عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: نزدیک‌ترین شما به من در روز قیامت، کسانی هستند که در دنیا بیشتر از دیگران بر من صلوات فرستند.

داستان جالب حذيفه

داستان جالب حذيفه
دوشنبه 20 تیر 1390  06:35 ق.ظ

داستان جالب حذيفه
سوره : الاحزاب    آیه : 4
متن عربی آیه : مَّا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِّن قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ وَمَا جَعَلَ أَزْوَاجَكُمُ اللَّائِي تُظَاهِرُونَ مِنْهُنَّ أُمَّهَاتِكُمْ وَمَا جَعَلَ أَدْعِيَاءكُمْ أَبْنَاءكُمْ ذَلِكُمْ قَوْلُكُم بِأَفْوَاهِكُمْ وَاللَّهُ يَقُولُ الْحَقَّ وَهُوَ يَهْدِي السَّبِيلَ
 
ترجمه
خدا در درون هيچ مردی دو قلب ننهاده است و زنانتان را که مادر خود می ، خوانيد مادرتان قرار نداد و فرزند خواندگانتان را فرزندانتان نساخت اينها چيزهايی است که به زبان می گوييد و سخن حق از آن خداست و اوست که راه را می نمايد
ترجمه فولادوند
خداوند براى هيچ مردى در درونش دو دل ننهاده است، و آن همسرانتان را كه مورد «ظِهار» قرار مى‏دهيد مادران شما نگردانيده، و پسرخواندگانتان را پسران [واقعى‏] شما قرار نداده است. اين، گفتار شما به زبان شماست، و [لى‏] خدا حقيقت را مى‏گويد، و او [ست كه‏] به راه راست هدايت مى‏كند.
ترجمه مجتبوی
خدا براى هيچ مردى دو دل در درون او ننهاده است و زنانتان را كه آنان را ظهار مى‏كنيد مادرانتان نگردانيده و پسرخواندگانتان را پسرانتان نساخته است، اين گفتار شماست كه به دهان خويش مى‏گوييد: و خدا راست و درست مى‏گويد و اوست كه راه مى‏نمايد.
ترجمه مشکینی
خداوند براى هيچ مردى دو تا دل در درونش (و دو تا جان در داخل بدنش و قهرا دو تا اعتقاد متضاد در درون مغزش) قرار نداده است و همسرانتان را كه با آنها ظهار مى‏كنيد (با انشاء تشبيه آنها به مادرانتان آنها را بر خود حرام مى‏كنيد) مادرانتان قرار نداده، و نيز پسرخوانده‏هايتان را پسران (واقعى) شما قرار نداده است، اين (تحريم زن و انتخاب پسر) گفتار شما به زبانتان است، و خدا حق را مى‏گويد و او به راه (راست) هدايت مى‏كند
ترجمه بهرام پور
خداوند براى هيچ مردى در درونش دو دل ننهاده است، و آن زنانتان را كه ظهار مى‏كنيد [و آنها را مادران خود مى‏خوانيد در واقع‏] مادران شما نگردانيده، و پسر خواندگانتان را پسران [واقعى‏] شما قرار نداده است. اين، گفتار شما با دهان [و زبانتان‏] است، ولى خدا حق
 
