عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: نزدیک‌ترین شما به من در روز قیامت، کسانی هستند که در دنیا بیشتر از دیگران بر من صلوات فرستند.

داستان عزيز پيامبر و زنده شدن او پس از صد سال

داستان عزيز پيامبر و زنده شدن او پس از صد سال
دوشنبه 20 تیر 1390  06:34 ق.ظ

داستان عزيز پيامبر و زنده شدن او پس از صد سال
سوره : البقرة    آیه : 1
متن عربی آیه : الم
ترجمه
الف لام ميم
ترجمه فولادوند
الف، لام، ميم.
ترجمه مجتبوی
الف، لام، ميم.
ترجمه مشکینی
الف، لام، ميم. اين حروف رمزهايى ميان اللَّه و رسول اوست. اين كتاب مركب از همين حروف است ولى احدى را توان آوردن مانند آن نيست. اين كتاب از الف (اللَّه) به وسيله لام (جبرئيل) به ميم (محمّد صلّى الله عليه وآله) القا شده. اين كتاب داراى محكمات و اين گونه متشابهات است
ترجمه بهرام پور
الف، لام، ميم
 
تفسیر نمونه
سوره بقرة مقدمه اين سوره در ((مدينه )) نازل شده ، و 286 آيه است محتواى سوره بقره اين سوره كه طولانى ترين سوره هاى قرآن مجيد است مسلما يكجا نازل نشده ، بلكه در فواصل مختلف ، و به مناسبتهاى نيازهاى گوناگون جامعه اسلامى ، در مدينه نازل گرديده است . ولى با اين حال جامعيت آن از نظر اصول اعتقادى اسلام و بسيارى از مسائل عملى (عبادى اجتماعى ، سياسى و اقتصادى ) قابل انكار نيست . چه اينكه در اين سوره : 1 بحثهائى پيرامون توحيد و شناسائى خدا مخصوصا از طريق مطالعه اسرار آفرينش آمده است . 2 بحثهائى در زمينه معاد و زندگى پس از مرگ ، مخصوصا مثالهاى حسى آن مانند داستان ابراهيم و زنده شدن مرغها و داستان عزيز. 3 بحثهائى در زمينه اعجاز قرآن و اهميت اين كتاب آسمانى . 4 بحثهائى بسيار مفصل و طولانى درباره يهود و منافقان و موضعگيريهاى خاص آنها در برابر اسلام و قرآن ، و انواع كارشكنيهاى آنان در اين رابطه . 5 بحثهائى در زمينه تاريخ پيامبران بزرگ مخصوصا ابراهيم (عليه السلام ) و موسى (عليه السلام ). 6 بحثهائى در زمينه احكام مختلف اسلامى از جمله نماز، روزه ، جهاد در راه خدا، حج و تغيير قبله ، ازدواج و طلاق ، احكام تجارت و دين ، و قسمت مهمى از احكام ربا و مخصوصا بحثهاى فراوانى در زمينه انفاق در راه خدا، و همچنين مسأله قصاص و تحريم قسمتى از گوشتهاى حرام و قمار و شراب و بخشى از احكام وصيت و مانند آن . و اما نامگذارى اين سوره به البقره به خاطر داستانى است در مورد گاو بنى اسرائيل كه شرح آن در آيات 67 تا 73 به خواست خدا خواهد آمد. فضيلت سوره بقره در فضيلت اين سوره روايات پر اهميتى در منابع اسلامى نقل شده است : از جمله مرحوم طبرسى در مجمع البيان از پيامبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) چنين نقل مى كند كه پرسيدند: اى سوره القرآن افضل ؟ قال : البقرة ، قيل اى آية البقرة افضل ؟ قال آية الكرسى :((كداميك از سوره هاى قرآن از همه برتر است ؟ فرمود: سوره بقره ، عرض كردند كدام آيه از آيات سوره بقره افضل است ؟ فرمود: آية الكرسى )). <1> افضليت اين سوره ظاهرا به خاطر جامعيت آنست ، و افضل بودن آية الكرسى به خاطر محتواى توحيدى خاص آن مى باشد كه به خواست خدا در تفسير آن خواهد آمد. و اين منافات ندارد كه بعضى از سوره هاى ديگر قرآن از جهات ديگرى برترى داشته باشند، چرا كه از ديدگاه هاى مختلف به آنها نظر شده است . و نيز از امام على بن الحسين (عليهماالسلام ) از پيامبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) چنين نقل شده است كه فرمود كسى كه چهار آيه از آغاز سوره بقره و آية الكرسى و دو آيه بعد از آن و سه آيه از آخر آن را بخواند هرگز در جان و مال خود ناخوش آيندى نخواهد ديد، و شيطان به او نزديك نمى شود، و قرآن را فراموش نخواهد كرد. <2> در اينجا لازم مى دانيم كه اين حقيقت مهم را تكرار كنيم ، كه ثوابها و فضيلتها و پاداشهاى مهمى كه براى تلاوت قرآن يا سوره ها و آيات خاصى نقل شده هرگز مفهومش اين نيست كه انسان آنها را به صورت اوراد بخواند و تنها به گردش زبان قناعت كند. بلكه خواندن قرآن براى فهميدن ، و فهميدن براى انديشيدن ، و انديشيدن براى عمل است . اتفاقا هر فضيلتى درباره سورهاى يا آيه اى ذكر شده تناسب بسيار زيادى با محتواى آن سوره يا آيه دارد. مثلا در فضيلت سوره نور چنين مى خوانيم كه هر كس بر آن مداومت كند خداوند او و فرزندانش را از آلودگى به زنا حفظ مى كند . اين به خاطر آنست كه محتواى سوره نور دستورات مهمى در زمينه مبارزه با انحرافات جنسى دارد: دستور به تسريع ازدواج افراد مجرد دستور به حجاب ، دستور به ترك چشم چرانى و نگاه هاى هوس آلود، دستور به ترك شايعه پراكنى و نسبتهاى ناروا، و بالاخره دستور به اجراى حد شرعى درباره زنان و مردان زناكار. بديهى است اگر محتواى اين سوره در جامعه يا خانوادهاى پياده شود آلودگى به زنا نخواهد بود. همچنين آياتى از سوره بقره كه در بالا اشاره شد و اتفاقا همه در زمينه توحيد و ايمان به غيب ، و خداشناسى و پرهيز از وسوسه هاى شيطانى است ، اگر كسى بخواند و محتواى آنرا در عمق جانش پياده كند، مسلما آن فضائل را خواهد داشت . درست است كه خواندن قرآن به هر حال ثواب دارد، ولى ثواب اصلى و اساس و آثار سازنده هنگامى خواهد بود كه مقدمهاى براى انديشه و عمل باشد. تحقيق درباره حروف مقطعه قرآن در آغاز بيست و نه سوره از سوره هاى قرآن با حروف مقطعه برخورد مى كنيم و چنانكه از نامش پيدا است اين حروف حروفى بريده از هم به نظر مى رسد، و كلمه مفهومى را ظاهرا نمى سازد. حروف مقطعه قرآن همى شه جزء كلمات اسرار آميز قرآن محسوب مى شده ، و مفسران براى آن تفسيرهاى متعددى ذكر كرده اند، و با گذشت زمان و تحقيقات جديد دانشمندان تفسيرهاى تازهاى براى آن پيدا مى شود. جالب اينكه در هيچيك از تواريخ نديدهايم كه عرب جاهلى و مشركان وجود حروف مقطعه را در آغاز بسيارى از سوره هاى قرآن بر پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) خرده بگيرند، و آن را وسيله اى براى استهزاء و سخريه قرار دهند، و اين خود مى رساند كه گويا آنها نيز از اسرار وجود حروف مقطعه كاملا بيخبر نبوده اند. به هر حال از ميان اين تفاسير چند تفسير است كه از همه مهمتر و معتبرتر به نظر مى رسد، و هماهنگ با آخرين تحقيقاتى است كه در اين زمينه به عمل آمده ، و ما اين چند تفسير را به تدريج در آغاز اين سوره ، و سوره آل عمران ، و سوره اعراف به خواست خدا بيان خواهيم كرد، اكنون به مهمترين آنها در اينجا مى پردازيم : اين حروف اشاره به اين است كه اين كتاب آسمانى با آن عظمت و اهميتى كه تمام سخنوران عرب و غير عرب را متحير ساخته و دانشمندان را از معارضه با آن عاجز نموده است ، از نمونه همين حروفى است كه در اختيار همگان قرار دارد در عين اينكه قرآن از همان حروف الف باء و كلمات معمولى تركيب يافته ، به قدرى كلمات آن موزون است و معانى بزرگى در بر دارد، كه در اعماق دل و جان انسان نفوذ مى كند، روح را مملو از اعجاب و تحسين مى سازد، و افكار و عقول را در برابر خود وادار به تعظيم مى نمايد، جمله بنديهاى مرتب و كلمات آن در بلندترين پايه قرار گرفته و معانى بلند را در قالب زيباترين الفاظ مى ريزدكه همانند و نظير ندارد. فصاحت و بلاغت قرآن بر كسى پوشيده نيست ، اين گفته صرف ادعا نمى باشد زيرا آفريدگار جهان همان كسى كه اين كتاب را بر پيامبر نازل كرده همه انسانها را دعوت به مقابله به مثل نموده است و از آنها خواسته كه همانند آن ، يا لااقل يك سوره مثل آنرا بياورند، او دعوت نموده است كه عموم جهانيان (جن و انس ) با همكارى و هم فكرى اگر مى توانند مانند آنرا بياورند اما همه عاجز و ناتوان ماندند، و اين نشان مى دهد كه مولود فكر آدمى نيست . درست همانطور كه خداوند بزرگ از خاك ، موجوداتى همچون انسان با آن ساختمان شگفت انگيز، و انواع پرندهگان زيبا، و جانداران متنوع ، و گياهان و گلهاى رنگارنگ ، مى آفريند و ما از آن كاسه و كوزه و مانند آن مى سازيم ، همچنين خداوند از حروف الفبا و كلمات معمولى ، مطالب و معانى بلند را در قالب الفاظ زيبا و كلمات موزون ريخته و اسلوب خاصى در آن بكار برده كه همه انگشت حيرت به دندان گرفته اند، آرى همين حروف در اختيار انسانها نيز هست ولى توانائى ندارند كه تركيبها و جمله بنديهائى بسان قرآن ابداع كنند. عصر طلائى ادبيات عرب جالب توجه اينكه : عصر جاهليت يك عصر طلائى از نظر ادبيات بود همان اعراب باديه نشين ، همان پا برهنه ها و نيمه وحشيها با تمام محروميتهاى اقتصادى و اجتماعى دلهائى سرشار از ذوق ادبى و سخن سنجى داشتند، به طورى كه امروز، اشعارى كه يادگار آن دوران طلائى است ، از اصيلترين و پرمايه ترين اشعار عرب محسوب مى شود، و ذخائر گرانبهائى براى علاقمندان ادبيات عربى اصيل است ، اين خود بهترين دليل براى نبوغ ادبى و ذوق سخن پرورى اعراب در آن دوران مى باشد. عربها در زمان جاهليت يك بازار بزرگ سال به نام ((بازار عكاظ)) داشتند كه در عين حال يك مجمع مهم ادبى و كنگره سياسى و قضائى نيز محسوب مى باشد. در اين بازار علاوه بر فعاليتهاى اقتصادى عاليترين نمونه هاى نظم و نثر عربى از طرف شعراء و سخن سرايان توانا، در اين كنگره بزرگ عرضه مى گرديد، و بهترين آنها به عنوان ((شعر سال )) انتخاب مى شد كه هفت قطعه (يا ده قطعه ) آن به نام ((سبعه )) يا ((عشره معلقه )) معروف است ، و البته موفقيت در اين مسابقه بزرگ ادبى افتخار بزرگى براى سراينده آن شعر و قبيله اش بود. در چنان عصرى قرآن آنها را دعوت به مقابله به مثل كرد و همه از آوردن مانند آن اظهار عجز كردند، و در برابر آن زانو زدند (شرح بيشتر در زمينه تحدى قرآن و ناتوان ماندن از آوردن مثل آن را ذيل آيه 23 همين سوره خواهيد خواند). شاهد گويا گواه زنده اين تفسير براى حروف مقطعه حديثى است كه از على بن الحسين (عليهماالسلام ) امام سجاد (عليه السلام ) رسيده است آنجا كه مى فرمايد: كذب قريش واليهود بالقرآن و قالوا هذا سحر مبين ، تقوله فقال الله :((الم ذلك الكتاب …)): اى يا محمد هذا الكتاب الذى انزلته اليك هوالحروف المقطعة التى منها الف و لام و م و هو بلغتكم و حروف هجائكم فاتوا بمثله ان كنتم صادقين …: ((قريش و يهود به قرآن نسبت ناروا دادند گفتند: قرآن سحر است ، آن را خودش ساخته و به خدا نسبت داده است ، خداوند به آنها اعلام فرمود:(الم ذلك الكتاب )يعنى اى محمد كتابى كه بر تو فرو فرستاديم از همين حروف مقطعة (الف لام م ) و مانند آن است كه همان حروف الفباى شما است . <3> شاهد ديگر: حديثى است كه از امام على ابن موسى الرضا (عليهماالسلام ) رسيده است آنجا كه مى فرمايد: ((…ثم قال ان الله تبارك و تعالى انزل هذاالقرآن بهذه الحروف التى يتداولها جميع العرب ثم قال : قل لئن اجتمعت الانس و الجن على ان ياتوا بمثل هذا القرآن …))… خداوند بزرگ قرآن را نازل فرمود با همين حروفى كه جميع عرب با آن تكلم مى كنند، سپس فرمود: بگو اگر انس و جن با هم همكارى كنند كه مثل قرآن را بياورند توانائى بر آن را ندارند ….)) <4> نكته ديگرى كه اين نظريه را درباره معنى حروف مقطعه قرآن تائيد مى كند اين است كه در 24 مورد از آغاز سوره هائى كه با اين حروف شروع شده است ، بلافاصله سخن از قرآن و عظمت آن به ميان آمده ، اين خود نشان مى دهد كه ارتباطى ميان اين دو، (حروف مقطعه و عظمت قرآن ( موجود است . اينك چند نمونه از آنها را در اينجا مى آوريم : 1 الر كتاب احكمت آياته ثم فصلت من لدن حكيم خبير(هود: 1 2) 2 طس تلك آيات القرآن و كتاب مبين (نمل 1 و 2 ). 3 الم تلك آيات الكتاب الحكيم (لقمان 1 و 2). 4 المص كتاب انزل اليك (اعراف 1 و 2). در تمام اين موارد و موارد بسيار ديگر از آغاز سوره هاى قرآن پس از ذكر حروف مقطعه سخن از قرآن به آمده ، و از عظمت آن بحث شده است . بعد از بيان حروف مقطعه قرآن اشاره به عظمت اين كتاب آسمانى كرده مى گويد:((اين همان كتاب با عظمت است كه هيچگونه ترديد در آن وجود ندارد)) (ذلك الكتاب لا ريب فيه ). اين تعبير ممكن است اشاره به آن باشد كه خداوند به پيامبر خويش وعده داده كتابى براى راهنمائى انسانها بر او نازل كند كه براى همه حق طلبان مايه هدايت و براى حقيقت جويان جاى ترديد در آن نباشد، و اكنون به وعده خود وفا كرده است . اما اينكه مى گويد هيچگونه شك و ترديد در آن وجود ندارد اين يك ادعا نيست بلكه منظور اين است كه محتواى قرآن آنچنان است كه خود شهادت بر حقانيت خويش مى دهد، و همچون طبله عطار است خاموش و هنرنماى و به تعبير ديگر: آنچنان آثار صدق و عظمت و انسجام و استحكام و عمق معانى و شيرينى و فصاحت لغات و تعبيرات در آن نمايان است كه هر گونه وسوسه و شك را از خود دور مى كند، و مصداق آنجا كه عيان است چه حاجت به بيان است مى باشد. جالب اينكه گذشت زمان نه تنها طراوت آن را نمى كاهد، بلكه با پيشرفت علوم و برداشته شدن پرده از روى اسرار كائنات حقائق قرآن روشنتر مى گردد، و هر قدر علم به سوى تكامل پيش مى رود درخشش اين آيات بيشتر مى شود. اين يك ادعا نيست ، واقعيتى است كه به خواست خدا در لابلاى همين كتاب تفسير به آن پى خواهيم برد. 1- چرا اشاره به دور ؟ مي دانيم كلمه ((ذلك )) در لغت عرب اسم اشاره بعيد است ، بنابر اين ذلك الكتاب مفهومش ((آن كتاب )) است ، در حالى كه در اينجا بايد از اشاره به نزديك استفاده مى شد، و ((هذا الكتاب )) مى گفت چرا كه قرآن در دسترسى مردم قرار گرفته بود. اين به خاطر آن است كه گاهى از اسم اشاره بعيد براى بيان عظمت چيز يا شخصى استفاده مى شود، يعنى آنقدر مقام آن بالا است كه گوئى در نقطه دور دستى در اوج آسمانها، قرار گرفته است در تعبيرات فارسى نيز نظير آن را داريم فى المثل در حضور افراد بزرگ مى گوئيم : ((اگر آن سرور اجازه دهند چنين كار را مى كنيم )). در حالى كه بايد اين سرور گفته شود، اين تنها براى بيان عظمت و بلندى مقام است . در بعضى ديگر از آيات قرآن تعبير به ((تلك )) شده كه آن هم اشاره بعيد است مانند تلك آيات الكتاب الحكيم) ) (لقمان آيه 2). 2- معنى كتاب كتاب به معنى مكتوب و نوشته شده است ، و بدون ترديد منظور از كتاب در آيه مورد بحث قرآن مجيد است . در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه مگر تمام قرآن در آن روز نوشته شده بود؟ در پاسخ اين سؤ ال مى گوئيم نوشته شدن تمام قرآن لازم نيست چرا كه قرآن هم به كل اين كتاب گفته مى شود و هم به اجزاء آن . به علاوه ((كتاب )) گاهى به معنى وسيعترى اطلاق مى شود به معنى مطالبى كه درخور نوشتن است و به صورت مكتوب بيرون خواهد آمد، هر چند تا آن زمان نوشته نشده باشد، در سوره ص آيه 29 مى خوانيم : كتاب انزلناه اليك مبارك ليدبروا آياته : ((اين كتابى است كه بر تو نازل كرديم ، كتابى است پر بركت تا مردم در آيات آن بينديشند)) مسلم است كه قرآن قبل از نزولش به صورت نوشتهاى در ميان انسانها وجود نداشت . اين احتمال نيز وجود دارد كه تعبير به كتاب اشاره به مكتوب بودنش در ((لوح محفوظ)) باشد (درباره لوح محفوظ در جاى خود بحث خواهيم كرد). <5> 3- هدايت چيست ؟ كلمه هدايت در قرآن در مورد فراوانى استعمال شده است ولى ريشه و اساس همه آنها به دو معنى بازگشت مى كند: 1((هدايت تكوينى )) كه در تمام موجودات جهان وجود دارد (منظور از هدايت تكوينى رهبرى موجودات به وسيله پروردگار زير پوشش نظام آفرينش و قانونمنديهاى حساب شده جهان هستى است ). قرآن مجيد در اين زمينه از زبان موسى (عليه السلام ) مى گويد: ربنا الذى اعطى كل شيى ء خلقه ثم هدى : ((پروردگار ما همان كسى است كه همه چيز را آفريد و سپس آن را هدايت كرد)) (طه 50). 2 ((هدايت تشريعى )) كه به وسيله پيامبران و كتابهاى آسمانى انجام مى گيرد و انسانها با تعليم و تربيت آنان در مسير تكامل پيش مي روند شاهد آن نيز در قرآن فراوان است از جمله مى خوانيم : و جعلناهم ائمة يهدون بامرنا: ((آنها را راهنمايانى قرار داديم كه به فرمان ما مردم را هدايت مى كنند)) (انبياء 73). 4- چرا هدايت قرآن ويژه پرهيزكاران است ؟ مسلما قرآن براى هدايت همه جهانيان نازل شده ، ولى چرا در آيه فوق هدايت قرآن مخصوص پرهيزكاران معرفى گرديده ؟ علت آن اين است كه تا مرحله اى از تقوا در وجود انسان نباشد (مرحله تسليم در مقابل حق و پذيريش آنچه هماهنگ با عقل و فطرت است ) محال است انسان از هدايت كتابهاى آسمانى و دعوت انبياء بهره بگيرد. به تعبير ديگر: افراد فاقد ايمان دو گروهند: گروهى هستند كه در جستجوى حقند و اين مقدار از تقوا در دل آنها وجود دارد كه هر جا حق را ببينند پذيرا مى شوند. گروه ديگرى افراد لجوج و متعصب و هواپرستى هستند كه نه تنها در جستجوى حق نيستند بلكه هر جا آن را بيابند براى خاموش كردنش تلاش مى كنند. مسلما قرآن و هر كتاب آسمانى ديگر تنها به حال گروه اول مفيد بوده و هست و گروه دوم از هدايت آن بهره اى نخواهند گرفت . و باز به تعبير ديگر: علاوه بر ((فاعليت فاعل )) ((قابليت قابل )) نيز شرط است ، هم در هدايت تكوينى و هم در هدايت تشريعى . زمين شوره زار هرگز سنبل بر نيارد، اگر چه هزاران مرتبه باران بر آن ببارد بلكه بايد زمين آماده باشد تا از قطرات زنده كننده باران بهره گيرد. سرزمين وجود انسانى نيز تا از لجاجت و عناد و تعصب پاك نشود، بذر هدايت را نمى پذيرد، و لذا خداوند مى فرمايد:((قرآن هادى و راهنماى متقيان است )).
 
