عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: نزدیک‌ترین شما به من در روز قیامت، کسانی هستند که در دنیا بیشتر از دیگران بر من صلوات فرستند.

تحولات شیعه در دوران حاکمیت بنى مروان و بنى عباس

تحولات شیعه در دوران حاکمیت بنى مروان و بنى عباس
یک شنبه 19 تیر 1390  07:57 ب.ظ

تحولات شیعه در دوران حاکمیت بنى مروان و بنى عباس /تشیع پساکربلایى

پدید آورنده : احمد رهدار ، صفحه 16

اکثر شیعیان، تاریخ تطور و تحول خود را از صدر اسلام تا عصر امام حسین (ع) و واقعه کربلا و حتى کمى بعد از آن تا حدودى مى دانند. آنها حتى اگر هم اهل مطالعه نباشند، در مجالس ایام محرم، صفر، فاطمیه، ماه رمضان و... کمابیش از وقایع این مقطع تاریخى از زبان خطبا و وعاظ اطلاع یافته اند. حتى بسیارى از مبلغین و وعاظ نیز انگیزه اى براى مطالعه تاریخ تشیع پس از واقعه عظیم کربلا ندارند. این در حالى است که مصایبى که بر سر اهل بیت عصمت و طهارت(ع) و نیز شیعیان آنها در دروان بنى مروان و بنى عباس آمده، اگر نگوییم به مراتب از مصائبى که بر سر آنها در مقطع صدر اسلام تا زمان واقعه کربلا آمده، بیش تر و سخت تر بوده، حداقل این است که با آنها برابرى مى کند و به همین علت، توجه به آنها ضرورى است.

پیروان حضرت على توسط شخص پیامبر به عنوان شیعیان آن حضرت معرفى شده اند، اما شیعه در زمان پیامبر اسلام بیش تر به معنى لغوى اش که پیرو مى باشد، استعمال مى شده است. واقعه غدیر در حقیقت، گذار از معنى لغوى به معنى اصطلاحى شیعه بود که بر اساس آن، از این پس، شیعیان نه صرفاً پیروان على، بلکه علاوه بر آن کسانى بودند که در مقام نظر نیز معتقد به خلافت و جانشینى بلافصل وى از پیامبر اسلام بودند. تمایزات شیعیان حضرت على که در صدر اسلام به این عنوان عام مورد اشاره قرار نمى گرفتند با مخالفان شان روز به روز بیش تر مى شود. پس از واقعه قتل عثمان، تا مدت ها شیعیان حضرت على را به نام علویون در برابر شیعیان عثمان به نام عثمانیون مى خواندند. رویارویى علویون و عثمانیون کار را به جایى رساند که معاویه مدعى اصلى خون خواهى عثمان رسماً بدان ها اعلام جنگ و برائت داد. او دستور داد که بر بالاى منابر، على را لعن کنند و از پیروانش بد بگویند. این دستور معاویه به ضمیمه رفتارهاى ظالمانه او و یارانش در حق شیعیان حضرت على، زمینه روانى را براى رفتارهاى ظالمانه گسترده ترى نسبت به آنها در عهد بنى مروان و بنى عباس آماده کرد که ذیلاً به نمونه هایى از این رفتارها اشاره مى شود:

مسلط کردن دشمنان اهل بیت بر آنان

یکى از اقدامات بنى امیه و بنى مروان، مسلط کردن دشمنان متعصب و خشن اهل بیت بر آنان و یاران شان بود به گونه اى که هر کسى طمع مى کرد در گوشه اى حکومتى به دست بگیرد، بیش تر بر یاران و خاندان على سخت مى گرفت. مزد و پاداش این افراد، معمولاً حکومتى در یکى از مناطق پهناور آن روز اسلامى بود. یکى از کسانى که خاندان بنى مروان بر اهل بیت و یاران شان مسلط کردند، حجاج بن یوسف ثقفى(1) است. وى یکى از نوکران خاندان بنى مروان است که در راه تثبیت قدرت و حکومت آنها تلاش زیادى کرد. بنى مروانیان نیز حق نمک ادا کرده و دست او را در حکومت شان باز گذاشتند و او را سخت تکریم کردند. حتى عبدالملک مروان در وصیتش به ولید نوشت: «شما را به پرهیزکارى و تکریم حجّاج وصیت مى کنم؛ زیرا او بود که منبرها را به اختیار شما درآورد، شهرها را تسخیر نمود و دشمنان شما را ذلیل کرد».(2) ولید به وصیت عبدالملک عمل کرد و رضایت حجاج را بر هر چیز دیگرى مقدم کرد. به عنوان مثال؛ وقتى عمر بن عبدالعزیز که از طرف ولید فرماندار مدینه بود، نامه اى براى ولید نوشت و از ظلم حجّاج نسبت به اهل عراق نزد او شکایت کرد، ولید براى رضایت حجّاج، وى را از فرماندارى مدینه عزل کرد و سپس به حجاج نوشت که چه کسى را فرماندار مدینه بگذارد؟ و حجّاج در پاسخ وى خالد بن عبدالله قسرى(3) خون خوار معروف را پیشنهاد کرد و ولید نیز چنین کرد.(4) متقابلاً حجاج نیز پشتوانه مناسبى براى تقویت قدرت ولید بود. روزى ولید بى هوش شد و اطرافیانش گمان کردندکه از دنیا رفته است. در این مدت، بیش تر از همه حجاج بى تابى مى کرد. وقتى ولید به هوش آمد، گفت: هیچ کس را در بهبودى ام خوشحال تر از حجّاج نمى بینم.(5)

حجاج یکى از شش سفاک بزرگ تاریخ است. در زمان وى، تهمت تشیع بودن نه ضرورتاً اثبات آن براى کشته شدن کفایت مى کرد. امام باقر(ع) درباره عصر وى مى فرماید: شیعیان ما را در هر شهرى به دست مى آوردند مى کشتند و دست و پاهاى شان را به جرم شیعه بودن قطع مى کردند. کسى که نامش به دوستى ما آشکار مى گشت، زندانى مى شد و مالش به غارت مى رفت و خانه اش خراب مى شد. این بلاها روز به روز شدت پیدا مى کرد تا جایى که اگر به کسى مى گفتند تو کافر هستى! بهتر دوست مى داشت تا بگویند شیعه على (ع) هستى.(6)

