عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: هر که حسین را دوست بدارد، خداوند دوستدار او است. بحارالأنوار، ج43، ص261

روايت نحن معاشر الانبياء لانورث و مسئله فدك

روايت نحن معاشر الانبياء لانورث و مسئله فدك
دوشنبه 20 تیر 1390  06:26 ق.ظ

روايت نحن معاشر الانبياء لانورث و مسئله فدك
سوره : النمل    آیه : 15
متن عربی آیه : وَلَقَدْ آتَيْنَا دَاوُودَ وَسُلَيْمَانَ عِلْمًا وَقَالَا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي فَضَّلَنَا عَلَى كَثِيرٍ مِّنْ عِبَادِهِ الْمُؤْمِنِينَ
 
ترجمه
ما به داود و سليمان دانش داديم گفتند : سپاس از آن خدايی است که ما را بر بسياری از بندگان مؤمن خود برتری داد
ترجمه فولادوند
و به راستى به داوود و سليمان دانشى عطا كرديم، و آن دو گفتند: «ستايش خدايى را كه ما را بر بسيارى از بندگانِ باايمانش برترى داده است.»
ترجمه مجتبوی
و هر آينه داوود و سليمان را دانشى بداديم و گفتند: سپاس و ستايش خداى را كه ما را بر بسيارى از بندگان مؤمن خود برترى داد.
ترجمه مشکینی
و حقّا كه ما به داود و سليمان دانشى داديم (دانش شريعت، قضاوت، سياست، صنعت و فهم سخن پرندگان) و گفتند: ستايش از آن خداوندى است كه ما را بر بيشتر بندگان باايمان خود برترى داد
ترجمه بهرام پور
و به راستى به داود و سليمان دانشى عطا كرديم، و گفتند: ستايش خدايى را كه ما را بر بسيارى از بندگان مؤمنش برترى داده است
 
