عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: نزدیک‌ترین شما به من در روز قیامت، کسانی هستند که در دنیا بیشتر از دیگران بر من صلوات فرستند.

امام على علیه السلام و فتنه خوارج

امام على علیه السلام و فتنه خوارج
چهارشنبه 22 تیر 1390  03:14 ب.ظ

امام على علیه السلام و فتنه خوارج

پدید آورنده : محمد جواد مروجى طبسى ، صفحه 45

اشاره

جهاد و پیکار در راه خدا و دفاع از ارزش‌ها و آرمان‌ها و شرف انسانی یکی از اصول مسلّم هر آئین و مکتب و وظیفه هر پیروی است. دفاع از انسان‌های مظلوم به زمان خاصی منحصر نیست و ماه حرام و غیر حرام نمی‌شناسد؛ زیرا آنچه در ماه حرام حرمت دارد، شروع جنگ است، نه دفاع و جلوگیری از ظلم و ستم دشمنان خدا و کوتاه کردن دست آنان. از این رو، جنگ بدر و فتح مکه و برخی دیگر از غزوات و سریّه‌ها همانند سریّه زید بن حارثه و غالب بن عبدالله در ماه رمضان رخ داد.

نبرد امیرمؤمنان علی(ع) با خارجیان و مارقان نیز در همین ماه بود. آن حضرت برای ریشه‌کن کردن این مقدس مآب‌های کینه توز و جنایت پیشه در روز 25 ماه رمضان سال 39 هجری به جنگ با آنان پرداخت و در این جنگ خونین چهار هزار نفر از آنان کشته شدند و به فرموده امام(ع)، کمتر از ده نفر از خوارج جان سالم به در بردند. این نوشتار به چگونگی این جنگ و علل و عوامل و پیشگویی‌های پیامبر(ص) و امیرمؤمنان می‌پردازد.

پایه‌گذار خارجیان

شخصی به نام حرقوص بن زهیر سعدى[1] معروف به ذوالثدیه[2]، با ظاهر فریبنده‌اش، عده‌ای از مسلمانان و صحابه پیامبر(ص) را شیفته خود کرده بود. مورخان می‌نویسند: روزی در محضر پیامبر(ص) او را ستودند. حضرت به سخن ستایشگران توجهی نکرد. یاران گمان کردند که حضرت او را درست نمی‌شناسد. از این رو، مجدداً از او نام‌ برده، به ذکر اوصافش پرداختند. باز رسول خدا به گفتار آنان توجه نکرد. در این اثنا آن شخص از دور نمودار شد. یاران به عرض رساندند که آن تعریف‌ها درباره همین شخص بود.

حضرت نگاهی به سوی او افکند و فرمود: شما از فردی سخن می‌گویید که آثار شیطنت و نادرستی از چهره‌اش نمایان است. او نزدیک آمد و به حضور پیامبر(ص) رسید، ولی هرگز سلام نکرد. پیامبر فرمود: به جمع ما که رسیدى، پیش خود گمان کردی که در میان ما کسی بهتر و شایسته‌تر از تو وجود ندارد؟! آن شخص با بی‌ادبی گفت: آری چنین فکر کردم، و سپس به نماز ایستاد.

پیامبر(ص) به آن جمع فرمود: کیست که این مرد را به قتل برساند؟

ابوبکر برخاست و پیش رفت. دید او با حال خضوع، مشغول خواندن نماز است. چون چنین دید، بدون اجرای فرمان پیامبر(ص) برگشت. باز حضرتش فرمود: کیست که برود و آن مرد را بکشد؟ عمر از جای برخاست و به طرف او رفت. او هم از دستور پیامبر(ص) تخلف کرد و برگشت.[3]

ابن شهر آشوب از مسند ابویعلی موصلی اضافه می‌کند که: ابوبکر برگشت و گفت: آیا رواست مردی را که در حال رکوع و گفتن لااله‌الاالله است، به قتل برسانم؟ حضرت فرمود: بنشین که تو قاتل او نیستى. سپس به علی(ع) فرمود: برخیز که تو او را خواهی کشت. امیرمؤمنان از جای برخاست تا فرمان پیامبر را اجرا کند، اما مرد را نیافت.[4]

