عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: هر که حسین را دوست بدارد، خداوند دوستدار او است. بحارالأنوار، ج43، ص261

احتجاج فاطمه عليهاالسلام در مورد ارث

احتجاج فاطمه عليهاالسلام در مورد ارث
سه شنبه 21 تیر 1390  09:32 ق.ظ

احتجاج فاطمه عليهاالسلام در مورد ارث
سوره : التوبة    آیه : 30
متن عربی آیه : وَقَالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللّهِ وَقَالَتْ النَّصَارَى الْمَسِيحُ ابْنُ اللّهِ ذَلِكَ قَوْلُهُم بِأَفْوَاهِهِمْ يُضَاهِؤُونَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُواْ مِن قَبْلُ قَاتَلَهُمُ اللّهُ أَنَّى يُؤْفَكُونَ
 
ترجمه
يهود گفتند که عزير پسر خداست ، و نصاری گفتند که عيسی پسر خداست اين ، سخن که می گويند همانند گفتار کسانی است که پيش از اين کافر بودند خدا بکشدشان به کجا باز می گردند ?
ترجمه فولادوند
و يهود گفتند: «عُزَير، پسر خداست.» و نصارى گفتند: «مسيح، پسر خداست.» اين سخنى است [باطل‏] كه به زبان مى‏آورند، و به گفتار كسانى كه پيش از اين كافر شده‏اند شباهت دارد. خدا آنان را بكشد چگونه [از حق‏] بازگردانده مى‏شوند؟
ترجمه مجتبوی
جهودان گفتند: عزير پسر خداست و ترسايان گفتند: مسيح پسر خداست. اين گفتار آنهاست به دهانشان- كه حقيقتى ندارد- و گفتارشان به سخن كسانى ماند كه پيش از اين كافر شدند- مانند آنان كه فرشتگان را دختران خدا مى‏گفتند- خدايشان بكشد، چگونه و به كجا [از حق‏] گردانيده مى‏ شوند؟!
ترجمه مشکینی
و يهود گفتند: عزير پسر خداست (عزيرى كه ملت يهود را پس از ذلت حيات بخشيد و تورات را رواج داد) و نصارى گفتند: مسيح پسر خداست. اين سخنى است كه به زبان مى‏گويند (نه حقيقتى دارد و نه دليلى)، به گفتار كسانى كه پيش از آنان كفر ورزيدند (بت‏پرستان قديم كه براى خدا پدر و پسر و مادر و همسر قائل بودند) شباهت دارند، خدا آنها را بكشد كه چگونه و به كجا گردانيده مى‏شوند
ترجمه بهرام پور
و يهود گفتند: عزير پسر خداست، و نصارا گفتند: مسيح پسر خداست. اين سخن [باطلى‏] است كه بر زبان مى‏آورند و به گفتار كسانى كه پيش از اين كافر شدند شباهت دارد. خدا بكشدشان، به كجا منحرف مى‏شوند
 