به دستور حجّاج، قنبر غلام حضرت على را احضار کردند. حجاج به او گفت: از دین على بیزارى بجوى و گرنه دستور مى دهم که تو را بکشند! قنبر گفت: مولایم على به من فرمود: تو را بدون جُرم مانند گوسفندان ذبح مى کنند. حجاج نیز دستور داد او را ذبح کردند! حجاج، کمیل بن زیاد را نیز احضار کرد تا او را بکشد، اما کمیل موفق به فرار شد. از این رو، حجاج حقوق طایفه کمیل را از بیت المال مسلمین قطع کرد و کمیل مجبور شد به خاطر طایفه اش خودش را تسلیم حجاج کند. حجاج دستور داد تا گردن کمیل را زدند. به دستور حجاج، سعید بن جبیر که از تابعین است و پشت سر امام زین العابدین نماز مى خواند، دستگیر کردند و نزد او بردند. میان حجاج و سعید بن جبیر محاجه اى جالب درباره ابوبکر و عمر و دیگر خلفاى اهل سنت روى داده که در نتیجه آن حجاج ناراحت شده و دستور به کشتن او را مى دهد. سعید به هنگام کشته شدن، این آیه را خواند: وجهت وجهى للذى فطر السموات و الارض حنیفاً و ما أنا من المشرکین.(7) حجاج دستور داد او را به طرف غیرقبله بکشید! سعید این آیه را خواند: فأینما تولّوا فثمّ وجه الله.(8) حجاج دستور دارد او را به روى زمین انداخته و سر از بدنش جدا کنند. سعید این آیه را خواند: منها خلقناکم و فیها نعیدکم و منها نخرجکم تاره اخرى.(9) نهایتاً سعید را در حالى که روى بر زمین داشت، گردن زدند. ابن اثیر مى نویسد: «موقعى که سر سعید روى زمین افتاد. سه مرتبه گفت: لا اله الا الله» و حجاج نیز پس از کشتن سعید، دیوانه شد و دائماً مى گفت: «قیودنا، قیودنا؛ کُند و زنجیرهاى ما، کُند و زنجیرهاى ما».(10)

مسعودى مى نویسد: عبدالله بن هانى از خواص حجاج است. عبدالله بسیار بدقیافه و آبله رو و در سر او برآمدگى بود و دهن او کجى و چشم او پیچیدگى داشت. حجّاج به زور سرنیزه، دختر اسماء خارجه رئیس طایفه بنى فرازه و دختر سعید بن قیس همدانى رئیس یمانیه را برایش گرفت! حجاج روزى به عبدالله گفت: مى دانى که تو لیاقت دختر رئیس فرازه و دختر رئیس یمانیه را نداشتى و من براى تو گرفتم! عبدالله گفت: این حرف از شما شایسته نیست؛ زیرا ما فضائلى داریم که همه عرب از داشتن آن محروم اند و فضائل ما چنین است: در مجلس ما هیچ گاه مذمّت عثمان نشده؛ هفتاد نفر از بستگان ما در رکاب معاویه درجنگ صفین کشته شدند، ولى در لشکر ابوتراب تنها یک نفر از ما کشته شد و آن هم مرد بدى بود؛ از طایفه ما هیچ کس، با زنى که از دوستان على باشد ازدواج نکرده؛ زنان ما نذر کردند که اگر حسین کشته شود، ده شتر بکشند؛ هرکس از خاندان ما نام على (ع) را توأم با بدگویى شنید، به او و حسن و حسین و مادرشان بد مى گوید و... ناگهان حجاج گفت: همین طور هست، سعید. این ها که گفتى همه منقبت و فضیلت است.(11)

ابن اثیر مى نویسد: موقعى که حجّاج بر ابن زبیر غلبه نمود، به مدینه آمد و نسبت به اهل مدینه بدرفتارى و به برخى از آنها از جمله جابر بن عبدالله انصارى و سهل بن سعد توهین کرد. وى، براى توهین به آنان، بر دست هاى آنان قفل زد و بدتر این که لشکر خود را آزادى تمام داد و آنها را میان منازل مردم تقسیم کرد تا هتک حرمت کنند.(12) آنچه حجّاج بدون جنگ کشت، صد و بیست هزار نفر بود. هنگامى که حجّاج از دنیا رفت در زندان او پنجاه مرد و سى هزار زن موجود بود که شانزده هزار آنان برهنه بودند. حجاج، زن و مرد را در یک زندان حبس مى نمود. زندان هاى حجّاج، سقفى براى جلوگیرى از آفتاب تابستان و سرما و باران زمستان نداشت.(13) در تاریخ ابن جوزى نقل شده آن گاه که زندانیان حجاج از شدت گرما زیر سایه دیوار مى رفتند، پاسبانان با سنگ آنها را از دیوار دور مى کردند. حجّاج به این زندانیان نانى مى داد که از جو تشکیل شده و مخلوط به خاکستر و نمک بود. در زندان حجاج هر زندانى چند صباحى بیش تر زنده نمى ماندکه به رنگ سیاهان زنگى در مى آمد. محدث قمى نیز مى نویسد: حجاج روز جمعه براى نماز جمعه مى رفت که صداى ناله زندانیان را شنید نزد آنان آمد و به آنها گفت: «إخسئوا و لاتکلمون». این تعبیر را قوم عرب براى ساکت کردن سگ به کار مى برد!(14)

توحش حجاج در پایان عمرش(15) به اندازه اى شد که در یکى از خطبه هایش خطاب به اهل کوفه مى گوید: من عازم حج هستم و فرزندم محمد را نائب خود قرار داده ام، دستور داده ام که حرف نیکوکاران را نپذیرد و از گناهکاران تان نگذرد. خباثت حجاج به اندازه اى زیاد است که عمر بن عبدالعزیز درباره وى مى گوید: «لو جائت کل امه بخبیثها وجئنا بالحجّاج، لغلبناهم: اگر هر قومى خبیث خود را براى مسابقه در تعیین قهرمان خباثت بیرون آورد و ما نیز حجّاج را بیاوریم، در این مسابقه ما پیروز خواهیم شد».(16)

سخت گیرى ویژه نسبت به سادات

پس از واقعه کربلا، سادات حسنى بیش از سادات حسینى محور مبارزات سیاسى علیه حکومت هاى وقت بودند. دلیل این امر دو چیز است:

اول این که بسیار و بلکه قریب به اتفاق سادات حسینى در واقعه کربلا به شهادت رسیده بودند و جز امام سجاد و بنا به برخى منابع تاریخى، عبدالله کودک، کسى از فرزندان امام حسین زنده نمانده بود. این در حالى است که از فرزندان امام حسن جز قاسم که در کربلا به شهادت رسیده بود، بقیه همه زنده بودند و نسل آنها گسترش یافته بود. زیادت کمّى آنها به نفوذ و قدرت اجتماعى آنها نیز بار کیفى داده بود تا جایى که تا حدودى مى توان گفت آنها به این دلیل قدرت و نفوذ داشتند که زیاد بودند.

دوم این که حتى آن گاه که اعقاب امام حسین به لحاظ کمّى زیاد شده بودند، حکومت هاى وقت نسبت به کنترل و نظارت آنها حساسیت بیش ترى از خود نشان مى دادند؛ چرا که آنها فرزندان قیام کننده کربلا بودند و ثابت کرده بودند که اگر فرصتى هرچند کم به دست آورند، چونان زید بن على و یحیى بن زید بن على باز هم قیام خواهند کرد.