تفسیر نمونه
حکومت داود و سليمان به دنبال نقل گوشه‏اي از داستان موسي (عليه السلام) به بحث پيرامون دو تن ديگر از پيامبران بزرگ الهي، ((داود)) و ((سليمان)) مي‏پردازد، البته در مورد او اشاره‏اي بيش نيست، اما در مورد سليمان، بحث مشروحتري آمده است. ذکر گوشه‏اي از داستان اين دو پيامبر، بعد از داستان موسي (عليه السلام) به خاطر آن است که اينها نيز از پيامبران بني‏اسرائيل بودند، و تفاوتي که تاريخ آنها با تواريخ پيامبران ديگر دارد اين است که اينها بر اثر آمادگي محيط فکري و اجتماعي بني‏اسرائيل توفيق يافتند دست به تأسيس حکومت عظيمي بزنند، و آئين الهي را با استفاده از نيروي حکومت، گسترش دهند، لذا از لحن سرگذشت پيامبران ديگر که با مخالفت شديد قوم خود روبرو مي‏شدند و گاه آنها را از شهر و ديارشان بيرون مي‏کردند، در اينجا خبري نيست، و تعبيرات به کلي با آنها فرق دارد. اين به خوبي نشان مي‏دهد که اگر دعوت کنندگان الهي توفيقي براي تشکيل حکومت بيايند تا چه اندازه مشکلات حق مي‏شود، و راه آنها صاف و هموار مي‏گردد. به هر حال در اينجا سخن از علم و قدرت و توانائي و عظمت است، سخن از تسليم و اطاعت ديگران حتي جن و شياطين در برابر حکومت الهي است، سخن از تسليم پرندگان هوا و موجودات ديگر است، و بالاخره سخن از مبارزه شديد با بت‏پرستي از طريق دعوت منطقي و سپس بهره‏گيري از قدرت حکومت است. و اينها است که داستان اين دو پيامبر از از ديگر پيامبران جدا مي‏سازد. جالب اينکه قرآن سخن را از مسأله ((موهبت علم)) که زيربناي يک حکومت صالح و نيرومند است شروع کرده مي‏گويد: ((ما به داود و سليمان علم قابل ملاحظه‏اي بخشيديم)) (ولقد آتينا داود و سليمان علماً). گرچه بسياري از مفسران در اينجا خود را به زحمت انداخته‏اند که ببينند اين کدام علم بوده که در اينجا به صورت سربسته بيان شده، و خداوند به داود و سليمان عطا فرموده، بعضي آن را به قرينه آيات ديگر علم قضاوت و داوري دانسته‏اند و آتيناه الحکمة و فصل الخطاب: ((ما به داود، حکمت و راه پايان دادن به نزاعها آموختيم)) (سوره ص-آيه 20) وکلا آتينا حکماً و علماً: ((ما به هر يک از داود و سليمان مقام داوري و علم عطا کرديم)) (انبياء-79). بعضي نيز به قرينه آيات مورد بحث که از منطق طير (گفتار پرندگان) سخن مي‏گويد: اين علم را، علم گفتگوي با پرندگان دانسته‏اند، و بعضي ديگر به قرينه آياتي که از علم بافتن زره و مانند آن سخن مي‏گويد خصوص اين علم را مورد توجه قرار داده‏اند. ولي روشن است که ((علم)) در اينجا معني گسترده و وسيعي دارد که علم توحيد و اعتقادات مذهبي و قوانين ديني، و همچنين علم قضاوت، و تمام علومي را که براي تشکيل چنان حکومت وسيع و نيرومندي لازم بوده است در برمي‏گيرد، زيرا تأسيس يک حکومت الهي بر اساس عدل و داد، حکومتي آباد و آزاد، بدون بهره‏گيري از يک علم سرشار امکان‏پذير نيست، و به اين ترتيب قرآن مقام علم را در جامعه انساني و در تشکيل حکومت به عنوان نخستين سنگ زيربنا مشخص ساخته است. و به دنيال اين جمله از زبان داود و سليمان چنين نقل مي‏کند: ((و آنها گفتند حمد و ستايش از آن خداوندي است که ما را بر بسياري از بندگان مؤمنش برتري بخشيد)) (الحمدلله الذي فضلنا علي کثير من عباده المؤمنين). جالب اينکه بلافاصله بعد از بيان موهبت بزرگ ((علم))، سخن از ((شکر)) به ميان آمده، تا روشن شود هر نعمتي را شکري لازم است، و حقيقت شکر آن است که از آن نعمت در همان راهي که براي آن آفريده شده است استفاده شود و اين دو پيامبر بزرگ از نعمت علمشان در نظام بخشيدن به يک حکومت الهي حداکثر بهره را گرفتند. ضمناً آنها معيار برتري خود را بر ديگران در ((علم)) خلاصه کردند، نه در قدرت و حکومت، و شکر و سپاس را نيز در برابر علم شمردند نه بر مواهب ديگر چرا که هر ارزشي است براي علم است و هر قدرتي است از علم سرچشمه مي‏گيرد. اين نکته نيز قابل توجه است که آنها از حکومت بر يک ملت با ايمان شکر مي‏کنند چرا که حکومت بر گروهي فاسد و بي‏ايمان افتخار نيست. در اينجا سؤالي پيش مي‏آيد و آن اينکه چرا آنها در مقام شکرگزاري گفتند ما را بر بسياري از مؤمنان فضيلت بخشيده، نه بر همه مؤمنان؟ با اينکه آنها پيامبراني بودند که افضل مردم عصر خويش بودند. اين تعبير ممکن است براي رعايت اصول ادب و تواضع باشد که انسان در هيچ مقامي خود را برتر از همگان نداند. و يا بخاطر اين است که آنها به يک مقطع خاص زماني نگاه نمي‏کردند، بلکه کل زمانها را در نظر داشتند، و مي‏دانيم پيامبراني از آنها بزرگتر در طول تاريخ بشريت بوده‏اند. در آيه بعد، نخست اشاره به ارث بردن سليمان از پدرش داود کرده، مي‏گويد: ((سليمان وارث داود شد)). (و ورث سليمان داود). در اينکه منظور از ((ارث)) در اينجا ارث چه چيز است؟ در ميان مفسران گفتگو بسيار است. بعضي آن را منحصر به ميراث علم و دانش دانسته‏اند، چرا که به پندار آنها پيامبران ارثي از اموال خود نمي‏گذارند. بعضي ديگر منحصراً ميراث مال و حکومت را ذکر کرده‏اند، چرا که اين کلمه قبل از هر چيز آن مفهوم را به ذهن تداعي مي‏کند. و بعضي علم سخن گفتن با پرندگان را (منطق الطير). ولي با توجه به اينکه آيه مطلق است و در جمله‏هاي بعد هم سخن از علم به ميان آمده و هم از تمام مواهب (اوتينا من کل شيء) دليلي ندارد که مفهوم آيه را محدود کنيم، بنابراين سليمان وارث همه مواهب پدرش داود شد. در رواياتي که از منابع اهل بيت (عليه السلام) به ما رسيده نيز به اين آيه در برابر کساني که مي‏گفتند پيامبران ارثي نمي‏گذارند و به حديث ((نحن معاشر الانبياء لانورث)) ((ما پيامبران ارثي نمي‏گذاريم))، تکيه مي‏کردند استدلال شده، و دليل بر اين گرفته شده که حديث مزبور چون مخالف کتاب الله است از درجه اعتبار ساقط است. در حديثي که از طرق اهل بيت نقل شده چنين مي‏خوانيم: هنگامي که ابوبکر تصميم گرفت فدک را از فاطمه (عليها السلام) بگيرد اين سخن به فاطمه (عليها السلام) رسيد، نزد ابوبکر آمده و چنين گفت: افي کتاب الله ان ترث اباک ولاارث ابي، لقد جئت شيئا فريا، فعلي عمد ترکتم کتاب الله و نبذتموه وراء ظهورکم اذ يقول: و ورث سليمان داود: ((آيا در کتاب خدا است که تو از پدرت ارث ببري و من از پدرم ارث نبرم؟ اين چيز عجيبي است! آيا کتاب خدا را فراموش کرده و پشت سر افکنده‏ايد آنجا که مي‏فرمايد: سليمان از داود ارث برد))؟. سپس قرآن مي‏افزايد: ((سليمان گفت: اي مردم! به ما سخن گفتن پرندگان تعليم شده)) (و قال يا ايها الناس علمنا منطق الطير)((و از همه چيز به ما داده شده است، و اين فضيلت آشکاري است)) (واوتينا من کل شيء ان هذا لهوالفضل المبين). گرچه بعضي مدعي هستند که تعبير نطق و سخن گفتن در مورد غير انسانها جز به عنوان مجاز ممکن نيست، ولي اگر غير انسان نيز اصوات و الفاظي از دهان بيرون بفرستد که بيانگر مطالبي باشد دليلي ندارد که آن را نطق نگوئيم، چرا که ((نطق)) هر لفظي است که بيانگر حقيقتي و مفهومي باشد. البته نمي‏خواهيم بگوئيم که آن صداهاي مخصوصي که گاه بعضي از حيوانات به هنگام خشم و غضب، يا رضايت و خشنودي، يا از درد و رنج، و يا اظهار و اشتياق نسبت به بچه‏هاي خود سر مي‏دهند نطق است، نه اينها اصواتي است که مقارن با حالتي از دهان آنها برمي‏خيزد، ولي به طوري که در آيات بعد مشروحاً خواهد آمد مي‏بينيم که سليمان با ((هدهد)) مطالبي را رد و بدل مي‏کند، پيامي به وسيله او مي‏فرستد، و بازتاب پيامش را از او جويا مي‏شود. اين نشان مي‏دهد که حيوانات علاوه بر اصواتي که بيانگر حالات آنها است توانائي دارند که به فرمان خدا در شرايط خاصي سخن بگويند، همچنين است بحثي که درباره سخن گفتن ((مورچه)) در آيات آينده خواهد آمد. البته گاه نطق در معني وسيعي در قرآن به کار رفته است که در حقيقت روح و نتيجه ((نطق)) را بيان مي‏کند، و آن ((بيان ما في الضمير)) است، خواه از طريق الفاظ و سخن باشد و خواه از طريق حالات ديگر، مانند آيه هذا کتابنا ينطق عليکم بالحق: ((اين کتاب ما است که به حق براي شما سخن مي‏گويد) (جاثيه-29) ولي نيازي نيست که ما نطق را در مورد گفتگوي سليمان با پرندگان به اين معني تفسير کنيم، بلکه سليمان طبق ظاهر آيات فوق مي‏توانست الفاظ خاص پرندگان را که براي انتقال مطالب به کار مي‏برند تشخيص دهد، و با آنها سخن بگويد. در اين باره در بحث نکات نيز به خواست خدا سخن مي‏گوئيم. اما جمله ((اوتينا من کل شيء)): (از همه چيز به ما داده شده) برخلاف محدوديتهائي که گروهي از مفسران براي آن قائل شده‏اند، مفهوم وسيع و گسترده‏اي دارد و تمام وسائلي را که از نظر معنوي و مادي براي تشکيل آن حکومت الهي لازم بوده است شامل مي‏شود، و اصولا بدون آن اين کلام ناقص خواهد بود، و پيوند روشني با گذشته نخواهد داشت. در اينجا ((فخر رازي)) سؤالي عنوان کرده و آن اينکه آيا تعبير ((علمنا)) و ((اوتينا)) (به ما تعليم داده شده و به ما بخشيده شده) آيا از قبيل کلام متکبران نيست؟ سپس چنين پاسخ مي‏گويد: منظور از ضمير ((جمع)) در اينجا، خود سليمان و پدرش، يا خود او و معاونانش در حکومت است، و اين معمول است که هرگاه کسي در رأس تشکيلاتي قرار گيرد با ضمير جمع از خود ياد مي‏کند. 1- رابطه دين و سياست برخلاف آنچه بعضي از کوته‏بينان مي‏انديشند دين مجموعه‏اي از اندرزها و نصايح و يا مسائل مربوط به زندگي شخصي و خصوصي نيست، دين مجموعه‏اي از قوانين حيات و برنامه فراگيري است که تمام زندگي انسانها مخصوصاً مسائل اجتماعي را در بر مي‏گيرد. بعثت انبياء براي ((اقامه قسط و عدل)) است (سوره حديد آيه 25). دين براي گسستن زنجيرهاي اسارت انسان و تأمين آزادي بشر است (سوره اعراف آيه 157). دين براي نجات ((مستضعفان)) از چنگال ((ظالمان و ستمگران)) و پايان دادن به دوران سلطه آنها است. و بالاخره دين مجموعه‏اي است از تعليم و تربيت در مسير تزکيه و ساختن انسان کامل (سوره جمعه آيه 2). بديهي است اين هدفهاي بزرگ بدون تشکيل حکومت امکان‏پذير نيست. چه کسي مي‏تواند با توصيه‏هاي اخلاقي اقامه قسط و عدل کند، و دست ظالمان را از گريبان مظلومان کوتاه سازد؟ چه کسي مي‏تواند زنجيرهاي اسارت را از دست و پاي انسانهاي دربند بردارد و بشکند، بي‏آنکه متکي به قدرت باشد؟ و چه کسي مي‏تواند در جامعه‏اي که وسائل نشر فرهنگ و تبليغ در اختيار فاسدان و مفسدان است اصول صحيح تعليم و تربيت را پياده کند؟ و ملکات اخلاقي را در دلها پرورش دهد؟ و اين است که ما مي‏گوئيم ((دين)) و ((سياست)) دو عنصر تفکيک ناپذير است اگر دين از سياست جدا شود بازوي اجرائي خود را بکلي از دست مي‏دهد، و اگر سياست از دين جدا گردد مبدل به يک عنصر مخرب در مسير منافع خودکامگان مي‏شود. اگر پيامبر اسلام (صلّي الله عليه و آله) موفق شد اين آئين آسماني را با سرعت در جهان گسترش دهد دليل آن اين بود که در اولين فرصت دست به تأسيس حکومت زد، و از طريق حکومت اسلامي هدفهاي الهي را تعقيب نمود. بعضي از پيامبران ديگر که نيز چنين توفيقي يافتند، بهتر موفق به نشر دعوت الهي خود شدند، اما آنها که در تنگنا قرار گرفتند و شرائط به آنها اجازه تشکيل حکومت نداد موفق به کار زيادي نشدند. 2- ابزار حکومت الهي جالب اينکه در داستان سليمان و داود به خوبي مي‏بينيم که آنها به سرعت آثار شرک و بت‏پرستي را ريشه کن ساختند، و نظامي الهي برپا کردند، نظامي که ابزار اصليش طبق آيات مورد بحث علم و دانش و آگاهيها در زمينه‏هاي مختلف بود. نظامي که نام ((خدا)) در سر لوحه همه برنامه‏هايش قرار داشت. نظامي که تمام نيروهاي لايق را به کار مي‏گرفت، حتي از نيروي يک پرنده براي رسيدن به اهدافش استفاده مي‏کرد. نظامي که ديوها را دربند کرده و ظالمان را بر سر جاي خود نشانده بود. و بالاخره نظامي که هم قدرت نظامي کافي داشت، و هم دستگاه اطلاعاتي، و هم افرادي که در زمينه‏هاي مختلف اقتصادي و توليد تخصص و آگاهي کافي داشتند، و همه اينها را زير چتر ايمان و توحيد قرار داده بود. 3- نطق پرندگان در آيات فوق، و آياتي که بعد از اين در داستان ((هدهد)) و ((سليمان)) خواهد آمد صريحاً اشاره به نطق پرندگان و ميزاني از درک و شئون براي آنان شده است. بي‏شک پرندگان - مانند ساير حيوانات - در حالات مختلف صداهاي گوناگوني از خود ظاهر مي‏سازند که با دقت و بررسي، مي‏توان از نوع صدا به وضع حالات آنها پي برد، کدام صدا مربوط به حالات خشم است و کدام رضا، کدام صدا دليل بر گرسنگي است، و کدام نشانه تمني؟ با کدام صدا بچه‏هاي خود را فرا مي‏خواند و با کدام صدا آنها را از بروز حادثه وحشتناکي خبر مي‏دهد؟ اين قسمت از صداي پرندگان، مورد هيچگونه شک و ترديد نيست، و همه کم و بيش با آن آشنا هستيم. ولي آيات اين سوره ظاهراً مطلبي بيش از اين را بيان مي‏کند، بحث از سخن گفتن آنان به نحو مرموزي است که مطالب دقيقتري در آن منعکس است، و بحث از تفاهم و گفتگوي آنها با يک انسان است، گرچه اين معني براي بعضي عجيب مي‏آيد، ولي با توجه به مطالب مختلفي که دانشمندان در کتابها نوشته‏اند و مشاهدات شخصي بعضي در مورد پرندگان مطلب عجيبي نيست. ما از هوش حيوانات مخصوصاً پرندگان مطالبي عجيبتر از اين سراغ داريم. بعضي از آنها چنان مهارتي در ساختن خانه و لانه دارند که گاه از مهندسين ما پيشي مي‏گيرند! بعضي از پرندگان چنان اطلاعاتي از وضع نوزادان آينده خود و نيازها و مشکلات آنها دارند و چنان دقيقاً براي حل آنها عمل مي‏کنند که براي همه ما اعجاب‏انگيز است!. پيش‏بيني آنها درباره وضع هوا حتي نسبت به چند ماه بعد، و آگاهي آنها از زلزله‏ها قبل از وقوع آن، و حتي پيش از آنکه زلزله‏سنجهاي ما خفيفترين لرزشها را ثبت کنند معروف است. تعليماتي که در عصر ما به حيوانات داده مي‏شود، و کارهاي خارق‏العاده آنها را در سيرکها بسياري ديده‏اند، که حاکي از هوش شگفت‏انگيز آنها است. کارهاي شگفت‏آور ((مورچگان)) و تمدن شگرف آنها. آگاهي ((پرندگان مهاجر)) که گاه فاصله ميان قطب شمال و جنوب را طي مي‏کنند، از وضع راهها در اين مسير فوق‏العاده طولاني. اطلاعات فوق‏العاده ((ماهيان آزاد)) در مهاجرت دستجمعي در اعماق درياها عموماً از مسائلي است که از نظر علمي مسلم و دليل بر وجود مرحله مهمي از درک و يا غريزه و يا هر چه آن را بناميم در اين حيوانات است. وجود حواس فوق‏العاده‏اي در حيوانات همچون دستگاه رادار مانند شب‏پره و شامه بسيار قوي بعضي از حشرات، و ديد فوق‏العاده نيرومند بعضي از پرندگان و امثال آن نيز دليل ديگري است بر اينکه آنها در همه چيز از ما عقب مانده‏تر نيستند! با در نظر گرفتن اين امور جاي تعجب نيست که آنها تکلم مخصوصي نيز داشته باشند، و بتوانند با کسي که از الفباي کلام آنها آگاه است، سخن گويند. در آيات قرآن نيز به عناوين مختلف به اين امر اشاره شده است از جمله در آيه 38 سوره انعام مي‏خوانيم: و ما من دابة في الارض ولا طائر يطير بجناحيه الا امم امثالکم: ((هيچ جنبنده‏اي در زمين و پرنده‏اي که با دو بال خود پرواز مي‏کند نيست مگر اينکه امتهائي همانند شما هستند))!. در روايات اسلامي نيز مطالب زيادي وجود دارد که بيانگر نطق حيوانات و مخصوصاً پرندگان است، و حتي براي هر يک از آنها سخني شعار مانند نقل شده است که شرح آنها به درازا مي‏کشد. در روايتي از امام صادق (عليه السلام) مي‏خوانيم که امير مؤمنان علي (عليه السلام) به ابن عباس فرمود: ان الله علمنا منطق الطير کما علم سليمان ابن داود، و منطق کل دابة في بر او بحر: ((خداوند سخن گفتن پرندگان را به ما آموخت همانگونه که به سليمان بن داود، و سخن گفتن هر جنبنده‏اي را در خشکي و دريا)). 4- روايات ((نحن معاشر الانبياء لانورث)) اهل سنت حديثي د رکتابهاي مختلف خود از پيامبر اسلام (صلّي الله عليه و آله) به اين مضمون نقل کرده‏اند که فرمود: نحن معاشر الانبياء لانورث ما ترکناه صدقة: ((ما پيامبران ارثي از خود به يادگار نمي‏گذاريم، و آنچه از ما بماند بايد به عنوان صدقه در راه خدا مصرف شود)) و گاه آن را با حذف جمله اول، به صورت ((ما ترکناه صدقه)) نقل کرده‏اند. سند اين حديث غالباً در کتب معروف اهل سنت به ((ابوبکر)) منتهي مي‏شود که بعد از پيامبر (صلّي الله عليه و آله) زمام امور مسلمين را به دست گرفت، و هنگامي که حضرت فاطمه (عليها السلام) و يا بعضي از همسران پيامبر ميراث خود را از او خواستند او به استناد اين حديث از دادن ميراث به آنان سرباز زد! اين حديث را ((مسلم)) در صحيح خود (جلد 3 - کتاب الجهاد والسير - صفحه 1379) و ((بخاري)) در جزء هشتم ((کتاب الفرائض)) (صفحه 185) و گروهي ديگر در کتابهاي خود آورده‏اند. قابل توجه اينکه در مدرک اخير در حديثي از عايشه چنين مي‏خوانيم: «فاطمه (عليها السلام) و عباس (بعد از وفات پيامبر (صلّي الله عليه و آله) نزد ابوبکر آمدند و ميراثشان از پيامبر را مي‏خواستند، و آنها در آن موقع زمينشان را در ((فدک)) و سهمشان را از ((خيبر)) مطالبه مي‏کردند، ابوبکر گفت: من از رسول خدا (صلّي الله عليه و آله) شنيدم که گفت: ما چيزي را به ارث نمي‏گذاريم و آنچه از ما بماند صدقه است... هنگامي که فاطمه (عليها السلام) اين سخن را شنيد با حالتي خشمگين ابوبکر را ترک کرد و تا آخر عمر با او يک کلمه سخن نگفت». البته اين حديث از جهات مختلفي قابل نقد و بررسي است ولي آنچه در حوصله اين تفسير مي‏گنجد امور زير است: 1- اين حديث با متن قرآن سازگار نيست، و طبق قواعد اصولي که در دست داريم هر حديثي که موافق «کتاب الله» نباشد از درجه اعتبار ساقط است، و نمي‏توان به عنوان حديث پيامبر (صلّي الله عليه و آله) و يا ساير معصومين (عليهم السلام) روي آن تکيه کرد. در آيات فوق خوانديم سليمان از داود ارث برد، و ظاهر آيه مطلق است و اموال را نيز شامل مي‏شود. و در مورد ((يحيي)) و ((ذکريا)) مي‏خوانيم: يرثني و يرث من آل يعقوب: ((فرزندي به من عنايت کن که از من و از آل يعقوب ارث برد)) (مريم-6). مخصوصاً در مورد ((زکريا)) بسياري از مفسران روي جنبه‏هاي مالي تکيه کرده‏اند. بعلاوه ظاهر آيات ((ارث)) در قرآن مجيد عام است و همه را شامل مي‏شود. و شايد به همين دليل ((قرطبي)) از دانشمندان معروف اهل سنت ناچار شده است که حديث را به عنوان فعل غالب و اکثر بگيرد نه عام و گفته است اين مانند جمله‏اي است که عرب مي‏گويد انا معشر العرب اقري الناس للضيف: ما جمعيت عرب از همه مردم مهمان نوازتريم (در حالي که اين حکم عمومي نيست). ولي روشن است که اين سخن ارزش اين حديث را نفي مي‏کند، زيرا اگر در مورد سليمان و يحيي به اين عذر متوسل شويم مشمول آن نسبت به موارد ديگر نيز قطعي نيست. 2- روايت فوق معارض با روايات ديگري است که نشان مي‏دهد ابوبکر تصميم گرفت ((فدک)) را به ((فاطمه)) (سلام الله عليها) باز گرداند، ولي ديگران مانع شدند، چنانکه در ((سيره حلبي)) مي‏خوانيم: ((فاطمه دختر پيامبر (صلّي الله عليه و آله) نزد ابوبکر آمد در حالي که او بر منبر بود، گفت: اي ابوبکر آيا اين در کتاب خدا است که دخترت از تو ارث ببرد و من از پدرم ارث نبرم، ابوبکر گريه کرد و اشکش جاري شد، سپس از منبر پائين آمد، و نامه‏اي داير به واگذاري فدک به فاطمه (سلام الله عليها) نوشت، در اين حال عمر وارد شد گفت: اين چيست؟ گفت: نامه‏اي نوشتم که ميراث فاطمه (عليها السلام) را از پدرش به او واگذارم، عمر گفت: اگر اين کار را کني از کجا هزينه نبرد با دشمنان را فراهم مي‏سازي در حالي که عرب بر ضد تو قيام کرده است؟ سپس عمر نامه را گرفت و پاره کرد))!. چگونه ممکن است نهي صريحي از پيامبر (صلّي الله عليه و آله) باشد و ابوبکر به خود جرئت مخالفت را بدهد؟ و چرا عمر استناد به نيازهاي جنگي کرد و استناد به روايت پيامبر (صلّي الله عليه و آله) ننمود؟ بررسي دقيق روايت فوق نشان مي‏دهد که مسأله نهي پيامبر (صلّي الله عليه و آله) مطرح نبوده، مهم در اينجا مسائل سياسي روز بوده است، و همين‏ها است که انسان را به ياد گفتار ابن ابي‏الحديد دانشمند معتزلي مي‏اندازد، مي‏گويد: از استادم ((علي بن فارقي)) پرسيدم: آيا فاطمه (عليها السلام) در ادعاي خود راست مي‏گفت؟ پاسخ داد آري گفتم پس چرا ابوبکر فدک را به او نداد، با اينکه وي را صادق و راستگو مي‏شمرد؟! استادم تبسم پر معنائي کرد و سخن لطيف زيبائي گفت، با اينکه او عادت به مزاح شوخي نداشت گفت: لو اعطاها اليوم فدک بمجرد دعواها لجائت اليه غداً وادعت لزوجها الخلافة! و زحزحته عن مقامه ولم يمکنه الاعتذار والموافقة بشيء: ((اگر امروز فدک را به ادعاي فاطمه (عليها السلام) به او مي‏داد، فردا مي‏آمد و خلافت را براي همسرش ادعا مي‏کرد! و ابوبکر را از مقامش متزلزل مي‏ساخت و او نه عذري براي بازگو کردن داشت و نه امکان موافقت))!. 3- روايت معروفي از پيامبر (صلّي الله عليه و آله) نقل شده که: ان الانبياء لم يورثوا ديناراً ولا درهماً: ((پيامبران درهم و ديناري از خود بيادگار نگذاردند)). از مجموع اين دو حديث چنين به نظر مي‏رسد که هدف اصلي اين بوده که روشن سازند افتخار انبياء و سرمايه آنها علم و دانش بوده است، و مهمترين چيزي که از خود به يادگار گذاشتند، برنامه هدايت بود، و کساني که سهم بيشتري از اين علم و دانش را برگرفتند، وارثان اصلي پيامبرانند، بي‏آنکه نظر به اموالي داشته باشد که از آنان به يادگار باقي مي‏ماند، بعداً اين حديث نقل به معني شده و سوء تعبير از آن گرديده و احتمالاً جمله ما ترکناه صدقه که استنباط بعضي از روايت بوده است بر آن افزوده‏اند. براي اينکه سخن به درازا نکشد گفتار خود را با بحثي از مفسر معروف اهل سنت ((فخر رازي)) که در ذيل آيه 11 سوره نساء آورده است پايان مي‏دهيم: او مي‏گويد: يکي از تخصيصهائي که بر اين آيه (آيه ارث فرزندان) وارد شده است، چيزي است که مذهب اکثر مجتهدين (اهل سنت) است، که پيامبران عليهم السلام چيزي به ارث نمي‏گذارند و شيعه (عموماً) در اين بحث مخالفت کرده‏اند روايت شده است هنگامي که «فاطمه» (عليها سلام) ميراث خود را مطالبه کرد، آنها به استناد حديثي از پيامبر (صلّي الله عليه و آله) نحن معاشر الانبياء لانورث ما ترکناه صدقه، او را از ارث خود باز داشتند، در اين هنگام فاطمه (عليها السلام) به عموم آيه فوق (آيه ارث فرزندان) استدلال کرد، گوئي مي‏خواست به اين حقيقت اشاره کند که عموم قرآن را نمي‏شود با خبر واحد تخصيص زد. سپس ((فخر رازي)) مي‏افزايد: شيعه مي‏گويند: به فرض که تخصيص قرآن به خبر واحد جايز باشد در اينجا به سه دليل جايز نيست: نخست اينکه اين برخلاف صريح قرآن است که مي‏گويد ((زکريا)) از خدا تقاضا کرد فرزندي به او بدهد که از وي ((آل يعقوب)) ارث ببرد، و همچنين قرآن مي‏گويد: سليمان از داود ارث برد، زيرا نمي‏توان اين آيات را حمل بر وراثت علم و دين کرد، چون اين يکنوع وراثت مجازي است، چرا که اين پيامبران، علم و دين را به فرزندان خود آموختند نه آنکه از خود گرفتند و به آنها واگذار کردند، وراثت حقيقي تنها در مال تصور مي‏شود (که از کسي بگيرند و به ديگري بدهند). ديگر اينکه چگونه ممکن است ((ابوبکر)) از اين مسأله که نيازي به آن نداشته است آگاه باشد، اما فاطمه و علي و عباس که از بزرگترين زاهدان و دانشمندان بودند با مسأله وراثت پيامبر (صلّي الله عليه و آله) سر و کار داشتند از آن بيخبر بمانند؟ چگونه ممکن است پيامبر (صلّي الله عليه و آله) اين حديث را به کسي تعليم کرده باشد که نيازي نداشته و از کسي که نياز داشته دريغ دارد؟. سوم اينکه: جمله ((ما ترکناه صدقه)) دنباله ((لانورث)) است و مفهومش اين است اموالي را که به عنوان صدقه اختصاص داده‏ايم در دائره ميراث قرار نمي‏گيرد نه غير آن...)). سپس فخر رازي جواب کوتاهي به استدلات مشهور فوق مي‏دهد و مي‏گويد: (( فاطمه (عليها السلام) بعد از گفتگو با ابوبکر، به آن گفتگو راضي شد، علاوه بر اين اجماع بر اين منعقد شده است که سخن ابوبکر درست است!)). ولي روشن است که پاسخ فخر رازي در خور استدلالهاي فوق نيست، زيرا همانگونه که از منابع معروف و معتبر اهل سنت در بالا نقل کرديم فاطمه (عليها السلام) نه تنها راضي نشد بلکه چنان خشمگين گشت که تا پايان عمر يک کلمه با ابوبکر سخن نگفت. از اين گذشته چگونه ممکن است اجماعي در اين مسأله باشد با اينکه شخصيتي همچون علي و فاطمه (عليهما السلام) و عباس که در کانون وحي پرورش يافته‏اند با آن مخالفت کرده باشند؟!.
 