تفسیر نمونه
بت پرستى اهل كتاب در آيات گذشته پس از بحث پيرامون مشركان و لغو پيمانهاى آنها و لزوم بر چيده شدن آئين بت پرستى اشاره به وضع ((اهل كتاب )) شده بود كه آنها نيز تحت شرائطى بايد با مسلمانان همزيستى مسالمت آميز داشته باشند و در غير اين صورت بايد با آنها مبارزه كرد. در آيات مورد بحث وجه شباهت اهل كتاب - مخصوصا يهود و نصارى - را با مشركان و بت پرستان بيان مى كند تا روشن شود كه اگر در مورد اهل كتاب نيز تا حدودى سختگيرى به عمل آمده به خاطر انحرافشان از توحيد و گرايش آنها به نوعى از ((شرك در عقيده )) و نوعى از ((شرك در عبادت )) است . نخست مى گويد: ((يهود گفتند: ((عزير)) پسر خدا است ))! (و قالت اليهود عزير ابن الله ). ((و مسيحيان نيز گفتند: ((مسيح )) پسر خدا است ))! (و قالت النصارى المسيح ابن الله ). ((اين سخنى است كه آنها با زبان مى گويند و حقيقتى در آن نهفته نيست )) (ذلك قولهم بافواههم ). ((اين گفتگوى آنها شبيه گفتار مشركان پيشين است )) (يضاهئون قول الذين كفروا من قبل ). ((خداوند آنها را بكشد و به لعن خود گرفتار و از رحمتش دور سازد، چگونه دروغ مى گويند و حقائق را تحريف مى كنند)) (قاتلهم الله انى يؤ فكون ). در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد: 1 - ((عزير)) كيست ؟ ((عزير)) در لغت عرب همان ((عزرا)) در لغت يهود است ، و از آنجا كه عرب به هنگامى كه نام بيگانه اى را به كار مى برد معمولا در آن تغييرى ايجاد مى كند، مخصوصا گاه براى اظهار محبت آن را به صيغه ((تصغير)) در مى آورد، ((عزرا)) را نيز تبديل به عزير كرده است ، همانگونه كه نام اصلى ((عيسى )) كه ((يسوع )) است و ((يحيى )) كه ((يوحنا)) است پس از نقل به زبان عربى دگرگون شده و به شكل ((عيسى )) و ((يحيى )) در آمده است . <1> به هر حال ((عزير)) يا ((عزرا)) در تاريخ يهود موقعيت خاصى دارد تا آنجا كه بعضى اساس مليت و درخشش تاريخ اين جمعيت را به او نسبت مى دهند و در واقع او خدمت بزرگى به اين آئين كرد، زيرا به هنگامى كه در واقعه ((بخت النصر)) پادشاه ((بابل )) وضع يهود به وسيله او به كلى درهم ريخته شد، شهرهاى آنها به دست سربازان ((بخت النصر)) افتاد و معبدشان ويران و كتاب آنها تورات سوزانده شد، مردانشان به قتل رسيدند و زنان و كودكانشان اسير و به بابل انتقال يافتند، و حدود يك قرن در آنجا بودند. سپس هنگامى كه كورش پادشاه ايران بابل را فتح كرد، عزرا كه يكى از بزرگان يهود در آن روز بود نزد وى آمد و براى آنها شفاعت كرد، او موافقت كرد كه يهود به شهرهايشان باز گردند و از نو ((تورات )) نوشته شود. در اين هنگام او طبق آنچه در خاطرش از گفته هاى پيشينيان يهود باقى مانده بود ((تورات )) را از نو نوشت . به همين دليل يهود او را يكى از نجات دهندگان و زنده كنندگان آئين خويش مى دانند و به همين جهت براى او فوق العاده احترام قائلند. <2> اين موضوع سبب شد كه گروهى از يهود لقب ((ابن الله )) (فرزند خدا) را براى او انتخاب كنند، هر چند از بعضى از روايات مانند روايت ((احتجاج طبرسى )) استفاده مى شود كه آنها اين لقب را به عنوان احترام به ((عزير)) اطلاق مى كردند، ولى در همان روايت مى خوانيم : هنگامى كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) از آنها پرسيد: ((شما اگر ((عزير)) را به خاطر خدمات بزرگش احترام مى كنيد و به اين نام مى خوانيد پس چرا اين نام را بر موسى (عليه السلام ) كه بسيار بيش از عزير به شما خدمت كرده است نمى گذاريد؟ آنها از پاسخ فرو ماندند و جوابى براى اين سؤ ال نداشتند. <3> ولى هر چه بود اين نامگذارى در اذهان گروهى از صورت احترام بالاتر رفته بود و آنچنانكه روش عوام است آن را طبعا بر مفهوم حقيقى حمل مى كردند و او را به راستى فرزند خدا مى پنداشتند، زيرا هم آنها را از در بدرى و آوارگى نجات داده بود، و هم به وسيله بازنويسى تورات به آئينشان سر و سامانى بخشيد. البته همه آنها چنين عقيده اى را نداشته اند، ولى از قرآن استفاده مى شود كه اين طرز فكر در ميان گروهى از آنها كه مخصوصا در عصر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى زيسته اند وجود داشت به دليل اينكه در هيچ تاريخى نقل نشده كه آنها با شنيدن آيه فوق اين نسبت را انكار و يا سر و صدا به راه انداخته باشند و اگر چنين بود حتما واكنش از خود نشان مى دادند. از آنچه گفتيم پاسخ اين سؤ ال روشن مى شود كه : امروز در ميان يهود چنين عقيده اى وجود ندارد و هيچكس عزير را پسر خدا نمى داند، با اينحال چرا قرآن چنين نسبتى را به آنها داده است ؟ توضيح اينكه : لزومى ندارد همه يهود چنين اعتقادى را داشته باشند، همين قدر مسلم است كه در عصر نزول آيات قرآن در ميان يهود گروهى با اين عقائد وجود داشته اند. به دليل اينكه هيچگاه نسبت فوق را انكار نكردند و تنها طبق روايات آن را توجيه نمودند و نامگذارى عزير را به ((ابن الله )) به عنوان يك احترام معرفى كردند كه در برابر ايراد پيامبر كه چرا اين احترام را براى خود موسى قائل نيستيد عاجز ماندند. و به هر حال هر گاه عقيده اى را به قومى نسبت مى دهند لزومى ندارد كه همه آنها در آن متفق باشند بلكه همين مقدار كه عده قابل ملاحظه اى چنين عقيده اى را داشته باشند كافى است . 2 - مسيح فرزند خدا نبود در مورد مسيحيان جاى ترديد نيست كه آنها ((مسيح )) را فرزند حقيقى خدا مى دانند و اين نام را به عنوان احترام و تشريفات بلكه به معنى واقعى بر او اطلاق مى كنند و صريحا در كتب خود مى گويند كه اطلاق اين نام بر غير مسيح به معنى واقعى جائز نيست ، و شك نيست كه اين يكى از بدعتهاى نصارى است و همانگونه كه در جلد 4 صفحه 220 - 233 گفتيم : مسيح هرگز چنين ادعائى نداشت و او تنها خود را بنده و پيامبر خدا معرفى مى كرد، و اصولا معنى ندارد كه رابطه پدر و فرزندى كه مخصوص جهان ماده و عالم ممكنات است ميان خداوند و كسى بر قرار گردد. 3 - اقتباس اين خرافات از ديگران قرآن مجيد در آيه فوق مى گويد آنها در اين انحرافات شبيه بت پرستان پيشين هستند. اشاره به اينكه از آنها تقليد كرده اند كه بعضى از خدايان را خداى پدر و بعضى را خداى پسر و حتى بعضى را خداى مادر و يا همسر مى دانستند. در ريشه عقائد بت پرستان ((هند)) و ((چين )) و ((مصر)) قديم اينگونه افكار ديده مى شود كه بعدها به ميان يهود و نصارى رخنه كرده است . در عصر حاضر گروهى از محققان به فكر افتاده اند كه مندرجات ((عهدين )) (تورات و انجيل و كتب وابسته به آنها) را با عقائد ((بودائيان )) و ((برهمائيان )) مقايسه كرده ، ريشه هاى محتويات اين كتب را در ميان عقائد آنان جستجو كنند، و قابل ملاحظه اين است كه بسيارى از معارف ((انجيل )) و ((تورات )) با خرافات بودائيان و برهمائيان تطبيق مى كند حتى بسيارى از داستانها و حكاياتى كه در انجيل موجود است عين همان است كه در آن دو كيش ديده مى شود. اگر امروز محققان به اين فكر افتاده اند قرآن اين حقيقت را در چهارده قرن پيش در آيه بالا به طور اشاره بيان كرده است . 4 - جمله ((قاتلهم الله )) گر چه در اصل به معنى اين است كه خدا با آنها مبارزه كند و يا آنها را بكشد، ولى به طورى كه ((طبرسى )) در ((مجمع البيان )) از ((ابن عباس )) نقل كرده اين جمله كنايه از لعنت است ، يعنى خداوند آنها را از رحمت خود به دور دارد. در آيه بعد به شرك عملى آنان (در مقابل شرك اعتقادى ) و يا به تعبير ديگر شرك در عبادت اشاره كرده ، مى گويد: ((يهود و نصارى دانشمندان و راهبان خود را، خدايان خود، در برابر پروردگار قرار دادند)) (اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله ). و نيز ((مسيح فرزند مريم را به الوهيت پذيرفتند)) (و المسيح ابن مريم ). ((احبار)) جمع ((حبر)) به معنى دانشمند و عالم و ((رهبان )) جمع ((راهب )) به افرادى گفته مى شود كه به عنوان ترك دنيا در ديرها سكونت اختيار كرده و به عبادت مى پرداختند. شك نيست كه يهود و نصارى در برابر علماء و راهبان خود سجده نمى كردند و براى آنها نماز و روزه و يا سائر عبادتها را انجام نمى دادند، ولى از آنجا كه خود را بدون قيد و شرط در اطاعت آنان قرار داده بودند و حتى احكامى را كه بر خلاف حكم خدا مى گفتند واجب الاجرا مى شمردند قرآن از اين پيروى كوركورانه و غير منطقى تعبير به عبادت كرده است . اين معنى در روايتى كه از امام باقر و امام صادق (عليه السلام ) نقل شده ، آمده است كه فرمودند: ((اما و الله ما صاموا لهم و لا صلوا و لكنهم احلوا لهم حراما و حرموا عليهم حلالا فاتبعوهم و عبدوهم من حيث لا يشعرون )): ((به خدا سوگند آنان (يهود و نصارى ) براى پيشوايان خود روزه و نماز بجا نياوردند ولى پيشوايانشان حرامى را براى آنان حلال ، و حلالى را حرام كردند و آنها پذيرفتند و پيروى كردند و بدون توجه آنان را پرستش ‍ نمودند)). <4> در حديث ديگرى چنين آمده است كه عدى ابن حاتم مى گويد: خدمت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمدم در حالى كه صليبى از طلا در گردن من بود، به من فرمود: اى ((عدى ))! اين بت را از گردنت بيفكن ! من چنين كردم ، سپس نزديكتر رفتم شنيدم اين آيه را مى خواند ((اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا...)) هنگامى كه آيه را تمام كرد گفتم : ما هيچگاه پيشوايان خود را نمى پرستيم ! فرمود: آيا چنين نيست كه آنها حلال خدا را حرام و حرام خدا را حلال مى كنند و شما از آنها پيروى مى كنيد؟ گفتم : آرى چنين است ، فرمود: همين عبادت و پرستش آنها است )). <5> دليل اين موضوع روشن است زيرا قانونگزارى مخصوص خدا است ، و هيچ كس جز او حق ندارد چيزى را براى مردم حلال و يا حرام كند و قانونى بگزارد، تنها كارى كه انسانها مى توانند انجام دهند كشف قانونهاى پروردگار و تطبيق آن بر مصاديق مورد نياز است . بنابر اين اگر كسى اقدام به قانونگزارى بر ضد قوانين الهى كند، و كسى آن را به رسميت بشناسد و بدون چون و چرا بپذيرد، مقام خدا را براى غير خدا قائل شده است ، و اين يكنوع شرك عملى و بت پرستى و به تعبير ديگر پرستش غير خدا است . از قرائن چنين بر مى آيد كه : يهود و نصارى براى پيشوايان خود چنين اختيارى را قائل بودند كه گاهى قوانين الهى را به صلاحديد خود تغيير دهند و هم اكنون مسئله گناه بخشى در ميان مسيحيان رائج است كه در برابر كشيش اعتراف به گناه مى كنند و او مى گويد: بخشيدم !. <6> نكته ديگرى كه بايد به آن توجه داشت اين است كه : چون نوع پرستش و عبادت مسيحيان نسبت به ((عيسى )) با پرستش يهود نسبت به پيشوايشان تفاوت داشته يكى واقعا مسيح را پسر خدا مى دانسته و ديگرى به خاطر اطاعت بى قيد و شرط به عنوان عبادت كردن پيشوايان معرفى شده اند لذا آيه فوق نيز ميان آن دو تفاوت قائل شده و حسابشان را از هم جدا كرده است و مى گويد: ((اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله )). سپس حضرت مسيح را جدا كرده مى گويد: ((و المسيح ابن مريم )) و اين نشان مى دهد كه در تعبيرات قرآن همه ريزه كاريها رعايت مى شود. در پايان آيه روى اين مسئله تاءكيد مى كند كه تمام اين بشر پرستيها بدعت و از مسائل ساختگى است ((و هيچگاه به آنها دستورى داده نشده كه خدايان متعدد براى خود انتخاب كنند بلكه به آنها دستور داده شده كه تنها يك معبود را بپرستند)) (و ما امروا الا ليعبدوا الها واحدا). ((معبودى كه هيچكس جز او شايسته پرستش نيست )) (لا اله الا هو). ((معبودى كه منزه است از آنچه آنها شريك وى قرار مى دهند)) (سبحانه عما يشركون ). يك درس آموزنده قرآن مجيد در آيه فوق درس بسيار پر ارزشى به همه پيروان خود مى دهد و يكى از عاليترين مفاهيم توحيد را ضمن آن خاطر نشان مى سازد، و مى گويد: هيچ مسلمانى حق ندارد اطاعت بى قيد و شرط انسانى را بپذيرد، زيرا اين كار مساويست با پرستش او، همه اطاعتها بايد در چهار چوبه اطاعت خدا در آيد و پيروى از دستور انسانى تا آنجا مجاز است كه با قوانين خدا مخالفت نداشته باشد اين انسان هر كس و هر مقامى مى خواهد باشد. زيرا اطاعت بى قيد و شرط مساوى است با پرستش ، و شكلى است از بت پرستى و عبوديت ، اما متاءسفانه مسلمانان با فاصله گرفتن از اين دستور مهم اسلامى و بر پا ساختن بتهاى انسانى گرفتار تفرقه ها و پراكندگيها و استعمارها و استثمارها شده اند و تا اين بتها شكسته نشود و كنار نرود نبايد انتظار بر طرف شدن نابسامانيها را داشته باشند. اصولا اين گونه بت پرستى از بت پرستيهاى زمان جاهليت كه در برابر سنگ و چوب سجده مى كردند خطرناكتر است زيرا آن بتهاى بى روح پرستش ‍ كنندگان خويش را هيچگاه استعمار نمى كردند، اما انسانهائى كه به شكل بت در مى آيند بر اثر خودكامگى ، پيروان خود را به زنجير اسارت مى كشند و گرفتار همه گونه انحطاط و بدبختى مى گردانند. در سومين آيه مورد بحث تشبيه جالبى براى تلاشهاى مذبوحانه و بى سرانجام يهود و نصارى و يا همه مخالفان اسلام حتى مشركان كرده است و مى گويد: اينها مى خواهند نور خدا را با دهان خود خاموش كنند ولى خداوند اراده كرده است كه اين نور الهى را همچنان گسترده تر و كاملتر سازد، تا همه جهان را فرا گيرد، و تمام جهانيان از پرتو آن بهره گيرند هر چند كافران را خوشايند نباشد (يريدون ان يطفئوا نور الله بافواههم و يابى الله الا ان يتم نوره و لو كره الكافرون ). در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد: 1 - در اين آيه آئين خدا و قرآن مجيد و تعاليم اسلام به نور و روشنائى تشبيه شده و مى دانيم كه نور سرچشمه حيات و جنبش و نمو و آبادى در روى زمين و منشا هر گونه زيبائى است . اسلام نيز آئينى است تحرك آفرين كه جامعه انسانى را در مسير تكاملها به پيش مى برد و سرچشمه هر خير و بركت است . تلاشها و كوششهاى دشمنان را نيز به دميدن و فوت كردن با دهان تشبيه كرده است و چه قدر مضحك است كه انسان نور عظيمى همچون نور آفتاب را بخواهد با پف كردن خاموش كند؟ و براى مجسم كردن حقارت تلاشهاى آنها تعبيرى از اين رساتر به نظر نمى رسد و در واقع كوششهاى يك مخلوق ناتوان در برابر اراده بى پايان و قدرت بى انتهاى حق غير از اين نخواهد بود. 2 - مسئله خاموش كردن نور خدا در دو مورد از قرآن آمده يكى آيه فوق و ديگرى آيه 8 از سوره صف و در هر دو مورد به عنوان انتقاد از تلاشهاى دشمنان اسلام ذكر شده ولى در ميان اين دو آيه مختصر تفاوتى در تعبير ديده مى شود، در آيه محل بحث يريدون ان يطفئوا ذكر شده در حالى كه در سوره صف يريدون ليطفئوا آمده است و مسلما اين تفاوت در تعبير اشاره به نكته اى است . راغب در مفردات در توضيح تفاوت اين دو تعبير مى گويد: آيه نخست اشاره به خاموش كردن بدون مقدمه است ولى در آيه دوم اشاره به خاموش كردن توام با توسل به مقدمات و اسباب است . يعنى خواه آنها بدون استفاده از مقدمات و خواه با توسل به اسباب مختلف براى خاموش كردن نور حق بپاخيزند، با شكست روبرو خواهند شد. 3 - كلمه ((يابى )) از ماده اباء به معنى شدت امتناع و جلوگيرى كردن از چيزى است و اين تعبير اراده و مشيت حتمى پروردگار را براى تكميل و پيشرفت آئين اسلام به ثبوت ميرساند و مايه دلگرمى و اميدوارى همه مسلمانان نسبت به آينده اين آئين است ، اگر مسلمانان ، مسلمان واقعى باشند!. آينده در قلمرو اسلام ! سرانجام در آخرين آيه مورد بحث بشارت عالمگير شدن اسلام را به مسلمانان داده و با آن ، بحث آيه گذشته را دائر بر اينكه تلاشهاى مذبوحانه دشمنان اسلام به جائى نمى رسد، تكميل مى كند و با صراحت مى گويد: او كسى است كه رسول خود را با هدايت و دين حق فرستاد تا او را بر تمام اديان پيروز و غالب گرداند، هر چند مشركان را خوشايند نباشد (هو الذى ارسل رسوله بالهدى و دين الحق ليظهره على الدين كله و لو كره المشركون ). منظور از هدايت دلائل روشن و براهين آشكارى است كه در آئين اسلام وجود دارد و منظور از دين حق همين آئينى است كه اصولش حق و فروعش نيز حق و بالاخره تاريخ و مدارك و اسناد و نتيجه و برداشت آن نيز حق است و بدون شك آئينى كه هم محتواى آن حق باشد و هم دلائل و مدارك و تاريخ آن روشن ، بايد سرانجام بر همه آئينها پيروز گردد. با گذشت زمان ، و پيشرفت علم و دانش ، و سهولت ارتباطات ، واقعيتها چهره خود را از پشت پرده هاى تبليغات مسموم بدر خواهد آورد و موانعى را كه مخالفان حق بر سر راه آن قرار ميدهند در هم كوبيده خواهد شد، و به اين ترتيب آئين حق همه جا را فراخواهد گرفت هر چند دشمنان حق نخواهند و از هيچگونه كار شكنى مضايقه نكنند، زيرا حركت آنها حركتى است بر خلاف مسير تاريخ و بر ضد سنن آفرينش ! در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد منظور از هدايت و دين حق چيست ؟ اينكه قرآن در آيه فوق مى گويد: ((ارسل رسوله بالهدى و دين الحق )) گويا اشاره به دليل پيروزى اسلام بر همه اديان جهان است زيرا هنگامى كه محتواى دعوت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) هدايت بود و عقل در هر مورد به آن گواهى داد، و نيز هنگامى كه اصول و فروعش موافق حق و طرفدار حق و خواهان حق بود چنين آئينى طبعا بر همه آئينهاى جهان پيروز مى گردد. از يكى از دانشمندان هند نقل شده كه مدتى در اديان مختلف جهان مطالعه و بررسى مى كرد عاقبت پس از مطالعه بسيار اسلام را انتخاب كرد و كتابى به زبان انگليسى تحت عنوان ((چرا مسلمان شدم ؟)) نوشت و مزاياى اسلام را نسبت به همه اديان در آن روشن ساخت . از مهمترين مسائلى كه جلب توجه او را كرده اين است كه مى گويد: اسلام تنها دينى است كه تاريخ ثابت و محفوظ دارد، او تعجب مى كند كه چگونه اروپا آئينى را براى خود انتخاب كرده است كه آورنده آن آئين را از مقام يك انسان برتر برده و خدايش قرار داده است در حالى كه هيچگونه تاريخ مستند و قابل قبولى ندارد. <7> مطالعه و بررسى در اظهارات كسانى كه اسلام را پذيرفته و آئين سابق خود را ترك گفته اند نشان ميدهد كه آنها تحت تاثير سادگى فوق العاده و مستدل بودن و استحكام اصول و فروع اين آئين و مسائل انسانى آن واقع شده اند مسائلى كه از هرگونه خرافه پيراسته است و نور حق و هدايت از آن جلوه گر است . 2 - غلبه منطقى يا غلبه قدرت ؟ در اينكه اسلام چگونه بر همه اديان پيروز مى گردد؟ و اين پيروزى به چه شكل خواهد بود؟ در ميان مفسران گفتگو است . بعضى اين پيروزى را تنها پيروزى منطقى و استدلالى دانسته اند و مى گويند اين موضوع حاصل شده است ، زيرا اسلام از نظر منطق و استدلال قابل مقايسه با آئينهاى موجود نيست . ولى بررسى موارد استعمال ماده اظهار (ليظهره على الدين ...) در آيات قرآن نشان مى دهد كه اين ماده بيشتر به معنى غلبه جسمانى و قدرت ظاهرى آمده است چنانكه در داستان اصحاب كهف مى خوانيم : ((انهم ان يظهروا عليكم يرجموكم )): اگر آنها (دقيانوس و دار و دسته اش ) بر شما غالب شوند سنگ سارتان مى كنند (كهف آيه 20) و نيز درباره مشركان مى خوانيم : ((كيف و ان يظهروا عليكم لا يرقبوا فيكم الا و لا ذمة )): هرگاه آنها بر شما چيره شوند نه ملاحظه خويشاوندى و قرابت را مى كنند و نه عهد و پيمان را (توبه - 8) بديهى است غلبه در اينگونه موارد غلبه منطقى نيست ، بلكه غلبه عملى و عينى است به هر حال صحيحتر اين است كه پيروزى و غلبه فوق را، غلبه همه جانبه بدانيم زيرا با مفهوم آيه كه از هر نظر مطلق است نيز سازگارتر مى باشد، يعنى روزى فرا مى رسد كه اسلام هم از نظر منطق و استدلال و هم از نظر نفوذ ظاهرى و حكومت بر تمام اديان جهان پيروز خواهد شد و همه را تحت الشعاع خويش قرار خواهد داد. 3 - قرآن و قيام مهدى (عليه السلام ) آيه فوق كه عينا و با همين الفاظ در سوره ((صف )) نيز آمده است و با تفاوت مختصرى در سوره ((فتح )) تكرار شده ، خبر از واقعه مهمى مى دهد كه اهميتش موجب اين تكرار شده است ، خبر از جهانى شدن اسلام و عالمگير گشتن اين آئين مى دهد. گرچه بعضى از مفسران پيروزى مورد بحث اين آيه را به معنى پيروزى منطقهاى و محدود گرفتهاند كه در عصر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و يا زمانهاى بعد از آن براى اسلام و مسلمين صورت پذيرفت ولى با توجه به اينكه در آيه هيچگونه قيد و شرطى نيست و از هر نظر مطلق است ، دليلى ندارد كه معنى آن را محدود كنيم مفهوم آيه پيروزى همه جانبه اسلام بر همه اديان جهان است ، و معنى اين سخن آن است كه سرانجام اسلام همه كره زمين را فرا خواهد گرفت و بر همه جهان پيروز خواهد گشت . شك نيست كه در حال حاضر اين موضوع تحقق نيافته ولى مى دانيم كه اين وعده حتمى خدا تدريجا در حال تحقق است . سرعت پيشرفت اسلام در جهان ، و به رسميت شناخته شدن اين آئين در كشورهاى مختلف اروپائى ، و نفوذ سريع آن در آمريكا و آفريقا، اسلام آوردن بسيارى از دانشمندان و مانند اينها همگى نشان مى دهد كه اسلام رو به سوى عالمگير شدن پيش مى رود. ولى طبق روايات مختلفى كه در منابع اسلامى وارد شده تكامل اين برنامه هنگامى خواهد بود كه ((مهدى (ع ))) ظهور كند و به برنامه جهانى شدن اسلام تحقق بخشد. ((مرحوم طبرسى )) در ((مجمع البيان )) از امام باقر (عليه السلام ) در تفسير اين آيه چنين نقل مى كند: ((ان ذلك يكون عند خروج المهدى فلا يبقى احدا الا اقر بمحمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) )) وعده اى كه در اين آيه است به هنگام ظهور مهدى از آل محمد صورت مى پذيرد، در آن روز هيچكس در روى زمين نخواهد بود مگر اينكه اقرار به حقانيت محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى كند. و نيز در همان تفسير از پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) چنين نقل شده كه فرمود: ((لا يبقى على ظهر الارض بيت مدر و لا وبر الا ادخله الله كلمة الاسلام )) ((بر صفحه روى زمين هيچ خانه اى باقى نمى ماند نه خانه هائى كه از سنگ و گل ساخته شده و نه خيمه هائى كه از كرك و مو بافته اند مگر اينكه خداوند نام اسلام را در آن وارد مى كند))! و نيز در كتاب ((اكمال الدين )) ((صدوق )) از امام صادق (عليه السلام ) در تفسير اين آيه چنين نقل شده : ((و الله ما نزل تاويلها بعد و لا ينزل تاويلها حتى يخرج القائم فاذا خرج القائم لم يبق كافر بالله العظيم )) ((به خدا سوگند هنوز محتواى اين آيه تحقق نيافته است و تنها زمانى تحقق مى پذيرد كه ((قائم )) خروج كند و به هنگامى كه او قيام كند كسى كه خدا را انكار نمايد در تمام جهان باقى نخواهد ماند)). <8> احاديث ديگرى نيز به همين مضمون از پيشوايان اسلام نقل شده است . گروهى از مفسران نيز اين تفسير را ذيل آيه ذكر كرده اند. ولى تعجب آور اين است كه نويسنده ((المنار)) نه تنها در اينجا تفسير فوق را نپذيرفته بلكه به تناسب وارد بحث پيرامون احاديث مهدى (عليه السلام ) شده ، و با تعصب خاصى كه در برابر شيعه دارد و به هر بهانه اى از حملات ناجوانمردانه فروگذار نمى كند به كلى احاديث مربوط به ((مهدى )) را انكار كرده و آنها را متضاد! و غير قابل قبول شمرده است ! به گمان اين كه عقيده به وجود مهدى تنها مربوط به شيعه و يا آنها كه به تشيع تمايل دارند مى باشد! و از اين گذشته اعتقاد به وجود مهدى را عاملى براى ركود و عقب ماندگى شمرده است . به همين دليل ناگزيريم - به طور كاملا فشرده بحثى در زمينه روايات مربوط به ظهور مهدى (عليه السلام ) و بحثى هم پيرامون آثار اين عقيده در پيشرفت جامعه اسلامى و مبارزه با ظلم و فساد ايراد كنيم ، تا روشن شود هر گاه پاى تعصب به ميان آيد علم و دانش از در ديگر فرار خواهد كرد و مفسر نامبرده با اين كه اطلاعات قابل ملاحظه اى در مسائل اسلامى دارد اما به خاطر اين نقطه ضعف (تعصب شديد) چگونه بعضى