عضویت العربیة English
امام علی علیه‌السلام: برترین جهاد آن است که انسان روز خود را آغاز کند در حالى که در اندیشه ستم کردن به احدى نباشد. من لا یحضر الفقیه، ح 5762

گفتگو با «رابين رايت پن»

گفتگو با «رابين رايت پن»
پنج شنبه 5 اسفند 1389  12:19 ب.ظ

گفتگوي خبري

پيشنهاد اين مصاحبه از طرف من بود، به دوستانم زنگ زدم و گفتم مي خوام با يک بازيگر مصاحبه کنم و آن مصاحبه را براي چاپ به مجله بدهم، آن ها استقبال کردند و پرسيدند با چه کسي؟ گفتم با رابين رايت پن . همان موقع هم اعلام کردم خودم تمام سوال ها را مطرح خوام کرد و هيچ سوال ديگري نخواهم پرسيد و متن مصاحبه را م خودم تنظيم مي کنم. رابين رايت پن ، بازيگر بسيار مشهوري است ، او با دو فرزندش ،  ديلان هجده ساله و هاير پانزده ساله در خانه اي در سان فرانسيسکو زندگي مي کند؛ با همسرش شون پن که در بيست سال اخير يک بار از او جدا شدذه و دوباره بازگشته است. او در يک دهه اخير بيشتر وقتش را به بزرگ کردن بچه ها اختصاص داده است. اين بازيگر ، در کمدي هاي رمانتيک و فيلم هاي عاشقانه بازي کره بود اما در سال هاي اخير «شکست ناپذير(2000) ، «لبه» (2001که همسرش آن را کارگرداني کرد) ، (2002 White olean der) «خانه اي در انتهاي جهان» (2004) و «شکستن و وارد شدن» (2006) است، اما نکته جالب در مورد اين بازيگر اين است که او آگاهانه کار مي کند، فلسفه خاص خودش را درباره بازيگري دارد و از آن دسته بازيگراني است که يا کار نمي کند يا با تمام وجود کار مي کند و مي توان در مورد نوع بازي او و ردپايي که در فيلم از خود به جا مي گذارد، صحبت کرد.
فرانسيس فورد کاپولا : رابين ، کمي درباره تو و خانواده ات مي دانم، اين که کجا مدرسه رفته اي و کمي هم در مورد والدينت مي دانم، اما فکر مي کنم بد نباشد خودت بگويي از کجا امده اي و چه طور به بازيگري و کار خلاقانه علاقه مند شدي.
رابين رايت پن : فکر مي کنم علاقه ام به هنر براي اولين بار در سن 9 تا 10 سالگي خودش را نشان داد، زماني که به کلاس هاي باله رفتم. آن قدر به باله علاقه مند شدم که هميشه در روياي رفتن به نيويورک و بازي در نمايش هاي موزيکال مثل «معلم» بودم. اما اين رويا با نقل مکان خانواده ها به سان ديه گو نابود شد.
از کجا به سان ديه گو رفتيد؟
از لس آنجلس ، فکر مي کنم اين نقل مکان رويايم را نابود کرد چون چند سالي به آن فکر کرده بودم و هيچ فانتزي جانشيني نداشتم.
يعني کلاس خاص يا مساله ديگري بود که در سان ديه گو وجود نداشت؟
نه ، مساله کيفيت تئاترها بود، اصلا کل هنرها و معلم هاي هنري ، احساس مي کردم که خيلي بين اين دو شهر فرق بود، من کودک بودم اما متوجه اين تفاوت مي شدم.
در نمايش هايي که در مدرسه اجرا مي شد بازي مي کردي؟
نه ، اصلا، در حد مردن از اين کار مي ترسيدم.
تئاترهاي محلي چي ؟
نه ،هرگز ، هميشه اين تصور را داشتم که بازيگري نوعي به نمايش کشيدن خود است، يعني بايد قلبت را براي همه معرفي کني و براي همه به نمايش بگذاري . خيلي  علاقه اي به اين کار نداشتم. چه طوري مي توانستم احساساتم را با گروهي غريبه در ميان بگذارم؟ در ضمن مساله اين بود که بازيگري خيلي متکي به کلام بود و من برعکس آدمي فيزيکي بودم، يک آدم تاکتيکي، آدمي که دوست داشت باله انجام بدهد، بي کلام، يا مثلا به پانتوميم علاقه داشتم.
اين طور که توصيف مي کني انگار در بچگي درک عميقي از بازيگري داشتي وقتي مي گويي «اوه ، اين نشان دادن روح من است»...