دو مسأله فوق به شکل کاملاً متناقض نمایى باعث شده بود که سادات حسنى در هنگامه غفلت حکومت هاى وقت از جوهره هاشمیت و نیز غیرت دینى شان، فرصت بیش ترى براى تدارک مبارزه با آنها را بسازند. قیام هاى حسن مثنى، حسن مثلث و... نمونه هایى از این مبارزات هستند. اما به رغم تفکیک ظریف میان موقعیت اجتماعى سادات حسینى و حسنى، آنها در یک چیز اساسى اشتراکى داشتند که از نظر حاکمان وقت آنها را در یک جبهه قرار مى داد و آن، انتساب مشترک شان به خاندان على و فاطمه بود؛ آنها فرزندان زهرا بودند و این به خودى خود، براى آزار و اذیت شان کفایت مى کرد. از این رو، بنى امیه، بنى مروان و بنى عباس هرکدام به شیوه هاى مخصوص خودشان همت خود را در خشکاندن این شجره طیبه جزم کرده بودند. برخى از اقدامات آنها علیه خاندان سیادت و امامت به شرح ذیل است:

1. زید بن على: پس از این که یزید بن عبدالملک از دنیا رفت، برادرش هشام بن عبدالملک به تخت حکومت نشست و راه و روش او را در پیش گرفت. وى به فرماندار مدینه «خالد بن عبدالملک» دستور داد که بر بنى هاشم سخت بگیرد و او نیز چنین کرد. زید بن على به قصد شکایت از وى به شام آمد تا خود هشام را دیدار کند، اما هشام به او اجازه ملاقات نداد و پس از این که او پافشارى کرد، به شکل توهین آمیزى (همراه کردنش با یک غلام، جاى نشستن ندادن به وى در دارالاماره و...) او را به حضورش پذیرفت، اما در مجلس حضورش، باز او را به دلیل این که فرزند یک کنیز بود، تحقیر کرد و حتى با اهانت، از امام محمد باقر (ع) به عنوان «بقر» یاد کرد! و در نهایت نیز دستور داد که او را از کاخش بیرون کنند.(17) زید پس از این واقعه به کوفه آمد و بناى قیام و اعتراض گذاشت. هزاران نفر از شیعیان کوفه، مدائن، واسط، موصل و حتى خراسان با زید بیعت کردند.(18) جنگ میان زید و یوسف بن عمر ثقفى فرماندار بصره و کوفه درگرفت و ضمن تلفات زیادى که دو طرف دادند، نهایتاً زید شهید شد. یحیى بن زید، جسد پدرش را مخفیانه در جویى دفن کرد و آثار آن را مخفى کرد و روى آن را علف ریخت تا کسى از آن اطلاعى نیابد، ولى یاران هشام بالاخره آن را یافتند و به دستور وى، قبر را نبش کردند و بدن زید را بیرون آورده، گوش و بینى او را بریدند و نزدیک کناسه کوفه به دستور هشام به دار آویختند. پس از مدتى سرش را بریدند و بدنش را به مدت پنج سال به طور عریان آویزان کردند. عنکبوت بر عورت زید تنیده و عورتش را مى پوشاند، ولى لشکر بنى امیه با نیزه، بافته عنکبوت را قطع مى کردند، اما باز، شب، عنکبوت مى بافت و صبح لشکریان از بین مى بردند، تا این که گوشت هاى بدن زید از جلو و عقب سست شده و عورت را پوشانید. از سو ى دیگر؛ چوبه دار او شب ها نورافشانى مى کرد و از روشنایى آن سواره ها استفاده مى کردند و از بدن او نیز بوى عطر بر مى خواست و این داستان، خود وسیله اى براى انتشار عقیده تشیع و تثبیت آن گردید. به ویژه آن که مردم براى تبرک نزد چوبه دار زید مى آمدند و آن جا عبادت مى کردند.(19) آن گاه که ولید بن یزید متصدى خلافت شد، به فرماندار کوفه نوشت: زید را با چوبه دارش آتش بزن و خاکستر آن را به باد بده. فرماندار چنین کرد و خاکسترش را هم در ساحل فرات به باد داد. به دستور هشام، سر زید را به مدینه بردند و به رغم مخالفت و اعتراض مردم به مدت یک شبانه روز نزد قبر پیامبر اسلام(ص) آویزان کرد و سپس آن را به مصر فرستاد و هفت روز آن را بر در مسجد جامع مصر نصب کرد و از مردم خواست که به روى آن تف فرستند و لعن کنند. در نهایت مصریان، آن سر مبارک را دزدیدند و نزدیک جامع «ابن طولون» دفن کردند.(20) احتمالاً مسجدى که در مصر معروف به مسجد الحسین است، مدفن سر نوه او زید بن على باشد.

2. حسین بن على بن حسین: در عصر هادى عباسى یکى از فرزندان عمر بن خطاب، به نام عبدالعزیز فرماندار مدینه شد. وى، بر اولاد على سخت مى گرفت و دستور داده بود که آنها حق ندارند از مدینه خارج شوند و باید هر روز خودشان را به دارالاماره معرفى کنند. عبدالعزیز، اولاد على را متهم به شرب خمر مى نمود و بر آنان تازیانه مى زد و در میان بازار گردش مى داد. روزى عبدالعزیز، حسین بن على بن حسین را احضار کرد و سخنان ناپسندى گفت و او را تهدید به قتل نمود و آن قدر بدگویى کرد که حسین را وادار به قیام علیه خود نمود. عبدالعزیز، حسین و عده اى از اولاد على را که با او بودند در سرزمین فخ، شش میلى مکه کشت و سه روز بدن آنان را بر روى خاک گذاشت تا حیوانات درنده و پرندگان از آنها استفاده کنند. او حتى اسیرشدگان از یاران حسین را هم گردن زد.21 ابوالفرج اصفهانى در مقاتل الطالبیین مى نویسد: مادر حسین که در فخ کشته شد، زینب دختر عبدالله بن حسن بن حسن بن على بود. منصور، پدر، برادر، عمو و شوهر این زن را کشت و هادى (نوه منصور) فرزندش حسین را. از این پس، زینب از شدت غم و اندوه، تا زمانى که از دنیا رفت، لباس مویى مى پوشید.(22)