از حقائق روشن را وارونه ديده است !. روايات اسلامى پيرامون ظهور مهدى (عليه السلام ) گرچه كتابهاى فراوانى به وسيله دانشمندان اهل سنت ، و علماى شيعه پيرامون احاديث مربوط به قيام مهدى نوشته شده است ، ولى به عقيده ما چيزى گوياتر و در عين حال فشرده تر از نامه اى كه گروهى از دانشمندان ((حجاز)) در پاسخ يكى از سؤ ال كنندگان فرستاده اند نيست ، لذا عين ترجمه آن را ذيلا از نظر خوانندگان محترم مى گذرانيم . اما قبلا يادآور مى شويم كه : روايات مربوط به قيام مهدى (عليه السلام ) چنان است كه هيچ محقق اسلامى پيرو هر يك از گروهها و مذاهب باشد نمى تواند ((تواتر)) آن را انكار كند. تا كنون كتابهاى زيادى در اين زمينه نوشته شده و نويسندگان آنها متفقا صحت احاديث مربوط به مصلح جهانى يعنى ((مهدى (عليه السلام ))) را پذيرفته اند تنها افراد بسيار معدودى مانند ((ابن خلدون )) و ((احمد امين مصرى )) در صدور اين اخبار از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ترديد كرده اند و قرائنى در دست داريم كه انگيزه آنها در اين كار ضعف اخبار نبوده بلكه فكر مى كردند روايات مربوط به ((مهدى )) (عليه السلام ) مشتمل بر مسائلى است كه به سادگى نمى توان آنها را باور كرد، يا بخاطر اينكه احاديث درست از نادرست را نتوانسته اند جدا كنند يا تفسير آن را در نيافته اند. در هر صورت لازم است قبل از هر چيز سؤ ال و جوابى را كه اخيرا از طرف ((رابطة العالم الاسلامى )) كه زير نفوذ افراطى ترين جناحهاى اسلامى ((يعنى وهابيان )) قرار دارد، نشر يافته ، از نظر خوانندگان عزيز بگذرانيم ، تا روشن شود مسئله ظهور مهدى (عليه السلام ) در ميان مسلمانان قولى است كه جملگى بر آنند و به عقيده ما مدارك لازم در اين رساله كوتاه آنچنان جمع آورى شده كه هيچ كسى را ياراى انكار آن نيست ، و اگر وهابيان سختگير نيز در برابر آن تسليم شده اند بهمين دليل است . در حدود يك سال قبل شخصى به نام ((ابو محمد)) از ((كنيا)) سوالى درباره ظهور ((مهدى منتظر (عليه السلام ))) از ((رابطة العالم الاسلامى )) كرده دبير كل ((رابطه )) يعنى ((محمد صالح القزاز)) در پاسخى كه براى او فرستاده است ضمن تصريح به اين كه ((ابن تمية )) موسس مذهب وهابيان نيز احاديث مربوط به ظهور مهدى (عليه السلام ) را پذيرفته ، متن رساله اى را كه پنج تن از علماى معروف فعلى حجاز در اين زمينه تهيه كرده اند براى او ارسال داشته است . در اين رساله پس از ذكر نام حضرت مهدى (عليه السلام ) و محل ظهور او يعنى مكه چنين مى خوانيم : ((... به هنگام ظهور فساد در جهان و انتشار كفر و ستم ، خداوند به وسيله او (مهدى (عليه السلام ) جهان را پر از عدل و داد مى كند همانگونه كه از ظلم و ستم پر شده است ... او آخرين ((خلفاى راشدين دوازده گانه )) است كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) خبر از آنها در كتب ((صحاح )) داده است . احاديث مربوط به مهدى را بسيارى از صحابه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل كرده اند از جمله : عثمان ابن عفان ، على ابن ابى طالب ، طلحة ابن عبيد اله ، عبد الرحمن ابن عوف ، قرة ابن اساس مزنى ، عبد الله ابن حارث ، ابو هريره ، حذيفة ابن يمان ، جابر ابن عبد الله ، ابو امامه ، جابر ابن ماجد، عبد الله ابن عمر، انس ‍ ابن مالك ، عمران ابن حصين ، و ام سلمه . اينها بيست نفر از كسانى هستند كه روايات مهدى را نقل كرده اند و غير از آنها افراد زياد ديگرى نيز وجود دارند. سخنان فراوانى نيز از خود صحابه نقل شده كه در آن بحث از ظهور مهدى (عليه السلام ) به ميان آمده كه آنها را نيز مى توان در رديف روايات پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) قرار داد. زيرا اين مسئله از مسائلى نيست كه با اجتهاد بتوان چيزى پيرامون آن گفت (بنابر اين آنها نيز طبعا اين مطلب را از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) شنيده اند). سپس اضافه مى كند: هم احاديث بالا كه از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل شده و هم شهادت و گواهى صحابه كه در اينجا در حكم حديث است در بسيارى از كتب معروف اسلامى و متون اصلى حديث اعم از ((سنن )) و ((معاجم )) و ((مسانيد)) آمده است . از جمله . سنن ابو داود، سنن ترمذى ، ابن ماجه ، ابن عمرو الدانى ، مسند احمد و ابن يعلى ، و بزاز، و صحيح حاكم ، و معاجم طبرانى (كبير و متوسط) و رويانى ، و دارقطنى ، و ابو نعيم در ((اخبار المهدى )) و خطيب در تاريخ بغداد، و ابن عساكر در تاريخ دمشق ، و غير اينها. بعد اضافه مى كند: بعضى از دانشمندان اسلامى در اين زمينه كتابهاى مخصوصى تاليف كرده اند از جمله : ((ابو نعيم )) در ((اخبار المهدى ))، ((ابن حجر هيثمى )) در ((القول المختصر فى علامات المهدى المنتظر))، ((شوكانى )) در ((التوضيح فى تواتر ما جاء فى المنتظر و الدجال و المسيح ))، ((ادريس عراقى مغربى )) در كتاب ((المهدى ))، ((ابو العباس ‍ ابن عبد المؤ من المغربى )) در كتاب ((الوهم المكنون فى الرد على ابن خلدون )). و آخرين كسى كه در اين زمينه بحث مشروحى نگاشته مدير دانشگاه اسلامى مدينه است كه در چندين شماره در مجله دانشگاه مزبور بحث كرده است . باز اضافه مى كند: عده اى از بزرگان و دانشمندان اسلام از قديم و جديد نيز در نوشته هاى خود تصريح كرده اند كه احاديث در زمينه مهدى در سر حد تواتر است (و به هيچ وجه قابل انكار نيست ) از جمله : ((السخاوى )) در كتاب ((فتح المغيث ))، ((محمد ابن احمد سفاوينى )) در ((شرح العقيدة ))، ((ابوالحسن الابرى )) در ((مناقب الشافعى ))، ((ابن تيميه )) در كتاب فتاوايش ، ((سيوطى )) در ((الحاوى ))، ((ادريس عراقى )) در تاءليفى كه در زمينه مهدى دارد، ((شوكانى )) در كتاب ((التوضيح فى تواتر ما جاء فى المنتظر))... ((محمد جعفر كنانى )) در ((نظم التناثر))، ((ابو العباس ابن عبد المؤ من )) در ((الوهم المكنون ...)) در پايان بحث مى گويد: (تنها) ابن خلدون است كه خواسته احاديث مربوط به مهدى را با حديث بى اساس و مجعولى كه مى گويد: ((لا مهدى الا عيسى )) ((مهدى جز عيسى نيست ))، مورد ايراد قرار دهد، ولى بزرگان پيشوايان و دانشمندان اسلام گفتار او را رد كرده اند، به خصوص ((ابن عبد المؤ من )) كه در گفتار او كتاب ويژه اى نوشته است كه سى سال قبل در شرق و غرب انتشار يافته . حفاظ احاديث و بزرگان دانشمندان حديث نيز تصريح كرده اند كه احاديث مهدى (عليه السلام ) مشتمل بر احاديث ((صحيح )) و ((حسن )) است و مجموع آن متواتر مى باشد. بنابر اين اعتقاد به ظهور مهدى (بر هر مسلمانى ) واجب است ، و اين جزء عقايد اهل سنت و جماعت محسوب مى شود و جز افراد نادان و بيخبر يا بدعتگذار آن را انكار نمى كنند))! مدير اداره مجمع فقهى اسلامى محمد منتصر كنانى اثرات سازنده انتظار ظهور مهدى (عليه السلام ) در بحث گذشته دانستيم كه اين عقيده در تعليمات اسلامى جنبه وارداتى ندارد. بلكه از قطعيترين مباحثى است كه از شخص پايه گذار اسلام گرفته شده ، و عموم فرق اسلامى در اين زمينه متفقند و احاديث در اين زمينه متواتر مى باشد. اكنون به سراغ پى آمدهاى اين انتظار در وضع كنونى جوامع اسلامى برويم و ببينيم آيا ايمان به چنين ظهورى انسان را چنان در افكار رؤ يائى فرو مى برد كه از وضع موجود خود غافل مى گردد و تسليم هر گونه شرائطى مى كند؟ و يا اين كه به راستى اين عقيده يك نوع دعوت به قيام و سازندگى فرد و اجتماع است ؟ آيا ايجاد تحرك مى كند يا ركود؟ آيا مسئوليت آفرين است يا مايه فرار از زير بار مسئوليتها؟! و بالاخره آيا مخدر است يا بيدار كننده ؟ ولى قبل از توضيح و بررسى اين سئوالات توجه به يك نكته كاملا ضرورى است و آن اين كه سازنده ترين دستورات و عالى ترين مفاهيم هر گاه بدست افراد نا وارد يا نالايق يا سوء استفاده چى بيفتد ممكن است چنان مسخ شود كه درست نتيجه اى بر خلاف هدف اصلى بدهد و در مسيرى بر ضد آن حركت كند و اين نمونه هاى بسيار دارد و مسئله انتظار بطورى كه خواهيم ديد در رديف همين مسائل است . بهر حال براى رهائى از هر گونه اشتباه در محاسبه در اين گونه مباحث بايد به اصطلاح آب را از سرچشمه گرفت تا آلودگيهاى احتمالى نهرها و كانالهاى ميان راه در آن اثر نگذارد. يعنى ما در بحث ((انتظار)) مستقيما به سراغ متون اصلى اسلامى رفته و لحن گوناگون رواياتى را كه روى مسئله انتظار تاءكيد مى كند مورد بررسى قرار مى دهيم تا از هدف اصلى آگاه شويم . اكنون با دقت به اين چند روايت توجه كنيد: 1 - كسى از امام صادق (عليه السلام ) پرسيد چه مى گوئيد درباره كسى كه داراى ولايت پيشوايان است و انتظار ظهور حكومت حق را مى كشد و در اين حال از دنيا مى رود؟ امام (عليه السلام ) در پاسخ فرمود: هو بمنزلة من كان مع القائم فى فسطاطه - ثم سكت هنيئة - ثم قال هو كمن كان مع رسول الله ! ((او همانند كسى است كه با رهبر اين انقلاب در خيمه او (ستاد ارتش ‍ او) بوده باشد سپس كمى سكوت كرد - و فرمود: مانند كسى است كه با پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در ((مبارزاتش )) همراه بوده است .)) <9> عين اين مضمون در روايات زيادى با تعبيرات مختلفى نقل شده است . 2 - در بعضى ((بمنزلة الضارب بسيفه فى سبيل الله )): ((همانند شمشير زنى در راه خدا))، 3 - و در بعضى ديگر ((كمن قارع مع رسول الله بسيفه )): ((همانند كسى است كه در خدمت پيامبر با شمشير بر مغز دشمن بكوبد))! 4 - در بعضى ديگر ((بمنزلة من كان قاعدا تحت لواء القائم )) ((همانند كسى است كه زير پرچم قائم بوده باشد)). 5 - و در بعضى ديگر ((بمنزلة المجاهد بين يدى رسول الله (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ))): ((همانند كسى است كه پيش روى پيامبر جهاد كند)) 6 - و بعضى ديگر ((بمنزلة من استشهد مع رسول الله )): ((همانند كسى است كه با پيامبر شهيد شود)). اين تشبيهات هفتگانه كه در مورد انتظار ظهور مهدى (عليه السلام ) در اين شش روايت وارد شده روشنگر اين واقعيت است كه يك نوع رابطه و تشابه ميان مسئله ((انتظار)) از يك سو، و ((جهاد)) و مبارزه با دشمن در آخرين شكل خود از سوى ديگر وجود دارد (دقت كنيد). 7 - در روايات متعددى نيز انتظار چنين حكومتى را داشتن ، به عنوان بالاترين عبادت معرفى شده است . اين مضمون در بعضى از احاديث از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و در بعضى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) نقل شده است ، در حديثى مى خوانيم كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود: ((افضل اعمال امتى انتظار الفرج من الله عز و جل )): ((بالاترين اعمال امت من انتظار فرج از ناحيه خدا كشيدن است )) <10> و در حديث ديگرى از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم ((افضل العبادة انتظار الفرج )) <11> اين حديث اعم از اينكه انتظار فرج را به معنى وسيع كلمه بدانيم يا به مفهوم خاص يعنى انتظار ظهور مصلح بزرگ جهانى باشد، اهميت انتظار را در مورد بحث ما روشن مى سازد. اين تعبيرات همگى حاكى از اين است كه انتظار چنان انقلابى داشتن هميشه تواءم با يك جهاد وسيع و دامنه دار است اين را در نظر داشته باشيد تا به سراغ مفهوم انتظار رفته سپس از مجموع آنها نتيجه گيرى كنيم . مفهوم انتظار ((انتظار)) معمولا به حالت كسى گفته مى شود كه از وضع موجود ناراحت است و براى ايجاد وضع بهترى تلاش مى كند. فى المثل بيمارى كه انتظار بهبودى مى كشد، يا پدرى كه در انتظار بازگشت فرزندش از سفر است ، از بيمارى و فراق فرزند ناراحتند و براى وضع بهترى مى كوشند. همچنين تاجرى كه از بازار آشفته ناراحت است و در انتظار فرو نشستن بحران اقتصادى مى باشد اين دو حالت را دارد ((بيگانگى با وضع موجود)) و ((تلاش براى وضع بهتر)). بنابر اين مسئله انتظار حكومت حق و عدالت ((مهدى )) و قيام مصلح جهانى در واقع مركب از دو عنصر است ، عنصر نفى و عنصر ((اثبات )) عنصر نفى همان بيگانگى با وضع موجود و عنصر اثبات خواهان وضع بهترى بودن است . و اگر اين دو جنبه در روح انسان به صورت ريشه دار حلول كند سرچشمه دو رشته اعمال دامنه دار خواهد شد. اين دو رشته اعمال عبارتند از ترك هر گونه همكارى و هماهنگى با عوامل ظلم و فساد و حتى مبارزه و در گيرى با آنها از يك سو، و خود سازى و خود يارى و جلب آمادگيهاى جسمى و روحى و مادى و معنوى براى شكل گرفتن آن حكومت واحد جهانى و مردمى از سوى ديگر. و خوب كه دقت كنيم مى بينيم هر دو قسمت آن سازنده و عامل تحرك و آگاهى و بيدارى است . با توجه به مفهوم اصلى ((انتظار)) معنى روايات متعددى كه در بالا درباره پاداش و نتيجه كار منتظران نقل كرديم به خوبى درك مى شود. اكنون مى فهميم چرا منتظران واقعى گاهى همانند كسانى شمرده شده اند كه در خيمه حضرت مهدى (عليه السلام ) يا زير پرچم او هستند يا كسى كه در راه خدا شمشير مى زند، يا به خون خود آغشته شده ، يا شهيد گشته است . آيا اينها اشاره به مراحل مختلف و درجات مجاهده در راه حق و عدالت نيست كه متناسب با مقدار آمادگى و درجه انتظار افراد است ؟ يعنى همانطور كه ميزان فداكارى مجاهدان راه خدا و نقش آنها با هم متفاوت است انتظار و خود سازى و آمادگى نيز درجات كاملا متفاوتى دارد كه هر كدام از اينها با يكى از آنها از نظر ((مقدمات )) و ((نتيجه )) شباهت دارد، هر دو جهادند و هر دو آمادگى مى خواهند و خود سازى ، كسى كه در خيمه رهبر چنان حكومتى قرار گرفته يعنى در مركز ستاد فرماندهى يك حكومت جهانى است ، نمى تواند يك فرد غافل و بيخبر و بى تفاوت بوده باشد، آنجا جاى هر كس نيست ، جاى افرادى است كه به حق شايستگى چنان موقعيت و اهميتى را دارند. همچنين كسى كه سلاح در دست دارد در برابر رهبر اين انقلاب با مخالفان حكومت صلح و عدالتش مى جنگد آمادگى فراوان روحى و فكرى و رزمى بايد داشته باشد. براى آگاهى بيشتر از اثرات واقعى انتظار ظهور مهدى به توضيح زير توجه كنيد: انتظار يعنى آماده باش كامل من اگر ظالم و ستمگرم چگونه ممكن است در انتظار كسى باشم كه طعمه شمشيرش خون ستمگران است ؟. من اگر آلوده و ناپاكم چگونه مى توانم منتظر انقلابى باشم كه شعله اولش ‍ دامان آلودگان را مى گيرد؟ ارتشى كه در انتظار جهاد بزرگى است آمادگى رزمى نفرات خود را بالا مى برد و روح انقلابى در آنها مى دمد و هر گونه نقطه ضعفى را اصلاح مى كند. زيرا چگونگى ((انتظار)) همواره متناسب با هدفى است كه در انتظار آن هستيم . انتظار آمدن يك مسافر عادى از سفر . انتظار بازگشت يك دوست بسيار عزيز. انتظار فرا رسيدن فصل چيدن ميوه از درخت و درو كردن محصول . هر يك از اين انتظارها آميخته با يك نوع آمادگى است ، در يكى بايد خانه را آماده كرد و وسائل پذيرائى فراهم ساخت ، در ديگرى ابزار لازم ، و داس و كمباين و... اكنون فكر كنيد آنها كه انتظار قيام يك مصلح بزرگ جهانى را مى كشند در واقع انتظار انقلاب و ديگر گونى و تحولى را دارند كه وسيعترين و اساسى ترين انقلابهاى انسانى در طول تاريخ بشر است . انقلابى كه بر خلاف انقلابهاى پيشين جنبه منطقه اى نداشته بلكه هم عمومى و همگانى است و هم تمام شؤ ن و جوانب زندگى انسانها را شامل مى شود، انقلابى است سياسى ، فرهنگى ، اقتصادى و اخلاقى . نخستين فلسفه - خودسازى فردى چنين تحولى قبل از هر چيز نيازمند به عناصر آماده و با ارزش انسانى است كه بتوانند بار سنگين چنان اصلاحات وسيعى را در جهان بدوش ‍ بكشند، و اين در درجه اول محتاج به بالا بردن سطح انديشه و آگاهى و آمادگى روحى و فكرى براى همكارى در پياده كردن آن برنامه عظيم است . تنگ نظريها، كوته بينيها، كج فكريها، حسادتها، اختلافات كودكانه و نابخردانه و بطور كلى هر گونه نفاق و پراكندگى با موقعيت منتظران واقعى سازگار نيست . نكته مهم اين است كه منتظر واقعى براى چنان برنامه مهمى هرگز نمى تواند نقش تماشاچى را داشته باشد بايد از هم اكنون حتما در صف انقلابيون قرار گيرد. ايمان به نتائج و عاقبت اين تحول هرگز به او اجازه نمى دهد كه در صف مخالفان باشد و قرار گرفتن در صف موافقان نيز محتاج به داشتن اعمالى پاك و روحى پاكتر و برخوردارى از شهامت و آگاهى كافى است . من اگر فاسد و نادرستم چگونه مى توانم در انتظار نظامى كه افراد فاسد و نادرست در آن هيچگونه نقشى ندارند بلكه مطرود و منفور خواهند بود، روز شمارى كنم . آيا اين انتظار براى تصفيه روح و فكر و شستشوى جسم و جان من از لوث آلودگيها كافى نيست ؟ ارتشى كه در انتظار جهاد آزادى بخش به سر مى برد حتما به حالت آماده باش كامل در مى آيد سلاحى را كه براى چنين ميدان نبردى شايسته است بدست مى آورد، سنگرهاى لازم را مى سازد. آمادگى رزمى افراد خود را بالا مى برد. روحيه افراد خود را تقويت مى كند و شعله عشق و شوق براى چنين مبارزه اى را در دل فرد فرد سربازانش زنده نگه مى دارد ارتشى كه داراى چنين آمادگى نيست هرگز در انتظار به سر نمى برد و اگر بگويد دروغ مى گويد. انتظار يك مصلح جهانى به معناى آماده باش كامل فكرى و اخلاقى ، مادى و معنوى ، براى اصلاح همه جهان است .فكر كنيد چنين آماده باشى چقدر سازنده است . اصلاح تمام روى زمين و پايان دادن به همه مظالم و نابسامانيها شوخى نيست كار ساده اى نمى تواند باشد، آماده باش براى چنين هدف بزرگى بايد متناسب با آن باشد يعنى بايد به وسعت و عمق آن باشد!. براى تحقق بخشيدن به چنين انقلابى مردانى بسيار بزرگ و مصمم و بسيار نيرومند و شكست ناپذير، فوق العاده پاك و بلند نظر، كاملا آماده و داراى بينش عميق لازم است . و خودسازى براى چنين هدفى مستلزم به كار بستن عميق ترين برنامه هاى اخلاقى و فكرى و اجتماعى است ، اين است معناى انتظار واقعى آيا هيچكس مى تواند بگويد چنين انتظارى سازنده نيست ؟ فلسفه دوم - خودياريهاى اجتماعى منتظران راستين در عين حال وظيفه دارند تنها به خويش نپردازند بلكه مراقب حال يكديگر باشند، و علاوه بر اصلاح خويش در اصلاح ديگران نيز بكوشند زيرا برنامه عظيم و سنگينى كه انتظارش را مى كشند يك برنامه فردى نيست ، برنامه اى است كه تمام عناصر انقلاب بايد در آن شركت جويند، بايد كار به صورت دسته جمعى و همگانى باشد، كوششها و تلاشها بايد هماهنگ گردد، و عمق و وسعت اين هماهنگى بايد به عظمت همان برنامه انقلاب جهانى باشد كه انتظار آن را دارند. در يك ميدان وسيع مبارزه دسته جمعى هيچ فردى نمى تواند از حال دگران غافل بماند بلكه موظف است هر نقطه ضعفى را در هر كجا ببيند اصلاح كند و هر موضع آسيب پذيرى را ترميم نمايد، و هر قسمت ضعيف و ناتوانى را تقويت كند زيرا بدون شركت فعالانه و هماهنگ تمام مبارزين ، پياده كردن چنان برنامه اى امكانپذير نيست . بنابراين منتظران واقعى علاوه بر اينكه به اصلاح خويش مى كوشند وظيفه خود مى دانند كه ديگران را نيز اصلاح كنند. اين است اثر سازنده ديگرى براى انتظار قيام يك مصلح جهانى و اين است فلسفه آن همه فضيلتها كه براى منتظران راستين شمرده شده است . فلسفه سوم - منتظران راستين در فساد محيط حل نمى شوند اثر مهم ديگرى كه انتظار مهدى دارد حل نشدن در مفاسد محيط و عدم تسليم در برابر آلودگيها است . توضيح اين كه هنگامى كه فساد فراگير مى شود و اكثريت يا جمع كثيرى را به آلودگى مى كشاند گاهى افراد پاك در يك بنبست سخت روانى قرار مى گيرند، بنبستى كه از ياس اصلاحات سرچشمه مى گيرد. گاهى آنها فكر مى كنند كار از كار گذشته و ديگر اميدى به اصلاح نيست ، و تلاش و كوشش براى پاك نگاهداشتن خويش بيهوده است ، اين نوميدى و ياس ممكن است آنها را تدريجا به سوى فساد و همرنگى با محيط بكشاند و نتوانند خود را به صورت يك اقليت صالح در برابر اكثريت ناسالم حفظ كنند و همرنگ جماعت نشدن را موجب رسوائى بدانند! تنها چيزى كه مى تواند در آنها اميد بدمد و به مقاومت و خويشتن دارى دعوت كند و نگذارد در محيط فاسد حل شوند اميد به اصلاح نهائى است ، تنها در اين صورت است كه آنها دست از تلاش و كوشش براى حفظ پاكى خويش و اصلاح ديگران بر نخواهند داشت . و اگر مى بينيم در دستورات اسلامى ياس از آمرزش يكى از بزرگترين گناهان شمرده شده است و ممكن است افراد ناوارد تعجب كنند كه چرا ياس از رحمت خدا اينقدر مهم تلقى شده ، حتى مهمتر از بسيارى از گناهان ، فلسفه اش در حقيقت همين است كه گناهكار ماءيوس از رحمت ، هيچ دليلى نمى بيند كه به فكر جبران بيفتد و يا لااقل دست از ادامه گناه بر دارد، و منطق او اين است اكنون كه آب از سر من گذشته است چه يك قامت چه صد قامت ؟ من كه رسواى جهانم غم دنيا هيچ است !، بالاتر از سياهى رنگ ديگر نباشد، آخرش جهنم است ، من كه هم اكنون آنرا براى خود خريده ام ديگر از چه مى ترسم ؟! و مانند اين منطقها... اما هنگامى كه روزنه اميد براى او گشوده شود، اميد به عفو پروردگار، اميد به تغيير وضع موجود، نقطه عطفى در زندگى او خواهد شد و او را به توقف كردن در مسير گناه و بازگشت به سوى پاكى و اصلاح دعوت مى كند. به همين دليل اميد را مى توان همواره به عنوان يك عامل مؤ ثر تربيتى در مورد افراد فاسد شناخت همچنين افراد صالحى كه در محيطهاى فاسد گرفتارند، بدون اميد نمى توانند خويشتن را حفظ كنند. نتيجه اين كه انتظار ظهور مصلحى كه هر قدر دنيا فاسدتر مى شود اميد ظهورش بيشتر مى گردد اثر فزاينده روانى در معتقدان دارد، و آنها را در برابر امواج نيرومند فساد بيمه مى كند آنها نه تنها با گسترش دامنه فساد محيط ماءيوس نمى شوند بلكه به مقتضاى ((وعده وصل چون شود نزديك آتش عشق تيزتر گردد)) وصول به هدف را در برابر خويش مى بينند و كوشششان براى مبارزه با فساد و يا حفظ خويشتن با شوق و عشق زيادترى تعقيب مى گردد. از مجموع بحثهاى گذشته چنين نتيجه مى گيريم كه اثر تخديرى انتظار تنها در صورتى است كه مفهوم آن مسخ يا تحريف شود - همانگونه كه جمعى از مخالفان ، تحريفش كرده اند و جمعى از موافقان مسخش - اما اگر به مفهوم واقعى در جامعه و فرد پياده شود يك عامل مهم تربيت و خود سازى و تحرك و اميد خواهد بود. از جمله مدارك روشنى كه اين موضوع را تاييد مى كند اين است كه در ذيل آيه (وعد الله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم فى الارض ...) خداوند به آنها كه ايمان دارند و عمل صالح انجام مى دهند وعده داده است كه حكومت روى زمين را در اختيارشان بگذارد از پيشوايان بزرگ اسلام نقل شده است كه منظور از اين آيه ((هو القائم و اصحابه )): مهدى و ياران او هستند. <12> و در حديث ديگرى مى خوانيم : (نزلت فى المهدى ): اين آيه درباره مهدى (عليه السلام ) نازل شده است . در اين آيه مهدى و يارانش به عنوان (الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ) آنها كه ايمان و عمل صالحى دارند معرفى مى شده اند، بنابراين تحقق اين انقلاب جهانى بدون يك ايمان مستحكم كه هر گونه ضعف و زبونى و ناتوانى را دور سازد، و بدون اعمال صالحى كه راه را براى اصلاح جهان بگشايد امكان پذير نيست . و آنها كه در انتظار چنين برنامه اى هستند هم بايد سطح آگاهى و ايمان خود را بالا ببرند و هم در اصلاح اعمال خويش بكوشند. تنها چنين كسانى هستند كه مى توانند نويد همگامى در حكومت او بخود دهند نه آنها كه با ظلم و ستم همكارى دارند، و نه آنها كه از ايمان و عمل صالح بيگانه اند نه افراد ترسو و زبونى كه بر اثر ضعف ايمان از همه چيز حتى از سايه خود مى ترسند. و نه افراد سست و بيحال و بيكاره اى كه دست روى دست گذارده و در برابر مفاسد محيط و جامعه شان سكوت اختيار كرده و كمترين تلاش و كوششى در راه مبارزه با فساد ندارند. اين است اثر سازنده قيام مهدى در جامعه اسلامى .
 