فکر مي کنم اين طور بود ، فکر مي کنم اتفاقاتي که در زندگي من افتاد بر درک من تاثير گذاشت . مثلا من به صورت تصادفي فيلمي از اينگمار برگمن ديدم، در خانه دوستم که روبه روي خانه ما بود. پدر و مادر اين دوستم خوره فيلم بودند . آن فيلم مرا خيلي تحت تأثير قرار داد.
ياد هست کدام فيلم برگمان بود؟
بله ، پرسونا
او خداي من ،  ديدن آن فيلم در آن سن؟
فکر مي کنم 10 سالم بود اما جزئيات فيلم تا مدت ها در ذهنم ماند...
قبلا گفته اي که از سن کم در زمينه هنر مطالعه مي کردي، معمولا در چنين مواردي يکي از والدين راهنماي آدم است؟
بله ، مادرم ، والدين من طلاق گرفتند . مادر من خيلي کتابخوان نبود اما به طور غريزي خلاق بود و به هنر  علاقه داشت ، جالب است که هم من و هم برادرم به سمت هنر آمديم، برادرم از اعضاي گروه ملي باله آمريکا  است.
در دوران مدرسه به چه چيزي علاقه داشتي ؟روي بازيگري متمرکز بودي؟
نه ، آن موقع به بازيگري علاقه نداشتم، آن موقع فقط به باله علاقه داشتم، بعد از مدرسه هر روز به کلاس مي رفتم، کلاس هاي چهار تا شش ساعته ... آخرين دوره هاي کلاس هاي من تا روزي هشت ساعت هم طول کشيد . بعد از کلاس ها مي آمدم خانه ، شام مي خوردم و مي خوابيدم.
در دوران مدرسه مورد توجه بودي ؟ روابط خوبي با بقيه دانش آموزان داشتي؟
نه ، اتفاقاً دختري گوشه گير بودم، فقط دو دوست دختر داشتم، البته کارکردن با پسرها راحت تر بود اما در مجموع ترجيح مي دادم خيلي با بقيه بچه ها در ارتباط نباشم. با اين وجود مرا براي حضور در نقش ملکه در «زره آخر» سال انتخاب کردند.
احساست درباره چهره ات چه بود؟
مثل همه فکر مي کردم خيلي زيبا نيستم، حتي فکر مي کردم زشتم، درست مثل شخصيت فيلم «کري» بودم . هميشه حس مي کردم خيلي از بازيگران عقب هستم، اعتماد به نفس آن چناني نداشتم، اما با انتخابم براي نقش ملکه اعتماد به نفسم بيشتر شد . بعد يکي از دوستانم مرا به آژانس عکاسي معرفي کرد و نتاگهان ديم به عنوان مدل انتخاب شده ام، همراه با يک گروه فعال در حيطه مد به اروپا رفتم و بعد ديگر دلم نمي خواست از اروپا بيايم، جذب اروپا شدم.
به کدام شهر ها رفتي ؟
پاريس ، رم، ميلان ... يکسال در پاريس زندگي کردم ، کمي فرانسوي ياد گرفتم ، بعد به ميلان رفتم و آن جا هم مدتي زندگي ک ردم.
مي خواهم يک جامپ کارت بزنم و برسم به همين امروز، وقتي يک فيلم نامه را مي خواني به چه چيزهايي فکر مي کني و معيار تو براي انتخاب يا رد يک نقش چيست؟
فکر مي کنم اين مساله اي بيش از هر چيز غريزي است. اصلا به اين که نقش اصلي يا مکمل است، فکر نمي کنم . تنها چيزي که به آن فکر مي کنم اين است که : «آيا در کل داستان سهمي دارم؟ در گفتن داستان نقش دارم؟ آيا با بازي در اين نقش مي توانم چيز خاصي به آن اضافه کنم؟» خيلي از نقش هايي که به من پيشنهاد مي شود نقش مادران افسرده ا ست، مادراني درونگرا و ضربه خورده ، فکر مي کنم اين نقش ها خيلي جاي کار ندارد... نمي دانم اصلا جواب سوال شما را دادم يا نه .
نه
خب جواب اين سوال سخت است ، مي توان اين را بگويم که همزمان به عناصر متفاوتي مثل اين که کارگردان فيلم چه کسي است ؟ فيلم نامه چه جوري نوشته شده ؟ بازيگران ديگر فيلم چه کساني هستند ؟ توجه مي کنم ، هميشه سعي مي کنم نقش هاي متفاوتي بازي کنم اما هميشه نقش مادران افسرده به من پيشنهاد مي شود... همين حالا دوست دارم در فيلمي کمدي از وودي آلن بازي کنم،
بعضي وقت ها بازيگران کنترل توليد را به دست مي گيرند، مثلا مي گويند: «ديگر نبايد يک جا بنشينيم و منتظر زنگ تلفن باشيم ، مي خواهيم در اين مورد نقش مهم تري داشته باشيم.»