سوره : البقرة    آیه : 259
متن عربی آیه : أَوْ كَالَّذِي مَرَّ عَلَى قَرْيَةٍ وَهِيَ خَاوِيَةٌ عَلَى عُرُوشِهَا قَالَ أَنَّىَ يُحْيِـي هَـَذِهِ اللّهُ بَعْدَ مَوْتِهَا فَأَمَاتَهُ اللّهُ مِئَةَ عَامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قَالَ كَمْ لَبِثْتَ قَالَ لَبِثْتُ يَوْمًا أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قَالَ بَل لَّبِثْتَ مِئَةَ عَامٍ فَانظُرْ إِلَى طَعَامِكَ وَشَرَابِكَ لَمْ يَتَسَنَّهْ وَانظُرْ إِلَى حِمَارِكَ وَلِنَجْعَلَكَ آيَةً لِّلنَّاسِ وَانظُرْ إِلَى العِظَامِ كَيْفَ نُنشِزُهَا ثُمَّ نَكْسُوهَا لَحْمًا فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ قَالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللّهَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ
ترجمه
يا مانند آن کس که به دهی رسيد دهی که سقفهای بناهايش فرو ريخته بود، گفت : از کجا خدا اين مردگان را زنده کند ? خدا او را به مدت صد سال ميراند آنگاه زنده اش کرد و گفت : چه مدت در اينجا بوده ای ? گفت : يک روز يا قسمتی از يک روز گفت : نه ، صد سال است که در اينجابوده ای به طعام و آبت بنگر که تغيير نکرده است ، و به خرت بنگر ، می خواهيم تو را برای مردمان عبرتی گردانيم ، بنگر که استخوانها را چگونه به هم می پيونديم و گوشت بر آن می پوشانيم چون قدرت خدا بر او آشکارشد ، گفت : می دانم که خدا بر هر کاری تواناست
 
ترجمه فولادوند
يا چون آن كس كه به شهرى كه بامهايش يكسر فرو ريخته بود، عبور كرد [و با خود مى‏] گفت: «چگونه خداوند، [اهلِ‏] اين [ويرانكده‏] را پس از مرگشان زنده مى‏كند؟». پس خداوند، او را [به مدت‏] صد سال ميراند. آن گاه او را برانگيخت، [و به او] گفت: «چقدر درنگ كردى؟» گفت: «يك روز يا پاره‏اى از روز را درنگ كردم.» گفت: «[نه‏] بلكه صد سال درنگ كردى، به خوراك و نوشيدنىِ خود بنگر [كه طعم و رنگِ آن‏] تغيير نكرده است، و به درازگوش خود نگاه كن [كه چگونه متلاشى شده است. اين ماجرا براى آن است كه هم به تو پاسخ گوييم‏] و هم تو را [در مورد معاد] نشانه‏اى براى مردم قرار دهيم. و به [اين‏] استخوانها بنگر، چگونه آنها را برداشته به هم پيوند مى‏دهيم سپس گوشت بر آن مى‏پوشانيم.» پس هنگامى كه [چگونگىِ زنده ساختن مرده‏] براى او آشكار شد، گفت: «[اكنون‏] مى‏دانم كه خداوند بر هر چيزى تواناست.»
 
