عضویت العربیة English
امام صادق علیه‌السلام: صله رحم و نیکى، حساب (قیامت) را آسان و از گناهان جلوگیرى مى‌کند. کافى، ج2، ص157

(گفتگو با بهروز غريب پور)

(گفتگو با بهروز غريب پور)
پنج شنبه 5 اسفند 1389  12:22 ب.ظ


(حکايت آن مرد ايراني چرخ و فلک و مبارک)
«بهروز غريب پور» را در مقام کارگردان، طراح صحنه، نمايشنامه نويس، فيلمساز ، فيلمنامه نويس، مترجم، مدير فرهنگي و مدرس دانشگاه مي شناسيم. او متولد 1329 در سنندج است و...
به بهانه دريافت جايزه «شاه ماهي طلايي جشنواره تئاتر مسافران دريايي ايتاليا» که چندي پيش به اين هنرمند به جهت تأثيرگذاري در تئاتر عروسکي اهدا شد،گفتگوي مفصلي با او داشتيم که مي خوانيد.
*برايمان تعريف کنيد که چطور شد با وجود يک خانواده مذهبي که زياد با حضورتان در عالم هنر و تئاتر موافق نبودند ،وارد اين عرصه شديد؟
در دوره اي که زمان کودکي ، نوجواني و جواني من محسوب مي شود؛ اساساً همه کساني که وارد مقوله هنر مي شدند، با مشکلات عديده اي مواجه مي شدند و اين چيزي نبود که فقط در مورد من مصداق داشته باشد. و البته مسائل مختلفي از جنبه هاي گوناگون به اين مسأله دامن مي زد. مثلاً يکي اين بود که خانواده مادري من همه از علماي طراز اول کردستان بودند و اين نگراني براي آن ها (به ويژه مادرم) وجود داشت که مبادا خانواده شيخ محمد مولانا کسي را به جامعه تحويل بدهند که عمل مذهبي انجام نمي دهد. همين امروز هم اغلب اعضاء خانواده مادري ام يا درجه اجتهاد دارند يا اينکه به گونه اي حالت مذهبي در راستاي سنت خانوادگي را حفظ کرده اند. البته درآن دوران همه نگرانب ودند که هرکس جذب هنر شود در درجه اول معتاد و در درجه دوم گمراه وبي خدا خواهد شد. البته ظاهراً طبيعي هم بود چون کسي که وارد عرصه هنر مي شد بعضي از خطوط قرمز را مي شکست. از طرف ديگر در خانواده مادري، افرادي بودند که اهل شعر وشاعري  بودند. حتي بعداً ترانه سراهاي خوبي هم از اين خانواده بيرون آمد. يادم مي آيد مواقعي که در دانشکده هنرهاي زيبا قبول شدم. مادرم مي گفت:«بگو دانشکده هنرهاي دراماتيک تا حداقل وجه ادبيات آن شاخص باشد» اما از کودکي که همه بچه ها در کوچه ها گردوبازي مي کردند، تنها سرگرمي من اين بود که در حياط خانه خودمان براي خواهرها ،دخترعمه ها و بچه هاي عمويم نمايش مي دادم. يعني به صورت ناخودآگاه استعدادي در من وجود داشت که مرا به طرف نوع ديگري از سرگرمي مي کشاند وباعث شد خيلي زود هم روي صحنه تئاتر بروم. در 14 سالگي روي صحنه رفتم؛ در 16 سالگي اولين کار شاخصم را کارگرداني کردم . در 17 سالگي کارگردان و سرپرست گروه تئاتر شهاب شدم و همين باعث شده بود تا عده اي از دبيران واهل فرهنگ کردستان معتقد باشند که بايد اين راه را ادامه دهم. تشيوق آنها و گفتگو با پدرم باعث شده بود که اين مسأله يک مقدارتعديل کند ولي همواره اين نگراني وجود داشت بنابراين بايد يک مقدماتي انجام مي شد و درعين حال يک تعهدي مي تواند همه آن چيزي که در روحانيت وجود دارد روي صحنه تئاتر و درهنر هم به نوعي تجلي پيدا کند.در 16 سالگي براساس منظومه آرش کمانگير «سياوش کسرايي» نمايشي را کار کردم که خودم بازيگر نقش اول آن بودم. آن کار از همه نظر متفاوت بود. طراحي صحنه، بازيگري و مضمون و محتوا. تا آن موقع اغلب کارهاي که روي صحنه مي رفت يا نمايش هاي ميهني يا به نوعي آموزشي بودند يا گونه اي از تئاتر لاله زاري و بدون پيام و مناسبات اجتماعي. وقتي آرش کمانگير روي صحنه آمد شوهر خاله من که بسيار آدم متعهد، متعصب و متدين بود، کار مرا ديده بود. از طرف ديگر برخورد مسئولان شر اين بود که اگر اين تئاتر ادامه پيدا کند هيچ مانعي ندارد و به شوهر خاله من اطمينان دادند که اگراين نوع تئاتر باشد از لحاظ شرعي مانعي نيست. خود اين مسئله يک مجوزي در درون خانواده بود تا من با امنيت نسبي کار کنم ولي به هر حال درگيري زياد بود. مقاومت براي انجام کارهاي جسورانه تمام فکر من بود از جمله اينکه شبهاي جمعه در دبيرستان ما انجمن ادبي برقرار بود. فعاليت اين انجمن ترکيبي بود از شعر، نمايش و موسيقي. خبر به پدرم رسيده بود که من هنوز کار تئاتر مي کنم و ايشان هم منع کردند که ديگر در شبهاي جمعه در مدرسه نمانم. شايد يکي از دلايلي که مي گويم مقاومت جسورانه اين بود که جلسات فوق به شبهاي پنجشنبه منتقل شود و نمي دانم چرا با آن هم موافقت شد. بنابراين شبهاي جمعه در خانه مي ماندم و پدرم فکر مي کرد ديگر کار تئاتر نمي کنم تا اينکه ديپلم گرفتم و در کنکور با يک رتبه خوب قبول شدم. در آن زمان«محمدرضا لطفي» در سنندج سپاه دانش بود. او هم در موسيقي قبول شده بود . لطفي به پدرم زنگ زد و قبولي مرا تبريک گفت. پدرم هم به گمان اينکه من در دانشگاه پليس قبول شده ام خيلي خوشحال شد و به همين خاطر وقتي منزل آمد به من تبريک گفت و گفت:« انشاا... مدارج عالي فرماندهي را هم طي مي کني» اما من گفتم: «چه کسي به شما گفته دانشکده پليس؟ » گفت:«آقاي لطفي نگفت کدام دانشکده » گفتم: « من تئاتر قبول شدم» برخلاف ساير پدرها که وقتي فرزندشان در کنکور قبول مي شود يا نمره بالايي مي آورد، خوشحال مي شوند. پدر من چنين شادماني نداشت. همواره اين نگراني را داشتم و دارم که مبادا اين تصور در ذهنيت جامعه هم وجود داشته باشد که هنر عالم متفاوت، متضاد و متباين با معنويت است و تا به امروز هم تمام تلاشم باري زدودن اين طرز تفکر بوده است. تصور کنيد يک جوان 20 ساله براي اولين بار در کردستان خط شکن شده و وارد دانشکده هنرهاي زيبا شده است. بنابراين مي توانم بگويم از نمايش «هنکر» وام بگيرم که «معلم من پاي من بود» وبه دليل عشقي که داشتم. تلاش کردم تا اين راه سخت را طي کنم.
*از بچه هاي گروه تئاتر شهاب الان کسي هست که هنوز در زمينه تئاتر ، سينما يا بازيگري فعال باشد؟
بله. آقاي قطب الدين صادقي. آقاي جمبه اباالملکي الان در هلند کار مي کنند. مهرداد حاج رسولي که گهگاهي کار مي کند. سهبل پارسا هم فعال است . سهم الدين شهبازي هم تا چند وقت پيش کاري مي کرد. شايد شاخص ترين آنها قطب الدين صادقي است. البته خودش حضور دراين گروه را انکار مي کند (بلند مي خندد)
*نکته جالب، نگاهي است که درآن دوره در کردستان به مقوله تئاتر و بازيگري مي شد. چرا که ما گروه هاي بسيار خوب موسيقي از کردستان را که مي بينيم و حس مي کنيم زندگي مردم کردستان  هميشه با يک نوع موسيقي همراه است. گروه دراويش،دف ،تنبور و...