سوره : النمل    آیه : 16
متن عربی آیه : وَوَرِثَ سُلَيْمَانُ دَاوُودَ وَقَالَ يَا أَيُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنَا مَنطِقَ الطَّيْرِ وَأُوتِينَا مِن كُلِّ شَيْءٍ إِنَّ هَذَا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِينُ
 
ترجمه
و سليمان وارث داود شد و گفت : ای مردم ، به ما زبان مرغان آموختند واز هر نعمتی ارزانی داشتند و اين عنايتی است آشکار
ترجمه فولادوند
و سليمان از داوود ميراث يافت و گفت: «اى مردم، ما زبان پرندگان را تعليم يافته‏ايم و از هر چيزى به ما داده شده است. راستى كه اين همان امتياز آشكار است.»
ترجمه مجتبوی
و سليمان از داوود ميراث برد، و گفت: اى مردم، ما را سخن مرغان آموختند و ما را از هر چيزى [بهره‏اى‏] دادند. همانا اين است فزون‏بخشى و برترى آشكار.
ترجمه مشکینی
و سليمان (نبوت و علم و معجزه و مال را) از داود ارث برد و گفت: اى مردم، به ما زبان پرندگان آموخته شده، و از هر چيزى (از كمالات معنوى و وسايل مادى) به ما داده شده، حقّا كه اين همان فضل آشكار است
ترجمه بهرام پور
و سليمان وارث داود شد، و گفت: اى مردم! ما زبان پرندگان را تعليم يافته‏ايم و از هر چيزى [بهره‏اى‏] داده شده‏ايم. راستى اين همان تفضل آشكار است
 