ترجمه مجتبوی
يا مانند آن كس- عزير- كه بر دهكده‏اى گذر كرد كه ديوارها و سقفهايش فرو ريخته بود گفت: خدا چگونه اين- اهل اين دِه- را پس از مردنش زنده مى‏كند؟ خداوند او را صد سال ميراند و بازش برانگيخت- زنده‏اش ساخت-، گفت: چند درنگ كرده‏اى؟ گفت: روزى يا برخى از روزى درنگ كردم. گفت: بلكه صد سال است كه درنگ كرده‏اى، به خورش و آشاميدنى‏ات بنگر كه ديگرگون نشده است، و به دراز گوش خود بنگر [كه استخوانهايش پوسيده، تا پاسخ خود را بيابى‏] و تا تو را براى مردم دليل و نشانه‏اى [بر رستاخيز] كنيم، و به استخوانها بنگر كه چگونه مى‏جنبانيم و به هم مى‏آوريم و سپس گوشت بر آن مى‏پوشانيم. پس چون [توانايى خداوند در زنده‏كردن مردگان‏] براى او روشن و هويدا شد گفت: مى‏دانم كه خدا بر هر چيزى تواناست.
ترجمه مشکینی
يا (كسى را ديده‏اى) مانند آن كه به دهكده‏اى عبور كرد كه (سقف خانه‏ها فرود آمده و) ديوارها بر روى سقف‏هايش فرو ريخته (و اجساد ساكنانش پراكنده و پوسيده) بود؟ (از روى تعجب با خود) گفت: چگونه خداوند اينها را پس از مرگشان زنده مى‏كند؟! پس خدا او را صد سال ميراند، سپس او را برانگيخت، گفت: چقدر (اين جا) درنگ كرده‏اى؟ گفت: يك روز يا پاره‏اى از يك روز درنگ كرده‏ام. گفت: بلكه صد سال درنگ كرده‏اى به خوراكى و نوشيدنى‏ات بنگر كه تغييرى نكرده و به درازگوشت بنگر (كه چگونه متلاشى شده! ما چنين كرديم تا خواسته‏ات را برآوريم) و تا تو را نشانه‏اى (از توحيد و قدرت خود) براى مردم قرار دهيم، و به استخوان‏ها (ى درازگوشت) بنگر كه چگونه آنها را برمى‏داريم (و به هم وصل كرده) سپس بر آنها گوشت مى‏پوشانيم! پس چون (كيفيت بعث) بر او روشن شد، گفت: اكنون مى‏دانم كه خدا بر همه چيز تواناست (و اينك به عين اليقين ديدم)
 
ترجمه بهرام پور
يا [داستان‏] كسى كه بر شهرى گذشت كه بر سقف‏هايش فرو ريخته بود. [در دل‏] گفت: خدا چگونه اهل اين ديار را پس از مرگشان زنده مى‏كند؟ پس خدا او را صد سال بميراند، سپس زنده كرد و گفت: چه مدّت [در اين حال‏] بوده‏اى؟ گفت: يك روز يا بخشى از يك روز بوده‏ام.
 
تفسیر نمونه
داستان شگفت انگير ((عزير)) اين آيه كه به صورت عطف بر آيه گذشته ذكر شده است ، سرگذشت ديگرى از يكى از انبياء پيشين را بيان مى كند، كه مشتمل بر شواهد زندهاى بر مسائل معاد است و عطف اين دو آيه به يكديگر ممكن است از اين نظر باشد كه در آيه قبل سخن پيرامون توحيد و شناسائى خدا بود و در اين آيه و آيه بعد از آن (آيه 260) سخن درباره معاد و زندگى بعد از مرگ است . اين احتمال نيز از سوى بعضى از مفسران داده شده است كه در ذيل آية الكرسى سخن از هدايت الهى مى گويد سپس در آياتى كه بعد از آن آمده به يكى از طرق هدايت كه بيان دلائل عقلى است اشاره مى كند (داستان ابراهيم (عليه السلام ) و نمرود) و در آيه مورد بحث و آيه آينده ، از دلائل حسى استفاده شده است كه مساله را در جنبه هاى شهودى مطرح مى كند. <6> به هر حال مناسب است قبلا اجمالى از داستان اين آيه را كه در تواريخ اسلامى آمده از نظر بگذرانيم سپس به تفسير آيه بپردازيم . آيه اشاره به سرگذشت كسى مى كند كه در اثناى سفر خود در حالى كه بر مركبى سوار بود و مقدارى آشاميدنى و خوراكى همراه داشت از كنار يك آبادى گذشت در حالى كه به شكل وحشتناكى در هم ريخته و ويران شده بود و اجساد و استخوانهاى پوسيده ساكنان آن به چشم مى خورد هنگامى كه اين منظره وحشتزا را ديد گفت چگونه خداوند اين مردگان را زنده مى كند؟ البته اين سخن از روى انكار و ترديد نبود بلكه از روى تعجب بود زيرا قرائن موجود در آيه نشان مى دهد كه او يكى از پيامبران (عليهمالسلام ) بوده كه در ذيل آيه مى خوانيم خداوند با او سخن گفته است و روايات نيز اين حقيقت را تاييد مى كند چنانكه بعدا اشاره خواهيم كرد. در اين هنگام خداوند جان او را گرفت و يكصد سال بعد او را زنده كرد و از او سوال نمود چقدر در اين بيابان بوده اى ؟ او كه خيال مى كرد مقدار كمى بيشتر در آنجا درنگ نكرده فورا در جواب عرض كرد: يك روز يا كمتر! به او خطاب شد كه يكصد سال در اينجا بوده اى اكنون به غذا و آشاميدنى خود نظرى بيفكن و ببين چگونه در طول اين مدت به فرمان خداوند هيچگونه تغييرى در آن پيدا نشده است ولى براى اينكه بدانى يكصد سال از مرگ تو گذشته است نگاهى به مركب سوارى خود كن و ببين از هم متلاشى و پراكنده شده و مشمول قوانين عادى طبيعت گشته و مرگ آن را از هم متفرق ساخته است سپس نگاه كن و ببين چگونه اجزاى پراكنده آن را جمع آورى كرده و زنده مى كنيم او هنگامى كه اين منظره را ديد گفت مى دانم كه خداوند بر هر چيزى توانا است يعنى هم اكنون آرامش خاطر يافتم و مساله رستاخيز مردگان در نظر من شكل حسى به خود گرفت . درباره اينكه او كداميك از پيامبران بوده احتمالات گوناگونى داده شده است بعضى او را ((ارميا)) و بعضى ((خضر)) دانسته اند ولى مشهور و معروف اين است كه ((عزير)) بوده است و در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) نيز اين موضوع تاييد شده است . <7> همچنين درباره اينكه اين آبادى كجا بوده است بعضى آن را بيت المقدس دانسته اند كه بر اثر حملات ((بخت نصر)) ويران و در هم كوبيده شد اما اين احتمال بعيد به نظر مى رسد… اكنون به تفسير آيه بر مى گرديم . نخست مى فرمايد: (يا همانند كسى كه از كنار يك آبادى عبور مى كرد در حالى كه ديوارهاى آن به روى سقفها فرو ريخته بود، (و اجساد و استخوانهاى اهل آن در هر سو پراكنده بود، او از روى تعجب با خود) گفت : چگونه خدا اينها را بعد از مرگ زنده مى كند))(او كالذى مر على قرية و هى خاوية على عروشها قال انى يحيى هذه الله بعد موتها). ((عروش )) جمع ((عرش )) در اينجا به معنى سقف است ، و ((خاوية )) در اصل به معنى خالى است و در اينجا كنايه از ويران شدن است زيرا خانه هاى آباد معمولا مسكونى است و خانه هايى كه خالى مى شود يا به خاطر ويرانى است و يا بر اثر خالى بودن تدريجا ويران خواهد شد بنابراين جمله ((و هى خاوية على عروشها)) چنين معنى مى دهد كه خانه هاى آنان ويران شده بود، به اين صورت كه نخست سقف آنها فرود آمده و سپس ديوارها به روى آنها افتاده بود، اين نوع ويرانى ، ويرانى كامل و تمام عيار است ، زيرا به هنگام ويرانى معمولا نخست سقف آن ويران مى گردد و بعد ديوارها مدتى سر پا مى ايستد، سپس ‍ روى ويرانه هاى سقف فرو مى غلتد. بعضى تصريح كرده اند كه مفهوم ((عرش )) با ((سقف )) متفاوت است ، سقف تنها به قسمت بالاى عمارت گفته مى شود ولى عرش عبارت از سقفى است كه همراه با پايه ها باشد. از قرائن چنين استفاده مى شود كه در اين ماجرا كسى همراه آن پيامبر نبود، و هنگامى كه چشمش به استخوانهاى متلاشى شده اهل قريه افتاد، به آنها اشاره كرد و اين سوال را از خويشتن نمود كه چگونه خداوند اينها را بعد از مرگشان زنده مى كند؟ در ادامه آيه مى فرمايد: ((خداوند او را يكصد سال ميراند، سپس او را زنده كرد و به او گفت : چقدر درنگ كردى ؟ گفت : يك روز يا قسمتى از يك روز فرمود: (نه ) بلكه يكصد سال درنگ كردى )) (فاماته الله مائة عام ثم بعثه قال كم لبثت قال لبثت يوما او بعض يوم قال بل لبثت مائة عام ). اكثر مفسران از اين جمله چنين فهميده اند كه خداوند جان آن پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را گرفت و بعد از يكصد سال ، از نو زنده كرد، و جمله ((اماته )) كه از ماده موت به معنى مرگ است ، همين مفهوم را مى بخشد. ولى بعضى از مفسران به اصطلاح روشنفكر مانند نويسنده ((المنار)) و همچنين مراغى ، اصرار دارند كه آن را اشاره به يك نوع خواب و فقدان حس و حركت بدانند، كه دانشمندان امروز آن را ((سبات )) مى نامند و آن اين است كه موجودى زنده براى مدتى طولانى در يك نوع خواب عميق فرو رود، اما شعله هاى حيات در او خاموش نشود. سپس اضافه مى كند: ((آنچه تا كنون در مورد اين خوابهاى طولانى اتفاق افتاده بيش از چند سال نبوده ، بنابراين رسيدن به يكصد سال غير عادى است ، ولى مسلم است هنگامى كه اين موضوع تا چند سال امكان داشته باشد تا يكصد سال نيز ممكن خواهد بود و آنچه در قبول امور خارق عادت لازم است اين است كه كار ممكن باشد نه محال عقلى )). <8> ولى ظاهرا هيچگونه دليلى در آيه بر اين گفتار نيست ، بلكه ظاهر آيه اين است كه پيامبر مزبور از دنيا رفت و پس از يكصد سال زندگى را از سر گرفت البته چنين مرگ و حياتى يك موضوع كاملا خارق العاده است ولى در هر حال محال نيست و از طرفى حوادث خارق العاده در قرآن نيز منحصر به اين مورد نيست كه بخواهيم آن را توجيه و يا تاويل كنيم . آرى اگر منظور از ذكر خوابهاى طولانى چند ساله يا مثلا آنچه درباره بسيارى از حيوانات به عنوان ((زمستان خوابى )) ديده مى شود كه سراسر زمستان را مى خوابند و به هنگام گرم شدن هوا بيدار مى شوند و يا مثلا مسأله انجماد طبيعى بعضى از حيوانات و يا انجماد مصنوعى بعضى از جانداران ديگر بدست بشر براى يك مدت طولانى بدون اينكه بميرند، اين باشد كه مساله مرگ و زندگى پس از يكصد سال امر ممكنى شمرده شود سخن خوبى به نظر مى رسد و معنى اين سخن چنين خواهد بود كه : ((خدائى كه مى تواند جانداران را صدها سال در يك خواب طولانى يا حالت انجماد فرو برد و سپس بيدار كند و به حال اول باز گرداند قادر است كه مردگان را پس از مرگ زنده كند)). اصولا با قبول اصل معاد و زنده شدن مردگان در رستاخيز و همچنين با قبول خوارق عادات و معجزات پيامبران ، اين اصرار دليلى ندارد كه همه آيات قرآن را به يك سلسله مسائل عادى و طبيعى تفسير كنيم و مرتكب همه گونه خلاف ظاهر در آيات بشويم زيرا اين كار نه صحيح است و نه لزومى دارد! و به گفته بعضى از مفسران گويا ما فراموش كرده ايم كه در آغاز موجود بى جانى بوديم سپس خداوند ما را زنده كرد، چه مانعى دارد نظير آن مرگ و حيات تكرار گردد. جمله ((لبثت يوما او بعض يوم ))، نشان مى دهد كه آن پيامبر، موقع مرگ و زنده شدنش در دو ساعت مختلف از روز بوده ، مثلا مرگ او پيش از ظهر بوده و زنده شدنش بعد از ظهر و لذا به شك افتاد كه آيا يك شبانه روز بر او گذشته يا تنها چند ساعتى از يك روز به همين دليل با ترديد گفت يك روز يا قسمتى از يك روز، ولى بزودى به او خطاب شد كه نه بلكه يكصد سال در اينجا مانده اى . سپس براى اينكه آن پيامبر، اطمينان بيشترى به اين مساله پيدا كند، به او دستور داده شد كه به غذا و نوشيدنى كه همراه داشته و همچنين مركب سوارى اش نگاهى بيفكند كه اولى كاملا سالم مانده بود و دومى به كلى متلاشى شده بود، تا هم گذشت زمان را مشاهده كند، و هم قدرت خدا را بر نگهدارى هر چه اراده داشته باشد، مى فرمايد: به او گفته شد (پس حالا نگاه كن به غذا و نوشيدنيت (كه همراه داشتى ببين كه با گذشت سالها) هيچگونه تغييرى نيافته ) (فانظر الى طعامك و شرابك لم يتسنه ). <9> ((لم يتسنه )) از ماده ((سنه )) به معنى سال است ، يعنى سال بر آن نگذشته است ولى در اينجا كنايه از عدم تغيير و فاسد نشدن است ، يعنى به آنها نگاه كن كه با گذشت آن همه سال ، گويى سال و زمانى بر آن نگذشته و تغييرى در آن حاصل نشده اشاره به اينكه خدايى كه مى تواند غذا و نوشيدنى تو را كه قاعدتا بايد زود فاسد گردد، به حال او نگه دارد، زنده كردن مردگان براى او مشكل نيست . زيرا ادامه حيات چنين غذاى فاسد شدنى كه عمر آن معمولا بسيار كوتاه است ، در اين مدت طولانى ساده تر از زنده كردن مردگان نيست . <10> در اينكه اين غذا و نوشيدنى چه بوده در آيه منعكس نيست ، بعضى غذاى او را انجير و نوشيدنى او را يك نوع آب ميوه ذكر كرده اند و مى دانيم كه هر دو بسيار زود فاسد مى شوند، و بقاى آنها در مدت طولانى موضوع مهمى است ، بعضى هم آن را انگور و شير ذكر كرده اند. سپس مى افزايد: ((ولى نگاه به الاغ خود كن (كه چگونه از هم متلاشى شده براى اينكه اطمينان به زندگى پس از مرگ پيدا كنى ) و تو را نشانه اى براى مردم قرار دهيم )) آن را زنده مى سازيم (و انظر الى حمارك و لنجعلك آية للناس ). البته قرآن بيش از اين چيزى درباره مركب آن پيامبر نگفته ، اما از جمله هاى بعد استفاده مى شود كه مركب او با گذشت زمان به كلى متلاشى شده بود و تنها استخوانهاى پوسيدهاى از آن باقى مانده بود، زيرا در غير اين صورت هيچگونه نشانهاى براى گذشت يكصد سال وجود نداشت و اين خود عجيب است كه حيوانى كه امكان عمر نسبتا طولانى دارد اين چنين از هم متلاشى شود، اما ميوه و آب ميوه يا شير كه به سرعت بايد فاسد شود كمترين تغييرى در طعم و بوى آن حاصل نگردد و اين نهايت قدرت نمائى خدا در امر حيات و مرگ است . به هر حال در تكميل همين مساله مى افزايد: ((به استخوانها نگاه كن (كه از مركب سواريت باقى مانده ) و ببين چگونه آنها را بر مى داريم و به هم پيوند مى دهيم و گوشت بر آن مى پوشانيم ))(و انظر الى العظام كيف ننشزها ثم نكسوها لحما). ((ننشزها)) از ماده ((نشوز)) به معنى مرتفع و بلند شدن است ، و در اينجا به معنى برداشتن از روى زمين و پيوستن آنها به يكديگر است ، يعنى نگاه كن كه چگونه آنها را به هم پيوند مى دهيم و گوشت به آنها مى پوشانيم و زنده مى كنيم . و اينكه بعضى از مفسران احتمال داده اند، منظور استخوانهاى خود آن پيامبر است بسيار عجيب و بعيد به نظر مى رسد، زيرا اين گفتگوها بعد از زنده شدن او مى باشد، همچنين احتمال اراده استخوانهاى پوسيده اهل آن آبادى <11> زيرا قبل از اين جمله ، سخن از حمار و مركب سوارى بوده نه مردم قريه . و در پايان آيه مى فرمايد: ((هنگامى كه با مشاهده اين نشانه هاى واضح (همه چيز) براى او روشن شد گفت : مى دانم كه خدا بر هر كارى قادر است )) (فلما تبين له قال اعلم ان الله على كل شى ء قدير). يعنى علم و آگاهى من كامل شد و به مرحله شهود رسيد، و قابل توجه اينكه نگفت الان دانستم (مانند گفتار زليخا در مورد يوسف ((الان حصحص الحق (الان حق آشكار گشت )<12> بلكه گفت : مى دانم ، يعنى اعتراف به علم و آگاهى خود مى كنم .
 