*چطور به موسيقي چنين نگاهي را نداشتند؟
در مورد موسيقي هم همين نگاه را داشتند. موسيقي فولکوريک و آنچه که به صورت سنتي منتقل شده بود به لحاظ موقعيت بسيار متفاوت با هنر مدرن است. طبيعي است که همه هم مخالف نبودند. همه آنهايي که مشوق من بودند، کرد بودند. من از کلاس نهم تصميم گرفتم تئاتر بخوانم البته آن زمان اصلاً نمي دانستم رشته تئاتر در دنيا وجود دارد يا خير اما معتقد بودم اگر دانشگاه بروم حتماً بايد دانشگاه تئاتر بروم. وقتي مي پرسيدند: کجا؟ مي گفتم: آمريکا.
اين مسأله به آن دليل به ذهنم خطور کرده بود که در دوره ما سپاه صلحي بود که آمريکا بعد از جنگ دوم جهاني به وجود آورده بود . دقيقاً همان چيزي که بعد از آن سپاه دانش( با الهام از آن) به وجود آمد. يک آمريکايي که مشغول ياد گرفتن زبان کردي بود و آدم خاصي هم بود يک بار بازي مرا ديده بود وبه من گفته بود:« تو يک روزي يکي از بزرگترين بازيگران ايران مي شود» به همين خاطر يک غروري مرا گرفته بود که به هرحال اين آمريکايي است و تجربه اش هم از من بيشتر است و از يک کشور خيلي بزرگتر و امروزي تر آمده، بنابراين تشخيص مي دهد. آن زمان بيشتر نقش هاي کمدي را بازي مي کردم حالا که مرور مي کنم مي بينم حتي کارهايي که آن زمان مي کردم هم راه حلي براي ابزار وجود بود وهم نشان دادن يک نوع خلاقيت و مبارزه. گروهي که با آنها کار مي کردم مرا به دليل اينکه همواره شبيه تئاترهاي ارحام صدر کار مي کردم طرد کرده بودند. عادت داشتم نمايش را في البداهه کار کنم و به قول معروف صحنه را از دست آنها خارج مي کردم. اتفاقاً آن آمريکايي همين بازي مرا ديده بود. يادم مي آيد در همان سن گروهي تأسيس کردم به نام «سه کشمش» ما 3 نفر بوديم و ادعايمان اين بود که خيلي شيرينيم!بنابراين از کلاس نهم دشمن رياضي و دشمن درس هايي شدم که مرا به سمت پزشکي ببرد و همه نگران بودند. حتي ديپلمم را هم درجه ناپلئوني گرفتم چون تصميم گرفتم در 4 درسي که خيلي به آنها علاقمند بودم 20 بگيرم و اگر در درس هايي که به آنها علاقمند نيستم، صفر هم بشوم خيلي برايم مهم نبود چون اگر 80 نمره مي گرفتيم قبول مي شديم. در هر 4 درس من 19 گرفتم ودر بقيه دروس نمراتي نظير: يک ، دو وسه!مثلاً در زيست شناسي من به جاي دبيرمان درس مي دادم و مي گفتند اين مي تواند پزشک شود اما عصباني بودند که چرا به سمت چنين رشته اي حرکت نمي کنم وبا فراموش کردن توانايي هاي خود مي خواهد به سمت رشته اي برود که معلوم نيست آينده آن کجاست. من يک دايي رضايي دارم به نام «غلام رومي» که خواننده بود و وقتي مي خواند مادرم کيف مي کرد اما وقتي روي صحنه مي رفت و مي گفتند:«خدا به او رحم کند» اين دقيقاً به خاطر شرايط خاصي بود که وجود داشت. افرادي هم بودند که مرا تشويق مي کردند افرادي نظير: همايون خاکسار، خليل رشيديان عزيز اميني ابيانه و ... آنها مي گفتند تو فقط بايد دراين راه بروي. استعداد داستان نويسي، نمايشنامه نويسي و بازيگري ام خوب بود وبه همين دليل مي گفتند تو بايد درهمين راه بروي. آن جمعيتي که نگران بودند، جمعيتي بودند که سنت ها بر آنها غالب بود. حتي خانواده کامکارها که ما از بچگي با هم بوديم نيز مقابل خيل عظيمي از اين افراد ايستادگي مي کردند. به آنها مي گفتند:« مطرب!» آن درک عميق بعداً به وجود آمد. وقتي که من، هوشنگ کامکار، محمدرضا لطفي ، خانواده کامکار، قطب الدين صادقي و... وارد دانشکده هنرهاي زيبا شديم اصلاً يک موجي به وجود آمد. وقتي من اين کار را آغاز کردم، عقبه اي نداشتم ولي با ورود تدريجي آنها اين مفهوم در کردستان به وجود آمد که مي شود هنر جديد را هم تجربه کرد و آثار فاخري را تحويل جامعه داد. البته مي شود گفت يک مقدار «جهل» هم وجود داشت. براي مثال شوهرخاله من «حاج مولانا مفتي» ، مفتي اعظم کردستان متوجه شد که يکي از بچه هايش ارگ مي زند و ديگري ني مي نوازد؛عصباني مي شود وسازهايشان را مي شکند. وقتي بچه ها گريه کرده بودند، خاله ام کار مبتکرانه اي انجام داد وگفت:« من سازها را برايتان مي خرم اما بياييد يک آهنگي بزنيد شبيه آنچه در راديو قاهره است.» حاج مولانا که مدت زيادي در عراق زندگي کرده و بحث هاي مذهبي را دائماً از راديو قاهره پيگيري مي کرد، يک شب به خانه آمد و خاله ام نواري که (از کار بچه ها) ضبط کرده بود را روشن کرد. مولانا که مي دانست بچه ها از او رنجيده خاطر شده اند وقتي آن نوار را شنيده بود(خطاب به آنها) گفته بود:«به به. به اين مي گويند موسيقي الهي! اگر بچه هاي من (عابد و زاهد) به اين راه مي رفتند من ساز نمي شکستم.» بعد خاله ام ضبط را خاموش کرد وگفت: راديو قاهره نيست. بچه ها اين آهنگ را زده اند» مولانا هم گفته بود:«اگر اين است ؛ حلال است.» الان عابد و زاهد هر دو در فرانسه موزيسين هستند . در واقع عدم شناخت موجب بحراني شدن اين موضوع مي شود که هرکس سراغ صحنه تئاتر يا نوازندگي مي رود قطعاً دين خود را از دست مي دهد. البته همان طور که شما گفتيد بخش عمده اي از کردستان ، فرهنگ است ولي از يک زمان به بعد آغاز شد واين طور نبود که همه موافق يا مخالف باشند ولي بخش اعظم درک غلط داشتند.
*ازيک جايي به بعد درکارنامه کاري شما علاوه بر تئاتر، پيوندي با هنرهاي ديگري مثل سينما ديده مي شود. اين ما حصل چه تجربه اي است؟ به واسطه آشنايي با گروه هاي ديگر در دانشگاه يا... البته ساحت اين دو هنر خيلي از هم دور نيست.
ساحت خيلي از هنرها از هم دور نيست . من سالها نقاشي کار کردم. ويولون هم مي زدم. الان هم دو تار مي زنم. اغلب بچه هايم را با صداي دوتار مي خواباندم. الان هم هر موقع که دلم مي گيرد، دو تار مي زنم. بنابراين عرصه هاي مختلف هنري را تجربه کرده ام. در رابطه با سينما، ما پيش از اينکه تئاتر ببينيم، فيلم مي ديديم. سينما بيان اصلي دوران ما بود. زماني که دبستاني بوديم در سنندج يک سينما بيشتر نبود ولي گروه هاي آمريکايي که در کردستان بودند. شبهاي جمعه در خيابان فيلم نمايش مي دادند. بنابراين تفريح اصلي ما سينما بود. وقتي به دانشکده هنرهاي زيبا آمدم، کوششم اين بود که سينماي کردستان که طعمه فيلماي سطحي است بايد به گونه اي متحول شود. بنابراين در سال 1351 انجمن سينماي کردستان را پايه گذاري کردم که آپاراتچي ، بليت فروش وانتخاب کننده فيلم آن خودم بودم. با يک بوبين و آپاراتي کار مي کردم که بيشتر از 20دقيقه را جمع نمي کرد. بنابراين بايد مابقي فيلم را خودم درحين نمايش جمع مي کردم. درواقع به همان اندازه که در عرصه تئاتر جنون شکستن مقاومت را داشتم در سينما هم همين کار را مي کردم. مردم کردستان تا آن موقع آثار فليني و دسيکا و ... را نديده بودند اما من اينها را به سنندج مي بردم ونشان مي دادم. بنابراين در مورد سينما حضور در تهران و آشنا شدن با فيلمخانه ملي و گرايش قبلي که در کودکي ام وجود داشت، مرا وادار کرد که درعرصه سينما حداقل در گان نخست به عنوان فردي که سينماي مدرن را به کردها معرفي مي کند، حضور داشته باشم. بعداً سينما را خيلي جدي تر تعقيب کردم وغير مستقيم و مستقيم آموختم تا اينکه کار سينما هم انجام دهم.
