عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: هر که حسین را دوست بدارد، خداوند دوستدار او است. بحارالأنوار، ج43، ص261

کاش مهدى مى‏آمد من هم مثل همه مى‏دوم. با هر نفس ریه‏هایم پر از دود مى‏شود. چشم‏هایم مى‏سوزد. هیچ کس

کاش مهدى مى‏آمد من هم مثل همه مى‏دوم. با هر نفس ریه‏هایم پر از دود مى‏شود. چشم‏هایم مى‏سوزد. هیچ کس
پنج شنبه 5 اسفند 1389  05:25 ب.ظ



کاش مهدى مى‏آمد من هم مثل همه مى‏دوم. با هر نفس ریه‏هایم پر از دود مى‏شود. چشم‏هایم مى‏سوزد. هیچ کس نمى‏داند به کجا پناه ببرد. صداى انفجار و تیراندازى لحظه‏اى قطع نمى‏شود. پسرم را بغل گرفته‏ام. دخترم را به دنبال خود مى‏کشم. نمى‏توانم بغلش کنم. ترسیده، من هم ترسیده‏ام، حتى تصور هم نمى‏کردم عراقى‏ها بریزند توى شهر بزنند، بشکنند و بسوزانند.
از خستگى در پناه دیوارى مى‏نشینم. یک سرباز عراقى را مى‏بینم که موهاى زنى را دور دستش پیچیده، او را مى‏کشاند. زن النگوهایش را به او نشان مى‏دهد. عراقى نیشش باز مى‏شود. زن النگوها را به سینه او مى‏کوبد. و به طرف کارون مى‏گریزد.
دخترم را در آغوش مى‏گیرم. بس که جیغ کشیده نفسش بند آمده. کاش پسرم مهدى مى‏آمد. خبر حمله را که شنید، گفت: «مى‏روم دنبال اسلحه با دست خالى که نمى‏شود دفاع کرد.»
به امید یافتن آشنایى این طرف و آن طرف سرک مى‏کشم. ماشین‏هایى که به آبادان مى‏روند همه پر هستند و هیچ جا ندارند حتى به اندازه یک بچه.
پسرم را شیر مى‏دهم. کنار دیوار مى‏خوابانم. دخترم را بغل مى‏کنم. لبخند پسرم دلم را آتش مى‏زند. باید برگردم خانه شاید مهدى آمده باشد.
چند قدم بیشتر نرفته‏ام که برادر رزمنده‏اى جلویم را مى‏گیرد. مى‏گوید: «شهر دارد سقوط مى‏کند. از این جلوتر نمى‏توانى بروى.»
برمى‏گردم. عده‏اى زن و بچه و مجروح پیاده به طرف آبادان مى‏روند. پسرم را بغل مى‏کنم. دست دخترم را مى‏گیرم. و همراه آنها مى‏روم. خسته و افسرده شهرم را پشت سر مى‏گذارم. رها کردن شهر زخمى و خون‏آلودم بدون مرهم مثل گذاشتن کودکم کنار راه مى‏ماند.
با غرش هواپیماهاى جنگنده روى زمین دراز مى‏کشم. پسرم خوابیده. دخترم ناله مى‏کند. بدنش داغ داغ است. آب مى‏خواهد. تب دارد. نمى‏دانم چه باید بکنم امیدى به فرار از این جهنم نیست. مى‏گویند پل خرمشهر آبادان را زده‏اند.
شب سیاه‏تر مى‏شود. غرش هواپیماها کمتر. ماشین‏ها چراغ خاموش از کنارمان مى‏گذرند. من در انتظار مهدى چشم دوخته‏ام به راه.
وانتى نگه مى‏دارد. خالى خالى است. راننده مى‏گوید: «سوار شوید. مى‏روم آبادان.»

کریمی که جهان پاینده دارد               تواند حجتی را زنده دارد

 

دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی

mohamadaminsh

mohamadaminsh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 25772
محل سکونت : خوزستان
دسترسی سریع به انجمن ها