سوره : يس    آیه : 81
متن عربی آیه : أَوَلَيْسَ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ بِقَادِرٍ عَلَى أَنْ يَخْلُقَ مِثْلَهُم بَلَى وَهُوَ الْخَلَّاقُ الْعَلِيمُ
 
شان نزول آیه
مردى از مشركان به نام "ابى بن خلف" يا "امية بن خلف" و يا" عاص بن وائل" قطعه استخوان پوسيده‏اى را پيدا كرد و گفت با اين دليل محكم به مخاصمه با محمد (صلي الله عليه و آله) برمى‏خيزم، و سخن او را درباره‏ معاد ابطال مى‏كنم. آن را برداشت و نزد پيامبر اسلام آمد (و شايد مقدارى از آن را در حضور پيامبر نرم كرد و به روى زمين ريخت) و گفت: چه كسى مى‏تواند اين استخوانهاى پوسيده را از نو زنده كند (و كدام عقل آن را باور مى‏كند). آيات فوق نازل شد و پاسخ منطقى و دندان‏شكنى به او و همفكران او داد.
ترجمه
آيا کسی که آسمانها و زمين را آفريده است نمی تواند همانندشان را بيافريند ? آری می تواند ، که او آفريننده ای داناست
ترجمه فولادوند
آيا كسى كه آسمانها و زمين را آفريده توانا نيست كه [باز] مانند آنها را بيافريند؟ آرى، اوست آفريننده دانا.
ترجمه مجتبوی
آيا آن كه آسمانها و زمين را آفريد بر آفريدن مانند اينها توانا نيست؟ چرا [تواناست‏]، و اوست آفريدگار دانا.
ترجمه مشکینی
و آيا كسى كه آسمان‏ها و زمين را آفريده توانا نيست بر اينكه امثال آنها را بيافريند (اجزايشان را از ميان خاك گرد آورد و شكل دهد كه در صورت، مماثل آنها و در ماده عين آنها باشد)؟ چرا (تواناست) و اوست آفريننده كامل و دانا
ترجمه بهرام پور
آيا كسى كه آسمان‏ها و زمين را آفريده قادر نيست كه مانند ايشان را بيافريند؟ چرا، و او آفريدگار آگاه است
 
