عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: هر که حسین را دوست بدارد، خداوند دوستدار او است. بحارالأنوار، ج43، ص261

آفرينش آدم و حوا

آفرينش آدم و حوا
چهارشنبه 22 تیر 1390  03:20 ق.ظ

آفرينش آدم و حوا
سوره : ص    آیه : 69
متن عربی آیه : مَا كَانَ لِي مِنْ عِلْمٍ بِالْمَلَإِ الْأَعْلَى إِذْ يَخْتَصِمُونَ
ترجمه
هنگامی که با يکديگر جدال می کردند من خبری از ساکنان عالم بالا نداشتم ،
ترجمه فولادوند
مرا در باره ملإِ اعلى هيچ دانشى نبود آن گاه كه مجادله مى‏كردند.
ترجمه مجتبوی
مرا هيچ دانشى به آن گروه برين- فرشتگان- نبود آنگاه كه با يكديگر گفت‏وگو مى‏كردند- در باره آفرينش آدم-.
ترجمه مشکینی
مرا (پيش از اين) دانشى به (گفتگوى) ملأ اعلى (و فرشتگان عالم بالا) هنگامى كه با هم (درباره خلقت آدم) گفتگو و محاجّه داشتند نبود
ترجمه بهرام پور
مرا از ساكنان عالم بالا به هنگامى كه [در باره‏ى خلقت آدم‏] مخاصمه مى‏كردند هيچ آگاهى نيست
 
تفسیر نمونه
من يك بيم دهنده ام ! از آنجا كه تمام بحثهاى گذشته چه آنها كه از مجازات دردناك دوزخيان سخن مى گويد و چه آنها كه از عذاب دنيوى اقوام گنهكار پيشين بحث مى كند و همه جنبه انذار و تهديد براى مشركان و سركشان و ظالمان دارد، در آيات مورد بحث همين مسأله را تعقيب كرده ، مى گويد: ((بگو: من فقط يك انذاركننده ام !))(قل انما انا منذر ). درست است كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بشارت دهنده نيز مى باشد، و آيات قرآن مجيد به هر دو معنى ناطق است ، ولى چون بشارت براى مؤ منان است ، و انذار براى مشركان و مفسدان ، و در اينجا روى سخن با گروه اخير است ، تنها تكيه بر انذار شده است . سپس مى افزايد: ((هيچ معبودى جز خداوند يگانه قهار نيست ))(و ما من اله الا الله الواحد القهار). تكيه بر قهر او نيز به همين منظور است ، تا كسى به لطف او مغرور نگردد، و از قهر او خود را ايمن نشمرد، و در گرداب كفر و گناه غوطه ور نشود. و بلافاصله به عنوان ذكر دليل براى توحيد الوهيت و عبادت پروردگار مى افزايد: ((او همان كسى است كه پروردگار آسمانها و زمين و آنچه در ميان آنها قرار دارد مى باشد، همان خدائى كه عزيز و غفار است))(رب السموات و الارض و ما بينهما العزيز الغفار). در حقيقت در اين آيه سه وصف از اوصاف خداوند بيان شده كه هر كدام براى اثبات مقصودى است . نخست مسأله ((ربوبيت )) او نسبت به تمام عالم هستى است ، او مالك همه اين جهان است مالكى كه آنها را تدبير و تربيت مى كند، تنها كسى شايسته عبوديت است كه چنين باشد، نه بتهائى كه به مقدار سر سوزن از خود چيزى ندارند. دوم مسأله ((عزت )) او است ، مى دانيم ((عزيز)) از نظر معنى لغت به كسى گفته مى شود كه هيچكس نتواند بر او غالب گردد، و هر چه اراده كند انجام شدنى باشد، و به تعبير ديگر هميشه غالب است و هرگز مغلوب نيست . كسى كه چنين است فرار كردن از چنگال قدرتش چگونه امكان دارد؟ و نجات از كيفرش چگونه ميسر است ؟ سومين توصيف مقام غفاريت و كثرت آمرزش او است كه درهاى بازگشت را به روى گنهكاران مى گشايد، و باران رحمتش را بر آنها مى بارد، تا تصور نكنند اگر قهار و عزيز است مفهومش بستن درهاى رحمت و توبه به روى بندگان مى باشد. در حقيقت يكى بيان ((خوف )) است و ديگرى بيان ((رجاء)) كه بدون موازنه اين دو حالت تكامل انسان امكانپذير نيست ، يا گرفتار غرور و غفلت مى شود، و يا در گرداب ياس و نوميدى فرو مى رود. و به تعبير ديگر توصيف او به ((عزيز)) و ((غفار)) دليل ديگرى بر ((الوهيت )) او است ، چرا كه تنها كسى شايسته پرستش است كه علاوه بر ((ربوبيت )) قدرت بر مجازات نيز دارد، و علاوه بر قدرت بر مجازات ، درهاى رحمت و مغفرت او نيز گشوده است . سپس در جمله اى كوتاه و تكان دهنده خطاب به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كرده ، مى فرمايد: ((بگو اين يك خبر بزرگ است ))(قل هو نبا عظيم )((كه شما از آن روى گردان هستيد))(انتم عنه معرضون ). اين كدام خبر است كه به آن اشاره كرده و آنرا به عظمت توصيف مى كند؟ قرآن مجيد؟ رسالت پيامبر؟ قيامت و سرنوشت مؤ منان و كافران ؟ توحيد و يگانگى خدا؟ و يا همه اينها؟ از آنجا كه قرآن مشتمل بر همه اين امور است و جامع ميان آنها است ، و اعراض مشركان نيز از آن بوده مناسبتر همان معنى اول يعنى قرآن است . آرى اين كتاب بزرگ آسمانى خبرى است بزرگ ، به عظمت تمام عالم هستى كه از ناحيه خالق اين جهان ، خالق عزيز و غفار و واحد و قهار، نازل شده ، خبرى كه عظمت آن را گروه عظيمى به هنگام نزولش ‍ درنيافتند، جمعى آنرا به باد سخريه و استهزاء گرفتند، و جمعى سحرش ‍ خواندند، و عده اى شعرش ناميدند، ولى چيزى نگذشت كه اين ((نباء عظيم )) باطن خود را نشان داد، مسير تاريخ بشريت را عوض كرد، بر پهنه جهان سايه افكند، تمدنى عظيم و درخشان در تمام زمينه ها به وجود آورد، و جالب اينكه اعلام اين نبا عظيم در اين سوره مكى شده ، در زمانى كه مسلمانان ظاهرا در نهايت ضعف و ناتوانى بودند، و درهاى پيروزى و نجات به روى آنان بسته بود. حتى امروز نيز عظمت اين خبر بزرگ بر جهانيان و حتى بر خود مسلمانان كاملا روشن نيست ، و بايد آينده آنرا نشان دهد. اين گفتار قرآن كه ((شما از آن رويگردان هستيد)) هنوز صادق است ، و همين اعراض مسلمين سبب شده كه نتوانند از اين چشمه جوشان فيض الهى كاملا سيراب شوند، و در پرتو انوار آن به پيش تازند، و قله هاى فخر و شرف را تسخير كنند. سپس به عنوان مقدمه اى براى ذكر ماجراى آفرينش آدم و ارزش والاى وجود انسان تا آن حد كه فرشتگان همگى در برابر او سجده كردند، مى فرمايد: ((من از ملاء اعلى ، و فرشتگان عالم بالا به هنگامى كه درباره آفرينش ‍ انسان گفتگو و مخاصمه مى كردند خبر ندارم ))(ما كان لى من علم بالملا الاعلى اذ يختصمون ). آگاهى من تنها از طريق وحى است ، و ((تنها چيزى كه به من وحى مى شود اين است كه من انذاركننده آشكارى هستم ))( ان يوحى الى الا انما انا نذير مبين ). گر چه فرشتگان ، جدال و مخاصمهاى با پروردگار نداشتند، ولى همين اندازه كه به هنگام خطاب خداوند به آنها كه((من مى خواهم خليفه اى در زمين بيافرينم )) آنها به گفتگو پرداختند و عرض كردند: ((آيا مى خواهى كسى را بيافرينى كه فساد و خونريزى كند))؟ كه در پاسخ آنها فرمود: ((من چيزى مى دانم كه شما نمى دانيد)) (آيه 30 - سوره بقره ) به اين گفتگوها مخاصمه اطلاق شده است كه يك اطلاق مجازى است ، و همانگونه كه اشاره كرديم اين در حقيقت مقدمه اى است براى آيات بعد كه پيرامون آفرينش آدم سخن مى گويد. اين احتمال نيز وجود دارد كه ((ملاء اعلى )) مفهوم وسيعى دارد كه حتى شيطان را شامل مى شود، چه اينكه آن روز شيطان در زمره فرشتگان بود و به مخاصمه با خدا برخاست و زبان به اعتراض گشود، و به همين دليل براى هميشه مطرود درگاه حق شد، ولى تفسير اول مناسبتر است . در روايات متعددى كه از طرق شيعه و اهل سنت نقل شده مى خوانيم كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) از يكى از يارانش پرسيد: اتدرى فيما يختصم الملاء الاعلى ؟: ((آيا مى دانى فرشتگان عالم بالا در چه چيز بحث و گفتگو مى كنند))؟! عرض كرد: نه . فرمود: اختصموا فى الكفارات و الدرجات ، فاما الكفارات فاصباغ الوضوء فى السبرات ، و نقل الاقدام الى الجماعات ، و انتظار الصلاة بعد الصلاة ، و اما الدرجات فافشاء السلام ، و اطعام الطعام ، و الصلاة فى الليل و الناس نيام : ((آنها در مورد ((كفارات )) (كارهائى كه گناهان را جبران مى كند) و ((درجات )) (آنچه بر درجات انسان مى افزايد) به گفتگو پرداختند: اما كفارات وضوى پر آب در سرماى زمستان گرفتن ، و به سوى نماز جماعت گام برداشتن ، و انتظار نمازى بعد از نماز ديگر كشيدن است ، و اما درجات ، بسيار سلام كردن و اطعام طعام نمودن ، و نماز در شب به هنگامى كه چشم مردم در خواب است باشد. البته در اين حديث صريحا نيامده است كه نظر به تفسير آيه فوق دارد، هر چند تعبيرات شبيه تعبيرات آيه مورد بحث است ، و به هر حال از اين حديث استفاده مى شود كه منظور از ((مخاصمه )) در اينجا تنها بحث و گفتگو است نه جدال و كشمكش ، بحث و گفتگو از اعمال آدميان ، و كارهائى كه كفاره گناهان مى شود و بر درجات انسانها مى افزايد، و شايد گفتگوى آنها در تعداد اعمالى است كه سرچشمه اين فضائل مى گردد، و يا در تعيين حد و ميزان درجاتى است كه از اين اعمال حاصل مى شود، و به اين ترتيب از اين حديث تفسير سومى براى آيه به دست مى آيد كه از جهاتى مناسب است ولى با آيات آينده تناسب زيادى ندارد و همانگونه كه گفتيم ممكن است ناظر به گفتگوهاى ديگر فرشتگان باشد نه آنچه مربوط به اين آيات است . اين نكته نيز قابل توجه است كه عدم علم پيامبر به اين معنى است كه من از خودم چيزى در اين زمينه ها نمى دانم تنها همان را مى دانم كه از طريق وحى بر من نازل مي گردد.
سوره : السجدة    آیه : 7
متن عربی آیه : الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ وَبَدَأَ خَلْقَ الْإِنسَانِ مِن طِينٍ
ترجمه
آن که هر چه را آفريد به نيکوترين وجه آفريد و خلقت انسان را از گل آغاز کرد
ترجمه فولادوند
همان كسى كه هر چيزى را كه آفريده است نيكو آفريده، و آفرينش انسان را از گِل آغاز كرد
ترجمه مجتبوی
آن كه هر چه آفريد به نيكوترين شيوه ساخت و آفرينش آدمى را از گِل آغاز كرد.