3. یحیى بن زید بن على: پس از هشام، ولید بن یزید به حکومت نشست. وى شخصى خوشگذران، شراب خوار همدم با آوازه خوانان و زنان معشوقه اش بود. او رسماً ملازم آوازه خوان داشت و چنان بدان ها وابسته بود که به ابوکامل آوازه خوان شامى گفت که بدون تو، من، مثل یک زن بچه مرده بى اراده و ناتوان هستم. هم چنان که وى روزى از آواز ابن عائشه آنقدر به وجد آمد که بر آلتش بوسه زد و به وى هزار دینار جایزه داد و سپس او را سوار بر قاطرى کرد و گفت با قاطرت بر فرش هاى دربارم عبور کن. ولید، حوضى پر از شراب داشت که در آن با فواحش شنا مى کرد. روزى در این حوض آن چنان از خود بى خود شد که با دخترش زنا کرد. غرور ولید به اندازه اى بود که روزى به قرآن تفأل زد، آیه ذیل آمد: «و استفتحوا و خاب کل جبار عنید و من ورائه جهنم و یسقى من ماء صدید».(23) وى به قدرى عصبانى شد که به قرآن تیراندازى کرد و در ضمن آن این شعر را خواند: «أتوعّد کل جبار عنید / فها أنا ذاک جبار عنید إذا ما جئت ربک یوم حشر / فقل یا رب خرقنى الولید: آیا دشمنان ستم گر را وعده عذاب مى دهى؟ من همان دشمن ستم گر هستم. آن گاه که روز قیامت نزد خدایت رفتى بگو! ولید مرا پاره کرد!» در زمان حکومت ولید، یحیى بن زید بن على در جوزجان خراسان علیه ظلم و ستم خاندان اموى قیام کرد و میان او فرماندار ولید در خراسان سلم بن احوز مازنى درگیرى پیش آمد که در نتیجه آن، یحیى به شهادت رسید. مازنى سر یحیى را برید و به عنوان هدیه براى ولید فرستاد و بدنش را در خراسان به نمایش گذاشت. بدن یحیى مثل بدن پدرش که سال ها آویزان بود، تا زمانى که ابو مسلم خراسانى قیام کرد، بر دار بود. ابومسلم پس از این که مازنى را گشت، بدن زید را از دار پایین آورد و بر آن نماز گذارد و دفنش کرد. مردم خراسان به مدت هفت روز براى یحیى به عزادارى پرداختند. نکته قابل توجه این که در آن سال، هر پسرى که در خراسان به دنیا آمد، مردم، نامش را یحیى گذاشتند.(24)

4. قتل عام سادات: حمید بن قحطبه طائى طوسى مى گوید در یکى از شب ها هارون مرا احضار کرد و به من دستور داد شمشیرم را بردارم و هرچه خادمش مى گوید اجرا کنم. خادم مرا به منزلى برد که در آن سه اتاق و در حیاتش یک چاه بود. خادم درب اتاق اول را باز کرد. درون آن اتاق، بیست نفر بودند که داراى موهاى بلند بودند در میان آنان، پیرمرد و جوان دیده مى شد. آنها با غل و زنجیر مقید شده بودند. خادم گفت: این ها همه از اولاد على و فاطمه هستند و دستور امیرالموءمنین! این است که این عده را بکشى. من یکى پس از دیگرى آنها را کشتم و خادم بدن ها و سرها را در چاه مى انداخت. سپس درب اتاق دوم را باز کرد. در آن اتاق نیز بیست نفر دیگر از اولاد على و فاطمه بودند. با آنان نیز همان معامله شد که با قبلى ها شد. خادم درب اتاق سوم را باز کرد و در آن نیز، بیست نفر سید بودند که همگى به سرنوشت چهل تن دیگر دچار شدند. از آن میان، تنها یک نفر پیرمرد باقى مانده بود که متوجه من شده و گفت: اى مردِ شوم و نگون بخت! خدا نابودت کند، روز قیامت در پیش جدّ ما رسول خدا چه عذرى دارى؟! دست هاى من لرزید و گوشت هاى بدنم از هم جدا شد. خادم به من نگاه غضب آلود کرد و من ترسیدم و او را نیز کشتم.(25)

5. آزار ویژه سادات: مقریزى در کتاب النزاع و التخاصم مى نویسد: منصور فرزندان حسن را جمع آورى نموده و دستور داد زنجیر و کُند به پا و گردن آنان بزنند و همانند یزید که نسبت به اولاد حسین انجام داد، داخل کجاوه بدون سرپوش و بدون فرش سوارشان کنند و به دارالحکومه او منتقل نمایند، سپس آنان را در سرداب و زیرزمینى زندان نمودند که شب و روز تشخیص داده نمى شد، لذا قرآن را پنج قسمت کرده و هر نماز پنج گانه اى را پس از خواندن یک قسمت قرآن انجام مى دادند. آنها در زندان منصور مستراح نداشتند و مجبور بودند براى قضاء حاجت از محل سکونت خود استفاده کنند، لذا بوى کثافت براى شان مشقت آور بود و بدن آنان ورم مى کرد و این ورم از پا شروع مى شد و آن گاه که به قلب مى رسید، از شدت مرض و گرسنگى و تشنگى از دنیا مى رفتند.(26) ابن اثیر نیز مى نویسد: منصور، محمد بن عبدلله عثمان، برادر مادرى اولاد حسن را احضار کرد و دستور داد لباس هاى او را پاره کردند تا عورتش نمایان شد. سپس صد و پنجاه تازیانه به او زد، یکى از آن تازیانه ها به صورتش رسید. محمد گفت: واى بر حال تو از صورت من صرف نظر کن، منصور به جلاد گفت: تازیانه بر سرش بزن، لذا سى تازیانه به سرش زد و یکى از آن تازیانه ها به چشمش خورد و خون چشم او بر صورتش جارى گردید و پس از آن او را کشت.(27) صاحب «عیون اخبارالرضا» مى نویسد: موقعى که منصور بناهاى بغداد را مى ساخت، اولاد على را مى گرفت و در میان دیوارهایى که از آجر و گچ بنا مى شد مى گذاشت. مقریزى نیز در مقاتل الطالبین به نقل از ابراهیم بن ریاح مى نویسد: هنگامى که هارون الرشید مسلط بر یحیى بن عبدالله بن حسن بن حسن گردید در حالتى که زنده بود ستونى روى او بنا کرد. این عمل را هارون الرشید از جدش منصور به ارث برد.(28)

6. یحیى بن عبدالله بن حسن: وى در دیلم (قسمت کوهستانى سرزمین گیلان) علیه حکومت هارون الرشید قیام کرد. هارون الرشید، فضل بن یحیى را با پنجاه هزار مرد جنگى به طرف یحیى فرستاد و فضل با یحیى مکاتبه براى صلح کرد. یحیى نوشت: وقتى من صلح مى کنم که هارون الرشید به خط خودش نامه امانى براى من بنویسد و قاضیان دادگسترى و فقهاء و بزرگان بنى هاشم آن را امضا نموده باشند. رشید نامه امانى مطابق میل یحیى به ضمیمه گواهى گواهان تهیه و براى یحیى فرستاد. یحیى قبول کرده و به بغداد نزد هارون الرشید آمد. هارون ابتدا وى را تکریم کرد، اما منتظر فرصتى بود تا بتواند از وى انتقام گیرد و نهایتاً توانست حکم واجب القتل بودن یحیى را از یک روحانى نماى بدبخت به نام وهب بن وهب ابوالبخترى بگیرد. هارون الرشید به پاس این خدمت، یک میلیون و ششصد هزار درهم به او داد و او را به کرسى قضاوت منصوب نمود و سپس به استناد این حکم، یحیى را گرفت و صد عصا زد و سپس به زندان انداخت و آن قدر در زندان به وى سخت گرفت که از گرسنگى و تشنگى کشته شد.(29)

سخت گیرى نسبت به سران و چهره هاى شاخص شیعه

کار مخالفت با آل على در عهد بنى امیه و بنى مروان آن چنان بالا گرفته بود که نه فقط آنان بلکه همه کسانى که دوستى آنان را در دل داشتند نیز مورد غضب بنى امیه و بنى مروان قرار مى گرفتند. برخى از دوستان و محبان آل على که مورد خشم این دستگاه ها قرار گرفتند، عبارتند از:

1. مختار ثقفى: وقتى عبدالملک مروان پس از پدرش به خلافت رسید، عبدالله ابن زبیر که از قبل، حجاز را اشغال کرده و به تصرف و سلطنت خود درآورده بود، با وى بر سر سلطنت عراق به جنگ و ستیز پرداخت(30) که در نتیجه آن، طى سال ها، ده هزار نفر کشته شدند.(31) هرچند دو حاکم شامى و حجازى آن وقت اسلام، خود با یک دیگر درگیر بودند، اما این درگیرى مانع از درگیرى مشترک آنها در قبال علویون نمى شد. یکى از علویونى که ابن زبیر هم راستا با بنى مروانیان به قتل آن همت گمارد، مختار ثقفى خون خواه شهداى کربلاست. مصعب بن زبیر برادر عبدالله بن زبیر مختار و پیروان او را که حدود هفت هزار نفر بودند از بین برد. همه این هفت هزار نفر مطالبه خون حسین را مى نمودند. مصعب، مختار را کشت و زنان او را آورده وگفت باید از مختار بیزارى بجویید. همه آنان به استثناء دو نفر بیزارى جستند؛ ولى آن دو نفرگفتند: ما از مردى که اعتقاد به خدا داشت، روزه مى گرفت، نماز شب مى خواند، خونش را در راه خدا و رسول او وکشتن قاتلین فرزند رسول خدا و پیروانش ریخت و قلب هایى را خنک کرد، بیزارى نمى جوییم. مصعب نامه اى به عبدالله ابن زبیر نوشت و حرف آن دو زن را منعکس نمود. عبدالله پاسخ داد که اگر از عقیده خود برگشتند، آزادند و اگر برنگشتند آنها را بکش. مصعب آنان را در مقابل برق شمشیر قرار داد. یکى از آنها بیزارى جست؛ ولى دیگرى حاضر به بیزارى نگردید و گفت: شهادت نصیب من است و من آن را رها نمى کنم. مى دانم که کشته مى شوم، و پس از آن به بهشت مى روم و نزد رسول خدا و اهل بیتش شرفیاب مى شوم. به خدا سوگند! من فرزند هند را قبول نمى کنم و على را ترک نمى نمایم... بار الها! گواه باش که من پیرو پیغمبر تو و فرزند دختر او و اهل بیت و از شیعیان او هستم. مصعب او را احضارکرده و به قتل صب، او را شهید نمود.(32)

2. کمیت اسدى: کمیت فرزند زید اسدى است. او داراى ذوق و قریحه شعر است. اشعار وى در مدح اهل بیت عصمت و طهارت بوده و نوعاً حماسى مى باشد. مجموعه اشعار وى که معروف به «الهاشمیات» است شامل 536 شعر است که در قرون اخیر، ابتدا در اروپا و سپس در کشورهاى عربى تجدید چاپ شده و چندین شرح خورده است. وقتى کمیت اشعار خود را سرود، به بصره و نزد فرزدق رفت و آنها را به وى عرضه کرد و از او راهنمایى و مشورت گرفت. فرزدق آنها را پسندید و به وى توصیه کرد تا آنها را منتشر کند. کمیت از بصره به مدینه آمد و اشعارش را به امام باقر عرضه کرد. امام باقر به هنگام استماع اشعار کمیت منقلب و گریان شد و سپس به کمیت فرمود: من از مال دنیا چیزى ندارم که به شما بدهم، ولى همان دعایى را در حقت مى کنم که پیغمبر در حق حسان بن ثابت کرد: خداوند مادامى که ما را یارى مى کنى، تو را یارى کند. کمیت اشعار خود را به عبدالله بن حسن نیز عرضه کرد. وى ملک خود که چهار هزار درهم ارزش داشت، به وى ارزانى کرد، اما کمیت در ابتدا نپذیرفت و نهایتاً با اصرار وى پذیرفت، اما چند روز بعد از عبدالله خواهش کرد و او قول داد که هرچه باشد، بپذیرد. کمیت از او خواهش کرد که زمینش را دوباره از وى پس بگیرد و عبدالله نیز گرفت. عبدالله بن معاویه بن عبدلله بن جعفر نیز از بنى هاشمیان براى کمیت دینار جمع کرد و حتى زنان بنى هاشم نیز زینت هاى خود را به کمیت بخشیدند، اما وى هرگز قبول نکرد و گفت مزد اشعارى که براى شما سروده ام را جز از خدا نخواهم گرفت.(33) افشاگرى هاى کمیت باعث شد به زندان بنى امیه بیفتد. نهایتاً کمیت در مجلس فرماندار بنى امیه یوسف بن عمر ثقفى مورد حمله مأموران وى قرار گرفت و به درجه رفیع شهادت رسید و در حالى که جان مى باخت، سه بار گفت: «اللهم آل محمد؛ اللهم آل محمد؛ اللهم آل محمد».

3. معلى بن خنیس: وى از شیعیان مقرب امام صادق و متصدى امور مالى آن حضرت هست. منصور عباسى به داود بن عروه فرماندار مدینه نوشت که معلى را بکش. داود، معلى را احضار کرد و گفت نام شیعیان را بنویس، اگر این کار را نپذیرفتى، سرت را از بدنت جدا مى کنم. معلى گفت: أبالقتل تهدنى؟ آیا به کشته شدن مرا تهدید مى کنى؟! بخدا سوگند! اگر اسم یکى از آنان در زیر پاى من باشد، پاى خود را بر نمى دارم. داود گردن معلى را زد و بدنش را به دارآویخت. وقتى خبر به گوش امام صادق رسید، ناراحت شد و داود را نفرین کرد. هنوز از نفرین امام چیزى نگذشته بود که فریاد ناله بلند شد و خبر مرگ داود را آوردند.(34) منصور با سادات به شدت رفتار مى کرد و از میان آنها تنها دو نفر توانستند از دست وى فرار کنند: یکى على بن عباس بن حسن بن حسن بن على که البته پس از منصور به دست مهدى گرفتار شد و پس از مدتى زندانى، مهدى به او زهر داد و پس از شهادت، اعضاى بدنش را تکه تکه کرد. دیگرى، عیسى بن زید بن على بن حسین بن على که ابوالفرج اصفهانى در مقاتل الطالبین او را سرآمد اولاد على از حیث تقوا و نیز فقیرترین آنها معرفى مى کند.(35) عیسى حتى در زمان مهدى جان سالم به در برد. او به صورت یک ناشناس در کوفه با شتر براى مردم آب کشى مى کرد و کرایه مى گرفت. وى با یکى از زنان کوفى ازدواج کرد و از آن صاحب دخترى شد که به هنگام خواستگارى اش توسط کسى که دشمن اهل بیت بود، عیسى که نمى توانست خودش را معرفى کند، دعا کرد تا خداوند جان دخترش را بگیرد.(36)