از موارد انحراف وی این است که در پایان یکی از جنگ‌ها، سخنان کفرآمیزی درباره پیامبر به زبان جاری کرد. یاران خواستند او را به قتل برسانند، امّا آن حضرت اجازه نداد.[5]

بنا به نقل ابن اثیر جزرى، حرقوص در جنگ صفین حضور داشت و سپس از خوارج گردید و در برابر حضرت علی بن ابی‌طالب(ع) موضع سرسختانه‌ای داشت.[6]

سرانجام او به همراه برخی از رؤسای خوارج همانند عبدالله بن وهب راسبى[7]، جغدة بن نعجة[8] و زرعة بن برج طائى[9] که هر یک در شعله‌ور کردن آتش جنگ سهم بالایی داشتند، در جنگ نهروان کشته شد.

پیشگویی پیامبر

پیامبر بزرگوار اسلام از همان روز که در مسجد از شخصی به نام حرقوص سخن گفت، مسلمانان را از پیدایش این گروه خطرناک و منحرف آگاه ساخت و به همگان درباره پیروی از چنین جریان منحرفى، سخت هشدار داد. آن حضرت فرمود این فرد یارانی خواهد یافت که در تلاوت قرآن و به پا داشتن نماز و پایداری در روزه و عبادت، گوی سبقت را از شما خواهند ربود، امّا آن عبادات فقط از زبانشان بر می‌خیزد و در دلشان اثری نمی‌گذارد و در نتیجه، همان گونه که تیر از کمان جدا می‌گردد، آنها نیز از دین جدا خواهند شد.[10]

روز دیگری که پیامبر غنایم جنگ حنین را تقسیم می‌کرد، این مرد بی‌خرد گفت: ای محمد(ص)! «به عدالت رفتار کن»، و سه بار سخن خود را تکرار کرد و بار سوم آن حضرت فرمود: اگر من به عدالت رفتار نکنم، چه کسی چنین خواهد کرد. یاران خواستند او را به قتل برسانند، امّا حضرت ضمن منع آنان، فرمود: «پیروان این شخص از حقیقت دوری می‌کنند. آنان قرآن را می‌خوانند، ولی به آن عمل نمی‌کنند».

همچنین درباره همین گروه فرمود:

«سیکون فی أمتی فرقة یحسنون القول و یسیئون الفعل یدعون إلی کتاب الله و لیسوا منه فی شیء؛[11] زمانی فرا می‌رسد که در بین امتم گروهی بیایند که خوب سخن گویند، امّا کردارشان بسیار زشت است. دیگران را به کتاب خدا فرا می‌خوانند، امّا هیچ آگاهی‌ای از آن ندارند».

و نیز آن حضرت این آیه شریفه را که می‌فرماید: )یَوْمَ تَبْیَضُّ وُجُوهٌ وَتَسْوَدُّ وُجُوهٌ([12]؛ «روزی فرارسد که چهره‌هایی سفید و چهره‌هایی سیاه گردد»، بر همین گروه منحرف تطبیق فرمودند.[13]

عبدالله بن ابی اوفی از پیامبر(ص) روایت کرده که فرمود: خوارج سگ‌های اهل جهنم هستند.[14]

پیشگویی امیرمؤمنان

امیرمؤمنان(ع) نیز پیش از درگیری و جنگ با خوارج، شکست آنها را قطعی و کشته شدنشان را به جز چند نفر اعلام داشت.

1. ده نفر زنده نمی‌مانند

حضرت درباره تعداد کشتگان خوارج فرمود: «سوگند به خدا در این پیکار، ده تن از آنها زنده نخواهد ماند».[15]

2. ده نفر از شما کشته نخواهند شد

در پیشگویی دیگر، آن حضرت، پیشاپیش پیروزی یاران خود را بر آن گروه منحرف اعلام کرد و فرمود: «از شما یاران من ده تن کشته نخواهند شد».[16]

3. هرگز از نهر عبور نمی‌کنند

هنگامی که سپاه امیرمؤمنان برای تعقیب خوارج، کوفه را ترک کرد، یکی از سربازان حضرت اظهار داشت که خوارج از پل رودخانه عبور کرده و به طرف ما شتابان در حرکت‌اند. آن حضرت سه مرتبه او را سوگند داد که آیا تو دیدی که آنها عبور کردند. و او سه مرتبه سوگند یاد کرد که عبور کرده‌اند. امیرمؤمنان(ع) فرمود:

« والله ما عبروا و لن یعبروه و ان مصارعهم لدون النطفة؛[17] به خدا سوگند، آنان هرگز عبور نکرده‌اند و عبور نخواهند کرد؛ زیرا محل کشته شدنشان، آن سوی نهر است».