تفسیر نمونه
ادعاهاى بيهوده در تعقيب آيات گذشته كه به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) دستور مى داد تنها از وحى الهى تبعيت كند نه از كافران و منافقان ، در آيات مورد بحث نتيجه تبعيت از آنها را منعكس مى كند كه پيروى از آنان انسان را به يك مشت خرافات و اباطيل و انحرافات دعوت مى نمايد كه سه مورد آن در نخستين آيه مورد بحث بيان شده است : نخست مى فرمايد: ((خداوند براى هيچكس دو قلب در درون وجودش ‍ قرار نداده است ))! (ما جعل الله لرجل من قلبين فى جوفه ). جمعى از مفسران در شان نزول اين قسمت از آيه نوشته اند، كه در زمان جاهليت مردى بود بنام ((جميل بن معمر)) داراى حافظه بسيار قوى ، او ادعا مى كرد كه در درون وجود من ((دو قلب ))! است كه با هر كدام از آنها بهتر از محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى فهمد! لذا مشركان قريش او را ((ذو القلبين ))! (صاحب دو قلب ) مى ناميدند. در روز جنگ بدر كه مشركان فرار كردند، جميل بن معمر نيز در ميان آنها بود، ابو سفيان او را در حالى ديد كه يك لنگه كفشش در پايش بود و لنگه ديگر را به دست گرفته بود و فرار مى كرد، ابو سفيان به او گفت : چه خبر؟! گفت : لشكر فرار كرد، گفت : پس چرا لنگه كفشى را در دست دارى و ديگرى را در پا؟! جميل بن معمر گفت : به راستى متوجه نبودم ، گمان مى كردم هر دو لنگه در پاى من است (معلوم شد با آنهمه ادعا چنان دست و پاى خود را گم كرده كه به اندازه يك قلب هم چيزى نمى فهمد - البته منظور از قلب در اين موارد عقل است ). <1> به هر حال پيروى از كفار و منافقان و ترك تبعيت از وحى الهى ، انسان را به اين گونه مطالب خرافى دعوت مى كند. ولى گذشته از اينها، اين جمله معنى عميقترى نيز دارد و آن اينكه انسان يك قلب بيشتر ندارد و اين قلب جز عشق يك معبود نمى گنجد، آنها كه دعوت به شرك و معبودهاى متعدد مى كنند، بايد قلبهاى متعددى داشته باشند تا هر يك را كانون عشق معبودى سازند! اصولا شخصيت انسان ، يك انسان سالم شخصيت واحد، و خط فكرى او خط واحدى است ، در تنهائى و اجتماع ، در ظاهر و باطن ، در درون و برون ، در فكر و عمل ، همه بايد يكى باشد، هر گونه نفاق و دوگانگى در وجود انسان امرى است تحميلى و بر خلاف اقتضاى طبيعت او. انسان به حكم اينكه يك قلب بيشتر ندارد بايد داراى يك كانون عاطفى و تسليم در برابر يك قانون باشد. مهر يك معشوق در دل بگيرد. يك مسير معين را در زندگى تعقيب كند. با يك گروه و يك جمعيت هماهنگ گردد، و گر نه تشتت و تعدد و راههاى مختلف و اهداف پراكنده او را به بيهودگى و انحراف از مسير توحيدى فطرى مى كشاند. لذا در حديثى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) در تفسير اين آيه مى خوانيم : كه فرمود: لا يجتمع حبنا و حب عدونا فى جوف انسان ، ان الله لم يجعل لرجل قلبين فى جوفه ، فيحب بهذا و يبغض بهذا فاما محبنا فيخلص الحب لنا كما يخلص الذهب بالنار لا كدر فيه فمن اراد ان يعلم فليمتحن قلبه فان شارك فى حبنا حب عدونا فليس منا و لسنا منه : ((دوستى ما و دوستى دشمن ما در يك قلب نمى گنجد چرا كه خدا براى يك انسان دو قلب قرار نداده است كه با يكى دوست بدارد و با ديگرى دشمن ، دوستان ما در دوستى ما خالصند همانگونه كه طلا در كوره خالص ‍ مى شود هر كس مى خواهد اين حقيقت را بداند، قلب خود را آزمايش كند اگر چيزى از محبت دشمنان ما در قلبش با محبت ما آميخته است از ما نيست و ما هم از او نيستيم )). <2> بنابر اين قلب واحد كانون اعتقاد واحدى است و آنهم برنامه عملى واحدى را اجراء مى كند چرا كه انسان نمى تواند حقيقتا معتقد به چيزى باشد اما در عمل از آن جدا شود و اينكه بعضى در عصر ما براى خود شخصيتهاى متعددى قائل هستند و مى گويند فلان عمل را از جنبه سياسى انجام دادم و فلان كار را از جنبه دينى و كار ديگر را از نظر جنبه اجتماعى و به اين ترتيب اعمال متضاد خود را توجيه مى كنند منافقان زشت سيرتى هستند كه مى خواهند قانون آفرينش را با اين سخن زيرا پا بگذارند. درست است كه جنبه هاى زندگى انسان مختلف است ولى بايد خط واحدى بر همه آنها حاكم باشد. قرآن سپس به خرافه ديگرى از عصر جاهليت مى پردازد و آن خرافه ((ظهار)) است ، آنها هنگامى كه از همسر خود ناراحت مى شدند و مى خواستند نسبت به او اظهار تنفر كنند به او مى گفتند: ((انت على كظهر امى )): ((تو نسبت به من مانند پشت مادر منى ))! و با اين گفته او را به منزله مادر خود مى پنداشتند و اين سخن را به منزله طلاق ! قرآن در دنباله اين آيه مى گويد: ((خداوند هرگز همسرانتان را كه مورد ظهار قرار مى دهيد مادران شما قرار نداده است ، و احكام مادر، در مورد آنان مقرر نكرده است (و ما جعل ازواجكم اللائى تظاهرون منهن امهاتكم ). اسلام اين برنامه جاهلى را امضاء نكرد، بلكه براى آن مجازاتى قرار داد و آن اينكه : شخصى كه اين سخن را مى گويد حق ندارد با همسرش نزديكى كند تا اينكه كفاره لازم را بپردازد، و اگر كفاره نداد و به سراغ همسر خود نيز نيامد همسر مى تواند با توسل به حاكم شرع او را وادار به يكى از دو كار كند يا رسما و طبق قانون اسلام او را طلاق دهد و از او جدا شود، و يا كفاره دهد و به زندگى زناشوئى همچون سابق ادامه دهد. <3> آخر اين چه سخنى است كه انسان با گفتن اين جمله به همسرش كه تو همچون مادر منى ، به حكم مادر او در آيد، ارتباط مادر و فرزند يك ارتباط طبيعى است و با لفظ هرگز درست نمى شود، و لذا در سوره مجادله آيه 2 صريحا مى گويد: ان امهاتم الا اللائى ولدنهم و انهم ليقولون منكرا من القول و زورا: ((مادران آنها كسانى هستند كه آنها را متولد ساخته اند و آنها سخنى زشت و باطل مى گويند))!. و اگر هدف آنها از گفتن اين سخن جدا شدن از زن بوده است - كه در عصر جاهليت چنين بوده ، و از آن به جاى طلاق استفاده مى كردند - جدا شدن از زن نيازى به اين حرف زشت و زننده ندارد، آيا نمى توان با تعبير درستى مساله جدائى را بازگو كرد؟ بعضى از مفسران گفته اند كه ظهار در جاهليت باعث جدائى زن و مرد از يكديگر نمى شد، بلكه زن را در يك حال بلا تكليفى مطلق قرار مى داد، اگر مساله چنين باشد، جنايت بار بودن اين عمل روشنتر مى شود، زيرا با گفتن يك لفظ بى معنى رابطه زناشوئى را با همسر خود به كلى بر خود تحريم مى كرد بى آنكه زن مطلقه شده باشد. <4> سپس به سومين خرافه جاهلى پرداخته مى گويد: ((خداوند فرزندخوانده هاى شما را، فرزند حقيقى شما قرار نداده است )) (و ما جعل ادعيائكم ابنائكم ). توضيح اينكه : در عصر جاهليت معمول بوده كه بعضى از كودكان را به عنوان فرزند خود انتخاب مى كردند و آن را پسر خود مى خواندند و به دنبال اين نامگذارى تمام حقوقى را كه يك پسر از پدر داشت براى او قائل مى شدند از پدرخوانده اش ارث مى برد و پدر خوانده نيز وارث او مى شد، و تحريم زن پدر يا همسر فرزند در مورد آنها حاكم بود. اسلام ، اين مقررات غير منطقى و خرافى را به شدت نفى كرد، و حتى چنانكه خواهيم ديد پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) براى كوبيدن اين سنت غلط، همسر پسرخوانده اش زيد بن حارثه را بعد از آن كه از ((زيد)) طلاق گرفت به ازدواج خود در آورد تا روشن شود اين الفاظ تو خالى نمى تواند واقعيتها را دگرگون سازد، چرا كه رابطه پدرى و فرزندى يك رابطه طبيعى است و با الفاظ و قرار دادها و شعارها هرگز حاصل نمى شود. گر چه بعدا خواهيم گفت كه ازدواج پيامبر با همسر مطلقه زيد جنجال بزرگى در ميان دشمنان اسلام بر پا كرد، و دستاويزى براى تبليغات سوء آنها شد ولى اين جنجالها به كوبيدن اين سنت جاهلى ارزش داشت . لذا قرآن بعد از اين جمله مى افزايد: ((اين سخنى است كه شما به زبان مى گوئيد)) (ذلكم قولكم بافواهكم ). مى گوئيد فلانكس پسر من است ، در حالى كه در دل مى دانيد قطعا چنين نيست ، اين امواج صوتى فقط در فضاى دهان شما مى پيچد و خارج مى شود، و هرگز از اعتقاد قلبى سرچشمه نمى گيرد. اينها سخنان باطلى بيش نيست ((اما خداوند حق مى گويد و به راه راست هدايت مى كند)) (و الله يقول الحق و هو يهدى السبيل ). سخن حق به سخنى گفته مى شود كه با واقعيت عينى تطبيق كند، يا اگر يك مطلب قراردادى است هماهنگ با مصالح همه اطراف قضيه باشد، و ميدانيم مساله ناپسند ((ظهار)) در عصر جاهليت ، و يا ((پسرخواندگى )) كه حقوق فرزندان ديگر را تا حد زيادى پايمال مى كرد نه واقعيت عينى داشت و نه قرار دادى حافظ مصلحت عموم بود. سپس قرآن براى تاكيد بيشتر و روشن ساختن خط صحيح و منطقى اسلام چنين مى افزايد: ((آنها را به نام پدرانشان بخوانيد كه اين كار نزد خدا عادلانه تر است )) (ادعوهم لابائهم هو اقسط عند الله ). تعبير به ((اقسط)) (عادلانه تر) مفهومش اين نيست كه اگر آنها را به نام پدرخوانده ها صدا بزنند عادلانه است و به نام پدران واقعى عادلانه تر، بلكه همانگونه كه بارها گفته ايم صيغه ((افعل تفضيل )) گاه در مواردى به كار مى رود كه وصف در طرف مقابل به هيچوجه وجود ندارد، مثلا گفته مى شود ((انسان احتياط كند و جان خود را به خطر نيندازد بهتر است )) مفهوم اين سخن آن نيست كه به خطر انداختن جان خوب است ولى احتياط كردن از آن بهتر مى باشد، بلكه منظور مقايسه ((خوب )) و ((بد)) با يكديگر است . و براى رفع بهانه ها اضافه مى كند: ((اگر پدران آنها را نمى شناسيد آنها برادران دينى و موالى شما هستند)) (فان لم تعلموا آبائهم فاخوانكم فى الدين و مواليكم ). يعنى عدم شناخت پدران آنها دليل بر اين نمى شود كه نام شخص ديگرى را به عنوان ((پدر)) بر آنها بگذاريد، بلكه مى توانيد آنها را به عنوان برادر دينى يا دوست و هم پيمان خطاب كنيد. ((موالى )) جمع ((مولا)) است ، و مفسران براى آن معانى متعددى ذكر كرده اند، بعضى آن را در اينجا به معنى دوست ، و بعضى به معنى غلام آزاد شده دانسته اند (زيرا بعضى از پسرخوانده ها بردگانى بودند كه خريدارى مى شدند، سپس آزاد مى گشتند و چون مورد توجه صاحبانشان بودند آنها را به عنوان پسر خويش مى خواندند. توجه به اين نكته نيز لازم است كه تعبير ((مولا)) در اينگونه موارد كه طرف برده آزاد شده اى بود از اين جهت بود كه آنها بعد از آزادى رابطه خود را با مالك خود حفظ مى كردند، رابطه اى كه از نظر حقوقى در پارهاى از جهات جانشين خويشاوندى مى شد و از آن تعبير به ((ولاء عتق )) مى نمودند. لذا در روايات اسلامى مى خوانيم كه ((زيد بن حارثه )) بعد از آن كه پيامبر او را آزاد كرد به عنوان ((زيد بن محمد)) خوانده مى شد تا اينكه قرآن نازل شد و دستور فوق را آورد، از آن به بعد پيامبر به او فرمود: تو ((زيد بن حارثه )) اى ، و مردم او را ((مولى رسول الله )) مى خواندند. <5> و نيز گفته اند كه : ((ابو حذيفة )) غلامى به نام ((سالم )) داشت ، او را آزاد كرد، و فرزند خود ناميد. هنگامى كه آيه فوق نازل شد او را به نام ((سالم )) مولى ابى حذيفه ناميدند. <6> ولى از آنجا كه گاه انسان بر اثر عادت گذشته ، يا سبق لسان ، و يا اشتباه در تشخيص نسب افراد، ممكن است كسى را به غير پدرش نسبت دهد و اين از حوزه اختيار انسان بيرون است ، خداوند عادل و حكيم ، چنين كسى را مجازات نخواهد كرد، لذا در ذيل آيه مى افزايد: ((هر گاه خطائى در اين مورد مرتكب شويد گناهى بر شما نيست )) (و ليس عليكم جناح فيما اخطاتم به ). ((ولى آنچه را از روى عمد و اختيار مى گوئيد مورد مجازات قرار خواهد گرفت )) (و لكن ما تعمدت قلوبكم ). <7> ((و هميشه خداوند، غفور و رحيم است )) (و كان الله غفورا رحيما) گذشته ها را بر شما مى بخشد، سهو و نسيان و اشتباه و خطا را مورد عفو قرار مى دهد، اما هر گاه بعد از نزول اين حكم ، از روى عمد و اختيار مخالفت كنيد و افراد را به غير نام پدرانشان بخوانيد، و رسم نادرست ((پسرخواندگى )) و ((پدرخواندگى )) را ادامه دهيد خداوند بر شما نخواهد بخشيد. بعضى از مفسران گفته اند: موضوع خطا شامل مواردى مى شود كه انسان از روى محبت به كسى مى گويد: پسرم !، يا به خاطر احترام مى گويد پدرم ! البته اين سخن صحيح است كه اين تعبيرات گناه نيست ، اما نه به خاطر عنوان خطا، بلكه به خاطر اينكه اين تعبيرات جنبه كنايه و مجاز دارد و معمولا قرينه آن همراه آن است ، قرآن تعبيرات حقيقى را در اين زمينه نفى مى كند نه مجازى را. آيه بعد به مساله مهم ديگرى يعنى ابطال نظام ((مؤ اخات )) آن مى پردازد. توضيح اينكه : هنگامى كه مسلمانان از مكه به مدينه هجرت كردند و اسلام پيوند و رابطه آنها را با بستگان مشركشان كه در مكه بودند به كلى بريد پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به فرمان الهى ، مساله عقد اخوت و پيمان برادرى را در ميان آنها برقرار ساخت . به اين ترتيب كه ميان ((مهاجران )) و ((انصار)) (دو به دو) پيمان اخوت و برادرى منعقد شد، و آنها همچون دو برادر حقيقى از يكديگر ارث مى بردند، ولى اين يك حكم موقت و مخصوص به اين حالت فوق العاده بود، هنگامى كه اسلام گسترش پيدا كرد و ارتباطات گذشته تدريجا بر قرار شد، ديگر ضرورتى براى ادامه اين حكم نبود. آيه فوق نازل شد و ((نظام مواخات )) را به طورى كه جانشين نسب شود ابطال كرد و حكم ارث و مانند آن را مخصوص خويشاوندان حقيقى قرار داد. بنابر اين نظام اخوت و برادرى هر چند يك نظام اسلامى بود، (بر خلاف نظام پسرخواندگى كه يك نظام جاهلى بود) اما مى بايست پس از برطرف شدن حالت فوق العاده ابطال گردد و چنين شد. منتهى در آيه مورد بحث ، قبل از ذكر اين نكته ، به دو حكم ديگر، يعنى ((اولويت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نسبت به مؤ منين ))، و ((بودن زنان پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به منزله مادر)) به عنوان مقدمه ، ذكر شده است : مى فرمايد: ((پيامبر نسبت به مؤ منان از خود آنها اولى است )) (النبى اولى بالمؤ منين من انفسهم ). ((و همسران او مادران مؤ منين محسوب مى شوند)) (و ازواجه امهاتهم ). با اينكه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به منزله پدر و همسران او بمنزله مادران مؤ منين هستند، هيچگاه از آنها ارث نمى برند، چگونه مى توان انتظار داشت كه پسر خوانده ها وارث گردند. سپس مى افزايد ((خويشاوندان نسبت به يكديگر، از مؤ منان و مهاجرين ، در آنچه خدا مقرر داشته است اولى هستند)) (و اولوا الارحام بعضهم اولى ببعض فى كتاب الله من المؤ منين و المهاجرين ). ولى با اينحال براى اينكه راه را به كلى به روى مسلمانان نبندد و بتوانند براى دوستان و كسانى كه مورد علاقه آنها هستند چيزى به ارث بگذارندهر چند از طريق وصيت نسبت به ثلث مال باشد - در پايان آيه اضافه مى كند: ((مگر اينكه بخواهيد نسبت به دوستانتان كار نيكى انجام دهيد اين مانعى ندارد)) (الا ان تفعلوا الى اوليائكم معروفا). و در آخرين جمله براى تاكيد همه احكام گذشته ، يا حكم اخير، مى فرمايد: ((اين حكم در كتاب الهى (در لوح محفوظ يا در قرآن مجيد) نوشته شده است )) (كان ذلك فى الكتاب مسطورا). اين بود خلاصه تفسير آيه فوق اكنون بايد به شرح هر يك از احكام چهار گانهاى كه در اين آيه آمده است بپردازيم : الف - منظور از اولويت پيامبر نسبت به مؤ منان چيست ؟ قرآن در اين آيه اولويت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را نسبت به مسلمانان بطور مطلق ذكر كرده است و مفهومش اين است كه در كليه اختياراتى كه انسان نسبت به خويشتن دارد ((پيامبر)) (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) از خود او نيز اولى است . گرچه بعضى از مفسران آن را به مساله ((تدبير امور اجتماعى )) و يا اولويت در مساله قضاوت و يا اطاعت فرمان تفسير كرده اند اما در واقع هيچ دليلى بر انحصار در يكى از اين امور سه گانه نداريم . و اگر مى بينيم در بعضى از روايات اسلامى ، اولويت به مساله ((حكومت )) تفسير شده ، در حقيقت بيان يكى از شاخه هاى اين اولويت است . <8> لذا بايد گفت : پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) هم در مسائل اجتماعى و هم فردى و خصوصى ، هم در مسائل مربوط به حكومت ، و هم قضاوت و دعوت ، از هر انسانى نسبت به خودش اولى است ، و اراده و خواست او، مقدم بر اراده و خواست وى مى باشد. از اين مساله نبايد تعجب كرد چرا كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) معصوم است و نماينده خدا جز خير و صلاح جامعه و فرد را در نظر نمى گيرد، هرگز تابع هوى و هوس نيست ، و هيچگاه منافع خود را بر ديگران مقدم نمى شمرد، بلكه به عكس برنامه او در تضاد منافع همواره ايثارگرى و فداكارى براى امت است . اين اولويت در حقيقت شاخه اى از اولويت مشيت الهى است ، زيرا ما هر چه داريم از خدا است . اضافه بر اين انسان هنگامى مى تواند به اوج ايمان برسد كه نيرومندترين علاقه او يعنى عشق به ذات خود را تحت الشعاع عشق به ذات خدا و نمايندگان او قرار دهد، لذا در حديثى مى خوانيم كه فرمود: لا يؤ من احدكم حتى يكون هواه تبعا لما جئت به : ((هيچيك از شما به حقيقت ايمان نمى رسد مگر زمانى كه خواست او تابع آنچه من از سوى خدا آورده ام باشد))!. <9> و نيز در حديث ديگرى چنين آمده : و الذى نفسى بيده لا يؤ من احدكم حتى اكون احب اليه من نفسه و ماله و ولده و الناس اجمعين : ((قسم به آن كسى كه جانم در دست او است ، هيچيك از شما به حقيقت ايمان نمى رسد مگر زمانى كه من نزد او محبوبتر از خودش و مالش و فرزندش و تمام مردم باشم )). <10> و باز از خود آن حضرت نقل شده كه فرمود: ما من مؤ من الا و انا اولى الناس ‍ به فى الدنيا و الاخرة : ((هيچ مؤ منى نيست مگر اينكه من در دنيا و آخرت از او نسبت به خودش اولى هستم )). <11> قرآن نيز در آيه 36 همين سوره (احزاب ) مى گويد: ما كان لمؤ من و لا مؤ منة اذا قضى الله و رسوله امرا ان يكون لهم الخيرة من امرهم : ((هيچ مرد با ايمان و زن با ايمانى نمى تواند هنگامى كه خدا و پيامبرش حكمى كند در برابر آن از خودشان اختيارى داشته باشند)). باز تاكيد مى كنيم اين سخن مفهومش اين نيست كه خداوند بندگانش را در بست تسليم تمايلات يك فرد كرده باشد، بلكه با توجه به اينكه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) داراى مقام عصمت است و به مصداق لا ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى (نجم - 3 و 4) هر چه مى گويد سخن خدا است ، و از ناحيه او است ، و حتى از پدر هم دلسوزتر و مهربانتر است . اين اولويت در حقيقت در مسير منافع مردم ، هم در جنبه هاى حكومت و تدبير جامعه اسلامى ، و هم در مسائل شخصى و فردى است . به همين دليل بسيار مى شود كه اين اولويت ، مسئوليتهاى سنگينى بر دوش ‍ پيامبر مى گذارد، لذا در روايت معروفى كه در منابع شيعه و اهل سنت وارد شده مى خوانيم : پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود: انا اولى بكل مؤ من من نفسه ، و من ترك مالا فللوارث و من ترك دينا او ضياعا فالى و على : ((من از هر مؤ منى نسبت به او اولى هستم ، كسى كه مالى از خود بگذارد براى وارث او است ، و كسى كه بدهكار از دنيا برود و يا فرزند و عيالى بگذارد كفالت آنها بر عهده من است )) <12> (بايد توجه داشت كه ((ضياع )) در اينجا به معنى فرزندان و يا عيالى است كه بدون سرپرست مانده اند، و تعبير به دين قبل از آن نيز قرينه روشنى بر اين معنى مى باشد، زيرا منظور داشتن بدهى بدون مال است ). ب - حكم دوم در زمينه همسران پيامبر است كه آنها به منزله مادر براى همه مؤ منان محسوب مى شوند، البته مادر معنوى و روحانى ، همانگونه كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) پدر روحانى و معنوى امت است . اين ارتباط و پيوند معنوى ، تنها تاثيرش مساله حفظ احترام و حرمت ازدواج با زنان پيامبر بود، چنانكه در آيات همين سوره ، حكم صريح تحريم ازدواج با آنها بعد از رحلت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است ، و گر نه از نظر مساله ارث و همچنين ساير محرمات ((نسبى )) و ((سببى ))، كمترين اثرى ندارد، يعنى مسلمانان حق داشتند، با دختران پيامبر ازدواج كنند، در حالى كه هيچكس با دختر مادر خود نمى تواند ازدواج كند، و نيز مساله محرميت و نگاه كردن به همسران پيامبر براى هيچكس جز محارم آنها مجاز نبود. در حديثى مى خوانيم كه زنى به عايشه گفت : يا امه !: ((اى مادر))! عايشه پاسخ داد: لست لك بام ، انما انا ام رجالكم !: من مادر تو نيستم مادر مردان شما هستم )). <13> اشاره به اينكه هدف از اين تعبير، حرمت تزويج است ، و اين تنها در مورد مردان امت صادق است . ولى همانگونه كه گفتيم غير از مساله ازدواج موضوع احترام و بزرگداشت نيز مطرح است ، و لذا زنان مسلمان نيز مى توانستند به عنوان احترام همسران پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را مادر خود خطاب كنند. شاهد اين سخن آنكه قرآن مى گويد: ((النبى اولى بالمؤ منين من انفسهم )) اولويت پيامبر نسبت به همه زنان و مردان است و ضمير جمله بعد نيز به همين عنوان بر مى گردد كه مفهوم گسترده اى دارد، لذا در عبارتى كه از ((ام سلمه )) (يكى ديگر از همسران پيامبر نقل شده ) مى خوانيم كه مى گويد انا ام الرجال منكم و النساء: ((من مادر مردان و زنان شما هستم )). <14> در اينجا سؤ الى مطرح است و آن اينكه آيا تعبير ((ازواجه امهاتهم )): ((همسران پيامبر مادران مؤ منين محسوب مى شوند)) با چيزى كه در چند آيه قبل گذشت تضاد ندارد؟ زيرا در آنجا مى فرمايد: ((كسانى كه گاهى همسرانشان را بمنزله مادر خود قرار مى دهند، سخن باطلى مى گويند، مادر آنها فقط كسى است كه از او متولد شده اند)) با اين حال چگونه همسران پيامبر كه مسلمانان از آنان متولد نشده اند مادر محسوب مى شوند؟ در پاسخ اين سؤ ال بايد به اين نكته توجه كرد كه خطاب مادر به يك زن يا بايد از نظر جسمانى باشد يا روحانى ، اما از نظر جسمانى تنها در صورتى اين معنى واقعيت دارد كه انسان از او متولد شده باشد، و اين همان است كه در آيات پيشين آمده كه مادر جسمانى انسان تنها كسى است كه از او متولد شده است ، و اما پدر يا مادر روحانى كسى است كه يكنوع حق معنوى بر او داشته باشد، همچون پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كه پدر روحانى امت محسوب مى شود، و هم به خاطر او همسرانش احترام مادر را دارند. ايرادى كه به اعراب جاهلى در مورد ((ظهار)) متوجه مى شد اين بود كه وقتى همسران خود را مادر خطاب مى كردند مسلما منظور آنها مادر معنوى نبود، بلكه منظورشان اين بود كه آنها به منزله مادر جسمانى هستند، لذا آنرا يكنوع طلاق مى شمردند، و مى دانيم مادر جسمانى با الفاظ درست نمى شود، بلكه شرط آن تولد جسمانى است ، بنابر اين سخن آنها سخن منكر و زور و باطل بود. ولى در مورد همسران پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) اگر چه آنها مادر جسمانى نيستند، ولى به احترام پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مادر روحانيند، و احترام يك مادر را دارند. و اگر مى بينيم كه قرآن در آيات آينده ازدواج با همسران پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را تحريم كرده آن نيز يكى از شئون احترام آنها و احترام پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است ، چنانكه توضيح آن بطور مشروح به خواست خدا خواهد آمد. البته نوع سومى از مادر در اسلام به عنوان مادر رضاعى وجود دارد كه در آيه 23 سوره نساء به آن اشاره شده (و امهاتكم اللاتى ارضعنكم …) ولى آن در حقيقت يكى از شاخه هاى مادر جسمانى مى باشد. ج - سومين حكم ، مساله اولويت خويشاوندان در مورد ارث نسبت به ديگران است ، زيرا در آغاز اسلام كه مسلمانان بر اثر هجرت پيوند خود را با بستگانشان گسسته بودند قانون ارث بر اساس هجرت و مؤ اخات تنظيم شد، يعنى مهاجرين از يكديگر، و يا از انصار كه با آنها پيوند برادرى بسته بودند ارث مى بردند، اين يك حكم موقتى بود كه با وسعت يافتن اسلام و بر قرار شدن بسيارى از ارتباطات گذشته خويشاوندى ، بر اثر اسلام آوردن آنها، ديگر ادامه اين حكم ضرورتى نداشت (توجه داشته باشيد سوره احزاب در سال پنجم هجرت سال جنگ احزاب نازل شده ). لذا آيه فوق نازل شد و اولويت اولوا الارحام (خويشاوندان ) را نسبت به ديگران تثبيت كرد البته قرائنى در دست است كه منظور از اولويت در اينجا اولويت الزامى است ، نه استحبابى ، زيرا هم اجماع علماى اسلام بر اين معنى است ، و هم روايات زيادى كه در منابع اسلامى وارد شده اين موضوع را اثبات مى كند. در اينجا به اين نكته نيز بايد دقيقا توجه كرد كه اين آيه در صدد بيان اولويت خويشاوندان در برابر بيگانگان است ، نه بيان اولويت طبقات سه گانه ارث نسبت به يكديگر، و به تعبير ديگر در اينجا ((مفضل عليهم )) مؤ منان و مهاجرانند كه در متن قرآن آمده (من المؤ منين و المهاجرين ). بنابر اين مفهوم آيه چنين مى شود: ((خويشاوندان از نظر ارث بردن بعضى از بعضى ديگر اولى از غير خويشاوندانند، و اما اينكه خويشاوندان چگونه ارث مى برند؟ و بر چه معيار و ضابطه اى است ؟ قرآن در اينجا از اين معنى ساكت است ، هر چند در آيات سوره نساء از آن مشروحا بحث نموده است . <15> د - چهارمين حكمى كه به صورت يك استثناء در آيه فوق آمده مساله بهره مند نمودن دوستان و افراد مورد علاقه از اموالى است كه انسان از خود به يادگار مى گذارد، كه با جمله الا ان تفعلوا الى اوليائكم معروفا (مگر اينكه بخواهيد به دوستانتان نيكى كنيد) بيان شده است ، و مصداق روشن آن همان حكم وصيت است كه انسان مى تواند در يك سوم از اموالش در باره هر كس مايل باشد انجام دهد. به اين ترتيب هنگامى كه اساس ارث بر پايه خويشاوندى گذارده شد و جانشين پيوندهاى گذشته گرديد باز ارتباط انسان به كلى از دوستان مورد علاقه و برادران مسلمان او قطع نمى شود، منتها از نظر كيفيت و كميت بسته به ميل خود انسان است ، ولى در هر حال مشروط به اين مى باشد كه زائد بر ثلث مال نگردد و البته اگر انسان از وصيت كردن صرفنظر كند همه اموال او بين خويشاوندانش طبق قانون ارث تقسيم مى گردد و ثلثى براى او منظور نخواهد شد. <16> روايات زيادى از ائمه اهلبيت (عليهم السلام ) در تفسير آيه فوق در مورد اولوالارحام نقل شده كه در قسمتى از آنها اين آيه به مساله ((ارث اموال )) تفسير شده ، همانگونه كه معروف در ميان مفسران است ، در حالى كه در قسمت ديگر به مساله ((ارث خلافت و حكومت )) در خاندان پيامبر و ائمه اهلبيت (عليهم السلام ) تفسير گرديده . از جمله در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم كه وقتى از تفسير اين آيه سؤ ال كردند امام (عليه السلام ) فرمود: ((اين در باره فرزندان حسين (عليه السلام ) نازل شده ، و هنگامى كه راوى سؤ ال كرد آيا اين در باره ارث اموال نيست ؟ امام فرمود نه در باره حكومت و ولايت است )) <17> بديهى است منظور از اين احاديث نفى مساله ارث اموال نيست ، بلكه منظور توجه دادن به اين نكته است كه ارث مفهوم وسيعى دارد كه هم ارث اموال را شامل مى شود و هم ارث خلافت و ولايت را. اين توارث هيچگونه شباهتى با مساله توارث سلطنت در سلسله پادشاهان ندارداينجا توارثى است بخاطر شايستگيها و لياقتها و لذا در ميان فرزندان امامان تنها شامل حال كسانى مى شد كه داراى اين شايستگى بودند، درست شبيه آنچه ابراهيم (عليه السلام ) براى فرزندان خود از خدا مى خواهد، و خداوند به او مى گويد: امامت و ولايت من به آن گروه از فرزندان تو كه در صف ظالمان قرار داشته اند نمى رسد بلكه مخصوص پاكان آنها است . و نيز شبيه چيزى است كه در زيارات در مقابل قبور شهيدان راه خدا از جمله در مقابل قبر امام حسين (عليه السلام ) مى گوئيم : سلام بر تو اى حسينى كه وارث آدم ، وارث نوح ، وارث ابراهيم ، و وارث موسى و عيسى و محمدى ... كه اين ارثى است در جنبه هاى اعتقادى و اخلاقى و معنوى و روحانى .
 