تفسیر نمونه
حکومت داود و سليمان به دنبال نقل گوشه‏اي از داستان موسي (عليه السلام) به بحث پيرامون دو تن ديگر از پيامبران بزرگ الهي، ((داود)) و ((سليمان)) مي‏پردازد، البته در مورد او اشاره‏اي بيش نيست، اما در مورد سليمان، بحث مشروحتري آمده است. ذکر گوشه‏اي از داستان اين دو پيامبر، بعد از داستان موسي (عليه السلام) به خاطر آن است که اينها نيز از پيامبران بني‏اسرائيل بودند، و تفاوتي که تاريخ آنها با تواريخ پيامبران ديگر دارد اين است که اينها بر اثر آمادگي محيط فکري و اجتماعي بني‏اسرائيل توفيق يافتند دست به تأسيس حکومت عظيمي بزنند، و آئين الهي را با استفاده از نيروي حکومت، گسترش دهند، لذا از لحن سرگذشت پيامبران ديگر که با مخالفت شديد قوم خود روبرو مي‏شدند و گاه آنها را از شهر و ديارشان بيرون مي‏کردند، در اينجا خبري نيست، و تعبيرات به کلي با آنها فرق دارد. اين به خوبي نشان مي‏دهد که اگر دعوت کنندگان الهي توفيقي براي تشکيل حکومت بيايند تا چه اندازه مشکلات حق مي‏شود، و راه آنها صاف و هموار مي‏گردد. به هر حال در اينجا سخن از علم و قدرت و توانائي و عظمت است، سخن از تسليم و اطاعت ديگران حتي جن و شياطين در برابر حکومت الهي است، سخن از تسليم پرندگان هوا و موجودات ديگر است، و بالاخره سخن از مبارزه شديد با بت‏پرستي از طريق دعوت منطقي و سپس بهره‏گيري از قدرت حکومت است. و اينها است که داستان اين دو پيامبر از از ديگر پيامبران جدا مي‏سازد. جالب اينکه قرآن سخن را از مسأله ((موهبت علم)) که زيربناي يک حکومت صالح و نيرومند است شروع کرده مي‏گويد: ((ما به داود و سليمان علم قابل ملاحظه‏اي بخشيديم)) (ولقد آتينا داود و سليمان علماً). گرچه بسياري از مفسران در اينجا خود را به زحمت انداخته‏اند که ببينند اين کدام علم بوده که در اينجا به صورت سربسته بيان شده، و خداوند به داود و سليمان عطا فرموده، بعضي آن را به قرينه آيات ديگر علم قضاوت و داوري دانسته‏اند و آتيناه الحکمة و فصل الخطاب: ((ما به داود، حکمت و راه پايان دادن به نزاعها آموختيم)) (سوره ص-آيه 20) وکلا آتينا حکماً و علماً: ((ما به هر يک از داود و سليمان مقام داوري و علم عطا کرديم)) (انبياء-79). بعضي نيز به قرينه آيات مورد بحث که از منطق طير (گفتار پرندگان) سخن مي‏گويد: اين علم را، علم گفتگوي با پرندگان دانسته‏اند، و بعضي ديگر به قرينه آياتي که از علم بافتن زره و مانند آن سخن مي‏گويد خصوص اين علم را مورد توجه قرار داده‏اند. ولي روشن است که ((علم)) در اينجا معني گسترده و وسيعي دارد که علم توحيد و اعتقادات مذهبي و قوانين ديني، و همچنين علم قضاوت، و تمام علومي را که براي تشکيل چنان حکومت وسيع و نيرومندي لازم بوده است در برمي‏گيرد، زيرا تأسيس يک حکومت الهي بر اساس عدل و داد، حکومتي آباد و آزاد، بدون بهره‏گيري از يک علم سرشار امکان‏پذير نيست، و به اين ترتيب قرآن مقام علم را در جامعه انساني و در تشکيل حکومت به عنوان نخستين سنگ زيربنا مشخص ساخته است. و به دنيال اين جمله از زبان داود و سليمان چنين نقل مي‏کند: ((و آنها گفتند حمد و ستايش از آن خداوندي است که ما را بر بسياري از بندگان مؤمنش برتري بخشيد)) (الحمدلله الذي فضلنا علي کثير من عباده المؤمنين). جالب اينکه بلافاصله بعد از بيان موهبت بزرگ ((علم))، سخن از ((شکر)) به ميان آمده، تا روشن شود هر نعمتي را شکري لازم است، و حقيقت شکر آن است که از آن نعمت در همان راهي که براي آن آفريده شده است استفاده شود و اين دو پيامبر بزرگ از نعمت علمشان در نظام بخشيدن به يک حکومت الهي حداکثر بهره را گرفتند. ضمناً آنها معيار برتري خود را بر ديگران در ((علم)) خلاصه کردند، نه در قدرت و حکومت، و شکر و سپاس را نيز در برابر علم شمردند نه بر مواهب ديگر چرا که هر ارزشي است براي علم است و هر قدرتي است از علم سرچشمه مي‏گيرد. اين نکته نيز قابل توجه است که آنها از حکومت بر يک ملت با ايمان شکر مي‏کنند چرا که حکومت بر گروهي فاسد و بي‏ايمان افتخار نيست. در اينجا سؤالي پيش مي‏آيد و آن اينکه چرا آنها در مقام شکرگزاري گفتند ما را بر بسياري از مؤمنان فضيلت بخشيده، نه بر همه مؤمنان؟ با اينکه آنها پيامبراني بودند که افضل مردم عصر خويش بودند. اين تعبير ممکن است براي رعايت اصول ادب و تواضع باشد که انسان در هيچ مقامي خود را برتر از همگان نداند. و يا بخاطر اين است که آنها به يک مقطع خاص زماني نگاه نمي‏کردند، بلکه کل زمانها را در نظر داشتند، و مي‏دانيم پيامبراني از آنها بزرگتر در طول تاريخ بشريت بوده‏اند. در آيه بعد، نخست اشاره به ارث بردن سليمان از پدرش داود کرده، مي‏گويد: ((سليمان وارث داود شد)). (و ورث سليمان داود). در اينکه منظور از ((ارث)) در اينجا ارث چه چيز است؟ در ميان مفسران گفتگو بسيار است. بعضي آن را منحصر به ميراث علم و دانش دانسته‏اند، چرا که به پندار آنها پيامبران ارثي از اموال خود نمي‏گذارند. بعضي ديگر منحصراً ميراث مال و حکومت را ذکر کرده‏اند، چرا که اين کلمه قبل از هر چيز آن مفهوم را به ذهن تداعي مي‏کند. و بعضي علم سخن گفتن با پرندگان را (منطق الطير). ولي با توجه به اينکه آيه مطلق است و در جمله‏هاي بعد هم سخن از علم به ميان آمده و هم از تمام مواهب (اوتينا من کل شيء) دليلي ندارد که مفهوم آيه را محدود کنيم، بنابراين سليمان وارث همه مواهب پدرش داود شد. در رواياتي که از منابع اهل بيت (عليه السلام) به ما رسيده نيز به اين آيه در برابر کساني که مي‏گفتند پيامبران ارثي نمي‏گذارند و به حديث ((نحن معاشر الانبياء لانورث)) ((ما پيامبران ارثي نمي‏گذاريم))، تکيه مي‏کردند استدلال شده، و دليل بر اين گرفته شده که حديث مزبور چون مخالف کتاب الله است از درجه اعتبار ساقط است. در حديثي که از طرق اهل بيت نقل شده چنين مي‏خوانيم: هنگامي که ابوبکر تصميم گرفت فدک را از فاطمه (عليها السلام) بگيرد اين سخن به فاطمه (عليها السلام) رسيد، نزد ابوبکر آمده و چنين گفت: افي کتاب الله ان ترث اباک ولاارث ابي، لقد جئت شيئا فريا، فعلي عمد ترکتم کتاب الله و نبذتموه وراء ظهورکم اذ يقول: و ورث سليمان داود: ((آيا در کتاب خدا است که تو از پدرت ارث ببري و من از پدرم ارث نبرم؟ اين چيز عجيبي است! آيا کتاب خدا را فراموش کرده و پشت سر افکنده‏ايد آنجا که مي‏فرمايد: سليمان از داود ارث برد))؟. سپس قرآن مي‏افزايد: ((سليمان گفت: اي مردم! به ما سخن گفتن پرندگان تعليم شده)) (و قال يا ايها الناس علمنا منطق الطير). ((و از همه چيز به ما داده شده است، و اين فضيلت آشکاري است)) (واوتينا من کل شيء ان هذا لهوالفضل المبين). گرچه بعضي مدعي هستند که تعبير نطق و سخن گفتن در مورد غير انسانها جز به عنوان مجاز ممکن نيست، ولي اگر غير انسان نيز اصوات و الفاظي از دهان بيرون بفرستد که بيانگر مطالبي باشد دليلي ندارد که آن را نطق نگوئيم، چرا که ((نطق)) هر لفظي است که بيانگر حقيقتي و مفهومي باشد. البته نمي‏خواهيم بگوئيم که آن صداهاي مخصوصي که گاه بعضي از حيوانات به هنگام خشم و غضب، يا رضايت و خشنودي، يا از درد و رنج، و يا اظهار و اشتياق نسبت به بچه‏هاي خود سر مي‏دهند نطق است، نه اينها اصواتي است که مقارن با حالتي از دهان آنها برمي‏خيزد، ولي به طوري که در آيات بعد مشروحاً خواهد آمد مي‏بينيم که سليمان با ((هدهد)) مطالبي را رد و بدل مي‏کند، پيامي به وسيله او مي‏فرستد، و بازتاب پيامش را از او جويا مي‏شود. اين نشان مي‏دهد که حيوانات علاوه بر اصواتي که بيانگر حالات آنها است توانائي دارند که به فرمان خدا در شرايط خاصي سخن بگويند، همچنين است بحثي که درباره سخن گفتن ((مورچه)) در آيات آينده خواهد آمد. البته گاه نطق در معني وسيعي در قرآن به کار رفته است که در حقيقت روح و نتيجه ((نطق)) را بيان مي‏کند، و آن ((بيان ما في الضمير)) است، خواه از طريق الفاظ و سخن باشد و خواه از طريق حالات ديگر، مانند آيه هذا کتابنا ينطق عليکم بالحق: ((اين کتاب ما است که به حق براي شما سخن مي‏گويد) (جاثيه-29) ولي نيازي نيست که ما نطق را در مورد گفتگوي سليمان با پرندگان به اين معني تفسير کنيم، بلکه سليمان طبق ظاهر آيات فوق مي‏توانست الفاظ خاص پرندگان را که براي انتقال مطالب به کار مي‏برند تشخيص دهد، و با آنها سخن بگويد. در اين باره در بحث نکات نيز به خواست خدا سخن مي‏گوئيم. اما جمله ((اوتينا من کل شيء)): (از همه چيز به ما داده شده) برخلاف محدوديتهائي که گروهي از مفسران براي آن قائل شده‏اند، مفهوم وسيع و گسترده‏اي دارد و تمام وسائلي را که از نظر معنوي و مادي براي تشکيل آن حکومت الهي لازم بوده است شامل مي‏شود، و اصولا بدون آن اين کلام ناقص خواهد بود، و پيوند روشني با گذشته نخواهد داشت. در اينجا ((فخر رازي)) سؤالي عنوان کرده و آن اينکه آيا تعبير ((علمنا)) و ((اوتينا)) (به ما تعليم داده شده و به ما بخشيده شده) آيا از قبيل کلام متکبران نيست؟ سپس چنين پاسخ مي‏گويد: منظور از ضمير ((جمع)) در اينجا، خود سليمان و پدرش، يا خود او و معاونانش در حکومت است، و اين معمول است که هرگاه کسي در رأس تشکيلاتي قرار گيرد با ضمير جمع از خود ياد مي‏کند. 1- رابطه دين و سياست برخلاف آنچه بعضي از کوته‏بينان مي‏انديشند دين مجموعه‏اي از اندرزها و نصايح و يا مسائل مربوط به زندگي شخصي و خصوصي نيست، دين مجموعه‏اي از قوانين حيات و برنامه فراگيري است که تمام زندگي انسانها مخصوصاً مسائل اجتماعي را در بر مي‏گيرد. بعثت انبياء براي ((اقامه قسط و عدل)) است (سوره حديد آيه 25). دين براي گسستن زنجيرهاي اسارت انسان و تأمين آزادي بشر است (سوره اعراف آيه 157). دين براي نجات ((مستضعفان)) از چنگال ((ظالمان و ستمگران)) و پايان دادن به دوران سلطه آنها است. و بالاخره دين مجموعه‏اي است از تعليم و تربيت در مسير تزکيه و ساختن انسان کامل (سوره جمعه آيه 2). بديهي است اين هدفهاي بزرگ بدون تشکيل حکومت امکان‏پذير نيست. چه کسي مي‏تواند با توصيه‏هاي اخلاقي اقامه قسط و عدل کند، و دست ظالمان را از گريبان مظلومان کوتاه سازد؟ چه کسي مي‏تواند زنجيرهاي اسارت را از دست و پاي انسانهاي دربند بردارد و بشکند، بي‏آنکه متکي به قدرت باشد؟ و چه کسي مي‏تواند در جامعه‏اي که وسائل نشر فرهنگ و تبليغ در اختيار فاسدان و مفسدان است اصول صحيح تعليم و تربيت را پياده کند؟ و ملکات اخلاقي را در دلها پرورش دهد؟ و اين است که ما مي‏گوئيم ((دين)) و ((سياست)) دو عنصر تفکيک ناپذير است اگر دين از سياست جدا شود بازوي اجرائي خود را بکلي از دست مي‏دهد، و اگر سياست از دين جدا گردد مبدل به يک عنصر مخرب در مسير منافع خودکامگان مي‏شود. اگر پيامبر اسلام (صلّي الله عليه و آله) موفق شد اين آئين آسماني را با سرعت در جهان گسترش دهد دليل آن اين بود که در اولين فرصت دست به تأسيس حکومت زد، و از طريق حکومت اسلامي هدفهاي الهي را تعقيب نمود. بعضي از پيامبران ديگر که نيز چنين توفيقي يافتند، بهتر موفق به نشر دعوت الهي خود شدند، اما آنها که در تنگنا قرار گرفتند و شرائط به آنها اجازه تشکيل حکومت نداد موفق به کار زيادي نشدند. 2- ابزار حکومت الهي جالب اينکه در داستان سليمان و داود به خوبي مي‏بينيم که آنها به سرعت آثار شرک و بت‏پرستي را ريشه کن ساختند، و نظامي الهي برپا کردند، نظامي که ابزار اصليش طبق آيات مورد بحث علم و دانش و آگاهيها در زمينه‏هاي مختلف بود. نظامي که نام ((خدا)) در سر لوحه همه برنامه‏هايش قرار داشت. نظامي که تمام نيروهاي لايق را به کار مي‏گرفت، حتي از نيروي يک پرنده براي رسيدن به اهدافش استفاده مي‏کرد. نظامي که ديوها را دربند کرده و ظالمان را بر سر جاي خود نشانده بود. و بالاخره نظامي که هم قدرت نظامي کافي داشت، و هم دستگاه اطلاعاتي، و هم افرادي که در زمينه‏هاي مختلف اقتصادي و توليد تخصص و آگاهي کافي داشتند، و همه اينها را زير چتر ايمان و توحيد قرار داده بود. 3- نطق پرندگان در آيات فوق، و آياتي که بعد از اين در داستان ((هدهد)) و ((سليمان)) خواهد آمد صريحاً اشاره به نطق پرندگان و ميزاني از درک و شئون براي آنان شده است. بي‏شک پرندگان - مانند ساير حيوانات - در حالات مختلف صداهاي گوناگوني از خود ظاهر مي‏سازند که با دقت و بررسي، مي‏توان از نوع صدا به وضع حالات آنها پي برد، کدام صدا مربوط به حالات خشم است و کدام رضا، کدام صدا دليل بر گرسنگي است، و کدام نشانه تمني؟ با کدام صدا بچه‏هاي خود را فرا مي‏خواند و با کدام صدا آنها را از بروز حادثه وحشتناکي خبر مي‏دهد؟ اين قسمت از صداي پرندگان، مورد هيچگونه شک و ترديد نيست، و همه کم و بيش با آن آشنا هستيم. ولي آيات اين سوره ظاهراً مطلبي بيش از اين را بيان مي‏کند، بحث از سخن گفتن آنان به نحو مرموزي است که مطالب دقيقتري در آن منعکس است، و بحث از تفاهم و گفتگوي آنها با يک انسان است، گرچه اين معني براي بعضي عجيب مي‏آيد، ولي با توجه به مطالب مختلفي که دانشمندان در کتابها نوشته‏اند و مشاهدات شخصي بعضي در مورد پرندگان مطلب عجيبي نيست. ما از هوش حيوانات مخصوصاً پرندگان مطالبي عجيبتر از اين سراغ داريم. بعضي از آنها چنان مهارتي در ساختن خانه و لانه دارند که گاه از مهندسين ما پيشي مي‏گيرند! بعضي از پرندگان چنان اطلاعاتي از وضع نوزادان آينده خود و نيازها و مشکلات آنها دارند و چنان دقيقاً براي حل آنها عمل مي‏کنند که براي همه ما اعجاب‏انگيز است!. پيش‏بيني آنها درباره وضع هوا حتي نسبت به چند ماه بعد، و آگاهي آنها از زلزله‏ها قبل از وقوع آن، و حتي پيش از آنکه زلزله‏سنجهاي ما خفيفترين لرزشها را ثبت کنند معروف است. تعليماتي که در عصر ما به حيوانات داده مي‏شود، و کارهاي خارق‏العاده آنها را در سيرکها بسياري ديده‏اند، که حاکي از هوش شگفت‏انگيز آنها است. کارهاي شگفت‏آور ((مورچگان)) و تمدن شگرف آنها. آگاهي ((پرندگان مهاجر)) که گاه فاصله ميان قطب شمال و جنوب را طي مي‏کنند، از وضع راهها در اين مسير فوق‏العاده طولاني. اطلاعات فوق‏العاده ((ماهيان آزاد)) در مهاجرت دستجمعي در اعماق درياها عموماً از مسائلي است که از نظر علمي مسلم و دليل بر وجود مرحله مهمي از درک و يا غريزه و يا هر چه آن را بناميم در اين حيوانات است. وجود حواس فوق‏العاده‏اي در حيوانات همچون دستگاه رادار مانند شب‏پره و شامه بسيار قوي بعضي از حشرات، و ديد فوق‏العاده نيرومند بعضي از پرندگان و امثال آن نيز دليل ديگري است بر اينکه آنها در همه چيز از ما عقب مانده‏تر نيستند! با در نظر گرفتن اين امور جاي تعجب نيست که آنها تکلم مخصوصي نيز داشته باشند، و بتوانند با کسي که از الفباي کلام آنها آگاه است، سخن گويند. در آيات قرآن نيز به عناوين مختلف به اين امر اشاره شده است از جمله در آيه 38 سوره انعام مي‏خوانيم: و ما من دابة في الارض ولا طائر يطير بجناحيه الا امم امثالکم: ((هيچ جنبنده‏اي در زمين و پرنده‏اي که با دو بال خود پرواز مي‏کند نيست مگر اينکه امتهائي همانند شما هستند))!. در روايات اسلامي نيز مطالب زيادي وجود دارد که بيانگر نطق حيوانات و مخصوصاً پرندگان است، و حتي براي هر يک از آنها سخني شعار مانند نقل شده است که شرح آنها به درازا مي‏کشد. در روايتي از امام صادق (عليه السلام) مي‏خوانيم که امير مؤمنان علي (عليه السلام) به ابن عباس فرمود: ان الله علمنا منطق الطير کما علم سليمان ابن داود، و منطق کل دابة في بر او بحر: ((خداوند سخن گفتن پرندگان را به ما آموخت همانگونه که به سليمان بن داود، و سخن گفتن هر جنبنده‏اي را در خشکي و دريا)). 4- روايات ((نحن معاشر الانبياء لانورث)) اهل سنت حديثي د رکتابهاي مختلف خود از پيامبر اسلام (صلّي الله عليه و آله) به اين مضمون نقل کرده‏اند که فرمود: نحن معاشر الانبياء لانورث ما ترکناه صدقة: ((ما پيامبران ارثي از خود به يادگار نمي‏گذاريم، و آنچه از ما بماند بايد به عنوان صدقه در راه خدا مصرف شود)) و گاه آن را با حذف جمله اول، به صورت ((ما ترکناه صدقه)) نقل کرده‏اند. سند اين حديث غالباً در کتب معروف اهل سنت به ((ابوبکر)) منتهي مي‏شود که بعد از پيامبر (صلّي الله عليه و آله) زمام امور مسلمين را به دست گرفت، و هنگامي که حضرت فاطمه (عليها السلام) و يا بعضي از همسران پيامبر ميراث خود را از او خواستند او به استناد اين حديث از دادن ميراث به آنان سرباز زد! اين حديث را ((مسلم)) در صحيح خود (جلد 3 - کتاب الجهاد والسير - صفحه 1379) و ((بخاري)) در جزء هشتم ((کتاب الفرائض)) (صفحه 185) و گروهي ديگر در کتابهاي خود آورده‏اند. قابل توجه اينکه در مدرک اخير در حديثي از عايشه چنين مي‏خوانيم: «فاطمه (عليها السلام) و عباس (بعد از وفات پيامبر (صلّي الله عليه و آله) نزد ابوبکر آمدند و ميراثشان از پيامبر را مي‏خواستند، و آنها در آن موقع زمينشان را در ((فدک)) و سهمشان را از ((خيبر)) مطالبه مي‏کردند، ابوبکر گفت: من از رسول خدا (صلّي الله عليه و آله) شنيدم که گفت: ما چيزي را به ارث نمي‏گذاريم و آنچه از ما بماند صدقه است... هنگامي که فاطمه (عليها السلام) اين سخن را شنيد با حالتي خشمگين ابوبکر را ترک کرد و تا آخر عمر با او يک کلمه سخن نگفت». البته اين حديث از جهات مختلفي قابل نقد و بررسي است ولي آنچه در حوصله اين تفسير مي‏گنجد امور زير است: 1- اين حديث با متن قرآن سازگار نيست، و طبق قواعد اصولي که در دست داريم هر حديثي که موافق «کتاب الله» نباشد از درجه اعتبار ساقط است، و نمي‏توان به عنوان حديث پيامبر (صلّي الله عليه و آله) و يا ساير معصومين (عليهم السلام) روي آن تکيه کرد. در آيات فوق خوانديم سليمان از داود ارث برد، و ظاهر آيه مطلق است و اموال را نيز شامل مي‏شود. و در مورد ((يحيي)) و ((ذکريا)) مي‏خوانيم: يرثني و يرث من آل يعقوب: ((فرزندي به من عنايت کن که از من و از آل يعقوب ارث برد)) (مريم-6). مخصوصاً در مورد ((زکريا)) بسياري از مفسران روي جنبه‏هاي مالي تکيه کرده‏اند. بعلاوه ظاهر آيات ((ارث)) در قرآن مجيد عام است و همه را شامل مي‏شود. و شايد به همين دليل ((قرطبي)) از دانشمندان معروف اهل سنت ناچار شده است که حديث را به عنوان فعل غالب و اکثر بگيرد نه عام و گفته است اين مانند جمله‏اي است که عرب مي‏گويد انا معشر العرب اقري الناس للضيف: ما جمعيت عرب از همه مردم مهمان نوازتريم (در حالي که اين حکم عمومي نيست). ولي روشن است که اين سخن ارزش اين حديث را نفي مي‏کند، زيرا اگر در مورد سليمان و يحيي به اين عذر متوسل شويم مشمول آن نسبت به موارد ديگر نيز قطعي نيست. 2- روايت فوق معارض با روايات ديگري است که نشان مي‏دهد ابوبکر تصميم گرفت ((فدک)) را به ((فاطمه)) (سلام الله عليها) باز گرداند، ولي ديگران مانع شدند، چنانکه در ((سيره حلبي)) مي‏خوانيم: ((فاطمه دختر پيامبر (صلّي الله عليه و آله) نزد ابوبکر آمد در حالي که او بر منبر بود، گفت: اي ابوبکر آيا اين در کتاب خدا است که دخترت از تو ارث ببرد و من از پدرم ارث نبرم، ابوبکر گريه کرد و اشکش جاري شد، سپس از منبر پائين آمد، و نامه‏اي داير به واگذاري فدک به فاطمه (سلام الله عليها) نوشت، در اين حال عمر وارد شد گفت: اين چيست؟ گفت: نامه‏اي نوشتم که ميراث فاطمه (عليها السلام) را از پدرش به او واگذارم، عمر گفت: اگر اين کار را کني از کجا هزينه نبرد با دشمنان را فراهم مي‏سازي در حالي که عرب بر ضد تو قيام کرده است؟ سپس عمر نامه را گرفت و پاره کرد))!. چگونه ممکن است نهي صريحي از پيامبر (صلّي الله عليه و آله) باشد و ابوبکر به خود جرئت مخالفت را بدهد؟ و چرا عمر استناد به نيازهاي جنگي کرد و استناد به روايت پيامبر (صلّي الله عليه و آله) ننمود؟ بررسي دقيق روايت فوق نشان مي‏دهد که مسأله نهي پيامبر (صلّي الله عليه و آله) مطرح نبوده، مهم در اينجا مسائل سياسي روز بوده است، و همين‏ها است که انسان را به ياد گفتار ابن ابي‏الحديد دانشمند معتزلي مي‏اندازد، مي‏گويد: از استادم ((علي بن فارقي)) پرسيدم: آيا فاطمه (عليها السلام) در ادعاي خود راست مي‏گفت؟ پاسخ داد آري گفتم پس چرا ابوبکر فدک را به او نداد، با اينکه وي را صادق و راستگو مي‏شمرد؟! استادم تبسم پر معنائي کرد و سخن لطيف زيبائي گفت، با اينکه او عادت به مزاح شوخي نداشت گفت: لو اعطاها اليوم فدک بمجرد دعواها لجائت اليه غداً وادعت لزوجها الخلافة! و زحزحته عن مقامه ولم يمکنه الاعتذار والموافقة بشيء: ((اگر امروز فدک را به ادعاي فاطمه (عليها السلام) به او مي‏داد، فردا مي‏آمد و خلافت را براي همسرش ادعا مي‏کرد! و ابوبکر را از مقامش متزلزل مي‏ساخت و او نه عذري براي بازگو کردن داشت و نه امکان موافقت))!. 3- روايت معروفي از پيامبر (صلّي الله عليه و آله) نقل شده که: ان الانبياء لم يورثوا ديناراً ولا درهماً: ((پيامبران درهم و ديناري از خود بيادگار نگذاردند)). از مجموع اين دو حديث چنين به نظر مي‏رسد که هدف اصلي اين بوده که روشن سازند افتخار انبياء و سرمايه آنها علم و دانش بوده است، و مهمترين چيزي که از خود به يادگار گذاشتند، برنامه هدايت بود، و کساني که سهم بيشتري از اين علم و دانش را برگرفتند، وارثان اصلي پيامبرانند، بي‏آنکه نظر به اموالي داشته باشد که از آنان به يادگار باقي مي‏ماند، بعداً اين حديث نقل به معني شده و سوء تعبير از آن گرديده و احتمالاً جمله ما ترکناه صدقه که استنباط بعضي از روايت بوده است بر آن افزوده‏اند. براي اينکه سخن به درازا نکشد گفتار خود را با بحثي از مفسر معروف اهل سنت ((فخر رازي)) که در ذيل آيه 11 سوره نساء آورده است پايان مي‏دهيم: او مي‏گويد: يکي از تخصيصهائي که بر اين آيه (آيه ارث فرزندان) وارد شده است، چيزي است که مذهب اکثر مجتهدين (اهل سنت) است، که پيامبران عليهم السلام چيزي به ارث نمي‏گذارند و شيعه (عموماً) در اين بحث مخالفت کرده‏اند روايت شده است هنگامي که «فاطمه» (عليها سلام) ميراث خود را مطالبه کرد، آنها به استناد حديثي از پيامبر (صلّي الله عليه و آله) نحن معاشر الانبياء لانورث ما ترکناه صدقه، او را از ارث خود باز داشتند، در اين هنگام فاطمه (عليها السلام) به عموم آيه فوق (آيه ارث فرزندان) استدلال کرد، گوئي مي‏خواست به اين حقيقت اشاره کند که عموم قرآن را نمي‏شود با خبر واحد تخصيص زد. سپس ((فخر رازي)) مي‏افزايد: شيعه مي‏گويند: به فرض که تخصيص قرآن به خبر واحد جايز باشد در اينجا به سه دليل جايز نيست: نخست اينکه اين برخلاف صريح قرآن است که مي‏گويد ((زکريا)) از خدا تقاضا کرد فرزندي به او بدهد که از وي ((آل يعقوب)) ارث ببرد، و همچنين قرآن مي‏گويد: سليمان از داود ارث برد، زيرا نمي‏توان اين آيات را حمل بر وراثت علم و دين کرد، چون اين يکنوع وراثت مجازي است، چرا که اين پيامبران، علم و دين را به فرزندان خود آموختند نه آنکه از خود گرفتند و به آنها واگذار کردند، وراثت حقيقي تنها در مال تصور مي‏شود (که از کسي بگيرند و به ديگري بدهند). ديگر اينکه چگونه ممکن است ((ابوبکر)) از اين مسأله که نيازي به آن نداشته است آگاه باشد، اما فاطمه و علي و عباس که از بزرگترين زاهدان و دانشمندان بودند با مسأله وراثت پيامبر (صلّي الله عليه و آله) سر و کار داشتند از آن بيخبر بمانند؟ چگونه ممکن است پيامبر (صلّي الله عليه و آله) اين حديث را به کسي تعليم کرده باشد که نيازي نداشته و از کسي که نياز داشته دريغ دارد؟. سوم اينکه: جمله ((ما ترکناه صدقه)) دنباله ((لانورث)) است و مفهومش اين است اموالي را که به عنوان صدقه اختصاص داده‏ايم در دائره ميراث قرار نمي‏گيرد نه غير آن...)). سپس فخر رازي جواب کوتاهي به استدلات مشهور فوق مي‏دهد و مي‏گويد: (( فاطمه (عليها السلام) بعد از گفتگو با ابوبکر، به آن گفتگو راضي شد، علاوه بر اين اجماع بر اين منعقد شده است که سخن ابوبکر درست است!)). ولي روشن است که پاسخ فخر رازي در خور استدلالهاي فوق نيست، زيرا همانگونه که از منابع معروف و معتبر اهل سنت در بالا نقل کرديم فاطمه (عليها السلام) نه تنها راضي نشد بلکه چنان خشمگين گشت که تا پايان عمر يک کلمه با ابوبکر سخن نگفت. از اين گذشته چگونه ممکن است اجماعي در اين مسأله باشد با اينکه شخصيتي همچون علي و فاطمه (عليهما السلام) و عباس که در کانون وحي پرورش يافته‏اند با آن مخالفت کرده باشند؟!.
 