فکر مي کنم در مورد من ، حالا که سنم بالا رفته و پخته تر شده ام هم اين اتفاق افتاده است. حالا قدرت انتخاب دارم و حتي مي توانم نقش را تا حدودي تغيير بدهم.
بگذار يک مرحله جلوتر برويم ، بعد از انتخاب نقش ،فلسفه هاي مختلفي براي آماده شدن وجود دارد، بعضي وقت ها براي يک فيلم مرحله آماده سازي دو يا سه روزه هست، آماده شدن با  خواندن فيلم نامه و بحث کردن درباره نقش و حتي بازديد از لوکيشن ها ، اما بعضي ديگر از کارگردان ها که من يکي از آن ها هستم، دوره آماده سازي طولاني تري دارند، مثلا دو تا سه هفته ، نظرت در مورد اين مرحله آماده سازي چيست؟
فکر مي کنم اين زمان لازم است ، بايد کاملا آماده شوي و تحقيق کني و به نقش برسي ، اما در مورد خودم جالب است بداني در اين مرحله اتفاق خاصي نمي افتد. هيچ وقت خودم اين فرصت را پيشنهاد نمي دهم، هميشه مي گويم من يک بازيگر غريزي هستم، خيلي ناخوآگاه بازي مي کنم... من بازيگريک برداشتي هستم.
قبل از اين که اولين نقش سينمايي ات را بازي ني در تئاتر تجربه اين نداشتي؟
نه ، اصلا، اولين تجربه ام بازي در يک مجموعه تلويزيوني بود، يکي از اين مجموعه هاي خانوادگي، با آن ها چهارسال قرارداد بستم. خب ، در اين مجموعه هاي تلويزيوني ضبط هر روز است، يعني کلا مرحله آماده سازي وجود ندارد(باخنده) اين جوري شد که به اين عادت بد دچار شدم
اما در تئاتر بازيگر براي يک نقش ، حداقل چهار تا شش هفته بايد مرحله آماده سازي و تمرين را پشت سر بگذارد؟
اصلا تصوري در اين مورد ندارم ، هيچ وقت نشده که بيشتر از يکي ، دو روز يا حداکثر يک هفته خودم را درگير مرحله تمرين و آماده سازي کنم... البته دروغ گفتم ، موقع کار با آنتوني مينگلا، يک دوره طولاني تمرين و آماده سازي قبل از شروع فيلم برداري را تجربه کردم.
همان فيلمي که درباره يک معمار مناظر بود؟
بله ، فيلم «شکستن و وارد شدن».
فکر مي کنم آن فيلم شخصي ترين فيلم مينگلا باشد.
بله ، فيلمي کاملا شخصي بود... مينگلا نبوغ ذاتي داشت ، در عين حال با هوش بود  و البته يک شنونده عالي. او يک معلم فوق العاده بود، به تمام حرف هاي من و جود (لاور) گوش مي داد و بعد به گونه اي غيرمستقيم نظريات خودش را مطرح مي کرد، يک هفته تمام در يک اتاق نشستيم و صحبت مي کرديم، او براي هر روز تکليف تعيين مي کرد، گاهي درباره چيزهايي از اين دو شخصيت که قرار نبود در فيلم باشد ، صحبت مي کرديم. درباره همه چيزشان ، چيزهايي که جلوي دوربين مي آمد و چيزهايي که جلوي دوربين نمي آمد اما در رابطه اين دو شخصيت وجود داشت، چيزهايي که وجود داشتن آن ها بايد به تماشاگر انتقال داده شود.
خب ، مي خواستم به همين نقطه از بحث برسم ، مثلا تو و جودلاو قرار است نقش زوجي را بازي کنيد که بيست سال است ازدواج کرده اند ، ان ها بيست سال در کنار هم بوده اند و يک رابطه را شکل داده اند، آن وقت با دو هفته تمرين مي شود به اين نقش رسيد؟ فکر مي کنم بازيگرها به جاي استفاده از مرحله آماده سازي از بانک خاطرات خود استفاده مي کنند، فکر مي کنم همه آن ها ميليون ها خاطره در ذهنشان دارند؛ از اولين برخوردها، اولين دعواها، اولين جدايي ها و... در مرحله تمرين و آماده سازي فقط به اين خاطرات رجوع و بهترين آن ها بيرون کشيده مي شود.