ترجمه مشکینی
همان كه هر چه را آفريده نيكو آفريده (اجزاء آن را متناسب هم و مجموع را متناسب با هدف خلقت او كرده) و آفرينش انسان را از گل آغاز نمود (جد و جدّه اول او را بلاواسطه و به نحو اعجاز از گل پديد آورد
ترجمه بهرام پور
همان كسى كه همه چيز را نيكو آفريد، و آفرينش انسان را از گل آغاز كرد
 
تفسیر نمونه
مراحل شگفت انگيز آفرينش انسان آيات مورد بحث نخست اشاره و تاكيدى است بر بحثهاى توحيدى كه در آيات قبل گذشت كه در چهار مرحله خلاصه مى شد (توحيد خالقيت ، حاكميت ولايت و ربوبيت ) مى فرمايد: ((كسى كه با اين صفات گفته شد او است خداوندى كه از نهان و آشكار با خبر است و شكست ناپذير و مهربان است )) (ذلك عالم الغيب و الشهادة العزيز الرحيم ). بديهى است كسى كه مى خواهد تدبير امور آسمان و زمين كند، و حاكم بر آنها باشد، و عهده دار مقام ولايت و شفاعت و خلاقيت باشد، بايد از همه چيز، از پنهان و آشكار آگاه باشد كه بدون آگاهى و علم گسترده هيچيك از اين امور امكان پذير نيست . در عين حال چنين كسى بايد ((عزيز))، (قدرتمند و شكست ناپذير) باشد تا بتواند اين كارهاى مهم را انجام دهد. ولى عزت و قدرتى نه توأم با خشونت ، بلكه تواءم با رحيميت و لطف ! آيه بعد اشاره اى به نظام احسن آفرينش به طور عموم ، و سرآغازى براى بيان خلقت انسان و مراحل تكامل او به طور خصوص است ، مى فرمايد: ((او همان كسى است كه هر چه را آفريد نيكو آفريد))(الذى احسن كل شى ء خلقه ). و به هر چيز آنچه نياز داشت داد، و به تعبير ديگر بناى كاخ عظيم خلقت را بر ((نظام احسن )) يعنى بر چنان نظمى استوار كرد كه از آن كاملتر تصور نمى شد. در ميان همه موجودات پيوند و هماهنگى آفريد، و به هر كدام آنچه را با زبانحال مى خواستند عطا فرمود. اگر به وجود يك انسان نگاه كنيم و هر يك از دستگاههاى بدن او را در نظر بگيريم مى بينيم از نظر ساختمان ، حجم ، وضع سلولها، طرز كار آنها، درست آن گونه آفريده شده است كه بتواند وظيفه خود را به نحو احسن انجام دهد، و در عين حال آنچنان ارتباط در ميان اعضاء قرار داده كه همه بدون استثناء روى يكديگر تاثير دارند، و از يكديگر متاثر مى شوند. و درست همين معنى در جهان بزرگ با مخلوقات بسيار متنوع ، مخصوصا در جهان موجودات زنده با آن سازمانهاى بسيار متفاوت ، حاكم است . خلاصه : دهنده اى كه به گل نكهت و به گل جان داد به هر كه آنچه سزا ديد حكمتش آن داد! آرى او است كه انواع عطرهاى دل انگيز را به گلهاى گوناگون مى بخشد و او است كه به خاك و گل روح و جان مى دهد و از آن انسانى آزاده و باهوش ‍ مى سازد و نيز از همين خاك تيره گاه انواع گلها، گاه انسان ، و گاه انواع موجودات ديگر مى آفريند، و حتى خود خاك نيز در حد خود آنچه را بايد داشته باشد دارا است . نظير اين سخن همان است كه در آيه 50 سوره طه از قول موسى و هارون مى خوانيم : ربنا الذى اعطى كل شى ء خلقه ثم هدى : ((پروردگار ما همان كس است كه به هر موجودى آنچه را لازمه آفرينش او بود داد، و سپس او را در تمام مراحل وجود رهبرى كرد)). در اينجا سؤ الى در مورد آفرينش شرور و آفات و چگونگى سازش آن با ((نظام احسن جهان )) مطرح مى شود كه در بحث نكات به خواست خدا مورد بررسى قرار خواهيم داد. قرآن سپس با ذكر اين مقدمه ((آفاقى )) وارد بحث انفسى مى شود و همانگونه كه در بحث آيات آفاقى از چند شاخه توحيد سخن گفت در اينجا از چند موهبت بزرگ در مورد انسانها سخن مى گويد. نخست مى فرمايد: (خداوند آغاز آفرينش انسان را از گل قرار داد)) (و بداء خلق الانسان من طين )). تا هم عظمت و قدرت خود را نشان دهد كه آنچنان مخلوق برجستهاى را از چنين موجود ساده و كم ارزشى آفريده و آن ((دل آويز)) نقش را از ((ماء وطينى )) خلق كرده . و هم به اين انسان هشدار دهد كه تو از كجا آمده اى و به كجا خواهى رفت . پيدا است اين آيه سخن از آفرينش ((آدم )) مى گويد، نه همه انسانها، چرا كه ادامه نسل او در آيه بعد مطرح است ، و ظاهر اين آيه دليل روشنى است بر خلقت مستقل انسان و نفى فرضيه تحول انواع (لااقل در مورد نوع انسان ). گر چه بعضى خواسته اند اين آيه را چنين تفسير كنند كه با فرضيه تكامل انواع نيز مى سازد زيرا آفرينش انسان به انواع پستتر بر مى گردد، و آنها نيز به آب و گل سرانجام منتهى مى شود. ولى ظاهر تعبير آيه اين است كه ميان آدم و گل انواع ديگرى - آنهم انواعى بى شمار - از موجودات زنده فاصله نبوده ، بلكه آفرينش انسان بدون واسطه از گل صورت گرفته است . البته قرآن در مورد انواع ديگر جانداران سخنى به ميان نياورده است . اين معنى با توجه به آيه 59 سوره آل عمران روشنتر مى شود آنجا كه مى فرمايد: ان مثل عيسى عند الله كمثل آدم خلقه من تراب : ((آفرينش ‍ عيسى بدون وجود پدر چيز عجيبى نيست همانند آفرينش آدم است كه او را از خاك آفريد)). و