عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: هر که حسین را دوست بدارد، خداوند دوستدار او است. بحارالأنوار، ج43، ص261

ناگفته هایی ازسرزمین سیب و آتش

ناگفته هایی ازسرزمین سیب و آتش
چهارشنبه 22 تیر 1390  02:59 ق.ظ

ناگفته هایی ازسرزمین سیب و آتش

پدید آورنده : صدیقه وسمقی ، صفحه 26

اشاره دوباره:

در مقدمه اولین بخش نوشتیم که خانم دکتر وسمقی پس از دو مرحله سفر به لبنان به انگیزه بررسی اوضاع سیاسی اجتماعی آن کشور، این مهم را به انجام رساندند. مجله درخواست کرد این سفرنامه تحلیلی که آگاهیهای سودمندی را در بردارد برای علاقمه مندان مسائل سیاسی و اجتماعی طیّ قسمتهای متعددی در پیام زن منتشر شود که اینک دومین بخش آن را ملاحظه می کنید.«پیام زن»

مدرسه قسطل

روز پنجشنبه نوزدهم دیماه سال 1370 ساعت 5/8 صبح زاهد آمد. به اتفاق او به مدرسه «قسطل» در اردوگاه «الجلیل» رفتیم. قسطل نام یکی از قهرمانان و شهدای فلسطینی است. دکتر ابراهیم سر کلاس بود. مطلع شد که ما در مدرسه هستیم. با ظاهری آراسته آمد و با شعف و خوش رویی به ما خوش آمد گفت. به دفتر مدیر مدرسه رفتیم. او مردی لاغراندام بود و از دیدار ما بسیار اظهار خوشحالی می کرد. با مدیر و معلمان چندی در دفتر مدرسه به گفتگو نشستیم. کتابهای درسی دانش آموزان توسط UNORWA تهیه می شود و فلسطینیها، خود در تنظیم کتابهای درسی سهمی ندارند. معلمان و مدیر مدرسه از این وضعیت ناراضی و نگران بودند. آنان می گفتند که فرزندان ما باید با تاریخ سرزمین خود، فلسطین، آشنا شوند. آنان اظهار می کردند که ما مسلمانیم و فرزندان ما باید تعالیم دینی و اسلامی را، بیاموزند و حال آنکه کتابهای درسی فاقد این ارزشها است.

معلمان مربوطه برای جبران این کمبودها، خود در کلاسهای درس، دانش آموزان را از تاریخ سرزمین فلسطین و نیز تعالیم اسلامی آگاه می سازند. و دانش آموزان را به مطالعه کتابهایی در این زمینه ها تشویق می کنند. مدارس فلسطینی در همه کشورها این مشکلات را دارند. عدم استقلال در برنامه های آموزشی و تربیتی کودکان و نوجوانان مشکل بزرگی است که موجب دور افتادن فلسطینیان مهاجر و آواره از فرهنگ خود می شود. معلمان که در چهره یک یک آنان اثر رنج و درد دیده می شد، از وضعیت زندگی و آثار رنج بار بی وطنی شکوه می کردند. یکی از آنان گفت: «کودکان ما دور از وطن خود متولد می شوند، بزرگ می شوند، به مدرسه می روند، ازدواج می کنند، می میرند و در سرزمینی دیگر مدفون می شوند. آنان چگونه می توانند با فرهنگ حقیقی خود پیوند داشته باشند؟ ما معلمان، بسیار می کوشیم که عشق به وطن را در دل آنان زنده نگه داریم و به آنان بیاموزیم که به فرهنگ اسلامی خود احترام بگذارند و بکوشند متناسب با فرهنگ ملت فلسطین زندگی کنند. ما می کوشیم آرزوی بازگشت به وطن را در آنان به وجود بیاوریم و روز به روز این آرزو را بزرگتر کنیم. فرزندان ما با چنین آرزویی در دل، به مبارزه می اندیشند.»

همه تحت تأثیر سخنان او قرار گرفتیم. علاقه داشتم کلاسها و بقیه قسمتهای مدرسه را ببینم. طبقه اول به پسران اختصاص داشت و طبقه دوم، دخترانه بود. زنگ درس بود و معلمان مشغول درس دادن بودند. دوست داشتم که بچه ها را در کلاس درس ببینم. از طبقه اول شروع کردیم. وارد کلاس دکتر ابراهیم شدیم. یکی از بچه ها گفت: برپا.