*فکر مي کنم سال 1354 اولين حضورتان در عرصه سينما باشد، البته نه به عنوان کسي که براي آشنايي مردم فيلم به کردستان برده باشد.
تقريباً سال 52 اولين فيلم تجربي رابازي کردم. آن موقع فيلمها 8 ميليمتري بود؛ يک سينماي ويژه . بعد از آن شروع به فيلمنامه نويسي کدرم وتمام سعيم اين بود که زماين وارد عترصه سينما شوم که به عنوان مؤلف حضور داشته باشم. حتي آن موقع «اصلاني» براي سريال «سمک عيار» ازمن دعوت کرده بود تامن و «علي ژکان» دو نقش بازي کنيم( مهرشاه و خورشيد شاه) اما من آن موقع اين تب را نداشتم که به اين جديت وارد سينما يا تلويزيون شوم. حتي به پيشنهادات تلويزيون براي مجري گري ، تهيه کنندگي يا کارگرداني هم جواب مثبت نمي دادم. فکر مي کردم بايد ابتدا يک دوره خودسازي را سپري کنم واين دوره شامل تئاتر ، سينما،تئاتر عروسکي و آموزش مي شد. بعداً به تدريج در فرصت هايي که پيش مي آمد کار سينما هم مي کردم.
*«دونده» براي ما يک حس نوستالوژيک خاصي دارد. در مورد اتفاقي که دراين فيلم رخ داد توضيح بدهيد ومثلاً پيرامون اين مسأله که اقليمي که «دونده» درآن رخ داد از اقليمي که شما درآن بوديت ودغدغه ايشان درآنجا بود، فاصله دارد و...
من در دوره اي عضو شوراي توليد کانون بودم.اين شورا، شورايي بود که بعد از انقلاب تأسيس شد و همه توليدات کانون بايد از مجراي آن مي گذشت: من وعباس کيارستمي،رضا امامي، بعداً ايرج کريمي، ارگاني ،دکتر حجت ،ميرمحمود موسوي ؛ابراهيم فروزش اعضاي اين شورا بوديم وقصدمان هم اين بود که کانون پرورش فکري کودکان به سرعت احيا شود وسعي کرديم که اين اتفاق بيفتد. قبل از انقلاب هم در کانون مربي وبازيگر گروه عروسکي بودم ولي بعد از انقلاب که برگشتم علاوه بر عضويت دراين شورا، مدير مرکز تئاتر عروسکي هم شدم. «امير نادري» فيلمنامه اوليه را به تلويزيون داده بود و آنها رد کرده بودند. فيلمنامه دوم را به بخش خصوصي برده بود اما هيچکس حاضر به ساخت آن نشده بود. فيلمنامه را به شوراي توليد کانون ارائه داد و در آنجا رد شد. من نقدي بر اين فيلمنامه نوشته بودم که ضعف آن چيست.«امير نادري» وقتي من مدير مرکز تئاتر عروسکي بودم يک روز به ملاقات من آمد. او به اشتباه تصور مي کرد که يک نوع باج خواهي است و يک عده مقاومت مي کنند تا او کار نکند. من گفتم اين نقد را به کار شما دارم؛ با اينکه بنيان کار خوب است امامتن ضعيفي دارد. ايشان به من پيشنهاد کردند که فيلمنامه را بنويسم به گونه اي که در شورا هم تصويب شود. يعني دوباره يک درک غلط که حالا که عضو شورا هستي حتماً ذي نفوذي و مي تواني اين کار را بکني. من گفتم شرط همکاري من اين است که هر دو با هم به شورا مي رويم ولي تمام تلاش من اين است که چيزي بنويسم که آنها مقاومت نکنند. با «نادري» جلساتي داشتيم. سن و تجربه او از من بيشتر بود وشناخته شده تر هم بود. به همين خاطر تا او نظرات من را بپذيرد يک دوره اي با هم چالش داشتيم. داستان اوليه عين همه داستانهايي که «نادري» دارد، حکايت بچه اي بود که پدر ومادر ندارد مي خواهد به مدرسه برود اما نمي تواند.سن وسالش هم بالا رفته و ازدرس عقب افتاده است و...
بعد از اين چالش يک روز که باهم ملاقات داشتيم. به او گفتم:« من تصور مي کنم که «اميرو» با دنياي مقابل خودش درمي افتد. پس بايد يک نيروي مقاومتي داشته باشد که با اين دنيا بجنگد ولي جنگ او نبايد نبردي از نوع مچ زدن و فرياد زدن باشد. جنگ او بايد از نوع خودآموزي باشد. آن قطعه اي که نوشتم برايت مي خوانم واگر مايل بودي آن را انجام بده. نام آن قطعه را «سمفوني الفبا» گذاشتم.» در دونده ديديد که ]اميرو[با آب ،آتش و ... در مبارزه است و سمفوني الفبا را تکرار مي کند. «امير نادري» مرا بلند کرد و گفت:« اختيار اين فيلمنامه دست تو. هرچه بگويي من حاضرم » به او گفتم:«بنابراين آن چيزي که فکر مي کردي من براي تو حکم مجوز عبور را دارم کنار رفت وما با هم دو تا رفيق شديم درعرصه بين المللي سينما عرض اندام خواهيم کرد.» شورا هم متن را خواند و تأييد کرد. خوشبختانه همان هم شد؛ اولين فيلم سينماي بعد از انقلاب که ابتدا در جشنواره تات مطرح شد و پس از آن هم به جشنواره هاي متحد راه يافت «دونده» بود. درک من از فيلم کاملاً متفاوت با «امير نادري» بود ولي به هر حال به يک درک مشترک رسيده بوديم. دونده براي همه ما خاطره انگيز است. براي من خيلي زياد چون خودم را در «اميرو» مي ديدم. من خودم يک «اميرو» بودم و «اميرنادري» هم همين طور. ما با جهان اطراف خودمان جنگيده بوديم تا چيزي که توانايي آن را داشتيم به منصه ظهور برسد.
*شما با بازيگري شروع کرديد وتمام مشوقان شما هم بازيهايتان را ديده بودند. چطور شد بازيگري را رها کرديد و سراغ کارگرداني و نمايشنامه نويسي آمديد؟ در واقع بيشتر از آنکه روي صحنه باشيد. به پشت صحنه رفتيد؟
من قبلاً همه اين کارها را مي کردم. در «آرش کمانگير» نوعي طراحي صحنه کرده بودم که هنوز هم وقتي ياد آن مي افتم، لذت مي برم. کارگرداني مي کردم. مي نوشتم.بازيگري مي کردم. طراحي صحنه مي کردم و گريم هم مي کردم. درعين حال نقاشي و موسيقي هم کار مي کردم. در سال دوم دانشکده بعد از آنکه با نمايش «شنل هزار قصه» در تالار سنگلج روي صحنه رفتم؛ در پروژه اي يکي از بچه ها مرا براي بازي دعوت کرد اما احساس کردم حرف شنوي و آنچه که لازمه يک بازيگر نسبت به يک کارگردان است را ندارم. تصورم اين بود که با هر کرارگداني که کار کنم،تبديل به يک فرد مانع مي شوم و دائماً ايده مي دهم.البته اين مسأله بعضي وقتها خيلي خوب است اما بعضي اوقات مانع کار يک کارگردان است. به همين خاطر تصميم گرفتم نقاشي ، موسيقي و بازيگري تبديل به قوايي براي پشتيباني من شود و بازيگري نکنم. برايم بسيار سخت بود هنوز هم موقعي که کارگرداني مي کنم؛ خودم همه نقش هارا بازي مي کنم. طبعم؛ طبع بازيگر است ولي ماهيتاً بازيگر نيستم به اين معني که تابعيت از دستور کارگردان را ندارم ولي بارها گفته ام اگربه نقطه اي برسم که اين فرصت را به خودم بدهم؛ بازيگري هم مي کنم.