سوره : الاحزاب    آیه : 21
متن عربی آیه : لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِّمَن كَانَ يَرْجُو اللَّهَ وَالْيَوْمَ الْآخِرَ وَذَكَرَ اللَّهَ كَثِيرًا
 
ترجمه
برای شما اگر به خدا و روز قيامت اميد می داريد و خدا را فراوان ياد می کنيد ، شخص رسول الله مقتدای پسنديده ای است
ترجمه فولادوند
قطعاً براى شما در [اقتدا به‏] رسول خدا سرمشقى نيكوست: براى آن كس كه به خدا و روز بازپسين اميد دارد و خدا را فراوان ياد مى‏كند.
ترجمه مجتبوی
هر آينه شما را در [خصلت‏ها و روش‏] پيامبر خدا نمونه و سرمشق نيكو و پسنديده‏اى است، براى كسى كه به خدا و روز بازپسين اميد مى‏دارد و خداى را بسيار ياد مى‏كند.
ترجمه مشکینی
قطعا براى شما در رفتار رسول خدا مايه اقتدا و سرمشق زندگى است براى كسى كه به خدا و روز واپسين اميد (قلبى و عملى) دارد و خدا را بسيار ياد مى‏كند
ترجمه بهرام پور
قطعا براى شما در [رفتار] رسول خدا سرمشقى نيكوست، براى كسى كه به خدا و روز واپسين اميد دارد و خدا را فراوان ياد مى‏كند
 