پسران این کلاس، دوره دبیرستان را می گذراندند. دکتر ابراهیم از دانش آموزان خواست که اگر کسی خلاصه کتابی را نوشته است برای ما بخواند. تعداد زیادی از پسرها دست خود را بالا بردند. از آنان در باره موضوع کتابهای خوانده شده سؤال کردم. همه کتابها در باره قهرمانان فلسطینی و بزرگان اسلام و مفاهیم دینی بود. یکی از پسرها نوشته خود را خواند.

به طبقه بالا رفتیم. دختران نیز مشغول درس خواندن بودند. بسیاری از دختران حجاب داشتند. دانش آموزان، نخستین بار بود که یک زن ایرانی را با چادر می دیدند. معلمان نیز همین طور. لذا ما برای آنان سوژه جدیدی بودیم. و از این بابت اظهار خوشحالی می کردند. بر دیوار کلاسها آیات و احادیث و دستورات اسلامی دیده می شد که با خط خوش نوشته شده بود.

در طبقه دوم به اتاق بزرگی رفتیم که در واقع کتابخانه کوچکی بود. کتابخانه ای بدون تجهیزات لازم. حتی بدون قفسه کتاب. کتابها روی میزهایی چیده شده بود. عنوان کتابها را مرور کردم. اکثر آنها مذهبی و حماسی بود. جوّ خاصی بر مدرسه حاکم بود. توجه و علاقه نسبت به اسلام و فلسطین در همه زوایای مدرسه این علاقه احساس می شد؛ بر دیوارها، در کتابها و بر زبانها. به دفتری که نام کتاب و امانت گیرنده در آن ثبت می شد مراجعه کردیم. کتابهایی با موضوعات اسلامی و حماسی و تاریخی بویژه تاریخ فلسطین و مبارزات قهرمانان این سرزمین، بسیار طرفدار و خواننده داشت. به کتابهای دیگر کمتر مراجعه می شد. در یکی از کلاسهای دخترانه از بچه ها سؤال کردم که شما چه آرزویی دارید؟ یکی از دختران گفت: من آرزو دارم که در آینده پزشک شوم و به بیماران اردوگاه و دیگر بیماران فلسطینی کمک کنم.

دختری دیگر گفت: من آرزو دارم که به فلسطین بازگردم. جایی که هرگز آن را ندیده ام. بسیاری از بچه ها همین جواب را می دادند. اگر چه آنان هنوز ارزش حقیقی وطن را درک نکرده بودند و هنوز با رنج غربت و بی وطنی و آوارگی چندان دست و پنجه نرم نکرده بودند، اما عشق به وطن و آرزوی بازگشت به فلسطین، ورد زبان آنان بود. بچه هایی که هنوز دنیای بیرون اردوگاه را ندیده بودند و چهره های دیگر زندگی را نمی شناختند، اما دریافته بودند که با دیگران فرق دارند. با همه مردم دنیا. براستی، جز مردم فلسطین کدام مردمند که همه وطن آنان را اشغال کرده، و آنان را رانده باشند؟

در چهره بچه ها آثار فقر ومحرومیت توأم با شیطنت دوران نوجوانی دیده می شد. به دفتر معلمان رفتیم. «ابوخالد» یکی از معلمان مدرسه بود. او بسیار پرشور حرف می زد. علاقه داشت در باره خودش بیشتر سخن بگوید. او قصه مهاجرت خود را از فلسطین تعریف کرد: «ده ساله بودم که یهود به قریه مجاور قریه ما هجوم آوردند. آنان همه مردان قریه را قتل عام کرده، به زنان تجاوز کردند. اموال مردم را به غارت بردند. این کار همیشگی آنان است. صهیونیستها برای اخراج مردم فلسطینی از روستاها و خانه های خود، همیشه از این روش وحشیانه استفاده می کنند و این طور زودتر به نتیجه می رسند.

مردم برای حفظ جان و ناموس خود مجبور به مهاجرت و ترک خانه و کاشانه خود می شوند. وقتی که خبر هجوم وحشیانه صهیونیستها به ده مجاور در میان مردم روستای ما پیچید، همه تصمیم به ترک خانه های خود گرفتند. خانواده ما نیز مانند دیگران تصمیم به مهاجرت گرفت. من همه چیزهایی را که دوست داشتم، همبازیهایم، اسباب بازیهایم، کوچه و محله و خانه و خاطراتم را در آنجا گذاشتم، کودکی ام را برداشتم، غم و رنج را برداشتم و به همراه دیگران به اینجا پناه آوردم. روستاها علاوه بر این رفتارهای غیر انسانی همواره توسط هواپیماها بمباران می شد. مردم گروه گروه کشته می شدند و هر که می ماند، تن به آوارگی و مهاجرت می داد ...». او با صدایی حزن آلود، در حالی که اشک پشت پلکهایش پنهان شده بود، قصه خود را تعریف کرد. گویی مدتها منتظر گوشی شنوا بوده است.