4. ابن سکیت: یکى از خلفاى ظالم و ستم گر بنى عباس متوکل است که به مدت بیش از چهارده سال حکومت مى کند. متوکل از جهاتى چند با دیگر خلفاى عباسى متفاوت است. خلفاى عباسى برخلاف خلفاى بنى مروان، نوعاً ظواهر امر را رعایت مى کردند، اما به تعبیر مسعودى: «متوکل اولین خلیفه بنى عباس است که در مجلس خوش گذرانى و لهو و لعب شرکت مى کرد».37 نویسنده کتاب «مختصر تاریخ العرب» مى نویسد: «در عصر متوکل، آثار انحلال امپراطورى عربى اسلامى ظاهر گردید و فساد در شوءون دولت رسوخ کرده بود و دستور داده مى شد که دیگران نیز از مفاسد تقلید بنمایند. در این عصر، آزادى خواهان از حقوق محروم شدند و در نتیجه این سهل انگارى، ترک ها مسلط بر حکومت گردیده و متصدى امور شدند».(38) متوکل، کینه شدیدى نسبت به خاندان اهل بیت عصمت و طهارت داشت. فرماندار متوکل در مدینه و مکه، عمر بن فرج رخجى آن قدر بر خاندان ابى طالب سخت گرفت و آنها را در محاصره ارتباطى قرار داد که هرکسى کوچک ترین ارتباطى با آنها برقرار مى کرد، سخت ترین غرامت ها را از آنها مى گرفت. در نتیجه این انحصار ارتباطى، وضع خاندان ابى طالب به آن جا رسید که هر ده زن سیده، تنها یک پیراهن داشتند که به هنگام نماز آن را رد و بدل مى کردند. همان یک لباس هم پر از وصله بود.(39) متوکل دستور داد قبر امام حسین را خراب و بر روى آن آب رها کنند و مانع زیارت مردم از آن مضجع شریف شوند. یکى از بزرگان شیعه در زمان متوکل، ابن سکیت بود. متوکل از وى خواست تا معلم دو فرزندش معتز و موءید شود. ابن سکیت در ابتدا درخواست متوکل را ردّ کرد و عذر مریضى و پیرى خواست، اما پس از این که با تهدید متوکل روبه رو شد، پذیرفت. روزى متوکل به کلاس ابن سکیت آمد و از فرزندانش سوءالاتى را پرسید و آن گاه که با جواب نادرست آنها روبه رو شد، با کینه از ابن سکیت پرسید که آیا این دو فرزند من بهترند یا حسن و حسین فرزندان على؟ ابن سکیت گفت: «و الله إنّ قنبراً خادم على بن ابیطالب خیر منک و من ابنیک: به خدا سوگند قنبر نوکر على در نظر من از تو و فرزندانت بهتر است!» متوکل به سربازانش (ترک ها) دستور داد زبانش را از پشت سرش بیرون آوردند و او را شهید کردند.(40) متوکل مرد مسخره گرى را به نام «عباده» انتخاب کرده بود. عباده متکایى به شکم خود مى بست و جلوى متوکل مى رقصید و آوازه خوان ها این جمله را تکرار مى کردند: « اقبل الطین خلیفه المسلمین؛ مرد شکم بزرگ خلیفه مسلمین آمد» و مقصودشان از این جمله مسخره کردن حضرت على بود، متوکل این منظره را مى دید و شراب مى خورد و مى خندید. روزى این منظره در مقابل «منتصر» فرزند متوکل اجرا گردید. منتصر به پدرش گفت: آن کس را که این سگ مورد مسخره قرار داده و مردم را مى خنداند، پسر عموى تو و بزرگ اهل بیت تو و باعث افتخار تو مى باشد! هرگاه مى خواهى آن را مسخره کنى خودت به تنهایى این عمل را انجام ده و به امثال این سگ این عمل را واگذار نکن! متوکل به آوازه خوان ها گفت: این شعر را بخوانید: «غار الفتى لابن عمه / رأس الفتى فى حرامه: جوانمرد حمایت پسر عموى خود را مى کند، سر این جوانمرد در ... مادرش». روزى منتصر شنید که متوکل به حضرت زهرا بد مى گوید، از یکى از علماء حکمش را پرسید. جواب داد که کشتن او واجب مى شود، ولى شخصى که پدرش را بکشد، عمرش کوتاه مى گردد. منتصر گفت: اگر من در کشتن او اطاعت خدا را انجام بدهم از کوتاهى عمر خود نمى ترسم. لذا پدرش را کشت و پس از آن هفت ماه زنده بود.(41)

تحقیر اجتماعى علویون

در زمان بنى امیه و بنى مروان تلاش مى شد فضاى اجتماعى به گونه اى ترتیب داده شود که شیعیان ناچار به کتمان تشیع خود شوند و حتى آن قدر فضا را علیه آنها مى ساختند که برخى از آنها کم کم از تشیع فاصله مى گرفتند و به رنگ حکومتى ها درمى آمدند. برنامه بنى امیه و بنى مروان این بود که نام على و خاندان آن را محو کنند. برخى از اقدامات آنها در این خصوص عبارت است از:

1. ابن زبیر چهل روز به هنگام خطبه، به رسول خدا درود نمى فرستاد. وقتى به او تذکر دادند، پاسخ داد: چون رسول خدا اهل بیت ناشایسته اى دارد، اگر من نام او را بر زبان جارى کنم، آنها تقویت شده و خوشحال مى گردند و من نمى خواهم آنان خوشحال شوند.(42)

2. بنى امیه و بنى مروان، حتى مقام خود را نسبت به مقام انبیاء اولوالعزم بالاتر مى بردند. به عنوان مثال؛ ابن اثیر در حوادث سال 89 ق نوشته است وقتى خالد بن عبدالله قسرى فرماندار مکه گردید، خطبه اى خواند و گفت: اى مردم! آیا خلافت ولید بهتر است یا ریاست حضرت ابراهیم؟ به خدا سوگند! فضیلت خلیفه را نمى دانید، ابراهیم خلیل از خدا طلب آب کرد، خدا آب شور و تلخى به او داد (آب زمزم) ولى ولید از خدا آب طلب کرد، آب شیرینش داد. خالد، آب چاهى که ولید حفر کرده بود را به نزدیک چاه زمزم منتقل مى کرد و آن جا در حوضى مى ریخت که مردم، برترى آب چاه ولید را درک کنند، لذا چاه ولید خشکید.(43) صاحب الاغانى مى نویسد: خالد آب چاه زمزم را ام الجعلان: منبع کثافات مى نامید. روزى بالاى منبر رفت و از روى سخره گفت: تا چه اندازه باطل ما بر حق شما غلبه کند؟! آیا وقت آن نرسیده است که خدا براى شما غضب کند و ما را نابود نماید؟ اگر امیرالموءمنین ولید دستور مى داد کعبه را متلاشى و قطعات سنگ آن را به شام منتقل کرده، این کار را انجام مى دادم. به خدا سوگند! ولید از انبیاء خدا در پیشگاه خدا گرامى تر بود. آن گاه صاحب الاغانى مى نویسد: خالد، کافر و مادرش نصرانى بود و مسیحیان و آتش پرستان را مسلط بر مسلمانان مى کرد و دستور شکنجه و آزار آنان را مى داد و براى نصرانى ها خرید کنیزان مسلمان و ازدواج آنان را جائز نمود.(44) مستشرق آلمانى بولیوس ولهوزن مى نویسد: آن گاه که خالد فرماندار کوفه شد، کلیسایى براى مادر خود پشت قبله مسجد بنا کرد. او کافر و فاسق بود.(45)