سوره : الحشر    آیه : 6
متن عربی آیه : وَمَا أَفَاء اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَمَا أَوْجَفْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ خَيْلٍ وَلَا رِكَابٍ وَلَكِنَّ اللَّهَ يُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلَى مَن يَشَاء وَاللَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ
 
شان نزول آیه
اين آيات تكميلى بر آيات گذشته كه داستان شكست يهود بنى نضير را بازگو مى‏كرد می باشد. بعد از بيرون رفتن يهود "بنى نضير" از مدينه، باغها و زمينهاى كشاورزى و خانه‏ها و قسمتى از اموال آنها در مدينه باقيماند، جمعى از سران مسلمين خدمت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) رسيدند و طبق آنچه از سنت عصر جاهليت به خاطر داشتند عرض كردند: برگزيده‏هاى اين غنيمت، و يك چهارم آن را برگير و بقيه را به ما واگذار، تا در ميان خود تقسيم كنيم! آيات فوق نازل شد و با صراحت گفت: چون براى اين غنائم، جنگى نشده و مسلمانان زحمتى نكشيده‏اند، تمام آن تعلق به رسول اللَّه (رئيس حكومت اسلامى) دارد و او هر گونه صلاح بداند تقسيم مى‏كند و پيامبر (صلی الله علیه و آله) اين اموال را در ميان مهاجرين كه دستهاى آنها در سرزمين مدينه از مال دنيا تهى بود و تعداد كمى از انصار كه نياز شديدى داشتند تقسيم كرد.
 
ترجمه
و آنچه خدا از داراييشان به پيامبر خود غنيمت داد ، آن نبود که شما، بااسب يا شتری بر آن تاخته بوديد ، بلکه خدا پيامبرانش را بر هر که بخواهد مسلطمی سازد ، و خدا بر هر چيزی قادر است
ترجمه فولادوند
و آنچه را خدا از آنان به رسم غنيمت عايد پيامبر خود گردانيد، [شما براى تصاحب آن‏] اسب يا شترى بر آن نتاختيد، ولى خدا فرستادگانش را بر هر كه بخواهد چيره مى‏گرداند، و خدا بر هر كارى تواناست.
ترجمه مجتبوی
و آنچه خداى از [مال و زمين‏] آنها- جهودان- به پيامبر خود باز گردانيد- يعنى به غنيمت به وى ارزانى داشت- شما هيچ اسبى و شترى بر آن نتاخته بوديد- از اين رو حقى در آن نداريد-، و ليكن خداست كه پيامبران خود را بر هر كه خواهد چيره مى‏گرداند، و خدا بر هر چيزى تواناست.
ترجمه مشکینی
و آنچه را خداوند بر فرستاده خود از (اموال) آنها (به عنوان فى‏ء) بازگرداند (همه از آن رسول اوست، زيرا) شما براى (گرفتن) آن اسب و شترى نتاختيد (و بر سرش نجنگيديد) و لكن خداوند فرستادگان خود را بر هر كس بخواهد مسلّط مى‏سازد، و خدا بر هر چيزى تواناست
ترجمه بهرام پور
و آنچه را خدا از [اموال‏] آنان (يهوديان) به رسم «فيى‏ء» عايد پيامبر خود گردانيد، شما [براى به دست آوردن آن‏] هيچ اسب و شترى بر آن نتاختيد [پس در آن حقى نداريد] و ليكن خداست كه فرستادگان خود را بر هر كه بخواهد چيره مى‏گرداند، و خدا بر هر كارى تواناست
 