همه کسانی که در آنجا حضور داشتند سرگذشتی مشابه سرگذشت «ابوخالد» داشتند. همه دوست داشتند که از قصه ها و خاطرات خود غبارها را بزدایند.

زنگ تفریح بود و بچه ها در حیاط مدرسه مشغول شیطنت و بازی بودند. به حیاط مدرسه رفتیم. با آنکه عکس گرفتن ممنوع بود، ـ نمی دانم چرا ـ ولی با اجازه آقای مدیر با بچه ها و برخی معلمان چند عکس به عنوان یادبود گرفتیم. با بدرقه گرم همه، از مدرسه «قسطل» خداحافظی کردیم.

از ماشین پیاده شدم تا در کوچه های تنگ و دلگیر اردوگاه «الجلیل» کمی قدم بزنم و چند عکس بگیرم. همه توجهات به سوی من جلب شد. گویی یک نفر مریخی را دیده اند. بچه ها یکدیگر را خبر می کردند. اردوگاه مانند یک خانه بود و بیغوله ها، اتاقهای خانه. خبرها در طول چند دقیقه به گوش همه می رسید. ناگهان چند جوان فلسطینی اطراف مرا گرفتند و تند تند شروع کردند به سؤال کردن. آنان سعی کردند که دوربین مرا بگیرند. البته به من نزدیک نشدند، بلکه از «زاهد» خواستند که دوربین مرا به آنان بدهد. زیرا باید برای عکس گرفتن از دفتر «جیش الشعبی» اجازه می گرفتیم. ابتدا از رفتار آنان ترسیدم. زیرا جنگ داخلی تازه به پایان رسیده بود و اوضاع هنوز چندان آرام به نظر نمی رسید. افرادی نیز قبلاً از رفتن ما به اردوگاهها اظهار نگرانی کرده بودند و حتی مرا از اسارت و گروگانگیری می ترساندند، اما من مثل همیشه دل به دریا زدم.

زندگی یعنی به دریا زدن، خود را به امواج سپردن. با ترس که نمی شود زندگی کرد، البته در حدّ لازم احتیاط شده بود. قبلاً با مسؤول اردوگاه هماهنگیها صورت گرفته بود، اما دفتر «جیش الشعبی» بی اطلاع بود. قرار شد که من و «انیس» در ماشین بمانیم. زاهد همراه جوانان به دفتر رفت. بازگشتن او به طول انجامید. بچه ها در اطراف ماشین جمع شده بودند. پیاده شدم و قبل از صدور مجوز چند عکس گرفتم. دختری لاغر و پریده رنگ به دیوار چسبیده بود و ما را می نگریست. به طرف او رفتم.

ـ ما اسمک؟ (اسمت چیست؟)

ـ «رائیه» ...

آن سوی تر پیرزنی روی زمین نشسته بود. در فکر بود. گویی خاطرات خود را مرور می کرد. به این همه سر و صدای اطراف خود توجهی نداشت. زنی صورت پیرمردی را که گویی همسرش بود اصلاح می کرد.

بالاخره «زاهد» و جوانان آمدند و گفتند که: راحت باشید، می توانید عکس بگیرید. اما من بدون اجازه آنان نیز راحت بودم و عکسهایم را هم گرفته بودم!

قرار بود «دکتر ابراهیم» را ببینم. او می خواست تعدادی کتاب به من اهدا کند. از مدرسه آمد. از ماجرای عکس گرفتن ما باخبر شده بود. صمیمانه به خاطر رفتار جوانان از ما عذرخواهی کرد. به او گفتم که نیازی به عذرخواهی نیست، زیرا جوانان رفتار بدی نداشته اند. با هم به سوی خانه او در کنار اردوگاه حرکت کردیم.

از کتابخانه خود که بیشتر کتابهای تاریخی بویژه در باره تاریخ فلسطین در آن بود، چند کتاب به من اهدا کرد. از جمله کتاب «النبوة و السیاسة». به امید دیدار دوباره از او و خانواده اش خداحافظی کردیم.