حالا که به اين مرحله رسيده ايم ، احساس مي کنم دوست دارم از اين به بعد در هر فيلم يک مرحله تحقيق و تمرين و اماده سازي حداقل دو هفته اي داشته باشم... اما فکر نمي کنم کسي حاضر باشد براي اين مرحله به من پول بدهد.
خب اين کار را مجاني انجام مي دهد، فکر مي کنم بايد همه بازيگران را مجبور کنند اين مرحله را داشته باشند . مي داني همه عمر نظرم اين بوده که طي اين دو ، سه هفته بازيگران آرام آرام به آن شخصيت بدل مي شوند. فکر مي کردم مثلا اگر طي آن مرحله به بازيگري مثل آل پاچينو بگويي برو از آن طرف خيابان يک بستني بخر، او در قالب شخصيتش برود آن بستني را بخرد اما حالا احساس مي کنم اشتباه کرده ام، بعضي در اين مرحله بازيگر نيستند که بدل به شخصيت ها مي شوند، بلکه شخصيت ها هستند که به بازيگران بدل مي شوند .يعني بازيگران در نقش شخصيت ها  نمي روند، بلکه شخصيت ها را به خودشان بدل مي کنند مثلا جين هاکمن او ده ها نقش مختلف ، کاملا مختلف بازي کرده اما در همه آن ها روياهايي از خودش هست که بالاخره شخصيت ها را از جهاتي شبيه مي کند . فکر مي کنم در مرحله آماده سازي فرصت براي اين متامورفيسم فراهم مي شود.
بله ، کاملا همين طور است.
مي خواهم يک سوال کنم، چه  چيزي تو را به يک کارگردان ارتباط مي دهد؟
تفاهم، درک متقابل ، يعني فهميدن دو طرفه، هر دو طرف  بايد ايده هاي همديگر را گوش کنند و ديدگاه هاي همديگر را قبول داشته باشند. به نظرم زبان هر دو طرف بايد يکي باشد.
بين کارگردان زن و مرد فرقي هست؟ يک شوخي در اين مورد هست که مي گويند کارگردان هاي مرد حتي اگر راه را گم کنند در پمپ بنزين نمي ايستند تا آدرس را بپرسند اما کارگردانان زن اين کار را مي کنند، اين تفاوت جنسيتي روي کار کردن با آن ها تأثيري دارد؟
من مساله را اين طور نمي بينم ، براي من هر کارگردان به صورت يک فرد معني دارد، مثلا آنتوني مينگلا که يک استثناء بود ، يک کارگردان که با بازيگر زن و مرد به شيوه هاي مختلف کاري کرد، به شيوه مناسب... خيلي با کارگردان هيا زن کار نکرده ام که بتوانم مقايسه درست و حسابي انجام بدهم. اما مساله در مورد کارگردانان زن و مرد نيست، بلکه در مورد کارگردانان بزرگ و کارگردانان معمولي است، با کارگردان هاي بزرگ تو احساس امنيت و راحتي خيال داري، وقتي با آن ها کار مي کني اعتماد به نفس داري. البته بعضي کارگردان ها هم هستند که شايد خيلي مشهور نباشند اما شيوه کار را به خوبي بلدند، مثلا رودريگو گراسيا که فيلم کوچک «9زندگي»(2005) را با او کار کردم
در واقع اگر با کارگرداني کار کني که تو را کنترل و هدايت کند، راحتي تر هستي ؟
نمي شود گفت کنترل در دست يک نفر خواهد بود، مساله اين گونه است که بايد کنترل در دست هر دو سو باشد. هم بازيگر و هم کارگردان در اين مورد نقش دارند، شعر «جاي پا» را شنيده اي ؟
نه ، مي تواني آن را برايم بخواني ؟
فکر مي کنم اين شعر درباره حضور خداوند است. در اين شعر امده :«در ساحل قدم مي زدم ، آن وقت چهار جاي پا روي شن ها ماند، اما وقتي به پايين نگاه کردم ، فقط دو جاي پا ماند...» فکر مي کنم از اين شعر ، به خصوص بخش اول آن مي شود در مورد رابطه مشترک کارگردان و بازيگر در خلق يک نقش استفاده کرد.
وقتي نقش اين گونه خلق مي شود هر دو سو احساس آرامش مي کنند.
من هفتاد ساله ام ، 45 سال است که کارگرداني مي کنم، اما تازه به اين درک از مفهوم همکاري رسيده ام... در مورد فيلم جديدت «وزارت بازي» حرف نمي زني ؟ در اين فيلم با چند بازيگر شاخص، به خصوص راسل کرو همبازي بودي.
کارکردن با راسل را دوست دارم، وقتي با او سر صحنه هستي احساس مي کني حمايت او را به همراه داري.