تفسیر نمونه
از آنجا كه اين آيات تكميلى است بر آيات گذشته كه داستان شكست يهود بنى نضير را بازگو مى كرد شاءن نزول آن نيز ادامه همان شاءن نزول است . توضيح اينكه بعد از بيرون رفتن يهود ((بنى نضير)) از مدينه ، باغها و زمينهاى كشاورزى و خانه ها و قسمتى از اموال آنها در مدينه باقى ماند، جمعى از سران مسلمين خدمت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) رسيدند و طبق آنچه از سنت عصر جاهليت به خاطر داشتند عرض ‍ كردند: برگزيده هاى اين غنيمت ، و يك چهارم آنرا برگير و بقيه را به ما واگذار، تا در ميان خود تقسيم كنيم ! آيات فوق نازل شد و با صراحت گفت : چون براى اين غنائم ، جنگى نشده و مسلمانان زحمتى نكشيده اند تمام آن تعلق به رسول الله (رئيس حكومت اسلامى ) دارد (و او هر گونه صلاح بداند تقسيم مى كند و چنانكه بعدا خواهيم ديد پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) اين اموال را در ميان مهاجرين كه دسته اى آنها در سرزمين مدينه از مال دنيا تهى بود و تعداد كمى از انصار كه نياز شديدى داشتند تقسيم كرد). حكم غنائمى كه بدون جنگ به دست مى آيد اين آيات چنانكه گفتيم حكم غنائم بنى نضير را بيان مى كند، و در عين حال روشنگر يك قانون كلى در زمينه تمام غنائمى است كه بدون دردسر و زحمت و رنج عائد جامعه اسلامى مى شود كه در فقه اسلامى به عنوان ((فيى ء)) ياد شده است . مى فرمايد: ((آنچه را خداوند به رسولش از آنها باز گرداند، چيزى است كه شما براى تحصيل آن نه اسبى تاختيد، و نه شترى )) (و ما افاء الله على رسوله منهم فما اوجفتم عليه من خيل و لا ركاب ). ((افاء)) از ماده ((فيى ء)) در اصل به معنى ((رجوع و بازگشت )) است ، و اينكه بر اين دسته از غنائم ((فيى ء)) (بر وزن شى ء) اطلاق شده شايد به خاطر آن است كه خداوند تمام مواهب اين جهان را در اصل براى مؤ منان ، و قبل از همه براى پيغمبر گراميش كه اشرف كائنات و خلاصه موجودات است آفريده ، و افراد غير مؤ من و گنهكار در حقيقت غاصبان اين اموالند (هر چند بر حسب قوانين شرعى يا عرفى مالك محسوب شوند) هنگامى كه اين اموال به حاصبان حقيقى باز مى گردد شايسته عنوان ((فيى ء)) است . ((اوجفتم )) از ماده ((ايجاف )) به معنى راندن سريع است كه معمولا در جنگها اتفاق مى افتد. ((خيل )) به معنى اسبها است (جمعى است كه مفرد از جنس خود ندارد) ((ركاب )) از ماده ((ركوب )) معمولا به معنى شتران سوارى مى آيد. هدف از مجموع جمله اين است كه در تمام مواردى كه براى به دست آوردن غنيمت هيچ جنگى رخ ندهد غنائم در ميان جنگجويان تقسيم نخواهد شد، و به طور كامل در اختيار رئيس مسلمين قرار مى گيرد، او هم با صلاحديد خود در مصارفى كه در آيه بعد مى آيد مصرف مى كند. سپس مى افزايد: چنان نيست كه پيروزيها هميشه نتيجه جنگهاى شما باشد، ((ولى خداوند رسولان خود را بر هر كس بخواهد مسلط مى سازد، و خداوند بر همه چيز تواناست )) (و لكن الله يسلط رسله على من يشاء و الله على كل شى ء قدير). آرى پيروزى بر دشمن سرسخت و نيرومندى همچون يهود بنى نضير با امدادهاى غيبى خداوند صورت گرفت ، تا بدانيد خداوند بر همه چيز قادر است ، و مى تواند در يك چشم بر همزدن قومى نيرومند را زبون سازد، و گروهى اندك را بر آنها مسلط كند، و تمام امكانات را از گروه اول به گروه دوم منتقل نمايد. اينجاست كه مسلمانان مى توانند در چنين ميدانهائى هم درس ‍ معرفة الله بياموزند، و هم نشانه هاى حقانيت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) را ببينند، و هم برنامه اخلاص و اتكاء به ذات پاك خدا را در تمام مسير راهشان ياد گيرند. در اينجا سؤ الى مطرح مى شود و آن اينكه غنائم يهود بنى نضير بدون جنگ در اختيار مسلمانان قرار نگرفت بلكه لشكركشى كردند و قلعه هاى يهود را در حلقه محاصره قرار دادند، و حتى گفته مى شود درگيرى مسلحانه محدودى نيز رخ داد. در پاسخ مى گوئيم قلعه هاى بنى نضير چنانكه گفته اند فاصله چندانى از مدينه نداشت (بعضى از مفسران فاصله را دو ميل ، كمتر از 4 كيلومتر، ذكر كرده اند) و مسلمانان پياده به سوى قلعه ها آمدند، بنابراين زحمتى متحمل نشدند اما وقوع درگيرى مسلحانه از نظر تاريخى ثابت نيست ، محاصره نيز چندان به طول نيانجاميد، بنابراين مى توان گفت در حقيقت چيزى كه بتوان نام آن را نبرد گذاشت رخ نداد و خونى بر زمين ريخته نشد. آيه بعد مصرف ((فيى ء)) را كه در آيه قبل آمده است به وضوح بيان مى كند و به صورت يك قاعده كلى مى فرمايد: ((آنچه را خداوند از اهل اين آباديها به رسولش بازگردانده است از آن خدا، و رسول ، و خويشاوندان او و يتيمان و مستمندان و در راه ماندگان است )) (و ما افاء الله على رسوله من اهل القرى فلله و للرسول و لذى القربى و اليتامى و المساكين و ابن السبيل ). يعنى اين همانند غنائم جنگهاى مسلحانه نيست كه تنها يك پنجم آن در اختيار پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) و ساير نيازمندان قرار گيرد، و چهار پنجم از آن جنگجويان باشد. و نيز اگر در آيه قبل گفته شد كه تمام آن متعلق به رسول خدا است مفهومش اين نيست كه تمام آن را در مصارف شخصى مصرف مى كند، بلكه چون رئيس حكومت اسلامى ، و مخصوصا مدافع و حافظ حقوق نيازمندان است قسمت عمده را در مورد آنها صرف مى كند. در اين آيه به طور كلى شش مصرف براى ((فيى ء)) ذكر شده : 1 - سهم خداوند، بديهى است خداوند مالك همه چيز است ، و در عين حال به هيچ چيز نيازمند نيست ، و اين يكنوع نسبت تشريفى است تا گروه هاى ديگر كه بعد از آن ذكر شده اند هيچ نوع احساس حقارت نكنند و سهم خود را همرديف سهم خدا محسوب دارند، و ذره اى از شخصيت آنها در افكار عمومى كاسته شود. 2 - سهم پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) است كه طبعا نيازمنديهاى شخصى او و سپس نيازمنديهاى مقامى او و انتظاراتى را كه مردم از او دارند تاءمين مى كند. 3 - سهم ذوى القربى است كه بدون شك در اينجا منظور خويشاوندان پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) و بنى هاشم است كه از گرفتن زكات كه جزء اموال عمومى مسلمين است محرومند. و اصولا معنى ندارد كه منظور خويشاوندان عموم مردم باشد چرا كه در اين صورت همه مسلمانان را بدون استثناء شامل مى شود، زيرا همه مردم خويشاوندان يكديگرند. در اينكه آيا در ذوى القربى نياز و فقر شرط است يا نه در ميان مفسران گفتگو است هر چند با قرائنى كه در پايان اين آيه و آيه بعد است شرط بودن آن صحيحتر به نظر مى رسد. 4 و 5 و 6 - سهم يتيمان و مسكينان و در راه ماندگان است ، در اينكه اين سه گروه تنها از بنى هاشم بايد باشند، يا عموم يتيمان و مستمندان و ابن السبيل ها را شامل مى شود؟ در ميان مفسران گفتگو است . عموم فقهاى اهل سنت و مفسران آنها معتقدند كه اين مساءله تعميم دارد در حالى كه رواياتى كه از طريق اهل بيت (عليهم السلام ) رسيده است در اين زمينه مختلف مى باشد، از بعضى استفاده مى شود كه اين سه سهم نيز مخصوص يتيمان و مستمندان و ابن السبيل بنى هاشم است ، در حالى كه در بعضى از روايات تصريح شده كه اين حكم عموميت دارد از امام باقر (عليه السلام ) چنين نقل شده كه فرمود: كان ابى يقول لنا سهم رسول الله و سهم ذى القربى ، و نحن شركاء الناس ‍ فيما بقى : ((سهم رسول خدا و ذى القربى از آن ما است ، و ما در باقيمانده اين سهام با مردم شريكيم )). آيه 8 و 9 همين سوره كه توضيحى است براى اين آيه نيز گواهى مى دهد كه اين سهم مخصوص بنى هاشم نيست ، زيرا در آن سخن از عموم فقراى مهاجرين و انصار است . علاوه بر اين مفسران نقل كرده اند كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) بعد از ماجراى ((بنى نضير)) اموالى را كه از آنها باقى مانده بود در ميان ((مهاجران )) كه عموما در شرايط سختى در مدينه زندگى مى كردند و سه نفر از طايفه انصار كه سخت نيازمند بودند تقسيم كرد، و اين دليل بر عموميت مفهوم آيه است ، و اگر بعضى از روايات با آن سازگار نباشد بايد ظاهر قرآن را ترجيح داد. سپس به فلسفه اين تقسيم حساب شده پرداخته ، مى افزايد: ((اين به خاطر آن است كه اين اموال عظيم دست به دست ميان ثروتمندان شما نگردد، و نيازمندان از آن محروم نشوند))! (لكيلا يكون دولة بين الاغنياء منكم ). جمعى از مفسران براى اين جمله مخصوصا شاءن نزولى ذكر كرده اند كه قبلا نيز اجمالا به آن اشاره شد، و آن اينكه بعد از ماجراى بنى نضير جمعى از رؤ ساى مسلمين خدمت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) آمدند و عرض كردند: برگزيده خود، و يك چهارم از اين غنائم را برگير، و بقيه را در اختيار ما بگذار، تا در ميان خود تقسيم كنيم ، آنگونه كه در زمان جاهليت قبل از اسلام بود! آيه فوق نازل شد و به آنها اخطار كرد: نبايد اين اموال دست به دست ميان اغنيا بگردد! اين آيه يك اصل اساسى را در اقتصاد اسلامى بازگو مى كند و آن اينكه جهت گيرى اقتصاد اسلامى چنين است كه در عين احترام به مالكيت خصوصى برنامه را طورى تنظيم كرده كه اموال و ثروتها متمركز در دست گروهى محدود نشود كه پيوسته در ميان آنها دست به دست بگردد. البته اين به آن معنى نيست كه ما پيش خود قوانين وضع كنيم و ثروتها را از گروهى بگيريم و به گروه ديگرى بدهيم ، بلكه منظور اين است كه اگر مقررات اسلامى در زمينه تحصيل ثروت و همچنين مالياتهائى همچون خمس و زكات و خراج و غير آن و احكام بيت المال و انفال درست پياده شود خود به خود چنين نتيجه اى را خواهد داد كه در عين احترام به تلاشهاى فردى مصالح جمع تاءمين خواهد شد، و از دو قطبى شدن جامعه (اقليتى ثروتمند و اكثريتى فقير) جلوگيرى مى كند. و در پايان آيه مى فرمايد: ((آنچه را رسول خدا براى شما آورده است بگيريد، و اجرا كنيد، و آنچه را از آن نهى كرده از آن خوددارى نمائيد و تقواى الهى را پيشه كنيد كه خداوند شديدالعقاب است )) (و ما آتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا و اتقوا الله ان الله شديد العقاب ). اين جمله هر چند در ماجراى غنائم بنى نضير نازل شده ، ولى محتواى آن يك حكم عمومى در تمام زمينه ها و برنامه هاى زندگى مسلمانها است ، و سند روشنى است براى حجت بودن سنت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ). بر طبق اين اصل همه مسلمانان موظفند اوامر و نواهى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) را به گوش جان بشنوند و اطاعت كنند، خواه در زمينه مسائل مربوط به حكومت اسلامى باشد، يا مسائل اقتصادى ، و يا عبادى ، و غير آن ، به خصوص اينكه در ذيل آيه كسانى را كه مخالفت كنند به عذاب شديد تهديد كرده است . 1 - مصرف ((فيى ء)) (غنائم بدون جنگ ). اموالى كه تحت عنوان ((فيى ء)) در اختيار رسول الله (صلى اللّه عليه و آله ) به عنوان رهبر حكومت اسلامى قرار مى گرفت اموال فراوانى بود كه شامل كليه اموالى مى شد كه از غير طريق جنگ در اختيار مسلمين واقع مى شد، اين اموال مى توانست نقش مهمى در تعديل ثروت در محيط اسلامى ايفا كند، چرا كه برخلاف سنت جاهلى هرگز در ميان ثروتمندان اقوام و قبائل تقسيم نمى شد، بلكه مستقيما در اختيار رهبر مسلمانان بود، و او نيز با توجه به اولويتها آنرا تقسيم مى كرد. و چنانكه در بحث انفال گفته ايم ((فيى ء)) بخشى از انفال است بخش ديگر آن تمام اموالى است كه مالك مشخص ندارد كه شرح آن در فقه اسلامى آمده و بالغ بر دوازده موضوع مى شود، و به اين ترتيب حجم بيشترى از مواهب الهى از اين طريق در اختيار حكومت اسلامى ، و سپس در اختيار نيازمندان قرار مى گيرد. از آنچه گفتيم اين نكته روشن مى شود كه در ميان آيه اول و دوم كه در بالا ذكر كرديم تضادى وجود ندارد، هر چند آيه اول ظاهرا ((فى ء)) را در اختيار شخص پيامبر مى گذارد و در آيه دوم مصارف ششگانه اى براى آن ذكر مى كند، زيرا اين مصارف ششگانه ذكر اولويتهائى است كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) در مورد اموالى كه در اختيار دارد بايد رعايت كند، و به تعبير ديگر پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله ) اينهمه ثروت را براى شخص خودش نمى خواهد بلكه به عنوان رهبر و رئيس حكومت اسلامى در هر موردى لازم است صرف مى كند. اين نكته نيز قابل توجه است كه اين حق بعد از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) به امامان معصوم (عليهم السلام ) و بعد از آنها به نواب آنها يعنى مجتهدان جامع الشرايط مى رسد، چرا كه احكام اسلام تعطيل بردار نيست ، و حكومت اسلامى از مهمترين مسائلى است كه مسلمانان با آن سر و كار دارند و قسمتى از پايه هاى اين حكومت بر مسائل اقتصادى نهاده شده است و بخشى از مسائل اقتصادى اصيل اسلامى همينها است . 2 - پاسخ به يك سؤ ال در اينجا ممكن است اين سؤ ال مطرح شود كه چگونه خداوند دستور مى دهد كه همه مردم بدون استثنا آنچه را پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) مى گويد بى قيد و شرط بپذيرند؟! ولى با توجه به اينكه ما پيامبر را معصوم مى دانيم ، و اين حق فقط براى او و جانشينان معصوم او است پاسخ سؤ ال روشن مى شود. جالب توجه اينكه در روايات زيادى به اين مساءله اشاره شده است كه اگر خداوند چنين اختياراتى را به پيامبرش داده به خاطر آن است كه او را كاملا آزموده و خلق عظيم و اخلاق فوق العاده دارد كه چنين حقى را به او تفويض فرموده است . 3 - داستان غم انگيز فدك : ((فدك )) يكى از دهكده هاى آباد اطراف مدينه در حدود 140 كيلومترى نزديك خيبر بود كه در سال هفتم هجرت كه قلعه هاى خيبر يكى پس از ديگرى در برابر رزمندگان اسلام سقوط كرد و قدرت مركزى يهود در هم شكست ساكنان فدك از در صلح و تسليم در برابر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) در آمدند و نيمى از زمين و باغهاى خود را به آن حضرت واگذار كردند، و نيم ديگرى را براى خود نگه داشتند و در عين حال كشاورزى سهم پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) را نيز بر عهده گرفتند و در برابر زحماتشان حقى از آن مى بردند. با توجه به آيه ((فيى ء)) در اين سوره ، اين زمين مخصوص پيغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) بود و مى توانست در مورد خودش ‍ يا مصارف ديگرى كه در آيه 7 همين سوره اشاره شده مصرف كند، لذا پيامبر آن را به دخترش فاطمه ((عليها سلام الله )) بخشيد، و اين سخنى است كه بسيارى از مورخان و مفسران شيعه و اهل سنت به آن تصريح كرده اند، از جمله در ((تفسير در المنثور)) از ابن عباس نقل شده هنگامى كه آيه ((و آت ذا القربى حقه )) (روم 38) نازل شد پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) فدك را به فاطمه بخشيد (اقطع رسول الله فاطمة فدكا). و در كتاب ((كنزالعمال )) كه در حاشيه مسند احمد آمده در مساءله صله رحم از ((ابو سعيد خدرى )) نقل شده هنگامى كه آيه فوق نازل شد پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) فاطمه (عليه السلام ) را خواست و فرمود: يا فاطمه لك فدك : ((اى فاطمه ! فدك از آن تو است )). حاكم نيشابورى نيز در تاريخش همين معنى را آورده است . ابن ابى الحديد نيز در شرح نهج البلاغه داستان فدك را به طور مشروح ذكر كرده و همچنين كتب فراوان ديگر. ولى بعد از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) كسانى كه وجود اين قدرت اقتصادى را در دست همسر على (عليه السلام ) مزاحم قدرت سياسى خود مى ديدند و تصميم داشتند ياران على (عليه السلام ) را از هر نظر منزوى كنند به بهانه حديث مجعول ((نحن معاشر الانبياء لا نورث )) آن را مصادره كردند، و با اينكه فاطمه (عليه السلام ) رسما متصرف آن بود و كسى از ((ذواليد)) مطالبه شاهد و بينه نمى كند از او شاهد خواستند، حضرت (عليه السلام ) نيز اقامه شهود كرد كه پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله ) شخصا فدك را به او بخشيده ، اما با اينهمه اعتنا نكردند، در دورانهاى بعد هر يك از خلفا كه مى خواستند تمايلى به اهل بيت نشان دهند فدك را به آنها باز مى گرداندند، اما چيزى نمى گذشت كه ديگرى آن را مجددا مصادره مى كرد! و اين عمل بارها در زمان خلفاى ((بنى اميه )) و ((بنى عباس )) تكرار شد. داستان فدك و حوادث گوناگونى كه در رابطه با آن در صدر اسلام و دورانهاى بعد روى داد از دردناكترين و غم انگيزترين و در عين حال عبرت انگيزترين فرازهاى تاريخ اسلام است كه مستقلا بايد مورد بحث و بررسى دقيق قرار گيرد تا از حوادث مختلف تاريخ اسلام پرده بردارد. قابل توجه اينكه محدث اهل سنت مسلم بن حجاج نيشابورى در كتاب معروفش ((صحيح مسلم )) داستان مطالبه فاطمه (عليه السلام ) فدك را از خليفه اول مشروحا آورده و از عايشه نقل مى كند كه بعد از امتناع خليفه از تحويل دادن فدك فاطمه (عليه السلام ) از او قهر كرد و تا هنگام وفات يك كلمه با او سخن نگفت (صحيح مسلم جلد 3 صفحه 1380 حديث 52 از كتاب الجهاد).
 