معبد الشمس

روز جمعه بیستم دیماه 1370 صبح هنگام برای دیدن آثار تاریخی «معبد الشمس» از خانه بیرون رفتیم. چندان راهی تا «معبد الشمس» نبود. آسمان نیمه ابری و زیبا را می نگریستم، دلم می خواست پیاده بروم. زمین پر گِل و لای را می نگریستم، پاهایم از من فرمان نمی برد. بالاخره در این کشاکش، پاهایم را راضی کردم و پیاده به راه افتادیم. صدای نوحه به گوش می رسید. هر روز در خانه ای به یاد شهیدی نوحه می خوانند. بعلبک شهری کوچک و بسیار قدیمی است. نام قدیم آن «هلیوبولیس» بوده است. این شهر روزگاری پایتخت فینیقیها و در قرن اول میلادی در زمان حکومت نرون، مستعمره رومیها بوده است. گنجینه عظیمی از تاریخ، زیر این شهر کوچک مدفون شده است. در

این میان معبد خورشید با ستونهای برافراشته، سر از خاک برآورده است. این معبد در زمان «آنتونن مقدس» ساخته شده است. ستونهای بلند و سنگی و پایه های سنگی و زیبای ستونها و وسعت معبد مرا به تخت جمشید برد. از این آثار باارزش هیچ گونه مراقبتی نمی شد و بسیاری از آنها توسط غربیها به غارت رفته است. اما هنوز این منطقه به درستی حفّاری نشده است.

چندی در آنجا قدم زدم. روی یک پایه ستون نشستم. دلم می خواست ساعتها در آنجا بنشینم و فکر کنم. در کنار آثار بجای مانده از گذشتگان دور، چقدر فکر بال و پر می گیرد! از انسانها و تمدنها و قدرتهای گذشته جز خاک نمانده است. براستی خاک چیست؛ که انسان از آن آفریده شده است. به خاک بازمی گردد و از او و هر آنچه او ساخته است، جز خاک نمی ماند؟ اما انسان عبرت پذیر نیست و گویا نباید باشد. چنانکه آدم عبرت نپذیرفت.

مدتی روی خاکها از این سو به آن سو پرسه زدم. دلم می خواست روی خاک بنشینم و تنها باشم، اما نمی شد. ظهر باید به بیروت می رفتیم، لذا دل از خاک کندم و به راه افتادم. در آن حوالی مقبره امامزاده ای بود. به زیارت رفتیم. باران، نم نم می بارید و به فضا صفا می بخشید. همه ائمه و اولاد ستم کشیده. آنان را که سلسله درد و رنج اند یاد کردم.

به سوی خانه حرکت کردیم. به همت ایران در بعلبک یک شرکت تعاونی تأسیس شده بود که مردم به آن «استهلاکیه» می گفتند. در این شرکت تعاونی اجناس مورد نیاز مردم با قیمتی ارزان تر از دیگر فروشگاهها فروخته می شد. گشتی سریع در «استهلاکیه» زدیم. فروشگاه نسبتا بزرگی بود. از قسمت مخصوص چند شیشه عطر خریدم و رفتیم.

به سوی بیروت

از بعلبک به سوی بیروت حرکت کردیم. منطقه «بقاع» حدود چهار هزار متر بالاتر از سطح دریا قرار دارد. در طول مسیر از روستاهای بسیاری عبور کردیم. اکثر مردم این منطقه شیعه هستند. اما شمار اندکی از مسیحیان و دروزیان نیز در روستاهای «بقاع»

زندگی می کردند. ساختمانهای ویران بسیاری در طول راه به چشم می خورد که برخی از آثار جنگهای داخلی بود، اما بیشتر ویرانیها متعلق به دوره هجوم اسرائیل به لبنان در سال 1361 (1982) بود. مسیحیان این مناطق نیز بیشتر بازماندگان دوره هجوم اسرائیل به لبنان اند. پس از هجوم نیروهای اسرائیلی به لبنان، مسیحیان از مناطق خود به سوی مناطق مسلمان نشین به عنوان عقب راندن صهیونیستها پیشروی کردند اما پس از خروج نیروهای اسرائیلی، مسیحیان از این مناطق خارج نشدند. این مسأله موجب بروز جنگهایی نیز میان مسلمانان و مسیحیان شد.

پس از تحقق آرزوی یهود در دست یافتن به سرزمین موعود و موفقیت در تشکیل حکومت

اسرائیل، سالیان درازی است که تئوری پردازان مسیحی، تئوری «لبنان، وطن مسیحیت» را مطالعه و مطرح می کنند.

