عضویت العربیة English
امام جواد علیه‌السلام: عزّت مؤمن در بى نیازى او از مردم است. بحارالأنوار، ج 75، ص 109

عشق و ديگر هيچ

عشق و ديگر هيچ
پنج شنبه 5 اسفند 1389  12:10 ب.ظ

گفتگوي خبري

در حال حرکت در يکي از خيابان هاي فرعي ملحه علامه در منطقه سعادت آباد تهران هستيم. قرار است به خانه «خسرو شکيبايي» يکي از اسطوره هاي سينماي ايراين برويم که سال گذشته در 28 تيرماه 1387 دار فاني را وداع گفت . هنوز باورمان نمي شود که شکيبايي در گذشته ! همچنان در مسير هستيم که به ياد مراسم تشييع پيکر او مي افتم ، چه جمعيتي ! به جز هنرمندان ، مردمان عادي هم بودند که گريه مي کردند . انگار يکي از نزديکان و اقوامشان را از دست داده بودند. آنها با اشک هايشان پيکر عموخسرو را بدرقه مي کردند .آخر مگر مي شود که يک انسان اين قدر طرفدار داشته باشد اينقدر عاشق که به شکل خودجوش اين چنين به بدرقه او آمده باشند؟! به در منزل «عموخسرو»رسيديم، وارد مجتمع مي شويم ، منزل در طبقه اول است ، از راه پله که بالا مي روم، تصوير بزرگي از وي به چشم مي خورد ، خانه اي که سال ها در آن زندگي کرده و به آن انس گرفته بود، خانه اي که در روزهاي فارغ از بازيگري ، در آن مي نوشت و مي سرود و نقاشي مي کشيد.. همسر مهربانش ، در را برايمان باز مي کند ،همزمان با سالروز درگذشت خسرو شکيبايي ، تصميم گرفتيم که داستان زندگي مرحوم را از زبان همدش بشنويم ، «پروين کوشيار» که 27 سال زندگي مشترک را در کنار او تجربه کرده است . خودمان هم فکر نمي کرديم که اين گفتگو بيش از دو ساعت طول بکشد. چرا که در خلال صحبت ، پروين خانم ، دقايقي گريه مي کرد ، آرام مي گرفت و دوباره از خاطرات همسرش مي گفت  اين مسئله چند باري تکرار شد.
28 تير سال 88 يک سال از درگذشت خسرو سينماي ايران مي گذرد ، نبايد براي اين هنرمند مراسم عزاداري گرفت ، بلکه بايد براي او جشن تولد بگيريم . چرا که خسرو در ياد و همچنان در دل همه ما ايراني ها زنده است. او زندگي جاودانه را از سال گذشته آغاز کرده است . او زنده است ، عموخسرو زنده است ، مگر مي شود ياد او را فراموش و از ذهنمان پاک کنيم ! براي خسرو جشن تولد زندگي جاودان مي گيريم.
روحش شاد و يادش گرامي
بازيگر تئاتر
پروين کوشيار از اهالي قديمي تئاتر است ، پس از انقلاب او در کنار فرزانه کابلي و نادر رجب پور به فعاليت خود ادامه مي دهد ، او در تئاتر هايي به کارگرداني دکتر محمود عزيزي و هايده حائري بازي مي کند . در همان روزهاي تئاتر با خسرو شکيبايي آشنا و ازدواج مي کند. در نمايش «بليت تئاتر» ، کوشيار ، شکيبايي و حائري سه بازيگر اصلي بودند و درهمين تئاتر ، داريوش مهرجويي ، شکيبايي را براي بازي در فيلم معروف هامون انتخاب مي کند.نقطه عطف زندگي سينمايي خسرو ، هامون بود. نقشي که به اين زودي ها از ذهن ايراني ها پاک نخواهد شد.
تنها شدم
هنوز باورم نشده که خسرو نيست و رفته ، صداي خسرو شکيبايي ، زنگ خاصي داشت ، در اين مدت که ديگر خسرو پيش ما نيست ، تصميم داشتم ، فيلم هايش را ببينم ، CD دکلمه هايش را گوش کنم ، اما آمادگي اش را ندارم .(به گريه مي افتد)... واقعيتي است که اتفاق افتاده و خسرو ديگر نيست... من به يکباره تنها شدم ، چون پسر و عروسم به استراليا رفتند . اين جزوي از قانون زندگي است که شما تنها مي شويد و کاريش هم نمي شود کرد.