*براي بازيگرانتان سخت نيست که جاي همه آنها بازي مي کنيد؟ يعني دست وپاي آنها را نمي بندد؟
نه اينکه به آنها راه نشان بدهم وبگويم همين را بازي مي کنيد. اتفاقاً از بازيگرم توقع دارم که خلاف من بازي کند. من مي خواهم بگويم راهي را نشان مي دهم که تو به عنوان بازيگر تا اين حد اختيار داري. من کارگردانم و اصلاً نبايد روي صحنه بيايم. تو ضمن ديالوگ مي تواني اين کار را انجام بدهي... او بايد فراتر از من برود . منظورم اين نبود که من بازي مي کنم تا او از من تقليد کند. طبيعي است که چنين کاري راه خلاقيت را مي بندد. در «کلبه عمو تم» چند بازيگر نوجوان داشتم و اين بچه ها خيلي اوقات بايد احساس مي کردند که کارگرداني که آنجا نشسته با ساير افراد متفاوت است و خودش مي تواند کارهايي بکند که باعث خنده يا تأثر ديگران شود. در نمايشنامه هايي که ترجمه کرده ام نيز به جاي همه نقش ها بازي مي کنم.
*حتي موقع نوشتن؟
بله. الان که نمايشنامه مي نويسم، ابتدا به جاي همه نقش ها بازي مي کنم و وقتي رضايت پيدا کردم که اين ديالوگها مي تواند به دهان بازيگران بيايد، به آنها مي گويم که آن را بازي کنند.
*اغلب بازيگراني که شما با آنها کار کرديد: از عليرضا مجلل تا خسرو شکيبايي،مهدي فتحي، بهزاد فراهاني، سياوش طهورث، رويا تيموريان و... همه اين آدمها بازيگران خلاقي هستند که اصولاً آدم حس مي کند آن تعريفي که از يک بازيگر وجود دارد را دارند اما در مقابل آنها يک کارگرداني قرار گرفته که خودش هم اتفاقاً بازيگر خوبي است و موقع نوشتن نمايش همه نقش ها را بازي کرده است و چون طراح صحنه است مي تواند حرکات آنها را هم طراحي کند. از اين جهت ممکن است براي آن بازگير سخت باشد؟
من شرط دارم. شرطم با بازيگري که با من کار مي کند اين است که کاري بکند که وقتي کار ديده مي شود هيچکس تصور نکند اين بازي را قبلاً ديده است. وقتي با سياوش طهمورث کار کردم به او گفتم: «من يک شرط بيشتر ندارم. تا نيم ساعت که از نمايش مي گذرد. هيچکس نداند که تويي»با او کار کردم که به اينجا رسيد . وقتي با مهدي فتحي کار کردم،سالها بود  که به صحنه نيامده بود. حتي يک روز وقتي فتحي در صحنه دادگاه خنديد و من گفتم اين بازي درست نيست. آنقدر عصباني شدم که کلاهش را پرت کردم و به جاي او بازي کردم.براي آن کار دخترش «مهرگان» را هم آورده بودم. به فتحي گفتم: «من مي خواهم يک مهدي فتحي قدر روي صحنه باشد. اگر تکراري باشي، مهرگان از تو جلو مي زند» شرط من با بهزاد فراهاني هم اين بود که :«اگر يک نقش از تو در تاريخ تئاتر ايران باقي بماند «ژاور»باشد» و انصافاً فراهاني در بينوايان يک فراهاني ديگر است. همه خلاق هستند. يا مثلاً با تمام احترامي که براي آقاي راد قائلم، خيلي وقت ها نسبت به او سختگيري مي کردم. چون خودم بازيگرم، مي دانم که بازيگر جايي براي از مرز گذشتن دارد به شرطي که با تمام اراده اش کار کند و با تمام تجربه اش . بنابراين حضورم اصلاً به اين معني نيست که مانعي براي او درست بکنم تا او بيايد و با من رقابت کند. من مي گويم توبايد از من بهتر شوي. من که کارم بازيگري نيست. به خاطر بياوريد مهدي فتحي که بود! در حالي که بعداً عده اي پشت سر من گفتند بهروز غريب پور،مهدي فتحي را کتک زده است. اي کاش کتکش مي زدم! من معنوي کتکش زدم و گفتم:« تو مي تواني چنان مهرت را بر روي صحنه تئاتر بزني که نگويند سالهاست در تئاتر نبوده اي.» براي «بينوايان» روزي 8،9 ساعت کار مي کردم.در کار عروسکي هم نسبت به بچه ها همين حساسيت را دارم . اين مانع نمي شود به شرطي که راهش را بلد باشي. مثل اين مي ماند که به يک نفر جذابيت هاي صحنه اي وجود داشته باشد. مهمتر از همه اينکه وقتي يک اثري را انتخاب مي کنم؛ بايد از نظر محتوايي در راستاي انديشه هاي من باشد، از نظر فضاي بصري بايد تأمين کننده ذهنيات من باشد. من حتي موسيقي انتخاب مي کنم. حتي در اپرايي که کار مي کنم همپاي آهنگساز کار مي کنم و پارتي توراپرا مي نويسم. اين با کسي که به موسيقي گوش مي دهد خيلي فرق مي کند. دريک نمايش پر پرسوناژ مثل هفت خوان رستم که 700 بازيگر داشت باز همه اين موارد برايم مهم بود و باز تأکيد مي کنم در گام نخست «جذابيت تصوير» مهم است . تماشاگر بايد تصوير شما برايش پيام اول را داشته باشد.در طراحي نور«بينوايان » تمام کوششم اين بود که در محيطي قرار بگيريد که هنوز برق اختراع نشده به همين دليل پرژکتور اظهار وجود نمي کند. در «کلبه عمو تم» هم همين کار را کردم يا در تلفيق سينما با صحنه در «2342 روز بد» با «ايکارو» يا «عاشورا» سعي من اين بوده که از زبانهاي متداول به نفع صحنه اي که مدنظرم است استفاده کنم. بنابراين جميع اهداف مدنظرم است ضمن اينکه يک چيز برايم خيلي اصل است واين به صحبت اول من برمي گردد.برمي گردد به اينکه تماشاگر من چنان تحت تأثير قرار بگيرد که بگويد:« اين هم معبد است ، اين هم مسجد است. اين هم مي تواند پيام الهي يا روحاني داشته باشد.» من «بينوايان » را در حالي کار کردم که تا 15 کيلومتري آنجا تماشاخانه اي وجود نداشت،کسي تئاتر ببيند و من تماشاگري داشتم که 21 بار آمده بود و «بينوايان» را ديده بود. من به جاي اينکه به محفل کوچک فکر کنم که عده اي روشنفکر مرا تأييد کنند، به توده مردم فکر مي کردم.توده مردم هم مقابل کار بزرگ مقاومتش مي شکند. وقتي «سفر سبز در سبز» را در اصفهان کار مي کردم. يک سرايدار بي سواد و کشاورز بود که وقتي ما تمرين مي کرديم داخل سالن مي آمد و از ابتدا تا انتهاي تمرين در سالن مي نشست. يک روزي به اوگفتم:« حاجي از چي اين کار خوشت مي آيد؟» گفت:« از زحمتش خوشم مي آيد.» چون کشاورز بود و مي دانست که شما بايد زير آفتاب سوزان جان بکني تا يک دانه گندم تبديل به ساقه گندم شود؛ احساس کرده بود که اين هم يک مزرعه است. متأسفانه گروه ايي هستند که کار تئاتر برايشان آنقدر که براي ما جدي  است ؛ جدي نبوده و ... من آنقدر روي اين مسأله حساسم که بايد زحمت را همه ببيند، وقتي يک صندلي در تئاتر من خالي باشد، حتي اگر 500 هزار نفر به من تبريک بگويند، خستگي از تنم خارج نمي شود حتي آن موقع که بچه و جوان هم بودم. در 18 سالگي «زاويه» دکتر غلامحسين ساعدي را روي صحنه بردم که از ملاير ،همدان ، ايلام و کرمانشاه تماشاگر مي آمد. دلم مي خواهد پاسخ کاري که روي صحنه مي برم را بشنوم واين کار امکان پذير نيست مگر اينکه شما از جميع جهات ، متن ،بازيگري ،کارگرداني ، طراحي صحنه ، نور ، لباس ،گريم و ... يک اثري بياوريد که تماشاگر را تحت تأثير قرار بدهد. بنابراين هيچکدام در اولويت نيست که الان بگوييم فقط (بايد) از نظر طراحي باشد، از نظر بازيگري باشد و يا ... تئاتر هنر تجميع قوا و استعدادهاي بشري است و نمي شود از يکي صرف نظر کرد و يکي را به ديگري ترجيح داد.