روشن نیست که به چه جهت برخی از سپاهیان امیرمؤمنان چنین گزارش غلطی دادند؟ آیا خوارج آنها را تعقیب کرده بودند و آنها گمان می‌کردند که از پل عبور کرده‌اند و یا می‌خواستند روحیه سپاه امام را تضعیف کنند. به هر حال، عده‌ای دیگر هم شتابان به سوی حضرت آمدند و همه اظهار داشتند که خوارج از پل عبور کرده‌اند، ولی امیرمؤمنان همان سخن قبلی خود را تکرار می‌فرمود.

گفته می‌شود یکی از سربازان جوان امیرمؤمنان گفت اگر خوارج از نهر عبور کرده بودند، نیزه خود را در چشم علی فرو می‌برم. آیا او ادعای علم غیب می‌کند!؟ هنگامی که به نهر آب رسیدند، دیدند خوارج هنوز آن سوی آب هستند، ولی آماده جنگ شده‌اند. آن جوان به نزد امیرمؤمنان رفت و گفت درباره تو شک کردم، ولی اکنون پشیمان هستم. مرا ببخش. امیرمؤمنان در پاسخ فرمود:

«ان الله هو الذی یغفر الذنوب فاستغفره؛ این خداوند است که گناهان را می‌بخشد. پس از او طلب مغفرت کن».[18]

4. ذوالثدیه کشته خواهد شد

در بالای یکی از بازوهای حرقوص بن زهیر، رهبر اصلی خوارج، گوشت زائدی به شکل پستان قرار داشت و از این جهت، به او ذوالثدیه گفته می‌شد.[19] حضرت پیش از شروع جنگ فرمود: امروز هزار نفر از خارجیان کشته خواهند شد؛ از جمله ذوالثدیه.[20]

با پایان یافتن جنگ نهروان، حضرت امیرمؤمنان(ع) یاران خود را مأمور ساخت تا در میان کشته شدگان، ذوالثدیه را پیدا کنند. آنها ابتدا او را نیافتند، اما بار دیگر به دستور حضرت به جستجو پرداختند و جسد ذوالثدیه را یافتند.[21] امیرمؤمنان تکبیر گفت، سر به سجده گذارد و تمام سپاه نیز چنین کردند.[22] آن گاه فرمود: به خدا قسم تا کنون دروغ نگفته‌ام. بدانید که شما بدترین افراد را کشته‌اید.[23]

جدایی خوارج

ابن ابی الحدید گوید: وقتی علی(ع) از صفین به کوفه برگشت، خوارج راه خود را جدا کردند و به طرف صحرای کوفه که حروراء نامیده می‌شد، رفتند و این شعار را تکرار می‌کردند: لا حکم إلا لله و لوکره المشرکون، ألا إن معاویه وعلیاً اشرکا فی حکم الله؛ حکم و داوری فقط از آن خداست؛ گر چه مشرکان کراهت داشته باشند. به راستی که معاویه و علی در حکم خدا شرک ورزیدند». آنان در همان جا مستقر شدند.[24]

خوارج که در ابتدا دوازده هزار نفر از اهل کوفه و بصره و دیگر شهرها بودند،[25] اشعث بن قیس را به عنوان فرمانده جنگ، و عبدالله بن الکوا را به عنوان امام جماعت سپاه برگزیدند. [26] امیرمؤمنان نخست ابن عباس را به سوی آنها فرستاد و او پس از گفتگو با آنها به سوی علی(ع) برگشت.