چرا عموخسرو
همسرش مي گويد : يادم نمي آيد که چه کسي نام «عموخسرو» را روي او گذاشت . اما احساسم اين است به خاطر مهرباني و احترامي که به همه مي گذاشت ، جوانان او را «عموخسرو» صدا مي زدند.
پسر مولوي تهران
در شناسنامه اسمش «خسرو» است ولي خانواده و بچه محل ها او را «محمود» صدا مي زدند .خسرو شکيبايي متولد فروردين 1323، بچه خيابان مولوي تهران .
پدر خسرو سرگرد ارتش بود و وقتي او 13 ساله بود بر اثر بيماري از دنيا رفت . او قبل از اينکه وارد عرصه تئاتر شود ، در حرفه هاي مختلفي چون ؛ خياطي ، کانال سازي و آسانسور سازي کار مي کرد. در 19 سالگي براي اولين بار روي صحنه تئاتر مي رود و بعد از مدتي به عباس جوانمرد ، معرفي و به صورت کاملاً حرفه اي بازيگر تئاتر مي شود.
هرگاه به سينما مي رفت ، حتي براي ديدن فيلم هاي خودش ، با اينکه همه او را مي شناختند ،اما بايد براي ديدن فيلم در سينما بليت تهيه مي کرد چرا که آن را کمک به سينما مي  دانست.
بوي خانه ، بوي خسرو
همسر شکيبايي : پس از درگذشت خسرو هم هر جا که مي روم . دوست دارم سريع به منزل بازگردم ، چون احساس مي کنم ، خسرو در خانه حضور دارد ، اين خانه بوي خسرو مي دهد.
دوربين ، دکتر منه !
خسرو شايد در پروژه هايي اذيت مي شد، اما هميشه مي گفت: «دوربين ، دکتر منه!» ... وقتي که جلوي دوربين ظاهر مي شد ،همه چيز يادم مي رود. درآخرين کاري که بازي کرد مچ پايش خيلي ورم داشت ، آن هم به خاطر آمپول ها در دراز مدت به نقاط مختلف بدن آسيب مي رساند. اين اواخر ، تا او مي رفت و مي آمد ، دلم خيلي شور مي زد ، چون مي دانستم که «پشت صحنه» وقت کشي هاي خاص خود را دارد. او اين اواخر معمولاً پشت صحنه خوابش مي گرفت ، چون اين از علائم بيماري اش بود ، اميدوارم آنهايي که باري اين خواب بي موقع او اشتباه فکر مي کردند ، بدانند که براي بيماري اش بوده ...چون خسرو درد را پنهان مي کرد و هيچ وقت رو نمي کرد ، سوء تفاهم نشود ، اما خسرو سابقه نداشت که پشت صحنه پروژه اي ، بيکار گوشه اي بنشيند و اين براي دور و بري هاي خسروجاي سوال داشت ضمن اين که خسرو بيماري قند هم داشت و بايد انسولين مي زد.
خسرو وقتي در پروژه اي بازي نمي کرد به او حالت افسردگي دست مي داد چرا که به سالها به دوربين عادت کرده بود به خصوص وقتي که از طرف داريوش مهرجويي به او کاري پيشنهاد مي شد ، مي گفت : پروين من رفتم دانشگاه ! کارکردن با «داريوش» يعني دوره ديدن در دانشگاه در يک جمله بگويم ؛ از آنجاکه علاقه زيادي به دوربين داشت و عاشقانه کارش را دوست مي داشت ، هيچ وقت از سينما گلايه نمي کرد . اگر هم مشکلي برايش پيش مي آمد در کار نشان نمي داد و مي آمد براي من تعريف مي کرد و به قولي درد و دل مي کرد.
پسرم استرالياست
پيش از بيمراي شديد خسرو ، پسرم اقدام کرده بود که با همسرش به استراليا بروند و چند سالي هم صبر کرد ، بيست و چند روز پس از فوت خسرو ، ويزايشان آمد.
البته پوريا دوست نداشت که برود و مرا تنها بگذارد ،اما من دوست نداشتم ، خودخواهانه تصميم بگيرم . به هر حال آنها از قبل تصميم داشتند که بروند. گرچه او مدام آنجا نخواهد بود ، پوريا براي سالگرد پدرش هم به ايران بازگشته.
