عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: نزدیک‌ترین شما به من در روز قیامت، کسانی هستند که در دنیا بیشتر از دیگران بر من صلوات فرستند.

تاریخچه پیدایش خوارج 1

تاریخچه پیدایش خوارج 1
چهارشنبه 22 تیر 1390  03:07 ب.ظ

تاریخچه پیدایش خوارج

پدید آورنده : حجة الاسلام ولی اللّه عیسی زاده ، صفحه 20

قسمت اول

چکیده

در این مقاله و سلسله مقالات بعدی به تاریخچه، خاستگاه، روند شکل گیری و زمان پیدایش یکی از فرقه هایی که جامعه اسلامی را با چالش های زیادی مواجه کرده است،خواهیم پرداخت که درضمن بحث، عوامل پیدایش خوارج، چگونگی شکل گیری نبرد صفین و زمینه های پذیرش حکمیت تجزیه و تحلیل خواهد شد؛ همچنین تلاش شده است افراد مؤثّر در این توطئه ها معرفی شوند.

مقدمه

تاریخ نگاران، سر چشمه پیدایش گروه خوارج را جنگ صفین و داستان حکمیت دانسته اند،(1) ولی آیا باور کردنی است که حزبی متشکل و سازمان یافته، بی هیچ پیشینه و به یکباره و در چند ساعت، متولد شود و شعارهایی تند دهد؛ حتی امام علی(ع) خلیفه بر حقّ مسلمانان و همفکران وی را کافر به شمار آورد.

ساده انگاشتن این جریان، برازنده محقق راستین نیست؛ بلکه باید با ریشه یابی زمینه های فکری چنین رویدادهایی به بررسی، نقد و تحلیل گفتار و نظریات مورّخان پرداخت و با قضاوت عادلانه حوادث تاریخی را تجزیه و تحلیل کرد؛ ازاین رو در این مقاله ومقالات بعدی، همراه بیان شواهد معتبر تاریخی، بعضی از نظریات تاریخ نویسان درباره پیدایش این گروه را بررسی و نقد می کنیم.

ردپای خوارج در زمان رسول اکرم(ص)

از منابع تاریخی قدیم و جدید و تحقیقات محققان معاصر به دست می آید که خوارج نخستین، بیشتر از اعراب بادیه نشین بودند؛ در سال های پایانی عمر پیامبر اسلام(ص) بسیاری از قبایل عرب به میل خود و گروهی به اکراه اسلام آوردند. قرآن کریم می فرماید: «قالَتِ الاعرابُ آمَنّا قُل لَم تُؤمِنُوا وَ لکِنْ قُولُوا أسْلَمْنا ولَمّا یَدخُل الایمانُ فی قُلُوبِکم وَ إنْ تُطِیعُوا اللّه و رَسُولَهُ لایَلِتْکُم مِنْ أعمالِکم شَیئا إنَّ اللُهَ غَفورٌ رَحِیم(2) عرب های بادیه نشین گفتند: ما ایمان آوردیم، به آنها بگو شما ایمان نیاوردید؛ چون حقیقت ایمان هنوز در قلب شما داخل نشده است، بلکه بگویید که اسلام آوردیم و اگر از خدا و رسول وی اطاعت کنید، از اجر اعمال شما هیچ کاسته نخواهد شد؛ که خداوند آمرزنده و مهربان است».

در زمان پیامبر اکرم(ص) برخی از این افراد به ظاهر مسلمان، مخالفت و دشمنی

خویش را با پیامبر اسلام در جنگ ها یا مجالس عمومی اعلام می کردند و گاهی اهانت هایی به حضرتش روامی داشتند که با دقت در گفتار و کردارشان ونیز تأمل در وابستگی های قبیله ای و طایفه ای این افراد، می توان ردپایی از خوارج و تفکر خارجی گری را میان آنها مشاهده نمود؛ در اینجا دو نمونه از بی ادبی و اهانت به ساحت مقدس رسول الله(ص) را ذکر می کنیم:

1ـ مرحوم طبرسی در ذیل آیه چهارم از سوره «حجرات» (3) نقل می کند: «روزی جمعی از قبیله بنی تمیم وارد مسجد پیامبر(ص) شدند و بدون احترام و ادب از پشت پنجره ندا دادند: ای محمد! بیرون بیا، می خواهیم با تو مفاخره کنیم؛ آنگاه، مال، ثروت و جمعیت قبیله خویش را بر شمردند و بر نبی مکرّم اسلام(ص) فخر کردند.»(4) این نمونه ای از بی ادبی این به ظاهر مسلمانان نسبت به پیامبر بزرگوار اسلام (ص) است.

2ـ طبق نقل مرحوم علامه طباطبایی، طبرسی، زمخشری و... در ذیل آیه پنجاه و هشتم از سوره «توبه»،(5) در جریان جنگ حُنَین (در منطقه جُعرانه) وقتی پیامبر اسلام(ص) غنائم قبیله «هوازِن» را تقسیم می کرد، مردی از قبیله بنی تمیم به نام «ذوالخویصره»(6) اعتراضش بلند شد و گفت: ای محمد! عدالت را رعایت کن! پیامبر در جواب فرمودند: وای برتو! اگر من عدالت را رعایت نکنم، چه کسی مراعات خواهد کرد؟

عمربن خطاب در این هنگام ناراحت شد و پیشنهاد کرد وی را به قتل برساند، ولی پیامبر مکرّم اسلام (ص) فرمودند: رهایش کن، همانا برای او یارانی خواهد بود که نماز و روزه شما در مقابل نماز و روزه آنان کوچک شمرده می شود؛ آنها قرآن تلاوت می کنند ولی از گلویشان تجاوز نمی کند؛ آنان از دین خارج می شوند؛ همانند تیری که در صید فرو می رود و از طرف دیگر خارج می شود. نشانه آنها این است که در میانشان مردی سیاه چهره هست که یکی از پستان های او مانند پستان زن است. زمانی که این گروه خروج کردند آنها را بکُشید؛ پس اگر مجددا خروج کردند آنان را بکشید.(7)

در بعضی از نقل ها آمده است که بر روی بازوی او چیزی شبیه پستان زن است. ابن کثیر این حدیث را از طریق دوازده سند از رسول اللّه(ص) نقل می کند،(8) ولی برخی معاصران، این داستان را افسانه ای بیش ندانسته اند؛(9)در حالی که ماجرای ذوالثدیه از اخبار متواتر و مسلّمات است که در بسیاری از منابع و کتب تفسیر، تاریخ، حدیث و تراجم آمده است. این تواتر و اشتهار که به منابع اصلی و بسیاری از منابع دست اول مستند است، نشان می دهد که ادعای این گروه از معاصران پنداری بیش نیست.

آنچه گذشت نمونه ای بود از پیشینه خوارج درزمان رسول خدا(ص) و نشانی از وجود رد پاهایی از این گروه افراطی در آن زمان؛ بنابراین، می توان ادعا کرد که خوارج و بعضی از رهبرانشان در همان زمان حضور پیامبر اسلام (ص) بنا را بر ناسازگاری با حکومت اسلامی گذاشتند و تا حدّی بر جرأت خویش افزودند که به شخص رسول اللّه (ص) اعتراض و او را به جهت عدم رعایت عدالت (به گمان خویش) نکوهش و سرزنش کردند.

عوامل پیدایش خوارج

1ـ تعصبات قبیله ای

تعصبات قبیله ای که میان عرب ها رایج بود، در ظهور این فرقه نقشی بسزا داشت؛ بسیاری از رهبران خوارج از قبیله «بنی تمیم» و «بنی ربیعه» بودند؛ چنان که شَبُث بن رِبعی، حْرقوص بن زُهیر، مسعر بن فدکی، عروة بن أدیه و مرداس بن أدیه(10) همگی از قبیله بنی تمیم و بنی ربیعه(11) بودند. گرچه از قبایل دیگر، کم و بیش، در میان آنان یافت می شد، ولی بیشتر رهبران خوارج و هسته مرکزی آنان را قبیله بنی تمیم تشکیل می داد و از طایفه «قریش» کسی در میان آنان نبود(12) و اکثر سربازان خارجی نیز از قبیله بنی تمیم بودند.(13)

قبیله بنی تمیم در زمان جاهلیت با قبیله «مُضَر»(14) خصوصا با تیره قریش، دشمنی و ستیز داشتند؛ به طوری که پس از اسلام که

به ظاهر مسلمان شده بودند، گاه و بیگاه دشمنی خویش را ابراز می کردند و از اینکه پیامبر(ص) از قریش است ناراحت بوده، رشک می ورزیدند.

این پیشینه سوء، تفاخر و تعصبات قبیله ای، نقشی بسزا در جدایی آنان از مسیر اسلام راستین داشته است که نخستین نشانه های آن در ماجرای سقیفه، بعد از رحلت رسول اکرم (ص) رخ نمود و سرنوشت امت اسلام را برخلاف خواست خدا و رسولش رقم زد و امت پیامبر را به مسیری بیراهه سوق داد و از مسیر حق منحرف ساخت.

پس از رحلت رسول اکرم (ص) و در زمان حکومت خلیفه اول، بسیاری از قبایل یاد شده به جهت عدم پرداخت زکات، دست به شورش زدند که در تاریخ به واقعه «رِده» معروف است؛ در عصر زمامداری خلیفه دوم که ده سال به طول انجامید و همراه با پیروزی های مهمی برای مسلمانان بود، فرهنگ و تربیت خاصی بر جامعه حکمفرما شد که یکی از آنها روحیه خاص خشونت بود که شخصیت نسل آینده را شکل بخشید.

در دوران حکومت عثمان، عصبیت ها، سنت های قبیله ای و تموّل گرایی بار دیگر زنده شد و کارهای مخالف سنت پیامبر(ص) گسترش یافت؛ از جمله اینکه گردنبند زنش به اندازه مالیات شمال آفریقا قیمت داشت و گاه خراج شهری را به یکی از اطرافیانش می بخشید.(15) این کارهای ناشایست، در

نهایت، قیام مردم و قتل خلیفه را به دنبال داشت؛ طیف وسیعی که در این قتل شرکت داشتند ـ عده زیادی از آنها بعدها هسته مرکزی خوارج را تشکیل دادند ـ پس از کشتن خلیفه، نزد امام علی(ع) آمدند وبا وی دستِ بیعت دادند؛(16) از جمله اینکه هفتصد تن از مهاجران و هشتصد نفر از انصار با حضرت بیعت کردند.(17)

دیری نپایید که گروهی نقض بیعت کردند؛ برای نمونه طلحة بن عُبیدالله و زُبیر بن عوام، جزء اولین نفراتی بودند که با امام علی(ع) بیعت کردند،(18) ولی به همراهی عایشه، جنگ جمل را برامام (ع) تحمیل نمودند؛ حضرت امیرمؤمنان(ع) ضمن بررسی انحرافات و کینه توزی های طلحه و زبیر، به پیشگاه الهی چنین شکوه کردند: «اللُّهمَّ إنّهما قَطَعانی و ظَلَمانِی و نَکَثا بَیْعَتی و ألبّا النّاسَ عَلَیّ(19) خدایا! آن دو پیوند مرا گسستند و بر من ستم کردند و بیعتم را شکستند و مردم را برای جنگ با من گرد آوردند».