سوره : التوبة    آیه : 31
متن عربی آیه : اتَّخَذُواْ أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللّهِ وَالْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ وَمَا أُمِرُواْ إِلاَّ لِيَعْبُدُواْ إِلَـهًا وَاحِدًا لاَّ إِلَـهَ إِلاَّ هُوَ سُبْحَانَهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ
 
ترجمه
حبرها و راهبان خويش و مسيح پسر مريم را به جای الله به خدايی گرفتند وحال آنکه مامور بودند که تنها يک خدا را بپرستند ، که هيچ خدايی جز اونيست منزه است از آنچه شريکش می سازند
ترجمه فولادوند
اينان دانشمندان و راهبان خود و مسيح پسر مريم را به جاى خدا به الوهيّت گرفتند، با آنكه مأمور نبودند جز اينكه خدايى يگانه را بپرستند كه هيچ معبودى جز او نيست. منزّه است او از آنچه [با وى‏] شريك مى‏گردانند.
ترجمه مجتبوی
حبرها- دانشمندان يهود- و راهبان- صومعه‏داران ترسا- خويش و مسيح پسر مريم را به جاى خداى يكتا به خدايى گرفتند و حال آنكه جز اين فرمان نداشتند كه خداى يگانه را بپرستند كه جز او خدايى نيست، پاك و منزه است از آنچه با وى انباز مى‏آرند.
ترجمه مشکینی
آنها دانشمندان و راهبان خود و مسيح پسر مريم را خدايانى به جاى خداوند (در اطاعت بى‏قيد و شرط دستوراتشان) اتخاذ كردند، در حالى كه مأمور نشدند جز به آنكه خداى يگانه‏اى را بپرستند كه معبودى جز او نيست، منزه است از آنچه شريك او مى‏سازند
ترجمه بهرام پور
[هم اينان‏] علما و راهبان خود و مسيح پسر مريم را به جاى خدا اربابان خود گرفتند، با آن كه دستور داشتند جز خداى يگانه را كه معبودى جز او نيست نپرستند. او منزه است از آنچه شريكش مى‏سازند
 