آشنايي و ازدواج
من پيش از انقلاب در استخدام وزارت فرهنگ و هنر ـ بخش آداب و رسوم محلي ـ بودم ، پس از انقلاب در اداره تئاتر به فعاليت خودم ادامه دادم .آن زمان مسئول آنجا آقاي مجيد جعفري بود. آن زمان مسئول آنجا آقاي مجيد جعفري بود. آن زمان ايشان نمايش «بکت» را در دست داشتند، به من هم پيشنهاد دادند که در آن نمايشنامه شرکت کنم. نقش «اسقف اعظم» را بايد خسرو بازي مي کرد ، آن روز خسرو براي تمرين آمد ، از طرفي خسرو با همسر دوست من در آن تئاتر آشنا بود... کم کم باب آشنايي مان باز شد ، خسرو از زندگي گذشته اش برايم گفت و از ازدواج اولش مي گفت...(حالا لبخند مي زند و به روزهاي گذشته و خاطرات خوش ان زمان باز مي گردد) مي گويد :نمايش وقتي که روي صحنه مي رفت ، هم بازيگران با يکديگر روي صحنه نمي رفتند و بنا بر نقش خود مقابل ديدگان جمعيت حاضر مي شدند . خسرو پشت صحنه با من صحبت مي کرد و همين صحبت ما باعث شد تا دوبار از صحنه جا بماند که باعث تعجب عوامل شده بود. خسرو به من گفت: پروين خانم سابقه نداشته که هيچکس مرا از صحنه جا بيندازد ،تو کي هستي که باعث شدي من از صحنه جا بمانم ، من بايد با تو ازدواج کنم و درهمان پشت صحنه از من خواستگاري کرد. خيلي جالب بود ، خسرو يک برادر ناتني داشت که در تبريز زندگي مي کرد ،مادرش هم تک و تنها بود، خسرو مي گفت : من کسي را ندارم که با او به خواستگاري تو بيايم ، اما بچه هاي گروه نمايش به خسرو پيشنهاد دادند که ما مي شويم اعضاي فاميل تو و دسته جمعي به عنوان خانواده است به خواستگاري پروين مي رويم ..در واقع يک عده دوست به خواستگاري من آمدند...
البته پدرم ابتدا مخالفت کرد، چون مي گفت : خسرو قبلا ازدواج کرده ، بچه دارد ، شايد تو پشيمان شوي . اما من با دلايل و منطق آنها را راضي کردم که چنين اتفاقي نخواهد افتاد . جمعاً از آشنايي من و خسرو تا ازدواجمان ، سه ماه طول کشيد . خسرو 9 سال از من بزرگتر بود(دوباره گريه مي کند...ناشکري نمي کنم ، سال ها با خسرو زندگي کردم ، اما خسرو زود از دست رفت ، گاهي اوقات مقابل قاب عکس خسرو گلايه مي کنمکه چرا استخدام اداره تئاتر شده و با تو آشنا شدم).
مهر و محبت
خسرو آدم خاصي بود ، از لحاظ معنوي بسيار«پر» بود و مطالعات زيادي داشت . خسرو کودک بود که پدرش فوت کرد ، مادرش زحمات زيادي براي اوکشيد و خسرو ادب را از مادرش آموخت ، مادر خدابيامرزش پس از ازدواج تا دو سال با ما زندگي مي کرد ، «پوريا» دو ماهش بود که مادر خسرو درگذشت... بگذاريد يک خاطره ديگر ازخسرو بگويم.
خسرو به سن سال کسي ، کاري نداشت ، هر کسي از در وارد مي شد ، خسرو از جايش بلند مي شد ، حتي پسرش...بارها پوريا از  در وارد شد و خسرو به احترام او ، از جايش برخاست (دوباره گريه مي کند) ...خسرو پر از محبت بود ، چيزي در زندگي ام نمي تواند جاي خسرو را بگيرد ، من مهرباني هاي او را نمي توانم از خاطر ببرم در طي اين همه سال زندگي ، هيچ کمبود عاطفي نداشتم و خسرو همه کس من بود ، پس از فوت خسرو ، تمام زندگي براي من يکنواخت شده است.