در پی جنگ جمل که با پیروزی قاطع امام علی(ع) پایان یافت، دومین جنگ توسط معاویه بر امام(ع) تحمیل شد. سپاهیان حضرت امیر(ع) که از قبایل مختلف و با انگیزه های گوناگون مانند تعصبات قبیله ای در صحنه «صفین» حضور پیدا کرده بودند، با حیله عمروعاص روبه رو شدند و در اندک زمانی شمشیر برزمین نهادند و حضرت را به داوری کتاب الهی و در نهایت پذیرش حکمیت واداشتند، ولی در این میان، تعصبات قبیله ای پدیدار گشت و این جریان انحرافی هنگام انتخاب حکمین، بروز بیشتری پیدا کرد.

بدین شرح که وقتی امام(ع) عبداللّه بن عباس را برای داوری برگزیدند و فرمودند که هر گرهی عمروعاص ببندد، ابن عباس باز خواهد کرد و هر گرهی را که عمرو باز کند، او خواهد بست، در این میان صدای اشعث بن قیس بلند شد که نباید دو حَکَم از قبیله مُضَر باشند؛ ما از طرف خود باید فردی از اهالی یمن را انتخاب کنیم؛ وی گفت: اگر دو حَکم به ضرر ما حُکم کنند ولی یمنی باشند، بهتر است تا به نفع ما حُکم کنند و از قبیله مُضَر و قریش باشند! این غائله، سرانجام با انتخاب ابوموسی اشعری یمنی ختم گردید.(20)

چنان که مشاهده می شود، این گروه متعصب و نژادپرست، ضرر احتمالی خویش را در نتیجه حَکَمیت، بر انتخاب فردی قریشی ترجیح دادند و این نشانه ای از شدت تعصبات قبیله ای در میان آنان بود؛ حتی هنگامی که امام علی(ع) ابن عباس را جهت مذاکره نزد آنان به اردوگاه حروراء فرستاد، آنها وقتی خود را در مقابل استدلال های قوی و منطقی او خلع سلاح یافتند، در نهایت به یکدیگر گفتند: احتجاج قریش را برای خود حجت قرار ندهید؛ زیرا آنان قومی هستند که خداوند درباره آنها فرمود: «بَل هُم قَومٌ خَصِمُون»(21)بنابر این، همگی از کنار ابن عباس دور شدند.(22)

تاریخ اسلام همواره از این دست تعصبات قبیله ای پر بوده که همگی نشان گرِ روح نژاد پرستی خوارج است که علی رغم تظاهرشان به اسلام، زهد و تقوا تعصب های قبیله ای در اعمال آنها آشکار بود.نکته درخور تامل در سیره عملی و نظری آنان این است که در ورای سیمای فریبنده خود، این گونه تعصبات را نیز داشتند که با اندکی درنگ به روشنی مشاهده می شود. این نژاد پرستی چنان شدت یافت که روح ناسازگاری را در آنان برتافت؛ به گونه ای که در برهه ای از زمان، فرمانروایی بر جامعه را انکار و نوعی آنارشیسم را در اندیشه ها تبلیغ می کردند؛ اگرچه عملاً، در «حروراء» برای خود فرمانده وامیر برگزیدند و با عبداللّه بن وهب راسبی دست بیعت دادند.

بنابراین، باید در مواردی ریشه های دشمنی سران خوارج با امیرمؤمنان، علی(ع) را در تعصبات قبیلگی آنها جست وجو کرد و چنین می نماید که آنان از مدت ها پیش، در صدد ضربه زدن به حضرت بودند و جریان حکمیت را بستر مناسبی برای اجرای منویات خود یافتند، ولی باید حساب اکثریت نادانی را که به نام «قُراء»، جاهلانه و با حماقت، از شعارهای فریبنده سران خوارج پیروی کردند، از حساب این گروه متعصب، مغرض و فتنه گر جدا دانست.

2ـ ترک صحنه سیاست توسط خواص

دومین عامل مهم در پیدایش گروه خوارج، ترک صحنه سیاست از سوی خواص بود؛ به طوری که گروهی از صحابه از روی کج فهمی و سوء برداشت، از صحنه سیاسی اجتماعی کناره گیری کردند و بعضی حتی از بیعت با امیرمؤمنان(ع) سرباز زدند و در جریان جنگ های جمل و صفین، خویش را از حوادث جاری جامعه اسلامی کنار کشیدند.

این عامل توانست در ایجاد روزنه های شک و تردید در میان توده مردم مؤثر واقع شود و به مخالفت ها و شورش هایی ضد حاکم اسلامی بینجامد؛ چنان که در جنگ جمل، سعدبن أبی وقّاص، سردار فاتح جنگ های صدر اسلام، عبداللّه بن عمر بن خطّاب، محمد بن مُسلَمُه و اسامة بن زید به حضور امیرمومنان(ع) رسیدند و به بهانه شرکت نکردن درجنگ با مسلمانان، حضرت علی(ع) را در این جنگ همراهی نکردند؛(23) حتّی سعد بن أبی وقّاص به امام عرض کرد: «اگر شمشیری به من بدهی که مؤمن را از کافر تشخیص دهد، با تو همراه خواهم شد».(24)

بنابراین، برخی از خواص، به علت عدم درک صحیح از حساسیت های سیاسیِ آن روز، از صحنه سیاست شانه خالی کردند صحنه سیاسی را به روی یکه تازی انسان های کج اندیش و بدون تشخیص گشودند و در چنین موقعیتی زمینه رشد خوارج و تفکر خارجی گری مهیا شد و به دنبال آن، حکومت اسلامی نو پای امام علی(ع) با انبوه سؤالات و شبهات انتقادی روبه رو شد.

3ـ طولانی شدن جنگ و عدم کسب غنائم

از عواملی که در پیدایش این فرقه باید بدان توجه کرد، طولانی شدن جنگ های جمل، صفین و تحمل تلفات فراوان و عدم کسب غنیمت های جنگی است. سرزمین عراق، خصوصا دو مرکز اصلی آن یعنی بصره و کوفه، نقطه هجوم مسلمانان به کشورهای دیگر از جمله ایران بود، در این دو شهر، مردمی زندگی می کردند که همگی اهل جبهه و جنگ بوده، پیوسته پیروزمندانه و همراه غنائم بسیاری به خانه هایشان باز می گشتند، ولی در نبردهای جمل و صفّین با مسلمانان درگیر شدند و نیز کشته های فراوانی دادند که بنابه بعضی از گفته ها فقط در جنگ جمل، نزدیک ده تا چهارده هزار نفر از طرفین کشته شدند.(25) همچنین ضمن طولانی شدن این جنگ ها، غنیمتی هم به دست نیاوردند.

عوامل یاد شده در تضعیف روحیه سربازان اثر شگرفی گذاشت؛ از این رو با حرکتی کوچک از طرف فتنه انگیزان، دوازده هزار نفر به دنبال آنان راهی شدند و به نام خارجی در مقابل خلیفه مسلمانان موضع گرفتند.

4ـ عدم تقویت بُنیان های عقیدتی

مردم عراق، در آن روزها همیشه در جنگ بودند؛ ازاین رو از نظر اعتقادی و تقویت مبانی فکری، کار چندانی بر روی آنها صورت نگرفت؛ به طوری که غیر از احکام نماز، روزه و جنگ، از دیگر مبانی و آموزه های عقیدتی اطلاعات چندانی نداشتند.

در دوره خلفای گذشته با کمال تأسف، بیشتر به کشورگشایی اهتمام می شد؛ غافل از اینکه به موازات بازکردن دروازه های اسلام به روی ملت های دیگر می بایست فرهنگ و معارف اسلامی را نیز به مسلمانان تعلیم داد. افزون بر این، مردم عراق از ابتدا دارای رهبری خاص و مشخص نبودند تا بنیان های فکری آنان را بر اساس اصولی صحیح تربیت کند؛ زیرا همواره با درخواست اهالی این دیار از طرف خلیفه وقت، حاکم این منطقه و به خصوص کوفه، تعویض می شد و اهل عراق به علت کنجکاوی و هوشیاری، به عدم اطاعت و ایجاد اختلاف با فرمانروایان خود معروف بودند و این خود در رشد و نمو عقیده خارجی گری و طغیان گری سهمی چشم گیر داشت؛ برخلاف مردم شام که پس از فتح این سرزمین، یزید بن ابی سفیان و سپس برادرش معاویة بن ابی سفیان، مسلک اموی را به نام اسلام حقیقی به مردم آن دیار باورانده بودند و آنان نیز کورکورانه تقلید می کردند.(26)

5 ـ تردید و دودلی

عامل دیگری که در پیدایش خوارج نقشی مؤثر داشت، تردید و شکی بود که در سربازان حضرت علی(ع) رسوخ کرده بود؛ جنگ جمل شکاف عمیقی در جامعه اسلامی به وجود آورد و تردیدهای بسیاری در توده مردم برانگیخت، به طوری که گروهی از یاران امام در جنگ با اهل شام، این دشمنان اصلی اسلام و مسلمانان، دچار دودلی و تردید شدند.

برای نمونه عبدالله بن مسعود، عْبیده سلمانی و رَبیعة بن خُثَیم همراه چهارصد تن از قاریان قرآن به حضور حضرت امیر(ع) رسیدند و گفتند: ای امیرالمؤمنین! با آنکه به فضل شما معترف هستیم، ولی درباره این جنگ گرفتار شک و تردیدیم؛ ما را برای نگهداری یکی از مرزها گسیل فرما تا در آنجا انجام وظیفه نماییم و از جنگ با مسلمانان معاف بدار. حضرت علی(ع) نیز آنان را برای مرزبانی سرزمین های ری و قزوین فرستاد.(27)

6 ـ تندروی و قرائت نادرست از دین

یکی از عوامل پیدایش فرقة خوارج، تندروی ها و قرائت نادرست آنها از دین بود. این عامل نقشی بسزا داشت وگویا همین کج فهمی ها سبب شد از زیر رهبری امیرمؤمنان(ع) بیرون روند و به وادی گمراهی گام نهند؛ تا جایی که امام زمان خویش را کافر پنداشته، از وی خواستند از گناه ناکرده توبه کند.

در مقابل، آن حضرت با استدلال ومنطق روشن با این کج اندیشی ها به مبارزه گفتاری برخاست، امّا این گروه که هیچ گونه دلیل و حجت روشنی نداشتند، ناآگاهانه و از سرتندروی دست به شمشیر بردند و سرانجام در جنگ نهروان از دم تیغ امام(ع) و یارانش گذشتند.

مجموع عواملی که برشمردیم در ظهور گروه فتنه گر خوارج مؤثر افتاد و موجب پیدایش فرقه ای جدید در تاریخ اسلام شد که در نبرد صفین، نقاب ِنفاق از چهره خود برداشت و هویت خود را افشا کرد. در قسمت بعدی نگاهی گذرا به شکل گیری جنگ «صفین» خواهیم داشت تا با چگونگی پیدایش خوارج در هنگامه این نبرد آشنا شویم.

پی نوشت ها:ـــــــــــــــــــــــ

1. آقای ناصربن عبدالکریم العقل، ظهور خوارج را در جریان قتل عثمان می داند، الخوارج اول الفرق فی تاریخ الاسلام، چاپ اول، ریاض، دارالوطن، 1416 ه.ق ص 16.

