عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: نزدیک‌ترین شما به من در روز قیامت، کسانی هستند که در دنیا بیشتر از دیگران بر من صلوات فرستند.

داستان معروف زيدبن حارثه و همسرش زينب

داستان معروف زيدبن حارثه و همسرش زينب
چهارشنبه 22 تیر 1390  03:32 ق.ظ

داستان معروف زيدبن حارثه و همسرش زينب
تفسير نمونه ج : 17ص :315
وَ مَا كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضى اللَّهُ وَ رَسولُهُ أَمْراً أَن يَكُونَ لهَُمُ الخِْيرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْوَ مَن يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسولَهُ فَقَدْ ضلَّ ضلَلاً مُّبِيناً(36) وَ إِذْ تَقُولُ لِلَّذِى أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ أَنْعَمْت عَلَيْهِ أَمْسِك عَلَيْك زَوْجَك وَ اتَّقِ اللَّهَ وَ تخْفِى فى نَفْسِك مَا اللَّهُ مُبْدِيهِ وَ تخْشى النَّاس وَ اللَّهُ أَحَقُّ أَن تخْشاهُفَلَمَّا قَضى زَيْدٌ مِّنهَا وَطراً زَوَّجْنَكَهَا لِكَىْ لا يَكُونَ عَلى الْمُؤْمِنِينَ حَرَجٌ فى أَزْوَج أَدْعِيَائهِمْ إِذَا قَضوْا مِنهُنَّ وَطراًوَ كانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولاً(37) مَّا كانَ عَلى النَّبىّ‏ِ مِنْ حَرَجٍ فِيمَا فَرَض اللَّهُ لَهُسنَّةَ اللَّهِ فى الَّذِينَ خَلَوْا مِن قَبْلُوَ كانَ أَمْرُ اللَّهِ قَدَراً مَّقْدُوراً(38)  
تفسير نمونه ج : 17ص :316 
ترجمه: 
36 -هيچ مرد و زن با ايمانى حق ندارد هنگامى كه خدا و پيامبرش امرى را لازم بدانند اختيارى از خود ( در برابر فرمان خدا ) داشته باشد ، و هر كس نافرمانى خدا و رسولش را كند به گمراهى آشكارى گرفتار شده است  37 -به خاطر بياور زمانى را كه به كسى كه خداوند به او نعمت داده بود و تو نيز به او نعمت داده بودى مى‏گفتى همسرت را نگاه دار و از خدا بپرهيز ( و پيوسته اين امر را تكرار مى‏نمودى ) و تو در دل چيزى را پنهان مى‏داشتى كه خداوند آن را آشكار مى‏كند ، و از مردم مى‏ترسيدى در حالى كه خداوند سزاوارتر است كه از او بترسى ، هنگامى كه زيد از همسرش جدا شد ما او را به همسرى تو در آورديم تا مشكلى براى مؤمنان در ازدواج با همسران پسرخوانده‏هاى آنها هنگامى كه از آنان طلاق گيرند نباشد ، و فرمان خدا انجام شدنى است 38 -هيچگونه جرمى بر پيامبر در آنچه خدا بر او واجب كرده است نيست ، اين سنت الهى در مورد كسانى كه پيش از اين بوده‏اند نيز جارى بوده است و فرمان خدا روى حساب و برنامه دقيقى است
 
شان نزول: 
آيات فوق - به گفته غالب مفسران و مورخان اسلامى در مورد داستان ازدواج زينب بنت جحش ( دختر عمه پيامبر گرامى اسلام ) با زيد بن حارثه برده آزاد شده پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نازل شده است . 
ماجرا از اين قرار بود كه : قبل زمان بعثت و بعد از آن كه خديجه با پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ازدواج كرد خديجه برده‏اى به نام زيد خريدارى نمود كه بعدا آن را به پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بخشيد و پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) او را آزاد فرمود، و چون طائفه‏اش او را از خود راندند پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نام فرزند خود بر او نهاد و به اصطلاح او را 
تفسير نمونه ج : 17ص :317 
تبنى كرد. 
بعد از ظهور اسلام زيد مسلمانى مخلص و پيشتاز شد ، و موقعيت ممتازى در اسلام پيدا كرد، و چنانكه مى‏دانيم سرانجام يكى از فرماندهان لشكر اسلام در جنگ موته شد كه در همان جنگ شربت شهادت نوشيد. 
هنگامى كه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) تصميم گرفت براى زيد همسرى برگزيند از زينب بنت جحش كه دختر اميه دختر عبد المطلب ( دختر عمه‏اش ) بود براى او خواستگارى نمود زينب نخست چنين تصور مى‏كرد كه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مى‏خواهد او را براى خود انتخاب كند، خوشحال شد و رضايت داد، ولى بعدا كه فهميد خواستگارى از او براى زيد است، سخت ناراحت شد و سر باز زد، برادرش كه عبد الله نام داشت او نيز با اين امر به سختى مخالفت نمود. 
در اينجا بود كه نخستين آيه از آيات مورد بحث نازل شد و به امثال زينب و عبد الله هشدار داد كه آنها نمى‏توانند هنگامى كه خدا و پيامبرش كارى را لازم مى‏دانند مخالفت كنند، آنها كه اين مساله را شنيدند در برابر فرمان خدا تسليم شدند ( البته چنانكه خواهيم ديد اين ازدواج، ازدواج ساده‏اى نبود و مقدمه‏اى بود براى شكستن يك سنت غلط جاهلى، زيرا در عصر جاهليت هيچ زن با شخصيت و سرشناسى حاضر نبود با برده‏اى ازدواج كند، هر چند داراى ارزشهاى والاى انسانى باشد). 
اما اين ازدواج ديرى نپائيد و بر اثر ناسازگاريهاى اخلاقى ميان طرفين، منجر به طلاق شد، هر چند پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) اصرار داشت كه اين طلاق رخ ندهد اما رخ داد. 
سپس پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) براى جبران اين شكست زينب در ازدواج، او را به فرمان خدا به همسرى خود برگزيد، و اين قضيه در اينجا خاتمه يافت، ولى گفتگوهاى ديگرى در ميان مردم پديد آمد كه قرآن با بعضى از آيات مورد بحث 
تفسير نمونه ج : 17ص :318 
آنها را بر چيد كه شرح آن به خواست خدا خواهد آمد.
 
