انگار من هستم. مجيد فوق العاده است. رامين هم در خارج از کشور بسيار موفق است. پسر کوچک ترم، شهاب ساز نمي زند، اما در کارش موفق است. من از بچگي آرزويم انجام کار هنري بود و عشقش را داشت. به خاطر پولش هم  بود؛ چون که الان هم پولي نم يدهند. گرسنگي هاي دوران تئاتر را هم به خاطر همان عشق تحلم کردم. حال هم هيچ حسرتي ندارم.
مصاحبه با آقاي بازيگر يک ساعتي طول کشيد، اما شيريني هم صحبتي با او برايمان خيلي ماندگارتر از چيزي بود که تصور مي کردم. استاد همچنان با صلابت نگاه مي کند و با ابهت صحبت مي کند. استاد همان «هزارستان» است و  با صلابت «ناصرالدين شاه» و «کمال الملک».
منبع: نشريه کودک- ش 49




 

nikaeen

nikaeen

nikaeen
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1389 
تعداد پست ها : 225
محل سکونت : اصفهان
دسترسی سریع به انجمن ها