2.سوره حجرات،آیه 14.

3.« إنَّ الذینَ یُنادُونک مِنْ وَراءِ الحُجُراتِ أکثرُهُمْ لایَعقِلونِ؛ کسانی که تو را از پشت پنجره با صدای بلند می خوانند، بیشترشان بی عقل هستند».

4. مجمع البیان، ج9، ص 195.

5. «وَمِنْهُم مَنْ یَلمِزُکَ فِی الصدَقاتِ فَإن اُعطُوا مِنها رَضُوا و إن لَم یُعطَوا مِنها إذا هُم یَسخَطُونَ؛ بعضی از مردم در تقسیم صدقات بر تو اعتراض می کنند، اگر از آن غنائم به آنها داده شود، راضی می شوند و اگر داده نشود، خشم می گیرند».

6. «ذوالخویصره»،«ذوالثدیه» همان حرقوص بن زهیر است که یکی از رهبران خوارج بود و در نبرد نهروان به هلاکت رسید. حضرت علی (ع) بعد از پایان جنگ، جنازه وی را جست و جو کرد و به جهت تحقق وعده پیامبر، خدا را شکر کرد.برای آگاهی بیشتر ر.ک:کتاب خوارج تندیس فتنه، نوشته نگارنده، ص119ـ 117.

7. المیزان، ج 9، ص 319؛ مجمع البیان، ج5، ص63 ؛ الکشاف، ج2، ص281، تفسیر نمونه، ج7 ،ص 454، الملل و النحل، ج1، ص115 شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج2، ص 266 ؛بحار الانوار، ج22، ص 37 و 38 ؛صحیح مسلم،ج 2، کتاب الزکات، ص750 ـ 743، ح 148، 147، 158 و 156.

8. البدایة و النهایة، ج7، ص 327 ـ 321.

9. تاریخ سیاسی صدر اسلام شیعه و خوارج ،یولیوس ولهوزن، ترجمه:محمود افتخارزاده، چاپ اول،(1375 ه.ش) ،قم،دفترنشرمعارف اسلامی،ص 42 ؛ الخوارج هم انصار علی، الجزایر، 1403 ه.ق(1983م)، ص 58.

10. برای آشنایی با سرگذشت و نحوه برخورد این افراد با حکومت اسلامی، ر.ک: کتاب خوارج تندیس فتنه، ص138 ـ 111.

11. بنی ربیعه نیزتیره ای از بنی تمیم بود.

12. الخوارج فی العصرالاموی، ص 28.

13. فجر الاسلام ص 256.

14. «مُضَر» اسم طایفه ای بزرگ است از اعراب عدنانی که منسوب به مُضَر بن نزار بن معد بن عدنان، از نوادگان حضرت اسماعیل است. اینان درتهامه، حجاز و نجد زندگی می کردند که قریش تیره ای از این قبیله بزرگ است. مُضَر بن نزار چون شیر ماضِر(ترش) می نوشید، بدین نام شهرت یافت؛ پیامبر اسلام(ص) نیز از این طایفه است و درباره صداقت این قبیله فرمودند: «إذا اختَلَفَ الناسُ فَالعدل فی مُضر»؛ اگرمردم با هم اختلاف کردند، حق با مضر است. (القصد و الامم فی التعریف بأصول أنساب العرب والعجم، ص 65، لسان العرب، ج 13، ص 127 ؛ دائرة المعارف القرن الرابع عشر، ج 6، ص 248 و 249 ؛ المنجد، ص 765).

15. مروج الذهب، ج2، ص 341 ؛ جهت آگاهی بیشتر ر.ک: کتاب رسالت خواص، نوشته سید احمد خاتمی.

16. تاریخ الخلفاء، ص 194.

17. الجمل، ص 101.

18. همان، ص 130، مناقب آل ابی طالب، ج 3، ص 195.

19. نهج البلاغه، خطبه 137.

20. وقعة صفین، ص 500، مروج الذهب، ج 2، ص 402 ؛ اسدالغابة فی معرفة الصحابة، ج 3، ص 265.

21. سوره زخرف، آیه 58، آنان (مشرکان قریش) گروهی کینه توز و پرخاش گر هستند.

22. الخوارج تاریخهم و أدبهم، ص 27.

23. الاخبار الطوال، ص 143، الجمل، ص 94.

24. همان، ص 95.

25. الجمل، ص 419، تاریخ الأمم و الملوک، ج 1، ص 543.

26. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 1، ص 343.

27. وقعة صفین، ص 115، الأخبار الطوال، ص 165.

وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است .

******

alizare1

alizare1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 6234
محل سکونت : یزد

پاسخ به:تاریخچه پیدایش خوارج 2
چهارشنبه 22 تیر 1390  03:07 ب.ظ

تاریخچه پیدایش خوارج

پدید آورنده : حجة الاسلام ولی اللّه عیسی زاده ، صفحه 28

(قسمت دوم )

اشاره

درمقاله پیشین به زمان، خاستگاه، روندشکل گیری وعوامل پیدایش خوارج اشاره شده بود؛ تعصبات قبیله ای، طولانی شدن نبردهای جمل وصفین، دست نیافتن به غنایم، ضعف بنیان های عقیدتی، تردید وشک درجنگ با دشمنان به ظاهر مسلمان، تندروی و قرائت های نادرست ازدین، مجموعه عواملی بود که در پدیدار شدن این گروه متعصب وفتنه گر نقش بسزایی داشت اینک با نحوه شکل گیری جنگ صفین آشنا می شویم.

چگونگی شکل گیری نبرد صفین

سرزمین شام، در سال(17ه.ق) در عهد خلافت خلیفه دوم فتح شد؛ او یزیدبن ابی سفیان و بعد از مرگ وی برادرش معاویة بن ابی سفیان رابه فرمانروایی آنجا منصوب کرد. معاویه در حکومت خود، به تقلید از حکومت امپراطوری روم شرقی، دستگاهی مفصل فراهم کرد و خدم وحشم انبوهی را به کار گرفت؛ به طوری که از طرف خلیفه دوم، به او اعتراض شد، ولی وی در زمان خلافت عثمان به مقصود خود نزدیک تر شد؛ زیرا در این زمان حمیت و تعصبات قبیله ای و مال اندوزی شدت یافت؛ از این رو فرزند ابوسفیان در شام برای خود حکومت خاصی، شبیه حکومت های شاهان ایران و روم ترتیب داد.

هنگام شورش مردم برضد عثمان و محاصره خانه او، معاویه به نامه و درخواست کمک خلیفه(1) اعتنایی نکرد و هیچ گونه کمکی به مدینه (پایتخت حکومت اسلامی) نرساند، ولی با کشته شدن عثمان، وی پیراهن خون آلود او و انگشتان بریده "نائله" همسر خلیفه را روی منبر دمشق آویخت و شامیان دسته دسته به نظاره می نشستند و بر مظلومیت خلیفه مقتول اشک ماتم می ریختند.

سرانجام معاویه با دسیسه هایی فراوان، در میان مردم شام و قبایل اطراف، امام علی علیه السلام را کشنده عثمان و خود را ولی خون خلیفه مقتول معرفی کرد وبا وجود نامه صریح امام علیه السلام(2) به وی برای گرفتن بیعت از اهالی شام، او عَلَم مخالفت برافراشت و از گردن نهادن به فرمان حکومت نوپای امام علیه السلام سرباز زد.

از سویی، امیرمؤمنان علیه السلام پس از به دست گرفتن قدرت سیاسی، فرمانداران و کارگزاران عثمان را از کار برکنارکرد؛ مثلاً علی رغم سفارش های افرادی چون مغیرة بن شعبه و ابن عباس بر ابقای معاویه، امام علیه السلام وی را از فرمانداری شام خلع نمود(3).

به هر روی، با پیروزی قاطع حضرت امیرعلیه السلام در جنگ جمل که توسط عایشه، طلحه، زبیر و گروهی ازناکثین بر امام تحمیل شده بود، بر شدت بغض و کینه فرزند ابوسفیان به امیرمؤمنان، علی علیه السلام افزوده شد و امام علیه السلام پس از پیروزی در این نبرد راهی کوفه شد و آنجا را مرکز خلافت خویش قرار داد. اهالی کوفه، نخستین کسانی بودند که با هدایت امام حسن مجتبی علیه السلام، عمار بن یاسر، حجر بن عدی و مالک اشتر با امام علی علیه السلام بیعت کردند و در جنگ جمل قاطعانه از امام حمایت نمودند.(4)

در بدو ورود امام علی علیه السلام به کوفه، اشراف، قُراء و اهالی کوفه به استقبال رهبر و مقتدای خویش شتافتند وحضرت امیر علیه السلام پس از ورود به مسجد اعظم کوفه و خواندن دو رکعت نمازِ تحیت، برای مردم سخنرانی کرده، آنان را از پیروی هوای نفس برحذر داشت و به تقوای الهی سفارش نمود.(5)

به طور طبیعی، حمایت سراسری مردم کوفه از امام علیه السلام تهدیدی جدی علیه معاویه محسوب می شد و از طرفی، بیعت نکردن معاویه با امیرمؤمنان، علی علیه السلام رهبران شیعی کوفه را برآن داشت تا امام علیه السلام را به جنگ با وی ترغیب کنند، ولی حضرت که روش مسالمت آمیز را بر جنگ و خون ریزی ترجیح می دادند، با ارسال نامه های بسیاری نزد معاویه از وی خواست که به حکومت او تن در دهد و تحت رهبری خلیفه مسلمانان درآید، امّا معاویه با ترفند خاصِ خود، با پیش کشیدن بهانه واهی خون خواهی عثمان، عملاً از دستور امام علی علیه السلام سرپیچی کرد و از اطاعت امام علیه السلام شانه خالی نمود.

بنابراین، امام علیه السلام مصلحت را برآن دید که فردی را جهت بیعت گرفتن نزد معاویه بفرستد تا در صورت عدم پذیرش، با اقدام نظامی او را به اطاعت وا دارد.

بدین ترتیب حضرت امیر علیه السلام جریر بن عبدالله بجلی را همراه نامه ای(6) به شام فرستاد و در ضمن آن از معاویه خواست مانند حاضران در مدینه و سایر مناطق اسلامی که با او بیعت کردند، وی نیز تحت امر خلیفه مسلمانان در آید.

جریر رهسپار شام شد و معاویه را از بیعت مهاجر و انصار با حضرت امیرمؤمنان علیه السلام با خبر ساخت و گفت: تنها سرزمین های تحت امر شما در این امر سرپیچی کردند؛ بهتر است شما نیز به راه راست هدایت شوی و با علی علیه السلام بیعت کنی،(7) ولی معاویه با بهانه های گوناگون نماینده امام را در دمشق معطل کرد و در این میان با ایراد خطبه هایی مردم شام و قبایل اطراف را تحریک و خود را خون خواه عثمان معرفی می کرد.