حضرت فرمود: تا زمانی که خونی نریخته‌ و یا مالی را غارت نکرده باشند، متعرض آنها نشوید. خوارج با اینکه در بیرون کوفه اردو زده بودند، امّا پیوسته بین کوفه و حروراء در حال رفت و آمد بودند و گاه به مسجد می‌آمدند و با تکرار شعار «لا حکم الا لله» موجب آزار مردم و تحریک آنها می‌شدند. ادامه این وضع آن قدر خسته کننده و ملال آور بود که مردم به حضرت می‌گفتند: آیا از برخورد‌های آنها خسته‌ نشده‌اى؟ چرا به نابودی آنها اقدام نمی‌کنى؟[27]

علل شورش خارجیان

مهم‌ترین عواملی که خارجیان را از صفوف یاران امیرمؤمنان بیرون راند، تکروی و کج‌اندیشی و جهل و عدم آگاهی آنها بود که هزاران نفر را در ابتدا به مخالفت با رهبر مسلمانان کشاند. در تاریخ به برخی علل اشاره شده که ذیلاً آنها را ذکر می‌کنیم.

1. فقدان آگاهی و منطق صحیح

روحیه آشفته خوارج نشان دهنده این بود که این گروه هرگز از منطق پایدار و استواری پیروی نمی‌کردند. آنان به دلیل نداشتن آگاهى، از ابتدای امر به وسیله عده‌ای شیطان صفت مانند اشعث بن قیس که پایه‌گذار تمام فتنه‌ها بود، فریب خوردند و پس از بالابردن قرآن بر سر نیزه‌ها از سوی معاویه، آنان نه تنها دست از جنگ کشیدند، بلکه امیرمؤمنان را تحت فشار قرار دادند تا دست از جنگ بردارد. به هنگام تعیین فردی به عنوان داور و حکم، آنان بر انتخاب ابوموسی اشعری پا فشاری کردند و پس از خیانت داوران، شعار لا حکم إلا لله را سر دادند و از صف یاران امیرمؤمنان خارج شدند. بنابراین خارجیان افرادی بودند که به دنبال هر صدایى، حرکت می‌کردند.

2. درخواست توبه امیرمؤمنان

خوارج که به ظاهر پس از خیانت داوران از اقدامات خود پشیمان شده بودند، از امیرمؤمنان(ع) خواستند تا او هم از کار خود اظهار پشیمانی کند. حضرت به آنها فرمود: چه چیز باعث شورش شما شده است؟ گفتند: از خطایی که در صفین مرتکب شده‌اى، توبه کن و پس از آن آماده باش تا با هم به جنگ با معاویه برویم.

امیرمؤمنان در پاسخ فرمود: من شما را در جنگ صفین از موضوع حکمیت نهی کردم، اما شما پافشاری کردید و انجام آن را خواستار شدید و اکنون که به اشتباه خود پی‌برده‌اید، آن را گناه می‌شمرید و خواستار توبه هستید؟[28]

3. بهانه‌جویی‌های نابخردانه

سومین علت جنگ این گروه کج‌اندیش با امیرمؤمنان، بهانه‌جویی‌های آنان بود. طبری می‌نویسد: امیرمؤمنان، ابن عباس را به نزد خوارج فرستاد تا از آنها علت شورش را بپرسد. آنان گفتند: به چند جهت:

اول: او به هنگام نوشتن قرار داد، جمله إمرة المؤمنین را از جلو نامش حذف کرد. پس اگر او امیرمؤمنان نیست، ما مؤمنان اجازه نمی‌دهیم که امیر ما باشد.

دوم: او به حکمین گفت: خوب بنگرید. پس اگر معاویه حقی در این داشت، او را قرار دهید و اگر من اولی بودم، مرا قرار دهید. پس اگر علی در این جهت درباره خودش شک کرده و نمی‌داند حق با او است یا معاویه، شک ما در او بیشتر خواهد بود.

سوم: چرا علی(ع) حکمیت را به دیگری واگذار کرد؛ در حالی که خودش در نزد ما بهترین داور از میان مردم بود.

چهارم: چرا علی(ع) مردم را در دین خدا حَکَم قرار داد؛ در حالی که او چنین حقی نداشت.

پنجم: در جنگ بصره غنایم را برای ما تقسیم کرد، اما اجازه نداد زنان و کودکانشان را به اسارت بگیریم.

ششم: او وصیی بود که وصیت را ضایع کرد و از بین برد.

ابن عباس رو به حضرت امیرمؤمنان کرده، گفت: سخن آنها را شنیدى. حال پاسخ آنها را بده که از من سزاوارترى.