تفسیر نمونه
او مالك و حاكم بر همه چيز است ! بعد از ذكر دلائل معاد از طريق توجه دادن به آفرينش نخستين ، و آفرينش‍ آتش از درخت سبز در آيات گذشته ، در نخستين آيه مورد بحث اين مساله را از طريق سومى تعقيب ميكند و آن از طريق قدرت بى پايان خدا است . مى فرمايد: (آيا كسى كه آسمانها و زمين را با آن همه عظمت و و نظامات شگفت انگيز آفريده ، توانائى ندارد كه همانند اين انسانهاى خاك شده را بيافريند؟ (و آنها را به حيات زندگى (جديدى باز گرداند) آرى مى تواند، و او آفريننده آگاه و دانا است (او ليس الذى خلق السموات و الارض بقادر على ان يخلق مثلهم بلى و هو الخلاق العليم ). اين جمله كه با استفهام انكارى شروع شده در حقيقت سؤ الى را در برابر وجدانهاى بيدار و عقلهاى هشيار مطرح ميكند كه آيا شما به اين آسمان عظيم با آن همه ثوابت و سيارات عجيبش و با آنهمه منظومه ها و كهكشانهايش نگاه نمى كنيد كه هر گوشه اى از آن دنيائى است وسيع ؟! كسى كه قادر بر آفرينش چنين عوالم فوق العاده عظيم و منظمى است چگونه ممكن است قادر به زنده كردن مردگان نباشد؟! و از آنجا كه پاسخ اين سؤ ال در قلب و روح هر انسان بيدارى آماده است ، در انتظار پاسخ نمى ماند، بلافاصله مى گويد: آرى او چنين قدرتى را دارد و به دنبال آن روى دو صفت بزرگ خداوند كه در رابطه با اين مساله بايد مورد توجه قرار گيرد - يعنى صفت خلاقيت و علم بى پايان او - تكيه ميكند كه در حقيقت دليلى است بر گفتار پيشين كه اگر ترديد شما از ناحيه قدرت او بر خلقت است او خلاق است (توجه داشته باشيد كه خلاق صيغه مبالغه است ). و اگر جمع و جور كردن اين ذرات نياز به علم و دانش داد او از هر نظر عالم و آگاه است . در اينكه مرجع ضمير ((مثلهم )) چيست ؟ مفسران احتمالات متعددى داده اند، ولى از همه مشهورتر اين است كه به انسانها باز مي گردد، يعنى آفريدگار آسمان و زمين قادر بر آفرينش مثل ((انسانها)) مى باشد. در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه چرا نفرموده : قادر است خود آنها را از نو بيافريند بلكه گفته است : ((مثل آنها را))؟ در برابر اين سؤ ال پاسخهاى متعددى مطرح كرده اند آنچه نزديكتر به نظر ميرسد اين است كه هنگامى كه بدن انسان تبديل به خاك شد، صورت خود را از دست مي دهد، و در قيامت كه باز مي گردد همان مواد پيشين ، صورتى مانند صورت اول را به خود مي گيرد، يعنى ماده همان ماده است ولى صورت شبيه صورت گذشته ، چرا كه عين آن صورت مخصوصا با توجه به قيد زمان امكان بازگشت ندارد، بخصوص اينكه مى دانيم در رستاخيز انسانها با تمام كيفيات گذشته محشور نمى شوند، مثلا پيران به صورت جوان ، و معلولان به صورت سالم خواهند بود. و به تعبير ديگر: بدن انسانها همانند خشتى است كه از هم متلاشى ميشود و خاك آن را جمع مي كنند و بار ديگر به صورت گل در آورده و در قالب مى ريزند و خشت تازه از آن مى زنند. اين خشت نوين از يك نظر عين همان است و از يك نظر مثل آن (ماده اش همان ماده و صورتش مانند آن صورت است دقت كنيد). <13> آيه بعد تاكيدى است بر آنچه در آيات قبل گذشت ، تاكيدى است بر اين حقيقت كه هر گونه ايجادى در برابر اراده و قدرت او سهل و آسان است ، ايجاد آسمانهاى عظيم ، و كره خاكى ، با ايجاد يك حشره كوچك براى او يكسان است مى فرمايد: فرمان او اين است كه هر گاه چيزى را اراده كند به آن مى گويد ((موجود باش )) آنهم موجود ميشود، همانگونه كه خدا خواسته (انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون ). همه چيز به يك اشاره و فرمان او بسته است و كسى كه داراى چنين قدرتى است آيا جاى اين دارد كه در احياء مردگان به وسيله او ترديد شود؟ بديهى است امر و فرمان الهى در اينجا به معنى امر لفظى نيست ، همچنين جمله ((كن )) (بوده باش ) جمله اى نيست كه خداوند به صورت لفظ بيان كند، چرا كه نه او لفظى دارد و نه نيازمند به الفاظ است ، بلكه منظور همان تعلق اراده او به ايجاد و ابداع چيزى است ، و تعبير به كلمه ((كن )) به خاطر آن است كه از اين تعبير كوتاهتر و كوچك تر و سريعتر تصور نمى شود. آرى تعلق اراده او به چيزى همان ، و موجود شدن آن همان است ! و به تعبير ديگر: هنگامى كه خداوند چيزى را اراده كند بلافاصله تحقق مى يابد به طورى كه در ميان اراده او و وجود اشياء چيزى فاصله نيست ، بنا بر اين تعبير به ((امر)) و ((قول )) و جمله ((كن )) همه توضيحى است براى مساله خلق و ايجاد، و چنانكه گفتيم در اينجا امر لفظى و قول و سخن و كلمه كاف و نون مطرح نيست ، همه اينها بيانگر تحقق سريع اشياء بعد از تعلق اراده الهى است ، او چه حاجتى به الفاظ و كلمات دارد؟ و اصولا بعد از تعلق مشيت او بر ايجاد چيزى وساطت الفاظ بى معنى است . و باز به تعبير روشنتر در افعال خداوند دو مرحله بيشتر وجود ندارد: مرحله اراده ، و مرحله ايجاد، كه در آيه فوق از مرحله دوم به عنوان امر و قول و جمله كن تعبير شده است . جمعى از مفسران قديم پنداشته اند در اينجا قول و سخنى در كار است ، و آن را يكى از اسرار ناشناخته مي دانند، آنها در حقيقت در پيچ و خم لفظ گرفتار شده اند، و از محتوا و معنى آن بي خبر مانده اند و كارهاى الهى را با مقياس وجود خود سنجيده اند. چه زيبا مى فرمايد امير مؤ منان على (عليهالسلام ) در يكى از خطبه هاى نهج البلاغه : ((يقول لما اراد لما كونه كن فيكون <14> لا بصوت يقرع ، و لا بنداء يسمع و انما كلامه سبحانه فعل منه انشاه ، و مثله لم يكن من قبل ذلك كائنا، و لو كان قديما لكان ثانيا:((او هر چه را اراده كند به آن مى گويد باش ، آن بلا درنگ موجود مي شود، اما كلام او نه صوتى است كه در گوشها نشيند، نه فريادى است كه شنيده شود، بلكه سخن خدا همان فعل او است كه ايجاد مي كند و پيش از او چيزى وجود نداشته و اگر بود خداى دومى محسوب مي شد. <15> از اين گذشته اگر پاى لفظى در ميان آيد دو اشكال در برابر ما خودنمائى خواهد كرد: نخست اينكه اين لفظ خود مخلوقى از مخلوقات است و براى ايجاد آن كلمه كن ديگر لازم است ، اين سخن در باره كن دوم نيز تكرار مى شود و به صورت تسلسل پيش مى رود. ديگر اينكه هر خطابى مخاطبى مى خواهد و هنگامى كه چيزى موجود نشده چگونه خداوند آنرا با جمله كن مخاطب مى سازد، مگر معدوم قابل خطاب است ؟ در آيات ديگرى از قرآن همين معنى با تعبيرهاى ديگر آمده است مانند آيه 117 سوره بقره : و اذا قضى امرا فانما يقول له كن فيكون (هنگامى كه قضا و حكم او به چيزى تعلق گيرد تنها به او مى گويد موجود باش او نيز (بلافاصله موجود مى شود، و مانند آيه 40 سوره نحل انما قولنا لشى ء اذا اردناه ان نقول له كن فيكون خن ما براى چيزى كه مي خواهيم ايجاد شود همين است كه مي گوئيم موجود باش بلافاصله موجود مى شود. <16> آخرين آيه مورد بحث كه آخرين آيه سوره ((يس )) است به صورت يك نتيجه گيرى كلى در مساله مبدأ و معاد اين بحث را به طرز زيبائى پايان مي دهد، مى گويد: پس منزه است خداوندى كه ملكوت همه چيز در دست قدرت او است و همه شما به سوى او باز مي گرديد (فسبحان الذى بيده ملكوت كل شى ء و اليه ترجعون ). با توجه به اينكه ((ملكوت )) از ريشه ملك بر وزن (حكم ) به معنى حكومت و مالكيت است و اضافه ((واو)) و ((ت )) به آن براى تاكيد و مبالغه ميباشد، مفهوم آيه چنين مي شود: حاكميت و مالكيت بى قيد و شرط همه چيز به دست قدرت خدا است ، و چنين خداوندى از هر گونه عجز و ناتوانى منزه و مبرا است ، و در اين صورت احياء مردگان و پوشيدن لباس حيات بر استخوانهاى پوسيده و خاكهاى پراكنده مشكلى براى او ايجاد نخواهد كرد چون چنين است بطور يقين همه شما به سوى او باز مى گرديد و معاد حق است ! كرارا در اين تفسير وعده داده ايم كه بحث فشرده اى پيرامون مسائل معاد در پايان سوره يس بياوريم اكنون براى وفاى به اين عهد و اداى گوشه اى از حق اين مساله نظر خوانندگان عزيز را به مباحث ششگانه زير جلب مى كنيم : 1 - اعتقاد به معاد يك امر فطرى است اگر انسان براى فنا آفريده شده بود بايد عاشق فنا باشد، و از مرگ - هر چند مرگ به موقع - و در پايان عمر لذت برد، در حالى كه مى بينيم قيافه مرگ به معنى نيستى براى انسان در هيچ زمانى خوشايند نبوده ، سهل است ، با تمام وجودش از آن مى گريزد! كوشش براى باقى نگهداشتن جسم مردگان از طريق موميائى كردن و ساختن مقابر جاويدانى همچون اهرام مصر، و دويدن دنبال آب حيات ، و اكسير جوانى ، و آنچه مايه طول عمر است ، دليل روشنى از عشق سوزان انسان به مساله بقا است . اگر ما براى فنا آفريده شديم اين علاقه به بقا چه مفهومى مي تواند داشته باشد؟ جز يك علاقه مزاحم و حداقل بيهوده و بى مصرف ! فراموش نكنيد ما بحث معاد را بعد از پذيرش وجود خداوند حكيم و دانا دنبال مي كنيم ، ما معتقديم هر چه او در وجود ما آفريده روى حساب است ، بنا بر اين عشق به بقا نيز بايد حسابى داشته باشد، و آن هماهنگى با آفرينش و جهان بعد از اين عالم است . به تعبير ديگر اگر دستگاه آفرينش در وجود ما عطش را آفريد، دليل بر اين است كه آبى در خارج وجود دارد، همچنين اگر غريزه جنسى و علاقه به جنس مخالف در انسان وجود دارد نشانه اين است كه جنس مخالفى در خارج هست ، و گرنه جاذبه و كشش بدون چيزى كه به آن مجذوب گردد با حكمت آفرينش سازگار نيست . از سوى ديگر هنگامى كه تاريخ بشر را از زمانهاى دور دست و قديميترين ايام بررسى مى كنيم نشانه هاى فراوانى بر اعتقاد راسخ انسان به زندگى پس از مرگ مى يابيم . آثارى كه از انسانهاى پيشين - حتى انسانهاى قبل از تاريخ - امروز در دست ما است ، مخصوصا طرز دفن مردگان ، كيفيت ساختن قبور، و حتى دفن اشيائى همراه مردگان ، گواه بر اين است كه در درون وجدان ناآگاه آنها اعتقاد به زندگى بعد از مرگ نهفته بوده است . يكى از روانشناسان معروف مى گويد: تحقيقات دقيق نشان ميدهد كه طوائف نخستين بشر داراى نوعى مذهب بوده اند، زيرا مردگان خود را به طرز مخصوص به خاك مى سپردند و ابزار كارشان را در كنارشان مى نهادند، و به اين طريق عقيده خود را به وجود دنياى ديگر به ثبوت مى رساندند. <17> اينها نشان مى دهد كه اين اقوام زندگى پس از مرگ را پذيرفته بودند، هر چند در تفسير آن راه خطا مى پيمودند، و چنين مى پنداشتند كه آن زندگى درست شبيه همين زندگى است . به هر حال اين اعتقاد قديمى ريشه دار را نمي توان ساده پنداشت و يا صرفا نتيجه يك تلقين و عادت دانست . از سوى سوم وجود محكمه درونى به نام ((وجدان )) گواه ديگرى بر فطرى بودن معاد است . هر انسانى در برابر انجام كار نيك در درون وجدانش احساس آرامش ‍ مى كند، آرامشى كه گاه با هيچ بيان و قلمى قابل توصيف نيست . و به عكس ، در برابر گناهان ، مخصوصا جنايات بزرگ ، احساس ‍ ناراحتى مي كند، تا آنجا كه بسيار ديده شده دست به خودكشى مي زند و يا خود را تسليم مجازات و چوبه دار مى كند، و دليل آن را رهائى شكنجه وجدان مي داند. با اينحال انسان از خود مى پرسد چگونه ممكن است عالم كوچكى همچون وجود من داراى چنين دادگاه و محكمه اى باشد، اما عالم بزرگ از چنين وجدان و دادگاهى تهى باشد؟ و به اين ترتيب فطرى بودن مساله معاد و زندگى پس از مرگ از طرق مختلف بر ما روشن مى شود. از راه عشق عمومى انسانها به بقاء. از طريق وجود اين ايمان در طول تاريخ بشر. و از راه وجود نمونه كوچك آن در درون جان انسان . 