در این گیرودار، معاویه در نامه ای به عمروعاص که آن روز در فلسطین بود، او را به شام فرا خواند. عمرو نیز به دعوت معاویه پاسخ مثبت داد و رهسپار شام شد و به دیدار پسر ابوسفیان شتافت و با او به گفت وگو و مشورت پرداخت؛ معاویه ضمن معطل ساختن او از وی کمک خواست و به او قول داد در صورت پیروزی بر علی علیه السلام امارت مصر را به وی واگذار نماید.(8)

از طرفی در کوفه، یاران امام علیه السلام

با فشار آوردن بر او خواستار مبارزه با معاویه

بودند، ولی حضرت امیر علیه السلام در پاسخ فرمودند: «مهیا شدنم برای جنگ با شامیان، درحالی که جریر را به سویشان فرستاده ام، به معنای این است که راه را به روی آنها بسته ام و اگر بخواهند به کار نیکی اقدام کنند، آنها را منصرف ساخته ام؛ من مدتِ اقامت وی را در شام معین کردم که اگر تأخیر کند، روشن می شود یا فریبش داده اند یا از اطاعتم سرپیچی کرده است؛ به عقیده من صبر کنید، ولی در عین حال آمادگی خود را برای پیکار حفظ نمایید...».(9)

در این میان، جریر به امام علیه السلام نوشت که معاویه تقاضای حکومت بر مصر و شام را دارد، ولی حضرت پاسخ داد که او با این پیشنهاد می خواهد تو را سرگرم کند تا وضع شام برایش مشخص شود.(10)

با طولانی شدن مدت اقامت جریر در شام و سرگردانی وی، معاویه به اهداف شومِ خود نزدیک تر می شد؛ به طوری که در مدت اقامت فرستاده امام در شام، مردم را برای انتقام گرفتن خون عثمان آماده ساخت؛ حتی بچه ها در کوچه و بازار شعارهایی هیجان آور درباره مظلومیت خلیفه مقتول و انتقام گرفتن خون وی سرمی دادند. سرانجام، معاویه با ارسال نامه ای توسط جریر، از نیت پلید خود پرده برداشت و آشکارا امام علیه السلام را به جنگ و مبارزه فرا خواند و فرستاده امام مأیوسانه به کوفه باز گشت.(11)

حضرت امیر علیه السلام که جهت تدارک نیرو و آگاهی از نتیجه مذاکرات با معاویه چهار ماه در کوفه مانده بود، اکنون با دریافت نامه تهدید آمیز او، به نبرد با شامیان مصمم گشت و در اولین فرصت با مهاجر و انصار جهت مقابله با اهل شام به مشورت پرداخت.(12) سپس با نیرویی عظیم به سوی شام حرکت کرد تا به سرزمین "رقه(13)" رسید.

از طرفی، معاویه نیز با مشورت عمروعاص به سوی "صفین" حرکت کرد و زودتر از سپاه کوفه در کنار فرات اردو زد و با اقدامی ناجوانمردانه در اولین مرحله، آب را بر لشکریان امام بست. حضرت علی علیه السلام با ارسال پیامی برای معاویه، وی را از این کار برحذرداشت، ولی او نپذیرفت، در این هنگام، امام علیه السلام خطاب به سپاهیان خویش فرمود:

قَدِ اسْتَطْعَمُوکُمُ الْقِتَالَ، فَأقَرُّوا عَلَی مَذَلَّة، وَ تَأخِیرِ مَحَلَّة؛ أوْ رَوُّوا السُّیُوفَ مِن الدِّمَاء تَرْوَوا مِن الماء؛ فَالْمَوْتُ فِی حَیَاتِکُمْ مَقْهُورِینَ، وَالْحَیاةُ فِی مَوْتِکُم ْقَاهِرینَ.ألا إنَّ مُعَاویَةَ قَادَ لُمَةً منَ الْغُوَاةِ، وَ عَمَّسَ عَلَیْهمُ الْخَبَرَ، حَتَّی جَعَلُوا نُحُورَهُمْ أغْراضَ الْمَنِیَّةِ؛(14) شامیان با بستن آب، شما را به پیکار دعوت کردند. اکنون بر سر دو راهی قرار دارید؛ یا به ذلت و خواری بر جای خود بنشینید یا شمشیرها را از خون آنها تر نمایید تا از آب سیراب شوید. پس بدانید که مرگ در زندگی توأم با شکست و زندگی جاویدان در مرگ پیروزمندانه شماست. آگاه باشید! معاویه گروهی از گمراهان را همراه آورده و حقیقت را از آنان پوشیده داشته، تا کورکورانه گلوهاشان را آماج تیر و شمشیر کنند.

در نهایت، لشکریان امام علیه السلام با رشادت هایی چشم گیر بر شریعه سلطه یافتند و پس از دست یابی بر فرات، گروهی خواستار مقابله به مثل و بستن آب بر روی سپاهیان شام شدند، ولی حضرت آنها را از این کارِ دور از منطق و انسانیت برحذر داشت؛ به گونه ای که سپاهیان شام آزادانه با برداشتن از آب فرات، خود و حیواناتشان را سیراب می کردند.

سپس دو لشکر به تثبیت مواضع خویش پرداخته و گهگاهی مانورهایی را به اجرا در می آوردند. در طول مدت صف آرایی دو سپاه در مقابل یکدیگر، سفیران و نامه هایی میان آنها مبادله می شد؛ در حالی که درگیری های پراکنده ای در طول شبانه روز آرامش را از اردوی دو طرف می ربود. در این میان، معاویه همچنان بر ادعای دروغین خویش مبنی بر خون خواهی عثمان پافشاری می کرد؛ بلکه کم کم پا را از این فراتر گذاشته، در مواردی به سفیران امام علیه السلام می گفت: از نزد من دور شوید که جز شمشیر میان من و شما چیز دیگری حکمفرما نیست.(15)

صفین، صحنه بروز خوارج

در جریان پیکار صفین ابتدا از صلح گفت وگو می شد و هیئت هایی میان دو طرف رفت و آمد می کرد، ولی طراحان اصلی قتل عثمان که در سپاه امام علی علیه السلام حضور داشتند، از پذیرش صلح از سوی امام علیه السلام مخالفت می ورزیدند؛ زیرا ممکن بود روزی عوامل پنهان در قتل عثمان آشکار گردد و با تحویل قاتلان عثمان از سوی حضرت امیر علیه السلام آنها خود را در معرض خطر جدی ببینند؛ حتی بعضی از این سفیران همانند شبث بن رِبعی(16)، جدایی و اختلاف را بین دو لشکر می افزودند و زمینه شروع جنگ و آتش نبرد را شعله ور می کردند.(17)

رفت و آمد سفیران و تبادل نظر و ردوبدل کردن نامه ها سودی نبخشید وسرانجام پس از"محرم الحرامِ"(18) سال 37 (ه .ق) طبل جنگ نواخته شد و سپاهیان دو طرف با تمام قدرت مشغول کارزار شدند.

در طول جنگ، مراجعات فراوانی به امیرمؤمنان علیه السلام و اصحاب خاصش می شد و برخی در مورد مشروعیت پیکار با دیگر مسلمانان از امام سؤالاتی داشتند و حضرت هم با استدلال های قرآنی به این گونه شبهات پاسخی قاطع می دادند.(19)

از مطالب گذشته روشن می شود که خوارج، از طرفی نگران افشای دسیسه قتل عثمان بودند و از سویی درباره جنگ با مسلمانان در حیرت فرو رفته بودند.

در این میان، نباید از نقش کسانی که کینه و حسد امیرمؤمنان، علی علیه السلام را در دل داشتند ولی ناچار در سپاه آن حضرت قرار گرفته بودند به سادگی گذشت. این افراد همواره در پی فرصتی بودند تا به امام علیه السلام ضربه ای وارد و آنچه را مدت ها پنهان کرده بودند آشکار سازند و چنین فرصتی را بهترین زمان برای آغاز پرخاش گری و طغیان خود و هم فکرانشان می دیدند؛ از این رو با ترسیم نقشه های شوم و ترفندهای زیرکانه، عملاً صحنه جنگ را برای رشد تفکر خارجی گری و پیدایش فرقه نوظهور خوارج فراهم کردند.

اثر شهادت عمار بن یاسر

درست هنگامی که تردید و شک سراسر وجود سپاهیان حضرت امیرمؤمنان علیه السلام را فرا گرفته بود و چون خوره پیکره لشکر را متلاشی و نابود می کرد، عماربن یاسر، صحابی نود و سه ساله رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله و سلّم که از نخستین مسلمانان بود، میان دو لشکر چون کوهی پرصلابت ایستاد و با ایراد خطبه ای رسا برحقانیت علی علیه السلام وبطلان معاویه صحه گذاشت.پس از مدتی جنگیدن تشنگی بر او غالب شد و شربتی خواست که برای او شیر آوردند و عمار با دیدن آن تکبیر گفت و فرمود: «پیامبرصلی اللّه علیه و آله و سلّم به من خبر داد که آخرین نصیب تو از دنیا، شربت شیری خواهد بود و تو را فرقه ستمکار خواهند کُشت».(20) وی پس از نوشیدن شیر دوباره راهی میدان نبرد شد تا از حریم ولایت دفاع کند که بر اثر حمله دشمن به شهادت رسید.

شهادت عمار سندی برحق بودن علی علیه السلام و باطل بودن معاویه شد؛ چون حدیث پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلّم درباره عمار که «او را فرقه ای ستمکار خواهند کشت»، متواتر بود، ولی معاویه با ترفندهای گوناگون آن را به گردن علی علیه السلام انداخت و وانمود کرد که او عمار را به میدان جنگ کشاند تا کشته شد؛ با این حال، برخی چون خزیمه بن ثابت (ذوالشهادتین)(21) که تا آن زمان در تردید بودند، با شهادت عماریاسر، به ناحق بودن معاویه و حقانیت علی علیه السلام پی بردند و با اعتقادی راسخ به نبرد با شامیان پرداختند. خذیمه پس از شست وشوی شمشیر خویش به پیکار پرداخت تا به شهادت رسید، اما شهادت عمار هم نتوانست بیماری شک و تردید را که در بیشتر سپاهیان امام علیه السلام رسوخ کرده بود درمان کند وسرانجام، سرنوشت نهایی جنگ صفین با حیله های معاویه و عمروعاص به دست حکمین رقم خورد. درمقاله بعدی با زمینه های پذیرش حکمیت و توطئه گران این میدان آشنا خواهیم شد؛ ان شاء الله.

پی نوشت ها:ـــــــــــــــــــــــ

1. الجمل، ص 195.

2. نهج البلاغه، نامه 75.

3. مروج الذهب، ج2، ص 263و 264.

4. الجمل، ص254-251 .

5. وقعة صفین، ص3 و4.

6. نهج البلاغه، نامه 6؛ با اندکی اختلاف در متن نامه: وقعة صفین، ص29.

7. وقعة صفین ، ص 27 و28 .

8. همان، ص 34.

9. نهج البلاغه،خطبه 43.

10. وقعة صفین، ص 52.

11. همان، ص 56.

12. همان ،ص 92.

13. "رقه یا رافقه" در مجاورت منطقه صفین درسرزمین شام قرار دارد. چون رود فرات در این قسمت گسترده می شود، بدین نام شهرت یافت و در اصطلاح به زمین های رملی کنارفرات گفته میشود.این منطقه در سال هفدهم هجری فتح شد. (معجم البلدان، ج3، ص67). این شهر هم اکنون در کشور سوریه، 547 کیلومتری شمال شرقی دمشق قرار دارد.