مردم دار بود
يکي از مشخصات خسرو ، مردم دار بودن او بود ، در بيرون از منزل فکر مي کرد همه ، اعضاي خانواده اش هستند.چون از هر نوع قشري ، مردم طرفدار خسرو بودند. اگر مي ديد ، دو نفر خسرو را مي ديدند و رويشان نمي شد که به خسرو سلام کنند، خسرو خودش با آنها سلام و عليک مي کرد...او واقعا به مردم احترام مي گذاشت ، وقت سرکار پروژه اي بود ،وقتي مي ديد که عوامل و کارگران کناري نشسته اند و به تماشاي او مشغولند ، در وقت استراحت مي رفت کنارشان مي نشست و با آنها چاي مي خورد . در پروژه هايي که بازي مي کرد ، تفاوتي براي تهيه کننده و کارگردان تا تدارکاتچي قائل نمي شد و به همه يکسان احترام مي گذاشت . افرادي که با او کار مي کردند مي گفتند ؛خسرو انسان چشم پاک و سربه زيري بود. خسرو هيچ وقت براي مردم ياحتي آشنايان به اين خاطر که «خسرو شکيبايي» است قيافه نگرفت ، هر وقت از او تعريف مي شد ، مي گفت : من که هنوز به جايي نرسيدم . هنر مثل کشتي در درياست، هر چقدر بروي ، باز هم نرسيدي !؟من  هم همين طور.
وقتي با هم بيرون مي رفتيم ، مي ديدم که مردم چگونه به خسرو احترام مي گذارند و هيچ کدام از اين مسائل باعث نشد تا خسرو دچار غرور شود . آشنايان و اطرافيان مردم عادي به ما گفتند که اگر جايگاه شما را داشتيم ، خودمان را مي گرفتيم ، عده اي به من مي گفتند : تو ناراحت نمي شدي که خسرو با زنان ، همبازي مي شود و من در پاسخ مي گفتم : نه ، من بايد شوهرم را بشناسم که مي شناسم.دورادور مي شنيدم که در خانواده هاي هنري معمولاً بحث هايي پيش مي آيد ، ضمن اينکه بايد بگويم ، من در زندگي ام ، آدم خسودي نبودم ، چون اگر چنين رويه اي را دنبال مي کردم ، خسرو لطمه مي ديد (دوباره گريه مي کند و مي گويد: نمي توانم هنوز بپذيرم که خسرو فوت کرده است ، او زود رفت).
مهربوني هايت کو؟
هرگاه من ناراحت مي شدم ، خسرو به من مي گفت : چرا ناراحتي ، پس مهربوني هايت کو؟ حالا من در منزل مقابل قاب عکس هاي او قرار مي گيرم و مي گويم ؛ خسرو مهربوني هايت کو...تو چرا بي معرفتي کردي و به اين زودي رفتي ... يک وقت هايي مقابل  عکس هاي او ازعلاقه ام به او مي گويم ، گاهي وقت ها گلايه مي کنم.
يادمان رفته بود
من و خسرو در 9 تيرماه سال 1360 با يکديگر ازدواج کرديم ، سال 87 ، اولين سالي بود که از بس درگير بيماري خسرو شده بوديم ، سالگرد ازدواجمان يادمان رفته بود. او هميشه روزهاي خاص از جمله تولد ها را به خاطر داشت . البته بگذاريد يک خاطره برايتان بگويم ، يک دست نوشته اي از خسرو است که خطاب به من نوشته است؛ تاريخ تولد تو را هميشه اشتباه مي گفتم تا با تو شوخي کنم، اماا يادم است که در 24 مردادماه به دنيا آمده اي...(پوپک دختر خسرو 21 مرداد، پوريا 17 مردادو من هم 24 مردادماه به دنيا آمده ام).
ازدواج پويا
سوالي مي پرسيم که دوباره به گريه مي افتد ، از او پرسيدم که کدام خاطره کنج ذهنتان نشسته است ، با گريه مي گويد:روزهاي ابتدايي ازدواج که خيلي به ما خوش مي گذشت ! روز تولد پوريا به من گفت :«بايد مهربوني را به پوريا بياموزيم»حالا که فکر مي کنم ، مي بينم که اتفاقاتي دست به دست هم داد تا خسرو ازدواج پوريا را ببيند . چون هنوز در 23 سالگي زمان ازواج پوريا فرا نرسيده بود زماني که پوريا به پدرش گفت ؛ مي خواهم ازدواج کنم. خسرو هيچ مخالفتي نکرد و به خواستگاري رفتيم.