*چطور شد يک دفعه به سمت هنر (تئاتر) عروسکي آمديد؟
در دوره ما دو تا دانشکده (هنري) وجود داشت يکي دانشکده هنرهاي دراماتيک که ويژه تئاتر بود. يکي هم دانشکده هنرهاي زيبا که رشته تئاتر داشت. من اخيراً به مناسبت جايزه اي که بردم ، متني براي جشنواره نوشتم که از يک واقعيت سرچشمه مي گيرد. من 10 ساله بودم که سر و کله يک گروه خيمه شب باز در سنندج پيدا شد. جالب اينجاست که آن موقع «چرخ وفلک» براي همه پديده فوق العاده جالبي بود و حتي بزرگسالان همه با وحشت سوار آن مي شدند. «چرخ وفلک » در چند قدمي «مبارک » بود وهمه رفته بودند سوار «چرخ وفلک» شده بودند اما من نشسته بودم وخيمه شب بازي نگاه مي کردم. درپيامي که براي جشنواره نوشتم اشاره کردم که زماني خيمه شب بازي را به «چرخ فلک» ترجيح دادم وامروز سوار برچرخ و فلک، دنيا را نگاه ميکنم. شوکي که به من وارد شد؛ صحنه اي بود که «مبارک» با ماشين «شاه سليم» تعمداً تصادف مي کرد و تعمداً مجبور مي شدند او را سوار بر اين ماشين کنند. من از رندي او خيلي خوشم آمد. ضمناً در ابتداي کار هم اشاره کردم که من اصلاً به ياد نمي آورم که در کودکي الاکلنگ يا گردو بازي کرده باشم . در کودکي ما «محله جنگي» وجود داشت يعني يک محله با محله ديگر بجنگد و همديگر را تکه پاره کنند اما من اصلاً از اين تفريح ها نداشتم و هميشه يکسري اسباب دور خود جمع مي کردم و مادرم هم مي گفت: «اين اسباب شاه سليم بازي چيه که دور خودت جمع کردي؟» من هم تقليد صدا مي کردم و مادرم دوباره به من مي گفت:«برو بي بي جان».
جالب اينجاست که من نه بي بي جان را مي فهميدم و نه شاه سليم را ! وقتي 20 ساله بودم به تهران آمدم و دنبال«مبارک» گشتم چون شنيده بودم که اين گروه از تهران آمده است. رفتم و راسته سيروس در بنگاه هاي شادماني آن زمان گروه هاي خيمه شب بازي را پيدا کردم. سال 1349 بود و من (يک بچه 20 ساله) رفتم وبه دکتر ممنون رئيس دپارتمان دانشکده گفتم که مي خواهم خيمه شب بازي ، خيمه شب بازي چي چيس؟ (با لهجه اصفهاني بيان مي کند) مگر گروهي زنده مونده؟» گفتم:«بله» .گفت: «کجا پيدايشان کردي؟» گفتم:«در راسته سيروس.» گفت:«برو آنها را به دانشکده بياور» من هم گروه مرشد نعمت الله عباسي را به دانشکده دعوت کردم و هم بر روي تئاتر . يعني اين زبان مشترک سينما، تئاتر ، تئاتر عروسکي ، نقاشي ، موسيقي و ... من تقريباٌ همزمان به صورت تجربي با بچه هاي معماري هم کار مي کردم براي اينکه اصلاً فکر نمي کردم اين کارها از هم جدا هستند. الان هم فکر نمي کنم. بنابراين تئاتر عروسکي را آنقدر جدي گرفتم که آن گروه هايي ک در حال موت بودند؛ به تدريج آمدند و سال 52 هفته خيمه شب بازي را در دانشگاه تهران گذاشتم و گروه ها ي اصغر احمدي، خمسه و ... را دعوت کردم و اين گروه ها احيا شدند. بعداً شاگردي «اسکار باشي» کارگردان اهل جمهوري چک را کردم و تئاتر عروسکي مدرن را فرا گرفتم و وقتي به ايتاليا رفتم،باز هم دنبال تئاتر، تئاتر عروسکي  و سينما بودم. من حتي زبان ايتاليايي هم در سينما ياد گرفتم و اصلاً کلاس نرفتم.
* آن زمان که براي تحصيل به ايتاليا رفتيد، به «چينه چيتا»هم رفتيد يا نه؟
همه جا رفتم. من زماني که وارد ايتاليا شدم. ديدم اصلاً وقت آن را ندارم تا در کلاس هاي زبان «دانته آليري» پروجا شرکت کنم وسن من هم سن اين کار نيست. من 27 ساله ام و مي گويند از 25 سالگي کسي ديگر نمي توان زبان ياد بگيرد. من 15 روز به کلاس آموزش زبان ايتاليايي رفتم وبعد از آن برنامه ام اين طوري بود که روزي 3 سانس فيلم ايتاليايي مي ديدم، شبها تئاتر مي ديدم. بعداً به صورت تجربي در چينه چيتا، در مدارس سينمايي و گروه هاي تئاتري بيشتر به آموخته هايم اضافه شد. شايد بتوانم بگويم که يادم مي رفت شام بخورم ولي يادم نمي رفت که سينما بروم. مي رفت شام بخورم ولي يادم نمي رفت که سينما بروم. يادم مي رفت که مي شود در کشوري ديگر وقت تلف کرد، قهوه اي خورد و ... من سينما را در سينما ياد گرفتم و تئاتر را در تئاتر. اين مرتبه که پس از سالها به ايتاليا رفته بودم تا سالني که «عاشورا» در آن اجرا مي شود را ببينيم؛ ديدم صندلي ها وجاهايي که روي آن نشستم کاملاً يادم است. آرژانتينا يادم بود وهمه عجب کرده مي گفتند: تو اينجا را از ما بيشتر مي شناسي. با عشق به يادگيري، تئاتر عروسکي را پيگيري مي کردم و دانشجوي اين رشته مي دانم و هنوز هم دارم کار مي کنم تا بيشتر ياد بگيرم.
* يک نکته در مورد« بهروز غريب پور» وجود دارد  و در تمام تئاتري ها هم اين مسأله هست شايد براي خيلي از اهالي سياست و فرهنگ هم باشد. نکته اين است که بهروز غريب پور يک مدير است . يک مدير فوق العاده و به هرکجا پا ميگذارد، به قدري آنجا را در سازندگي تغيير مي دهد و ردپايي از خودش به جا مي گذارد که حتي تا 10 سال بعد هم نمي توان منکر آن شد. مثلاً يکدفعه مي ورد در کشتارگاه فرهنسگراي بهمن را مي سازد. جايي که خيلي ها فکر آن را نمي کنند. شايد به بهانه «بينوايان» يک سالن تئاتر آنجا مي سازد و وسايل فراوان نور و ... وارد مي کند. يا در سازمان فضاي سبز يک عالمه فرهنگسرا مي سازد و خيلي کارهاي ديگر مي کند و...
به همين دليل با من دشمن هستند(خنده جمع)
حتي وقتي کارگرداني مي کند؛ اين مديريت جلوه مي کند. يعني زماني که سفر سبز در سبز او را در تالار وحدت مي بينيم. اين مديريت کاملاً هويدا است .يا تالار فردوسي را مي سازد تا يک اپراي عروسکي را کار کند .اين همه تلاش ، مديريت وانرژي از کجا مي آيد و چرا زماني که ما اين مدير موفق را در اماکن مختلف مي بينيم، اين مدير موفق را برمي دارند و به جاي ديگري مي رود ولي وقتي به جاي ديگر هم مي رود هنوز هم کار خودش را مي کند و آن سازندگي را دارد. حتي زماني که سرپرست مرکز توليد کانون پرورش فکر مي شود، بهترين توليدات کانون پرورش مربوط به دوران اوست...