تفسير : سنت‏شكنى بزرگ 
مى‏دانيم روح اسلام تسليم است ، آنهم تسليم بى قيد و شرط در برابر فرمان خدا اين معنى در آيات مختلفى از قرآن با عبارات گوناگون منعكس شده است ، از جمله در آيه فوق است كه مى‏فرمايد : هيچ مرد و زن با ايمانى حق ندارد هنگامى كه خدا و پيامبرش مطلبى را لازم بدانند اختيارى از خود در برابر فرمان خدا داشته باشند ( و ما كان لمؤمن و لا مؤمنة اذا قضى الله و رسوله امرا ان يكون لهم الخيرة من امر هم ) . آنها بايد اراده خود را تابع اراده حق كنند ، همانگونه كه سر تا پاى وجودشان وابسته به او است. 
قضى در اينجا به معنى قضاى تشريعى و قانون و فرمان و داورى است و بديهى است كه نه خدا نيازى به اطاعت و تسليم مردم دارد و نه پيامبر چشمداشتى ، در حقيقت مصالح خود آنها است كه گاهى بر اثر محدود بودن آگاهيشان از آن با خبر نمى‏شوند ولى خدا مى‏داند و به پيامبرش دستور مى‏دهد . 
اين درست به آن مى‏ماند كه يك طبيب ماهر به بيمار مى‏گويد در صورتى به درمان تو مى‏پردازم كه در برابر دستوراتم تسليم محض شوى ، و از خود اراده‏اى نداشته باشى ، اين نهايت دلسوزى طبيب را نسبت به بيمار نشان مى‏دهد و خدا از چنين طبيبى برتر و بالاتر است.  
تفسير نمونه ج : 17ص :319 
لذا در پايان آيه به همين نكته اشاره كرده مى‏فرمايد : كسى كه نافرمانى خدا و پيامبرش را كند گرفتار گمراهى آشكارى شده است  و من يعص الله و رسوله فقد ضل ضلالا مبينا))
راه سعادت گم مى‏كند و به بيراهه و بدبختى كشيده مى‏شود ، چرا كه فرمان خداوند عالم ، مهربان و فرستاده او را كه ضامن خير و سعادت او است ناديده گرفته و چه ضلالتى از اين آشكارتر ؟ ! سپس به داستان معروف زيد و همسرش زينب كه يكى از مسائل حساس زندگانى پيامبر گرامى اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است و ارتباط با مساله همسران پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كه در آيات پيشين گذشت دارد پرداخته چنين مى‏گويد : به خاطر بياور زمانى را كه به كسى كه خداوند به او نعمت داده بود ، و تو نيز به او نعمت بخشيده بودى مى‏گفتى همسرت را نگاهدار و از خدا بپرهيز ( و اذ تقول للذى انعم الله عليه و انعمت عليه امسك عليك زوجك و اتق الله) منظور از نعمت خداوند همان نعمت هدايت و ايمان است كه نصيب زيد بن حارثه كرده بود ، و نعمت پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) اين بود كه وى را آزاد كرد و همچون فرزند خويش گراميش داشت. 
از اين آيه استفاده مى‏شود كه ميان زيد و زينب ، مشاجره‏اى در گرفته بود و اين مشاجره ادامه يافت و در آستانه جدائى و طلاق قرار گرفت ، و با توجه به جمله تقول كه فعل مضارع است پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كرارا و مستمرا او را نصيحت مى‏كرد و از جدائى و طلاق باز مى‏داشت . 
آيا اين مشاجره به خاطر عدم توافق وضع اجتماعى زينب با زيد بود كه او از يك قبيله سرشناس و اين يك برده آزاد شده بود ؟ يا به خاطر پاره‏اى از خشونتهاى اخلاقى زيد ؟ 
تفسير نمونه ج : 17ص :320 
و يا هيچكدام ؟ بلكه توافق روحى و اخلاقى در ميان آن دو نبود ، چرا كه گاه ممكن است دو نفر خوب باشند ، ولى از نظر فكر و سليقه اختلافاتى داشته باشند كه نتوانند به زندگى مشترك با هم ادامه دهند . 
به هر حال تا اينجا مساله پيچيده‏اى نيست ، بعد مى‏افزايد : تو در دل چيزى را پنهان مى‏داشتى كه خداوند آن را آشكار مى‏كند ، و از مردم مى‏ترسيدى در حالى كه خداوند سزاوارتر است كه از او بترسى ((و تخفى فى نفسك و الله مبديه و تخشى الناس و الله احق ان تخشاه
مفسران در اينجا سخنان فراوانى گفته‏اند و ناشى گرى بعضى از آنان در تعبيرات ، بهانه‏هائى به دست دشمنان داده است ، در حالى كه از قرائنى كه در خود آيه وشان نزول آيات و تاريخ وجود دارد ، مفهوم اين آيه مطلب پيچيده‏اى نيست ، زيرا : پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در نظر داشت ، كه اگر كار صلح ميان دو همسر به انجام نرسد و كارشان به طلاق و جدائى بيانجامد پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) براى جبران اين شكست كه دامنگير دختر عمه‏اش زينب شده كه حتى برده‏اى آزاد شده او را طلاق داده ، وى را به همسرى خود برگزيند ، ولى از اين بيم داشت كه از دو جهت مردم به او خرده گيرند و مخالفان پيرامون آن جنجال بر پا كنند. 
نخست اينكه : زيد پسر خوانده پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بود ، و مطابق يك سنت جاهلى پسر خوانده ، تمام احكام پسر را داشت ، از جمله اينكه ازدواج با همسر مطلقه پسر خوانده را حرام مى‏پنداشتند . 
ديگر اينكه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) چگونه حاضر مى‏شود با همسر مطلقه برده آزاد شده‏اى ازدواج كند و اين شان و مقام او است. 
از بعضى از روايات اسلامى به دست مى‏آيد كه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به هر حال اين تصميم را به فرمان خدا گرفته بود ، و در قسمت بعد آيه نيز قرينه‏اى بر اين معنى 
تفسير نمونه ج : 17ص :321 
وجود دارد. 
بنابر اين اين مساله ، يك مساله اخلاقى و انسانى بود و نيز وسيله مؤثرى براى شكستن دو سنت غلط جاهلى ( ازدواج با همسر مطلقه پسر خوانده ، و ازدواج با همسر مطلقه يك غلام و برده آزاد شده ) . 
مسلم است كه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نبايد در اين مسائل از مردم بترسد و از جوسازيها و سم‏پاشيها واهمه‏اى به خود راه دهد ، ولى به هر حال طبيعى است كه انسان در اين گونه موارد به خصوص كه پاى مسائل مربوط انتخاب همسر در كار بوده باشد ، گرفتار ترس و وحشتى مى‏شود ، به خصوص اينكه ممكن بود اين گفتگوها و جنجالها در روند پيشرفت هدف مقدس او و گسترش اسلام اثر بگذارد ، و افراد ضعيف الايمان را تحت تاثير قرار دهد و شك و ترديد در دل آنها ايجاد كند . 
لذا در دنباله آيه مى‏فرمايد : هنگامى كه زيد حاجت خود را به پايان برد و او را رها كرد ما او را به همسرى تو در آورديم ، تا مشكلى براى مؤمنان در ازدواج با همسران پسرخوانده‏هاى خود ، هنگامى كه از آنها طلاق بگيرند ، نباشد  فلما قضى زيد منها وطرا زوجناكها لكى لا يكون على المؤمنين حرج فى ازواج ادعيائهم اذا قضوا منهن وطرا