سوره : التوبة    آیه : 32
متن عربی آیه : يُرِيدُونَ أَن يُطْفِؤُواْ نُورَ اللّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَيَأْبَى اللّهُ إِلاَّ أَن يُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ
 
ترجمه
می خواهند نور خدا را با دهان خود خاموش کنند ، و خدا جز به کمال ، رساندن نور خود نمی خواهد هر چند کافران را خوش نيايد
ترجمه فولادوند
مى‏خواهند نور خدا را با سخنان خويش خاموش كنند، ولى خداوند نمى‏گذارد، تا نور خود را كامل كند، هر چند كافران را خوش نيايد.
ترجمه مجتبوی
مى‏خواهند نور- دين و حجت- خدا را با دهانشان خاموش كنند و خدا جز اين نمى خواهد كه روشنايى خود را تمام و آشكار سازد، اگر چه كافران خوش ندارند.
ترجمه مشکینی
آنها مى‏خواهند نور خدا را (دين و كتاب او را) به سخنانشان خاموش نمايند در حالى كه خداوند نمى‏خواهد جز آنكه نور خود را (و لو به گذشت زمان و تكامل عقول و آمدن مصلح كل) كامل نمايد هر چند كافران خوش ندارند
ترجمه بهرام پور
مى‏خواهند نور خدا را با دهان‏هاى خود خاموش كنند ولى خداوند نمى‏گذارد تا اين كه نور خود را كامل كند و هر چند كافران خوش ندارند
 
سوره : التوبة    آیه : 33
متن عربی آیه : هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ
 
ترجمه
او کسی است که پيامبر خود را برای هدايت مردم فرستاد ، با دينی درست و بر حق ، تا او را بر همه دينها پيروز گرداند ، هر چند مشرکان را خوش نيايد
ترجمه فولادوند
او كسى است كه پيامبرش را با هدايت و دين درست، فرستاد تا آن را بر هر چه دين است پيروز گرداند، هر چند مشركان خوش نداشته باشند.
ترجمه مجتبوی
اوست كه پيامبر خود را با راهنمايى به راه راست و دين حق فرستاد تا آن را بر همه دينها چيره گرداند، هر چند مشركان خوش ندارند.
ترجمه مشکینی
اوست كه رسول خود را با (وسايل) هدايت و دين حق و درست فرستاد تا آن را بر هر دينى پيروز گرداند هر چند مشركان خوش ندارند
ترجمه بهرام پور
او كسى است كه رسول خود را با هدايت و دين حق فرستاد تا آن را بر هر چه دين است پيروز گرداند، هر چند مشركان خوش ندارند
 
سوره : مريم    آیه : 1
متن عربی آیه : كهيعص
 
ترجمه
کاف ، ها ، يا ، عين ، صاد
ترجمه فولادوند
كاف، ها، يا، عين، صاد.
ترجمه مجتبوی
كاف، ها، يا، عين، صاد.
ترجمه مشکینی
كاف، ها، يا، عين، صاد. من كفايت‏كننده، هدايت‏گر، ولىّ امر، عالم و صادق الوعد هستم. اين حروف رمزهايى ميان خدا و رسول اوست. اين كتاب مركب از همين حروف است لكن كسى توان آوردن نظير آن را ندارد. اين كتاب داراى محكمات و اين گونه متشابهات است
ترجمه بهرام پور
كاف، ها، يا، عين، صاد
 
تفسیر نمونه
سوره مريم مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و 98 آيه است محتواى سوره اين سوره از نظر محتوا داراى چندين بخش مهم است : 1 - مهمترين بخش اين سوره را قسمتى از سرگذشت زكريا و مريم و حضرت مسيح (عليه السلام ) و يحيى و ابراهيم قهرمان توحيد و فرزندش اسماعيل و ادريس و بعضى ديگر از پيامبران بزرگ الهى ، تشكيل مى دهد كه داراى نكات تربيتى خاصى است . 2 - قسمت ديگرى از اين سوره كه بعد از بخش نخست مهمترين بخش ‍ را تشكيل مى دهد مسائل مربوط به قيامت و چگونگى رستاخيز و سرنوشت مجرمان و پاداش پرهيزكاران و مانند آنست . 3 - بخش ديگر مواعظ و نصائحى است كه در واقع مكمل بخشهاى گذشته مى باشد. 4 - بالاخره آخرين بخش ، اشارات مربوط به قرآن و نفى فرزند از خداوند و مساله شفاعت است كه مجموعا برنامه تربيتى مؤ ثرى را براى سوق نفوس انسانى به ايمان و پاكى و تقوا تشكيل مى دهد. فضيلت سوره از پيامبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) چنين نقل شده است كه هر كس اين سوره را بخواند به تعداد كسانى كه زكريا را تصديق يا تكذيب كردند و همچنين يحيى و مريم و عيسى و موسى و هارون و ابراهيم و اسحاق و يعقوب و اسماعيل ، آرى به تعداد هر يك از آنها خداوند ده حسنه به او مى دهد، همچنين به تعداد كسانى كه (به دروغ و تهمت ) براى خدا فرزندى قائل شدند و نيز به تعداد كسانى كه فرزند قائل نشدند. <13> در حقيقت اين حديث دعوت به تلاش و كوشش در دو خط مختلف مى كند: خط حمايت از پيامبران و پاكان و نيكان ، و خط مبارزه با مشركان و منحرفان و آلودگان ، زيرا مى دانيم اين ثوابهاى بزرگ را به كسانى نمى دهند كه تنها الفاظ را بخوانند و عملى بر طبق آن انجام ندهند، بلكه اين الفاظ مقدس مقدمه اى است براى عمل . در حديث ديگرى از امام صادق ( عليه السلام ) مى خوانيم هر كس ‍ مداومت بخواندن اين سوره كند از دنيا نخواهد رفت مگر اينكه خدا به بركت اين سوره او را از نظر جان و مال و فرزند بى نياز مى كند. <14> اين غنا و بى نيازى مسلما بازتابى است از پياده شدن محتواى سوره در درون جان انسان و انعكاسش در خلال اعمال و رفتار و گفتار او. تفسير: دعاى گيراى زكريا بار ديگر به حروف مقطعه در آغاز اين سوره برخورد مى كنيم (كهيعص ). و از آنجا كه تفسير اين حروف مقطعه را به طور مشروح در آغاز سه سوره مختلف قرآن در گذشته (سوره بقره و آل عمران و اعراف ) بطور مشروح بحث كرده ايم در اينجا نيازى به تكرار نمى بينيم . <15> آنچه لازم است در اينجا اضافه كنيم اين است كه در خصوص حروف مقطعه اين سوره دو دسته از روايات در منابع اسلامى ديده مى شود: نخست رواياتى است كه هر يك از اين حروف را اشاره به يكى از اسماء بزرگ خداوند (اسماء الحسنى ) مى داند ((كاف )) اشاره به ((كافى )) كه از اسماء بزرگ خداوند است ، و ((ه )) اشاره به ((هادى ))، و ((ياء)) اشاره به ((ولى ))، و ((عين )) اشاره به ((عالم )) و ((ص )) اشاره به ((صادق الوعد)) (كسى كه در وعده خود صادق است ). <16> دوم رواياتى است كه اين حروف مقطعه را به داستان قيام امام حسين ( عليه السلام ) در كربلا تفسير كرده است : ((كاف )) اشاره به ((كربلا)) ((هاء)) اشاره به ((هلاك خاندان پيامبر)) (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و ((ياء)) به ((يزيد)) و ((عين )) به مسئله ((عطش )) و ((صاد)) به ((صبر و استقامت )) حسين و ياران جانبازش . <17> البته همانگونه كه گفته ايم آيات قرآن تاب معانى مختلفى را دارد و گاه مفاهيمى را از گذشته و آينده بيان مى كند كه در عين تنوع منافاتى هم با هم ندارند در حالى كه اگر معنى را منحصر به يك تفسير كنيم ممكن است از نظر وضع نزول آيه و زمان آن گرفتار اشكالاتى بشويم . بعد از ذكر حروف مقطعه ، نخستين سخن از داستان زكريا ( عليه السلام ) شروع مى شود و مى فرمايد: اين يادى است از رحمت پروردگار تو نسبت به بنده اش زكريا (ذكر رحمة ربك عبده زكريا). <18> در آن هنگام كه از نداشتن فرزندى ، سخت ناراحت و غمناك بود، رو به درگاه خدا آورد ((آنگاه در خلوتگاه و آنجا كه صدايش را ديگرى نمى شنيد، پروردگارش را خواند)) (اذ نادى ربه نداء خفيا). گفت : پروردگارا! استخوانهاى من كه ستون پيكر من و محكمترين اعضاى تن من است سستى گرفته (قال رب انى وهن العظم منى ). ((و شعله هاى پيرى تمام موهاى سر مرا فرا گرفته است )) (و اشتعل الراس شيبا). تشبيه آثار پيرى به شعله اى كه تمام سر را فرا مى گيرد، تشبيه جالبى است زيرا از يكسو خاصيت شعله آتش اين است كه زود گسترده مى شود و هر چه در اطراف آنست فرا مى گيرد، و از سوى ديگر شعله هاى آتش درخشندگى خاصى دارد و از دور جلب توجه مى كند، و از سوى سوم هنگامى كه آتش محلى را فرا گرفت چيزى كه از آن باقى مى ماند همان خاكسترها است . ((زكريا)) فراگيرى پيرى و سفيدى تمام موى سرش را، به شعله ور شدن آتش و درخشندگى آن ، و خاكستر سفيدى را كه بر جاى مى گذارد، تشبيه كرده است و اين تشبيهى است بسيار رسا و زيبا. سپس مى افزايد: ((پروردگارا من هرگز در دعاهائى كه كرده ام از درگاه تو محروم باز نگشتم )) (و لم اكن بدعائك رب شقيا). تو همواره در گذشته مرا به اجابت دعاهايم عادت دادى و هيچگاه محرومم نساخته اى ، اكنون كه پير و ناتوان شده ام سزاوارترم كه دعايم را اجابت فرمائى و نوميد بازنگردانى . در حقيقت شقاوت در اينجا به معنى تعب و رنج است ، يعنى من هرگز درخواسته هايم از تو به زحمت و مشقت نمى افتادم چرا كه به سرعت مورد قبول تو واقع مى گشت . سپس حاجت خود را چنين شرح مى دهد: پروردگارا! من از بستگانم بعد از خودم بيمناكم (ممكن است دست به فساد بيالايند) و همسرم نازا است ، از نزد خودت ولى و جانشينى به من ببخش (و انى خفت الموالى من ورائى و كانت امراتى عاقرا فهب لى من لدنك وليا). ((جانشينى كه از من ارث ببرد، و همچنين وارث آل يعقوب باشد، پروردگارا اين جانشين مرا مورد رضايت خود قرار ده )) (يرثنى و يرث من آل يعقوب و اجعله رب رضيا). 1- منظور از ارث در اينجا چيست ؟ مفسران اسلامى بحث فراوانى پيرامون پاسخ سوال فوق كرده اند، گروهى معتقدند ((ارث )) در اينجا ارث در اموال است ، و گروهى آنرا اشاره به مقام نبوت دانسته اند. بعضى نيز اين احتمال را داده اند كه منظور معنى جامعى است كه هر دو را شامل مى شود. بسيارى از دانشمندان شيعه معنى اول را انتخاب كرده اند در حالى كه جمعى از علماى تسنن معنى دوم را، و بعضى مانند ((سيد قطب )) در ((فى ظلال )) و ((آلوسى )) در ((روح المعانى )) معنى سوم را. كسانى كه آنرا منحصر به ارث مال دانسته اند به ظهور كلمه ((ارث )) در اين معنى استناد كرده اند، زيرا اين كلمه هنگامى كه مجرد از قرائن ديگر بوده باشد به معنى ارث مال است ، و اگر مى بينيم در پاره اى از آيات قرآن در امور معنوى به كار رفته مانند آيه 32 سوره فاطر ثم اروثنا الكتاب الذين اصطفينا من عبادنا: ((ما كتاب آسمانى را به بندگان برگزيده خود به ارث منتقل كرديم )) به خاطر قرائنى است كه در اينگونه موارد وجود دارد. به علاوه از پاره اى از روايات استفاده مى شود كه در آن زمان بنى اسرائيل هدايا و نذور فراوانى براى ((احبار)) (علماى يهود) مى آوردند، و زكريا رئيس احبار بود. <19> از اين گذشته همسر زكريا كه از دودمان سليمان بن داود بود، با توجه به وضع مالى فوق العاده سليمان و داود، اموالى را به ارث برده بود. زكريا از اين بيم داشت اين اموال به دست افراد ناصالح و فرصت طلب و زراندوز، يا فاسق و فاجر بيفتد و خود منشا فسادى در جامعه گردد. لذا از پروردگار خويش تقاضاى فرزند صالحى كرد تا بر اين اموال نظارت كند و آنها را در بهترين راه مصرف نمايد. روايت معروفى كه از فاطمه زهرا (عليهاالسلام ) دختر پاك پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل شده كه براى گرفتن فدك در برابر خليفه اول به آيه فوق استدلال كرد خود شاهد ديگرى بر اين مدعى است . مرحوم طبرسى در كتاب ((احتجاج )) از بانوى اسلام (عليهاالسلام ) چنين نقل مى كند: هنگامى كه خليفه اول تصميم گرفت فدك را از فاطمه (عليهاالسلام ) منع كند و اين سخن به بانوى اسلام رسيد نزد او آمد و چنين گفت : اى ابوبكر! افى كتاب الله ان ترث اباك و لا ارث ابى لقد جئت شيئا فريا! افعلى عمد تركتم كتاب الله و نبذتموه وراء ظهوركم ؟ اذ يقول فيما اقتص من خبر يحيى بن زكريا: ((اذ قال رب هب لى من لدنك وليا يرثنى و يرث من آل يعقوب )): ((آيا در كتاب خدا است كه تو از پدرت ارث ببرى و من نبرم ؟ چيز عجيبى است ! آيا عمدا كتاب خدا را ترك گفته ايد و پشت سر افكنده ايد؟ در آنجا كه در داستان يحيى ابن زكريا مى گويد: زكريا گفت خداوندا از سوى خودت جانشينى (فرزندى ) به من ببخش تا از من و خاندان يعقوب ارث ببرد)). <20> اما كسانى كه معتقدند ارث در اينجا همان ارث معنوى است به قرائنى كه در خود آيه ، يا خارج از آن است تمسك جسته اند مانند: 1 - بعيد به نظر مى رسد كه پيامبر بزرگى همچون زكريا در آن سن و سال ، مشغله فكرى مهمى از ناحيه وارثان ثروتش داشته باشد، به خصوص ‍ اينكه بعد از ذكر جمله ((يرثنى و يرث من آل يعقوب )) اين جمله را اضافه مى كند و اجعله رب رضيا: ((خداوندا او را مورد رضايت خويش قرار ده )) و بدون شك اين جمله اشاره به صفات معنوى آن وارث است . 2 - در آيات آينده وقتى كه خدا بشارت تولد يحيى را به او مى دهد مقامات معنوى عظيم از جمله مقام نبوت را براى او ذكر مى كند. 3 - در سوره آل عمران آيه 39 هنگامى كه انگيزه زكريا را براى تقاضاى فرزند شرح مى دهد اشاره مى كند: او زمانى به اين فكر افتاد كه مقامات مريم را مشاهده كرد كه به لطف پروردگار غذاهاى بهشتى در برابر محراب عبادتش نمايان مى شد. (هنالك دعا زكريا ربه قال رب هب لى من لدنك ذرية طيبه انك سميع الدعاء). 4 - در پاره اى از احاديث از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مطلبى نقل شده كه تاءييد مى كند ارث در اينجا اشاره به جنبه معنوى است ، خلاصه حديث چنين است : امام صادق از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل مى كند عيسى بن مريم (عليهماالسلام ) از كنار قبرى گذشت كه صاحب آن در عذاب بود، سال آينده نيز عبورش از آنجا افتاد ملاحظه كرد كه صاحب قبر در عذاب نيست ، از پروردگارش در اين زمينه سؤ ال كرد، وحى الهى به او فرستاده شد كه صاحب اين قبر فرزند صالحى داشته است جاده اى را اصلاح كرده و يتيمى را پناه داده ، خداوند او را به خاطر عمل فرزندش بخشيده است ، سپس پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود: ميراث خداوند بزرگ به بنده مؤ منش اين است كه فرزندى به او بدهد كه بعد از وى مطيع فرمان خدا باشد، سپس امام صادق ( عليه السلام ) بهنگام نقل اين حديث آيه مربوط به زكريا را تلاوت فرمود: هب لى من لدنك وليا يرثنى و يرث من آل يعقوب و اجعله رب رضيا. <21> و اگر گفته شود ظاهر كلمه ارث همان ارث اموال است در جواب خواهند گفت كه اين ظهور قطعى نيست ، چرا كه در قرآن كرارا در ارث معنوى استعمال شده است (مانند آيه 32 سوره فاطر و آيه 53 سوره مؤ من ) بعلاوه به فرض كه خلاف ظاهر باشد با وجود قرائن فوق مشكلى نخواهد بود. ولى طرفداران نظر اول مى توانند اين استدلالات را پاسخ گويند كه مشغله فكرى زكريا پيامبر بزرگ الهى ، مساله اموال به صورت يك مطلب شخصى نبود بلكه به صورت يك منبع فساد يا صلاح براى جامعه بود، زيرا همانگونه كه در بالا گفته شد، هدايا و نذور فراوانى براى احبار مى آوردند كه بدست زكريا سپرده مى شد، و شايد اموالى نيز از طرف همسرش كه از دودمان سليمان بود باقيمانده بود بديهى است وجود يك شخص ناصالح در راءس آنها سبب مفاسد عظيمى مى شد و اين بود كه زكريا را نگران ساخت . و اما صفات معنوى كه براى ((يحيى )) در اين آيات و آيات ديگر قرآن ذكر شده نه تنها منافاتى با اين مساله ندارد، بلكه هماهنگ با آن است ، چرا كه او مى خواست اين ثروت عظيم بدست يك مرد الهى بيفتد و از آن در مسير سعادت جامعه بهره بگيرد. اما به عقيده ما اگر از مجموع مباحث فوق چنين نتيجه بگيريم كه ((ارث )) در اينجا مفهوم وسيعى دارد كه هم ارث اموال را شامل مى شود و هم ارث مقامات معنوى را، مطلب خلافى نخواهد بود، چرا كه براى هر طرف قرائنى وجود دارد و با توجه به آيات قبل و بعد و مجموعه روايات ، اين تفسير كاملا نزديك به نظر مى رسد. اما جمله انى خفت الموالى من ورائى (من از بستگانم بعد از خودم بيمناكم ) با هر دو معنى سازگار است چرا كه اگر افراد فاسدى صاحب اختيار آن اموال مى شدند براستى نگران كننده بود، و نيز اگر رهبرى معنوى مردم بدست افراد ناصالح مى افتاد آن نيز بسيار مايه نگرانى بود بنابراين خوف زكريا در هر دو صورت قابل توجيه است . حديث معروف بانوى اسلام فاطمه زهرا (عليهاالسلام ) نيز با اين معنى سازگار مى باشد. در جمله ((اذ نادى ربه نداء خفيا)) اين سؤ ال براى مفسران مطرح شده كه ((نادى )) به معنى دعا با صداى بلند است در حالى كه ((خفى )) بمعنى آهسته و مخفى است و اين دو با هم سازگار نيست ولى با توجه به اين نكته كه خفى به معنى آهسته نيست بلكه به معنى پنهان است بنابراين ممكن است زكريا در خلوتگاه خود آنجا كه كسى غير از او حضور نداشته خدا را با صداى بلند خوانده باشد. و بعضى گفته اند اين تقاضاى او در دل شب بوده است آنگاه كه مردم در خواب آرميده بودند. <22> بعضى نيز جمله ((فخرج على قومه من المحراب )) (زكريا از محراب خود بيرون آمد و به سراغ قومش رفت ) را كه در آيات آينده خواهد آمد دليل بر وقوع اين دعا در خلوتگاه گرفته اند. <23> جمله ((و يرث من آل يعقوب )) (فرزندى به من عنايت كن كه از آل يعقوب ارث ببرد) بخاطر آن است كه همسر زكريا خاله مريم مادر عيسى بود، و نسب آن زن به يعقوب مى رسيد، زيرا او از دودمان سليمان ابن داود است كه او از فرزندان يهودا پسر يعقوب بوده است . <24>
 