در سوره حجر آيه 26 مى فرمايد: ((و لقد خلقنا الانسان من صلصال من حما مسنون (ما انسان را از گل خشكيده كه از گل بد بوى آفريده شده بود گرفتيم ). از مجموع آيات چنين استفاده مى شود كه آفرينش آدم به صورت يك خلقت مستقل ، از خاك و گل به وجود آمده است ، و مى دانيم فرضيه تحول انواع هرگز به صورت يك مساءله قطعى علمى در نيامده كه به خاطر تضادش ‍ با ظهور آيات فوق بخواهيم آنها را طور ديگر تفسير كنيم ، و به تعبير ديگر مادام كه قرينه اى روشن برخلاف ظواهر آيات وجود نداشته باشد بايد آنها را به همان معنى ظاهرش ‍ تطبيق كرد و در مورد آفرينش مستقل آدم چنين است . آيه بعد به آفرينش نسل انسان و چگونگى تولد فرزندان آدم در مراحل بعد اشاره كرده مى گويد: (سپس خداوند نسل او را از عصاره اى از آب ناچيز و بى قدر قرار داد)(ثم جعل نسله من سلالة من ماء مهين ). ((جعل )) در اينجا به معنى آفرينش ، و ((نسل )) به معنى فرزندان و نوهها در تمام مراحل است . ((سلاله )) در اصل به معنى عصاره و فشرده خالص هر چيز است و منظور از آن در اينجا نطفه آدمى است كه در حقيقت عصاره كل وجود او مى باشد و مبدء حيات و منشاء تولد فرزند و ادامه نسل است . اين آب كه ظاهرا آبى است بى ارزش و بى مقدار از نظر ساختمان و سلولهاى حياتى شناور در آن ، و همچنين تركيب مخصوص مايعى كه سلولها در آن شناورند بسيار ظريف و فوق العاده دقيق و پيچيده است و از نشانه هاى عظمت پروردگار و علم و قدرت او محسوب مى شود و كلمه مهين كه به معنى ضعيف و حقير و ناچيز است اشاره به وضع ظاهرى آن مى باشد و گر نه از اسرار آميزترين موجودات است . آيه بعد اشاره است به مراحل پيچيده تكامل انسان در عالم رحم ، و همچنين مراحلى كه آدم به هنگام آفرينش از خاك طى نمود، مى فرمايد: ((سپس اندام انسان را موزون ساخت ))((ثم سواه ))(و از روح خويش در او دميد)((و نفخ فيه من روحه ))(و براى شما گوش و چشمان و دلها قرار داد)((و جعل لكم السمع و الابصار و الافئدة ))(اما كمتر شكر نعمتهاى او را بجا مى آوريد)((قليلا ما تشكرون )). ((سواه )) از ماده ((تسويه )) به معنى تكميل كردن است ، و اين اشاره به مجموع مراحلى است كه انسان از هنگامى كه به صورت نطفه است تا مرحله اى كه تمام اعضاى بدن او آشكار مى گردد طى مى كند و همچنين مراحلى را كه آدم بعد از آفرينش از خاك تا به هنگام نفخ روح پيمود. تعبير به ((نفخ )) (دميدن ) كنايه اى است براى حلول روح در بدن آدمى گوئى تشبيه به هوا و تنفس شده است ، هر چند نه اين است و نه آن و اگر گفته شود نطفه انسان از آغاز كه در رحم قرار مى گيرد و قبل از آن يك موجود زنده است بنابر اين نفخ روح چه معنى دارد؟ در پاسخ مى گوئيم در آغاز كه نطفه منعقد مى شود تنها داراى يكنوع ((حيات نباتى )) است يعنى فقط تغذيه و رشد و نمو دارد، ولى از حس و حركت كه نشانه ((حيات حيوانى )) است و همچنين قوه ادراكات كه نشانه ((حيات انسانى )) است در آن خبرى نيست . اما تكامل نطفه در رحم به مرحله اى مى رسد كه شروع به حركت مى كند و تدريجا قواى ديگر انسانى در آن زنده مى شود، و اين همان مرحله اى است كه قرآن از آن تعبير به نفخ روح مى كند. اضافه ((روح )) به ((خدا)) به اصطلاح ((اضافه تشريفى )) است ، يعنى يك روح گرانقدر و پر شرافت كه سزاوار است روح خدا ناميده شود در انسان دميده شد، و بيانگر اين واقعيت است كه انسان گر چه از نظر ((بعد مادى )) از ((خاك تيره )) و يا ((آب بى مقدارى )) است ، ولى از نظر بعد معنوى و روحانى حامل روح الهى است . يكسوى وجود او به خاك منتهى مى شود، و سوى ديگرش به عرش ‍ پروردگار و ((طرفه معجونى )) است ((كز فرشته سرشته و ز حيوان !)) و به خاطر داشتن همين دو بعد، قوس صعودى و نزولى و تكامل و انحطاط او فوق العاده وسيع است . قرآن در آخرين مرحله كه پنجمين مرحله آفرينش انسان محسوب مى شود اشاره به نعمتهاى گوش و چشم و قلب كرده است ، البته منظور در اينجا خلقت اين اعضاء نيست چرا كه اين خلقت قبل از نفخ روح صورت مى گيرد، بلكه منظور حس شنوائى و بينائى و درك و خرد است . و اگر از ميان تمام حواس ظاهر و باطن تنها روى اين سه تكيه كرده ، به خاطر اين است كه مهمترين حس ظاهرى انسان كه رابطه نيرومندى ميان او و جهان خارج برقرار مى كند، گوش و چشم است ، گوش اصوات را درك مى كند و مخصوصا تعليم و تربيت وسيله آن انجام مى گيرد، و چشم وسيله ديدن جهان خارج و صحنه هاى مختلف اين عالم است . نيروى عقل و خرد نيز مهمترين حس باطنى انسان و يا به تعبير ديگر حكمران وجود بشر است . جالب اينكه ((افئدة )) جمع ((فؤ اد)) به معنى قلب است ، ولى مفهومى ظريفتر از آن دارد اين كلمه معمولا در جائى گفته مى شود كه ((افروختگى )) و ((پختگى )) در آن باشد!. و به اين ترتيب خداوند در اين آيه مهمترين ابزار شناخت را در ((ظاهر)) و ((باطن )) وجود انسان بيان كرده است ، چرا كه علوم انسانى يا از طريق تجربه بدست مى آيد و ابزار آن ، چشم و گوش است . يا از طريق ((تحليلها و استدلالهاى عقلى )) و وسيله آن ، عقل و خرد است كه در قرآن از آن به ((افئده )) تعبير شده ، حتى دركهائى كه از طريق وحى يا اشراق و شهود بر قلب انسان صورت مى گيرد، باز بوسيله همين ((افئده )) مى باشد. اگر اين ابزار شناخت از آدمى گرفته شود، ارزش وجودى او تا سر حد يك مشت سنگ و خاك سقوط مى كند، و به همين دليل در پايان آيه مورد بحث انسانها را به مساله شكرگزارى اين نعمتهاى بزرگ توجه مى دهد و مى گويد: كمتر شكر او را بجا مى آوريد، اشاره به اينكه هر قدر شكر اين نعمتهاى بزرگ را بجا آوريد باز كم است !. چگونگى آفرينش آدم از خاك گرچه در آيات مختلف قرآن گاه سخن از آفرينش انسان از ((گل )) است (مانند آيات فوق ) و مانند آنچه در داستان آدم و ابليس در سوره اسراء آيه 61 آمده است فسجدوا الا ابليس قال ء اسجد لمن خلقت طينا ((همه فرشتگان براى آدم سجده كردند جز ابليس ))، گفت : ((آيا من براى موجودى سجده كنم كه از گل آفريده شده است ؟)) (سوره اسراء آيه 61). و گاه سخن از آفرينش از ((آب )) مانند و جعلنا من الماء كل شى ء حى (انبياء - 30). ولى پيدا است كه همه اينها به يك مطلب باز مى گردد، حتى در آنجا كه سخن از آفرينش آدم از ((تراب )) (خاك ) است ، مانند ان مثل عيسى عند الله كمثل آدم خلقه من تراب (آل عمران - 59) زيرا منظور خاك آميخته به آب يعنى گل است . از اينجا دو نكته روشن مى شود: 1 - آنها كه احتمال داده اند منظور از آفرينش انسان از خاك اين است كه افراد بشر از گياهان - بطور مستقيم يا غير مستقيم - تغذيه مى كنند و گياهان نيز همه از خاكند، درست نيست ، چرا كه آيات قرآن يكديگر را تفسير مى كنند و آيات مورد بحث به قرينه آيات ديگر قرآن اشاره به آفرينش ‍ شخص آدم است كه از خاك آفريده شد. 2 - همه اين آيات ، دليلى است بر نفى فرضيه تكامل (لااقل در مورد انسان ) و اينكه نوع بشر كه منتهى به ((آدم )) مى شود داراى يك خلقت مستقل است . و آنها كه گمان كرده اند آيات آفرينش از خاك اشاره به نوع انسان است كه با هزاران واسطه به موجودات تك سلولى باز مى گردد، و آنها نيز طبق فرضيات اخير از لجنهاى كنار اقيانوسها به وجود آمده اند، و اما خود آدم فردى بود كه از ميان نوع بشر برگزيده شد و خلقت مستقلى نداشت ، بلكه امتياز او صفات ويژه او بود، به هيچ وجه با ظواهر آيات قرآن سازگار نيست . مجددا تاكيد مى كنيم مساله تحول انواع ، يك قانون مسلم علمى نيست ، تنها يك فرضيه است ، زيرا چيزى كه ريشه آن در مليونها سال قبل نهفته شده و مسلما قابل تجربه و مشاهده حسى نيست نمى تواند در رديف قوانين ثابت علمى در آيد، بلكه فرضيه اى است كه براى توجيه پديده تنوع انواع به وجود آمده و ارزش آن ، بيش از اين نيست كه پديده هائى را توجيه تخمينى كند، و مى دانيم فرضيه ها دائما در حال تغيير و دگرگونى هستند و در برابر فرضيه هاى جديد ميدان را خالى مى كنند. بنابر اين هرگز نمى توان روى آنها در مسائل فلسفى كه نياز به پايه هاى قطعى دارند تكيه كرد. توضيح مشروح در باره پايه هاى فرضيه تكامل انواع و نارسائيهاى آن را در جلد 11 صفحه 81 به بعد تحت عنوان ((قرآن و خلقت انسان )) ذيل آيه 28 سوره حجر بيان كرديم . در پايان اين بحث ياد آورى اين نكته را لازم مى دانيم كه فرضيه تكامل هيچگونه ارتباطى با مساله ((توحيد و خداشناسى )) ندارد، و دليلى بر نفى جهان ماوراء طبيعت محسوب نمى شود، زيرا اعتقاد توحيدى مى گويد: جهان از سوى خداوند آفريده شده و تمام خواص موجودات را خدا به آنها اعطا كرده و در تمام مراحل از خداوند افاضه فيض بر آنها مى شود، اين معنى را يك معتقد به نظريه ((ثبوت انواع )) مى تواند پذيرا باشد همانگونه كه يك معتقد به فرضيه تحول انواع تنها مشكلى كه فرضيه تحول با آن روبرو است اين است كه با شرحى كه قرآن براى آفرينش آدم بيان كرده و چگونگى خلقت او را از خاك و گل ذكر مى كند سازگار نيست . بنابر اين ما فرضيه تكامل را تنها به اين دليل نفى مى كنيم نه به دليل مخالفت آن با مساله توحيد اين از نظر تفسيرى . و اما از نظر علمى (علوم طبيعى ) فرضيه تكامل را همانطور كه اشاره شد از اين جهت نفى مى كنيم كه دلائل قطعى بر ثبوت آن وجود ندارد.
سوره : الحج    آیه : 6
متن عربی آیه : ذَلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّهُ يُحْيِي الْمَوْتَى وَأَنَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ
ترجمه
و اينها دليل بر آن است که خدا حق است ، مردگان را زنده می سازد و برهر، کاری تواناست
ترجمه فولادوند
اين [قدرت نماييها] بدان سبب است كه خدا خود حق است، و اوست كه مردگان را زنده مى‏كند و [هم‏] اوست كه بر هر چيزى تواناست.