و اين كارى بود كه مى‏بايست انجام بشود و فرمان خدا انجام شدنى است  ((و كان امر الله مفعولا ادعياء جمع دعى به معنى پسر خوانده و وطر به معنى نياز و حاجت مهم است ، و انتخاب اين تعبير در مورد طلاق و رهائى زينب در حقيقت به خاطر لطف بيان است كه با صراحت عنوان طلاق كه براى زنان و حتى مردان عيب است مطرح نشود گوئى اين دو به يكديگر نيازى داشته‏اند كه مدتى زندگى مشترك داشته باشند و جدائى آنها به خاطر پايان اين نياز بوده است. 
تعبير به زوجناكها ( او را به همسرى تو در آورديم ) دليل بر اين است 
تفسير نمونه ج : 17ص :322 
كه اين ازدواج يك ازدواج الهى بود ، لذا در تواريخ آمده است كه زينب بر ساير همسران پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به اين امر مباهات مى‏كرد و مى‏گفت : زوجكن اهلوكن و زوجنى الله من السماء : شما را خويشاوندانتان به همسرى پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) درآوردند ، ولى مرا خداوند از آسمان به همسرى پيامبر خدا (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) درآورد . 
قابل توجه اينكه قرآن براى رفع هر گونه ابهام ، با صراحت تمام ، هدف اصلى اين ازدواج را كه شكستن يك سنت جاهلى در زمينه خوددارى ازدواج با همسران مطلقه پسرخوانده‏ها بوده است بيان مى‏دارد ، و اين خود اشاره‏اى است به يك مساله كلى ازدواجهاى متعدد پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) امر ساده‏اى نبود بلكه هدفهائى را تعقيب مى‏كرد كه در سرنوشت مكتب او اثر داشت . 
جمله كان امر الله مفعولا اشاره به اين است كه در اينگونه مسائل بايد قاطعيت به خرج داد و كارى كه شدنى است بايد بشود ، زيرا تسليم جنجالها شدن در مسائلى كه ارتباط با هدفهاى كلى و اساسى دارد بى معنى است. 
با تفسير روشنى كه در مورد آيه فوق آورديم معلوم مى‏شود كه پيرايه‏هائى را كه دشمنان و يا دوستان نادان خواسته‏اند به اين آيه ببندند كاملا بى اساس است ، و در بحث نكات توضيح بيشترى در اين زمينه به خواست خدا خواهيم داد . 
آخرين آيه مورد بحث در تكميل بحثهاى گذشته چنين مى‏گويد : هيچگونه سختى و حرجى بر پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در آنچه خدا براى او واجب كرده است نيست ما كان على النبى من حرج فيما فرض الله له))
آنجا كه خداوند فرمانى به او مى‏دهد ، ملاحظه هيچ امرى در برابر آن 
تفسير نمونه ج : 17ص :323 
جائز نيست ، و بدون هيچ چون و چرا بايد به مرحله اجرا در آيد. 
رهبران آسمانى هرگز نبايد در اجراى فرمانهاى الهى گوش به حرف اين و آن دهند يا ملاحظه جوسازيهاى سياسى و آداب و رسوم غلط حاكمبر محيط را كنند چه بسا آن دستور براى شكستن همين شرائط نادرست و در هم كوبيدن بدعتهاى زشت و رسوا باشد. 
آنها بايد به مصداق و لا يخافون لومة لائم ( مائده - 54 ) بدون خوف از سرزنشها و جنجالها ، فرمان خدا را به كار بندند اصولا اگر ما بخواهيم بنشينيم تا براى اجراى فرمان حق ، رضايت و خشنودى همه را جلب كنيم چنين چيزى امكان پذير نيست ، گروههائى هستند كه تنها هنگامى راضى مى‏شوند كه ما تسليم خواسته‏ها يا پيرو مكتب آنها شويم ، چنانكه قرآن مى‏گويد : و لن ترضى عنك اليهود و لا النصارى حتى تتبع ملتهم : هرگز يهود و نصارى از تو راضى نخواهند شد تا از آئين آنها بى قيد و شرط پيروى كنى ( بقره - 120 ) .
و در باره آيه مورد بحث مطلب چنين بود ، زيرا ازدواج پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) با زينب - چنانكه گفتيم - در افكار عمومى مردم آن محيط دو ايراد داشت : يكى ازدواج با همسر مطلقه پسر خوانده كه در نظر آنها همچون ازدواج با همسر پسر حقيقى بود ، و اين بدعتى بود كه مى‏بايد در هم شكسته مى‏شد. 
و ديگر ازدواج مرد با شخصيتى همچون پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) با همسر مطلقه يك برده آزاد شده عيب و ننگ بود ، چرا كه پيامبر را بايك برده همرديف قرار مى‏داد اين فرهنگ غلط نيز بايد برچيده شود ، و ارزشهاى انسانى بجاى آن بنشيند ، و كفو بودن دو همسر تنها بر اساس ايمان و اسلام و تقوا استوار گردد. 
اصولا سنت‏شكنى و برچيدن آداب و رسوم خرافى و غير انسانى همواره با سر و صدا توأم است ، و پيامبران هرگز نبايد به اين سر و صداها اعتنا كنند.  
تفسير نمونه ج : 17ص :324 
لذا در جمله بعد مى‏فرمايد : اين سنت الهى در مورد پيامبران در امم پيشين نيز جارى بوده است ( سنة الله للذين خلوا من قبل) تنها تو نيستى كه گرفتار اين مشكلى ، بلكه همه انبياء به هنگام شكستن سنتهاى غلط گرفتار اين ناراحتيها بوده‏اند . 
مشكل بزرگ در اين قضيه ، منحصر به شكستن اين دو سنت جاهلى نبود ، بلكه چون پاى ازدواج پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در ميان بود ، اين امر مى‏توانست دستاويز ديگرى به دشمنان براى عيبجوئى بدهد كه شرح آن خواهد آمد. 
و در پايان آيه براى تثبيت قاطعيت در اين گونه مسائل بنيادى مى‏فرمايد فرمان خدا همواره روى حساب و برنامه دقيقى است و بايد به مرحله اجرا در آيد  ((و كان امر الله قدرا مقدورا
تعبير به قدرا مقدورا ، ممكن است اشاره به حتمى بودن فرمان الهى باشد ، و ممكن است ناظر به رعايت حكمت و مصلحت در آن باشد اما مناسبتر با مورد آيه اين است كه هر دو معنى از آن اراده شود ، يعنى فرمان خدا هم روى حساب است و هم بى چون و چرا لازم الاجرا است . 
جالب اينكه در تواريخ مى‏خوانيم : پيامبر اسلام در مورد ازدواج با زينب آنچنان دعوت عامى براى صرف غذا از مردم به عمل آورد كه در مورد هيچيك از همسرانش سابقه نداشت!. 
گويا با اين كار مى‏خواست نشان دهد كه به هيچوجه مرعوب سنتهاى خرافى محيط نيست ، بلكه به اجراى اين دستور الهى افتخار مى‏كند ، بعلاوه در نظر داشت كه از اينراه آوازه شكستن اين سنت جاهلى به گوش همگان 
تفسير نمونه ج : 17ص :325 
در سراسر جزيره عرب برساند.
 