تفسیر نمونه
نقش مؤ منان راستين در جنگ احزاب تاكنون از گروههاى مختلف و برنامه هاى آنها در غزوه احزاب سخن به ميان آمده از جمله افراد ضعيف الايمان ، منافقين ، سران كفر و نفاق ، و باز دارندگان از جهاد. قرآن مجيد در پايان اين سخن از ((مؤ منان راستين ))، و روحيه عالى و پايمردى و استقامت و ساير ويژگيهاى آنان در اين جهاد بزرگ ، سخن مى گويد. و مقدمه اين بحث را از شخص پيامبر اسلام كه پيشوا و بزرگ و اسوه آنان بود شروع مى كند، مى گويد: ((براى شما در زندگى رسولخدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و عملكرد او (در ميدان احزاب ) سرمشق نيكوئى بود براى آنها كه اميد به رحمت خدا و روز رستاخيز دارند و خدا را بسيار ياد مى كنند)) (لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنة لمن كان يرجوا الله و اليوم الاخر و ذكر الله كثيرا). بهترين الگو براى شما نه تنها در اين ميدان كه در تمام زندگى ، شخص پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است ، روحيات عالى او، استقامت و شكيبائى او، هوشيارى و درايت و اخلاص و توجه به خدا و تسلط او بر حوادث ، و زانو نزدن در برابر سختيها و مشكلات ، هر كدام مى تواند الگو و سرمشقى براى همه مسلمين باشد. اين ناخداى بزرگ به هنگامى كه سفينه اش گرفتار سختترين طوفانها، مى شود كمترين ضعف و سستى و دستپاچگى به خود راه نمى دهد، او هم ناخدا است هم لنگر مطمئن اين كشتى ، هم چراغ هدايت است ، و هم مايه آرامش و راحت روح و جان سرنشينان . همراه ديگر مؤ منان ، كلنگ به دست مى گيرد، خندق مى كند، با بيل جمع آورى كرده و با ظرف از خندق بيرون مى برد، براى حفظ روحيه و خونسردى يارانش با آنها مزاح مى كند، و براى گرم كردن دل و جان آنها را به خواندن اشعار حماسى تشويق مى نمايد، مرتبا آنان را به ياد خدا مى اندازد و به آينده درخشان و فتوحات بزرگ نويد مى دهد. از توطئه منافقان بر حذر ميدارد و هوشيارى لازم را به آنها مى دهد. از آرايش جنگى صحيح و انتخاب بهترين روشهاى نظامى لحظهاى غافل نمى ماند، و در عين حال از راههاى مختلف براى ايجاد شكاف در ميان صفوف دشمن از پاى نمى نشيند. آرى او بهترين مقتدا و اسوه مؤ منان در اين ميدان و در همه ميدانها است . ((اسوة )) (بر وزن عروه ) در اصل به معنى آن حالتى است كه انسان به هنگام پيروى از ديگرى به خود مى گيرد و به تعبير ديگرى همان تاسى كردن و اقتدا نمودن است ، بنابر اين معنى مصدرى دارد، نه معنى وصفى ، و جمله لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنة مفهومش اين است كه براى شما در پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) تاسى و پيروى خوبى است ، مى توانيد با اقتدا كردن به او خطوط خود را اصلاح و در مسير ((صراط مستقيم )) قرار گيريد. جالب اينكه : قرآن در آيه فوق اين اسوه حسنه را مخصوص كسانى مى داند كه داراى سه ويژگى هستند، اميد به الله و اميد به روز قيامت دارند و خدا را بسيار ياد مى كنند. در حقيقت ايمان به مبدء و معاد انگيزه اين حركت است ، و ذكر خداوند تداوم بخش آن ، زيرا بدون شك كسى كه از چنين ايمانى قلبش سرشار نباشد، قادر به قدم گذاشتن در جاى قدمهاى پيامبر نيست و در ادامه اين راه نيز اگر پيوسته ذكر خدا نكند و شياطين را از خود نراند، قادر به ادامه تاسى و اقتدا نخواهد بود. اين نكته نيز قابل توجه است كه على (عليه السلام ) با آن شهامت و شجاعتش در همه ميدانهاى جنگ كه يك نمونه زنده آن غزوه احزاب است و بعد اشاره خواهد شد در سخنى كه در نهج البلاغه از آنحضرت نقل مى فرمايد كنا اذا احمر الباس اتقينا برسول الله (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فلم يكن احد منا اقرب الى العدو منه : ((هر گاه آتش جنگ ، سخت شعله ور مى شد ما به رسول الله پناه مى برديم و هيچيك از ما به دشمن نزديكتر از او نبود)). <18> بعد از ذكر اين مقدمه به بيان حال مؤ منان راستين پرداخته چنين مى گويد: ((هنگامى كه مؤ منان ، لشگريان احزاب را ديدند، نه تنها تزلزلى به دل راه ندادند بلكه گفتند اين همان است كه خدا و رسولش به ما وعده فرموده ، و طلايه آن آشكار گشته ، و خدا و رسولش راست گفته اند، و اين ماجرا جز بر ايمان و تسليم آنها چيزى نيفزود (و لما راء المؤ منون الاحزاب قالوا هذا ما وعدنا الله و رسوله و صدق الله و رسوله و ما زادهم الا ايمانا و تسليما). اين كدام وعده بود كه خدا و پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) وعده داده بود؟ بعضى گفته اند اين اشاره به سخنى است كه قبلا پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) گفته بود كه به زودى قبائل عرب و دشمنان مختلف شما دست به دست هم مى دهند و به سراغ شما مى آيند، اما بدانيد سرانجام پيروزى با شما است . مؤ منان هنگامى كه هجوم ((احزاب )) را مشاهده كردند يقين پيدا كردند كه اين همان وعده پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است گفتند: اكنون كه قسمت اول وعده به وقوع پيوسته قسمت دوم يعنى پيروزى نيز مسلما به دنبال آن است ، لذا بر ايمان و تسليمشان افزود. ديگر اينكه خداوند در سوره بقره آيه 214 به مسلمانان فرموده بود كه آيا گمان مى كنيد به سادگى وارد بهشت خواهيد شد بى آنكه حوادثى همچون حوادث گذشتگان براى شما رخ دهد؟ همانها كه گرفتار ناراحتيهاى شديد شدند و آنچنان عرصه به آنان تنگ شد كه گفتند: يارى خدا كجا است ))؟ خلاصه اينكه به آنها گفته شده بود كه شما در بوته هاى آزمايش سختى آزموده خواهيد شد، و آنها با مشاهده احزاب متوجه صدق گفتار خدا و پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) شدند و بر ايمانشان افزود. البته اين دو تفسير با هم منافاتى ندارد، مخصوصا با توجه به اينكه يكى در اصل وعده خدا و ديگرى وعده پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است ، و اين دو در آيه مورد بحث با هم آمده ، جمع ميان اين دو كاملا مناسب به نظر مى رسد. آيه بعد اشاره به گروه خاصى از مؤ منان است كه در تاسى به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) از همه پيشگامتر بودند، و بر سر عهد و پيمانشان با خدا يعنى فدا كارى تا آخرين نفس و آخرين قطره خون ايستادند، مى فرمايد: ((در ميان مؤ منان مردانى هستند كه بر سر عهدى كه با خدا بسته اند ايستاده اند، بعضى از آنها به عهد خود وفا كرده ، جان را به جان آفرين تسليم نمودند و در ميدان جهاد شربت شهادت نوشيدند، و بعضى نيز در انتظارند)) (من المؤ منين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر). ((و هيچگونه تغيير و تبديل در عهد و پيمان خود ندادند و كمترين انحراف و تزلزلى در كار خود پيدا نكردند)) (و ما بدلوا تبديلا). به عكس منافقان و يا مؤ منان ضعيف الايمان كه طوفان حوادث آنها را به اين طرف و آن طرف مى افكند، و هر روز فكر شوم و تازه اى در مغز ناتوان خود مى پروراندند، اينان همچون كوه ، ثابت و استوار ايستادند، و اثبات كردند عهدى كه با او بستند هرگز گسستنى نيست ))! واژه ((نحب )) (بر وزن عهد) به معنى عهد و نذر و پيمان است ، و گاه به معنى مرگ و يا خطر و يا سرعت سير و يا گريه با صداى بلند نيز آمده . <19> در ميان مفسران گفتگو است كه اين آيه به چه افرادى ناظر است ؟. دانشمند معروف اهل سنت ، ((حاكم ابو القاسم حسكانى )) با سند از على (عليه السلام ) نقل مى كند كه فرمود: فينا نزلت ((رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه ،)) فانا و الله المنتظر و ما بدلت تبديلا!: ((آيه رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه در باره ما نازل شده است ، و من به خدا همان كسى هستم كه انتظار (شهادت ) را مى كشم ، (و قبلا مردانى از ما همچون حمزه سيد الشهدا (عليه السلام ) شربت شهادت نوشيدند) و من هرگز در روش خود تغيير نداده ، بر سر پيمانم ايستاده ام )). <20> بعضى ديگر گفته اند: جمله ((من قضى نحبه )) اشاره به شهيدان بدر و احد است ، و جمله ((و منهم من ينتظر)) اشاره به مسلمانان راستين ديگرى است كه در انتظار پيروزى يا شهادت بودند. از ((انس بن مالك )) نيز نقل شده كه عمويش ((انس بن نضر)) در روز جنگ بدر حاضر نبود، بعدا كه آگاه شد، در حالى كه جنگ پايان يافته بود تاسف خورد كه چرا در اين جهاد شركت نداشت ، با خدا عهد و پيمان بست كه اگر نبرد ديگرى رخ دهد در آن شركت جويد و تا پاى جان بايستد، لذا در جنگ احد شركت كرد و به هنگامى كه گروهى فرار كردند او فرار نكرد، آنقدر مقاومت نمود كه مجروح شد سپس به افتخار شهادت نائل گشت . <21> و از ابن عباس نقل شده كه گفت : جمله ((منهم من قضى نحبه )) اشاره به حمزة بن عبدالمطلب و بقيه شهيدان احد و انس بن نضر و ياران او است . <22> در ميان اين تفسيرها هيچ منافاتى نيست ، چرا آيه مفهوم وسيعى دارد كه همه شهداى اسلام را كه قبل از ماجراى جنگ ((احزاب )) شربت شهادت نوشيده بودند شامل مى شود، و منتظران نيز تمام كسانى بودند كه در انتظار پيروزى و شهادت به سر مى بردند، و افرادى همچون ((حمزه سيد الشهدا)) (عليه السلام ) و ((على )) (عليه السلام ) در راءس اين دو گروه قرار داشتند. لذا در تفسير ((صافى )) چنين آمده است : ان اصحاب الحسين بكربلا كانوا كل من اراد الخروج ودع الحسين (عليه السلام ) و قال : السلام عليك يا بن رسول الله ! فيجيبه : و عليك السلام و نحن خلفك ، و يقرء فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر)): ((ياران امام حسين (عليه السلام ) در كربلا هر كدام كه مى خواستند به ميدان بروند با امام (عليه السلام ) وداع مى كردند و مى گفتند سلام بر تو اى پسر رسولخدا (سلام وداع ) امام (عليه السلام ) نيز به آنها پاسخ مى گفت و سپس اين آيه را تلاوت مى فرمود: فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر. <23> از كتب مقاتل استفاده مى شود كه امام حسين (عليه السلام ) اين آيه را بر كنار جنازه شهيدان ديگرى همچون ((مسلم بن عوسجه )) و به هنگامى كه خبر شهادت ((عبد الله بن يقطر)) به او رسيد نيز تلاوت فرمود. <24> و از اينجا روشن مى شود كه آيه چنان مفهوم وسيعى دارد كه تمام مؤ منان راستين را در هر عصر و هر زمان شامل مى شود، چه آنها كه جامه شهادت در راه خدا بر تن پوشيدند و چه آنها كه بدون هيچگونه تزلزل بر سر عهد و پيمان با خداى خويش ايستادند و آماده جهاد و شهادت بودند. آيه بعد نتيجه و هدف نهائى عملكردهاى مؤ منان و منافقان را در يك جمله كوتاه چنين بازگو مى كند: ((هدف اين است كه خداوند صادقان را به خاطر صدقشان پاداش دهد، و منافقان را هر گاه بخواهد عذاب كند و يا (اگر توبه كنند) ببخشد و توبه آنها را بپذيرد، چرا كه خداوند غفور و رحيم است )) (ليجزى الله الصادقين بصدقهم و يعذب المنافقين ان شاء او يتوب عليهم ان الله كان غفورا رحيما). نه صدق و راستى و وفادارى مؤ منان مخلص بدون پاداش مى ماند، و نه سستيها و كارشكنيهاى منافقان بدون كيفر. منتها براى اينكه راه بازگشت حتى به روى اين منافقان لجوج بسته نشود با جمله ((او يتوب عليهم )) درهاى توبه را به روى آنها مى گشايد و خود را با اوصاف ((غفور و رحيم )) توصيف مى كند تا انگيزه حركت به سوى ايمان و صدق و راستى و عمل به تعهدات الهى را در آنها زنده كند. از آنجا كه اين جمله به عنوان نتيجه اى براى كارهاى زشت منافقان ذكر شده بعضى از بزرگان مفسرين چنين استفاده كرده اند كه گاه ممكن است يك گناه بزرگ در دلهاى آماده منشا حركت و انقلاب و بازگشت به سوى حق و حقيقت شود و شرى باشد كه سرآغاز خيرى گردد!. <25> آخرين آيه مورد بحث كه آخرين سخن را در باره جنگ احزاب مى گويد و به اين بحث خاتمه مى دهد در عباراتى كوتاه جمع بندى روشنى از اين ماجرا كرده در جمله اول مى گويد: ((خداوند كافران را در حالى كه از خشم و غضب لبريز بودند و اندوهى عظيم بر قلبشان سايه افكنده بود باز گرداند در حالى كه به هيچيك از نتائجى كه در نظر داشتند نرسيدند)) (و رد الله الذين كفروا بغيظهم لم ينالوا خيرا). ((غيظ)) به معنى ((خشم )) و گاه به معنى ((غم )) آمده است ، و در اينجا آميزه اى از هر دو مى باشد، لشكريان احزاب كه آخرين تلاش و كوشش خود را براى پيروزى بر ارتش اسلام به كار گرفته بودند و ناكام ماندند، غمگين و خشمگين به سرزمينهاى خود بازگشتند. منظور از ((خير)) در اينجا، پيروزى در جنگ است ، البته پيروزى لشكر كفر، هرگز خير نبود، بلكه شر بود، اما قرآن كه از دريچه فكر آنها سخن مى گويد از آن تعبير به خير كرده اشاره به اينكه آنها به هيچ نوع پيروزى در اين ميدان نائل نشدند. بعضى نيز گفته اند منظور از خير در اينجا ((مال )) است ، چرا كه اين كلمه در بعضى از موارد ديگر نيز به مال اطلاق شده است (از جمله در آيه وصيت آيه 180 سوره بقره (ان ترك خيرا الوصية للوالدين ). چه اينكه يكى از انگيزه هاى اصلى لشكر كفر رسيدن به غنائم مدينه و غارت اين سرزمين بود، اصولا در عصر جاهليت ، مهمترين انگيزه جنگ ، همين انگيزه بود. ولى ما هيچ دليلى بر محدود كردن مفهوم خير به مال در اينجا نداريم بلكه هر نوع پيروزى را كه آنها در نظر داشتند شامل مى شود، مال هم يكى از آنها بود كه از همه محروم ماندند. در جمله بعد مى افزايد: ((خداوند در اين ميدان مؤ منان را از جنگ بى نياز ساخت )) (و كفى الله المؤ منين القتال ). آنچنان عواملى فراهم كرد كه بى آنكه احتياج به درگيرى وسيع و گسترده اى باشد و مؤ منان متحمل خسارات و ضايعات زيادى شوند جنگ پايان گرفت ، زيرا از يكسو طوفان شديد و سردى اوضاع مشركان را به هم ريخت ، و از سوى ديگر رعب و ترس و وحشت را كه آن هم از لشكرهاى نامرئى خدا است بر قلب آنها افكند، و از سوى سوم ضربه اى كه على بن ابى طالب (عليه السلام ) بر پيكر بزرگترين قهرمان دشمن عمرو بن عبد ود وارد ساخت و او را به ديار عدم فرستاد، سبب فرو ريختن پايه هاى اميد آنها شد، دست و پاى خود را جمع كردند و محاصره مدينه را شكستند و ناكام به قبائل خود باز گشتند. و در آخرين جمله مى فرمايد: ((خداوند قوى و شكست ناپذير است )) (و كان الله قويا عزيزا). ممكن است كسانى ((قوى )) باشند اما ((عزيز)) و شكست ناپذير نباشند يعنى شخص قويترى بر آنان پيروز شود، ولى تنها ((قوى شكست ناپذير)) در عالم خدا است كه قوت و قدرتش بى انتها است ، هم او بود كه در چنين ميدان بسيار سخت و خطرناكى آنچنان پيروزى نصيب مؤ منان كرد كه حتى نياز به درگيرى و دادن تلفات هم پيدا نكردند! 1 - نكات مهمى از جنگ احزاب الف - جنگ احزاب چنانكه از نامش پيدا است نبردى بود كه در آن تمام قبائل و گروههاى مختلف دشمنان اسلام براى كوبيدن اسلام جوان متحد شده بودند. جنگ احزاب آخرين تلاش ، آخرين تير تركش كفر، و آخرين قدرتنمائى شرك بود، به همين دليل هنگامى كه بزرگترين قهرمان دشمن يعنى ((عمرو بن عبدود)) در برابر افسر رشيد جهان اسلام ((امير المؤ منين على بن ابى طالب )) (عليه السلام ) قرار گرفت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود: برز الايمان كله الى الشرك كله : ((تمام ايمان در برابر تمام كفر قرار گرفت )). <26> چرا كه پيروزى يكى از اين دو نفر بر ديگرى پيروزى كفر بر ايمان يا ايمان بر كفر بود، و به تعبير ديگر كارزارى بود سرنوشتساز كه آينده اسلام و شرك را مشخص مى كرد به همين دليل بعد از ناكامى دشمنان در اين پيكار عظيم ، ديگر كمر راست نكردند و ابتكار عمل بعد از اين ، هميشه در دست مسلمانان بود. ستاره اقبال دشمن رو به افول گذاشت و پايه هاى قدرت آنها در هم شكست و لذا در حديثى مى خوانيم كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بعد از پايان جنگ احزاب فرمود: الان نغز و هم و لا يغزوننا: ((اكنون ديگر ما با آنها مى جنگيم و آنها قدرت جنگ نخواهند داشت )). <27> ب - بعضى از مورخان نفرات سپاه كفر را بيش از ده هزار نفر نوشته اند، مقريزى در الامتاع مى گويد تنها قريش با چهار هزار سرباز و سيصد راءس ‍ اسب و هزار و پانصد شتر بر لب خندق اردو زد قبيله بنى سليم با هفتصد نفر در منطقه مرالظهران به آنها پيوستند، قبيله بنى فزاره با هزار نفر، و قبائل بنى اشجع و بنى مره هر كدام با چهارصد نفر، و قبائل ديگر هر كدام نفراتى فرستادند كه مجموع آنها از ده هزار تن تجاوز مى كردند. در حالى كه عده مسلمانان از سه هزار نفر تجاوز نمى كرد، آنها دامنه كوه سلع كه نقطه مرتفعى بود (در كنار مدينه ) را اردوگاه اصلى خود انتخاب كرده بودند كه بر خندق مشرف بود و مى توانستند بوسيله تيراندازان خود عبور و مرور از خندق را كنترل كنند. به هر حال لشكر كفر، مسلمانان را از هر سو محاصره كردند و اين محاصره به روايتى بيست روز و به روايت ديگر 25 روز و مطابق بعضى از روايات حدود يكماه به طول انجاميد. <28> و با اينكه دشمن از جهات مختلفى نسبت به مسلمانان برترى داشت ، سر انجام چنانكه گفتيم ناكام به ديار خود باز گشتند. ج - مساءله حفر خندق چنانكه مى دانيم به مشورت سلمان فارسى صورت گرفت اين مساله كه به عنوان يك وسيله دفاعى در كشور ايران در آن روز معمول بود تا آن وقت در جزيره عربستان سابقه نداشت و پديده تازه اى محسوب مى شد و ايجاد آن در اطراف مدينه ، هم از لحاظ نظامى حائز اهميت بود و هم از نظر تضعيف روحيه دشمن و تقويت روانى مسلمين . از مشخصات خندق ، اطلاعات دقيقى ، در دست نيست ، مورخان نوشته اند پهناى آن بقدرى بود كه سواران دشمن نتوانند از آن با پرش بگذرند، عمق آن نيز حتما به اندازه اى بوده كه اگر كسى وارد آن مى شد به آسانى نمى توانست از طرف مقابل بيرون آيد. بعلاوه تسلط تيراندازان اسلام بر منطقه خندق به آنها امكان مى داد كه اگر كسى قصد عبور داشت او را در همان وسط خندق هدف قرار دهند. و اما از نظر طول بعضى با توجه به اين روايت معروف كه پيغمبر هر ده نفر را مامور حفر چهل ذراع (حدود 20 متر) از خندق كرده بود و با توجه به اينكه مطابق مشهور عدد لشكر اسلام بالغ بر سه هزار نفر بود، طول مجموع آن را به دوازده هزار ذراع (6 هزار متر) تخمين زده اند. و بايد اعتراف كرد كه با وسائل بسيار ابتدائى آن روز حفر چنين خندقى بسيار طاقت فرسا بوده است ، بخصوص اينكه مسلمانان از نظر آذوقه و وسائل ديگر نيز سخت در مضيقه بودند. مسلما حفر خندق مدت قابل توجهى به طول انجاميد و اين نشان مى دهد كه لشكر اسلام با هوشيارى كامل قبل از آنكه دشمن هجوم آورد پيش ‍ بينى هاى لازم را كرده بود به گونه اى كه سه روز قبل از رسيدن لشكر كفر به مدينه كار حفر خندق پايان يافته بود. د - ميدان بزرگ آزمايش جنگ احزاب ، محك آزمون عجيبى بود، براى همه مسلمانان و آنها كه دعوى اسلام داشتند، و همچنين كسانى كه گاه ادعاى بى طرفى مى كردند و در باطن با دشمنان اسلام سر و سر داشتند و همكارى مى كردند. موضع گروههاى سه گانه (مؤ منان راستين ، مؤ منان ضعيف و منافقان ) در عملكردهاى آنها كاملا مشخص شد، و ارزشهاى اسلامى كاملا آشكار گشت . هر يك از اين گروههاى سه گانه در كوره داغ جنگ احزاب ، سره و ناسره بودن خود را نشان دادند. طوفان حادثه بقدرى تند بود كه هيچكس نمى توانست آنچه را در دل دارد پنهان كند، و مطالبى كه شايد ساليان دراز در شرائط عادى براى كشف آن وقت لازم بود در مدتى كمتر از يكماه به ظهور و بروز پيوست ! اين نكته نيز قابل توجه است كه شخص پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) با مقاومت و ايستادگى سرسختانه خود و حفظ خونسردى و توكل بر خدا و اعتماد به نفس ، و همچنين مواسات و همكارى با مسلمانان در حفر خندق و تحمل مشكلات جنگ ، نيز عملا ثابت كرد كه به آنچه در تعليماتش قبلا آورده است ، كاملا مؤ من و وفادار مى باشد. و آنچه را به مردم مى گويد قبل از هر كس خود عمل مى كند. ه‍ - پيكار تاريخى على (عليه السلام ) با عمرو بن عبدود از فرازهاى حساس و تاريخى اين جنگ ، مقابله ع با قهرمان بزرگ لشگر دشمن ، عمرو بن عبدود است . در تواريخ آمده است كه لشگر احزاب زورمندترين دلاوران عرب را به همكارى در اين جنگ دعوت كرده بود، از ميان آنها پنج نفر از همه مشهورتر بودند: ((عمرو بن عبدود)) و ((عكرمة ابن ابى جهل )) و ((هبيره )) و ((نوفل )) و ((ضرار)). آنها در يكى از روزهاى جنگ ، براى نبرد تن به تن آماده شدند، لباس رزم در بر پوشيدند و از نقطه باريكى از خندق كه از تير رس سپاهيان اسلام نسبتا دور بود با اسب خود، به جانب ديگر خندق پرش كردند، و در برابر لشكر اسلام حاضر شدند كه از ميان اينها عمرو بن عبدود از همه نام آورتر بود. او كه مغزش از غرور خاصى لبريز بود، و سابقه زيادى در جنگ داشت جلو آمد و مبارز طلبيد، صداى خود را بلند كرد و نعره بر آورد. طنين فرياد ((هل من مبارز)) او در ميدان احزاب پيچيد، و چون كسى از مسلمانان آماده مقابله با او نشد جسورتر گشت ، و عقائد مسلمين را به