ترجمه مجتبوی
اين- مراحل آفرينش آدمى و رويانيدن گياهان- از آن روست كه خدا حق است و اينكه مردگان را زنده مى‏كند و اينكه بر هر كارى تواناست،
ترجمه مشکینی
اين (طرز خلقت انسان و نبات) بدان سبب است كه خداوند حق و ثابت است و اوست كه مردگان را زنده مى‏كند و او بر هر چيزى تواناست
ترجمه بهرام پور
اين [قدرت نمايى‏ها] از آن روست كه خدا حق است و اوست كه مردگان را زنده مى‏كند و هم اوست كه بر هر چيزى تواناست
 
تفسیر نمونه
دلائل معاد در عالم جنين و گياهان از آنجا كه در آيات گذشته گفتگو از ترديد مخالفان در مبداء و معاد بود در آيات مورد بحث به دو دليل محكم و منطقى براى اثبات معاد جسمانى استدلال شده است ، يكى از طريق توجه به تحولات دوران جنينى ، و ديگرى از طريق تحولات زمين به هنگام نمو گياهان . در حقيقت قرآن مى خواهد صحنه هاى معاد را كه مردم در همين زندگى دنيا با آن سر و كار دارند و پيوسته با چشم خود مى بينند و از آن غافلند براى آنها تشريح كند تا بدانند زندگى بعد از مرگ نه تنها امر غير ممكنى نيست ، بلكه دائما صحنه هاى مشابه آن را در زندگى روزمره با چشم خود مشاهده مى كنند. نخست همه انسانها را مخاطب ساخته مى گويد: ((اى مردم ! اگر در رستاخيز ترديد داريد به اين نكته توجه كنيد كه ما شما را از خاك آفريديم ، سپس از نطفه ، و بعد از خون بسته شد، و پس از آن از چيزى شبيه به گوشت جويده كه بعضى داراى شكل و خلقت است و بعضى بدون شكل (يا ايها الناس ان كنتم فى ريب من البعث فانا خلقناكم من تراب ثم من نطفة ثم من علقة ثم من مضغة مخلقة و غير مخلقة ). ((همه اينها به خاطر آن است كه اين حقيقت را براى شما آشكار سازيم كه ما بر هر كار قادر و توانا هستيم )) (لنبين لكم ). ((و جنينهائى را كه بخواهيم تا مدت معينى در رحم مادران قرار مى دهيم تا دوران تكاملى خود را طى كنند، و آنچه را بخواهيم ساقط مى كنيم و از نيمه راه از مدار خارجش مى سازيم (و نقر فى الارحام ما نشاء الى اجل مسمى ). از آن پس يك دوران انقلابى جديد آغاز مى شود ((و ما شما را به صورت طفل از شكم مادر بيرون مى فرستيم )) (ثم نخرجكم طفلا). به اين ترتيب دوران زندگى محدود و وابسته شما در شكم مادر پايان مى پذيرد، و قدم به محيطى وسيعتر، مملو از نور و صفا و امكانات بسيار فزونتر مى گذاريد. باز چرخهاى حركت تكاملى شما متوقف نمى شود، و همچنان سريع در اين راه به پيشروى ادامه مى دهيد ((سپس هدف اين است كه به حد رشد و بلوغ و كمال جسم و عقل برسيد)) (ثم لتبلغوا اشدكم ). در اينجا جهل تبديل به دانائى ، و ضعف و ناتوانى تبديل به قدرت و توانائى و وابستگى مبدل به استقلال مى شود. ولى اين چرخ باز متوقف نمى گردد هر چند ((گروهى از شما در اين ميان از دنيا چشم فرو مى بندند اما گروه ديگرى سير نزولى حيات را بعد از تكامل شروع مى كنند تا به بدترين مرحله زندگى يعنى نهايت پيرى برسند (و منكم من يتوفى و منكم من يرد الى ارذل العمر). آرى به مرحله اى مى رسد كه چيزى از علوم خود را به خاطر نخواهد داشت پرده هاى نسيان و فراموشى صفحه عقل و فكر او را مى پوشاند، و در واقع حالتى شبيه حال كودكى به او دست مى دهد! (لكى لا يعلم من بعد علم شيئا). اين ضعف و ناتوانى و پژمردگى دليل بر فرا رسيدن يك مرحله انتقالى جديد است ، همانگونه كه سستى پيوند ميوه با درخت دليل بر رسيدگى آن و وصول به مرحله جدائى است . اين دگرگونيهاى عجيب و پى در پى كه حاكى از قدرت بى پايان پروردگار است روشنگر اين حقيقت است كه همه چيز حتى احياى مردگان براى او سهل و آسان است . البته در مورد اين مراحل مختلف حيات بحثهاى فراوانى است كه در نكته ها خواهد آمد. سپس به بيان دليل دوم كه زندگى و حيات گياهان است پرداخته ، مى گويد: ((در فصل زمستان به زمين نگاه مى كنى ، آن را خشك و مرده مى بينى ، اما هنگامى كه قطره هاى حياتبخش باران را بر آن فرو فرستاديم و فصل بهار فرا رسيد حركت و جنبشى سراسر آن را فرا مى گيرد و نمو مى كند، و انواع گياهان زيبا را مى روياند)) (و ترى الارض هامدة فاذا انزلنا عليها الماء اهتزت و ربت و انبتت من كل زوج بهيج ). در دو آيه بعد به عنوان جمع بندى و نتيجه گيرى كلى ، هدف اصلى از بيان اين دو دليل را ضمن باز گوئى پنج نكته تشريح مى كند: 1 - نخست مى گويد: ((آنچه در آيات قبل از مراحل مختلف حيات در مورد انسانها و جهان گياهان بازگو شد براى اين است كه بدانيد خداوند حق است )) (ذلك بان الله هو الحق ). و چون او حق است نظامى را كه آفريده نيز حق است ، بنابراين نمى تواند بيهوده و بى هدف باشد، همانگونه كه در جاى ديگر مى خوانيم : و ما خلقنا السموات و الارض و ما بينهما باطلا ذلك ظن الذين كفروا: ((ما آسمانها و زمين و آنچه را در ميان اين دو است بيهوده و باطل نيافريديم ، اين گمان و پندار كافران است (ص - 27). و چون اين جهان بى هدف نيست و از سوى ديگر هدف اصلى را در خود آن نمى يابيم يقين پيدا مى كنيم كه معاد و رستاخيزى در كار است . 