نكته‏ها:
 
1 -افسانه‏هاى دروغين 
داستان ازدواج پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) با زينب با تمام صراحتى كه قرآن در اين مساله و هدف اين ازدواج به خرج داده و آنرا شكستن يك سنت جاهلى در ارتباط با ازدواج با همسر مطلقه فرزند خوانده معرفى كرده باز مورد بهره‏بردارى سوء جمعى از دشمنان اسلام گرديده است ، آنها خواسته‏اند از آن يك داستان عشقى بسازند كه ساحت قدس پيامبر را با آن آلوده كنند و احاديث مشكوك و يا مجعولى را در اين زمينه دستاويز قرار داده‏اند . 
از جمله اينكه نوشته‏اند : هنگامى كه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) براى حال‏پرسى زيد به خانه او آمد همينكه در را گشود چشمش به جمال زينب افتاد ، و گفت : سبحان الله خالق النور تبارك الله احسن الخالقين ! : منزه است خداوندى كه خالق نور است و جاويد و پر بركت است خدائى كه احسن الخالقين مى‏باشد ! و اين جمله را دليلى بر علاقه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به زينب گرفته‏اند. 
در حالى كه شواهد روشنى - قطع نظر از مساله نبوت و عصمت - در دست است كه اين افسانه‏ها را تكذيب مى‏كند . 
نخست اينكه : زينب دختر عمه پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بود و در محيط خانوادگى تقريبا با او بزرگ شده بود ، پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) شخصا او را براى زيد خواستگارى كرد ، و اگر زينب جمال فوق العاده‏اى داشت و فرضا جمال او جلب توجه حضرت را كرده بود نه جمالش امر مخفى بود و نه ازدواج با او قبل از اين ماجرا مشكلى داشت ، بلكه با توجه به اينكه زينب هيچگونه تمايلى براى ازدواج با زيد نشان 
تفسير نمونه ج : 17ص :326 
نمى‏داد بلكه مخالفت خود را صريحا ، بيان كرد ، و كاملا ترجيح مى‏داد همسر پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) شود بطورى كه وقتى پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به خواستگارى او براى زيد رفت خوشحال شد زيرا تصور مى‏كرد پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) او را براى خود خواستگارى مى‏كند ، اما بعدا با نزول آيه قرآن و امر به تسليم در برابر فرمان خدا و پيامبر تن به ازدواج با زيد داد . 
با اين مقدمات چه جاى اين توهم كه او از چگونگى زينب با خبر نباشد ؟ و چه جاى اين توهم كه تمايل ازدواج با او را داشته باشد و نتواند اقدام كند ؟ ديگر اينكه هنگامى كه زيد براى طلاق دادنهمسرش زينب به پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مراجعه مى‏نمايد حضرت بارها او را نصيحت مى‏كند و مانع اين طلاق مى‏شود ، اين خود شاهد ديگرى بر نفى آن افسانه‏ها است. 
از سوى ديگر قرآن با صراحت هدف اين ازدواج را بيان كرده تا جائى براى گفتگوهاى ديگر نباشد. 
از سوى چهارم در آيات فوق خوانديم كه خدا به پيامبر مى‏گويد : در ماجراى ازدواج با همسر مطلقه زيد جريانى وجود داشت كه پيامبر از مردم مى‏ترسيد در حالى كه بايد از خدا بترسد. 
مساله ترس از خدا نشان مى‏دهد كه اين ازدواج به عنوان يك وظيفه انجام شده كه بايد بهخاطر پروردگار ملاحظات شخصى را كنار بگذارد تا يك هدف مقدس الهى تامين شود ، هر چند به قيمت زخم زبان كوردلان و افسانه‏بافيهاى منافقان در زمينه متهم ساختن پيامبر تمام گردد و اين بهاى سنگينى بود كه پيامبر در مقابل اطاعت فرمان خدا و شكستن يك سنت غلط پرداخت و هنوز هم مى‏پردازد ! اما لحظاتى در طول زندگى رهبران راستين فرا مى‏رسد كه بايد ايثار و فداكارى كنند ، و خود را در معرض اتهام اينگونه افراد قرار دهند تا هدفشان 
تفسير نمونه ج : 17ص :327 
پياده شود. 
آرى اگر پيامبر هرگز زينب را نديده بود و نشناخته بود وهرگز زينب تمايل با ازدواج او نداشت و زيد نيز حاضر به طلاق دادن او نبود ( قطع نظر از مسئله نبوت و عصمت ) جاى اين گفتگو و توهمات بود ، ولى با توجه به نفى همه اين شرائط ، ساختگى بودن اين افسانه‏ها روشن مى‏شود. 
به علاوه تاريخ زندگى پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به هيچ وجه نشان نمى‏دهد كه او علاقه و تمايل خاصى نسبت به زينب داشت ، بلكه همچون ساير همسران بلكه شايد از جهاتى كمتر از بعضى همسران پيامبر بوده ، و اين خود شاهد تاريخى ديگرى بر نفى آن افسانه‏ها است. 
آخرين سخنى كه در اينجا اشاره به آن را لازم مى‏دانيم اينكه ممكن است كسى بگويد شكستن چنين سنت غلطى لازم بود اما چه ضرورتى داشت كه شخص پيامبر اقدام به سنت‏شكنى كند ، مى‏توانست مساله را به صورت يك قانون بيان نمايد و ديگران را تشويق به گرفتن همسر مطلقه پسر خوانده خود كند . 
ولى بايد توجه داشت گاهى يك سنت جاهلى و غلط مخصوصا مربوط به ازدواج با افرادى كه دون شان انسان از نظر ظاهرى هستند با سخن امكان پذير نيست ، و مردم مى‏گويند اگر اين كار خوب بود چرا خود او انجام نداد ، ؟ چرا او با همسر برده آزاد شده‏اى ازدواج نكرد ؟ ! چرا او با همسر مطلقه فرزندخوانده‏اش عقد همسرى نبست ؟ ! . 
در اينگونه موارد يك نمونه عملى به همه اين چراها پايان مى‏دهد. 
و بطور قاطع آن سنت غلط شكسته مى‏شود. 
گذشته از اينكه نفس اين عمل يك نوع ايثار و فداكارى بود.  
تفسير نمونه ج : 17ص :328
 