سخريه كشيد و گفت : شما كه ميگوئيد كشتگانتان در بهشت هستند و مقتولين ما در دوزخ ، آيا يكى از شما نيست كه من او را به بهشت بفرستم يا او مرا به دوزخ اعزام كند؟! و در اينجا اشعار معروفش را خواند. و لقد بححت عن النداء بجمعكم هل من مبارز! و وقفت اذ جبن المشجع موقف البطل المناجز! ان السماحة و الشجاعة فى الفتى خير الغرائز! ((بسكه فرياد كشيدم - در ميان جمعيت شما و مبارز طلبيدم صدايم گرفت ! من هم اكنون در جائى ايستاده ام كه شبه قهرمانان از ايستادن در موقف قهرمانان جنگجو ترس دارند! آرى بزرگوارى و شجاعت در جوانمردان بهترين غرائز است ))!0 در اينجا پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمان داد يك نفر برخيزد و شر اين مرد را از سر مسلمانان كم كند، اما هيچكس جز على بن ابى طالب (عليه السلام ) آماده اين جنگ نشد. پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به او فرمود، اين عمرو بن عبدود است ، على (عليه السلام ) عرض كرد من آماده ام هر چند عمرو باشد. پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به او فرمود: نزديك بيا، عمامه بر سرش ‍ پيچيد و شمشير مخصوصش ذو الفقار را به او بخشيد، و براى او دعا كرد: اللهم احفظه من بين يديه و من خلفه و عن يمينه و عن شماله و من فوقه و من تحته : ((خداوندا! او را از پيش رو و پشت سر و از راست و چپ ، و از بالا و پائين حفظ كن )). على (عليه السلام ) به سرعت به وسط ميدان آمد، در حالى كه اين اشعار را در پاسخ اشعار عمرو مى خواند: لا تعجلن فقد اتاك مجيب صوتك غير عاجز! ذو نية و بصيرة و الصدق منجى كل فائز انى لارجوان اقيم عليك نائحة الجنائز! من ضربة نجلاء يبقى صوتها بعد الهزاهز: ((شتاب مكن كه پاسخگوى نيرومند دعوت تو فرا رسيد! آنكس كه نيتى پاك و بصيرتى شايسته و صداقتى كه نجات بخش هر انسان پيروز است دارد. من اميدوارم كه فرياد نوحهگران را بر كنار جنازه تو بلند كنم . از ضربه آشكارى كه صداى آن بعد از ميدانهاى جنگ باقى مى ماند و در همه جا مى پيچد))! و در اينجا بود كه پيامبر جمله معروف : ((برز الايمان كله الى الشرك كله )) را فرمود. <29> امير مؤ منان على (عليه السلام ) نخست او را دعوت به اسلام كرد، او نپذيرفت ، سپس دعوت به ترك ميدان نمود، از آن هم ابا كرد و اين را براى خود ننگ و عار دانست ، سومين پيشنهادش اين بود از مركب پياده شود و جنگ تن به تن به صورت پياده انجام گيرد. عمرو خشمگين شد و گفت : من باور نمى كردم كسى از عرب چنين پيشنهادى به من كند، از اسب پياده شد و با شمشير خود ضربه اى بر سر على (عليه السلام ) فرود آورد، اما امير مؤ منان (عليه السلام ) با چابكى مخصوص بوسيله سپر آن را دفع كرد، ولى شمشير از سپر گذشت و سر على (عليه السلام ) را آزرده ساخت . در اينجا على (عليه السلام ) از روش خاصى استفاده نمود، فرمود: تو مرد قهرمان عرب هستى و من با تو جنگ تن به تن دارم ، اينها كه پشت سر تو هستند براى چه آمده اند، و تا عمرو نگاهى به پشت سر كرد، على (عليه السلام ) شمشير را در ساق پاى او جاى داد، اينجا بود كه قامت رشيد ((عمرو)) به روى زمين در غلطيد، گرد و غبارى سخت فضاى معركه را فرا گرفته بوده ، جمعى از منافقان فكر مى كردند على (عليه السلام ) به دست عمرو كشته شد اما هنگامى كه صداى تكبير را شنيدند پيروزى على (عليه السلام ) مسجل گشت . ناگهان على (عليه السلام ) را ديدند در حالى كه خون از سرش مى چكيد آرام آرام به سوى لشگر گاه باز مى گردد و لبخند پيروزى بر لب دارد، و پيكر ((عمرو)) بى سر در گوشه اى از ميدان افتاده بود. كشته شدن قهرمان معروف عرب ضربه غير قابل جبرانى بر لشكر احزاب و اميد و آرزوهاى آنان وارد ساخت ، ضربه اى بود كه روحيه آنان را سخت تضعيف كرد و آنها را از پيروزى مايوس ساخت ، و به همين دليل پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در باره آن فرمود: لو وزن اليوم عملك بعمل جميع امة محمد لرجح عملك على عملهم و ذاك انه لم يبق بيت من المشركين الا و قد دخل ذل بقتل عمرو و لم يبق بيت من المسلمين الا و قد دخل عز بقتل عمرو!: ((اگر اين كار تو را امروز با اعمال جميع امت محمد مقايسه كنند بر آنها برترى خواهد داشت چرا كه با كشته شدن عمرو خانه اى از خانه هاى مشركان نماند مگر اينكه ذلتى در آن داخل شد، و خانه اى از خانه هاى مسلمين نماند مگر اينكه عزتى در آن وارد گشت ))!. <30> دانشمند معروف اهل سنت حاكم نيشابورى همين سخن را منتها با تعبير ديگرى آورده است : لمبارزة على بن ابى طالب لعمرو بن عبد ود يوم الخندق افضل من اعمال امتى الى يوم القيامة . <31> فلسفه اين سخن پيدا است چرا كه در آن روز اسلام و قرآن ظاهرا بر لب پرتگاه قرار گرفته بود، و بحرانيترين لحظات خود را مى پيمود، كسى كه با فداكارى خود بيشترين فداكارى را بعد از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در اين ميدان نشان داد، اسلام را از خطر حفظ كرد و تداوم آن را تا روز قيامت تضمين نمود و اسلام از بركت فداكارى او ريشه گرفت و شاخ و برگ بر سر جهانيان گسترد، بنابر اين عبادت همگان مرهون او است . بعضى نوشته اند كه مشركان كسى را خدمت پيامبر فرستادند تا جنازه ((عمرو)) را به ده هزار درهم خريدارى كند (شايد تصور مى كردند مسلمانان با بدن عمرو همان خواهند كرد كه سنگدلان در جنگ احد با پيكر حمزه كردند) پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود جنازه او براى شما، ما هرگز بهائى در برابر مردگان نخواهيم گرفت ! اين نكته نيز قابل توجه است كه وقتى خواهر عمرو بر كنار كشته برادر رسيد و زره گرانقيمت او را ديد كه على (عليه السلام ) از تن او بيرون نياورده است گفت : ما قتله الا كفو كريم : ((من اعتراف مى كنم كه هماورد و كشنده او مرد بزرگوارى بوده است ))!. <32> و - اقدامات نظامى و سياسى پيامبر در اين ميدان عوامل پيروزى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و مسلمانان در ميدان احزاب ، علاوه بر تاييد الهى به وسيله باد و طوفان شديدى كه دستگاه احزاب را به هم ريخت ، و نيز علاوه بر لشگريان نامرئى پروردگار، مجموعه اى از عوامل مختلف ، از روشهاى نظامى ، سياسى ، و عامل مهم اعتقادى و ايمانى بود: 1 - پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) با قبول پيشنهاد حفر خندق ، عامل تازه اى را در جنگهاى عرب كه تا آن زمان وجود نداشت وارد كرد كه در تقويت روحيه سپاه اسلام و تضعيف سپاه كفر بسيار مؤ ثر بود. 2 - مواضع حساب شده لشكر اسلام و تاكتيكهاى نظامى مناسب ، عامل مؤ ثرى براى عدم نفوذ دشمن به داخل مدينه بود. 3 - كشته شدن ((عمرو بن عبدود)) به دست قهرمان بزرگ اسلام على بن ابى طالب (عليه السلام )، و فرو ريختن اميدهاى لشكر احزاب با مرگ وى ، عامل ديگرى بود. 4 - ايمان به پروردگار و توكل بر ذات پاك او كه بذر آن در دلهاى مسلمانان بوسيله پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم )افشانده شده بود و مرتبا در طول جنگ وسيله تلاوت آيات قرآن و سخنان دلنشين پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آبيارى مى شد، نيز يك عامل بزرگ محسوب مى گرديد. 5 - روش پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم )، روح بزرگ و اعتماد به نفس ‍ او به مسلمانان ، قوت قلب و آرامش مى بخشيد. 6 - افزون بر اينها داستان ((نعيم بن مسعود)) يك عامل مؤ ثر براى ايجاد تفرقه در ميان لشكر احزاب و تضعيف آنان شد. ز - داستان نعيم بن مسعود و نفاق افكنى در لشكر دشمن ! ((نعيم )) كه تازه مسلمان شده بود و قبيله اش طايفه ((غطفان )) از اسلام او آگاه نبودند خدمت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) رسيد و عرض ‍ كرد هر دستورى به من بدهيد براى پيروزى نهائى به كار مى بندم . فرمود: مثل تو در ميان ما يك نفر بيش نيست ، اگر مى توانى در ميان لشكر دشمن اختلافى بيفكن كه ((جنگ مجموعه اى از نقشه هاى پنهانى است )). نعيم بن مسعود طرح جالبى ريخت ، به سراغ يهود ((بنى قريظه )) آمد كه در جاهليت با آنها دوستى داشت ، گفت : شما بنى قريظه مى دانيد كه من نسبت به شما علاقمندم ! گفتند راست مى گوئى ، ما هرگز تو را متهم نمى كنيم . گفت : طايفه ((قريش )) و ((غطفان )) مثل شما نيستند، اين شهر، شهر شما است ، اموال و فرزندان و زنان شما در اينجا هستند، و شما هرگز قادر نيستيد از اينجا نقل مكان كنيد. ((قريش )) و طايفه ((غطفان )) براى جنگ با محمد و يارانش آمده اند و شما از آنها حمايت كرده ايد، در حالى كه شهرشان جاى ديگر است ، و اموال و زنانشان در غير اين منطقه ، آنها اگر فرصتى دست دهد، غارتى مى كنند و با خود مى برند، و اگر مشكلى پيش آيد به شهرشان باز مى گردند و شما در اين شهر مى مانيد و محمد، و مسلما به تنهائى قادر به مقابله با او نيستيد، شما دست به اسلحه نبريد تا از قريش و غطفان وثيقه اى بگيريد، گروهى از اشراف خود را به شما بسپارند كه گروگان باشند تا در جنگ ، كوتاهى نكنند. يهود ((بنى قريظه )) اين پيشنهاد را پسنديدند. نعيم مخفيانه به سراغ قريش آمد به ((ابو سفيان )) و گروهى از رجال قريش گفت : شما مراتب دوستى من را نسبت به خود به خوبى مى دانيد، مطلبى به گوش ‍ من رسيده است كه خود را مديون به ابلاغ آن مى دانم ، تا مراتب خير خواهى را انجام داده باشم ، اما خواهشم اين است كه از من نقل نكنيد!. گفتند: مطمئن باش ! گفت : آيا مى دانيد جماعت يهود، از ماجراى شما با محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) پشيمان شده اند، و رسولى نزد او فرستاده اند كه ما از كار خود پشيمانيم ، آيا كافى است كه ما گروهى از اشراف قبيله قريش و غطفان را براى تو گروگان بگيريم ، دست بسته به تو بسپاريم تا گردن آنها را بزنى ، سپس در كنار تو خواهيم بود تا آنها را ريشه كن كنيم ، محمد نيز با اين پيشنهاد موافقت كرده است ، بنابر اين اگر يهود به سراغ شما بفرستند و گروگانهائى بخواهند، حتى يكنفر هم به آنها ندهيد كه خطر جدى است !. سپس به سراغ طايفه ((غطفان )) كه طايفه خود او بودند آمد، گفت : شما اصل و نسب مرا به خوبى مى دانيد، من به شما عشق مى ورزم و فكر نمى كنم كمترين ترديدى در خلوص نيت من داشته باشيد. گفتند: راست مى گوئى ، حتما چنين است ! گفت : سخنى دارم به شما مى گويم اما از من نشنيده باشيد! گفتند: مطمئن باش ، حتما چنين خواهد بود، چه خبر؟ ((نعيم )) همان مطلبى را كه براى قريش گفته بود دائر به پشيمانى يهود و تصميم بر گروگانگيرى مو به مو براى آنها شرح داد و آنها را از عاقبت اين كار بر حذر داشت . اتفاقا شب شنبه اى بود. (از ماه شوال سال 5 هجرى ) كه ابو سفيان و سران غطفان گروهى را نزد يهود بنى قريظه فرستادند و گفتند: حيوانات ما در اينجا دارند تلف مى شوند، و اينجا براى ما جاى توقف نيست ، فردا صبح حمله را بايد آغاز كنيم ، تا كار يكسره شود. يهود در پاسخ گفتند: فردا شنبه است ، و ما دست به هيچكارى نمى زنيم ، بعلاوه ما از اين بيم داريم كه اگر جنگ به شما فشار آورده به شهرهاى خود باز گرديد و ما را در اينجا تنها بگذاريد، شرط همكارى ما آنست كه گروهى را به عنوان گروگان به دست ما بسپاريد. هنگامى كه اين خبر به طايفه قريش و غطفان رسيد گفتند: به خدا سوگند معلوم مى شود نعيم بن مسعود راست مى گفت ، خبرى در كار است !. رسولانى به سوى يهود فرستادند و گفتند به خدا حتى يكنفر را هم به شما نخواهيم داد و اگر مايل به جنگ هستيد، بسم الله ! بنو قريظه هنگامى كه از اين خبر آگاه شدند گفتند كه راستى نعيم بن مسعود چه حرف حقى زد؟ اينها قصد جنگ ندارند، حيله اى در كار است ، مى خواهند غارتى كنند و به شهرهاى خود باز گردند و شما را در برابر محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) تنها بگذارند، سپس پيام دادند كه حرف همان است كه گفتيم ، به خدا تا گروگان نسپاريد، جنگ نخواهيم كرد، قريش و غطفان هم بر سر حرف خود اصرار ورزيدند و در ميان آنها اختلاف افتاد، و در همان ايام بود كه شبانه طوفان سرد زمستانى در گرفت آنچنان كه خيمه هاى آنها را بهم ريخت ، و ديگها را از اجاق به روى زمين افكند. اين عوامل دست به دست هم داد و همگى دست و پا را جمع كردند و فرار را بر قرار ترجيح دادند، به گونه اى كه حتى يكنفر از آنها در ميدان جنگ باقى نماند. <33> ح - داستان حذيفه در بسيارى از تواريخ آمده است ((حذيفه يمانى )) مى گويد: ما در روز جنگ خندق آنقدر گرسنگى و خستگى و وحشت ديديم كه خدا مى داند، شبى از شبها (بعد از آنكه در ميان لشكر احزاب اختلاف افتاد) پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود: آيا كسى از شما هست كه مخفيانه به لشكرگاه دشمن برود، و خبرى از آنان بياورد، تا رفيق من در بهشت باشد. حذيفه مى گويد: به خدا سوگند هيچكس به خاطر شدت وحشت و خستگى و گرسنگى از جا برنخاست . هنگامى كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) چنين ديد مرا صدا زد، من خدمتش آمدم فرمود: برو، خبر اين گروه را براى من بياور، ولى هيچ كار ديگرى در آنجا انجام مده تا بازگردى . من آمدم در حالى كه طوفان سختى مى وزيد و اين لشكر الهى آنها را در هم مى كوبيد، خيمه ها در برابر تند باد فرو مى ريخت ، و آتشها در بيابان پراكنده مى شد، و ظرفهاى غذا واژگون مى گشت ، ناگهان شبح ابو سفيان را ديدم كه در ميان آن ظلمت و تاريكى فرياد مى زند اى قريش هر كدام دقت كند كنار دستى خود را بشناسد، بيگانه اى در اينجا نباشد، من پيشدستى كردم و به كسى كه در كنارم بود گفتم : تو كيستى ؟ گفت : من فلانى هستم ، گفتم بسيار خوب . سپس ابو سفيان گفت : به خدا سوگند اينجا جاى توقف نيست ، شترها و اسبهاى ما از دست رفتند، يهود بنى قريظه پيمان خود را شكستند، و اين باد و طوفان چيزى براى ما نگذاشت . سپس با سرعت به سراغ مركب خود رفت و آن را از زمين بلند كرد تا سوار شود بقدرى شتابزده بود كه مركب روى سه پاى خود ايستاد هنوز عقال از پاى ديگرش نگشوده بود من فكر كردم با يك تير حساب او را برسم تير را بچله كمان گذاردم ، همين كه خواستم رها كنم ، به ياد سخن پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) افتادم كه فرمود: دست از پا خطا مكن و برگرد، و تنها خبر براى من بياور، من باز گشتم و ماجرا را عرض كردم . پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) عرض كرد: ((اللهم انت منزل الكتاب ، سريع الحساب ، اهزم الاحزاب اللهم اهزمهم و زلزلهم )) خداوندا تو نازل كننده كتابى ، و سريع الحسابى ، خودت احزاب را نابود كن ، خداوندا آنها را نابود و متزلزل فرماى . <34> ط - پيامدهاى جنگ احزاب جنگ احزاب نقطه عطفى در تاريخ اسلام بود و توازن نظامى و سياسى را براى هميشه به نفع مسلمانان بهم زد، به طور خلاصه مى توان پيامدهاى پربار اين جنگ را در چند جمله بيان كرد: الف - ناكام ماندن آخرين تلاش دشمن و در هم شكسته شدن برترين قدرت نهائى آنها. ب - رو شدن دست منافقين و افشاگرى كامل در مورد اين دشمنان خطرناك داخلى . ج - جبران خاطره دردناك شكست احد. د - ورزيدگى مسلمانان ، و افزايش هيبت آنان در قلوب دشمنان . ه - بالا رفتن سطح روحيه و معنويت مسلمين به خاطر معجزات بزرگى كه در آن ميدان مشاهده كردند. و - تثبيت موقعيت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در داخل و خارج مدينه . ز - فراهم شدن زمينه براى تصفيه مدينه از شر يهود بنى قريظه . 2 - پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ((اسوه )) و ((قدوه )) بود مى دانيم انتخاب فرستادگان خدا از ميان انسانها به خاطر آنست كه بتوانند سرمشق عملى براى امتها باشند، چرا كه مهمترين و مؤ ثرترين بخش تبليغ و دعوت انبياء، دعوتهاى عملى آنها است ، و به همين دليل دانشمندان اسلام ، معصوم بودن را شرط قطعى مقام نبوت دانسته اند، و يكى از براهين آن ، همين است كه آنها بايد ((اسوه ناس )) و ((قدوه خلق )) باشند قابل توجه اينكه تاسى به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كه در آيات مورد بحث آمده به صورت مطلق ذكر شده كه تاسى در همه زمينه ها را شامل مى شود، هر چند شان نزول آن جنگ احزاب است ، و مى دانيم شان نزولها هرگز، مفاهيم آيات را محدود به خود نمى كند. و لذا در احاديث اسلامى مى بينيم كه در مساله تاسى ، ((مهمترين )) و ((ساده ترين )) مسائل مطرح شده است . در حديثى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) مى خوانيم : ان الصبر على ولاة الامر مقروض لقول الله عز و جل لنبيه (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فاصبر كما صبر اولوا العزم من الرسل ، و ايجابه مثل ذلك على اوليائه و اهل طاعته ، لقوله لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنة : ((صبر و شكيبائى بر حاكمان اسلامى واجب است ، چرا كه خداوند به پيامبرش دستور مى دهد شكيبائى كن آنچنان كه پيامبران اولوا العزم شكيبائى كردند، و همين معنى را بر دوستان و اهل طاعتش با دستور به تاسى جستن به پيامبر واجب فرموده است . <35> در حديث ديگرى از امام صادق (عليه السلام ) آمده است كه فرمود: پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) هنگامى كه نماز عشا را مى خواند، آب وضو و مسواكش را بالاى سرش مى گذاشت و سر آن را مى پوشانيد… سپس كيفيت نماز شب خواندن پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را بيان مى فرمايد و در آخر آن مى گويد لقد كان فى رسول الله اسوة حسنة <36> و به راستى اگر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در زندگى ما، اسوه باشد، در ايمان و توكلش ، در اخلاص و شجاعتش ، در نظم و نظافتش ، و در زهد و تقوايش ، به كلى برنامه هاى زندگى ما دگرگون خواهد شد و نور و روشنائى سراسر زندگى ما را فرا خواهد گرفت امروز بر همه مسلمانان ، مخصوصا جوانان با ايمان و پرجوش فرض است كه سيره پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را مو به مو بخوانند و به خاطر بسپارند و او را در همه چيز قدوه و اسوه خود سازند، كه مهمترين وسيله سعادت و كليد فتح و پيروزى همين است . 3 - بسيار ياد خدا كنيد توصيه به ياد كردن خداوند و مخصوصا ((ذكر كثير)) كرارا در آيات قرآن وارد شده است ، و در اخبار اسلامى نيز اهميت فراوان به آن داده شده ، تا آنجا كه در حديثى از ابوذر مى خوانيم كه مى گويد: وارد مسجد شدم و به حضور پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) رسيدم … به من فرمود: عليك بتلاوة كتاب الله و ذكر الله كثيرا فانه ذكر لك فى السماء و نور لك فى الارض !: ((بر تو باد كه قرآن را تلاوت كنى و خدا را بسيار ياد نمائى كه اين سبب مى شود كه در آسمانها (فرشتگان ) ياد تو كنند و نورى است براى تو در زمين )). <37> در حديث ديگرى از امام صادق (عليه السلام ) چنين آمده : اذا ذكر العبد ربه فى اليوم ماة مرة كان ذلك كثيرا: ((هنگامى كه انسان خدا را در روز يكصد بار ياد كند، اين ذكر كثير محسوب مى شود)). <38> و نيز در حديثى از پيامبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل شده كه به يارانش فرمود: الا اخبركم بخير اعمالكم و از كاها عند مليككم ، و ارفعها فى درجاتكم و خير لكم من الدينار و الدرهم ، و خير لكم من ان تلقوا عدوكم فتقتلونهم و يقتلونكم ؟ قالوا: بلى يا رسول الله ! قال : ذكر الله كثيرا: ((آيا بهترين اعمال و پاكيزهترين كارهاى شما را نزد پروردگار به شما بگويم ؟، عملى كه برترين درجه شما است ، و بهتر از دينار و درهم ، و حتى بهتر از جهاد و شهادت در راه خدا است ؟ عرض كردند: آرى ، فرمود: خدا را بسيار ياد كردن )). <39> ولى هرگز نبايد تصور كرد كه منظور از ذكر پروردگار با اين همه فضيلت تنها ذكر زبانى است ، بلكه در روايات اسلامى تصريح شده كه منظور علاوه بر اين ذكر قلبى و عملى است ، يعنى هنگامى كه انسان در برابر كار حرامى قرار مى گيرد به ياد خدا بيفتد و آن را ترك گويد. هدف اين است كه خدا در تمام زندگى انسان حضور داشته باشد و نور پروردگار تمام زندگى او را فرا گيرد، همواره به او بينديشد و فرمان او را نصب العين سازد. مجالس ذكر مجالسى نيست كه گروهى بيخبر گرد هم آيند و به عيش و نوش ‍ پردازند و در ضمن مشتى اذكار اختراعى عنوان كنند و بدعتهائى را رواج دهند و اگر در حديث مى خوانيم <40> كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود: بادروا الى رياض الجنة ؟: ((به سوى باغهاى بهشت بشتابيد)). ياران عرض كردند: و ما رياض الجنة ؟: ((باغهاى بهشت چيست ))؟ فرمود ((حلق الذكر)) مجالس ذكر است . <41> منظور جلساتى است كه در آن علوم اسلامى احيا شود و بحثهاى آموزنده و تربيت كننده مطرح گردد، انسانها در آن ساخته شوند و گنهكاران پاك گردند و به راه خدا آيند. <42>
 