2 - اين نظام حاكم بر جهان حيات به ما مى گويد: ((او است كه مردگان را زنده مى كند))(و انه يحيى الموتى ). همان كسى كه لباس حيات بر تن خاك مى پوشاند، و نطفه بى ارزش را به انسان كاملى مبدل مى سازد، و زمينهاى مرده را جان مى دهد او مردگان را حيات نوين مى بخشد آيا با اين برنامه حيات آفرين مستمر او در اين جهان باز مى توان در امكان معاد ترديد كرد؟. 3 - هدف ديگر اين است كه بدانيد (خدا بر هر چيز توانا است ) و چيزى در برابر قدرت او غير ممكن نيست ((و انه على كل شى ء قدير)). آيا كسى كه مى تواند خاك بى جان را تبديل به نطفه كند و نطفه بى ارزش را در مراحل حيات پيش ببرد، و هر روز لباس تازه اى از زندگى بر او بپوشاند، و زمينهاى خشكيده و افسرده بى روح را چنان سر سبز و خرم سازد كه قهقهه حيات از سر تا سر آن برخيزد، آيا چنين كسى قادر نيست كه انسان را بعد از مرگ به زندگى جديد باز گرداند؟ 4 - و باز همه اينها براى اين است كه بدانيد ((ساعت پايان اين جهان و آغاز جهان ديگر جاى شك و ترديد ندارد))(و ان الساعة لا ريب فيها). 5 - و اينها همه مقدمه اى است براى آخرين نتيجه و آن اينكه (خداوند تمام كسانى را كه در قبرها آرميده اند زنده مى كند) (و ان الله يبعث من فى القبور). البته اين نتائج پنجگانه كه بعضى مقدمه ، و بعضى ، ذى المقدمه ، بعضى اشاره به امكان ، و بعضى اشاره به وقوع است ، مكمل يكديگرند، و همگى به يك نقطه منتهى مى شوند و آن اينكه رستاخيز و بعث مردگان نه تنها امكان پذير است بلكه قطعا تحقق خواهد يافت . آنها كه در امكان زندگى بعد از مرگ ترديد دارند صحنه مشابه آن در زندگى انسانها و گياهان دائما در برابر چشمان آنان است و همه سال و همه روز تكرار مى شود. و اگر در قدرت خدا شك دارند اين چيزى است كه نمونه هاى بارز آن را با چشم خود مى بينند. مگر انسانها در آغاز از خاك آفريده نشدند؟ بنابراين چه جاى تعجب كه بار ديگر از خاك برخيزند؟ مگر همه سال زمينهاى مرده در برابر چشمان ما زنده نمى شوند؟ چه جاى تعجب كه انسانهاى مرده پس از سالها، جان گيرند و از خاك برخيزند؟ و اگر در وقوع چنين چيزى ترديد دارند، بايد بدانند نظام حاكم بر آفرينش اين جهان نشان مى دهد كه هدفى از آن در كار است ، وگرنه همه باطل و بيهوده بود، در حالى كه اين زندگى چند روزه و آميخته با اينهمه ناملايمات و ناكاميها چيزى نيست كه ارزش اين را داشته باشد كه هدف نهائى عالم آفرينش را تشكيل دهد. بنابراين بايد عالم ديگرى وجود داشته باشد، عالمى وسيع و جاودانه كه شايسته است هدف آفرينش محسوب گردد. 1 - مراحل هفتگانه زندگى انسان در آيات فوق براى تشريح مساءله رستاخيز و امكان آن ، حركت انسان را در يك مسير هفت مرحله اى تشريح كرده است : نخست زمانى كه خاك بود ممكن است منظور از خاك در اينجا خاكى باشد كه آدم از آن آفريده شد، و نيز امكان دارد اشاره به اين باشد كه همه انسانها قطع نظر از اين نيز از خاكند، چرا كه تمام مواد غذائى كه نطفه را تشكيل مى دهد و سپس ‍ مواد تغذيه كننده آن همه از خاك گرفته مى شوند. البته بدون شك قسمت قابل توجهى از بدن انسان را آب و قسمتى را اكسيژن و كربن تشكيل مى دهند كه از خاك گرفته نشده ولى از آنجا كه ستون اصلى تمام اعضاى بدن را موادى كه از خاك گرفته شده تشكيل مى دهد اين تعبير كاملا صحيح است كه انسان از خاك است . مرحله دوم مرحله ((نطفه )) است ، خاك اين موجود ساده و پيش پا افتاده و خالى از حس و حركت و حيات تبديل به نطفه مى شود، نطفه اى كه از موجودات زنده ذره بينى اسرار انگيزى تشكيل يافته كه در مرد ((اسپر)) و در زن ((اوول )) ناميده مى شود، اين موجودات ذره بينى شناور به قدرى كوچكند كه در نطفه يك مرد ممكن است ميليونها ((اسپر)) وجود داشته باشد!. جالب اينكه انسان بعد از تولد معمولا يك حركت آرام و تدريجى را كه بيشتر شكل ((تكامل كمى )) دارد تعقيب مى كند، در حالى كه حركت او در محيط رحم همراه با جهشهاى سريع و دگرگون كننده كيفى است . تحولات پى در پى و شگفت انگيز جنين در عالم رحم ، به همان اندازه عجيب است كه فى المثل سنجاق كوچك ساده اى با گذشت چند ماه تبديل به يك هواپيما گردد!. امروز ((جنين شناسى )) به صورت يك علم گسترده در آمده ، و دانشمندان اين علم موفق شده اند جنين را در مراحل مختلف مورد بررسى قرار داده ، پرده از روى اسرار شگرف اين پديده اسرار آميز جهان هستى بردارند و عجائب بسيارى درباره آن ارائه دهند. در مرحله سوم نطفه به مرحله علقه مى رسد و سلولهاى آن همچون يك دانه توت بدون شكل (به صورت يك قطعه خون بسته ) در كنار هم قرار مى گيرند كه آن را در زبان علمى ((مورولا)) مى نامند. بعد از گذشتن مدت كوتاهى حفره تقسيم كه سر آغاز تقسيم نواحى جنين