حضرت فرمود: از آنها بپرس که آیا به حکم خدا و پیامبرش رضایت دارند؟ گفتند: آرى. حضرت فرمود: من در زمان رسول خدا(ص) کاتب وحی و قراردادها بودم. روزی که پیامبر(ص) با ابوسفیان و سهیل بن عمرو صلح کرد، از طرف او چنین نوشتم: بسم الله الرحمن الرحیم. این پیمانی است که محمد رسول الله و ابوسفیان و سهیل بن عمرو، بر آن به توافق رسیدند».

سهیل گفت: ما نه رحمن و رحیم را می‌شناسیم و نه پیامبری تو را قبول داریم. اما این که نام خود را پیش از نام ما قرار بدهى، مانعی نیست و این کار برای تو شرفی است؛ گر چه سن ما از تو بیشتر است و پدرم از پدر تو بزرگ‌تر بود.

اینجا بود که پیامبر(ص) به من دستور داد که به جای بسم الله الرحمن الرحیم، باسمک اللهم بنویسم و جمله رسول الله را هم پاک کنم. پس من چنین کردم. حضرت همان جا به من فرمود: همانند چنین کاری به تو پیشنهاد می‌شود و تو از روی اکراه، چنین کاری خواهی کرد. من نیز در قرارداد با معاویه وقتی که نوشتم: «هذا ما اصطلح علیه امیرالمؤمنین و معاویه و عمرو بن العاص»، آنان گفتند: اگر ما اقرار داشتیم که تو امیرمؤمنان هستی، پس در حق تو ظلم کردیم که با تو جنگیدیم. اما ما این را قبول نداریم و این کلمه را باید حذف کنی و به جای آن بنویسى: علی بن ابی‌طالب. پس من این کلمه را حذف کردم؛ همان گونه که پیامبر دستور داد کلمه رسول الله را حذف کنم. پس اگر این مسئله را از پیامبر قبول ندارید، به یقین از من هم قبول نخواهید کرد. در پاسخ گفتند: راست گفتى.

اما شما می‌گویید: «داوری را به غیر از خودم واگذار کردم؛ در حالی که در نزد شما بهترین حَکَم بودم». پس این رسول خداست که در روز بنی‌قریظه، حکمیت را به سعد بن معاذ واگذار کرد؛ در حالی که خودش بهترین حکم و داور بود و خداوند در قرآن فرموده: )لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ([29]، و من به رسول خدا تأسی نموده و از او تبعیت کردم.

آنان گفتند: در این جا هم حق با تو بود و راست گفتى.

حضرت فرمود: اما اینکه می‌گویید: «من مردم را در دین خدا حکم قرار دادم»، من هرگز مردم را حکم قرار ندادم، بلکه کلام خدا را حکم قرار دادم و اگر تا کنون ندانسته‌اید، بدانید که این خداوند است که مردم را در پرنده‌ای داور قرار داد و فرمود: )وَمَن قَتَلَهُ مِنکُم مُّتَعَمِّدًا فَجَزَاء مِّثْلُ مَا قَتَلَ مِنَ النَّعَمِ یَحْکُمُ بِهِ ذَوَا عَدْلٍ مِّنکُمْ([30]، «هر کس از شما عمداً آن را به قتل برساند، باید کفاره‌ای معادل آن از چهارپایان بدهد و دو نفر عادل از شما معادل بودن آن را تصدیق کنند»، و خون مسلمانان عظیم‌تر از خون یک پرنده است.

در پاسخ گفتند: این را هم از تو قبول کردیم.

حضرت فرمود: و امّا گفته شما که «من در پایان جنگ جمل، غنایم و اسلحه‌ جنگی آنها را برای شما تقسیم کردم، ولی شما را از زنان آنها باز داشتم»، پس بدانید که من بر مردم بصره منت گذاردم؛ همان گونه که پیامبر خدا(ص) بر اهل مکه منت گذارد، پس اگر آنها با ما دشمنی کردند، ما آنان را به وسیله گناهانشان مؤاخذه خواهیم کرد؛ ولی دیگر به کوچک آنها در اثر گناه بزرگشان کاری نداریم و ثانیاً به من بگویید که کدام یک از شما عایشه را به عنوان سهم جنگی به خانه خود می‌برد؟! در پاسخ گفتند: این را هم از تو قبول کردیم.