سوره : التوبة    آیه : 64
متن عربی آیه : يَحْذَرُ الْمُنَافِقُونَ أَن تُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ سُورَةٌ تُنَبِّئُهُمْ بِمَا فِي قُلُوبِهِم قُلِ اسْتَهْزِؤُواْ إِنَّ اللّهَ مُخْرِجٌ مَّا تَحْذَرُونَ
 
شان نزول آیه
گروهى از منافقان در يك جلسه سرى، براى قتل پيامبر توطئه كردند كه پس از مراجعت از جنگ تبوك در يكى از گردنه‏هاى سر راه به صورت ناشناس كمين كرده، شتر پيامبر (صلي الله عليه و آله) را رم دهند، و حضرت را به قتل برسانند. خداوند پيامبرش را از اين نقشه آگاه ساخت، و او دستور داد جمعى از مسلمانان مراقب باشند و آنها را متفرق سازند. هنگامى كه پيامبر (صلي الله عليه و آله) به آن عقبه (گردنه) رسيد، "عمار" مهار مركب پيامبر (صلي الله عليه و آله) را در دست داشت و "حذيفه" از پشت سر آن را مى‏راند. در اين هنگام گروه منافقان كه گويا صورتهاى خود را پوشيده بودند، فرا رسيدند، پيامبر (صلي الله عليه و آله) به حذيفه فرمود: به صورت مركبهاى آنها بزن و آنها را دور كن، حذيفه چنين كرد. هنگامى كه پيامبر (صلي الله عليه و آله) بدون خطر از عقبه گذشت به حذيفه فرمود: آنها را نشناختى؟ عرض كرد نه، هيچ يك از آنها را نشناختم. سپس رسول خدا (صلي الله عليه و آله) نام همه آنها را براى او برشمرد، حذيفه عرض كرد: حال كه چنين است چرا گروهى را نمى‏فرستى آنها را به قتل برسانند؟ آن حضرت فرمود: دوست ندارم عرب بگويند هنگامى كه محمد بر يارانش پيروز شد به كشتن آنها پرداخت! در شان نزول ديگرى مى‏خوانيم: گروهى از منافقان هنگامى كه موضع پيغمبر (صلي الله عليه و آله) را در برابر دشمن در تبوك مشاهده كردند، از روى تمسخر گفتند: اين مرد گمان مى‏كند كه قصرهاى شام و دژهاى نيرومند شاميان را تسخير خواهد كرد. چنين چيزى محال است محال. خداوند پيامبر خود را از اين واقعه آگاه ساخت و پيامبر (صلي الله عليه و آله) دستور داد راه را بر اين گروه ببندند، سپس آنها را صدا زد و ملامت كرد و فرمود: شما چنين و چنان گفتيد. آنها عذر آوردند كه ما قصد و غرضى نداشتيم، مزاح و شوخى مى‏كرديم و بر اين موضوع سوگند ياد كردند!
 
ترجمه
منافقان می ترسند که مباد از آسمان در باره آنها سوره ای نازل شود و، ازآنچه در دل نهفته اند با خبرشان سازد بگو : مسخره کنيد ، که خدا آنچه را که از آن می ترسيد آشکار خواهد ساخت
ترجمه فولادوند
منافقان بيم دارند از اينكه [مبادا] سوره‏اى در باره آنان نازل شود كه ايشان را از آنچه در دلهايشان هست خبر دهد. بگو: «ريشخند كنيد، بى‏ترديد خدا آنچه را كه [از آن‏] مى‏ترسيد برملا خواهد كرد.»
ترجمه مجتبوی
منافقان مى‏ترسند از اينكه سوره‏اى بر آنان فروآيد كه آنها را بدانچه در دلهاشان دارند آگاه سازد. بگو: مسخره كنيد، همانا خدا پديدآرنده آن چيزى است كه از آن مى‏ترسيد و مى‏پرهيزيد.
ترجمه مشکینی
منافقان (به عنوان استهزاء) اظهار ترس مى‏كنند از اينكه سوره‏اى درباره آنان نازل گردد كه آنچه را در دل‏هاى آنهاست (از كفر و نيّت براندازى نظام اسلامى) به آنان و به مردم خبر دهد. بگو: (با اين رفتارتان اسلام را) مسخره كنيد، بى‏ترديد خداوند آنچه را از آن مى‏ترسيد آشكار خواهد كرد
ترجمه بهرام پور
منافقان از آن بيم دارند كه سوره‏اى بر ضد آنها نازل شود و به آنچه در دل دارند آگاهشان سازد. بگو: مسخره كنيد، بى‏ترديد خداوند افشاگر چيزى است كه از آن بيم داريد
 