2 - باز تاب معاد در زندگى انسانها اعتقاد به عالم پس از مرگ و بقاى آثار اعمال آدمى ، و جاودانگى كارهاى او اعم از خير و شر، اثر بسيار نيرومندى بر فكر و اعصاب و عضلات انسانها ميگذارد و به عنوان يك عامل موثرى در تشويق به نيكيها و مبارزه با زشتيها مي تواند موثر شود. اثراتى كه ايمان به زندگى پس از مرگ مي تواند در اصلاح افراد فاسد و منحرف و تشويق افراد فداكار و مجاهد و ايثارگر بگذارد به مراتب بيش ‍ از اثرات دادگاهها و كيفرهاى معمولى است چرا كه مشخصات دادگاه رستاخيز با دادگاههاى معمولى بسيار متفاوت است ، در آن دادگاه نه تجديد نظر وجود دارد، و نه زر و زور روى فكر ناظرانش اثر مي گذارد، نه ارائه مدارك دروغين در آن فايده اى دارد، و نه تشريفات آن نيازمند به طول زمان است . قرآن مجيد مى گويد: (و اتقوا يوما لا تجزى نفس عن نفس شيئا و لا يقبل منها شفاعة و لا يوخذ منها عدل و لا هم ينصرون ). از روزى بپرهيزيد كه هيچ كس بجاى ديگرى جزا داده نمي شود و نه شفاعتى از او پذيرفته خواهد شد و نه غرامت و بدل ، و نه كسى به يارى او مى آيد (بقره - 48). و نيز مى گويد: (و لو ان لكل نفس ما فى الارض لافتدت به و اسروا الندامة لما روا العذاب و قضى بينهم بالقسط و هم لا يظلمون )(هر كس از آنها كه ظلم و ستم كرده ، اگر تمامى روى زمين را در اختيار داشته باشد، در آن روز همه را براى نجات خويش مى دهد، و هنگامى كه عذاب الهى را مى بينند پشيمانى خود را مكتوم مى دارند (مبادا رسواتر شوند) و در ميان آنها به عدالت داورى مي شود و ستمى بر آنها نخواهد رفت ) (يونس - 54). و نيز مي خوانيم : و ليجزى الله كل نفس ما كسبت ان الله سريع الحساب (هدف اين است كه خداوند هر كس را به آنچه انجام داده جزا دهد چرا كه خداوند سريع الحساب است )) (ابراهيم - 51). به قدرى حساب او سريع و قاطع است كه طبق بعضى از روايات (ان الله تعالى يحاسب الخلائق كلها فى مقدار لمح البصر!: خداوند در يك چشم به هم زدن حساب همه را مي رسد!. <18> به همين دليل در قرآن مجيد سرچشمه بسيارى از گناهان فراموش كردن روز جزا ذكر شده ، در آيه 14 سوره الم سجده مي فرمايد: فذوقوا بما نسيتم لقاء يومكم هذا: بچشيد آتش دوزخ را به خاطر اينكه ملاقات امروز را فراموش كرديد. حتى از پاره اى از تعبيرات استفاده مي شود كه انسان اگر گمانى در قيامت داشته باشد نيز از انجام بسيارى از اعمال خلاف خود دارى مي كند، چنانكه در باره كم فروشان مي فرمايد: الا يظن اولئك انهم مبعوثون ليوم عظيم : آيا آنها گمان نميكنند كه براى روز بزرگى مبعوث ميشوند (سوره مطففين آيه 4). حماسه هاى جاويدانى كه مجاهدان اسلام در گذشته و امروز در ميدانهاى جهاد مى آفرينند، و گذشت و ايثار و فداكارى عظيمى كه بسيارى از مردم در زمينه دفاع از كشورهاى اسلامى و حمايت از محرومان و مستضعفان نشان مي دهند، همه بازتاب اعتقاد به زندگى جاويدان سراى ديگر است ، مطالعات دانشمندان و تجربيات مختلف نشان داده كه اينگونه پديده ها در مقياس وسيع و گسترده جز از طريق عقيده اى كه زندگى پس از مرگ در آن جاى ويژه اى دارد امكان پذير نيست . سربازى كه منطقش اين است ((قل هل تربصون بنا الا احدى الحسنيين (بگو شما دشمنان در باره ما چه مى انديشيد؟ جز رسيدن به يكى از دو خير و سعادت و افتخار (يا پيروزى بر شما و يا رسيدن به افتخار شهادت  (توبه - 52) قطعا سربازى است شكست ناپذير. چهره مرگ كه براى بسيارى از مردم جهان وحشت انگيز است ، و حتى از نام آن و هر چيز كه آن را تداعى كند مى گريزند، براى عقيده مندان به زندگى پس از مرگ نه تنها نا زيبا نيست ، بلكه دريچه اى است به جهانى بزرگ ، شكستن قفس و آزاد شدن روح انسان ، گشوده شدن درهاى زندان تن ، و رسيدن به آزادى مطلق است . اصولا مساله معاد بعد از مبداء، خط فاصل فرهنگ خدا پرستان و ماديين است ، چرا كه دو ديدگاه مختلف در اينجا وجود دارد: ديدگاهى كه مرگ را فنا و نابودى مطلق مي بيند، و با تمام وجودش از آن مي گريزد، چرا كه همه چيز با آن پايان مى گيرد. و ديدگاهى كه مرگ را يك تولد جديد و گام نهادن به عالمى وسيع و پهناور و روشن ، و پر گشودن در آسمان بيكران مى شمرد. طبيعى است كه طرفداران اين مكتب نه تنها از مرگ و شهادت در راه هدف ترس و وحشتى به خود راه نمى دهند، بلكه با الهام گرفتن از مكتب امير مؤ منان على (عليهالسلام ) كه مى فرمايد: و الله لابن ابى طالب آنس بالموت من الطفل بثدى امه : ((به خدا سوگند فرزند ابى طالب علاقه اش به مرگ بيشتر است از كودك شيرخوار به پستان مادر)) <19> از مرگ در راه هدف استقبال مى كنند. و به همين دليل هنگامى كه ضربه شمشير جنايتكار روزگار عبد الرحمن ابن ملجم بر مغز مباركش فرو نشست فرمود: فزت و رب الكعبه : ((به خداى كعبه ، پيروز و رستگار و راحت شدم )). كوتاه سخن اينكه ايمان به معاد از انسان ترسو و بى هدف ، آدم شجاع و با شهامت و هدفدارى مى آفريند كه زندگيش مملو از حماسه ها و ايثارها و پاكى و تقوا است . 3 - دلائل عقلى معاد گذشته از دلائل نقلى فراوانى كه براى معاد در قرآن مجيد آمده است و شامل صدها آيه در اين زمينه مى شود دلائل عقلى روشنى نيز بر اين امر وجود دارد كه به طور فشرده در اينجا قسمتى از آن يادآورى مى شود: الف - برهان حكمت - اگر زندگى اين جهان را بدون جهان ديگر در نظر بگيريم پوچ و بى معنى خواهد بود، درست به اين مى ماند كه زندگى دوران جنيين را بدون زندگى اين دنيا فرض كنيم . اگر قانون خلقت اين بود كه تمام جنينها در لحظه تولد خفه مى شدند و مى مردند چقدر دوران جنينى بى مفهوم جلوه مى كرد؟ همچنين اگر زندگى اين جهان بريده از جهان ديگر تصور شود اين سر در گمى وجود خواهد داشت . زيرا چه لزومى دارد كه ما هفتاد سال يا كمتر و بيشتر در اين دنيا در ميان مشكلات دست و پا زنيم ؟ مدتى خام و بي تجربه باشيم و تا پخته شود خامى ، عمر تمام است ! مدتى به دنبال تحصيل علم و دانش باشيم هنگامى كه از نظر معلومات به جائى رسيديم برف پيرى بر سر ما نشسته ! تازه براى چه زندگى مى كنيم ؟ خوردن مقدارى غذا و پوشيدن چند دست لباس و خوابيدن و بيدار شدنهاى مكرر و ادامه دادن اين برنامه خسته كننده تكرارى را دهها سال ؟! آيا به راستى اين آسمان گسترده ، اين زمين پهناور و اين همه مقدمات و مؤ خرات و اينهمه استادان و مربيان و اينهمه كتابخانه هاى بزرگ و اين ريزه كاريهائى كه در آفرينش ما و ساير موجودات به كار رفته ، همه براى همان خوردن و نوشيدن و پوشيدن و زندگى مادى است ؟ اينجا است كه آنها كه معاد را قبول ندارند، اعتراف به پوچى اين زندگى مي كنند، و گروهى از آنها اقدام به خودكشى و نجات از اين زندگى پوچ و بي معنى را مجاز و يا مايه افتخار مى شمرند! چگونه ممكن است كسى به خداوند و حكمت بى پايان او ايمان داشته باشد و زندگى اين جهان را بى آنكه مقدمهاى براى زندگى جاويدان جهان ديگر باشد قابل توجه بشمرد؟. قرآن مجيد مى گويد: افحسبتم انما خلقناكم عبثا و انكم الينا لا يرجعون آيا گمان كرديد بيهوده آفريده شدهايد و به سوى ما باز نمى گرديد؟ (مؤ منين - 115) يعنى اگر بازگشت به سوى خدا نبود زندگى اين جهان عبث و بيهوده بود. آرى در صورتى زندگى اين دنيا مفهوم و معنى پيدا ميكند و با حكمت خداوندى سازگار ميشود كه اين جهان را مزرعهاى براى جهان ديگر (الدنيا مزرعة الاخرة ) و گذرگاهى براى آن عالم وسيع (الدنيا قنطرة ) و كلاس تهيه و دانشگاهى براى جهان ديگر و تجارتخانهاى براى آن سرا بدانيم ، همانگونه كه امير مؤ منان على (عليهالسلام ) در كلمات پرمحتوايش فرمود: ان الدنيا دار صدق لمن صدقها، و دار عافية لمن فهم عنها، و دار غنى لمن تزو منها، و دار موعظة لمن اتعظ بها، مسجد احباء الله ، و مصلى ملائكة الله ، و مهبط وحى الله ، و متجر اولياء الله : اين دنيا جايگاه صدق و راستى است براى آنكس كه با آن به راستى رفتار كند و خانه تندرستى است براى آنكس كه از آن چيزى بفهمد، و سراى بى نيازى است براى آنكس كه از آن توشه بر گيرد، و محل اندرز است ، براى آنكه از آن اندرز گيرد، مسجد دوستان خدا است ، نماز گاه فرشتگان پروردگار و محل نزول وحى الهى و تجارتخانه اولياء حق است . <20> كوتاه سخن اينكه مطالعه و بررسى وضع اين جهان به خوبى گواهى ميدهد بر اينكه عالم ديگرى پشت سر آن است و لقد علمتم النشا الاولى فلو لا تذكرون : شما نشاه اولى و آفرينش خود را در اين دنيا ديديد چرا متذكر نمي شويد كه از پى آن جهان ديگرى است ؟ (واقعه - 62). ب - برهان عدالت - دقت در نظام هستى و قوانين آفرينش نشان مي دهد كه همه چيز آن حساب شده است . در سازمان تن ما آنچنان نظام عادلانهاى حكمفرما است كه هر گاه كمترين تغيير و ناموزونى رخ مي دهد سبب بيمارى يا مرگ مي شود، حركات قلب ما، گردش خون ما پردههاى چشم ما و جزء جزء سلولهاى تن ما مشمول همان نظام دقيق است كه در كل عالم حكومت مي كند و بالعدل قامت السموات و الارض : آسمانها و زمين به وسيله عدالت بر پا است <21> آيا انسان مي تواند يك وصله ناجور در اين عالم پهناور باشد؟! درست است كه خداوند به انسان آزادى اراده و اختيار داده تا او را بيازمايد و در سايه آن مسير تكامل را طى كند، ولى اگر انسان از آزادى سوء استفاده كرد، چه مي شود؟ اگر ظالمان و ستمگران ، گمراهان و گمراه كنندگان با سوء استفاده از اين موهبت الهى به راه خود ادامه دادند عدل خداوند چه اقتضا مى كند. درست است كه گروهى از بدكاران در اين دنيا مجازات مي شوند و به كيفر اعمال خود - يا لااقل قسمتى از آن - مي رسند، اما مسلما چنان نيست كه همه مجرمان ، همه كيفر خود را ببينند، و همه پاكان و نيكان به پاداش ‍ اعمال خود در اين جهان برسند، آيا ممكن است اين دو گروه در كفه عدالت پروردگار يكسان باشند؟ به گفته قرآن مجيد ا فنجعل المسلمين كالمجرمين ما لكم كيف تحكمون : آيا كسانى را كه در برابر قانون خدا به حق و عدالت تسليمند همچون مجرمان قرار دهيم ، چگونه حكم مي كنيد؟ (قلم - 35 و 36). و در جاى ديگر مي فرمايد: ام نجعل المتقين كالفجار: آيا ممكن است پرهيزگاران را همچون فاجران قرار دهيم ؟ (ص - 28). به هر حال تفاوت انسانها در اطاعت فرمان حق جاى ترديد نيست همانگونه كه عدم كفايت دادگاه مكافات اين جهان و محكمه وجدان و عكس العملهاى گناهان براى برقرارى عدالت نيز به تنهائى كافى به نظر نمي رسد، بنا بر اين بايد قبول كرد كه براى اجراى عدالت الهى لازم است محكمه و دادگاه عدل عامى باشد كه سر سوزن كار نيك و بد در آنجا حساب شود و گرنه اصل عدالت تامين نخواهد شد. بنابراين بايد پذيرفت كه قبول عدل خدا مساوى است با قبول وجود معاد و رستاخيز، قرآن مجيد مى گويد و نضع الموازين القسط ليوم القيامه : ما ترازوهاى عدالت را در روز قيامت بر پا ميكنيم (انبياء - 47). و نيز ميفرمايد: و قضى بينهم بالقسط و هم لا يظلمون : در روز قيامت در ميان آنها به عدالت حكم ميشود و ظلم و ستمى بر آنها نخواهد شد (يونس - 54). ج - برهان هدف بر خلاف پندار ماديين ، در جهان بينى الهى ، براى آفرينش انسان هدفى بوده است كه در تعبيرات فلسفى از آن به تكامل و در لسان قرآن و حديث گاهى از آن به قرب به خدا و يا عبادت و بندگى تعبير شده است و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون : من جن و انس را نيافريدم مگر به اين منظور كه مرا پرستش كنند (و در سايه عبادت و بندگى كامل شوند و به حريم قرب من راه يابند). (ذاريات - 56). آيا اگر مرگ پايان همه چيز باشد اين هدف بزرگ تامين مي گردد؟ بدون شك پاسخ اين سؤ ال منفى است . بايد جهانى بعد از اين جهان باشد و خط تكامل انسان در آن ادامه يابد، و محصول اين مزرعه را در آنجا درو كند، و حتى چنانكه در جاى ديگر گفتهايم در جهان ديگر نيز اين سير ادامه يابد تا هدف نهائى تامين شده باشد. خلاصه اينكه تامين هدف آفرينش بدون پذيرش معاد ممكن نيست ، و اگر ارتباط اين زندگى را از جهان پس از مرگ قطع كنيم همه چيز شكل معما به خود مي گيرد و پاسخى براى چراها نخواهيم داشت . د - برهان نفى اختلاف بى شك همه ما از اختلافاتى كه در ميان مكتبها و مذهبها در اين جهان وجود دارد رنج مي بريم ، و همه آرزو مي كنيم روزى اين اختلافات بر چيده شود در حالى كه همه قرائن نشان مي دهد كه اين اختلافات در طبيعت زندگى اين دنيا حلول كرده ، و حتى از دلائلى استفاده مي شود كه بعد از قيام حضرت مهدى (عليهالسلام ) آن بر پا كننده حكومت واحد جهانى هر چند بسيارى از اختلافات حل خواهد شد ولى باز اختلاف مكتبها به كلى بر چيده نمي شود، و به گفته قرآن مجيد يهود و نصارا تا دامنه قيامت به اختلافاتشان باقى خواهند ماند فاغرينا بينهم العداوة و البغضاء الى يوم القيامة (مائده - 14). ولى خداوندى كه همه چيز را به سوى وحدت مي برد سرانجام به اختلافات پايان خواهد داد، و چون با وجود پرده هاى ضخيم عالم ماده اين امر بطور كامل در اين دنيا امكان پذير نيست ، مي دانيم در جهان ديگرى كه عالم بروز و ظهور است سرانجام اين مساله عملى خواهد شد، و حقائق آنچنان آفتابى مي گردد كه اختلاف مكتب و عقيده به كلى برچيده مي شود. جالب اينكه در آيات متعددى از قرآن مجيد روى اين مساله تكيه شده است ، در يك جا مي فرمايد: فالله يحكم بينهم يوم القيامة فيما كانوا فيه يختلفون : خداوند در روز قيامت در ميان آنها داورى مي كند در آنچه با هم اختلاف داشتند (بقره - 113). و در جاى ديگر ميفرمايد: و اقسموا بالله جهد ايمانهم لا يبعث الله من يموت بلى وعدا عليه حقا و لكن اكثر الناس لا يعلمون ليبين لهم الذى يختلفون فيه و ليعلم الذين كفروا انهم كانوا كاذبين : آنها سوگند مؤ كد ياد كردند كه خداوند كسانى را كه مي ميرند هرگز زنده نميكند، ولى چنين نيست اين وعده قطعى خداست (كه همه آنها را زنده كند) ولى اكثر مردم نمي دانند هدف اين است كه آنچه را در آن اختلاف داشتند براى آنها روشن سازد تا كسانى كه منكر شدند بدانند دروغ مي گفتند (نحل - 38 و 39). 