گفتگوي تلفني با پوريا در استراليا
با او در سيدني استراليا تماس مي گيريم ، مادرش شماره او را به ما مي دهد ، ابتدا همسرش گوشي را بر مي دارد سپس گوشي را به «پوريا» مي دهد ، صدا صداي پدر است ، شباهت بسيار زيادي به زنگ صداي پدر دارد ، از او مي خواهمي که از يک سال اخير براي مان بگويد ، از دوري پدر مي گويد: با درگذشت پدر ، تاريکي به زندگي ما آمد ، اما هر چه که روزها گذشت خاطرات او بيشتر براي مان تداعي مي شد و حالا احساس روشنايي مي کنيم ، خاطرات معنوي پدر با ماست او هر روز با ماست ، خاطرات پدر در زندگي ما به عينه حاضر است ،رفتار ، اخلاق و کردار نيکوي او ، ده هزار بار در اين يک ساله براي ما تداعي شده و حضور او در زندگي مان به من ثابت شده است. خوشحالم پدرم جزو آن دسته از انسان هايي بود که از اين دنيا رفت ، اما خيرش به اطرافيانش رسيد. خوشحالم وقتي مي بينم و مي شنوم که همه از او به نيکي ياد مي کنند. من پس از گذشت يک سال همچنان حضور پدرم را حس مي کنم و به ايشان افتخار مي کنم ، حالا که يک سال از آغاز زندگي جاودانه او مي گذرد ،ناراحت نيستم ، چون که پدر هستند و ما به عينه او را در هر ثانيه از زندگي مان احساس مي کنيم ... به ياد اين حرف پدرم مي افتم که به من مي گفت: پوريا مردم دار باش ، اگر من شدم خسروشکيبايي به خاطر مردم است و هر چه دارم از آنها دارم. اگر اين مردم و مطبوعات و تماشاگران نبودند ، من هم نبودم...
پوريا شکيبايي در ادامه مي گويد: بايد عنوان کنم پس از يک سال از درگذشت پدر ، تحمل ديدن فيلم هاي پدر را ندارم ، تحمل شنيدن صداي او در دکلمه هايش را ندارم.پوريا شکيبايي مي گويد : من و خانواده ام با خاطرات پدر زندگي مي کنيم و ياد او هميشه باماست.
سپاسگزاري از اهالي هنر
زماين که خسرو فوت کرد، همان روز اول ، هنرمندان به منزل ما آمدند و عده اي گريه و زاري مي کردند عده اي ديگر مرا دلداري مي دادند. هنرمندان خاطرات زيادي با او دارند او در هر حالت روحي که بود ، مقابل دوربين خيلي خوشحال و شاداب و سرحال مي ايستاد ...از افرادي که در مراسم او شرکت کردند ، سپاسگزارم.
بيماري خسرو
خسرو ابتدا مبتلا به هپاتيتC شده بود ، پزشک برايش آمپول هايي تجويز کرد که او آنها را استفاده مي کرد تا اينکه ويروس هاي هپاتيت درمان شد که اين موضوع بر مي گردد به 10 سال قبل ، هپاتيت ، بيماري مرموز و خاموشي است ، که طي اين مدت به کبد صدمه رسانده بود. خرداد 87 بود که متوجه شديم «کبد»سيروز شده وبايد رسيدگي دائم شود ...خسرو وقتي که اين خبر را شنيد عکس العملي از خود نشان نداد ، با بچه ها شوخي کرد ، آنها را مي خنداند و به نقاشي دادنش ادامه مي داد ، خسرو آن زمان در حال استراحت بود و قرار بود از مهرماه 87 در يک سريال ايفاي نقش کند ، که اجل امانش نداد خسرو بيکار که مي شد ، شعر مي سرود ، نقاشي مي کرد ، آن هم با خودکار، بدون خط خوردگي او خيلي مسلط بود . آن روز هم ، خودش را مشغول کشيدن نقاشي کرد تا چهار صبح ـ چهار روز در رختخواب بود ، چهار روز سخت ـ (دوباره گريه مي کند)...به هر حال آن چهار روز خيلي بد بود ، چهار روزي که خسرو در سکوت کامل به سر مي برد... حتي آن شب آخر که خسرو خيلي درد داشت ، تنها يک آه کوچک کشيد...چون همان طور که گفتم خسرو نسبت به درد خيلي صبور بود . زماني که خسرو را به بيمارستان پارسيان رسانديم ، او نبض نداشت ، اما نبض او را برگرداندند. جا دارد از رئيس و ديگر همکاران آن بيمارستان تشکر داشته باشم ، خسرو را در اتاق «ايزوله» بستري کردند و به ما گفتند ، ماندنتان اينجا فايده اي ندارد ، منزلمان هم به بيمارستان نزديک بود ، از اين رو به خانه بازگشتيم ، اما دلواپس ...تا اينکه صبح پوريا و عروسم به بيمارستان رفتند و ديدند که تمامي پزشکان و پرستاران پشت در اتاق هستند ، خسرو ايست قلبي کرده بود...(مکث مي کند و دقايقي گريه مي کند)... مي گويد : باورم نمي شود که خسرو ديگر نيست ...به خودم القا مي کنم که خسرو به سفر رفته است...نمي دانم هر روزم همين است ، هر روز تو خونه گريه مي کنم ، عکس ها و نقاشي هاي خسرو را مي بينم ، سروده هاي خسرو را مي خوانم و گريه مي کنم...