و اما اینکه گفتید: «من وصی و جانشین بودم و وصیت و جانشینی را ضایع کرده و از بین برده‌ام»، باید گفت: این شمایید که کفر ورزیدید و بر من پیشی گرفتید و امر را از من جدا ساختید. بدانید که بر اوصیا روا نیست که برای خودشان دعوت کنند و این انبیا هستند که خداوند آنها را برمی‌انگیزد و آنان مردم را به سوی خودشان دعوت می‌کنند، و اما وصی و جانشین او از دعوت کردن مردم به سوی خود بی‌نیاز است؛ زیرا این پیامبر است که با نص صریح، جانشین خود را تعیین و مردم را به او راهنمایی می‌کند و خدای متعال می‌فرماید: )وَلِلّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطَاعَ إِلَیْهِ سَبِیلاً([31]. پس اگر مردم حج خانه خدا را ترک گفتند، این خانه خدا نیست که به نیامدن مردم به سوی آن کفر بورزد، بلکه مردم هستند که با نیامدنشان کفر می‌‌ورزند؛ زیرا خداوند خانه خود را برای مردم نشانه قرار داده است و من نیز چنین هستم؛ چرا که پیامبر(ص) مرا به عنوان نشانه در بین امت قرار داده است؛ چون پیامبر فرمود: «یا علی أنت منی بمنزلة هارون من موسی و انت منی بمنزلة الکعبة تؤتی و لاتأتى؛ تو در نزد من همانند هارون در نزد موسی هستی و تو در نزد من همانند کعبه هستی که مردم نزد آن باید بروند و او نزد کسی نمی‌رود». در پاسخ گفتند: این را هم از تو قبول می‌کنیم.

اینجا بود که بسیاری از خوارج از عقیده خود برگشتند و چهار هزار نفر بر لجاجت خود باقی ماندند.[32]

شکاف در صفوف خارجیان

با بیانات روشن امیرمؤمنان در مورد ابهامات موجود، گروه زیادی از آنها فریاد برآوردند «التوبه التوبه».[33] حضرت توبه کنندگان را از خوارج جدا کرد و آن گاه پرچم امان را به دست ابوایوب انصاری داد و فرمود: «هر که از بین اینان بیرون رود و زیر پرچم ابوایوب قرار گیرد، ایمن خواهد بود». از این روی، تعداد هشت هزار نفر از صف خارجیان جدا شدند و چهار هزار نفر بر لجاجت و گمراهی خود باقی ماندند.[34]

ترک حروراء به قصد نهروان

پس از جدا شدن عده کثیری از سپاه خارجیان، بقیه آنها به سرکردگی ذوالثدیه و عبدالله بن وهب راسبی و دیگر منحرفان، صحرای حروراء را به قصد نهروان[35] ترک کردند. برخی نوشته‌اند که وقتی خوارج به نهروان می‌رفتند، به یک مسلمان و یک نصرانی برخورد کردند. مرد مسلمان را کشتند و درباره نصرانی دیگران را سفارش کردند که وصیت پیامبرتان را درباره او عمل کنید.[36]

همچنین نوشته‌اند که در بین راه یکی از خارجیان، یک دانه رطب را که از درخت افتاده بود، در دهان خود گذارد. کسانی که او را دیده بودند، بر او فریاد زدند که از خوردن آن پرهیز کن. او نیز فوراً آن را از دهان خود بیرون انداخت.[37]

شرارت‌ها و وحشی‌گری‌های خارجیان

خارجیان پس از خروج از صحرای حروراء، در بین راه دست به شرارت‌های زیادی زدند که موجب شد امیرمؤمنان تصمیم نهایی را درباره آنها بگیرد. از جمله آن شرارت‌ها، به شهادت رساندن عبدالله بن خباب بود. وی یکی از چهره‌های محترمی بود که امیرمؤمنان ولایت و حکومت مداین را به او سپرده بود.[38] عبدالله در سفری که ظاهراً به سوی کوفه داشت، همراه خانواده‌اش در دام خوارج گرفتار شد و با وضع رقت‌باری خود و همسرش در کنار نهر به شهادت رسیدند.

مورخان نوشته‌اند که عبدالله به همراه همسرش در حالی که سوار بر مرکب بود و قرآنی را روی سینه‌اش آویخته بود، در حرکت بود که با گروه خوارج مواجه شد.