سوره : مريم    آیه : 2
متن عربی آیه : ذِكْرُ رَحْمَةِ رَبِّكَ عَبْدَهُ زَكَرِيَّا
 
ترجمه
بيان ، بخشايش پروردگارت بر بنده خود زکريا است
ترجمه فولادوند
[اين‏] يادى از رحمت پروردگار تو [در باره‏] بنده‏اش زكرياست.
ترجمه مجتبوی
[اين‏] يادكرد بخشايش پروردگار توست بر بنده خود، زكريا
ترجمه مشکینی
(در اين سوره) ياد رحمت پروردگار تو از بنده‏اش زكرياست
ترجمه بهرام پور
اين، ياد كرد رحمت پروردگار تو در باره‏ى بنده‏اش زكرياست
 
تفسیر نمونه
سوره مريم مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و 98 آيه است محتواى سوره اين سوره از نظر محتوا داراى چندين بخش مهم است : 1 - مهمترين بخش اين سوره را قسمتى از سرگذشت زكريا و مريم و حضرت مسيح (عليه السلام ) و يحيى و ابراهيم قهرمان توحيد و فرزندش اسماعيل و ادريس و بعضى ديگر از پيامبران بزرگ الهى ، تشكيل مى دهد كه داراى نكات تربيتى خاصى است . 2 - قسمت ديگرى از اين سوره كه بعد از بخش نخست مهمترين بخش ‍ را تشكيل مى دهد مسائل مربوط به قيامت و چگونگى رستاخيز و سرنوشت مجرمان و پاداش پرهيزكاران و مانند آنست . 3 - بخش ديگر مواعظ و نصائحى است كه در واقع مكمل بخشهاى گذشته مى باشد. 4 - بالاخره آخرين بخش ، اشارات مربوط به قرآن و نفى فرزند از خداوند و مساله شفاعت است كه مجموعا برنامه تربيتى مؤ ثرى را براى سوق نفوس انسانى به ايمان و پاكى و تقوا تشكيل مى دهد. فضيلت سوره از پيامبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) چنين نقل شده است كه هر كس اين سوره را بخواند به تعداد كسانى كه زكريا را تصديق يا تكذيب كردند و همچنين يحيى و مريم و عيسى و موسى و هارون و ابراهيم و اسحاق و يعقوب و اسماعيل ، آرى به تعداد هر يك از آنها خداوند ده حسنه به او مى دهد، همچنين به تعداد كسانى كه (به دروغ و تهمت ) براى خدا فرزندى قائل شدند و نيز به تعداد كسانى كه فرزند قائل نشدند. در حقيقت اين حديث دعوت به تلاش و كوشش در دو خط مختلف مى كند: خط حمايت از پيامبران و پاكان و نيكان ، و خط مبارزه با مشركان و منحرفان و آلودگان ، زيرا مى دانيم اين ثوابهاى بزرگ را به كسانى نمى دهند كه تنها الفاظ را بخوانند و عملى بر طبق آن انجام ندهند، بلكه اين الفاظ مقدس مقدمه اى است براى عمل . در حديث ديگرى از امام صادق ( عليه السلام ) مى خوانيم هر كس ‍ مداومت بخواندن اين سوره كند از دنيا نخواهد رفت مگر اينكه خدا به بركت اين سوره او را از نظر جان و مال و فرزند بى نياز مى كند. اين غنا و بى نيازى مسلما بازتابى است از پياده شدن محتواى سوره در درون جان انسان و انعكاسش در خلال اعمال و رفتار و گفتار او. تفسير: دعاى گيراى زكريا بار ديگر به حروف مقطعه در آغاز اين سوره برخورد مى كنيم (كهيعص ). و از آنجا كه تفسير اين حروف مقطعه را به طور مشروح در آغاز سه سوره مختلف قرآن در گذشته (سوره بقره و آل عمران و اعراف ) بطور مشروح بحث كرده ايم در اينجا نيازى به تكرار نمى بينيم . آنچه لازم است در اينجا اضافه كنيم اين است كه در خصوص حروف مقطعه اين سوره دو دسته از روايات در منابع اسلامى ديده مى شود: نخست رواياتى است كه هر يك از اين حروف را اشاره به يكى از اسماء بزرگ خداوند (اسماء الحسنى ) مى داند ((كاف )) اشاره به ((كافى )) كه از اسماء بزرگ خداوند است ، و ((ه )) اشاره به ((هادى ))، و ((ياء)) اشاره به ((ولى ))، و ((عين )) اشاره به ((عالم )) و ((ص )) اشاره به ((صادق الوعد)) (كسى كه در وعده خود صادق است ). دوم رواياتى است كه اين حروف مقطعه را به داستان قيام امام حسين ( عليه السلام ) در كربلا تفسير كرده است : ((كاف )) اشاره به ((كربلا)) ((هاء)) اشاره به ((هلاك خاندان پيامبر)) (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و ((ياء)) به ((يزيد)) و ((عين )) به مسئله ((عطش )) و ((صاد)) به ((صبر و استقامت )) حسين و ياران جانبازش . البته همانگونه كه گفته ايم آيات قرآن تاب معانى مختلفى را دارد و گاه مفاهيمى را از گذشته و آينده بيان مى كند كه در عين تنوع منافاتى هم با هم ندارند در حالى كه اگر معنى را منحصر به يك تفسير كنيم ممكن است از نظر وضع نزول آيه و زمان آن گرفتار اشكالاتى بشويم . بعد از ذكر حروف مقطعه ، نخستين سخن از داستان زكريا ( عليه السلام ) شروع مى شود و مى فرمايد: اين يادى است از رحمت پروردگار تو نسبت به بنده اش زكريا (ذكر رحمة ربك عبده زكريا). در آن هنگام كه از نداشتن فرزندى ، سخت ناراحت و غمناك بود، رو به درگاه خدا آورد ((آنگاه در خلوتگاه و آنجا كه صدايش را ديگرى نمى شنيد، پروردگارش را خواند)) (اذ نادى ربه نداء خفيا). گفت : پروردگارا! استخوانهاى من كه ستون پيكر من و محكمترين اعضاى تن من است سستى گرفته (قال رب انى وهن العظم منى ). ((و شعله هاى پيرى تمام موهاى سر مرا فرا گرفته است )) (و اشتعل الراس شيبا). تشبيه آثار پيرى به شعله اى كه تمام سر را فرا مى گيرد، تشبيه جالبى است زيرا از يكسو خاصيت شعله آتش اين است كه زود گسترده مى شود و هر چه در اطراف آنست فرا مى گيرد، و از سوى ديگر شعله هاى آتش درخشندگى خاصى دارد و از دور جلب توجه مى كند، و از سوى سوم هنگامى كه آتش محلى را فرا گرفت چيزى كه از آن باقى مى ماند همان خاكسترها است . ((زكريا)) فراگيرى پيرى و سفيدى تمام موى سرش را، به شعله ور شدن آتش و درخشندگى آن ، و خاكستر سفيدى را كه بر جاى مى گذارد، تشبيه كرده است و اين تشبيهى است بسيار رسا و زيبا. سپس مى افزايد: ((پروردگارا من هرگز در دعاهائى كه كرده ام از درگاه تو محروم باز نگشتم )) (و لم اكن بدعائك رب شقيا). تو همواره در گذشته مرا به اجابت دعاهايم عادت دادى و هيچگاه محرومم نساخته اى ، اكنون كه پير و ناتوان شده ام سزاوارترم كه دعايم را اجابت فرمائى و نوميد بازنگردانى . در حقيقت شقاوت در اينجا به معنى تعب و رنج است ، يعنى من هرگز درخواسته هايم از تو به زحمت و مشقت نمى افتادم چرا كه به سرعت مورد قبول تو واقع مى گشت . سپس حاجت خود را چنين شرح مى دهد: پروردگارا! من از بستگانم بعد از خودم بيمناكم (ممكن است دست به فساد بيالايند) و همسرم نازا است ، از نزد خودت ولى و جانشينى به من ببخش (و انى خفت الموالى من ورائى و كانت امراتى عاقرا فهب لى من لدنك وليا). ((جانشينى كه از من ارث ببرد، و همچنين وارث آل يعقوب باشد، پروردگارا اين جانشين مرا مورد رضايت خود قرار ده )) (يرثنى و يرث من آل يعقوب و اجعله رب رضيا). 1- منظور از ارث در اينجا چيست ؟ مفسران اسلامى بحث فراوانى پيرامون پاسخ سوال فوق كرده اند، گروهى معتقدند ((ارث )) در اينجا ارث در اموال است ، و گروهى آنرا اشاره به مقام نبوت دانسته اند. بعضى نيز اين احتمال را داده اند كه منظور معنى جامعى است كه هر دو را شامل مى شود. بسيارى از دانشمندان شيعه معنى اول را انتخاب كرده اند در حالى كه جمعى از علماى تسنن معنى دوم را، و بعضى مانند ((سيد قطب )) در ((فى ظلال )) و ((آلوسى )) در ((روح المعانى )) معنى سوم را. كسانى كه آنرا منحصر به ارث مال دانسته اند به ظهور كلمه ((ارث )) در اين معنى استناد كرده اند، زيرا اين كلمه هنگامى كه مجرد از قرائن ديگر بوده باشد به معنى ارث مال است ، و اگر مى بينيم در پاره اى از آيات قرآن در امور معنوى به كار رفته مانند آيه 32 سوره فاطر ثم اروثنا الكتاب الذين اصطفينا من عبادنا: ((ما كتاب آسمانى را به بندگان برگزيده خود به ارث منتقل كرديم )) به خاطر قرائنى است كه در اينگونه موارد وجود دارد. به علاوه از پاره اى از روايات استفاده مى شود كه در آن زمان بنى اسرائيل هدايا و نذور فراوانى براى ((احبار)) (علماى يهود) مى آوردند، و زكريا رئيس احبار بود. از اين گذشته همسر زكريا كه از دودمان سليمان بن داود بود، با توجه به وضع مالى فوق العاده سليمان و داود، اموالى را به ارث برده بود. زكريا از اين بيم داشت اين اموال به دست افراد ناصالح و فرصت طلب و زراندوز، يا فاسق و فاجر بيفتد و خود منشا فسادى در جامعه گردد. لذا از پروردگار خويش تقاضاى فرزند صالحى كرد تا بر اين اموال نظارت كند و آنها را در بهترين راه مصرف نمايد. روايت معروفى كه از فاطمه زهرا (عليهاالسلام ) دختر پاك پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل شده كه براى گرفتن فدك در برابر خليفه اول به آيه فوق استدلال كرد خود شاهد ديگرى بر اين مدعى است . مرحوم طبرسى در كتاب ((احتجاج )) از بانوى اسلام (عليهاالسلام ) چنين نقل مى كند: هنگامى كه خليفه اول تصميم گرفت فدك را از فاطمه (عليهاالسلام ) منع كند و اين سخن به بانوى اسلام رسيد نزد او آمد و چنين گفت : اى ابوبكر! افى كتاب الله ان ترث اباك و لا ارث ابى لقد جئت شيئا فريا! افعلى عمد تركتم كتاب الله و نبذتموه وراء ظهوركم ؟ اذ يقول فيما اقتص من خبر يحيى بن زكريا: ((اذ قال رب هب لى من لدنك وليا يرثنى و يرث من آل يعقوب )): ((آيا در كتاب خدا است كه تو از پدرت ارث ببرى و من نبرم ؟ چيز عجيبى است ! آيا عمدا كتاب خدا را ترك گفته ايد و پشت سر افكنده ايد؟ در آنجا كه در داستان يحيى ابن زكريا مى گويد: زكريا گفت خداوندا از سوى خودت جانشينى (فرزندى ) به من ببخش تا از من و خاندان يعقوب ارث ببرد)). اما كسانى كه معتقدند ارث در اينجا همان ارث معنوى است به قرائنى كه در خود آيه ، يا خارج از آن است تمسك جسته اند مانند: 1 - بعيد به نظر مى رسد كه پيامبر بزرگى همچون زكريا در آن سن و سال ، مشغله فكرى مهمى از ناحيه وارثان ثروتش داشته باشد، به خصوص ‍ اينكه بعد از ذكر جمله ((يرثنى و يرث من آل يعقوب )) اين جمله را اضافه مى كند و اجعله رب رضيا: ((خداوندا او را مورد رضايت خويش قرار ده )) و بدون شك اين جمله اشاره به صفات معنوى آن وارث است . 2 - در آيات آينده وقتى كه خدا بشارت تولد يحيى را به او مى دهد مقامات معنوى عظيم از جمله مقام نبوت را براى او ذكر مى كند. 3 - در سوره آل عمران آيه 39 هنگامى كه انگيزه زكريا را براى تقاضاى فرزند شرح مى دهد اشاره مى كند: او زمانى به اين فكر افتاد كه مقامات مريم را مشاهده كرد كه به لطف پروردگار غذاهاى بهشتى در برابر محراب عبادتش نمايان مى شد. (هنالك دعا زكريا ربه قال رب هب لى من لدنك ذرية طيبه انك سميع الدعاء). 4 - در پاره اى از احاديث از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مطلبى نقل شده كه تاءييد مى كند ارث در اينجا اشاره به جنبه معنوى است ، خلاصه حديث چنين است : امام صادق از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل مى كند عيسى بن مريم (عليهماالسلام ) از كنار قبرى گذشت كه صاحب آن در عذاب بود، سال آينده نيز عبورش از آنجا افتاد ملاحظه كرد كه صاحب قبر در عذاب نيست ، از پروردگارش در اين زمينه سؤ ال كرد، وحى الهى به او فرستاده شد كه صاحب اين قبر فرزند صالحى داشته است جاده اى را اصلاح كرده و يتيمى را پناه داده ، خداوند او را به خاطر عمل فرزندش بخشيده است ، سپس پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود: ميراث خداوند بزرگ به بنده مؤ منش اين است كه فرزندى به او بدهد كه بعد از وى مطيع فرمان خدا باشد، سپس امام صادق ( عليه السلام ) بهنگام نقل اين حديث آيه مربوط به زكريا را تلاوت فرمود: هب لى من لدنك وليا يرثنى و يرث من آل يعقوب و اجعله رب رضيا. و اگر گفته شود ظاهر كلمه ارث همان ارث اموال است در جواب خواهند گفت كه اين ظهور قطعى نيست ، چرا كه در قرآن كرارا در ارث معنوى استعمال شده است (مانند آيه 32 سوره فاطر و آيه 53 سوره مؤ من) بعلاوه به فرض كه خلاف ظاهر باشد با وجود قرائن فوق مشكلى نخواهد بود. ولى طرفداران نظر اول مى توانند اين استدلالات را پاسخ گويند كه مشغله فكرى زكريا پيامبر بزرگ الهى ، مساله اموال به صورت يك مطلب شخصى نبود بلكه به صورت يك منبع فساد يا صلاح براى جامعه بود، زيرا همانگونه كه در بالا گفته شد، هدايا و نذور فراوانى براى احبار مى آوردند كه بدست زكريا سپرده مى شد، و شايد اموالى نيز از طرف همسرش كه از دودمان سليمان بود باقيمانده بود بديهى است وجود يك شخص ناصالح در راءس آنها سبب مفاسد عظيمى مى شد و اين بود كه زكريا را نگران ساخت . و اما صفات معنوى كه براى ((يحيى )) در اين آيات و آيات ديگر قرآن ذكر شده نه تنها منافاتى با اين مساله ندارد، بلكه هماهنگ با آن است ، چرا كه او مى خواست اين ثروت عظيم بدست يك مرد الهى بيفتد و از آن در مسير سعادت جامعه بهره بگيرد. اما به عقيده ما اگر از مجموع مباحث فوق چنين نتيجه بگيريم كه ((ارث )) در اينجا مفهوم وسيعى دارد كه هم ارث اموال را شامل مى شود و هم ارث مقامات معنوى را، مطلب خلافى نخواهد بود، چرا كه براى هر طرف قرائنى وجود دارد و با توجه به آيات قبل و بعد و مجموعه روايات ، اين تفسير كاملا نزديك به نظر مى رسد. اما جمله انى خفت الموالى من ورائى (من از بستگانم بعد از خودم بيمناكم ) با هر دو معنى سازگار است چرا كه اگر افراد فاسدى صاحب اختيار آن اموال مى شدند براستى نگران كننده بود، و نيز اگر رهبرى معنوى مردم بدست افراد ناصالح مى افتاد آن نيز بسيار مايه نگرانى بود بنابراين خوف زكريا در هر دو صورت قابل توجيه است . حديث معروف بانوى اسلام فاطمه زهرا (عليهاالسلام ) نيز با اين معنى سازگار مى باشد. در جمله ((اذ نادى ربه نداء خفيا)) اين سؤ ال براى مفسران مطرح شده كه ((نادى )) به معنى دعا با صداى بلند است در حالى كه ((خفى )) بمعنى آهسته و مخفى است و اين دو با هم سازگار نيست ولى با توجه به اين نكته كه خفى به معنى آهسته نيست بلكه به معنى پنهان است بنابراين ممكن است زكريا در خلوتگاه خود آنجا كه كسى غير از او حضور نداشته خدا را با صداى بلند خوانده باشد. و بعضى گفته اند اين تقاضاى او در دل شب بوده است آنگاه كه مردم در خواب آرميده بودند. بعضى نيز جمله ((فخرج على قومه من المحراب )) (زكريا از محراب خود بيرون آمد و به سراغ قومش رفت ) را كه در آيات آينده خواهد آمد دليل بر وقوع اين دعا در خلوتگاه گرفته اند. جمله ((و يرث من آل يعقوب )) (فرزندى به من عنايت كن كه از آل يعقوب ارث ببرد) بخاطر آن است كه همسر زكريا خاله مريم مادر عيسى بود، و نسب آن زن به يعقوب مى رسيد، زيرا او از دودمان سليمان ابن داود است كه او از فرزندان يهودا پسر يعقوب بوده است .
 