اميدوارم نظر همه اين باشد چون نظر خيلي ها اين نيست . هنگام ساختن فرهنگسراي بهمن يک متني را نوشته بودم. به اسم «خيابان اميد» بعداً هم يک واريته براي تلويزيون به همين اسم کار کردم. من يک غرور ايراني دارم و غالباً هم شايد همين مسأله جوهر اصلي کارمن است. فکر نمي کنم از نژاد يا فرهنگ ديگري پائين تر باشيم. به کاري نزديک نمي شوم مگر اينکه توانايي آن راداشته باشم و بتوانم کاري بکنم و وقتي وارد شدم با قسم وارد مي شوم. وقتي وارد شهرداري شدم اصلاً از اين خبرها نبود که سازمان فرهنگي هنري شهرداري و ... من از اصفهان وارد شدم. همه مي گفتند شهرداري فقط مشغول آشغال جمع کردن است اما من معتقد بودم که شهرداري اتفاقاً مسئول شهروندسازي است و  با خيلي ها که الان مدافع هستند، درمي افتادم و مي گفتم: اجازه بدهيد شهرداري وارد اين عرصه شود. يکي از مخالفان صد در صد من در اصفهان يکي از نيروهايي بود که بعداً همين توقع را از شهدراي داشت. من معتقدم ايران سرزمين بزرگ و پر از ظرفيت است. به همين خاطر بايد کار کرد و وقتي کار مي کني بايد به ديگران ثابت کني که به آقا بالاسر احتياج نداري...
وقتي که با خودم و خداي خودم عهد مي کنم که کاري بکنم ، با تمام انرژي ، عشق ، توانايي ، تجربه و اراده کار مي کنم، يعني اصلاً فکر نمي کنم که الان مرا برمي دارند يا کسي جاي مرا مي گيرد؛ ممکن است قدر مرا ندانند؛ اصلاً به آنها فکر نمي کنم وبنابراين در عرصه مديريت با تمام عشقم کار مي کنم . هرگز اين نبوده که در درجه اول ميزان حقوق و مزاياي من مشخص شود و(پس از آن ) به سمت کاري بروم .بعد از آن هم يک چيز غريب وجود دارد که شايد از نظر شما خرافات باشد. وقتي من از جلو و ساختمان هاي متروکه رد مي شوم، حس مي کنم که مرا صدا مي کند. سالها مسير من پادگان ايرانشهر بود ومرتب مي گفتم بايد اين ساختمان را يک کاري بکنم تااينکه يک روز آقاي کاظمي مرا صدا کرد ودر مورد تأمين خانه هنرمندان با من طرح مسئله کرد و گفت:« حاضري چنين کاري کني؟» من گفتم: دارم خواب اين کار را مي بينم.
*تازگي ها ديگر از اين ساختمانها نديده ايد؟(مي خندد)
الان ديگر اين کار را نمي کنم. الان به مخروبه اي به نام «بهروز غريب پور» فکر مي کنم.در جمع روشنفکري ما متأسفانه يک تأخير عقل و درايت وجود دارد که مرا بي نهايت رنجانده است. موقعي که شهرداري رفته بودم همه مي گفتند:« خودش را ساخت چقدر با هوشه.»کرباسچي به مديرانش امتياز مي دهد و... من اصلاً به اين دليل رفته بودم که کرباسچي گفته بود مي تواني کشتارگاه را به يک جاي فرهنگي تبديل کني؟  و من هم گفته بودم: بله که مي توانم. آن زمان معاون اداري مالي کانون بودم و ظرف 48 ساعت  استعفا دادم چون دوست داشتم اين کار را بکنم ولي يکي از اين آقايان بعد از «بينوايان» براي من نوشته بود که «بهروز غريب پور» مزد خوش رقصي خودش را از شهردار تهران گرفت و ساختماني در فرمانيه به او دادند... شما الان براي مصاحبه به فرمانيه آمده ايد؟ تأخير در فهم يک موضوع مرا چنان رنجانده که مي گويم ما يک جاهايي را ساخته ايم و امروز روزي است که بايد يادداشت هاي خودم را جمع کنم، کار خودم را بکنم وهيچ خرابه اي مرا صدا نمي زند.
*بيشتر پيشکسوتان تئاتر و سينما يک دوره روزنامه نگاري داشته اند. نکته جالب اينجاست که خيلي از آنها در روزنامه اطلاعات بودند. نکته جالب ديگر اين است که اتفاقاً خيلي از آنها در صفحه هنري روزنامه اطلاعات نمي نوشتند و در بخش هاي ديگر مي نوشتند. شما هم در بخش حوادث روزنامه اطلاعات بوديد در دوره دانشجويي ...(غريب پور حرف غفاري را قطع مي کند)
پيش از دانشجويي
*بله. چطور با اينکه اين همه علاقه به هنر و تئاتر و سينما داشتيد...
من اختيار نکردم که به صفحه حوادث بروم. من به عنوان روزنامه نگار وخبرنگار جذب روزنامه اطلاعات شدم. چون شوهر عمه من امتياز روزنامه اطلاعات در کردستان را داشت و از من خواسته بود که کمکش کنم. يکسال قبل از آن در يک مدرسه از مهد کودک تا دبيرستان را درس مي دادم. به من پيشنهاد کردند که در روزنامه کمک کن. وقتي چند خبر سنندج را منعکس کردم و جايزه خبرنگاري بردم، برايم کارت حوادث صادر کردند. در آن زمان يک قاچاقچي به دست يک باند قاچاق ديگر کشته شده بود و خبر در تمام سنندج بود اما مافياي آنها نمي گذاشت اتفاقي بيفتد وعکس آن هم جايي نبود. يک پادو در روزنامه داشتم و به او گفتم:مي تواني کاري کني که عکس اين (قاچاقچي) را گير بياوريم، گفت: بله ، با هم سر قبر آن قاچاقچي رفتيم و او شروع کرد به شيون کردن و کم کم خودش را به قاب عکس نزديک کرد و عکس را زير بغلش زد و بعد از آن دويديم وعکس را به روزنامه اطلاعات آورديم( خنده جمع) و با حالت عاطفي که چگونه او به قتل رسيده خبر تنظيم کردم و اطلاعات در کردستان به چاپ دوم رسيد. در کردستان هيچکس روزنامه نمي خواند . جالب اينجاست که همه مانده بودند اين عکس چگونه به روزنامه درز کرده است چون آنقدر همه شيون مي کردند که کسي فکر اين نبود که عکس ربوده شده است . خبر بعدي اين بود که پشت جبهه مبارزان کرد در کردستان رفتم از اخراج ايرانيان مقيم عراق يک گزارش جنگي تهيه کردم و جايزه گرفتم. هر 3 اين گزارش ها در صفحه اول اطلاعات جا گرفت. بنابراين برايم کارت حوادث صادر کردند. پس تاحدودي ناخواسته وارد اين حرفه شدم. البته الان من هيچ ردي در روزنامه اطلاعات به عنوان روزنامه نگار ندارم.
*برسيم به اپراهاي عروسکي. ايده آنها از کجا شروع شد. اين سؤال را از آن جهت مي پرسم که علي رغم تلاش همه عزيزان و هنرمندان بيشتر کارهاي عروسکي که توليد مي شود. هنوز براي گروه سني کودکان ودبستان کار مي شود .البته در سالهاي اخير يکسري از فارغ التحصيلان کارهايي را براي رده هاي سني بالاتر انجام مي دهند تا اينکه شما اپراهاي عروسکي را شروع کرديد که بدعت بود. و با توجه به اينکه اپرا اصلاً طي سالهاي اخير اجازه اجرا نداشته است. قطعاً اين به حضور شما در ايتاليا ربط داشته است. مي خواستم. ببينم آيا تلفيقي بين آن چيزي بوده که از ذهن شما و آن خيمه شب بازيهايي مانده بود جلوه پيدا کرده يا خير؟
طبيعتاً . يک چيزي بگويم که شايد براي خواننده جوان شما مؤثر باشد. من خيلي سفر کردم ولي با حداقل ها سفر کرده ام. خيلي اوقات در ايستگاه راه آهن يک روزنامه انداخته ام وخوابيده ام ولي عاشق سير وسفر بودم وهستم . بنابراين ديدن خيلي از کشورها و شهرهاي دنيا به من دانش داده بود که راه ها بسته نيست و شما بايد کشف کنيد. زماني سر از پالرمو ايتاليا در آوردم با حداقل ها. رفتم و تئاتر عروسکي ويژه جنوب ايتاليا را ديدم. بعداً سالزبورگ رفتم و ديدم که اپراي مارپونت دارند. موقعي که براي کودکان کار مي کردم هم هميشه فکر مي کردم بايد براي کودکان يک کار متفاوت انجام داد. متأسفانه اين را مي گويم که آنچه که به نظر مي رسد براي کودکان کار مي کنند با نهايت کم توجهي براي مخاطبانشان است که قرار است بزرگسالان آينده باشند. کارها خلاصه شده در «بچه ها دست ؛ بچه ها رنگ، بچه ها سلام و ... کار همين است ديگر در حالي که من هميشه کوششم اين بود که بگويم شما بچه ها پدر و مادر آينده ايد. مدير آينده هستيد و بايد از پس مشکلات آينده خودتان بربيائيد و بنابراين رد مي کنم که بگويم تئاتر عروسکي که براي کودکان اجرا مي شود واقعاً واجد شرايط و ايده آل مخاطب است اما آن گفته شما هم صحيح  است که بيشتر دريک فضاي محدود کار مي کنم. موقعي که به من پيشنهاد شد اپراي رستم و سهراب لوريس چکاناواريان را زنده روي سن تالار وحدت کار بکنم از آنجايي که هر کاري کردم؛ آنقدر شايعه در اطرافش بوده که براي بهروز غريب پور همه چيز آماده است. برايش پول مي ريزند و... حساب و کتاب کردم ويکبار هم با خود چکناواريان حساب کرديم که اگر خوانندگان اپراي خارج از ايران را براي اين اپرا دعوت کنم به يک رقم خيلي عجيب و غريب رسيديم. اپرا هم نهايتاً 5 شب روي صحنه است چون خواننده اپرا نمي تواند يک ماه روي صحنه بخواند.