14. نهج البلاغه، خطبه 51.

15. الکامل فی التاریخ، ج3، ص169.

16. در مورد ملونی و چند چهره گی این شخص، ر.ک: کتابِ خوارج، تندیس فتنه، اثرنگارنده، ص124-122.

17. وقعة صفین، ص188.

18. به نوشته نصربن مزاحم، جنگ درماه محرم به علت حرمت این ماه متوقف شده بود که این توقف زمینه ای برای دستیابی به صلح در آینده شد(همان،ص196).

19. همان، ص132 ،131.

20. فضائل امیرالمؤمنین (مناقب خوارزمی )، ص230؛ کَنز العمال، ج13، ص426 540 وج11، ص351؛ صحیح مسلم، ج4، ص2236؛ مسند، احمدبن حنبل، ج8، ص 380 و ج4، ص 45.

21. وی از اولین مسلمانان بود که در جنگ بدر و نبردهای بعدی در رکاب پیامبر اسلام صلی اللّه علیه و آله و سلّم علیه مشرکان شمشیر می زد. رسول خداصلی اللّه علیه و آله و سلّم به او لقب "ذوالشهادتین" دادند؛ زیرا پیامبر( اسبی را از فردی به نام سواءبن قیس خرید او بعد از مدتی انکار کرد و اسب را از حضرت مطالبه نمود، اما خزیمه شهادت داد که آن اسب متعلق به رسول الله صلی اللّه علیه و آله و سلّم است. حضرت از وی پرسیدند: تو که از خرید من اطلاع نداشتی، چگونه شهادت دادی؟ پاسخ داد: هر چه تو آورده ای من تصدیق کردم و می دانم جز حق، چیز دیگری نمی گویی؛ سپس پیامبرصلی اللّه علیه و آله و سلّم فرمودند: گواهی خزیمه به جای شهادت دو نفر است و برای هر کسی شهادت دهد، کافی است (اُسدالغابة فی معرفة الصحابة، ج1 ص610؛ الإصابة فی تمییز الصحابة، ج2، ص239 و 240؛ الإستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج2، ص30 و31؛ الکنی و الألقاب، ج2، ص255).

وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است .

******

alizare1

alizare1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 6234
محل سکونت : یزد

پاسخ به:تاریخچه پیدایش خوارج 3
چهارشنبه 22 تیر 1390  03:08 ب.ظ

تاریخچه پیدایش خوارج (قسمت سوم)

پدید آورنده : حجة الاسلام ولی الله عیسی زاده ، صفحه 26

اشاره

در سلسله مقالات پیشین به زمان، خاستگاه وعوامل پیدایش خوارج اشاره شده بود که در ضمن آن با چگونگی شکل گیری جنگ صفین آشنا شدیم، نبردی که بانیرنگ عمرو عاص در به نیزه زدن قرآن کریم، تفرقه ای میان سپاهیان امام علی (ع) افتاد وباعث پدیدار گشتن گروهی متعصب وجاهل درتاریخ اسلام شد؛ اینک وقت آن رسیده است تا با زمینه های پذیرش حکمیت، داستان لیلة الهریر و فریب خوردگان این میدان آشنا شویم.

زمینه های پذیرش حکمیت

1. جنگ فرسایشی وافزایش آمار تلفات

با طولانی شدن نبرد صفین و افزایش آمار تلفات، جوّ روانی خاصی بر سپاه حضرت علی(ع) تحمیل شد؛ بنا به نقلی، در چهار ماه نبرد یکصدوده هزار نفر از طرفین به قتل رسیدند(1) که بیست وپنج نفر از آنها "بُدریون" و صحابه پیامبر(ص) بودند که در لشکر کوفه حضور داشتند. این آمار مربوط به تلفات شناسایی شده است در حالی که افرادی نیز مفقود شدند.(2)

در چنین شرایطی، انگیزه های نهفته بعضی از افرادِ دودل و کج اندیش بروز کرد؛ به طوری که برخی از شامیان نیز از ادامه جنگ به ستوه آمدند و در هر فرصتی فریاد صلح و ختم جنگ سردادند؛ چنان که اّحنف بن قیس تمیمی، (رهبر بنی تمیم از سپاه کوفه) فریاد زد: عرب هلاک شد!(3) همچنین روزی فردی از سپاه شام، در حالی که لباسی آهنین به تن داشت، به حضرت امیرمؤمنان(ع) در میدان جنگ خطاب کرد: "ای علی! تو در اسلام، هجرت و جهاد پیشتاز بودی، چرا این خون ها را می ریزی؟! بیا و این جنگ را رها کن و به عراق بازگرد؛ ما هم به شام برمی گردیم".(4)

لشکریان حضرت امام علی(ع) هم که به فاصله کمتر از شش ماه بعد از جنگ جمل در نبردی دیگر شرکت می جستند اراده ای متزلزل تر داشتند و در پی فرصتی بودند تا از این مهلکه نجات یابند.

در چنین فضایی معاویه نیز جهت همراهی با این فریادها و سست کردن اراده ها، نامه هایی مبنی بر افزایش تلفات و پشیمانی از گذشته و امید به آینده برای حضرت علی(ع) فرستاد.(5)

این موارد، گواه است که بیشتر سربازان از جنگ خسته بودند؛بنابراین، از درک منطق قوی و درست امام(ع) در زمینه ادامه نبرد ناتوان شدند و با کارهای نامعقول، ایشان را آزردند. آثاراین آزردگی در خطبه های شکایت آمیز امیرمؤمنان(ع) که پس از جنگ صفین ایراد شده به خوبی مشهود است.(6)

2. دست نیافتن به غنائم جنگی

اعراب، به خصوص مردم عراق در جنگ های گذشته غنیمت های فراوانی می گرفتند، ولی در این جنگ طولانی، به سبب فقدان غنیمت، دل هایشان سست شد و به ادامه نبرد رغبتی نداشتند؛ حتی برخی از اصحاب امام(ع) درباره اندک غنیمت هایی که به دست می آوردند، اختلاف می کردند و کار به جایی می کشید که با دخالت حضرت علی(ع) میانشان صلح برقرار می شد.(7)

چنین افرادی که به متاع چند روزه دنیا دل بسته بودند، با اندک تطمیعی از طرف فرزند ابوسفیان، از یاری امام و مقتدای خویش نیز دست می کشیدند. بنا به گفته ابن اعثم : خالدبن مْعُمّر سدوسی، قهرمانی دلاور در سپاه امام علی(ع) بود که توانست

خود را به خیمه معاویه برساند، ولی با دریافت پیشنهاد فرمانداری خراسان از جنگ دست کشید.(8)

این موارد گوشه ای از روحیه غنیمت طلبی سپاهیان امام(ع) است که آن را باید از عوامل مؤثر در خودداری سربازان بر ادامه نبرد و در نتیجه پذیرش حکمیت دانست.

3. سرپیچی از دستورات

از مهم ترین اهرم های قدرت نمایی هر فرماندهی، داشتن سپاهیانی توانا و فرمانبر است تا به کمک آنها بتواند به مقصود خود برسد؛پر واضح است که لشکریان سرکش همواره مشکلات فراوانی می آفرینند و این امر در سپاهیان حضرت امیر(ع) به خوبی مشهود بود و در پذیرش حکمیت از طرف امام(ع) اثری بسزا داشت.

لشکریان آن حضرت، هم از فرمان ایشان و هم از امر فرمانده شان سرپیچی می کردند؛ در حالی که سپاهیان معاویه به این امر اهتمامی چشمگیر داشتند. امام(ع) از این واقعه با تأسف یاد کرد و فرمود: "دریغا! توده ای که با من هستند از فرمانم سرپیچی می کنند،ولی همراهان معاویه ازاو

فرمان می برند و در برابرش گردن کشی نمی کنند".(9)

آری، سپاهیان تحت امر فرزند ابوسفیان، باوجود ناحق بودن او از وی فرمان می بردند، ولی سربازان و گاه برخی از فرماندهان سپاه امام علی(ع) با وجود حقانیت حضرت، از ایشان فرمان نمی بردند؛ برای نمونه، اشعث بن قیس که یکی از سرداران سپاه امیرمؤمنان(ع) بود و در طول جنگ با انگیزة حمّیت(10) و تعصب خاص قبیله ای دلاورانه می جنگید، ناگهان در اوج نبرد و پس از ملاقات با چند تن از یاران معاویه، چهره انسانی صلح طلب به خود گرفت و از دستورات امام واجب الإطاعه خویش سرپیچی نمود؛ در نتیجه، بیشتر سربازان تحت امر وی نیز از زیر بار مسئولیت شانه خالی کردند و از مبارزه دست کشیدند و عرصه را برای قدرت نمایی و تاخت و تاز شامیان آماده ساختند.

سرپیچی از فرمان های امام(ع) به اندازه ای بود که حضرت لب به شکایت گشود و در سخنانی دردناک آنان را چنین سخت مورد ملامت و عتاب قرار داد:

لَقَدْ کُنْتُ أمْس أمیرا فَأصْبَحْتُ الیومَ مَأمُورا وَ کُنْتُ أمْس نَاهِیا،ً فَأصْبَحْتُ الیَومَ مَنْهیّا وَقَدْ أحْبَبْتُمُ البَقَاءَ وَ لَیْسَ لی أنْ أحْمِلَکُم عَلی ماتَکْرَهونَ؛(11) من دیروز فرمانده و امیربودم، ولی امروز فرمانبر شده ام و دیروز نهی کننده بودم، ولی امروز بازداشته شده ام! شما زنده ماندن را دوست دارید و من نمی توانم شما را به راهی که دوست ندارید مجبور سازم.

آری، در چنین لشکری آمادگی پایان جنگ به خوبی حس می شد و بسیار طبیعی بود که با نشان دادن کوچک ترین چراغ سبزی از دشمن برای ختم پیکار، اینان مشتاقانه به آن روی آورند.

داستان لیلة الهریر(12) و توطئه عمروعاص

با پایان ماه محرم و فرارسیدن ایام صفر، جنگی سخت میان دو سپاه آغاز شد و در آغازین روزها بر شدت آن افزوده شد. پیکار تن به تن هر روز ادامه داشت و درنتیجه تلفات فراوانی به بار آمد؛ از این رو سپاهیان دو طرف به خستگی و درماندگی افتادند.

سرانجام، شب جمعه دوازدهم صفر سال 37 (ه. ق) فرا رسید. در این شب، زخمی های دشمن از شدت جراحت ها چنان می نالیدند که گویی سگ زوزه می کشد؛ بدین روی این شب را "لیلة الهریر" نامیدند.

در این شب اشعث بن قیس در قبیله خود خطبه ای ایراد نمود و از اثرات نابود کنندة جنگ سخن به میان آورد و مردم را به پایان بخشیدن جنگ فراخواند؛ معاویه نیز با شنیدن خطبه اشعث، ضمن تأیید حرف های او خطر تهدید کشورهای ایران و روم را گوشزد کرد.(13)

یعقوبی در این باره می نویسد: "سخنان اشعث در گرما گرم نبرد، عوامل سستی را در سپاه "کِنده" تقویت کرد؛ حتّی به قبیله های دیگر نیز سرایت نمود؛ پس می توان نتیجه گرفت که وی با معاویه ارتباط مخفیانه داشت و قبل از این جریان، معاویه نظر او را به خود جلب کرده بود".(14)

در مقابل، حضرت علی(ع) از این شب به شبِ فیصله کار تعبیر کرد؛(15) زیرا شدت درگیری، سپاهیان شام را زمین گیر و درمانده کرده بود. خبر درماندگی سپاه به معاویه رسید و وی بی درنگ عمروعاص را فرا خواند و از او چاره اندیشی خواست.