سوره : مريم    آیه : 3
متن عربی آیه : إِذْ نَادَى رَبَّهُ نِدَاء خَفِيًّا
 
ترجمه
آنگاه که پروردگارش را در نهان ندا داد
ترجمه فولادوند
آن گاه كه [زكريا] پروردگارش را آهسته ندا كرد.
ترجمه مجتبوی
آنگاه كه پروردگار خويش را بخواند، خواندنى در نهان
ترجمه مشکینی
آن گاه كه با آواى پنهانى پروردگار خود را ندا كرد
ترجمه بهرام پور
آن‏گاه كه [زكريا] پروردگارش را به آواى آهسته ندا كرد
 
سوره : مريم    آیه : 4
متن عربی آیه : قَالَ رَبِّ إِنِّي وَهَنَ الْعَظْمُ مِنِّي وَاشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَيْبًا وَلَمْ أَكُن بِدُعَائِكَ رَبِّ شَقِيًّا
 
ترجمه
گفت : ای پروردگار من ، استخوان من سست گشته و سرم از پيری سفيد شده است ، و هرگز در دعا به درگاه تو ، ای پروردگار من ، بی بهره نبوده ام
ترجمه فولادوند
گفت: «پروردگارا، من استخوانم سست گرديده و [موى‏] سرم از پيرى سپيد گشته، و- اى پروردگار من- هرگز در دعاى تو نااميد نبوده‏ام.»
ترجمه مجتبوی
گفت: پروردگارا، استخوانم سست شده و سرم از پيرى سپيد گشته، و به خواندن تو، پروردگارا، بدبخت [و از اجابت بى‏بهره‏] نبوده‏ام.
ترجمه مشکینی
گفت: پروردگارا، همانا استخوان از (بدن) من سست شده و (موى) سر هم از (سپيدى) پيرى مى‏درخشد و هرگز در دعايم از تو- اى پروردگارم- محروم نبوده‏ام يا هرگز در دعوت و امرت- خدايا- نافرمان نبوده‏ام
ترجمه بهرام پور
گفت: پروردگارا! استخوانم سست و سرم از پيرى سپيد گشته است و هرگز در دعاى تو- اى پروردگار من- [از اجابت‏] بى‏بهره نبوده‏ام
 
سوره : مريم    آیه : 5
متن عربی آیه : وَإِنِّي خِفْتُ الْمَوَالِيَ مِن وَرَائِي وَكَانَتِ امْرَأَتِي عَاقِرًا فَهَبْ لِي مِن لَّدُنكَ وَلِيًّا
 
ترجمه
من پس از مرگ خويش ، از خويشاوندانم بيمناکم و زنم نازاينده است مرا از جانب خود فرزندی عطا کن ،
ترجمه فولادوند
و من پس از خويشتن از بستگانم بيمناكم و زنم نازاست، پس از جانب خود ولىّ [و جانشينى‏] به من ببخش،
ترجمه مجتبوی
و من از خويشاوندانم- پسر عموهايم- از پس [مرگ‏] خويش بيمناكم، و زنم نازاست، پس مرا از نزد خود وليى- فرزندى كه پس از من سرپرست امور من باشد- ببخش،
ترجمه مشکینی
و من از عموزادگانم پس از خويش بيم دارم (كه جانشينانى بد باشند) و همسرم از ابتدا نازا بوده، پس مرا از جانب خويش فرزند ارث‏برى عطا كن
ترجمه بهرام پور
و من پس از خود، از بستگانم [نسبت به حفظ آيين تو] بيمناكم، و زنم نازاست، پس مرا از جانب خود فرزندى عطا كن
 
سوره : مريم    آیه : 6
متن عربی آیه : يَرِثُنِي وَيَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ وَاجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيًّا
 
ترجمه
که ميراثبر من و ميراثبر خاندان يعقوب باشد و او را ، ای پروردگار من ،شايسته و پسنديده گردان
ترجمه فولادوند
كه از من ارث برد و از خاندان يعقوب [نيز] ارث برد، و او را- اى پروردگار من- پسنديده گردان.
ترجمه مجتبوی
كه مرا ميراث برد و از خاندان يعقوب نيز ميراث گيرد، و او را، پروردگارا، پسنديده ساز.
ترجمه مشکینی
كه از من و از اولاد يعقوب ارث برد، و اى پروردگار من، او را (از نظر كمالات معنوى) پسنديده قرار ده
ترجمه بهرام پور
كه هم وارث من باشد و هم وارث خاندان يعقوب، و اى پروردگار من! او را پسنديده گردان
 