*اينجا زماني بود که ديگر ممنوعيتي براي اجراي اپرا نبود؟
به من پيشنهاد کرده بودند که  اين اتفاق بيفتد. من هم ذوق کرده بودم چون يک کارنو بود و من هم دنبال کار نو بودم و اساساً بايد اين اتفاق رخ مي داد. علي رغم اينکه هنرمندان و روشنفکران تالار رودکي را تحريم کرده بودند. من از پيش انقلاب به اپرا علاقه مند بودم.
*فکر مي کنم پيش تر فقط در سال 1300 ميرزاده عشقي اپرا اجرا کرده بوده.
ميرزاده عشقي هم اپرا و هم اپرت اجرا کرد... ولي . ما تجربه اپرا را از تبريز داريم. اپرت هايي که درسالن شيرو خورشيد سرخ آن زمان مي آيد وبعداپراها و اپرت هاي ميرزاده عشقي که اصلاً واجد آن ارزش هاي اپرانيستند؛ ولي در دوره پهلوي دوم ما اپراي ايراني مثل «بيژن و منيژه» يا «دلاور سهند» داشتيم که آقاي پژمان نوشته بودند. آقاي دهلوي نوشته بودند و اپراي ايراني داشت شکل مي گرفت ولي من هميشه ايرادم اين بود که اين اپراها؛ اپراهايي نيستند که چنگي به دل توده مردم بزنند و به ندرت ديده مي شدند. 2 شب يک اپرا روي صحنه مي آمد. ريگولتو مي آمد روي صحنه و والسلام. وقتي به من پيشنهاد کردند که آن را به صورت زنده اجرا کن قبول کردم ولي محاسبات خودم را کردم وديدم که بايد تا عمردارم جواب بدهم. اپرا هم 5 شب روي صحنه مي آيد و آخر سر چيزي که باقي مي ماند تعدادي لباس است. يک فيلمي مي گيرند و اسم من هم در دنيا مي آمد که غريب پور براي اولين بار بعد از انقلاب اپرا را در ايران کار کرد والسلام جذابيتي برايم نداشت. در همان موقع« خلوت سحرآميز» را براي جشنواره تئاتر عروسکي به ايران دعوت کرده بوديم. بعد آمدم به آقايان مسجدجامعي، کاظمي و شريف خدايي گفتم: من اپرا را زنده اجرا نمي کنم بلکه به شيوه عروسکي کار مي کنم. هر 3 درآن واحد گفتند:«آفرين، اين درست است» چون وقتي رستم و سهراب را توليد مي کرديم همه هنر اپرا دوباره احياء مي شد و هم امکان اجراهاي متعدد  داشتيم و هم امکان انتقال آن به محل هاي ديگر وجود داشت. بنابراين اپراي رستم و سهراب را با اين ايده شروع به کار کردم وامروز ديديم که جواب مي دهد. انشاا... به زودي رپرتوار رستم و سهراب، مکبث و عاشورا مي خواهيم بگذاريم ومن ثابت کردم مي شود طوري تئاتر کار کرد که شما يک ميليمتر از آنچه که روي صحنه تان بوده را دور نريزيد. همه عروسکها و صحنه هايم هست و با اندکي تعمير دوباره به پروسه اجرا مي آيد. بنابراين با اين نيت اپراي رستم وسهراب را کار کردم. من مي خواستم کار ادامه پيدا کند اما بودجه نمي دادند. مي گفتم رستم واسفنديار را کار کنم. مي خواستم سياوش را کار کنم و آقاي چکناواريان هم آمادگي داشت. بنابراين من گفتم با حداقل بودجه يک اپرا روي صحنه مي آورم و مکبث را روي صحنه آوردم. در واقع مکبث ادامه حيات گروهي بود که يک کار نويي را شروع کرده بود. کار سوم را با اپراي عاشورا شروع کرديم...
*قرار بود اپراي «آيدا» را هم اجرا کنيد...
قرار بود در ايتاليا اجرا شود .هنوز هم قرار است حتي دراين سفرم که رفتم صحبت اين است که به شيوه اي که خودم مي گويم نه اينکه... من امروز به يک نقطه اي رسيدم که اين هنر بايد از هر جهت براي توده مردم جذاب باشد. هم از نظر مضمون هم از نظر استفاده از دستگاه ها وملودي هاي ايراني . به همين منظور هم از تعزيه خودمان و معاصرسازي از هنري که 500،400 سال قدمت دارد استفاده کردم. بنابراين با اين گرايش به سمت اپراي عروسکي رفتم. قبلاً همه کارهايي که کار کرده بودم در زمينه کودکان هم آهنگين است وهمه آنها موسيقي دارد ولي اين بار قصدم اين بود که اپراي خالص روي صحنه بياورم و اين بار که در «شربيا» ورک شاپ داشتم؛ خيلي از کارگردانان نمايش هاي عروسکي مي آمدند و مي گفتند:« اين تلفيق همه زبانهاي نمايشي است.» اعم از فيلم ،تئاتر عروسکي، تئاتر و موسيقي . مي خواهم به شما بگويم آنها هم همين گرفتاري را دارند.
استفاده  از هنر عروسکي براي يک محدوده خاص که بار ديگر به اپراي عاشورا اشاره مي کنم. در «عاشورا « اين اتفاق افتاد که يکي معاصرسازي تعزيه صورت بگيرد و هم اينکه مخاطب معاصرسازي تعزيه صورت بگيرد و هم اينکه مخاطب عام پيدا کرد در حالي که اپراي ما اپرايي بود که بيشتر در محدوده خواص طرفدار داشت و بعضي ها فکر مي کردند هنري است که فقط به موضوعات رمانتيک مي پردازد و به عنوان اثر مؤثر اين روزگار از آن ياد کرد واين هم به خاطر جهل در خانواده تئاتر است چون برشت با همين انگيزه اپراي سه پولي را کار مي کند. ما معمولاً اين حالات را داريم مگر اينکه يکهو بگويند يک نفر اروپايي کار کرده و بعد هم بگويند:«پس درست است» خلاصه با اين انگيزه که هنر اپرا در ايران دوباره شکل بگيرد  اين 3 اپرا را کار کردم واميدوارم ادامه پيدا کند.
*اتفاق خوبي هم که افتاد اين بود که وقتي داشتم مکبث را مي ديدم، هيچکس نبود که بگويد وجه موسيقي کار خيلي پررنگ تر است. يعني طراحي عروسکها و فانتزي خيلي قوي که شما استفاده کرديد همه اينها را دريک سطح يکسان نگاه داشته بود. آيا کسي از مخاطبان بوده که گفته باشد من بيشتر شيفته موسيقي شده باشم. مخصوصاً که اپراي آن اثر وردي است.
من حتي موقعي که کار به ايتاليا بردم که زبان خودشان است، نشنيدم يک نفر بگويد موسيقي آن قويتر بود. همه ميگفتند:اين «وردي» است وفکر مي کنم آن فانتزي که مدنظر وردي و شکسپير بوده به خصوص در صحنه عروسکي امکانپذير است.
*مانند آن صحنه جادوگر.