2 -تسليم در برابر حق روح اسلام است 
بدون شك استقلال فكرى و روحى انسان اجازه نمى‏دهد كه بى قيد و شرط تسليم كسى شود ، چرا كه او هم انسانى است مثل خودش ، و ممكن است در مسائلى اشتباهاتى داشته باشد. 
اما هنگامى كه مساله به خداوند عالم و حكيم و پيامبرى كه از او سخن مى‏گويد و به فرمان او گام بر مى‏دارد مى‏رسد تسليم مطلق نبودن دليل بر گمراهى است ، چرا كه فرمانش كمترين خطا و اشتباهى ندارد . 
و از اين گذشته فرمان او حافظ منافع خود انسان است ، و چيزى نيست كه به ذات پاك خدا برگردد ، آيا ممكن است هيچ انسان عاقلى با تشخيص اين حقيقت مصالح خود را زير پا بگذارد ؟ از همه اينها گذشته ما از آن او هستيم ، و هر چه داريم از او است ، و جز تسليم در برابر او كارى نمى‏توانيم داشته باشيم. 
لذا در سراسر قرآن آيات فراوانى ديده مى‏شود كه به اين مساله اشاره مى‏كند : گاه مى‏گويد : پيروان واقعى انبيا كسانى هستند كه در برابر حكم خدا و رسولش مى‏گويند شنيديم و اطاعت كرديم انما كان قول المؤمنين اذا دعوا الى الله و رسوله ليحكم بينهم ان يقولوا سمعنا و اطعنا و اولئك هم المفلحون ( نور - 51 ) . 
و گاه مى‏گويد : سوگند به پروردگارت آنها به حقيقت ايمان نمى‏رسند تا زمانى كه تو را در اختلافاتشان حكم سازند ، و سپس در دل خود از داورى تو كوچكترين ناراحتى نداشته باشند و كاملا تسليم شوند فلا و ربك لا يؤمنون حتى يحكموك فيما شجر بينهم ثم لا يجدوا فى انفسهم حرجا مما قضيت و يسلموا تسليما ( نساء - 65).  
تفسير نمونه ج : 17ص :329 
و در جاى ديگر مى‏گويد : چه كسى آئينش بهتر است از آن كس كه با تمام وجود خود تسليم پروردگار شده و نيكوكار است ؟ و من احسن دينا ممن اسلم وجهه لله و هو محسن ( نساء - 125 ) 
اصولا اسلام از ماده تسليم گرفته شده ، و به همين حقيقت اشاره مى‏كند ، بنابر اين هر انسانى به مقدار تسليمش در برابر حق از روح اسلام برخوردار است. 
مردم در اين زمينه چند گروهند : گروهى تنها در مواردى تسليم فرمان حقند كه با منافعشان تطبيق كند ، اينها در حقيقت مشركانى هستند كه نام مسلم بر خود گذارده‏اند ، و كارشان تجزيه احكام الهى به مصداق نؤمن ببعض و نكفر ببعض است حتى در آنجا كه ايمان مى‏آورند در حقيقت به منافعشان ايمان آورده‏اند نه به حكم خدا ! . 
گروه ديگرى آنها هستند كه اراده و خواستشان تحت الشعاع اراده و خواست خدا است ، و به هنگام تضاد منافع زود گذرشان با فرمان حق از آن چشم مى‏پوشند و تسليم فرمان خدا مى‏شوند ، اينها مؤمنان و مسلمانان راستينند. 
گروه سومى از اين هم برترند ، و اصولا جز آنچه خدا اراده كند اراده‏اى ندارند ، و جز آنچه او مى‏خواهد خواسته‏اى در دل آنها نيست ، آنها به جائى رسيده‏اند كه فقط چيزى را دوست مى‏دارند كه او دوست دارد ، و از چيزى متنفرند كه او نمى‏خواهد . 
اينها خاصان و مخلصان و مقربان درگاه او هستند كه تمام وجودشان به رنگ توحيد در آمده و غرق محبت و محو جمال اويند. 
تفسير نمونه ج : 17ص :330 
الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسلَتِ اللَّهِ وَ يخْشوْنَهُ وَ لا يخْشوْنَ أَحَداً إِلا اللَّهَوَ كَفَى بِاللَّهِ حَسِيباً(39) 
ترجمه: 
39 -(پيامبران پيشين ) كسانى بودند كه تبليغ رسالتهاى الهى مى‏كردند و ( تنها ) از او مى‏ترسيدند و از هيچكس جز خدا واهمه نداشتند ، و همين بس كه خداوند حسابگر ( و پاداش دهنده اعمال آنها ) است.
 