4 - قرآن و مساله معاد بعد از مساله توحيد كه اساسيترين مساله در تعليمات انبياء است مساله معاد با ويژگيها و آثار تربيتى و فرهنگيش در درجه اول قرار دارد، لذا در بحثهاى قرآنى بيشترين آيات را بعد از توحيد و خداشناسى به خود اختصاص داده است . مباحث قرآنى معاد گاه به صورت استدلالهاى منطقى است و گاه به صورت بحثهاى خطابى و تلقينات مؤ ثر و كوبنده كه گاه از شنيدن آن مو بر بدن انسان راست مي شود، و لحن صادقانه كلام چنان است كه همچون استدلالات در اعماق جان و روح انسان نفوذ مي كند. در بخش او، يعنى استدلالات منطقى ، قرآن بيشتر روى موضوع امكان معاد تكيه مي كند، چرا كه منكران غالبا آن را محال ميپنداشتند، و معتقد بودند معاد آنهم به صورت معاد جسمانى كه مستلزم بازگشت اجسام پوسيده و خاك شده به حيات و زندگى نوين است ، امكان پذير نيست . در اين بخش ، قرآن از طرق كاملا گوناگون و متنوع وارد مي شود، و طرقى كه همه به يك جا ختم مي گردد و آن مساله ((امكان عقلى معاد)) است . گاه زندگى نخستين را در نظر انسان مجسم مي كند، و در يك عبارت كوتاه و گويا و روشن مى گويد: كما بدأ كم تعودون : ((همانگونه كه شما را از آغاز آفريد باز ميگرديد)) (اعراف - 29). گاه زندگى و مرگ گياهان ، و رستاخيز آنها را كه همه سال با چشم مي بينيم مجسم كرده و در پايان آن مى گويد: رستاخيز شما نيز همين گونه است : و نزلنا من السماء ماء مباركا فانبتنا به جنات و حب الحصيد… و احيينا به بلدة ميتا كذلك الخروج : ((ما از آسمان آب پر بركتى فرستاديم و به وسيله آن باغهاى سر سبز رويانديم و دانههاى درو شده … و به وسيله آن سرزمين مردهاى را زنده كرديم ، رستاخيز (شما) نيز همينگونه است ))؟ (سوره ق - 9 - 11). در جاى ديگر مى گويد: و الله الذى ارسل الرياح فتثير سحابا فسقناه الى بلد ميت فاحيينا به الارض بعد موتها كذلك النشور: خداوند همان كسى است كه بادها را فرستاد تا ابرها را به حركت در آورند و آن را به سوى سرزمين مرده رانديم و به وسيله آن زمين را بعد از مرگش حيات بخشيديم ، رستاخيز نيز چنين است ! (فاطر - 9). گاه مساله قدرت خداوند را در آفرينش آسمانها و زمين مطرح كرده مى گويد: آيا نميدانند خداوندى كه آسمانها و زمين را آفريد و از آفرينش ‍ آنها خسته نشد قادر است كه مردگان را زنده كند؟، آرى او بر هر چيز تواناست : او لم يروا ان الله الذى خلق السموات و الارض و لم يعى بخلقهن بقادر على ان يحيى الموتى بلى انه على كل شى ء قدير (احقاف - 33). و گاه رستاخيز انرژيها و بيرون پريدن آتش از درون درخت سبز را به عنوان نمونهاى از قدرت او، و قرار گرفتن آتش در دل آب ، مطرح كرده ، مى گويد الذى جعل لكم من الشجر الاخضر نارا: آن خدائى مردگانرا لباس حيات مي پوشاند كه از درخت سبز براى شما آتش آفريد! (يس - 80). گاه زندگى جنينى را در نظر انسان مجسم مي سازد، و مى گويد: اى مردم اگر در رستاخيز شك داريد فراموش نكنيد كه ما شما را از خاك آفريديم ، سپس از نطفه ، و بعد از علقه (خون بسته شده ) سپس از مضغه (پاره گوشتى همچون گوشت جويده شده ) كه بعضى داراى شكل و خلقت است و بعضى بيشكل ، هدف اين است كه ما براى شما روشن سازيم (كه بر هر چيز قادريم ) و جنينهائى را كه بخواهيم تا مدت معينى در رحم مادران نگاه مي داريم ، سپس شما را به صورت طفلى به عالم دنيا مي فرستيم : يا ايها الناس ان كنتم فى ريب من البعث فانا خلقناكم من تراب ثم من نطفة ثم من علقة ثم من مضغة مخلقة و غير مخلقة لنبين لكم و نقر فى الارحام ما نشاء الى اجل مسمى ثم نخرجكم طفلا (حج - 5). و بالاخره گاه شبح رستاخيز را در خوابهاى طولانى - خوابهائى كه برادر مرگ است بلكه از جهاتى خود مرگ باشد - مانند خواب سيصد و نه ساله اصحاب كهف نشان ميدهد، و بعد از شرح جالب و زيبائى پيرامون خواب و بيدارى آنها مي فرمايد: اين چنين مردم را متوجه حال آنها كرديم تا بدانند وعده رستاخيز خداوند حق است و در قيام قيامت ترديدى نيست و كذلك اعثرنا عليهم ليعلموا ان وعد الله حق و ان الساعة لا ريب فيها (كهف - 21). اين شش راه مختلف است كه در لابلاى آيات قرآن براى بيان امكان معاد مطرح شده است . علاوه بر اين داستان مرغان چهارگانه ابراهيم (بقره - 260) و سرگذشت عزير (بقره - 259) و داستان كشتهاى از بنى اسرائيل (بقره - 73) كه هر كدام يك نمونه تاريخى براى اين مساله است شواهد و دلائل ديگرى است كه قرآن در اين زمينه ذكر مي كند. كوتاه سخن اينكه ترسيمى كه قرآن مجيد از معاد و چهرههاى آن و مقدمات و نتائج آن دارد، و دلائل گويائى كه در اين زمينه مطرح كرده است به قدرى زنده و قانع كننده است كه هر كس كمترين بهرهاى از وجدان بيدار داشته باشد تحت تاثير عميق آن قرار مي گيرد. به گفته بعضى : حدود يك هزار و دويست آيه از قرآن پيرامون معاد بحث مي كند كه اگر آنها جمع آورى و تفسير شود خود كتاب قطورى خواهد شد و ما اميدواريم بعد از پايان نگارش اين تفسير هنگامى كه به خواست خدا به ((بحث تفسير موضوعى )) مي پردازيم اين مجموعه را در دسترس علاقمندان قرار دهيم . 5 - معاد جسمانى منظور از معاد جسمانى اين نيست كه تنها جسم در جهان ديگر بازگشت ميكند، بلكه هدف اين است كه روح و جسم تواما مبعوث مي شود، و به تعبير ديگر بازگشت روح مسلم است ، گفتگو از بازگشت جسم است . جمعى از فلاسفه پيشين تنها به معاد روحانى معتقد بودند، و جسم را مركبى مي دانستند كه تنها در اين جهان با انسان است ، و بعد از مرگ از آن بينياز مي شود، آن را رها مي سازد و به عالم ارواح ميشتابد. ولى عقيده علماى بزرگ اسلام اين است كه معاد در هر دو جنبه روحانى و جسمانى صورت مي گيرد، در اينجا بعضى مقيد به خصوص ‍ جسم سابق نيستند، و مى گويند: خداوند جسمى را در اختيار روح مي گذارد، و چون شخصيت انسان به روح او است اين جسم جسم او محسوب مي شود! در حالى كه محققين معتقدند همان جسمى كه خاك و متلاشى گشته ، به فرمان خدا جمع آورى ميشود، و لباس حيات نوينى بر آن مي پوشاند، و اين عقيدهاى است كه از متون آيات قرآن مجيد گرفته شده است . شواهد معاد جسمانى در قرآن مجيد آن قدر زياد است كه به طور يقين مي توان گفت : آنها كه معاد را منحصر در روحانى ميدانند كمترين مطالعه اى در آيات فراوان معاد نكرده اند و گرنه جسمانى بودن معاد در آيات قرآن به قدرى روشن است كه جاى هيچگونه ترديد نيست . همين آياتى كه در آخر سوره يس خوانديم به وضوح بيانگر اين حقيقت است چرا كه مرد عرب بيابانى تعجبش از اين بود كه اين استخوان پوسيده را كه در دست دارد چه كسى ميتواند زنده كند؟ و قرآن با صراحت در پاسخ او مى گويد: قل يحييها الذى انشاها اول مرة بگو همين استخوان پوسيده را خدائى كه روز نخست آن را ابداع و ايجاد كرد زنده مى كند)). تمام تعجب مشركان و مخالفت آنها در مساله معاد بر سر همين مطلب بود كه چگونه وقتى ما خاك شديم و خاكهاى ما در زمين گم شد، دوباره لباس ‍ حيات در تن مي كنيم ؟ و قالوا ء اذا ضللنا فى الارض ء انا لفى خلق جديد (الم سجده آيه 10). آنها مى گفتند: چگونه اين مرد به شما وعده مي دهد وقتى كه مرديد و خاك شديد بار ديگر به زندگى باز مي گرديد: ا يعدكم انكم اذا متم و كنتم ترابا و عظاما انكم مخرجون (مؤ منين آيه 35). آنها به قدرى از اين مساله تعجب مي كردند كه اظهار آن را نشانه جنون و يا دروغ بر خدا مي پنداشتند: قال الذين كفروا هل ندلكم على رجل ينبئكم اذا مزقتم كل ممزق انكم لفى خلق جديد كافران گفتند مردى را به شما نشان دهيم كه به شما خبر مي دهد هنگامى كه كاملا خاك و پراكنده شديد ديگر بار آفرينش جديدى مي يابيد (سوره سبا آيه 7 و 8). به همين دليل عموما استدلالات قرآن در باره امكان معاد بر محور همين معاد جسمانى دور مي زند، و بيانات ششگانهاى كه در فصل قبل گذشت همه شاهد و گواه اين مدعا است . بعلاوه قرآن كرارا خاطر نشان مي كند كه شما در قيامت از قبرها خارج مي شويد (يس 51 - قمر 7) قبرها مربوط به معاد جسمانى است . داستان مرغهاى چهارگانه ابراهيم ، و همچنين داستان عزير و زنده شدن او بعد از مرگ ، و ماجراى مقتول بنى اسرائيل كه در بحثهاى گذشته به آن اشاره كرديم همه با صراحت از معاد جسمانى سخن مى گويد. توصيفهاى زيادى كه قرآن مجيد از مواهب مادى و معنوى بهشت كرده است همه نشان مي دهد كه معاد هم در مرحله جسم و هم در مرحله روح تحقق مي پذيرد، و گرنه حور و قصور و انواع غذاهاى بهشتى و لذائذ مادى در كنار مواهب معنوى معنى ندارد. به هر حال ممكن نيست كسى كمترين آگاهى از منطق و فرهنگ قرآن داشته باشد و معاد جسمانى را انكار كند، و به تعبير ديگر انكار معاد جسمانى از نظر قرآن مساوى است با انكار اصل معاد! علاوه بر اين دلائل نقلى ، شواهد عقلى نيز در اين زمينه وجود دارد كه اگر بخواهيم وارد آن شويم سخن به درازا ميكشد. البته اعتقاد به معاد جسمانى پارهاى از سؤ الات و اشكالات برمي انگيزد مانند شبهه آكل و ماكول كه محققان اسلامى از آن پاسخ گفته اند و ما شرح جامع و فشردهاى در همين زمينه در ذيل آيه 260 سوره بقره آورده ايم . <22> 6 - بهشت و دوزخ بسيارى چنين مي پندارند كه عالم پس از مرگ كاملا شبيه اين جهان است ، منتهى در شكلى كاملتر و جالبتر. ولى قرائن زيادى در دست داريم كه نشان مي دهد فاصله زيادى از نظر كيفيت و كميت ميان اين جهان و آن جهان است ، حتى اينكه اگر اين فاصله را به تفاوت ميان عالم كوچك جنين با اين دنياى وسيع تشبيه مي كنيم باز مقايسه كاملى به نظر نمى رسد. طبق صريح بعضى از روايات در آنجا چيزهائى است كه چشمى نديده و گوشى نشنيده ، و حتى از فكر انسانى خطور نكرده است ، قرآن مجيد مى گويد: فلا تعلم نفس ما اخفى لهم من قرية اعين : ((هيچ انسانى نميداند چه چيزهائى كه مايه روشنى چشم است براى او پنهان نگهداشته شده )) (سجده آيه 17). نظامات حاكم بر آن جهان نيز با آنچه در اين عالم حاكم است كاملا تفاوت دارد، در اينجا افراد به عنوان شهود در دادگاه حاضر مي شوند ولى در آنجا دست و پا و حتى پوست تن شهادت مي دهد. اليوم نختم على افواههم و تكلمنا ايديهم و تشهد ارجلهم بما كانوا يكسبون : (يس آيه 65) و قالوا لجلودهم لم شهدتم علينا قالوا انطقنا الله الذى انطق كل شى ء (فصلت آيه 21) به هر حال آنچه در باره جهان ديگر گفته شود تنها شبحى از دور در نظر ما مجسم مي كند، و اصولا الفباى ما و فرهنگ فكرى ما در اين جهان قادر به توصيف حقيقى آن نيست ، و از اينجا به بسيارى از سؤ الات در زمينه بهشت و دوزخ و چگونگى نعمتها و عذابهايش پاسخ داده خواهد شد. همين قدر مي دانيم بهشت كانون انواع مواهب الهى اعم از مادى و معنوى است ، و دوزخ كانونى است از شديدترين عذابها در هر دو جهت . اما در مورد جزئيات اين دو، قرآن اشاراتى دارد كه ما به آن مؤ من هستيم اما تفصيل آنرا تا كسى نبيند نميداند! در زمينه وجود بهشت و دوزخ در حال حاضر و اينكه در كجا است بحث نسبتا مشروحى در جلد دوم ذيل آيه 133 سوره آل عمران (صفحه 92 به بعد داشته ايم ). و همچنين در زمينه پاداش و كيفر در عالم قيامت و مسأله ((تجسم اعمال )) و ((نامه اعمال )) در جلد دوم صفحه 378 (ذيل آيه 30 آل عمران ) و جلد دوازدهم صفحه 455 (ذيل آيه 49 سوره كهف ) بحثى داشته ايم . علاوه بر همه اينها بحثهاى مختلف ديگرى ذيل آيات مناسب مخصوصا در سورههاى اواخر قرآن به خواست خدا در مورد خصوصيات معاد خواهد آمد. پروردگارا! در آن روز پر خوف و خطر، در آن رستاخيز بزرگ و دادگاه عدل ، ما را به لطفت امنيت و آرامش بخش ! خداوندا! اگر داورى بر معيار اعمال باشد دست ما تهى است ، با ترازوى فضل و كرم حسنات ناچيز ما را بسنج ، و با رحمت و غفرانت بر سيئات ما پرده بيفكن . بار الها! آنچنان كن كه سرانجام كار هم تو از ما خشنود باشى و هم ما در پيشگاهت رستگار باشيم - آمين يا رب العالمين . پايان جلد 18 تفسير نمونه هشتم رمضان المبارك 1404 18 3 1363 
 