بله. بنابراين من چنين چيزي نشنيدم وفکر مي کنم ايجاد اعتدال وتوازن ميان تمام اجزا و عناصر برقراري يک اثر وظيفه يک کارگردان است وبه محض اينکه شما گفتيد عنصري برتر است ؛ آن شکست کارگردان به حساب مي آيد. اثري که روي صحنه مي بريد بايد يک تجميع نيرو در قالب زيبايي شناسي صحنه باشد وهيچکدام از ديگري برتر نباشد. مثل اين است که شما يک تابلو ببينيد و بگوييد: اين قسمت آن خيلي قشنگ تر است . با اين حرف شما تمام تابلو را زير سؤال برديد.
* در مورد طراحي عروسکها هم فکر مي کنم يک پژوهش تاريخي بسيار مفصلي صورت گرفته بود.
قطعاً. وقتي کار مي کنيم از جنبه پژوهش و آموزشگاهي آن غفلت نمي کنيم. در مورد عاشورا ده ها اتود زديم که چطور چهره قديسين را کار کنيم که روي صحنه بيايد و ايرادي نداشته باشد. چه به صورت سايه و چه به صورت 3 بعدي، گروه به عنوان يک گروه توانمند در سطح بين المللي کار مي کند و قطعاً در تمام زمينه ها نيازمند پژوهش است . در زمينه نور. در زمينه ساخت عروسک . يکي از مواردي که براي نمايشگران عروسکي در ايتاليا مي گفتم اين بود که آنها سر را از چوب مي سازند. سرچوبي براي عروسک دستکشي يا تختي هم زمان فوق العاده اي مي طلبد وهم خيلي سنگين است. وقتي به من گفتند که ما با «زرين» کار مي کنيم واين سبک تر است و امکانات بيشتري به ما ميد هد. همه آنها دوست داشتند اين عروسکها را ببينند که وزن آن ها چقدر است و همه مي گفتند چقدر راحت مي شود کارکرد مثل اينکه من تکنولوژي ساخت عروسک اروپايي را متحول کردم و هم وزن مناسب دارد وهم سرعت ساخت. حتي موقعي که اولين عروسکها را در اتريش مي ساختم، سازنده هاي عروسک من مي گفتند که ما فکر مي کنيم 3 سال ديگر اين پروژه تمام شود چون تنها ماده اي که در ذهنشان بود، چوب بود اما من گفتم کاري مي کنم کار 6 ماهه جمع شود ولي مي گفتند اصلاً امکان ندارد. گفتماين روش مرا به کار ببريد و الان همدشان همين کار را مي کنند و جواب مي دهد. هر کدام از اين پرسوناژها چندين بار در صحنه هاي متفاوت روي صحنه مي آيند.
ما عروسکهاي متفاوت داريم و نمي شود مرتب لباس عروسک را عوض کرد. مثلاً ما 5 عروسک مکبث داريم. وقتي سر آنها چوبي باشد حتماً تفاوتهاي بصري دارند در حالي که وقتي قالب ريزي مي کنيم اين تفاوت را ندارند و اميدوارم خيلي ها اين روش را در اختيار کنند.
*راجع به جايزه«ماهي طلايي»،ما کمتر در ايران درباره اين جوايز مي دانيم چون کمتر معرفي شده اين جايزه به چه عنوان به شما داده شد وبه لحاظ هنري چه درجه اي دارد.
جشنواره «آريبانو دادماره»يعني مسافران دريايي برمي گردد به نمايشگران عروسکي که از راه دريا به اين منطقه وارد مي شدند، 34 سال قدمت دارد. و 18 سال است که اين جايزه را به افراد مختلف مي دهند . در لوخ خود جايزه تأکيد شده به دليل تأثير شما در عرصه بين المللي که برمي گردد به تجارب، خلاقيت، کارهاي پژوهشي ،کارگرداني و... افراد که اين جايزه را بردند مثل سينما نيست . تئاتر عروسکي فضاي محدودي دارد. جشنواره و نيز را هر بچه اي مي شناسد ولي حتي خود ما راجع به جشنواره نظير اين اطلاعات مختصري داريم. من حتي وقتي ليست برنده ها را ديدم. خودم تعجب کردم که «سرجيولئونه» يکي از اين افراد است؛« داريوفو» يکي از اينهاست. حتي خودم نمي دانستم «لئونه» کار عروسکي کرده است. وقتي کارهاي مرا ديدند، گفتند:پس او هم تلفيق سينما کار مي کرده است .او در زمينه کارگرداني سينما معروف است تا «داريوفو» که بيشتر کارگردان نويسنده تئاتر است. يک گروهي که راجع به فرد تحقيق مي کنند، بايد به اين باور برسند که اين فرد عرصه عروسکي را وسيع تر کرده و به راه هاي خلاقه دست پيدا کرده است .آقاي «جوليانواسپاويو» يکي ديگر از اين افرادي بود که جايزه فوق را گرفت که در دهه هفتاد نمايش عروسکي ايتاليا را متحول کرده و الان از نويسندگان برجسته ايتاليا محسوب مي شود. بنابراين جايزه به فردي تعلق مي گيرد که هم ريشه در فرهنگ ملي داشته باشد وهم در عرصه بين المللي مؤثر واقع شده باشد.
*در صحبت هايتان به اين نکته اشاره کرديد که يک عرق ملي - ايراني داريد واين را در خيلي از کارهايتان نشان داديد. آيا به همين خاطر است که آدمي که در اروپا به ويژه در ايتاليا و فرانسه خيلي شناخته شده است؛ اينجا مانده و يا بازسازي ويراني روحي خود هنوز هم تلاش مي کنيد که کار کنيد در عرصه هاي عروسکي تئاتر عروسکي و تئاتر تا ردپاي خودتان را بگذاريد.
موقعي که مدير عامل خانه هنرمندان ايران بودم براي بازديد رفته بودم آلمان. يک جايي رفتيم که داشتند تعميرات نهايي را انجام مي دادند. مدير آن پروژه همه ما 16 نفر را جمع کرد تا در مورد کار توضيح بدهد. من ديدم که خيلي شبيه خانه هنرمندان ايران است و گفتم خوب است باب صحبت را با او باز کنم تا بعداً با هم همکاري کنيم . وقتي حرفهايش تمام شد جلو رفتم و گفتم : ببخشيد من مدير جايي هستم شبيه جايي که شما مي خواهيد تأسيس بکنيد. گفت:کجا؟ گفتم: ايران گفت:وقتي خانه هنرمندان ايران را ديدم، گفتم که مي شود چنين کاري کرد و من تا به حال 3،4 بار ايران آمده ام و از آنجا الگو گرفتم...
مي خواهم بگويم اين براي من لذتبخش و خوشايند است که فرزند سرزميني هستيم که از هر نظر غني است. من خيلي تهمت ها ، ناسزاها و توهين ها شنيدم ولي ايران را دوست دارم و از ايران نمي روم مگر اينکه با اردنگي بيرونم کنند. اتفاقاً در اروپا جايگاه دارم و مي توانم کار کنم. حتي مي توانم به عنوان کسي بروم که حرکتي را آغاز کند نه به عنوان کسي که يک روشي را ادامه مي دهد و با همه اين ناجوانمردي ها و يا بهتر است بگويم نامهرباني هايي که ديدم ، ايران را ترجيح مي دادم. يک چيزي هم در مورد کردستان و ايران است. شايد بعضي از دوستان کرد ما از اين حالت من آزرده شده اند.
من گفته ام که ايران را بر همه جاي دنيا ترجيح ميدهم وکردستان هم داخل آن است. اصلاً اين طور نيست که کردستان را برايران ترجيح بدهم. ايران يعني يک سرزمين غني که ترک ، لر، عرب، ترکمن، کرد و ... همه با هم يک پازلي را ساخته اند که آنقدر غني است که آدم مي تواند داخل آن قرنها حضور پيدا کند تا اندکي از آن را لمس کند. ما مولوي کرد هم داريم. ما شاعران برجسته کرد هم داريم ولي آن را هم جزو پازل ايران حساب مي کنم. شايد موقعي که مشکلاتي برايم در فرهنگسراي بهمن يا خانه هنرمندان به وجود آمد خيلي ها مي توانستند با پيشنهاداتي که به من مي شد به راحتي ايران را ترک کنند ولي من ايران را ترجيح دادم و منت هم سرکسي نمي گذارم چون من خوشحالم و لذت مي برم.

nikaeen

nikaeen

nikaeen
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1389 
تعداد پست ها : 225
محل سکونت : اصفهان
دسترسی سریع به انجمن ها