تفسير : مبلغان راستين كيانند ؟ 
نخستين آيه مورد بحث - به تناسب بحثى كه در آخرين آيه از آيات پيشين ، در باره پيامبران گذشته بود - به يكى از مهمترين برنامه‏هاى عمومى انبياء اشاره كرده ، مى‏فرمايد : پيامبران پيشين كسانى بودند كه تبليغ رسالتهاى الهى مى‏كردند و از او مى‏ترسيدند و از هيچكس جز خدا واهمه نداشتند ( الذين يبلغون رسالات الله و يخشونه و لا يخشون احدا الا الله)
تو نيز در تبليغ رسالتهاى پروردگار نبايد كمترين وحشتى از كسى داشته باشى هنگامى كه به تو دستور مى‏دهد يك سنت غلط جاهلى را در زمينه ازدواج با همسر مطلقه فرزند خوانده در هم بشكن و با زينب همسر مطلقه زيد ازدواج كن هرگز نبايد در انجام اين وظيفه كمترين نگرانى از ناحيه گفتگوى اين و آن به خود راه دهى كه اين سنت همگى پيامبران است . 
اصولا كار پيامبران در بسيارى از مراحل شكستن اينگونه سنتها است و اگر بخواهند كمترين ترس و وحشتى به خود راه بدهند در انجام رسالت خود 
تفسير نمونه ج : 17ص :331 
پيروز نخواهند شد قاطعانه بايد پيش روند ، حرفهاى ناموزون بدگويان را به جان خريدار شوند و بى اعتنا به جوسازيها و غوغاى عوام و توطئه فاسدان و مفسدان به برنامه‏هاى خود ادامه دهند چرا كه همه حسابها به دست خدا است . 
لذا در پايان آيه مى‏فرمايد : همين بس كه خداوند حافظ اعمال بندگان و حسابگر و جزا دهنده آنها است  ((و كفى بالله حسيبا
هم حساب ايثار و فداكارى پيامبران را در اين راه نگهميدارد و پاداش مى‏دهد و هم سخنان ناموزن و ياوه سراى دشمنان را محاسبه و كيفر مى‏دهد. 
در حقيقت جمله كفى بالله حسيبا دليلى است براى اين موضوع كه رهبران الهى نبايد در ابلاغ رسالات خود وحشتى داشته باشند چون حسابگر زحمات آنها و پاداش دهنده خدا است.
 
 
نكته‏ها:
1 -منظور از تبليغ در اينجا همان ابلاغ و رسانيدن است ، و هنگامى كه ارتباط با رسالات الله پيدا كند مفهومش اين مى‏شود كه آنچه را خدا به عنوان وحى به پيامبران تعليم كرده به مردم تعليم كنند ، و از طريق استدلال و انذار و بشارت و موعظه و اندرز در دلها نفوذ دهند . 
2 -خشيت به معنى ترس توأم با تعظيم و احترام است ، و از همين رو با خوف كه اين ويژگى در آن نيست متفاوت است ، و گاه به معنى مطلق ترس نيز به كار مى‏رود. 
در بعضى از مؤلفات محقق طوسى سخنى در تفاوت اين دو واژه آمده است كه در حقيقت ناظر به معنى عرفانى آن مى‏باشد ، نه معنى لغوى ، او مى‏گويد : خشيت و خوف هر چند در لغت به يك معنى ( يا نزديك به يك معنى ) مى‏باشند ، ولى در عرف صاحبدلان در ميان اين دو فرقى است ، و آن اينكه : خوف 
تفسير نمونه ج : 17ص :332 
به معنى ناراحتى درونى از مجازاتى است كه انسان به خاطر ارتكاب گناهان يا تقصير در طاعات انتظار آن را دارد ، و اين حالت براى اكثر مردم حاصل مى‏شود ، هر چند مراتب آن بسيار متفاوت است ، و مرتبه اعلاى آن جز براى گروه اندكى حاصل نمى‏شود. 
اما خشيت حالتى است كه به هنگام درك عظمت خدا و هيبت او ، و ترس از مهجور ماندن از انوار فيض او براى انسانى حاصل مى‏شود ، و اين حالتى است كه جز براى كسانى كه واقف به عظمت ذات پاك و مقام كبرياى او هستند و لذت قرب او را چشيده‏اند حاصل نمى‏گردد و لذا در قرآن اين حالت را مخصوص بندگان عالم و آگاه شمرده و مى‏فرمايد : انما يخش الله من عباده العلماء .
 