عمرو گفت: نه تو مثل علی هستی و نه سپاهیانت همانند لشکریان علی؛ پس بهتر است امری را به آنان پیشنهاد کنی که اگر قبول کردند، میانشان اختلاف اندازد و اگر نپذیرفتند، باز هم اختلاف میان آنان حکمفرما شود؛ آنها را به حکمیت کتاب خدا فراخوان که این بهترین چاره است.

معاویه ضمن تصدیق حرف های عمرو، دستور بالا بردن قرآن ها را صادر نمود(16)؛ درحالی که قبل از این جریان وقتی با سفیران امام(ع) مواجه می شد، حرف آخرش این بود که میان ما و شما فقط شمشیر حاکم است، ولی اکنون به ناگاه از تصمیم خود صرف نظرکرد و صلح و پایان جنگ را بر وفق مراد خود دید.

دیری نپایید که قرآن های زیادی بر بالای نیزه قرار گرفت و در صبحدم، مقابل چشمان حیرت زده سپاهیان امام علی(ع) خود نمایی کرد. تمیم بن حذیم، (از یاران

به نظر می رسد نیرنگ بالا بردن قرآن کریم را که عمروعاص در صفین به کار برد، از بهره های نبرد جمل بود؛ زیرا در جریان این جنگ، بنا به دستور حضرت علی(ع) فردی به نام مسلم مجاشعی (عبدالقیس) همراه قرآنی در مقابل لشکر بصره قرار گرفت و آنها را به سوی قرآن فرا خواند و آیه «و إن طائفَتانِ منُ الْمؤمنینُ اقْتَتَلوا فَأصْلِحوا بَیْنَهْما(18) » را تلاوت کرد، ولی سپاهیان مقابل، او را با تیر زدند(19). اختلافی فراگیر در سپاه امیرالمومنین(ع) حیله فرزند عاص کارگر افتاد و دیری نپایید که شکاف عمیقی در سپاهیان امام(ع) پدید آورد و اختلاف نظری گسترده سراسر لشکر حضرت را فرا گرفت؛ عده ای آواز جنگ سردادند و دسته ای نیز به داوری قرآن کریم تن داده، فریاد صلح برآوردند و در این میان، موافقان و مخالفان صلح با ایراد خطبه ای اهداف خویش را تشریح کردند.

"یولیوس دو لهوزن" شرق شناس آلمانی بروز چنین اختلافی را طبیعی می داند و می گوید: "نیزه ها همیشه به منزله علامت و نشانه به کارگرفته می شد و قرآن هم که به مثابه پرچم اسلام بود؛ در نتیجه، این هشداری بود به اهل عراق؛ به آنهایی که به جنگ با قومی پرداخته بودند که پرچمشان همانند پرچم آنها بود؛یعنی قرآن؛ لذا نیازی نبود که اذهان عراقی ها آمادگی قبلی داشته باشد تا مطلب را بفهمند؛ بنابراین، جای شگفتی نیست که این حیله در آنان مؤثر افتاد".(20)

حضرت علی(ع) که به خوبی از نیرنگ شامیان و ترفندهای معاویه و عمروعاص آگاهی داشت، سپاهیان خود را از گرفتار شدن در این دام برحذر داشت و بر ادامه نبرد ترغیب کرد و فرمود: "به خدا قسم! اینان پیرو قرآن نیستند؛ اینها همه فریب و نیرنگ است"(21).

قرآن کریم یعنی نفی ظلم، فریب و نفی معاویه، ولی اینان کتاب الهی را همین شکل ظاهری آن می پنداشتندو اهل قرآن را کسانی می دانستند که آن را ببوسند و احترام کنند. جهل و تعصب کور، آنها را آلت دست دشمن قرار داد؛ حضرت هر چه کوشید تا با آیه، حدیث، استدلال و منطق به آنها بفهماند که این فریب است و معاویه اهل قرآن نیست، ولی گویا امام(ع) با مردگان سخن می گفت؛ «فَإنَک َلاتُسًمِعْ الْمْوتی ولاتُسمِع الصُّم الُدعاءَ إذا وَلَوْا مُدْبِرِینُ»؛(22) پس تو ای رسول خدا! نمی توانی صدای خود را به گوش مردگان و دعوت خویش را به گوش کران برسانی؛ هنگامی که روی برگردانند و دور شوند.

ناگاه، جمعیتی نزدیک بیست هزار نفر زره پوش که شمشیرهایشان را بر شانه افکنده بودند و پیشانیشان بر اثر سجده پینه بسته بود و در پیشاپیش آنان مسعر بن فدکی، زید بن حصین و گروهی از قاریان در حرکت بودند، خدمت امام علی(ع) رسیدند و در حالی که امام(ع) را با نام و بدون ذکر کنیه و لقب صدامی زدند، از وی خواستند که به حکمیت قرآن تن دردهد؛ وگرنه همان گونه که عثمان را کشتند وی را نیز خواهند کشت.(23)

برداشت نادرست آنها از دین، آنان را رو در روی علی(ع) قرار داد و امام(ع) در تنگنای شدیدی قرار گرفت؛ به گونه ای که حضرت داد سخن برآورد و فرمود: "وای بر شما! من اوّلین فردی بودم که فرمان خدا را اجابت نمودم و نخستین کسی بودم که مردم را به کتاب الهی دعوت کردم. اینان عهدالهی را نقض و خداوند را عصیان کردند و اهل عمل به قرآن نیستند؛ من با آنها می جنگم تا به حکم قرآن در آیند"(24).

ولی خوارج خواستار بازگشت فوری مالک اشتر(25) از صحنه کارزار و دستور آتش بس بودند؛ درحالی که مالک اشتر سردار دلاور سپاه امام علی(ع) در چند قدمی خیمه معاویه مشغول نبرد بود و تا پیروزی نهایی فاصله چندانی نداشت و اگر فرصت کوتاهی می یافت، ریشه ظلم و فسادِ بنی امیه را می خشکاند، امّا دریغا! امام در چنگال دردآور گروهی گرفتار آمد که حقایق را نمی فهمیدند و ناچار فرمان توقف نبرد را صادر نمود و دو مرتبه "یزیدبن هانی" را نزد مالک فرستاد و او را از ادامه نبرد برحذر داشت و به اردوی خود فراخواند. مالک چون جان امام خویش را در معرض خطر دید، از جنگ دست کشید و به خیمه گاه بازگشت و با خوارج مشغول بحث و استدلال گردید(26).

بنا به نقلی، پس از مراجعت مالک، میان او و اشعث بن قیس مشاجره ای در گرفت و نزدیک بود با هم بجنگند و امام(ع) چون ترسید که یارانش از او جدا شوند، پیشنهاد صلح و تعیین حّکم را پذیرفت.(27)

پس آن حضرت چاره ای جز پذیرش پیشنهاد صلح نداشته، خلاف میل باطنی خویش به صلح تحمیلی تن در دادند.با پذیرش این پیشنهاد از سوی امام و بازگشت مالک اشتر به اردوگاه امام، آتش بس برقرار و آرامش نسبی بر اردوی دو طرف حکمفرما شد.

بعد از این رویدادها، نامه هایی میان امام علی(ع) از یک سو و معاویه و عمروعاص از سوی دیگر رد و بدل شد که در آن همدیگر را به حکمیت قرآن کریم فراخواندند. متن این نامه ها در کتاب های تاریخی ثبت شده است.(28)

نکته دیگر درباره پراکندگی سپاهیان کوفه این است که سه گرایش متفاوت درباره پذیرش صلح و عدم آن در لشکر امام(ع) وجود داشت. شاعری شامی در سروده ای، سه نفر را همراه با عقیده شان چنین معرفی می نماید:

ثَلاثَةُ رَهطٍ هُم أهلُها وَ إنْ یَسکُتُوا تَخمَدُ الواقِدَةُ
سعیدُبن قیس و کبشُ العراق وَ ذاک المُسوَّدُ مِن کِنده(29)

یعنی سه جنگجو هستند که اگر خاموش بمانند، آتش جنگ به سردی می گراید: سعیدبن قیس [که فردی میانه رو است] و سالار عراق [مالک اشتر که بر ادامه جنگ تأکید دارد] و سیه پوش کندی [اشعث بن قیس که طرفدار جدی صلح و آتش بس است].

از این شعر به خوبی می توان به پراکندگی فکری و عقیدتی سپاهیان حضرت امیر(ع) پی برد؛ چرا که عده ای همچون مالک اشتر برادامه جنگ تا پیروزی نهایی اصرار می ورزیدند، ولی افراد دیگری همانند اشعث بن قیس از ادامه جنگ بیزار و خواهان پایان نبرد بودند.

از این رو،اشعث خدمت امام علی(ع) رسید، در حالی که خواستار ملاقات و گفت وگو با معاویه بود و با اجازه حضرت با معاویه دیدار نمود و از او پرسید: برای چه قرآن ها را بر سر نیزه زده اید؟ معاویه گفت: برای اینکه ما و شما به حکم قرآن کریم گردن نهیم؛ پس شما داوری که به آن اعتقاد دارید بفرستید و ما هم فردی را می فرستیم تا با عمل به قرآن، رأی نهایی را صادر کنند و ما هم پیرو نظرشان هستیم. اشعث با تأیید سخنان معاویه و با ارائه گزارشی از ملاقاتش با او، حضرت را در جریان کارها قرار داد و طرفین در حالی خود را برای معرفی دو داور جهت مذاکره آماده کردند که سپاهیان هم همین را می خواستند.

امیرمؤمنان(ع) تنی چند از قاریان کوفه را و معاویه هم چندین نفر از قاریان شام را به ملاقات یکدیگر گسیل داشتند و این دو گروه درحالی که به قرآن کریم می نگریستند، پس از تبادل نظر، اتفاق کردند که هر چه را قرآن احیا کرده است، زنده نمایند و آنچه را میرانده است، بمیرانند؛ سپس هر گروه نزد اصحاب خویش برگشتند.

پس از رفت وآمدها و مجادلات بسیار و زیر فشار خودی ها و به دلیل پیش گیری از خون ریزی، هر یک از دو طرف به تعیین داور رضایت دادند؛ شامیان به حکمیت عمروعاص راضی شدند، ولی اشعث و قاریان ساده اندیش در سپاه عراق، ضمن تعیین قطعی ابوموسی اشعری، پیشنهاد امام(ع) را درباره نمایندگی "ابن عباس" و "مالک اشتر" ردکردند(30) و بدین ترتیب، دو خواسته را بر امام تحمیل کردند: یکی اصل حکمیت و دیگری شخص حکم.