آنها فریاد زدند: عبدالله! این کتابی که بر سینه‌ات قرارگرفته، دستور قتل تو را صادر کرده است. سپس از او پرسیدند که پدر تو مرد دانشمند و محدثی بود . آیا از سخنان پدرت چیزی به یاد دارى؟ عبدالله گفت: آرى، پدرم همیشه می‌گفت که از پیامبر شنیدم که می‌فرمود: دیری نمی‌پاید که پس از من موج‌های فتنه جهان اسلام را فرامی‌گیرد. در آن هنگام قلب بعضی از انسان‌ها از درک حقایق باز می‌ایستد و می‌میرد؛ همان گونه که تن انسان می‌میرد و از کار باز می‌ماند. در آن هنگام برخی از افراد شبانگاه مؤمن و با خدایند، ولی به هنگام صبح کافرند. آگاه باشید که مبادا در جبهه باطل باشید و برای تقویت باطل به قتل و خون‌ریزی بپردازید.

خوارج از عبدالله پرسیدند: درباره جریان پس از تحکیم که علی به آن راضی شد، نظریه‌ای دارى؟ عبدالله گفت: علی(ع) به خدا و فرمان‌هایش داناتر، و در دینش پارساتر و در دوراندیشی در وقایع و پیشامدهای اجتماعی بیدارتر و آگاه‌تر است.

خوارج گفتند: تو از هدایت برخوردار نیستى، بلکه از عناوین افراد پیروی می‌کنى. سپس بلافاصله در دادگاه صحراییِ خوارج محکوم به اعدام شد و با وضع دردناک و جان‌سوزی دست و پا بسته و همراه با شکنجه و آزار، در کنار جوی آب همانند گوسفند سرش را بریدند و سپس همسر باردارش را کشتند و به این اکتفا نکردند و شکم او را پاره کردند و فرزند بی‌گناهش را بیرون آوردند و سر بریدند.[39]

حرکت سپاه اسلام به سوی نهروان

شرارت‌های این افراد شرور، امیرمؤمنان را سخت پریشان کرد و او را واداشت تا با بسیج نیروها به سوی آنها حرکت کند. وقتی که به اردوی آنها رسید، نخست فرمود: قاتل عبدالله بن خباب را به ما تحویل دهید. خوارج در پاسخ گفتند: همه ما او را کشته‌ایم. حضرت برای آنکه بداند تمام خوارج به کشته شدن عبدالله راضی بوده‌اند یا نه، فرمود: گروه گروه شوید تا سخن شما را بشنوم. آنان گروه گروه می‌آمدند و به کشته شدن عبدالله رضایت می‌دادند و می‌گفتند تو را نیر همانند عبدالله خواهیم کشت. حضرت علی(ع) فرمود: سوگند به خدا اگر تمام مردم روی زمین اقرار کنند که در ریختن خون عبدالله شریک بوده‌ایم و من توانایی انتقام داشته باشم، همه آنها را خواهم کشت.[40]

اتمام حجت

حضرت امیرمؤمنان بار دیگر اتمام حجت کرد و پیش از درگیری و جنگ به سپاه خود اعلام فرمود: چه کسی این قرآن را به دست می‌گیرد و به نزد آنها می‌رود و آنان را به کتاب خدا و سنت پیامبر(ص) دعوت می‌کند؟ البته او بداند که کشته خواهد شد و به بهشت خواهد رفت. کسی پاسخ حضرت را نداد، مگر جوانی از طایفه بنی عامر بن صعصعه. وقتی که نگاه امیرمؤمنان به کمی سن و سال آن جوان افتاد، فرمود: به جای خود برگرد. بار دیگر سخن خود را تکرار فرمود. باز همان جوان اظهار آمادگی کرد. حضرت فرمود: قرآن را به دست بگیر و نزد آنان روانه شو، اما بدان که کشته خواهی شد.