تفسیر نمونه
براى آيات فوق شان نزولهاى متعددى نقل شده كه همه مربوط به كارهاى منافقان پس از جنگ تبوك است . از جمله اينكه : گروهى از منافقان در يك جلسه سرى ، براى قتل پيامبر توطئه كردند كه پس از مراجعت از جنگ تبوك در يكى از گردنه هاى سر راه به صورت ناشناس كمين كرده ، شتر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را رم دهند، و حضرت را بقتل برسانند. خداوند پيامبرش را از اين نقشه آگاه ساخت ، و او دستور داد جمعى از مسلمانان مراقب باشند، و آنها را متفرق سازند، هنگامى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به آن عقبه (گردنه ) رسيد، عمار مهار مركب پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را در دست داشت ، و حذيفه از پشت سر آنرا مى راند در اين هنگام گروه منافقان كه گويا صورتهاى خود را پوشيده بودند فرا رسيدند، پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به حذيفه فرمود: به صورت مركبهاى آنها بزن و آنها را دور كن ، حذيفه چنين كرد. هنگامى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) بدون خطر از عقبه گذشت به حذيفه فرمود: آنها را نشناختى ؟ عرض كرد نه ، هيچيك از آنها را نشناختم ، سپس رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) نام همه آنها را براى او برشمرد، حذيفه عرض كرد: حال كه چنين است چرا گروهى را نمى فرستى آنها را به قتل برسانند؟ فرمود: ((دوست ندارم عرب بگويند هنگامى كه محمد بر يارانش پيروز شد به كشتن آنها پرداخت ))! اين شاءن نزول از امام باقر (عليهالسلام ) نقل شده و در كتب متعددى از حديث و تفاسير نيز آمده است ، در شاءن نزول ديگرى مى خوانيم : كه گروهى از منافقان هنگامى كه موضع پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را در برابر دشمن در تبوك مشاهده كردند، از روى تمسخر گفتند: اين مرد گمان مى كند كه قصرهاى شام و دژهاى نيرومند شاميان را تسخير خواهد كرد چنين چيزى محال است محال ، خداوند پيامبر خود را از اين واقعه آگاه ساخت ، و پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) دستور داد راه را بر اين گروه ببندند، سپس آنها را صدا زد و ملامت كرد و فرمود: شما چنين و چنان گفتيد، آنها عذر آوردند كه ما قصد و غرضى نداشتيم ، مزاح و شوخى مى كرديم و بر اين موضوع سوگند ياد كردند! برنامه خطرناك ديگرى از منافقان در آيات گذشته ديديم كه چگونه منافقان نقاط قوت را نقطه ضعف مى پنداشتند و براى ايجاد تفرقه در ميان مسلمانان روى آن تبليغ مى كردند)). در آيات مورد بحث به قسمت ديگرى از برنامه ها و روشهاى آنها اشاره شده است . از آيه نخست چنين استفاده مى شود كه خداوند براى دفع خطر منافقان از پيامبر، گهگاه پرده از روى اسرار آنها برمى داشت ، و آنان را به جمعيت معرفى مى كرد، تا مسلمانان به هوش باشند، و به دام آنها گرفتار نشوند، و آنها نيز متوجه موقعيت خويش شوند، و دست و پاى خود را جمع كنند، روى اين جهت غالبا آنان در يك حالت ترس و وحشت به سر مى بردند، قرآن به اين وضع اشاره كرده ، مى گويد: ((منافقان مى ترسند كه بر ضد آنها سورهاى نازل شود، و آنان را به آنچه در دل دارند آگاه سازد)) (بحذر المنافقون ان تنزل عليهم سورة تنبئهم بما فى قلوبهم ). ولى عجيب اينكه بر اثر شدت لجاجت و دشمنى باز هم دست از استهزاء و تمسخر نسبت به كارهاى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى گويد ((به آنها بگو: هر چه مى خواهيد استهزاء و تمسخر نسبت به كارهاى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) برنمى داشتند، لذا خداوند در پايان اين آيه به پيامبرش مى گويد ((به آنها بگو: هر چه مى خواهيد استهزاء كنيد، اما بدانيد خدا آنچه را از آن بيم داريد آشكار ميسازد، و شما را رسوا مى كند))! (قل استهزءوا ان الله مخرج ما تحذرون ). البته جمله استهزءوا (مسخره كنيد) از قبيل امر براى تهديد است ، همانند اينكه انسان به دشمنش مى گويد: هر قدر كارشكنى و اذيت و آزار در قدرت دارى بكن ، پاسخ آنها را يكجا خواهم داد اينگونه تعبيرات در مقام تهديد ذكر مى شود. ضمنا بايد توجه داشت كه از آيه فوق استفاده مى شود كه منافقان در دل از حقانيت دعوت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) با خبر بودند، و ارتباط او را با خدا به خوبى مى دانستند، ولى با اين حال بر اثر لجاج و عناد و دشمنى با حق ، به جاى اينكه در برابر او تسليم باشند، كارشكنى مى كردند، به همين دليل قرآن مى گويد: منافقان از اين بيم داشتند كه آياتى بر ضد آنها نازل شود، و مكنون خاطرشان را آشكار سازد. توجه به اين نكته نيز لازم است كه جمله ينزل عليهم مفهومش اين نيست كه اين گونه آيات بر منافقان نازل مى شد، بلكه منظور اين است كه درباره آنها و بر ضد آنها بوده ، هر چند بر شخص پيامبر نازل مى گرديد. در آيه بعد به يكى ديگر از برنامه هاى منافقان اشاره كرده ،((اگر از آنها بپرسى كه چرا چنين سخن نادرستى را گفته اند، و يا چنين كار خلافى را انجام داده اند، مى گويند: ما مزاح و شوخى مى كرديم و در واقع قصد و غرضى نداشتيم ))! (و لئن سئلتهم ليقولن انما كنا نخوض و نلعب ) <43> در واقع اين راه فرار عجيبى بود كه توطئه ها را مى چيدند، و سمپاشيها را مى كردند، به اين قصد كه اگر رازشان آشكار نشد و هدف شومشان تحقق يافت ، به مقصود جدى خود رسيده باشند، اما اگر پرده ها كنار رفت و رازشان فاش شد، خود را در زير نقاب مزاح و شوخى پنهان سازند، و با اين عذر و بهانه از مجازات پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و مردم فرار كنند. منافقان امروز و منافقان هر زمان كه برنامه هاى يكنواختى دارند از اين روش بهره بردارى فراوان مى كنند، حتى گاه مى شود جديترين مطالب را در لباس مزاحها و شوخيهاى ساده مطرح كنند، اگر به هدفشان رسيدند چه بهتر، و الا با عنوان كردن شوخى و مزاح از چنگال مجازات فرار مى كنند. اما قرآن با تعبيرى قاطع و كوبنده ، به آنها پاسخ مى گويد، و به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) دستور ميدهد كه به آنها بگو: ((آيا خدا، و آيات او، و رسولش ، را مسخره مى كنيد و به شوخى مى گيريد؟! (قل ا بالله و آياته و رسوله كنتم تستهزئون ) يعنى آيا با همه چيز مى توان شوخى كرد، حتى با خدا و پيامبر و آيات قرآن ؟! آيا اين امور كه از جديترين مسائل هستند شوخى پذيرند؟! آيا مساءله رم دادن شتر، و سقوط پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) از آن گردنه خطرناك ، چيزى است كه بتوان زير نقاب شوخى آنرا پوشاند؟ و يا استهزاء و مسخره كردن آيات الهى ، و اخبار پيامبر از پيروزيهاى آينده مطلبى است كه به بازى گرفته شود!. همه اينها گواهى مى دهد كه آنان اهداف خطرناكى داشتند كه در زير اين پوششها قرار مى دادند. سپس به پيامبر دستور مى دهد صريحا به اين منافقان بگو: ((دست از اين عذرهاى واهى و دروغين برداريد)) (لا تعتذروا) چرا كه ((شما بعد از ايمان راه كفر پيش گرفتيد)) (قد كفرتم بعد ايمانكم ) اين تعبير نشان مى دهد كه گروه بالا از آغاز در صف منافقان نبودند، بلكه در صف مؤ منان ضعيف الايمان بودند و پس از ماجراى فوق راه كفر پيش گرفتند. اين احتمال نيز در تفسير جمله فوق وجود دارد كه اين گروه پيش از اين هم در صف منافقان بودند، ولى چون ظاهرا مرتكب خلافى نشده بودند پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و مسلمانان وظيفه داشتند با آنها معامله افراد مؤ من كنند، ولى هنگامى كه پس از ماجراى جنگ تبوك پرده كنار رفت ، و كفر و نفاق آنها بر ملا شد، به آنها اخطار گرديد كه شما از اين پس در صف مؤ منان نخواهيد بود. سرانجام ، آيه را با اين جمله پايان مى دهد كه ((اگر ما گروهى از شما را ببخشيم گروه ديگرى را به خاطر اينكه مجرم بودند، مجازات خواهيم كرد (اءن نعف عن طائفة منكم نعذب طائفة بانهم كانوا مجرمين ). اينكه ميگويد گروهى را مجازات ميكنيم بخاطر جرم و گناهشان ، دليل بر آن است كه گروه مورد عفو افرادى هستند كه آثار جرم و گناه را با آب توبه از وجود خود شسته اند. در آيات آينده مانند آيه 74 نيز قرينهاى بر اين مطلب وجود دارد. روايات متعددى در ذيل اين آيه وارد شده كه حكايت از آن مى كند كه بعضى از اين منافقان كه وصف حالشان در آيات بالا آمده ، از كرده خود پشيمان شدند، و توبه كردند، ولى بعض ديگر همچنان بر روش خود باقى بودند (براى توضيح بيشتر به تفسير نور الثقلين جلد 2 صفحه 239 مراجعه شود).
 
سوره : التوبة    آیه : 74
متن عربی آیه : يَحْلِفُونَ بِاللّهِ مَا قَالُواْ وَلَقَدْ قَالُواْ كَلِمَةَ الْكُفْرِ وَكَفَرُواْ بَعْدَ إِسْلاَمِهِمْ وَهَمُّواْ بِمَا لَمْ يَنَالُواْ وَمَا نَقَمُواْ إِلاَّ أَنْ أَغْنَاهُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ مِن فَضْلِهِ فَإِن يَتُوبُواْ يَكُ خَيْرًا لَّهُمْ وَإِن يَتَوَلَّوْا يُعَذِّبْهُمُ اللّهُ عَذَابًا أَلِيمًا فِي الدُّنْيَا وَالآخِرَةِ وَمَا لَهُمْ فِي الأَرْضِ مِن وَلِيٍّ وَلاَ نَصِيرٍ
 
شان نزول آیه
1-بعضى از منافقان، مطالب زننده‏اى درباره اسلام و پيامبر (صلي الله عليه و آله) گفته بودند و پس از فاش شدن اسرارشان، سوگند دروغ ياد كردند كه چيزى نگفته‏اند و همچنين توطئه‏اى بر ضد پيامبر (صلي الله عليه و آله) چيده بودند كه خنثى گرديد. از جمله اينكه از منافقان به نام " جلاس" در ايام غزوه" تبوك" پس از شنيدن بعضى از خطبه‏هاى پيامبر (صلي الله عليه و آله) شديدا آن را انكار كرد و پيامبر (صلي الله عليه و آله) را تكذيب نمود، و پس از بازگشت به مدينه شخصى به نام " عامر بن قيس" كه اين جريان را شنيده بود، خدمت پيامبر آمد و سخنان" جلاس" را بازگو كرد، ولى هنگامى كه خود او نزد پيامبر (صلي الله عليه و آله) آمد موضوع را انكار نمود. پيامبر (صلي الله عليه و آله) به هر دو دستور داد در مسجد در كنار منبر سوگند ياد كنند كه دروغ نمى‏گويند. هر دو سوگند ياد كردند، ولى" عامر" عرض كرد: خداوندا! آيه‏اى بر پيامبرت نازل كن و آن كس كه راستگو است معرفى فرما! پيامبر (صلي الله عليه و آله) و مؤمنان آمين گفتند. جبريل نازل شد و آيه فوق را به پيامبر (صلي الله عليه و آله) ابلاغ كرد، هنگامى كه به جمله" فَإِنْ يَتُوبُوا يَكُ خَيْراً لَهُمْ" رسيد" جلاس" گفت: اى رسول خدا، پروردگار به من پيشنهاد توبه كرده است و من از گناه خود پشيمانم و توبه مى‏كنم. پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) توبه او را پذيرفت. 2- نقل كرده‏اند كه گروهى از منافقان تصميم داشتند به هنگام بازگشت از جنگ تبوك، در يكى از گردنه‏هاى ميان راه شتر پيامبر را رم دهند، تا حضرت از بالاى كوه به دره پرت شود، ولى پيامبر (صلي الله عليه و آله) در پرتو وحى الهى از اين ماجرا آگاه شد، و نقشه شوم آنها را نقش بر آب كرد، مهار ناقه را به دست" عمار" سپرد و" حذيفه" هم از پشت سر ناقه را مى‏راند، تا مركب كاملا در كنترل باشد، حتى به مردم دستور داد از راه ديگر بروند تا منافقان نتوانند در لابلاى مردم پنهان شوند و نقشه خود را عملى كنند، و هنگامى كه در آن تاريكى شب صداى آمدن عده‏اى را پشت سر خود در آن گردنه شنيد، به بعضى از همراهان دستور داد كه فورا آنها را باز گردانند، آنها كه حدود دوازده، يا پانزده نفر بودند و قسمتى از صورت خود را پوشانيده بودند هنگامى كه وضع را براى اجراى نقشه خود نامساعد ديدند متوارى شدند، ولى پيامبر (صلي الله عليه و آله) آنها را شناخت و نامهايشان را يك به يك براى بعضى از يارانش برشمرد. ولى چنان كه خواهيم ديد آيه اشاره به دو برنامه از منافقان مى‏كند يكى گفتار نابجايى از آنها، و ديگرى توطئه‏اى كه خنثى شد و به اين ترتيب به نظر مى‏رسد كه هر دو شان نزول تؤاما صحيح باشند.
 
ترجمه
به خدا سوگند می خورند که نگفته اند ، ولی کلمه کفر را بر زبان رانده ، اند و پس از آنکه اسلام آورده بودند کافر شده اند و قصد کاری کردند ، اما بدان نايل نشدند عيبجوييشان از آن روست که خدا و پيامبرش از غنايم بی نيازشان کردند پس اگر توبه کنند خيرشان در آن است ، و اگر رويگردان شوند خدا به عذاب دردناکی در دنيا و آخرت معذبشان خواهد کرد و آنهارا در روی زمين نه دوستداری خواهد بود و نه مددکاری
ترجمه فولادوند
به خدا سوگند مى‏خورند كه [سخن ناروا] نگفته‏اند، در حالى كه قطعاً سخن كفر گفته و پس از اسلام آوردنشان كفر ورزيده‏اند، و بر آنچه موفّق به انجام آن نشدند همّت گماشتند، و به عيبجويى برنخاستند مگر [بعد از] آنكه خدا و پيامبرش از فضل خود آنان را بى‏نياز گردانيدند. پس اگر توبه كنند براى آنان بهتر است، و اگر روى برتابند، خدا آنان را در دنيا و آخرت عذابى دردناك مى‏كند، و در روى زمين يار و ياورى نخواهند داشت.
ترجمه مجتبوی
به خدا سوگند مى‏خورند كه [چيزى‏] نگفته‏اند و هر آينه سخن كفر را گفته‏اند و پس از آنكه اسلام آوردند كافر شدند و آهنگ چيزى كردند كه بدان نرسيدند- كشتن رسول خدا [ص‏] در عقبه- و [از پيامبر و مؤمنان‏] كينه نداشتند مگر از آن رو كه خداى آنان را از بخشش و فزونى خود بى‏نياز و توانگر ساخت و پيامبرش نيز. پس اگر توبه كنند برايشان بهتر است و اگر روى بگردانند و پشت كنند خداى آنها را عذاب خواهد كرد عذابى دردناك در اين جهان و آن جهان، و ايشان را در زمين هيچ سرپرست و ياورى نباشد.
ترجمه مشکینی
منافقان به خدا سوگند مى‏خورند كه (سخن ناروا در غياب پيامبر) نگفته‏اند و حال آنكه مسلّما سخن كفر گفتند و پس از اسلام آوردنشان كفر ورزيدند (پس از اظهار اسلام اظهار كفر كردند) و تصميم خطرناكى گرفتند (ترور پيامبر يا بيرون كردن او از مدينه) كه بدان نرسيدند، و آنها (بر خدا و پيامبر) خشم و خرده‏اى نگرفتند جز اين را كه خدا و رسولش با فضل و بخشش خويش آنها را بى‏نياز كردند (پس به جاى شكر نعمت خواستند انتقام بگيرند) پس اگر توبه كنند براى آنها بهتر است، و اگر روى برتابند خدا آنها را به عذابى دردناك در دنيا و آخرت عذاب خواهد نمود و آنها را در روى زمين هيچ سرپرست و ياورى نخواهد بود
ترجمه بهرام پور
به خدا سوگند مى‏خورند كه [چيزى‏] نگفته‏اند، ولى قطعا سخن كفرآميز گفته‏اند و پس از اسلامشان كافر شدند و تصميم به چيزى گرفتند (قتل پيامبر) كه به آن نرسيدند. آنها فقط از اين انتقام گرفتند كه خدا و رسولش آنها را با فضل خود بى‏نياز كرد! [پس به جاى شكر انت
 