سرانجام، قرارداد صلح در روز چهارشنبه هفدهم صفر سال 37 (ه . ق) نوشته شد. در آغاز نگارش صلحنامه، معاویه با گذاشتن عنوان "امیرالمؤمنین" کنار اسم حضرت علی(ع) مخالفت کرد و گفت: اگر علی را امیرالمؤمنین می دانستم با او نمی جنگیدم؛ ازاین رو با پیشنهاد عمروعاص لقب "امیرالمؤمنین" از کنار نام امام(ع) پاک، و اسم حضرت همراه نام پدرشان نوشته شد. امام(ع) این ماجرا را با وقایع صلح حدیبیه و حذف عنوان "رسول اللّه" از کنار اسم پیامبر(ع) قیاس کرده،(31) فرمودند: "امروز ما با فرزندان همان مشرکان رو به روییم".

در نهایت، با امضای قطعنامه ای که چند تن از اصحاب دو طرف به عنوان شاهد حاضر بودند، قرار شد دو داور تا ماه رمضان در مکانی بین شام و عراق با بررسی اوضاع سیاسی، جهت رفع اختلاف تلاش نمایند.(32)

به این ترتیب، بحران صفین با انتخاب دو حکم از سوی طرفین و امضای قرارداد صلح، به ظاهر پایان پذیرفت و همگان برای نهایی شدن صلحنامه به"دُومَةُ الجَنْدَل (33)" چشم دوختند، امّا زمزمه هایی حاکی از تردید و اختلاف در زمینه پذیرش حکمیت از برخی سپاهیان امام(ع) به گوش می رسید که آغاز فتنه ای دیگر بود.

درمقاله بعدی ضمن بررسی چگونگی ظهور رسمی خوارج درصحنه سیاسی حکومت امیرالمومنین(ع)، با دست اندرکاران این توطئه بزرگ آشنا خواهیم شد؛ ان شاء الله.

پی نوشت ها:ـــــــــــــــــــــــ

1. مروج الذهب،ج2،ص404؛ ولی به گفته ای دیگر، هفتاد هزار نفر در این جنگ به قتل رسیدند(وقعة صفین، ص475).

2. مروج الذهب، ج2، ص405؛ التنبیه و الإشراف، ص 256.

3. وقعة صفین، ص387.

4. الأخبار الطوال، ص188.

5. همان، ص187.

6. ر.ک: نهج البلاغه، خطبه های 34، 121، 127، 208و... .

7. وقعة صفین، ص179.

8. الفتوح، ج3، ص55؛ همچنین ر.ک:بحار الأنوار، ج32، ص581 و 580.

9. وقعة صفین، ص 397.

10. امام(ع)، در جریان گشودن شریعه فرات،اشعث را تشویق کرد و فرمود: "هذا یَومٌ نَصَرتُم بالحَمیّة" ؛ این روزی است که شما به کمک تعصب قبیلگی پیروز شدید. این گواه بر عصبیت قبیلگی اوست ( همان، ص 167) .

11. نهج البلاغه، خطبه 208؛ با اندکی اختلاف: الإمامة و السیاسة، ج1، ص118.

12. هریر: زوزه سگ. در نبرد قادسیه بین لشکریان اسلام و ایران نیز شبی بدین نام وجود داشت (شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 9، ص 98 ).

13. وقعة صفین، ص481.

14. تاریخ الیعقوبی، ج2، ص165.

15. وقعة صفین، ص476.

16. همان، ص 476 و 477؛ الکامل فی التاریخ، ج3، ص192.

17. وقعة صفین، ص 478.

18. سوره حجرات، آیه 9.

19. أنساب الأشراف، ج2، ص240؛ فضایل امیرالمؤمنین(ع) ص 180.

20. تاریخ سیاسی صدر اسلام، شیعه و خوارج، ص 28 و 29.

21. وقعة صفین، ص 489.

22. سوره روم، آیه 52؛ بدون حرف "فا" در "فَإنَّک": سوره نمل، آیه 80 .

23. البدایة والنهایة، ج 7، ص 303.

24. وقعة صفین، ص 489 و 490.

25. در مورد تیز بینی و باهوشی این سردار شجاع اسلام، امام علی(ع) فرمودند: "ای کاش در میان شما دو تن یا حتی یک تن چون مالک وجود داشت؛ زیرا آنچه من در دشمنم می دیدم، او نیز می دید"(تاریخ الأمم و الملوک، ج 4، ص 43؛ همچنین ر.ک: نهج البلاغه، حکمت 443).

26. وقعة صفین، 491.

27. تاریخ الیعقوبی، ج2، ص165.

28. الأخبار الطوال، ص192 و 191.

29. وقعة صفین، ص484.

30. همان، ص499.

31. البدایة و النهایة ؛الأخبار الطوال، ص194؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج4، ص37؛ الکامل فی التاریخ، ج3، ص195.

32. وقعة صفین، ص510 و 511؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج4، ص38 و 39.

33. دُومَةُ الجندل؛ قلعه و قریه ای است میان شام و مدینه که در عراق واقع است و به دستور پیامبر ( به دست خالدبن ولید، در سال نهم هجری فتح شد (معجم البلدان، ج2، ص554).

وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است .

******

alizare1

alizare1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 6234
محل سکونت : یزد

پاسخ به:تاریخچه پیدایش خوارج 4
چهارشنبه 22 تیر 1390  03:09 ب.ظ

تاریخچه پیدایش خوارج

پدید آورنده : حجة الاسلام ولی اللّه عیسی زاده ، صفحه 18

(قسمت پایانی)

اشاره

درسلسله مقالات پیشین با تاریخ، روند شکل گیری، زمان وعوامل پیدایش خوارج آشنا شده بودیم، همچنین ازچگونگی آغاز نبردصفین، داستان ونحوه پذیرش حکمیت وفریب خوردگان این میدان مطالبی ازنظرخوانندگان عزیز گذشت اینک وقت آن رسیده است تابا چگونگی ظهور رسمی خوارج درصحنه سیاسی حکومت اسلامی و دست اندرکاران این توطئه بزرگ آشنا شویم.

ظهور رسمی خوارج در صحنه سیاست

بعد از نوشتن قرارداد صلح و رضایت طرفین به داوری ابوموسی اشعری و عمرو عاص اشعث بن قیس مأمور خواندن صلحنامه بر دو گروه شد. وی نخست در برابر اهل شام حاضر شد و برای آنان بندهای قرارداد را قرائت نمود و شامیان رضایت خود را با آن اعلام داشتند، ولی هنگامی که صلحنامه را به اهل عراق عرضه داشت و بر قبیله "غَنَزة" گذشت، برای اولین بار اعتراض دو برادر به نام های "جُعْد" و "مُعْدان" چنین بلند شد: «لاحُکمُ إلاّ لله»(1)؛ هیچ حکمی جز حکم خداوند روا نیست. این دو برادر سپس به اردوی اهل شام حمله کردند و آن قدر جنگیدند تا کشته شدند.

اعتراض و مخالفت این دو، قبایل دیگر را نیز شوراند؛ چنان که قبیله "بنی مراد" با سردادن شعار "لاحکم الّا لله" توسط یکی از رهبرانشان به نام صالح بن شقیق عملاً پرچم مخالفت را برافراشتند؛ سپس این مخالفت ها به قبایل دیگر از جمله قبیله های "بنی راسب" و "بنی تمیم" سرایت نمود و صدای اعتراضشان بلند شد و با اشعث درگیر شدند که چرا در دین خدا افراد را حَکَم قرار دادی؟ تکلیف این همه کشته های ما چه می شود؟(2)

اشعث خدمت امیرمؤمنان(ع) رسید و گفت: اهل شام و عراق به تحکیم راضی هستند، مگر گروهی از اهل عراق؛ پس بیایید با آنها بجنگیم، ولی امام(ع) در جواب فرمودند: آنها گروه هایی کوچک هستند، رهایشان کن.(3)

پس از مدت کوتاهی صدای اعتراض از هر سویی بلند شد که حکم مخصوص خداست؛ نه برای تو ای علی! ما راضی نیستیم که در دین خدا افراد را حکم قرار دهی و از اشتباهی که در قبول حکمیت کردیم پشیمانیم و از گناه خود توبه می کنیم و تو باید توبه کنی، ولی حضرت فرمودند: ما عهدشکنی نمی کنیم و به پیمان خویش وفادار می مانیم.(4)

این گفتار به خوبی روحیه جهالت، نفاق و تنگ نظری برخی از سپاهیان امیرمؤمنان(ع) را نشان می دهد که نخست بر پذیرش صلح و حکمیت از جانب امام(ع) پای می فشردند، ولی بعد از مدتی با دست آویز قراردادن آیه ای از قرآن کریم مخالفت خود را با آن ابراز داشتند و به طور رسمی از جرگه لشکریان امام(ع) خارج شدند؛ حتی آن حضرت را کافر شمردند و خواستار توبه او شدند. این عده کسانی بودند که زیور دین را به ظاهر خویش آویخته بودند، ولی گنجینه دل را از آیین با ارزش الهی تهی کرده بودند و بعدها با نام "خوارج" مشهور شدند.

دوگانگی آشکار

در اینجا باید دید که چگونه جمعیتی، نخست پذیرش صلح و قبول حکمیت را بر امام(ع) تحمیل کردند، سپس در مدتی کوتاه، آن چنان تغییر عقیده دادند که قبول آن را گناهی بزرگ و نابخشودنی قلمداد نمودند؟

این تناقضی آشکار است که از نبود عقیده ای استوار و محکم در این گروه پرده برمی دارد. برای زدودن این نقص، کوشش هایی از سوی برخی معاصران صورت پذیرفته و هر یک راه حل هایی ارائه داده اند؛ برای نمونه آقای "یولیوس ولهوزن" به نقل از بْرُنو معتقد است: "گویا کسانی که قبول حکمیت و توقف جنگ را بر امام(ع) تحمیل کردند از طبقه قاریان بودند، ولی گروهی که شعار"لاحْکْمُ الا لله" را بعد از زمانی کوتاه سردادند و به توقف نبرد اعتراض کردند، از اعراب بیابانگرد و طبقه بدویان بودند"؛(5) بنابراین، اینان دو گروه جدا از هم بودند و در کارشان دوگانگی یافت نمی شود.

برخی نیز بر این باورند که اعتراض این گروه چند ماهی بعد از جنگ صفین و پس از نشست "دُومَةُ الجَندل" و حیله عمروعاص بر ابوموسی و اعلام نتیجه رأی داوران مبنی بر انتخاب معاویه به عنوان حاکم مسلمانان، صورت پذیرفت؛ یعنی خوارج وقتی دریافتند که در قضیه حکمیت فریب خورده، ناچار باید به خلافت فرزند ابوسفیان تن در دهند، صدای اعتراضشان بلند شد؛ از این رو، تناقضی در اعمالشان یافت نمی شود(6).

در جواب باید گفت: اولاً تاریخ نگاران اتفاق دارند همان گروهی که حضرت علی(ع) را به پذیرش حکمیت واداشتند، قبول آن را گناهی بزرگ و آن حضرت را به دلیل پذیرش حکمیت کافر شمردند(7)؛ بنابراین، اینان دو گروه جدا ازهم نبودند. از میان تاریخ نویسان می توان به آقای نصر بن مزاحم (متوفای202 ه .ق) که از نظر تاریخی نزدیک تر به جریان صفین است، اشاره کرد.