3 -پاسخ به يك سؤال 
ممكن است گفته شود كه اين آيه با جمله‏اى كه در آيات قبل گذشت تضاد دارد چه اينكه در اينجا مى‏گويد : پيامبران الهى تنها از خدا مى‏ترسند و از غير او ترس و واهمه‏اى ندارند ، ولى در آيات گذشته آمده بود : تو در دل خود چيزى را پنهان مى‏كردى كه خداآشكار كرد ، و از مردم ترس داشتى در حالى كه بايد از خدا بترسى و تخشى الناس و الله احق ان تخشاه ولى با توجه به دو نكته پاسخ اين سؤال روشن مى‏شود : نخست اينكه : اگر پيغمبر ترس و وحشتى داشت به خاطر اين بود كه مبادا شكستن اين سنت براى جمع زيادى قابل هضم و تحمل نباشد و به همين جهت در ايمان خود نسبت به مبانى اسلام متزلزل گردند ، چنين خشيتى در حقيقت به خشيت از خدا باز مى‏گردد. 
ديگر اينكه پيامبران در تبليغ رسالت الهى هرگز گرفتار ترس و وحشت از كسى نمى‏شوند ، اما در مسائل زندگى شخصى و خصوصى مانعى ندارد كه از يك 
تفسير نمونه ج : 17ص :333 
موضوع خطرناك مانند زخم زبانهاى مردم بيم داشته باشند ، و يا همچون موسى (عليه‏السلام‏) به هنگامى كه عصا را افكند و اژدها شد مطابق طبع بشرى ترسيد ، اينگونه ترس و وحشت اگر افراطى نباشد عيب و نقص نيست ، و حتى شجاعترين افراد در زندگى خود گاه با آن روبرو مى‏شوند ، عيب و نقص آن است كه در زندگى اجتماعى در انجام وظيفه الهى بترسد.
 
4 -آيا پيامبران تقيه مى‏كنند ؟ 
جمعى از آيه فوق استفاده كرده‏اند كه براى انبياء هرگز تقيه كردن در ابلاغ رسالت جائز نيست ، زيرا قرآن مى‏گويد : و لا يخشون احدا الا الله  ولى بايد توجه داشت تقيه انواعى دارد ، تنها يك نوع از آن تقيه خوفى است كه طبق آيه فوق در مورد دعوت انبياء و ابلاغ رسالت منتفى است. 
ولى تقيه اقسام ديگرى نيز دارد ، از جمله تقيه تحبيبى و پوششى است. 
منظور از تقيه تحبيبى آن است كه گاه انسان براى جلب محبت طرف مقابل عقيده خود را مكتوم مى‏دارد تا بتواند نظر او را براى همكارى در اهداف مشترك جلب كند. 
و منظور از تقيه پوششى آن است كه گاه براى رسيدن به هدف بايد نقشه‏ها و مقدمات را كتمان كند ، چرا كه اگر برملا گردد و دشمنان از آن آگاه شوند ممكن است آن را خنثى كنند . 
زندگى انبياء مخصوصا پيامبر اسلام (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پر است از اينگونه تقيه‏ها ، زيرا مى‏دانيم در بسيارى از مواقع هنگامى كه حركت به سوى ميدان نبرد مى‏كرد مقصد خود را مخفى مى‏داشت ، نقشه‏هاى جنگى او كاملا در خفا كشيده مى‏شد ، و استتار كه نوعى از تقيه است در تمام مراحل اجرا مى‏گشت. 
گاه براى بيان حكمى از روش مرحله‏اى كه نوعى از تقيه است استفاده 
تفسير نمونه ج : 17ص :334 
مى‏كرد. 
فى المثل مساله تحريم ربا يا شرب خمر در يك مرحله بيان نشد ، بلكه به فرمان خدا در چندين مرحله صورت گرفت يعنى از مراحل سبكتر شروع شد تا به حكم نهائى و اصلى رسيد . 
به هر حال تقيه معنى وسيعى دارد كه همان پوشاندن واقعيتها براى پرهيز و اجتناب از به خطر افتادن هدفها است و اين چيزى است كه در ميان همه عقلاى جهان وجود دارد و رهبران الهى هم براى رسيدن به هدفهاى مقدسشان در پاره‏اى از مراحل آن را انجام مى‏دهند ، چنانكه در داستان حضرت ابراهيم (عليه‏السلام‏) قهرمان توحيد مى‏خوانيم كه او مقصدش را از ماندن در شهر در آن روز كه بت پرستان براى مراسم عيد به خارج شهر مى‏رفتند مكتوم داشت ، تا از يك فرصت مناسب براى در هم كوبيدن بتها استفاده كند . 
و نيز مؤمن آل فرعون براى اينكه بتواند در مواقع حساس به موسى (عليه‏السلام‏) كمك كند و او را از قتل نجات دهد ايمان خود را مكتوم مى‏داشت. 
و به همين جهت قرآن از او نه عظمت ياد كرده ، به هر حال تنها تقيه خوفى است كه بر پيامبران مجاز نيست به انواع ديگر تقيه. 
گر چه سخن در اين زمينه بسيار است اما با حديثى پر معنى و جامع از امام صادق (عليه‏السلام‏) اين بحث را پايان مى‏دهيم امام (عليه‏السلام‏) فرمود : التقية ديني و دين آبائي ، و لا دين لمن لا تقية له و التقية ترس الله فىالأرض ، لأن مؤمن آل فرعون لو أظهر الإسلام لقتل : تقيه آئين من و آئين پدران من است ، كسى كه تقيه ندارد دين ندارد ، تقيه سپر نيرومند پروردگار در زمين است ، چرا كه اگر مؤمن آل فرعون ايمان خود را اظهار مى‏كرد مسلما كشته مى‏شد ( و رسالت او در حفظ آئين موسى به هنگام خطر انجام نمى‏شد). 
در باره تقيه بحث مشروحى در جلد يازدهم صفحه 423 ( ذيل آيه 106 سوره 
تفسير نمونه ج : 17ص :335 
نحل ) داشته‏ايم.
 