تفسیر نمونه
درباره شاءن نزول اين آيه روايات مختلفى نقل شده كه هم آنها نشان مى دهد بعضى از منافقان ، مطالب زننده اى در باره اسلام و پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) گفته بودند و پس از فاش شدن اسرارشان سوگند دروغ ياد كردند كه چيزى نگفته اند و همچنين توطئه اى بر ضد پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) چيده بودند كه خنثى گرديد. از جمله اينكه از منافقان بنام جلاس در ايام غزوه تبوك پس از شنيدن بعضى از خطبه هاى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) شديدا آن را انكار كرد و پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را تكذيب نمود، و پس از بازگشت به مدينه شخصى بنام عامر بن قيس كه اين جريان را شنيده بود، خدمت پيامبر آمد و سخنان جلاس را بازگو كرد ولى هنگامى كه خود او نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) آمد موضوع را انكار نمود، پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به هر دو دستور داد در مسجد در كنار منبر سوگند ياد كنند كه دروغ نمى گويند هر دو سوگند ياد كردند، ولى عامر عرض كرد: خداوندا! آيه اى بر پيامبرت نازل كن و آن كس كه راستگو است معرفى فرما! پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و مومنان آمين گفتند. جبريل نازل شد و آيه فوق را به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) ابلاغ كرد، هنگامى كه به جمله فان يتوبوا يك خيرا لهم رسيد جلاس گفت : اى رسولخدا، پروردگار به من پيشنهاد توبه كرده است و من از گناه خود پشيمانم و توبه مى كنم ، پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) توبه او را پذيرفت . و نيز همانگونه كه در سابق اشاره كرديم نقل كرده اند كه گروهى از منافقان تصميم داشتند بهنگام بازگشت از جنگ تبوك ، در يكى از گردنه هاى ميان راه شتر پيامبر را رم دهند، تا حضرت از بالاى كوه به دره پرت شود، ولى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) در پرتو وحى الهى از اين ماجرا آگاه شد، و نقشه شوم آنها را نقش بر آب كرد، مهار ناقه را به دست عمار سپرد و حذيفه هم از پشت سر ناقه را مى راند، تا مركب كاملا در كنترل باشد، حتى به مردم دستور داد از راه ديگر بروند تا منافقان نتوانند در لابلاى مردم پنهان شوند و نقشه خود را عملى كنند، و هنگامى كه در آن تاريكى شب صداى آمدن عده اى را پشت سر خود در آن گردنه شنيد، به بعضى از همراهان دستور داد كه فورا آنها را باز گردانند، آنها كه حدود دوازده ، يا پانزده نفر بودند و قسمتى از صورت خود را پوشانيده بودند هنگامى كه وضع را براى اجراى نقشه خود نامساعد ديدند متوارى شدند، ولى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) آنها را شناخت و نامهايشان را يك بيك براى بعضى از يارانش برشمرد. <44> ولى چنانكه خواهيم ديد آيه اشاره به دو برنامه از منافقان مى كند يكى گفتار نابجائى از آنها، و ديگرى توطئه اى كه خنثى شد و به اين ترتيب به نظر مى رسد كه هر دو شان نزول تواءما صحيح باشند. توطئه خطرناك پيوند اين آيه با آيات گذشته كاملا روشن است زيرا همه سخن از منافقان مى گويند، منتهى در اين آيه پرده از روى يكى ديگر از اعمال آنان برداشته شده و آن اينكه : هنگامى كه مى بينند اسرارشان فاش شده واقعيات را انكار مى كنند و حتى براى اثبات گفتار خود به قسمهاى دروغين متوسل مى شوند. نخست مى گويد منافقان سوگند ياد مى كنند كه چنان مطالبى را درباره پيامبر نگفته اند (يحلفون بالله ما قالوا) در حالى كه اينها به طور مسلم سخنان كفر آميزى گفته اند (و لقد قالوا كلمة الكفر). و به اين جهت پس از قبول و اظهار اسلام راه كفر را پيش گرفته اند (و كفروا بعد اسلامهم ). البته آنان از آغاز مسلمان نبودند كه كافر شوند بلكه تنها اظهار اسلام مى كردند، بنا بر اين همين اسلام ظاهرى و صورى را نيز با اظهار كفر در هم شكستند. و از آن بالاتر آنها تصميم خطرناكى داشتند كه به آن نرسيدند (و هموا بما لم ينالوا). اين تصميم ممكن است اشاره به همان داستان توطئه براى نابودى پيامبر در ليلة العقبة بوده باشد كه شرح آن در شاءن نزول گذشت و يا اشاره به تمام كارها و فعاليتهائى است كه براى به هم ريختن سازمان جامعه اسلامى ، و توليد فساد و نفاق و شكاف ، انجام مى دادند، كه هرگز به هدف نهائى منتهى نشد. قابل توجه اينكه هوشيارى مسلمين در حوادث مختلف سبب مى شد كه منافقان و نقشه هاى آنها شناخته شوند مسلمانان همواره در كمين آنها بودند تا اگر سخنى از آنها بشنوند براى پيشگيرى و اقدام لازم ، به پيامبر گزارش دهند، اين بيدارى و اقدام به موقع و به دنبال آن نزول آيات ، و تصديق خداوند، موجب رسوائى منافقان و خنثى شدن توطئه هاى آنها مى شد. در جمله بعد براى اينكه زشتى و وقاحت فعاليتهاى منافقان و نمك نشناسى آنها كاملا آشكار شود اضافه مى كند: آنها در واقع خلافى از پيامبر نديده بودند و هيچ لطمه اى از ناحيه اسلام بر آنان وارد نشده بود، بلكه به عكس در پرتو حكومت اسلام به انواع نعمتهاى مادى و معنوى رسيده بودند، بنابراين آنها در حقيقت انتقام نعمتهائى را مى كشيدند كه خداوند و پيامبر با فضل و كرم خود تا سرحد استغنا به آنها داده بودند (و ما نقموا الا ان اغناهم الله و رسوله من فضله ). <45> شك نيست كه بى نياز ساختن و رفع احتياجاتشان در پرتو فضل پروردگار و خدمات پيامبر چيزى نبود كه بخواهد انتقام آن را بگيرند، بلكه جاى حقشناسى و سپاسگزارى داشت ، اما اين حق ناشناسان زشت سيرت خدمت و نعمت را با جنايت پاسخ گفتند. و اين تعبير زيبا و رسائى است كه در بسيارى از گفته ها و نوشته ها به كار مى رود، مثل اينكه به كسى كه سالها به او خدمت كرده ايم و بعد به ما خيانت مى كند، مى گوئيم : گناه ما فقط اين بود كه به تو پناه داديم و از تو دفاع كرديم و حد اكثر محبت را نموديم . سپس آنچنان كه سيره قرآن است راه بازگشت را به روى آنان گشوده ، مى گويد: اگر آنان توبه كنند براى آنها بهتر است (فان يتوبوا يك خيرا لهم ). و اين نشانه واقع بينى اسلام و اهتمام به امر تربيت ، و مبارزه با هر گونه سختگيرى و شدت عمل نابجا است ، كه حتى راه آشتى و توبه را به روى منافقانى كه توطئه براى نابودى پيامبر كردند و سخنان كفر آميز و توهينهاى زننده داشتند باز گذارده بلكه از آنها دعوت به توبه مى كند. اين در حقيقت چهره واقعى اسلام است ولى چقدر بى انصافند آن كسانى كه اسلام را با چنين چهرهاى ، دين فشار و خشونت معرفى كرده اند. آيا در دنياى امروز هيچ حكومتى هر چند طرفدار نهايت نرمش بوده باشد در برابر توطئه گرانى كه بر ضد او نقشه كشيده اند حاضر به چنين انعطاف و محبتى مى باشد؟ و همانطور كه در شان نزول خوانديم يكى از مجريان اصلى اين برنامه هاى نفاق انگيز با شنيدن اين سخن توبه كرد و پيامبر هم توبه او را پذيرفت . در عين حال براى اينكه آنها اين نرمش را دليل بر ضعف نگيرند، به آنها هشدار مى دهد كه اگر به روش خود ادامه دهند، و از توبه روى برگردانند خداوند در دنيا و آخرت آنان را به مجازات دردناكى كيفر خواهد داد (و ان لم يتولوا يعذبهم الله عذابا اليما فى الدنيا و الاخرة ). و اگر مى پندارند كسى در برابر مجازات الهى ممكن است به كمك آنان بشتابد سخت در اشتباهند، زيرا آنها در سراسر روى زمين نه ولى و سرپرستى خواهند داشت و نه يار و ياورى (و ما لهم فى الارض من ولى و لا نصير). البته مجازاتهاى آنها در آخرت روشن است ، اما عذابهاى دنياى آنها همان رسوائى و بى آبروئى و خوارى و بدبختى و مانند آن است .
 
پی نوشت ها
1-«مجمع البيان» ذيل آيه مورد بحث ، و «تفسير قرطبي».
2-«تفسير علي بن ابراهيم» طبق نقل نورالثقلين جلد 4 صفحه 234.
3-توضيح بيشتر درباره مسائل مربوط به «ظهار» به خواست خدا در ذيل آيات مناسب در سوره مجادله خواهد آمد.
4-«تفسير في ظلال» جلد 6 صفحه 534 (ذيل آيه مورد بحث).
5-«روح المعاني» جلد 21 صفحه 131 ذيل آيه مورد بحث.
6-«روح البيان» ذيل آيه مورد بحث.
7-مفسران گفته اند کمله «ما» در اينجا «موصوله» است و از نظر اعراب ، «مبتدا» است و «خبر» آن محذوف است ، و در تقدير چنين بوده : «لکن ما تعمدت قلوبکم فانکم تواخذون به».
8-اين روايات در «اصول کافي» و کتاب «علل الشرايع» آمده است (به تفسير نورالثقلين جلد 4 صفحه 238 و 239 مراجعه فرمائيد).
9-«تفسير في ظلال» ذيل آيات مورد بحث.
10-«تفسير في ظلال» ذيل آيات مورد بحث.
11-«صحيح بخاري» جلد 6 صفحه 145 (تفسير سوره احزاب) و مسند احمد حنبل جلد 2 صفحه 334.
12-در وسائل الشيعه ، جلد 17 صفحه 551 ، اين سخن از امام صادق (ع) از پيامبر گرامي اسلام (ص) نقل شده ، و همين مضمون با تفاوت مختصري در تفسير قرطبي و روح المعاني ذيل آيات مورد بحث آمده است ، در صحيح بخاري نيز جلد 6 صفحه 145 (تفسير سوره احزاب) آمده.
13-«مجمع البيان» و «روح المعاني» ذيل آيات مورد بحث.
14-«روح المعاني» ذيل آيات مورد بحث.
15-بنابراين استدلال بعضي از فقهاء به اين تعبير براي اولويت طبقات ارث نسبت به يکديگر درست به نظر نمي رسد ، گويا حرف «ب» در اولي ببعض سبب چنين اشتباهي شده ، و گمان کرده اند «مفضل عليهم» در اينجا همان بعض است ، در حالي که قرآن صريحا «مفضل عليه» من المومنين و المهاجرين آورده است ، آري تعبير به اولواالارحام به تنهائي مي تواند اين اشعار را داشته باشد که معيار ارث خويشاوني است ، و هر قدر درجه خويشاوندي بالا برود حق تقدم بيشتر خواهد بود (دقت کنيد).
16-جمعي از مفسران معتقدند که استثناء در جمله الا ان تفعلوا ... استثناء منقطع است ، چرا که حکم «وصيت» از حکم «ارث» جدا است ، ولي به عقيده ما مانعي ندارد که استثناء در اينجا متصل بوده باشد چرا که جمله اولواالارحام ... دليل بر اين است که خويشاوندان نسبت به اموالي که از ميت باقي مي ماند نسبت به بيگانگان اولي هستند ، مگر در صورتي که وصيتي کرده باشد در اين صورت «موصي له» در محدوده ثلث از خويشاوندان اولي است ، اين در حقيقت شبيه استثناهائي است که در آيات ارث به صورت «من بعد وصية...» آمده است.
17-اين احاديث را مرحوم سيد هاشم بحراني در «تفسير برهان» جلد 3 صفحه 292 و 293 نقل کرده از جمله حديث فوق و حديث 16 از اين سلسله احاديث است
18-نهج البلاغه کلمات قصار فصل غرائب جمله 9.
19-«مفردات راغب» «مجمع البيان» و «لسان العرب» (نحب).
20-«مجمع البيان» ذيل آيه مورد بحث.
21-«تفسير قرطبي» و «في ظلال» و «مجمع البيان» (با مختصر تفاوتي) اين روايت را آورده اند.
22-«مجمع البيان» ذيل آيه مورد بحث.
23-تفسير صافي ذيل مورد بحث.
24-نورالثقلين جلد 4 صفحه 259.
25-«تفسير الميزان» ذيل آيه مورد بحث.
26-«بحارالانوار» در جلد 20 صفحه 215 اين حديث را از «کراجکي» نقل مي کند.
27-تاريخ کامل ابن اثير جلد 2 صفحه 184.
28-بحار الانوار جلد 20 صفحه 228.
29-«بحارالانوار» جلد 20 صفحه 215 - ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه جلد 4 صفحه 344 نقل احقاق الحق جلد 6 صفحه 9.
30-بحار الانوار جلد 20 صفحه 216.
31-مستدرک حاکم جلد 3 صفحه 32.
32-در اين بخش از کتابهاي «احقاق الحق» جلد 6 ، «بحار الانوار» جلد 20 ، «تفسير الميزان» جلد 16 ، «حبيب السير جلد اول» و «فروغ ابديت» جلد دوم استفاده شده است.
33-«سيره ابن هشام» جلد 3 صفحه 240 (با کمي تلخيص).
34-بحارالانوار - ج 20 صفحه 208.
35-«احتجاج طبرسي» مطابق نقل «نورالثقلين» ج 4 ص 255.
36-«وسائل الشيعه» جلد 1 صفحه 356.
37-«خصال» (مطابق نقل نورالثقلين جلد 4 ص 257).
38-«سفنية البحار» جلد 1 صفحه 484.
39-همان مدرک صفحه 486.
40-همان مدرک صفحه 486.
41-سفينة البحار جلد 1 صفحه 486.
42-درباره اهميت «ذکر الله» و مفهوم آن در جلد 10 صفحه 214 به بعد بحث ديگري داشته ايم
43-«خوض» بر وزن «حوض» چنانکه در کتب لغت آمده است به معني داخل شدن تدريجي در آب است ، سپس به عنوان کنايه به ورود در کارهاي مختلف اطلاق شده است ، ولي غالبا در قرآن به معني ورود ، يا شروع به کارها يا سخنان زشت و بد آمده است
44-اقتباس از تفسير مجمع البيان و تفسير المنار و روح المعاني و تفاسير ديگر.
45-قابل توجه اينکه در جمله بالا با اينکه سخن از «فضل خدا و پيامبر» به ميان آمده ضمير در «من فضله» به صورت مفرد ذکر شده ، نه تثنيه ، سبب اين تعبير همان است که در چند آيه قبل اشاره کرديم که اين گونه تعبيرها براي اثبات حقيقت توحيد ، و اينکه همه کارها به دست خداست ، و اگر پيامبر کاري مي کند به فرمان او است و از اراده او جدا نيست مي باشد.
وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است .

******

alizare1

alizare1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 6234
محل سکونت : یزد
دسترسی سریع به انجمن ها