3. خالد بن عبدالله قسرى یکى از فرمانداران بنى امیه روزى در مکه بر بالاى منبر مى گوید: خدا لعنت کند على را که داماد رسول خدا و پدر حسن و حسین است! او بلافاصله از این که نام على و حسن و حسین را هرچند در حالت لعنت به زبان جارى کرده، اظهار ناراحتى مى کند.(46)

4. یزید بن عبدالملک روزى مشغول درود فرستادن بر ابى لهب بود، به او گفتند: ابى لهب کافر بوده و پیغمبر خدا را مورد آزار قرار مى داده،گفت: مى دانم، اما چون آواز خوبى داشته من از او خوشم مى آید.(47) یزید بن عبدالملک، مردى خوش گذران بود و دو کنیز آوازه خوان به نام هاى سلامه القس و حبابه داشت که دائماً با آنها عشق بازى مى کرد. روزى یزید با حبابه براى تفریح به اطراف اردن رفته بودند، یزید دانه انگورى در گلوى حبابه گذاشت که باعث مرگ وى شد. یزید به روى او افتاده، او را مى بویید و مى بوسید و تا سه روز اجازه دفنش را نداد.(48)

5. علامه سید محسن امین در کتاب «اعیان الشیعه» مى نویسد: پس از شهادت امام هفتم، هارون الرشید یکى از فرماندهان خود به نام جلودى را به مدینه فرستاد و دستور داد که به خانه هاى آل ابى طالب حمله و لباس زنان آنها را غارت نماید و براى هر زنى فقط یک لباس بگذارد. جلودى گفتار هارون را در مدینه اجراء کرد و حتى به منزل حضرت رضا آمد. حضرت زن ها را در یک اتاق قرار داد و درب آن اتاق ایستاد و نگذاشت جلودى وارد شود. جلودى گفت: باید حتماً وارد شوم و زن ها را لخت کنم. حضرت متوسل به جلودى شده و قسم خورد که زیور و لباس زن ها را بیاورد، به شرط آن که جلودى از جاى خود حرکت نکند. جلودى بالاخره در اثر التماس و ملاطفت حضرت قانع شد! حضرت داخل اتاق شد و طلا، لباس ها و اثاثیه منزل را آورده و تحویل جلودى داد و او همه را براى هارون الرشید برد. زمانى که مأمون به خلافت رسید و امام رضا به ولایت عهدى منصوب شد. مأمون به جلودى غضب گرفت و خواست او را بکشد. امام رضا از مأمون براى جلودى تقاضاى عفو کرد. چون جلودى جنایت خود را نسبت به حضرت رضا به خاطر داشت، فکر کرد که آن حضرت درباره او سعایت مى کند، لذا رو به مأمون کرد و گفت: تو را به خدا سوگند! سخن این شخص را درباره من قبول نکن. مأمون گفت: به خدا سوگند حرفش را قبول نمى کنم و سپس دستور داد گردن او را بزنند.(49)

پى نوشت ها:

1. در مورد ولادت حجاج چندین نکته قابل توجه در تاریخ هاى اسلامى به شرح ذیل ذکر شده است:

الف. وقتى یوسف ثقفى بر همسرش (مادر حجّاج) خواست وارد شود، مورد اعتراضش قرار گرفت که چه خبر است؟ شما چند دقیقه پیش با من هم بستر بودى! یوسف که چند لحظه پیش نزد او نرفته بود، از این سخن ناراحت شد و نزد شخص نیکوکارى رفت و جریان را با او در میان گذاشت.آن شخص جواب داد که احتمالاً شیطان به صورت تو درآمده و با همسرت هم بستر گردیده و از او آبستن شده، تو با او هم بستر نشو تا فرزندش به دنیا آید. یوسف صبر کرد تا این که حجّاج متولد گردید.

ب. برخى از تواریخ نوشته اند که وقتى حجّاج به دنیا مى آید، عقبش سوراخ نداشته و وى، پستان مادرش را نمى گرفته است. از این رو، شیطان به صورت انسانى آشکار گردید و دستور داد بزغاله سیاهى را سر بریدند و از خون آن در دهان حجّاج ریختند. لذا اولین غذاى حجّاج، خون بود و همین سبب شده بود که در خون ریزى کوتاهى نداشت. خود حجاج مى گوید بهترین لذت هاى من خونریزى است؛ چرا که دلم مى خواهد کارهایى انجام دهم که دیگران تا کنون انجام نداده اند.(سفینه البحار، ج 1، صص 221 222).

2. الکامل فى التأریخ، ج 4، ص 518.

3. وقتى خالد بن عبدالله قسرى فرماندار مکه گردید، چنین خطبه خواند: اى مردم! آیا خلافت ولید بهتر است یا ریاست حضرت ابراهیم؟ به خدا سوگند! فضیلت خلیفه را نمى دانید، ابراهیم خلیل از خدا طلب آب کرد و خدا آب شور و تلخى زمزم را به او داد، ولى ولید از خدا آب طلب کرد و خدا آب شیرین به او داد. خالد آب چاهى که ولید حفر کرده بود را به نزدیک چاه زمزم منتقل کرد و آن را در حوضى ریخت تا مردم برترى آب چاه ولید را درک کنند، لذا چاه ولید خشکید. (الکامل فى التاریخ، ج 4، ص 536). صاحب اغانى مى نویسد: خالد آب چاه زمزم را «ام الجعلان» یعنى منبع کثافات مى نامید. روزى بالاى منبر رفت و از روى سخره گفت: تا چه اندازه باطل ما بر حق شما غلبه کند؟! آیا وقت آن نرسیده که خدا به نفع شما غضب کند و ما را نابود نماید؟ اگر امیرالموءمنین ولید دستور مى داد که کعبه را متلاشى کنم و قطعات سنگش را به شام منتقل کنم، این کار را انجام مى دادم. به خدا سوگند! ولید از انبیاى خدا در پیشگاه او گرامى تر بود. صاحب اغانى مى نویسد: خالد، کافر و مادرش نصرانى بود و مسیحیان و آتش پرستان را بر مسلمانان مسلط مى کرد و به آنها دستور شکنجه و آزار مسلمانان را مى داد و براى نصرانى ها خرید کنیزان مسلمان و ازدواج آنان را جائز مى نمود(الاغانى، ج 22، ص 22-23) مستشرق آلمانى بولیوس ولهوزن نیز مى نویسد: آن گاه که خالد فرماندار کوفه شد، کلیسایى براى مادر خود پشت قبله مسجد بنا کرد. او در اوان جوانى اش مخنث و خودفروش و نیز وسیله رساندن مردان به زنان بود. خالد مذمت کعبه، پیغمبر اسلام، اهل بیتش و قرآن مى نمود، پس او کافر و فاسق بود (تاریخ الدوله العربیّه، ص 319).