سوره : الحشر    آیه : 7
متن عربی آیه : مَّا أَفَاء اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرَى فَلِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ كَيْ لَا يَكُونَ دُولَةً بَيْنَ الْأَغْنِيَاء مِنكُمْ وَمَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقَابِ
 
شان نزول آیه
اين آيات تكميلى بر آيات گذشته كه داستان شكست يهود بنى نضير را بازگو مى‏كرد می باشد. بعد از بيرون رفتن يهود "بنى نضير" از مدينه، باغها و زمينهاى كشاورزى و خانه‏ها و قسمتى از اموال آنها در مدينه باقيماند، جمعى از سران مسلمين خدمت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) رسيدند و طبق آنچه از سنت عصر جاهليت به خاطر داشتند عرض كردند: برگزيده‏هاى اين غنيمت، و يك چهارم آن را برگير و بقيه را به ما واگذار، تا در ميان خود تقسيم كنيم! آيات فوق نازل شد و با صراحت گفت: چون براى اين غنائم، جنگى نشده و مسلمانان زحمتى نكشيده‏اند، تمام آن تعلق به رسول اللَّه (رئيس حكومت اسلامى) دارد و او هر گونه صلاح بداند تقسيم مى‏كند و پيامبر (صلی الله علیه و آله) اين اموال را در ميان مهاجرين كه دستهاى آنها در سرزمين مدينه از مال دنيا تهى بود و تعداد كمى از انصار كه نياز شديدى داشتند تقسيم كرد.
 
ترجمه
آن غنيمتی که خدا از مردم قريه ها نصيب پيامبرش کرده است از آن خداست و پيامبر و خويشاوندان و يتيمان و مسکينان و مسافران در راه مانده ، تاميان توانگرانتان دست به دست نشود هر چه پيامبر به شما داد بستانيد، و از هر چه شما را منع کرد اجتناب کنيد و از خدا بترسيد که خدا سخت عقوبت است
ترجمه فولادوند
آنچه خدا از [دارايىِ‏] ساكنان آن قريه‏ها عايد پيامبرش گردانيد، از آنِ خدا و از آنِ پيامبر [او] و متعلّق به خويشاوندان نزديك [وى‏] و يتيمان و بينوايان و در راه ماندگان است، تا ميان توانگران شما دست به دست نگردد. و آنچه را فرستاده [او] به شما داد، آن را بگيريد و از آنچه شما را باز داشت، بازايستيد و از خدا پروا بداريد كه خدا سخت‏كيفر است.
ترجمه مجتبوی
آنچه خدا از [مال و زمين‏] مردم آباديها به پيامبرش باز گردانيد از آن خدا و پيامبر و خويشاوندان و يتيمان و مستمندان و در راه‏ماندگان- همه از ذريه پيامبر- است تا ميان توانگرانتان دست‏گردان نباشد. و آنچه را پيامبر به شما داد بگيريد و از آنچه شما را بازداشت باز ايستيد و از خدا پروا كنيد، كه خدا سخت كيفر است.
ترجمه مشکینی
آنچه خداوند (به عنوان فى‏ء) از (اموال) اهل شهر و روستاها بر فرستاده خويش بازگردانيد از آن خدا و رسولش و خويشان او و يتيمان و مسكينان و در راه ماندگان (راه هر هدف دينى و دنيوى لازم براى اسلام و مسلمين كه راهيانش نياز به آن دارند) است، تا ميان ثروتمندان شما دست به دست نگردد و آنچه را فرستاده ما به شما داد (از احكام و معارف و اموال) بگيريد و از آنچه شما را منع و نهى كرد باز ايستيد، و از خدا پروا نماييد، كه خداوند سخت‏ كيفر است
ترجمه بهرام پور
آنچه خدا [به صورت فيى‏ء] از اموال ساكنان آن قريه‏ها عايد پيامبرش گردانيد، خاص خدا و پيامبر و خويشاوندان [او] و يتيمان و مستمندان و در راه مانده است، تا ميان توانگران شما دست به دست نگردد. و آنچه را فرستاده [ى او] به شما داد بگيريد و از آنچه شما را باز
 