تفسیر نمونه
سوره مريم مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و 98 آيه است محتواى سوره اين سوره از نظر محتوا داراى چندين بخش مهم است : 1 - مهمترين بخش اين سوره را قسمتى از سرگذشت زكريا و مريم و حضرت مسيح (عليه السلام ) و يحيى و ابراهيم قهرمان توحيد و فرزندش اسماعيل و ادريس و بعضى ديگر از پيامبران بزرگ الهى ، تشكيل مى دهد كه داراى نكات تربيتى خاصى است . 2 - قسمت ديگرى از اين سوره كه بعد از بخش نخست مهمترين بخش ‍ را تشكيل مى دهد مسائل مربوط به قيامت و چگونگى رستاخيز و سرنوشت مجرمان و پاداش پرهيزكاران و مانند آنست . 3 - بخش ديگر مواعظ و نصائحى است كه در واقع مكمل بخشهاى گذشته مى باشد. 4 - بالاخره آخرين بخش ، اشارات مربوط به قرآن و نفى فرزند از خداوند و مساله شفاعت است كه مجموعا برنامه تربيتى مؤ ثرى را براى سوق نفوس انسانى به ايمان و پاكى و تقوا تشكيل مى دهد. فضيلت سوره از پيامبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) چنين نقل شده است كه هر كس اين سوره را بخواند به تعداد كسانى كه زكريا را تصديق يا تكذيب كردند و همچنين يحيى و مريم و عيسى و موسى و هارون و ابراهيم و اسحاق و يعقوب و اسماعيل ، آرى به تعداد هر يك از آنها خداوند ده حسنه به او مى دهد، همچنين به تعداد كسانى كه (به دروغ و تهمت ) براى خدا فرزندى قائل شدند و نيز به تعداد كسانى كه فرزند قائل نشدند. در حقيقت اين حديث دعوت به تلاش و كوشش در دو خط مختلف مى كند: خط حمايت از پيامبران و پاكان و نيكان ، و خط مبارزه با مشركان و منحرفان و آلودگان ، زيرا مى دانيم اين ثوابهاى بزرگ را به كسانى نمى دهند كه تنها الفاظ را بخوانند و عملى بر طبق آن انجام ندهند، بلكه اين الفاظ مقدس مقدمه اى است براى عمل . در حديث ديگرى از امام صادق ( عليه السلام ) مى خوانيم هر كس ‍ مداومت بخواندن اين سوره كند از دنيا نخواهد رفت مگر اينكه خدا به بركت اين سوره او را از نظر جان و مال و فرزند بى نياز مى كند. اين غنا و بى نيازى مسلما بازتابى است از پياده شدن محتواى سوره در درون جان انسان و انعكاسش در خلال اعمال و رفتار و گفتار او. تفسير: دعاى گيراى زكريا بار ديگر به حروف مقطعه در آغاز اين سوره برخورد مى كنيم (كهيعص ). و از آنجا كه تفسير اين حروف مقطعه را به طور مشروح در آغاز سه سوره مختلف قرآن در گذشته (سوره بقره و آل عمران و اعراف ) بطور مشروح بحث كرده ايم در اينجا نيازى به تكرار نمى بينيم . آنچه لازم است در اينجا اضافه كنيم اين است كه در خصوص حروف مقطعه اين سوره دو دسته از روايات در منابع اسلامى ديده مى شود: نخست رواياتى است كه هر يك از اين حروف را اشاره به يكى از اسماء بزرگ خداوند (اسماء الحسنى ) مى داند ((كاف )) اشاره به ((كافى )) كه از اسماء بزرگ خداوند است ، و ((ه )) اشاره به ((هادى ))، و ((ياء)) اشاره به ((ولى ))، و ((عين )) اشاره به ((عالم )) و ((ص )) اشاره به ((صادق الوعد)) (كسى كه در وعده خود صادق است ). دوم رواياتى است كه اين حروف مقطعه را به داستان قيام امام حسين ( عليه السلام ) در كربلا تفسير كرده است : ((كاف )) اشاره به ((كربلا)) ((هاء)) اشاره به ((هلاك خاندان پيامبر)) (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و ((ياء)) به ((يزيد)) و ((عين )) به مسئله ((عطش )) و ((صاد)) به ((صبر و استقامت )) حسين و ياران جانبازش . البته همانگونه كه گفته ايم آيات قرآن تاب معانى مختلفى را دارد و گاه مفاهيمى را از گذشته و آينده بيان مى كند كه در عين تنوع منافاتى هم با هم ندارند در حالى كه اگر معنى را منحصر به يك تفسير كنيم ممكن است از نظر وضع نزول آيه و زمان آن گرفتار اشكالاتى بشويم . بعد از ذكر حروف مقطعه ، نخستين سخن از داستان زكريا ( عليه السلام ) شروع مى شود و مى فرمايد: اين يادى است از رحمت پروردگار تو نسبت به بنده اش زكريا (ذكر رحمة ربك عبده زكريا). در آن هنگام كه از نداشتن فرزندى ، سخت ناراحت و غمناك بود، رو به درگاه خدا آورد ((آنگاه در خلوتگاه و آنجا كه صدايش را ديگرى نمى شنيد، پروردگارش را خواند)) (اذ نادى ربه نداء خفيا). گفت : پروردگارا! استخوانهاى من كه ستون پيكر من و محكمترين اعضاى تن من است سستى گرفته (قال رب انى وهن العظم منى ). ((و شعله هاى پيرى تمام موهاى سر مرا فرا گرفته است )) (و اشتعل الراس شيبا). تشبيه آثار پيرى به شعله اى كه تمام سر را فرا مى گيرد، تشبيه جالبى است زيرا از يكسو خاصيت شعله آتش اين است كه زود گسترده مى شود و هر چه در اطراف آنست فرا مى گيرد، و از سوى ديگر شعله هاى آتش درخشندگى خاصى دارد و از دور جلب توجه مى كند، و از سوى سوم هنگامى كه آتش محلى را فرا گرفت چيزى كه از آن باقى مى ماند همان خاكسترها است . ((زكريا)) فراگيرى پيرى و سفيدى تمام موى سرش را، به شعله ور شدن آتش و درخشندگى آن ، و خاكستر سفيدى را كه بر جاى مى گذارد، تشبيه كرده است و اين تشبيهى است بسيار رسا و زيبا. سپس مى افزايد: ((پروردگارا من هرگز در دعاهائى كه كرده ام از درگاه تو محروم باز نگشتم )) (و لم اكن بدعائك رب شقيا). تو همواره در گذشته مرا به اجابت دعاهايم عادت دادى و هيچگاه محرومم نساخته اى ، اكنون كه پير و ناتوان شده ام سزاوارترم كه دعايم را اجابت فرمائى و نوميد بازنگردانى . در حقيقت شقاوت در اينجا به معنى تعب و رنج است ، يعنى من هرگز درخواسته هايم از تو به زحمت و مشقت نمى افتادم چرا كه به سرعت مورد قبول تو واقع مى گشت . سپس حاجت خود را چنين شرح مى دهد: پروردگارا! من از بستگانم بعد از خودم بيمناكم (ممكن است دست به فساد بيالايند) و همسرم نازا است ، از نزد خودت ولى و جانشينى به من ببخش (و انى خفت الموالى من ورائى و كانت امراتى عاقرا فهب لى من لدنك وليا). ((جانشينى كه از من ارث ببرد، و همچنين وارث آل يعقوب باشد، پروردگارا اين جانشين مرا مورد رضايت خود قرار ده )) (يرثنى و يرث من آل يعقوب و اجعله رب رضيا). 1- منظور از ارث در اينجا چيست ؟ مفسران اسلامى بحث فراوانى پيرامون پاسخ سوال فوق كرده اند، گروهى معتقدند ((ارث )) در اينجا ارث در اموال است ، و گروهى آنرا اشاره به مقام نبوت دانسته اند. بعضى نيز اين احتمال را داده اند كه منظور معنى جامعى است كه هر دو را شامل مى شود. بسيارى از دانشمندان شيعه معنى اول را انتخاب كرده اند در حالى كه جمعى از علماى تسنن معنى دوم را، و بعضى مانند ((سيد قطب )) در ((فى ظلال )) و ((آلوسى )) در ((روح المعانى )) معنى سوم را. كسانى كه آنرا منحصر به ارث مال دانسته اند به ظهور كلمه ((ارث )) در اين معنى استناد كرده اند، زيرا اين كلمه هنگامى كه مجرد از قرائن ديگر بوده باشد به معنى ارث مال است ، و اگر مى بينيم در پاره اى از آيات قرآن در امور معنوى به كار رفته مانند آيه 32 سوره فاطر ثم اروثنا الكتاب الذين اصطفينا من عبادنا: ((ما كتاب آسمانى را به بندگان برگزيده خود به ارث منتقل كرديم )) به خاطر قرائنى است كه در اينگونه موارد وجود دارد. به علاوه از پاره اى از روايات استفاده مى شود كه در آن زمان بنى اسرائيل هدايا و نذور فراوانى براى ((احبار)) (علماى يهود) مى آوردند، و زكريا رئيس احبار بود. از اين گذشته همسر زكريا كه از دودمان سليمان بن داود بود، با توجه به وضع مالى فوق العاده سليمان و داود، اموالى را به ارث برده بود. زكريا از اين بيم داشت اين اموال به دست افراد ناصالح و فرصت طلب و زراندوز، يا فاسق و فاجر بيفتد و خود منشا فسادى در جامعه گردد. لذا از پروردگار خويش تقاضاى فرزند صالحى كرد تا بر اين اموال نظارت كند و آنها را در بهترين راه مصرف نمايد. روايت معروفى كه از فاطمه زهرا (عليهاالسلام ) دختر پاك پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل شده كه براى گرفتن فدك در برابر خليفه اول به آيه فوق استدلال كرد خود شاهد ديگرى بر اين مدعى است . مرحوم طبرسى در كتاب ((احتجاج )) از بانوى اسلام (عليهاالسلام ) چنين نقل مى كند: هنگامى كه خليفه اول تصميم گرفت فدك را از فاطمه (عليهاالسلام ) منع كند و اين سخن به بانوى اسلام رسيد نزد او آمد و چنين گفت : اى ابوبكر! افى كتاب الله ان ترث اباك و لا ارث ابى لقد جئت شيئا فريا! افعلى عمد تركتم كتاب الله و نبذتموه وراء ظهوركم ؟ اذ يقول فيما اقتص من خبر يحيى بن زكريا: ((اذ قال رب هب لى من لدنك وليا يرثنى و يرث من آل يعقوب )): ((آيا در كتاب خدا است كه تو از پدرت ارث ببرى و من نبرم ؟ چيز عجيبى است ! آيا عمدا كتاب خدا را ترك گفته ايد و پشت سر افكنده ايد؟ در آنجا كه در داستان يحيى ابن زكريا مى گويد: زكريا گفت خداوندا از سوى خودت جانشينى (فرزندى ) به من ببخش تا از من و خاندان يعقوب ارث ببرد)). اما كسانى كه معتقدند ارث در اينجا همان ارث معنوى است به قرائنى كه در خود آيه ، يا خارج از آن است تمسك جسته اند مانند: 1 - بعيد به نظر مى رسد كه پيامبر بزرگى همچون زكريا در آن سن و سال ، مشغله فكرى مهمى از ناحيه وارثان ثروتش داشته باشد، به خصوص ‍ اينكه بعد از ذكر جمله ((يرثنى و يرث من آل يعقوب )) اين جمله را اضافه مى كند و اجعله رب رضيا: ((خداوندا او را مورد رضايت خويش قرار ده )) و بدون شك اين جمله اشاره به صفات معنوى آن وارث است . 2 - در آيات آينده وقتى كه خدا بشارت تولد يحيى را به او مى دهد مقامات معنوى عظيم از جمله مقام نبوت را براى او ذكر مى كند. 3 - در سوره آل عمران آيه 39 هنگامى كه انگيزه زكريا را براى تقاضاى فرزند شرح مى دهد اشاره مى كند: او زمانى به اين فكر افتاد كه مقامات مريم را مشاهده كرد كه به لطف پروردگار غذاهاى بهشتى در برابر محراب عبادتش نمايان مى شد. (هنالك دعا زكريا ربه قال رب هب لى من لدنك ذرية طيبه انك سميع الدعاء). 4 - در پاره اى از احاديث از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مطلبى نقل شده كه تاءييد مى كند ارث در اينجا اشاره به جنبه معنوى است ، خلاصه حديث چنين است : امام صادق از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل مى كند عيسى بن مريم (عليهماالسلام ) از كنار قبرى گذشت كه صاحب آن در عذاب بود، سال آينده نيز عبورش از آنجا افتاد ملاحظه كرد كه صاحب قبر در عذاب نيست ، از پروردگارش در اين زمينه سؤ ال كرد، وحى الهى به او فرستاده شد كه صاحب اين قبر فرزند صالحى داشته است جاده اى را اصلاح كرده و يتيمى را پناه داده ، خداوند او را به خاطر عمل فرزندش بخشيده است ، سپس پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود: ميراث خداوند بزرگ به بنده مؤ منش اين است كه فرزندى به او بدهد كه بعد از وى مطيع فرمان خدا باشد، سپس امام صادق ( عليه السلام ) بهنگام نقل اين حديث آيه مربوط به زكريا را تلاوت فرمود: هب لى من لدنك وليا يرثنى و يرث من آل يعقوب و اجعله رب رضيا. و اگر گفته شود ظاهر كلمه ارث همان ارث اموال است در جواب خواهند گفت كه اين ظهور قطعى نيست ، چرا كه در قرآن كرارا در ارث معنوى استعمال شده است (مانند آيه 32 سوره فاطر و آيه 53 سوره مؤ من ) بعلاوه به فرض كه خلاف ظاهر باشد با وجود قرائن فوق مشكلى نخواهد بود. ولى طرفداران نظر اول مى توانند اين استدلالات را پاسخ گويند كه مشغله فكرى زكريا پيامبر بزرگ الهى ، مساله اموال به صورت يك مطلب شخصى نبود بلكه به صورت يك منبع فساد يا صلاح براى جامعه بود، زيرا همانگونه كه در بالا گفته شد، هدايا و نذور فراوانى براى احبار مى آوردند كه بدست زكريا سپرده مى شد، و شايد اموالى نيز از طرف همسرش كه از دودمان سليمان بود باقيمانده بود بديهى است وجود يك شخص ناصالح در راءس آنها سبب مفاسد عظيمى مى شد و اين بود كه زكريا را نگران ساخت . و اما صفات معنوى كه براى ((يحيى )) در اين آيات و آيات ديگر قرآن ذكر شده نه تنها منافاتى با اين مساله ندارد، بلكه هماهنگ با آن است ، چرا كه او مى خواست اين ثروت عظيم بدست يك مرد الهى بيفتد و از آن در مسير سعادت جامعه بهره بگيرد. اما به عقيده ما اگر از مجموع مباحث فوق چنين نتيجه بگيريم كه ((ارث )) در اينجا مفهوم وسيعى دارد كه هم ارث اموال را شامل مى شود و هم ارث مقامات معنوى را، مطلب خلافى نخواهد بود، چرا كه براى هر طرف قرائنى وجود دارد و با توجه به آيات قبل و بعد و مجموعه روايات ، اين تفسير كاملا نزديك به نظر مى رسد. اما جمله انى خفت الموالى من ورائى (من از بستگانم بعد از خودم بيمناكم ) با هر دو معنى سازگار است چرا كه اگر افراد فاسدى صاحب اختيار آن اموال مى شدند براستى نگران كننده بود، و نيز اگر رهبرى معنوى مردم بدست افراد ناصالح مى افتاد آن نيز بسيار مايه نگرانى بود بنابراين خوف زكريا در هر دو صورت قابل توجيه است . حديث معروف بانوى اسلام فاطمه زهرا (عليهاالسلام ) نيز با اين معنى سازگار مى باشد. در جمله ((اذ نادى ربه نداء خفيا)) اين سؤ ال براى مفسران مطرح شده كه ((نادى )) به معنى دعا با صداى بلند است در حالى كه ((خفى )) بمعنى آهسته و مخفى است و اين دو با هم سازگار نيست ولى با توجه به اين نكته كه خفى به معنى آهسته نيست بلكه به معنى پنهان است بنابراين ممكن است زكريا در خلوتگاه خود آنجا كه كسى غير از او حضور نداشته خدا را با صداى بلند خوانده باشد. و بعضى گفته اند اين تقاضاى او در دل شب بوده است آنگاه كه مردم در خواب آرميده بودند. بعضى نيز جمله ((فخرج على قومه من المحراب )) (زكريا از محراب خود بيرون آمد و به سراغ قومش رفت ) را كه در آيات آينده خواهد آمد دليل بر وقوع اين دعا در خلوتگاه گرفته اند. جمله ((و يرث من آل يعقوب )) (فرزندى به من عنايت كن كه از آل يعقوب ارث ببرد) بخاطر آن است كه همسر زكريا خاله مريم مادر عيسى بود، و نسب آن زن به يعقوب مى رسيد، زيرا او از دودمان سليمان ابن داود است كه او از فرزندان يهودا پسر يعقوب بوده است .
 
:پی نوشت ها
1-منظور از «تصغير» همانطور که در بحثهاي ادبي آمده است اين است : براي بيان نوع کوچک چيزي صيغه خاصي از اسم اصلي مي سازند مانند «رجل» (مرد) که تصغير آن (رجيل) (يعني مرد کوچک) است اما گاهي به کار بردن اين کلمه به خاطر کوچکي نيست بلکه براي اظهار محبت به شخص يا چيزي است ، همانگونه که انسان نسبت به فرزند خود اظهار محبت مي کند.
2-الميزان جلد 9 صفحه 253 و «المنار» جلد 10 صفحه 322.
3-«نورالثقلين» جلد 2 صفحه 205.
4-مجمع البيان ذيل آيه و نورالثقلين جلد 2 صفحه 209.
5-مجمع البيان ذيل آيه.
6-در جلد دوم صفحه 484 تفسير نمونه درباره بشر پرستي اهل کتاب نيز توضيحاتي داده ايم.
7-المنار ج 10 صفحه 389.
8-نورالثقلين جلد 2 صفحه 211.
9-محاسن برقي طبق نقل بحار چاپ قديم جلد 13 صفحه 136.
10-کافي بنا به نقل بحار ج 13 ص 137.
11-کافي بنا به نقل بحار ج 13 ص 136.
12-بحار الانوار قديم جلد 13 صفحه 14.
13-مجمع البيان ذيل آيه.
14-مدرک سابق.
15-به جلد اول آغاز سوره بقره و جلد دوم آغاز سوره آل عمران و جلد ششم آغاز سوره اعراف (تفسير نمونه) مراجعه فرمائيد.
16-نورالثقلين جلد 3 صفحه 320.
17-نورالثقلين جلد 3 صفحه 320.
18-در حقيقت کلمه «ذکر» خبر است از براي مبتداي محذوف و در تقدير چنين بوده «هذا ذکر رحمة ربک».
19-نورالثقلين جلد 3 صفحه 323.
20-نورالثقلين جلد 3 صفحه 324.
21-نورالثقلين جلد 3 صفحه 323 و 324.
22-تفسير قرطبي جلد 6 ذيل آيه مورد بحث.
23-تفسير الميزان جلد 14 ذيل آيه.
24-تفسير مجمع البيان جلد 6 ذيل آيه.
وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است .

******

alizare1

alizare1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 6234
محل سکونت : یزد
دسترسی سریع به انجمن ها