است پيدا مى شود (و جنين را در اين مرحله به ((لاستولا)) مى نامند). در مرحله چهارم كم كم جنين شكل يك قطعه گوشت جويده شده به خود مى گيرد بى آنكه اعضاى مختلف بدن در آن مشخص باشد. اما ناگهان در پوسته ((جنين )) تغييراتى پيدا مى شود، و شكل آن متناسب با كارى كه بايد انجام دهد تغيير مى يابد و اعضاى بدن كم كم ظاهر مى شود، اما جنينهائى كه از اين مرحله نگذرند و همچنان به صورت سابق و يا ناقص بمانند ساقط مى شوند و از رده خارج مى گردند، جمله ((مخلقة و غير مخلقة )) ممكن است اشاره به اين مرحله باشد يعنى ((كامل الخلقه )) و ((غير كامل الخلقه )). جالب اينكه قرآن مجيد بعد از ذكر اين چهار مرحله جمله لنبين لكم را آورده است ، اشاره به اينكه اين دگرگونيهاى سريع و شگفت انگيز كه سبب مى شود يك قطره كوچك آب به يك انسان كامل تبديل گردد، دليل روشنى است بر قدرت خداوند بر همه چيز. سپس به مراحل سه گانه پنجم و ششم و هفتم جنين كه بعد از تولد صورت مى گيرد يعنى طفوليت و بلوغ و پيرى اشاره كرده است . اين نكته نيز لازم به ياد آورى است كه تولد انسان از خاك به صورت يك موجود زنده خود يك جهش بزرگ است ، و مراحل گوناگون جنين همه جهشهاى پى درپى محسوب مى شوند، و نيز تولد انسان از مادر خود جهش بسيار مهمى است ، و مراحل بلوغ و كهولت نيز جهش محسوب مى شوند. تعبير قرآن در آيه بالا از ((قيامت )) به ((بعث )) گويا اشاره به همين مفهوم جهش باشد كه در رستاخيز نيز صورت مى گيرد. به اين نكته نيز بايد توجه كرد كه سخن گفتن قرآن از اين مراحل مختلف جنين ، در آن روز كه نه علم جنين شناسى به وجود آمده بود و نه مردم اطلاع قابل ملاحظه اى درباره دوران جنينى انسان داشتند، خود گواه زنده اى است بر اينكه اين كتاب بزرگ از جهان وحى و ماوراء طبيعت سرچشمه مى گيرد. 2 - معاد جسمانى بدون شك هر جا قرآن سخن از بازگشت انسانها و رستاخيز به ميان آورده منظور بازگشت اين انسان با روح و جسم در آن جهان است ، و آنها كه معاد را منحصر به جنبه روحانى آن كرده اند و تنها قائل به بقاى ارواحند به هيچ وجه آيات قرآن را مورد بررسى قرار نداده اند، مثلا روشن است كه آياتى همچون آيه فوق با صراحت سخن از معاد جسمانى مى گويد وگرنه معاد روحانى چه شباهتى به دوران جنينى و زنده شدن زمينهاى مرده به وسيله نمو گياهان دارد؟ مخصوصا آخرين جمله آيات مورد بحث كه به صورت نتيجه نهائى آمده به وضوح اين مطلب را ثابت مى كند آنجا كه مى گويد: و ان الله يبعث من فى القبور ((و خداوند كسانى را كه در قبرها هستند بر مى انگيزاند)) چرا كه قبر جايگاه جسم است نه روح . اصولا تمام تعجب مشركان از همين مسأله بوده است كه چگونه انسانى كه تبديل به خاك شد بار ديگر به زندگى باز مى گردد، و الا مساءله بقاى روح نه تنها چيز عجيبى نبوده بلكه مورد قبول اقوام جاهلى نيز بوده است (دقت كنيد). 3 - ارذل العمر چيست ؟ ((ارذل )) از ماده ((رذل )) به معنى چيز پست و نامطلوب است ، و منظور از ارذل العمرنا مطلوبترين دورانهاى عمر انسان مى باشد كه به نهايت پيرى مى رسد، و به گفته قرآن علوم و دانشهاى خود را به كلى فراموش مى كند، و درست همانند يك كودك مى شود، از نظر معلومات همچون كودك است ، از نظر تدبير امور شبيه كودك است ، از چيز جزئى همانند يك كودك ناراحت مى شود و با امر مختصرى خوشحال و راضى مى گردد، ظرفيت و حوصله خود را از دست مى دهد، و گاه حركات او كودكانه مى شود. با اين تفاوت كه مردم از كودك انتظارى ندارند و از او دارند، بعلاوه در مورد كودكان اين اميدوارى هست كه با رشد و نمو جسم و روحشان همه اين حالات بر طرف مى گردد اما در مورد پيران فرتوت و كهنسال چنين اميدى وجود ندارد و با اين تفاوت كه يك كودك چيزى نداشته كه از دست بدهد اما اين پير كهنسال همه سرمايه هاى حياتى خود را از دست داده . روى اين جهات حال پيران سالخورده در مقايسه با حال كودكان بسيار رقت بارتر و ناگوارتر است . در بعضى از روايات ارذل العمر به سن يكصد سالگى به بالا تفسير شده است . و اين ممكن است ناظر به نوع افراد باشد وگرنه كسانى هستند كه در سنين پائينتر از يكصد سالگى به اين مرحله مى رسند همانگونه كه اشخاصى يافت مى شوند كه در سنين بالاتر از صد نيز كاملا هوشيار و آگاهند. مخصوصا در علماء و دانشمندان بزرگ كه دائما به مباحث علمى اشتغال دارند كمتر ديده مى شود كه چنين وضعى دست دهد، و در هر حال بايد در مورد اين بخش از عمر به خدا پناه بريم ، ضمنا ياد آورى اين سالها كافى است كه ما را از غرور و غفلت بيرون آورد كه در آغاز چه بوديم و اكنون چه هستيم و در آينده چه خواهيم شد؟!  

 

وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است .

******

alizare1

alizare1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 6234
محل سکونت : یزد
دسترسی سریع به انجمن ها