5 -شرط پيروزى در تبليغات 
آيه فوق دليل روشنى است بر اينكه شرط اساسى براى پيشرفت در مسائل تبليغاتى قاطعيت و اخلاص و عدم وحشت از هيچكس جز از خدا است . 
آنها كه در برابر فرمانهاى الهى خواسته‏هاى اين و آن و تمايلات بى رويه گروهها و جمعيتها را در نظر مى‏گيرند ، و با توجيهاتى حق و عدالت را تحت الشعاع آن قرار مى‏دهند ، هرگز نتيجه اساسى نخواهند گرفت ، هيچ نعمتى برتر از نعمت هدايت نيست ، و هيچ خدمتى برتر از اعطاء اين نعمت به انسانى نمى‏باشد ، و به همين دليل پاداش اين كار برترين پاداشها است ، لذا در حديثى از امير مؤمنان مى‏خوانيم : كه مى‏فرمايد : هنگامى كه رسول خدا (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مرا به سوى يمن فرستاد فرمود با هيچكس پيكار مكن مگر آنكه قبلا او را دعوت به سوى حق كنى ، و ايم الله لئن يهدى الله على يديك رجلا خير مما طلعت الشمس و غربت : به خدا سوگند اگر يك انسان به دست تو هدايت شود براى تو بهتر است از تمام آنچه خورشيد بر آن طلوع و غروب مى‏كند . 
و باز به همين دليل است كه مبلغان راستين بايد نيازى به مردم نداشته باشند و نه ترسى از هيچ مقامى كه آن نياز و اين ترس بر افكار و اراده آنها خواه و ناخواه اثر مى‏گذارد
يك مبلغ الهى به مقتضاى : و كفى بالله حسيبا تنها به اين مى‏انديشد كه حسابگر اعمال او خدا است ، و پاداشش به دست او است ، و همين آگاهى و عرفان به او در اين راه پر نشيب و فراز مدد مى‏دهد .  
تفسير نمونه ج : 17ص :336 
مَّا كانَ محَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِّن رِّجَالِكُمْ وَ لَكِن رَّسولَ اللَّهِ وَ خَاتَمَ النَّبِيِّينَوَ كانَ اللَّهُ بِكلّ‏ِ شىْ‏ءٍ عَلِيماً(40) 
ترجمه: 
40 -محمد پدر هيچيك از مردان شما نبود ، ولى رسول خدا و خاتم و آخرين پيامبران است و خداوند به هر چيز آگاه است.
 
تفسير : مساله خاتميت 
اين آيه آخرين سخنى است كه خداوند در ارتباط با مساله ازدواج پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) با همسر مطلقه زيد براى شكستن يك سنت غلط جاهلى ، بيان مى‏دارد ، و جواب كوتاه و فشرده‏اى است به عنوان آخرين جواب ، و ضمنا حقيقت مهم ديگرى را كه مساله خاتميت است به تناسب خاصى در ذيل آن بيان مى‏كند . 
نخست مى‏فرمايد : محمد پدر هيچيك از مردان شما نبود ( ما كان محمد ابا احد من رجالكم)
نه زيد و نه ديگرى ، و اگر يك روز نام پسر محمد بر او گذاردند اين تنها يك عادت و سنت بود كه با ورود اسلام و نزول قرآن بر چيده شد نه يك رابطه طبيعى و خويشاوندى. 
البته پيامبر فرزندان حقيقى به نام قاسم و طيب و طاهر و ابراهيم داشت ، ولى طبق نقل مورخان همه آنها قبل از بلوغ ، چشم از جهان بستند ، و لذا نام رجال ( مردان ) بر آنها اطلاق نشد .  
تفسير نمونه ج : 17ص :337 
امام حسن و امام حسين (عليه‏السلام‏) كه آنها را فرزندان پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مى‏خواندند ، گرچه به سنين بالا رسيدند ، ولى به هنگام نزول اين آيه هنوز كودك بودند ، بنابر اين جمله ما كان محمد ابا احد من رجالكم كه به صورت فعل ماضى آمده است بطور قاطع در آن هنگام در حق همه صادق بوده است. 
و اگر در بعضى از تعبيرات خود پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مى‏خوانيم انا و على ابوا هذه الامة : من و على پدران اين امتيم مسلما منظور پدر نسبى نبوده بلكه ابوت ناشى از تعليم و تربيت و رهبرى بوده است . 
با اين حال ازدواج با همسر مطلقه زيد كه قرآن فلسفه آنرا صريحا شكستن سنتهاى نادرست ذكر كرده چيزى نبود كه باعث گفتگو در ميان اين و آن شود ، و يا به خواهند آنرا دستاويز براى مقاصد سوء خود كنند. 
سپس مى‏افزايد : ارتباط پيامبر (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) با شما تنها از ناحيه رسالت و خاتميت مى‏باشد او رسول الله و خاتم النبيين است ((و لكن رسول الله و خاتم النبيين
بنابر اين صدر آيه ارتباط نسبى را بطور كلى قطع مى‏كند ، و ذيل آيه ارتباط معنوى ناشى از رسالت و خاتميت را اثبات مى‏نمايد ، و از اينجا پيوند صدر و ذيل روشن مى‏شود . 
از اين گذشته اشاره به اين حقيقت نيز دارد كه در عين حال علاقه او فوق علاقه يك پدر به فرزند است ، چرا كه علاقه او علاقه رسول به امت مى‏باشد ، آنهم رسولى كه مى‏داند بعد از او پيامبر ديگرى نخواهد آمد ، و بايد آنچه مورد نياز امت است تا دامنه قيامت براى آنها با دقت و با نهايت دلسوزى پيش‏بينى كند. 
و البته خداوند عالم و آگاه همه آنچه را در اين زمينه لازم بوده در اختيار او گذارده ، از اصول و فروع و كليات و جزئيات در تمام زمينه‏ها ، و لذا در پايان آيه مى‏فرمايد : خداوند به هر چيز عالم و آگاه بوده و هست ( (و كان الله بكل شى‏ء عليما ) .
منبع : تفسیر نمونه : سوره احزاب آیات 40 – 32
وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است .

******

alizare1

alizare1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 6234
محل سکونت : یزد
دسترسی سریع به انجمن ها