تفسیر نمونه
از آنجا كه اين آيات تكميلى است بر آيات گذشته كه داستان شكست يهود بنى نضير را بازگو مى كرد شاءن نزول آن نيز ادامه همان شاءن نزول است . توضيح اينكه بعد از بيرون رفتن يهود ((بنى نضير)) از مدينه ، باغها و زمينهاى كشاورزى و خانه ها و قسمتى از اموال آنها در مدينه باقى ماند، جمعى از سران مسلمين خدمت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) رسيدند و طبق آنچه از سنت عصر جاهليت به خاطر داشتند عرض ‍ كردند: برگزيده هاى اين غنيمت ، و يك چهارم آنرا برگير و بقيه را به ما واگذار، تا در ميان خود تقسيم كنيم ! آيات فوق نازل شد و با صراحت گفت : چون براى اين غنائم ، جنگى نشده و مسلمانان زحمتى نكشيده اند تمام آن تعلق به رسول الله (رئيس حكومت اسلامى ) دارد (و او هر گونه صلاح بداند تقسيم مى كند و چنانكه بعدا خواهيم ديد پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) اين اموال را در ميان مهاجرين كه دسته اى آنها در سرزمين مدينه از مال دنيا تهى بود و تعداد كمى از انصار كه نياز شديدى داشتند تقسيم كرد). حكم غنائمى كه بدون جنگ به دست مى آيد اين آيات چنانكه گفتيم حكم غنائم بنى نضير را بيان مى كند، و در عين حال روشنگر يك قانون كلى در زمينه تمام غنائمى است كه بدون دردسر و زحمت و رنج عائد جامعه اسلامى مى شود كه در فقه اسلامى به عنوان ((فيى ء)) ياد شده است . مى فرمايد: ((آنچه را خداوند به رسولش از آنها باز گرداند، چيزى است كه شما براى تحصيل آن نه اسبى تاختيد، و نه شترى )) (و ما افاء الله على رسوله منهم فما اوجفتم عليه من خيل و لا ركاب ). ((افاء)) از ماده ((فيى ء)) در اصل به معنى ((رجوع و بازگشت )) است ، و اينكه بر اين دسته از غنائم ((فيى ء)) (بر وزن شى ء) اطلاق شده شايد به خاطر آن است كه خداوند تمام مواهب اين جهان را در اصل براى مؤ منان ، و قبل از همه براى پيغمبر گراميش كه اشرف كائنات و خلاصه موجودات است آفريده ، و افراد غير مؤ من و گنهكار در حقيقت غاصبان اين اموالند (هر چند بر حسب قوانين شرعى يا عرفى مالك محسوب شوند) هنگامى كه اين اموال به حاصبان حقيقى باز مى گردد شايسته عنوان ((فيى ء)) است. ((اوجفتم )) از ماده ((ايجاف )) به معنى راندن سريع است كه معمولا در جنگها اتفاق مى افتد. ((خيل )) به معنى اسبها است (جمعى است كه مفرد از جنس خود ندارد) ((ركاب )) از ماده ((ركوب )) معمولا به معنى شتران سوارى مى آيد. هدف از مجموع جمله اين است كه در تمام مواردى كه براى به دست آوردن غنيمت هيچ جنگى رخ ندهد غنائم در ميان جنگجويان تقسيم نخواهد شد، و به طور كامل در اختيار رئيس مسلمين قرار مى گيرد، او هم با صلاحديد خود در مصارفى كه در آيه بعد مى آيد مصرف مى كند. سپس مى افزايد: چنان نيست كه پيروزيها هميشه نتيجه جنگهاى شما باشد، ((ولى خداوند رسولان خود را بر هر كس بخواهد مسلط مى سازد، و خداوند بر همه چيز تواناست )) (و لكن الله يسلط رسله على من يشاء و الله على كل شى ء قدير). آرى پيروزى بر دشمن سرسخت و نيرومندى همچون يهود بنى نضير با امدادهاى غيبى خداوند صورت گرفت ، تا بدانيد خداوند بر همه چيز قادر است ، و مى تواند در يك چشم بر همزدن قومى نيرومند را زبون سازد، و گروهى اندك را بر آنها مسلط كند، و تمام امكانات را از گروه اول به گروه دوم منتقل نمايد. اينجاست كه مسلمانان مى توانند در چنين ميدانهائى هم درس ‍ معرفة الله بياموزند، و هم نشانه هاى حقانيت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) را ببينند، و هم برنامه اخلاص و اتكاء به ذات پاك خدا را در تمام مسير راهشان ياد گيرند. در اينجا سؤ الى مطرح مى شود و آن اينكه غنائم يهود بنى نضير بدون جنگ در اختيار مسلمانان قرار نگرفت بلكه لشكركشى كردند و قلعه هاى يهود را در حلقه محاصره قرار دادند، و حتى گفته مى شود درگيرى مسلحانه محدودى نيز رخ داد. در پاسخ مى گوئيم قلعه هاى بنى نضير چنانكه گفته اند فاصله چندانى از مدينه نداشت (بعضى از مفسران فاصله را دو ميل ، كمتر از 4 كيلومتر، ذكر كرده اند) و مسلمانان پياده به سوى قلعه ها آمدند، بنابراين زحمتى متحمل نشدند اما وقوع درگيرى مسلحانه از نظر تاريخى ثابت نيست ، محاصره نيز چندان به طول نيانجاميد، بنابراين مى توان گفت در حقيقت چيزى كه بتوان نام آن را نبرد گذاشت رخ نداد و خونى بر زمين ريخته نشد. آيه بعد مصرف ((فيى ء)) را كه در آيه قبل آمده است به وضوح بيان مى كند و به صورت يك قاعده كلى مى فرمايد: ((آنچه را خداوند از اهل اين آباديها به رسولش بازگردانده است از آن خدا، و رسول ، و خويشاوندان او و يتيمان و مستمندان و در راه ماندگان است )) (و ما افاء الله على رسوله من اهل القرى فلله و للرسول و لذى القربى و اليتامى و المساكين و ابن السبيل ). يعنى اين همانند غنائم جنگهاى مسلحانه نيست كه تنها يك پنجم آن در اختيار پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) و ساير نيازمندان قرار گيرد، و چهار پنجم از آن جنگجويان باشد. و نيز اگر در آيه قبل گفته شد كه تمام آن متعلق به رسول خدا است مفهومش اين نيست كه تمام آن را در مصارف شخصى مصرف مى كند، بلكه چون رئيس حكومت اسلامى ، و مخصوصا مدافع و حافظ حقوق نيازمندان است قسمت عمده را در مورد آنها صرف مى كند. در اين آيه به طور كلى شش مصرف براى ((فيى ء)) ذكر شده : 1 - سهم خداوند، بديهى است خداوند مالك همه چيز است ، و در عين حال به هيچ چيز نيازمند نيست ، و اين يكنوع نسبت تشريفى است تا گروه هاى ديگر كه بعد از آن ذكر شده اند هيچ نوع احساس حقارت نكنند و سهم خود را همرديف سهم خدا محسوب دارند، و ذره اى از شخصيت آنها در افكار عمومى كاسته شود. 2 - سهم پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) است كه طبعا نيازمنديهاى شخصى او و سپس نيازمنديهاى مقامى او و انتظاراتى را كه مردم از او دارند تاءمين مى كند. 3 - سهم ذوى القربى است كه بدون شك در اينجا منظور خويشاوندان پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) و بنى هاشم است كه از گرفتن زكات كه جزء اموال عمومى مسلمين است محرومند. و اصولا معنى ندارد كه منظور خويشاوندان عموم مردم باشد چرا كه در اين صورت همه مسلمانان را بدون استثناء شامل مى شود، زيرا همه مردم خويشاوندان يكديگرند. در اينكه آيا در ذوى القربى نياز و فقر شرط است يا نه در ميان مفسران گفتگو است هر چند با قرائنى كه در پايان اين آيه و آيه بعد است شرط بودن آن صحيحتر به نظر مى رسد. 4 و 5 و 6 - سهم يتيمان و مسكينان و در راه ماندگان است ، در اينكه اين سه گروه تنها از بنى هاشم بايد باشند، يا عموم يتيمان و مستمندان و ابن السبيل ها را شامل مى شود؟ در ميان مفسران گفتگو است . عموم فقهاى اهل سنت و مفسران آنها معتقدند كه اين مساءله تعميم دارد در حالى كه رواياتى كه از طريق اهل بيت (عليهم السلام ) رسيده است در اين زمينه مختلف مى باشد، از بعضى استفاده مى شود كه اين سه سهم نيز مخصوص يتيمان و مستمندان و ابن السبيل بنى هاشم است ، در حالى كه در بعضى از روايات تصريح شده كه اين حكم عموميت دارد از امام باقر (عليه السلام ) چنين نقل شده كه فرمود: كان ابى يقول لنا سهم رسول الله و سهم ذى القربى ، و نحن شركاء الناس ‍ فيما بقى : ((سهم رسول خدا و ذى القربى از آن ما است ، و ما در باقيمانده اين سهام با مردم شريكيم )). آيه 8 و 9 همين سوره كه توضيحى است براى اين آيه نيز گواهى مى دهد كه اين سهم مخصوص بنى هاشم نيست ، زيرا در آن سخن از عموم فقراى مهاجرين و انصار است . علاوه بر اين مفسران نقل كرده اند كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) بعد از ماجراى ((بنى نضير)) اموالى را كه از آنها باقى مانده بود در ميان ((مهاجران )) كه عموما در شرايط سختى در مدينه زندگى مى كردند و سه نفر از طايفه انصار كه سخت نيازمند بودند تقسيم كرد، و اين دليل بر عموميت مفهوم آيه است ، و اگر بعضى از روايات با آن سازگار نباشد بايد ظاهر قرآن را ترجيح داد. سپس به فلسفه اين تقسيم حساب شده پرداخته ، مى افزايد: ((اين به خاطر آن است كه اين اموال عظيم دست به دست ميان ثروتمندان شما نگردد، و نيازمندان از آن محروم نشوند))! (لكيلا يكون دولة بين الاغنياء منكم ). جمعى از مفسران براى اين جمله مخصوصا شاءن نزولى ذكر كرده اند كه قبلا نيز اجمالا به آن اشاره شد، و آن اينكه بعد از ماجراى بنى نضير جمعى از رؤ ساى مسلمين خدمت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) آمدند و عرض كردند: برگزيده خود، و يك چهارم از اين غنائم را برگير، و بقيه را در اختيار ما بگذار، تا در ميان خود تقسيم كنيم ، آنگونه كه در زمان جاهليت قبل از اسلام بود! آيه فوق نازل شد و به آنها اخطار كرد: نبايد اين اموال دست به دست ميان اغنيا بگردد! اين آيه يك اصل اساسى را در اقتصاد اسلامى بازگو مى كند و آن اينكه جهت گيرى اقتصاد اسلامى چنين است كه در عين احترام به مالكيت خصوصى برنامه را طورى تنظيم كرده كه اموال و ثروتها متمركز در دست گروهى محدود نشود كه پيوسته در ميان آنها دست به دست بگردد. البته اين به آن معنى نيست كه ما پيش خود قوانين وضع كنيم و ثروتها را از گروهى بگيريم و به گروه ديگرى بدهيم ، بلكه منظور اين است كه اگر مقررات اسلامى در زمينه تحصيل ثروت و همچنين مالياتهائى همچون خمس و زكات و خراج و غير آن و احكام بيت المال و انفال درست پياده شود خود به خود چنين نتيجه اى را خواهد داد كه در عين احترام به تلاشهاى فردى مصالح جمع تاءمين خواهد شد، و از دو قطبى شدن جامعه (اقليتى ثروتمند و اكثريتى فقير) جلوگيرى مى كند. و در پايان آيه مى فرمايد: ((آنچه را رسول خدا براى شما آورده است بگيريد، و اجرا كنيد، و آنچه را از آن نهى كرده از آن خوددارى نمائيد و تقواى الهى را پيشه كنيد كه خداوند شديدالعقاب است )) (و ما آتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا و اتقوا الله ان الله شديد العقاب ). اين جمله هر چند در ماجراى غنائم بنى نضير نازل شده ، ولى محتواى آن يك حكم عمومى در تمام زمينه ها و برنامه هاى زندگى مسلمانها است ، و سند روشنى است براى حجت بودن سنت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ). بر طبق اين اصل همه مسلمانان موظفند اوامر و نواهى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) را به گوش جان بشنوند و اطاعت كنند، خواه در زمينه مسائل مربوط به حكومت اسلامى باشد، يا مسائل اقتصادى ، و يا عبادى ، و غير آن ، به خصوص اينكه در ذيل آيه كسانى را كه مخالفت كنند به عذاب شديد تهديد كرده است . 1 - مصرف ((فيى ء)) (غنائم بدون جنگ ). اموالى كه تحت عنوان ((فيى ء)) در اختيار رسول الله (صلى اللّه عليه و آله ) به عنوان رهبر حكومت اسلامى قرار مى گرفت اموال فراوانى بود كه شامل كليه اموالى مى شد كه از غير طريق جنگ در اختيار مسلمين واقع مى شد، اين اموال مى توانست نقش مهمى در تعديل ثروت در محيط اسلامى ايفا كند، چرا كه برخلاف سنت جاهلى هرگز در ميان ثروتمندان اقوام و قبائل تقسيم نمى شد، بلكه مستقيما در اختيار رهبر مسلمانان بود، و او نيز با توجه به اولويتها آنرا تقسيم مى كرد. و چنانكه در بحث انفال گفته ايم ((فيى ء)) بخشى از انفال است بخش ديگر آن تمام اموالى است كه مالك مشخص ندارد كه شرح آن در فقه اسلامى آمده و بالغ بر دوازده موضوع مى شود، و به اين ترتيب حجم بيشترى از مواهب الهى از اين طريق در اختيار حكومت اسلامى ، و سپس در اختيار نيازمندان قرار مى گيرد. از آنچه گفتيم اين نكته روشن مى شود كه در ميان آيه اول و دوم كه در بالا ذكر كرديم تضادى وجود ندارد، هر چند آيه اول ظاهرا ((فى ء)) را در اختيار شخص پيامبر مى گذارد و در آيه دوم مصارف ششگانه اى براى آن ذكر مى كند، زيرا اين مصارف ششگانه ذكر اولويتهائى است كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) در مورد اموالى كه در اختيار دارد بايد رعايت كند، و به تعبير ديگر پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله ) اينهمه ثروت را براى شخص خودش نمى خواهد بلكه به عنوان رهبر و رئيس حكومت اسلامى در هر موردى لازم است صرف مى كند. اين نكته نيز قابل توجه است كه اين حق بعد از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) به امامان معصوم (عليهم السلام ) و بعد از آنها به نواب آنها يعنى مجتهدان جامع الشرايط مى رسد، چرا كه احكام اسلام تعطيل بردار نيست ، و حكومت اسلامى از مهمترين مسائلى است كه مسلمانان با آن سر و كار دارند و قسمتى از پايه هاى اين حكومت بر مسائل اقتصادى نهاده شده است و بخشى از مسائل اقتصادى اصيل اسلامى همينها است . 2 - پاسخ به يك سؤ ال در اينجا ممكن است اين سؤ ال مطرح شود كه چگونه خداوند دستور مى دهد كه همه مردم بدون استثنا آنچه را پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) مى گويد بى قيد و شرط بپذيرند؟! ولى با توجه به اينكه ما پيامبر را معصوم مى دانيم ، و اين حق فقط براى او و جانشينان معصوم او است پاسخ سؤ ال روشن مى شود. جالب توجه اينكه در روايات زيادى به اين مساءله اشاره شده است كه اگر خداوند چنين اختياراتى را به پيامبرش داده به خاطر آن است كه او را كاملا آزموده و خلق عظيم و اخلاق فوق العاده دارد كه چنين حقى را به او تفويض فرموده است . 3 - داستان غم انگيز فدك : ((فدك )) يكى از دهكده هاى آباد اطراف مدينه در حدود 140 كيلومترى نزديك خيبر بود كه در سال هفتم هجرت كه قلعه هاى خيبر يكى پس از ديگرى در برابر رزمندگان اسلام سقوط كرد و قدرت مركزى يهود در هم شكست ساكنان فدك از در صلح و تسليم در برابر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) در آمدند و نيمى از زمين و باغهاى خود را به آن حضرت واگذار كردند، و نيم ديگرى را براى خود نگه داشتند و در عين حال كشاورزى سهم پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) را نيز بر عهده گرفتند و در برابر زحماتشان حقى از آن مى بردند. با توجه به آيه ((فيى ء)) در اين سوره ، اين زمين مخصوص پيغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) بود و مى توانست در مورد خودش ‍ يا مصارف ديگرى كه در آيه 7 همين سوره اشاره شده مصرف كند، لذا پيامبر آن را به دخترش فاطمه ((عليها سلام الله )) بخشيد، و اين سخنى است كه بسيارى از مورخان و مفسران شيعه و اهل سنت به آن تصريح كرده اند، از جمله در ((تفسير در المنثور)) از ابن عباس نقل شده هنگامى كه آيه ((و آت ذا القربى حقه )) (روم 38) نازل شد پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) فدك را به فاطمه بخشيد (اقطع رسول الله فاطمة فدكا). و در كتاب ((كنزالعمال )) كه در حاشيه مسند احمد آمده در مساءله صله رحم از ((ابو سعيد خدرى )) نقل شده هنگامى كه آيه فوق نازل شد پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) فاطمه (عليه السلام ) را خواست و فرمود: يا فاطمه لك فدك : ((اى فاطمه ! فدك از آن تو است )). حاكم نيشابورى نيز در تاريخش همين معنى را آورده است . ابن ابى الحديد نيز در شرح نهج البلاغه داستان فدك را به طور مشروح ذكر كرده و همچنين كتب فراوان ديگر. ولى بعد از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) كسانى كه وجود اين قدرت اقتصادى را در دست همسر على (عليه السلام ) مزاحم قدرت سياسى خود مى ديدند و تصميم داشتند ياران على (عليه السلام ) را از هر نظر منزوى كنند به بهانه حديث مجعول ((نحن معاشر الانبياء لا نورث )) آن را مصادره كردند، و با اينكه فاطمه (عليه السلام ) رسما متصرف آن بود و كسى از ((ذواليد)) مطالبه شاهد و بينه نمى كند از او شاهد خواستند، حضرت (عليه السلام ) نيز اقامه شهود كرد كه پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله ) شخصا فدك را به او بخشيده ، اما با اينهمه اعتنا نكردند، در دورانهاى بعد هر يك از خلفا كه مى خواستند تمايلى به اهل بيت نشان دهند فدك را به آنها باز مى گرداندند، اما چيزى نمى گذشت كه ديگرى آن را مجددا مصادره مى كرد! و اين عمل بارها در زمان خلفاى ((بنى اميه )) و ((بنى عباس )) تكرار شد. داستان فدك و حوادث گوناگونى كه در رابطه با آن در صدر اسلام و دورانهاى بعد روى داد از دردناكترين و غم انگيزترين و در عين حال عبرت انگيزترين فرازهاى تاريخ اسلام است كه مستقلا بايد مورد بحث و بررسى دقيق قرار گيرد تا از حوادث مختلف تاريخ اسلام پرده بردارد. قابل توجه اينكه محدث اهل سنت مسلم بن حجاج نيشابورى در كتاب معروفش ((صحيح مسلم )) داستان مطالبه فاطمه (عليه السلام ) فدك را از خليفه اول مشروحا آورده و از عايشه نقل مى كند كه بعد از امتناع خليفه از تحويل دادن فدك فاطمه (عليه السلام ) از او قهر كرد و تا هنگام وفات يك كلمه با او سخن نگفت (صحيح مسلم جلد 3 صفحه 1380 حديث 52 از كتاب الجهاد).
وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است .

******

alizare1

alizare1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 6234
محل سکونت : یزد
دسترسی سریع به انجمن ها