و پرواضح است که اگر مسلمانان اندکی غفلت ورزند، اسرائیل دوم شکل خواهد گرفت. هر چند که نماینده پاپ و رهبر مارونیهای خاورمیانه، کاردینال «صفیر» در دیداری که با وی

داشتم با تبدیل لبنان به اسرائیل دوم مخالف بود. (در جای خود تفصیل سخنان وی خواهد آمد.) اما سیاست بازان جهان غرب که در لبنان چوگان بازی می کنند هرگز به موافقت و مخالفت دیگران کاری نداشته اند. آنان همواره راه خود را می روند.

در مسیر، از مناطق دروزی نشین که عبور می کردیم، زنان و مردان دروزی را با لباسهای خاصی دیدم. البته در میان دروزیان آن عده که پای بند آداب مذهبی هستند این گونه لباس می پوشند. زنان دروزی پیراهن بلند و پرچین بر تن داشتند با سرپوشی سفیدرنگ مانند مقنعه که صورت خود را نیز تا بینی با آن پوشانده بودند. مردان، شلوار سیاه گشادی مانند شلوار کردی بر تن داشتند و عرقچینی سفیدرنگ نیز بر سر. این عده، کودکان خود را نیز چنین لباس می پوشانند. در کنار زن دروزی خرمافروشی عکس گرفتم. همچنین از مادر و پسری دروزی نیز که چنین لباس پوشیده بودند، خواهش کردم که اجازه دهند از آنان عکسی بگیرم. و آنان نیز با روی خوش پذیرفتند.

«دروز» یکی از فرقه های قدیمی منسوب به اسلام است. دروزیان در لبنان و سوریه و فلسطین زندگی می کنند و شمار آنان در لبنان حدود سیصد هزار نفر است که غالبا در منطقه «جبل» زندگی می کنند. پیروان این فرقه عقائد خاصی دارند که در بخش مربوطه در باره آن سخن خواهیم گفت.

لبنان هر چند سرزمین کوچکی است و مساحت آن حدود ده هزار کیلومتر مربع است اما سرزمین پرماجرا و شگفتی است. طوائف مختلف مانند شیعه و سنی و مارونی و ارمنی و دروزی هر یک قلمرویی دارند و قدرت نیز میان آنان تقسیم شده است. مارونیها زرنگی کرده اند و ریاست جمهوری را از آن خود ساخته اند. سنیها نخست وزیری را برده اند و شیعیان ریاست مجلس را. سر برخی نیز در این میان بی کلاه مانده است مانند ارامنه و دروزیان، چرا که در اقلیت اند. تعداد ارامنه بنا بر گفته «کریم بقرادونی» در لبنان حدود ده هزار نفر است. ارامنه و دروزیان علاوه بر عضویت در پارلمان فقط می توانند به عنوان وزیر در قدرت سهیم باشند.

در طول مسیر خود تا بیروت از روستاهای زیادی گذشتیم. در برخی روستاها مسیحیان و مسلمانان در کنار یکدیگر زندگی می کردند و در برخی دیگر دروزیان در کنار مسیحیان. اما روستایی را ندیدم که دروزیان و مسلمانان در کنار یکدیگر زندگی کنند، هر چند که دروزیان خود را منسوب به اسلام و یکی از فرق آن می دانند، اما مسلمانان سخت از آنان پرهیز داشتند و آنان را غیر قابل اعتماد می دانستند. تا آنجا که این مثل در میان مسلمانان مشهور بود: «الطعام عند الدروز و النوم عند المسیحی». غذارا با دروزی بخور ونزدمسیحی استراحت کن.

پس از دو ساعت به بیروت رسیدیم. شهر ساختمانهای بلند و ویران. وارد بیروت غربی شدیم. آثار گلوله روی دیوارها پیدا بود. بسیاری از ساختمانها فرو ریخته بود. بیروت غربی بخش مسلمان نشین است. اکثر مسلمانان این منطقه سنّی اند. شیعیان در منطقه «ضاهیه» در حومه بیروت زندگی می کنند.

خیابانهای بیروت غربی گل آلود و آسفالتها خراب بود و زباله ها در هر سو روی هم انباشته. اینها همه یک سو بود و سویی دیگر مدیترانه. آرام و پهناور و آبی و زیبا. گویی آب، آرام با لباس آبی می رقصید.

مدیترانه، سالیان دراز شاهد جنگهای خونینی بوده است. روزی کشتیهای اسرائیلی از روی این آبها، بر مسلمانان آتش گشودند.

وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است .

******

alizare1

alizare1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 6234
محل سکونت : یزد
دسترسی سریع به انجمن ها