ثانیا اعتراض این گروه در همان صحنه صفین، در فرصت زمانی کوتاه بلند شد که اشعث سند تحکیم را بر لشکریان می خواند؛ نه بعد از اعلام نتیجه نشست عمروعاص و ابوموسی؛ گواه مدعای ما -افزون بر شواهد معتبر تاریخی و نقل مشهور- این است که وقتی امام(ع) و لشکریان در راه برگشت از صفین به کوفه قرار داشتند، اینان از سپاه امام(ع) جدا شده، در حروراء خیمه زدند(8).

بنابراین، آنها به حوادث و رخدادهای صفین معترض بودند؛ در حالی که بین امضای قرارداد صلحنامه در صفین تا جلسه داوران در "دُومة الجندل" هفت ماه فاصله شد(9)؛ ولی نباید از نظر دور داشت که پس از نشست "دومَةَُالجُندل" و فریب خوردن ابوموسی اشعری، خوارج جرئت بیشتری یافته، موضعشان را تحکیم کردند.

از این شواهد به خوبی در می یابیم همان هایی که امام علی(ع) را بر پذیرش حکمیت وا داشتند، پس از مدتی حضرت را به سبب قبول حکمیت تحمیلی نکوهش کرده، تا مرز تکفیر امام(ع) و همراهان وی پیش رفتند.

صحنه گردانان توطئه

باید توجه داشت که در پشت این صحنه شگفت انگیز، دست های مرموز و خیانت کاری فعالیت داشت که هدفشان ضربه زدن به امیرمؤمنان علی(ع) و ایجاد شکاف در صفوف سپاه آن حضرت بود؛ افراد خیانت کاری همانند اشعث بن قیس، حرقوص بن زهیر، مسعر بن فَدُکی با تعصبات خاص نژادی و قبیله ای نخست امام(ع) را به پذیرش حکمیت واداشتند، ولی ناگهان از نظر خود برگشتند و رضایت به حکمیت را مساوی با کفر قلمداد کردند. در این میان، نقش اشعث بن قیس و گروهی از سردمداران خوارج بسیار اساسی است؛ امیرمؤمنان، علی(ع) پیشنهاد کرد که در مقابل یک قریشی (عمروعاص) قریشی دیگری (ابن عباس) شایسته است، ولی اشعث گفت: به خدا سوگند! تا قیام قیامت نباید در میان ما دو تن مُضری (قریشی) داوری کنند؛ اگر معاویه فردی از قبیله مُضر را تعیین نمود، من شخصی یمنی را انتخاب می کنم.امام(ع) فرمود: می ترسم یمنی شما فریب بخورد.اشعث گفت: به خدا قسم! اگر داوران به ضرر ما حُکم کنند درحالی که یکی از آن دو یمنی باشد، برای ما بهتر است از اینکه به نفع ما حکم کنند، ولی هر دو از طایفه مُضر(قریش) باشند.(10)

ابن کوّاء(11) که بعدها از سران خوارج شد، معتقد بود که چون ابوموسی سفیر اهل یمن نزد رسول خدا(ع) و نماینده عمر و ابوبکر بود، برای داوری سزاوارتر است.(12) به گفته ابن کثیر: "اشعث بن قیس نخستین فردی بود که در مورد انتخاب حَکََم به ابوموسی اشاره کرد؛ سپس دیگر یمنی ها از وی پیروی نمودند"(13).

از این گفتار به خوبی نمایان است که برخی از اصحاب ساده لوح و کج اندیش با بیان توجیهات غیر منطقی و تعصبات قبیله ای، امام را وادار کردند خلاف میل باطنی اش، به داوری ابوموسای ساده لوح یمنی رضایت دهد.

وجود چنین افرادی سبب شد ساده لوحان سپاه امام(ع) فریب خورده، همگی شعار "لاحُکْمُ إلاّ لله" سر بدهند؛(14)به گواهی:

الف. در پی کناره گیری خوارج از سپاه امام(ع)، ابن عباس و حتی خود حضرت با

ب. بر پایه نقل دیگری، خوارج پس از بازگشت به کوفه با یکدیگر اختلاف کرده، درباره برخورد با مسئله حکمیت همدیگر را سر زنش می کردند(15). همین، دلیل است که آنها در حال نوسان و تردید بوده و از سران مکار خویش فریب خورده بودند، ولی پس از رسیدن به کوفه از این امر آگاهی یافتند.

ج. طبق گفتة دیگر، عبدالله بن وهب راسبی از سران خوارج در پاسخ نامه امام علی(ع) در نهروان می نویسد: "تو بدون سستی و درنگ به صفین درآمدی و جانت را در راه خدا تقدیم داشتی، ولی هنگامی که جنگ اوج گرفت و صالحانی چون عماربن یاسر و ابوالهیثم و مانند آنها شهید شدند، اشعث کسی که به دین وجهاد رغبتی نداشت بر تو چیره شد و حرف او را قبول کردی و تسلیم دنیا شدی؛ در این مورد از ما اشتباهی رخ داد، ولی توبه کردیم، تو نیز خطا کردی؛ بر گناهت اعتراف کن و توبه را بپذیر که در این صورت، یاور شما خواهیم بود؛ وگرنه خدا بین ما و تو حاکم است".(16)

نویسنده این نامه از این واقعیت خبر می دهد که افرادی چون اشعث بن قیس آنها را فریفته اند و آنان نیز در دام حیله گری های او گرفتار آمده اند.

بنابه نقل ابن ابی الحدید: اشعث از منافقان موجود در یاران علی(ع) به شمار می آمد، همچنان که «عبداللّه بن ابی» منافقی در میان اصحاب رسول اللّه (ص) بود و هر یک از این دو سر دسته نفاق در زمانشان بودند.(17) هر آشفتگی و فسادی که در حکومت علی(ع) پیش می آمد، ریشه اش اشعث بود، اگر مخاصمه وی در جریان حکمیت نبود، جنگ نهروان رخ نمی داد و حضرت لشکریان را به سمت معاویه سوق می داد و شام را تصرف می کرد.(18)

آنچه در این شماره و شماره های قبل از پیش رو گذراندید خلاصه ای از تاریخچه، خاستگاه و عوامل پیدایش خوارج بود که در نبرد صفین نقاب از چهره خویش برداشت و در مقابل حکومت امام علی(ع) قد برافراشت و حکومت حضرت را با چالش های زیادی روبرو ساخت ، امیداست جامعه اسلامی ما ضمن درس آموزی از تاریخ تلخ خوارج، همواره در مسیر مستقیم ولایت گام بردارد؛ ان شاء الله.

پی نوشت ها:ـــــــــــــــــــــــ

1. این شعار خوارج برگرفته از آیات قرآن کریم است که حُکم را فقط مخصوص خدای سبحان میداند(سوره انعام، آیات 57 و 62؛ سوره یوسف، آیات 40 و 67 و...).

2. وقعة صفین، ص513؛ الأخبار الطوال، ص179؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج4، ص39.

3. وقعة صفین، ص513.

4. همان، ص513 و 514.

5. تاریخ سیاسی صدر اسلام، شیعه و خوارج، ص30.

6. جعفر، شهیدی، تاریخ تحلیلی اسلام، تهران، نشر دانشگاهی، چاپ دهم، 1369(ه.ش)، ص143؛ علی، شریعتی، مجموعه آثار، 26، (علی)، نشر آزمون،1368(ه .ش)، ص353.

7. وقعة صفین،ص512 ـ 514؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج4، ص39؛ مروج الذهب، ج2، ص404 و403؛ البدایة و النهایة، ج7، ص309 و308.

8. تاریخ الأمم و الملوک، ج 4،ص52 و53؛ مروج الذهب، ج2، ص405؛ البدایة و النهایة، ج7، ص308 و 309.

9. قرارداد صلح در ماه صفر سال 37 (ه .ق) نوشته شد و جلسه داوران در ماه رمضان همان سال برگزارگردید (البدایة و النهایة، ج7، ص307).

10. همان، ص500؛ مروج الذهب، ج2، ص403.

11. برای آشنایی با روحیات این فرد، ر.ک:خوارج،تندیس فتنه،اثر نگارنده، ص130-128.

12. وقعة صفین، ص502.

13. البدایة و النهایة، ج7، ص306.

14. خوارج در تاریخ، ص29 و 30.

15. العقد الفرید، ج1، ص101.

16. أنساب الأشراف، ج2، ص370.

17. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج1، ص297.

18. همان، ج 2، ص 279.

وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است .

******

alizare1

alizare1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 6234
محل سکونت : یزد

تاریخچه فرقه خوارج
چهارشنبه 22 تیر 1390  03:10 ب.ظ

تاریخچه فرقه خوارج

منابع مقاله:

فرهنگ فرق اسلامی، مشکور، محمد جواد؛

خوارج گروهی بودند پس از داوری حکمین بین حضرت علی (ع) و معاویه به وجود آمدند.

هنگام مراجعت حضرت علی (ع) از صفین به کوفه عده ای از لشکریانش بر او شوریدند و حکمیت را بر خلاف اسلام دانستند و گفتند: لا حکم الا لله. یعنی فرمانی جز فرمان خدا نیست از این جهت آنان را «محکمه اولی » یعنی داوری خواهان نخست خواندند.

سپس دوازده هزار تن از ایشان از لشکر حضرت علی (ع) جدا شده و به حروراء نزدیک کوفه رفتند و با وی مخالفت کردند بدین سبب آنان را «حروریه » نامیدند خوارج خود را «شراة » می خواندند و خارجی که جمع آن خوارج می باشد لقبی است که دشمنان ایشان به آنان داده اند.

«شراة » به معنی فروشندگان است و مفردش شاری می باشد، این عنوان را بدین علت انتخاب کردند که می گفتند: ما جان خویش را برای پاداش اخروی فدا می کنیم.

این نام ماخوذ است از آیات: «و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله..» بقره/207 یعنی: از مردم کسانی هستند که نفس خود را به جهت خشنودی خداوند می فروشند و در راه او فدا می کنند.

«ان الله اشتری من المؤمنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنة یقاتلون فی سبیل الله فیقتلون و یقتلون...» توبه/111. یعنی: همانا خداوند از مؤمنان نفسها و اموالشان را بخرید و به جای آن به ایشان بهشت را داد تا در راه او بجنگند و بکشند و کشته شوند.

اما برونو Brunnow که از معاریف خاورشناسان است در رساله خود درباره خوارج می نویسد: این که گفته اند لقب خوارج را دشمنان به آن گروه داده اند درست نیست زیرا این عنوان به معنی تمرد و عصیان در مورد ایشان نیامده است و این کلمه مانند لفظ (مهاجرین) مراد کسانی هستند که در راه خدا جلای وطن کرده و دور از اوطان خویش زندگی کرده اند و آن ماخوذ از آیه است: «... و من یخرج من بیته مهاجرا الی الله و رسوله ثم یدرکه الموت فقد وقع اجره علی الله...» نساء/101. یعنی: هر که از خانه خود برای خدا و رسولش بیرون رود و مرگ او فرا رسد به تحقیق خداوند او را پاداش خواهد داد.

 

وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است .

******

alizare1

alizare1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 6234
محل سکونت : یزد
دسترسی سریع به انجمن ها