گويا در يک فيلم ديگر هم بازي کرده اي «زندگي خصوصي پي پالي» کارگردان فيلم ربه کا ميلر است ، کارکردن با او چه طور است؟
عالي ، او را به عنوان يک فيلم ساز بسيار خوب قبول دارم، او فيلم هاي خوبي دارد، شعر هم مي گويد و برخي صحنه هاي فيلمش شاعرانه است. به جزئيات خيلي اهميت مي دهد... فيلم برداري از اين فيم يک سال به تعويق افتاده ، در اين مدت چند بار به خانه ربه کا ميلر و همسرش دانيل دي لوئيس در نيويورک رفتم و با ربه کا درباره آن صحبت کرديم، من کتاب را چند بار خواندم و فکر مي کنم در مورد اين فيلم مرحله آماده سازي بسيار طولاني داشتيم.
در مورد فيلم بگو.
فيلم درباره يک زن است، پي پالي ، که در خانواده اي به هم ريخته بزرگ شده ، او با مردي سي ساب بزرگ تر از خودش ازدواج مي کند و يک شبکه ارتباطات خانوادگي را شکل مي دهد، اما آرام آرام مشکلات شخصيتي او که ريشه در گذشته اش دارد، بروز مي کند و او دچار فروپاشي شخصيتي مي شود.
فيمل کي اکران مي شود؟
هنوز پخش کننده اي در داخل آمريکا نداريم ، با اين وضعيت بحران اقتصادي انگار کسي نمي خواهد روي اين طور فيلم ها ريسک کند. فيلم هايي که بر چسب «هنري» بودن به آن ها مي خورد.
ما اين فيلم ها را فيلم هاي هنري نمي ناميم به آن ها مي گوييم فيلم هاي مستقل .
بهتر است بگوييم فيلم هاي آلترناتيو
خب اگر بخواهم نظر خودم را بگويم، من اين فيلم ها را «فيلم هاي شخصي» نام مي دهم... بله ، اين واژه خوبي است ، اما پيدا کردن پخش کننده براي اين فيلم ها سخت است . چيزي که درباره دخترم ـ سوفياـ دوست دارم همين است، هرگز نمي شنوي يک استوديوي بزرگ او را استخدام کرده باشد ، هر کاري که مي کند، کارهاي شخصي است، من همين خصلت را ستايش مي کنم ، حالا دو گونه مختلف سينما داريم، توليدات صنعتي و توليدات مستقل در کار شما هم همين طور است؟
بله ، البته نمي شود گفت که مرز مشخصي در اين ميان وجود دارد، مثلا آن طور که ضرب المثل مي گويد بالاخره بايد استخر را پر کرد، بالاخره بايد در آمد داشت . اين شغل ما است ، جنبه هاي هنري آن مهم است اما ما هم بچه هايي درايم که بايد بزرگ کنيم و زندگي اي داريم که بايد مخارج آن را بپردازيم ... البته ديگر از اين نقش هاي بزرگ به من پيشنهاد نمي شود (با خنده) اما مشکلي هم با اين موضوع ندارم.
در آينده چه خواهي کرد؟
فکر مي کنم سال هاي زيادي طول کشيد تا بزرگ شوم و به بلوغ برسم، به کار وابسته نباشم و قدرت انتخاب داشته باشم ، حالا مي توانم يک فيلم نامه را بخوانم و بگويم :«نه ، نمي خواهم در اين فيلم بازي کنم» خيلي نقش ها به من پيشنهاد مي شود که نقش هاي خوبي هستند اما نه براي من ، در آن زماني که فيلم نامه را مي خوانم بازيگراني به ذهنم مي رسند که مي توانند بهتر از من آن نقش ها را بازي کنند.
مثلا چه افرادي ؟ بگو چه بازيگراني را ستايش مي کني ؟
نه ، خداي من ، اين سوال را نپرس ... اما خب ليلي تايلور که خيلي دوستش دارم ، يا سامان مورتون... بقيه را يادم نمي آيد اما قطعا تعداد آن ها زياد است، در مورد سوال قبلي اين را بگويم که دلم مي خواهد کارگرداني کنم. فکر مي کنم با يک فيلم مستند شروع کنم، حالا ديگر از اين کار نمي ترسم، طي اين سال ها هميشه از کارگردان ها پرسيده ام و حالا فکر مي کنم بتوانم اين کار را بکنم ، البته اين به آن معنا نيست که ديگر نخواهم بازي کنم.

nikaeen

nikaeen

nikaeen
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1389 
تعداد پست ها : 225
محل سکونت : اصفهان
دسترسی سریع به انجمن ها