پی نوشت ها:
1-نورالثقلين جلد اول صفحه 26 و مجمع البيان جلد اول صفحه 32.
2-کتاب ثواب الاعمال (طبق نقل نوالثقلين ج 1 ص 26).
3-تفسير برهان جلد اول صفحه 54.
4-توحيد صدوق صفحه 162 چاپ 1375 هجري قمري.
5-به جلد دهم تفسير نمونه صفحه 241 مراجعه شود (ذيل آيه 39 سوره رعد
6-تفسير الميزان ، ذيل آيه مورد بحث.
7-مجمع البيان ، جلد 1 و 2 صفحه 370.
8-تفسير المنار و مراغي (ذيل آيه مورد بحث).
9-در اينکه «لم يتسنه» از ماده «سنه» گرفته شده بسياري از مفسران مانند طبرسي ، فخر رازي ، قرطبي ، برسوي در روح البيان و ابو الفتوح رازي متفق القول اند ، راغب در مفردات در ماده «سنه» به اين معني اشاره کرده است هر چند در ماده سن طور ديگري آن را تفسير نموده است.
10-بايد توجه داشت که جمله «لم يتسنه» اگر از ماده «سنه» باشد ، هاء در آن اصلي است ، و اگر از ماده «سن» يا «سنو» باشد ، هاء سکت است و به هر حال فعل به صورت مفرد مذکر شده ، در حالي که ضمير مستتر در آن به طعام و شراب بر مي گردد و بايد تثنيه باشد اما چون منظور در اينجا جنس خوراکي و نوشيدني است همه يک چيز حساب شده و به صورت مفرد آمده است.
11-کشاف ، جلد 1 صفحه 307.
12-سوره يوسف ، آيه 51
13-بعضي از مفسران ضمير «مثلهم» را به آسمانها و زمين بازگردانده اند و گفته اند انتخاب ضمير جمع عاقل در اينجا به خاطر آن است که در زمين و آسمان موجودات عاقل فراواني وجود دارند ، بعضي ديگر تعبير به «مثل» را شاهد بر اين گرفته اند که بازگشت عين آن جسم و آن مواد که در دنيا بود ضرورتي ندارد ، چرا که شخصيت انسان به روح او است ، و اين روح به هر ماده اي تعلق بگيرد مثل انسان است ، ولي بايد توجه داشت که اين سخن با ظاهر آيات قرآن - حتي با آيات مورد بحث - ابدا سازگار نيست ، چرا که قرآن صريحا در همين آيات مي گويد : خدا همان استخوان پوسيده را زنده مي کند ، و لباس حيات برآنها مي پوشاند نه مواد ديگري (دقت کنيد).
14-در بعضي از نسخ نهج البلاغه مانند نسخه «منهاج البراعه» تعبير به «لما اراد» شده تفسير نورالثقلين نيز از نهج البلاغه همين گونه نقل مي کند ولي در نسخ ديگر مانند نسخه ابن ابي الحديد و ابن ميثم و صحبي صالح «لمن اراد» آمده است ولي مناسب همان اول است.
15-نهج البلاغه خطبه 186.
16-بحث ديگري درباره تفسير جمله «کن فيکون» در جلد اول ذيل آيه 117 بقره صفحه 418 آمده است.
17-جامعه شناسي ساموئيل کنيک صفحه 192 (با کمي تلخيص).
18-«مجمع البيان» ذيل آيه 202 سوره بقره.
19-نهج البلاغه خطبه 5.
20-نهج البلاغه کلمات قصار کلمه 131.
21-«تفسير صافي» ذيل آيه 7 سوره رحمن.
22-براي توضيح بيشتر به جلد دوم تفسير نمونه صفحه 228 به بعد مراجعه شود
وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است .

******

alizare1

alizare1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 6234
محل سکونت : یزد
دسترسی سریع به انجمن ها