وقتی آن جوان به سوی جنایت پیشگان خارجی رفت، همین که خواست پیام امیرمؤمنان را برساند، به وسیله تیرهای خود صورت جوان را سوراخ سوراخ کردند.[41]

امیرمؤمنان که از هدایت آنان نومید شده بود، دست و سر خود را به سوی آسمان بالا برد و سه مرتبه فرمود: خدایا! تو شاهد باش. از تو کمک می‌خواهم و به تو شکایت می‌کنم و آن گاه به یاران خود فرمود: آماده جنگ شوید که به اذن خدا پیروز خواهید شد. سپس آخر سوره آل عمران را بر آنها تلاوت کرد و دستور حمله را صادر فرمود[42] و گفت: بر آنها حمله کنید و من اولین کسی هستم که بر آنان حمله می‌کنم، و با شمشیر ذوالفقار خود سه مرتبه به آنان حمله کرد و در هر مرتبه آن قدر از خارجیان را می‌کشت تا شمشیر او خم می‌شد. سپس برمی‌گشت و شمشیرش را بر زانوی خود می‌گذاشت و آن را صاف می‌کرد و بار دیگر حمله را آغاز می‌کرد؛ تا اینکه همه آنها را به خاک هلاکت نشاند.[43] و بدین ترتیب فتنه خارجیان خاموش شد.

پس از جنگ

هنگامی که امیرمؤمنان نگاهش به سوی پیکرهای بی‌جان خوارج افتاد، ریشه بدبختی و سیاه روزی خوارج را برای آیندگان چنین بیان کرد:

«بؤساً لکم لقد ضرّکم من غرّکم. فقیل له: من غرّهم یا أمیرالمؤمنین؟ فقال: الشیطان المضلّ و الأنفس الأمارة بالسوء غرّتهم بالأمانی و فسحت لهم بالمعاصی و وَعَدَتْهم الإظهار فاقتحمت بهم النار؛[44] رنج و سختی بر شما باد! به راستی که شما را فریب داد کسی که ضرر جبران ناپذیری را بر شما وارد ساخت. یکی از آن حضرت پرسید: چه کسی آنها را فریب داد؟ حضرت در پاسخ فرمود: شیطان گمراه کننده و نفس‌هایی که انسان را به بدی وا می‌دارد. شیطان و نفس اماره به وسیله آرزوهای نادرست و حساب نشده، آنها را فریفت و راه‌های گناه و مصیبت را به روی آنان گشود و به آنها وعده پیروزی داد و سرانجام به آتش سوزان دوزخشان درافکند».

پی‌نوشت‌ها

1 . اسد الغابة، ج1، ص396.

2 . سفینة البحار، ج1، ص383.

3 . خوارج، ص51.

4 . مناقب آل ابی‌طالب، ج3، ص187.

5 . همان.

6 . اسد الغابة، ج1، ص396.

7 . بحار الانوار، ج35، ص341.

8 . مستدرک الوسائل، ج3، ص258.

9 . بحار الانوار، ج33، ص345.

10 . خوارج، ص52.

11 . بحار الانوار، ج18، ص123.

12 . آل عمران/106.

13 . بحارالانوار، ج33، ص327.

14 . همان، ص326.

15 . نهج البلاغه، خطبه59.

16 . همان.

17 . بحارالانوار، ج33، ص348.

18 . همان.

19 . خوارج، ص53.

20 . بحارالانوار، ج33، 353.

21 . خوارج، ص53.

22 . بحارالانوار، ج33، ص353.

23 . مروج الذهب، ج1، ص766.

24 . بحارالانوار، ج33، ص345.

25 . همان، ص385.

26 .همان، ص 388.

27 . همان، ص345.

28 . خوارج، ص99.

29 . احزاب/ 21.

30 . مائده/95.

31 . آل عمران/97.

32 . احتجاج طبرسى، ج1، ص276؛ بحارالانوار، ج33، ص377.

33 . بحارالانوار، ج33، ص397.

34 . همان، ص390.

35 . نهروان محدوده‌ای است که شامل چند دهکده می‌شود و بین بغداد و واسط قرار گرفته است. معجم البلدان، ج5، ص235.

36 . سفینة البحار، ج1، ص383.

37 . همان.

38 . مروج الذهب، ج1، ص763؛ امّا ابن شهر آشوب وی را عامل علی(ع) در نهروان می‌داند، مناقب، ج3، ص188.

39 . خوارج، ص123.

40 . بحارالانوار، ج33، ص355.

41 . همان، ص387.

42 . همان، ص402.

43 . همان، ص355.

44 . نهج البلاغه، کلمات قصار، ش323، ص532.

وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است .

******

alizare1

alizare1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 6234
محل سکونت : یزد
دسترسی سریع به انجمن ها