4. شیعه و زمام داران خودسر، صص 203 - 204.

5. الکامل فى التأریخ، ج 5، ص 10.

6. بحارالانوار ، ج44، ص69.

7.سوره مبارکه انعام، آیه شریفه 79.

8. سوره مبارکه بقره،آیه شریفه 115.

9. سوره مبارکه طه،آیه شریفه 55.

10. الکامل فى التأریخ، ج4، ص580.

11. مروج الذهب، ج 3، ص 152.

12. الکامل فى التأریخ، ج 4، صص 358 - 359 و 482.

13. مروج الذهب، ج 3، صص 175 - 176

14. سفینه البحار، ج 1، ص 222.

15. حجّاج وقتى به سن 54 سالگى رسید، به مرض معده به همراه تب و لرز شدید مبتلا شد تا جایى که آتش هاى فراوانى اطرافش روشن و به او نزدیک مى کردند به گونه اى که نزدیک بود پوستش را بسوزاند، اما او گرمایى احساس نمى کرد و هم چنان مى لرزید. حجّاج مرض خود را با حسن بصرى در میان گذاشت، حسن گفت: من به توگفتم متعرض بندگان شایسته خدا نشو، تو بدتر نمودى. حجّاج گفت: من نگفتم که از خداوند براى من طلب عافیت و سلامتى کن، بلکه مى خواهم کارى کنى که زودتر بمیرم. وقتى هم که حجّاج از دنیا رفت، حسن بصرى به سجده افتاد و خدا را شکر نموده و دعا کرد که خدایا! حجاج را بردى، روش ناپسندش را نیز ببر. حجّاج در واسط دفن گردید و قبرش به دلیل این که آب بر روى آن بستند، مخفى شد. ولید بن عبدالملک به رسم قدردانى از حجاج، براى او مجلس عزا برپا نمود. شیعه و زمام داران خودسر، ص202.

16. شیعه و زمام داران خودسر، صص 198 و 202 - 203.

17. ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 3، صص 286 - 287.

18. ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطالبین، صص 91 - 92.

19. ابن تیمیه، منهاج السنه النبویه، ج 1، ص 35.

20. الکنى و القاب، ج 1، ص 222.

21. مروج الذهب، ج 3، صص 334 - 335.

22. مقاتل الطالبیین، ص 285.

23. طلب فتح مى کنند، ولى ستم کاران، زیان کرده و از پشت سر آنان جهنم است و از آب صدید (چرک بدن زناکاران) به آنان داده مى شود. سوره مبارکه ابراهیم، آیات شریفه 15 - 16.

24. مروج الذهب، ج 3، صص 225 - 230.

25. عیون اخبار الرضا، ج 1، صص 110 - 111، باب 9، ح 1.

26. النزاع و التخاصم، صص 101 - 102.

27. الکامل فى التاریخ، ج 5، ص 223.

28. مقاتل الطالبیین، ص 320.

29. الکامل فى التاریخ، ج 6، ص 125.

30. علت این درگیرى این بود که خط ابن زبیر با بنى امیه و بنى مروان متفاوت بود. در صدر اسلام، قدرت در جامعه عربستان بر این منوال تقسیم شده بود: قدرت روحانى و معنوى در اختیار بنى هاشم و قدرت نظامى اقتصادى در اختیار بنى امیه. در زمان حیات رسول اکرم (ص)، قدرت سیاسى، اقتصادى، روحانى در ایشان متمرکز بود، اما پس از رحلت آن بزرگوار، دوباره اجزاى قدرت به شکل سابق توزیع شد، با این تفاوت که این بار، خط سومى با ابوبکر و عمر ایجاد شد که قدرت سیاسى را در اختیار گرفت. این دو هرچند از قریش بودند، اما از طوایفى از قریش بودند که پیش از این، قدرتى در اختیار نداشتند و به عبارتى قدرت در این طایفه، بى ریشه و تاریخ بود. این خط در طلحه و زبیر تداوم یافت و نهایتاً در ابن زبیر ختم شد. سخت گیرى عبدالله بن زبیر بر اهل بیت بسیار سخت تر از بنى امیه بود. او صلوات بر پیامبر را ممنوع کرد، در یک واقعه اى مى خواست اهل بیت را آتش بزند. این درست در حالى است که پس از واقعه عاشورا، بنى امیه سخت گیرى شان بر اهل بیت کم تر شد. اهل سنت هم خط بنى امیه، هم خط بنى عباس و هم خط سوم (ابوبکر... عبدالله بن زبیر) را قبول دارند و حتى در مقاطعى خط سوم را از دو خط دیگر بیش تر تکریم کرده اند. مثلاً در مقطعى تلاش کردند براى قبر مصعب بن زبیر (برادر عبدالله بن زبیر که در جنگ با ولید کشته شده بود) در برابر بارگاهى که شیعیان براى امام حسین ساخته بودند یک بارگاه بسازند!

31. نزاع بین عبدالملک و ابن زبیر، با کشته شدن ابن زبیر به نفع عبدالملک تمام شد. پس از ختم غائله ابن زبیر، عبدالملک تصمیم گرفت سیاست جدیدى نسبت به علویون اختیار کند. از هیمن رو، به فرماندار خود حجاج نوشت که از خون فرزندان عبدالمطلب صرف نظر کن؛ زیرا من دیدم هنگامى که آل ابى سفیان دست به خون آنان رنگین کردند، چند صباحى نگذشت که حکومت آنان واژگون شد. هرچند عبدالملک، حجاج را از ریختن خون فرزندان عبدالمطلب نهى کرد، اما با صادر کردن دستور محاصره مکه و خراب نمودن کعبه و باز گذاشتن دست حجاج در جنایاتش، وضع تغییر نکرد و بلکه بدتر هم شد.

32. شیعه و زمام داران خودسر، صص 186 - 187.

33. مروج الذهب، ج 3، صص 242 - 244.

34. بحارالانوار، ج 47، ص181 (باب احوالات امام صادق و منصور).

35. مقاتل الطالبین، ص 269.

36. شیعه و زمام داران خود سر، صص 284 - 286.

37. مروج الذهب، ج 5، ص 86.

38. امیر سید على، مختصر تاریخ العرب و التمدن الاسلامى، ص247.

39. مقاتل الطالبیین، صص 395 - 396.

40. شیعه و زمام داران خود سر، ص313.

41. همان، صص313 - 314.

42. همان، ص 187.

43. الکامل فى التأریخ، ج 4، ص 536.

44. الاغانى، ج 22، صص 22 - 23.

45. تاریخ الدوله العربیّه، ص 319.

46. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 4، صص 57 - 58.

47. العقد الفرید، ج 4، ص 202.

48. الکامل فى التاریخ، ج 5، ص 121.

49. اعیان الشیعه، ج 2، ص 15 (سیره الرضا).

وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است .

******

alizare1

alizare1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 6234
محل سکونت : یزد
دسترسی سریع به انجمن ها