چندي پيش از درگذشتش دلش براي تئاتر تنگ شده بود و همان دلتنگي ها را بر روي کاغذ آورد
بسم الله الرحمن الرحيم
آدم نبودي دوست و سلامي و رفتم دلم بسوزد که عاشقم و بين عاشقان نيستم تئاتر امانتي است از نسلي به تازه نسلي کاش مي توانستم خدمتي براي پديده تئاتر و مملکتم و با صداقتي ديگر يک بار ديگر خود را آزمايش مي کردم با جوانان خوب آشنا شوم و باز از آنها هم ياد بگيرم و باز پاي برهنه پله هاي اداره را مي دويدم و بالا و پايين مي شدم اما افسوس ابتداي ناتواني سر مي شود اما اميد اميدوارم کرده که شايد بتوانم روزي براي سلامي دوباره بيايم اندکي بمانم و از چشمه ي ناب تئاتر سيراب شوم شايد بشود شايد خدا بخواهد و بشود.
با احترام به همه اهالي عاشق هنر بازيگري و تئاتر خسرو شکيبايي
نسل جوان
خسرو در مورد نسل جوان ديدگاه هاي خاص خودش را داشت ، او نسل جوان بازيگر راهيچ وقت نفي نمي کرد و هميشه به تشويق آنان مي پرداخت ، اما اعتقادي به «يک شبه ره صد ساله پيمودن» نداشت. چرا که خودش خاک صحنه خورده بود ، يک نوشته ديگر در دست نوشته هاي او پيدا کردم که نوشته بود: «اي کاش يک بار ديگر بتوان پله هاي اداره تئاتر را پابرهنه بالا و پايين بروم و دوباره روي صحنه کار کنم.» او منتظر پيشنهاد يک سناريوي خوب براي بازي در تئاتر بود. خسرو برايم تعريف مي کرد ، ما آن اوايل پابرهنه بوديم و پله ها را مثل تير بالا و پايين مي کرديم ، من صحنه جارو کردم ، زماين که سقف سنگلج ريخته بود ،من و دوستانم حقوقمان را صرف درست کردن سقف کرديم که تئاتر به خواب نرود ، خسرو واقعاً زحمت مي کشيد ، برايم تعريف مي کردکه از بچگي از پدرش مي خواست که او را براي ديدن نمايش ببرد . او از دوران سربازي تصميم جدي گرفت که به سمت تئاتر برود ، پس از سربازي به استخدام اداره تئاتر درامد، بعد که بازيگر سينما و تلويزيون شد و در کار دوبلوري هم فعاليت مي کرد ، مي خواهم بگويم که او زحمت زيادي کشيد تا شدخسرو شکيبايي ... از اين رو هر کسي که مي گفت مي خواهم بازيگر شوم خسرو به او پيشنهاد مي دادکه برود درس اين کار را بخواند ، خسرو يکي با کار کردن جلوي آيينه مخالف بود و ديگر اينکه کسي بدون تجربه بازيگر شود ، البته منظور خسرو اين نبود که جوانان حتما تحصيلات دانشگاهي داشته باشند، منظور او اين بود که انها در امر بازيگري مطالعه کنند ، کتاب هاي زيادي بخوانند ،از تجربيات پيشکسوتان استفاده کنند و با رابطه بازي در سينما هم به شدت مخالف بود، چون عقيده داشت که اين نسل جوان بازيگر ، مي آيند و مي روند و ماندگار نخواهند شد.

nikaeen

nikaeen

nikaeen
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1389 
تعداد پست ها : 225
محل سکونت : اصفهان
دسترسی سریع به انجمن ها