عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: هر که حسین را دوست بدارد، خداوند دوستدار او است. بحارالأنوار، ج43، ص261

تبيين علمي ولايت فقيه قانون ومجري قانون

تبيين علمي ولايت فقيه قانون ومجري قانون
پنج شنبه 23 تیر 1390  12:27 ق.ظ

درباره معاني واژه ولايت يك كار اين است كه بگوييم همه اينها به يك اصل برمي گردد و آن اصل ولي، ماده واو، لام و ياء است بدين معنا كه دو چيز چنان در كنار هم و نزديك هم قرار بگيرند كه چيز اجنبي اي بين آنها حايل نباشد. «ولي، يلي» هم كه به كار مي بريم «هذا يلي ذلك» يعني اين بلافاصله پشت سر آن واقع مي شود. مي گويند اين وارد شد و «وليه فلان» يا «يليه فلان» يعني بلافاصله بعدش آن يكي مي آيد. «موالاه» هم از همين معناست. موالات كه در عبادات، شرط است و گفته اند اجزاي وضو بايد موالات داشته باشد يعني اينكه پشت سر هم بيايد و چيزي بين آنها فاصله نشود. گفته اند اصل واژه ولايت به اين معناست. دو نفر هم كه خيلي با هم دوست هستند، خيلي به هم نزديك مي شوند، اين همان نزديك بودن است كه چيزي بينشان فاصله نمي اندازد. كسي هم كه ديگري را نصرت مي كند همين طور. بعضي سعي كرده اند كه همه اين واژه ها را برگردانند به يك معنا؛ يعني دو چيز با هم نزديك باشند، پشت سر هم قرار بگيرند وچيزي بين شان حايل نشود. در تفسير الميزان هم مرحوم علامه طباطبايي (رض) در مواردي روي همين مطلب تكيه كرده است كه اصل ولايت يعني اتصال دو شيء به صورتي كه اجنبي بين شان قرار نگيرد. اين كار اديبانه و لغت شناسانه اي است كه بسيار هم ارزشمند است، اما آيا اين معنا مي تواند به ما بگويد وقتي مي گويند «ولايتنا اهل البيت» بفهميم يعني چه؟ يعني ما با اهل بيت آن چنان كنار هم قرار بگيريم كه بين ما حايلي نباشد! همه جا همين گونه است؟ مثلا در قرآن كلمه «وال» از مشتقات همين ماده والي و ولي است. آيا «و ما لهم من دونه من وال» (1) يعني كسي ندارند كه به او بچسبند و بينشان فاصله اي نباشد؟!
ولايت گاهي يك طرفي است؛ مي گويد: «الله ولي الذين آمنوا...»(2) گاهي هم مي گوييم انسانهايي ولي خدا هستند؛ «أشهد أن عليا ولي الله». گاهي خدا، ولي انسان است، گاهي انسان ولي خداست. اين يك معناست يا دو معناست يا به همان معناي نزديكي است؟ وقتي دو چيز نزديك هم هستند هم اين، نزديك آن است، هم آن نزديك اين است. اين يعني چه؟ در كتابهاي رجال مثلا درباره فلان كس مي گويند «مولي بني فلان» اين مولي يعني چه؟ در قرآن آمده: «ذلك بان الله مولي الذين آمنوا و أن الكافرين لامولي لهم»(3) اين مولي يعني چه؟ يعني خدا دوست مؤمنان است و كافران دوستي ندارند؟ مولي يعني دوست يا به معناي ديگري است؟ خدا مولاي انسان است يا انسان مولاي خداست؟ هر دو را مي شود گفت يا نه؟ اگر هر دو را گفتيم به يك معناست يا دو معناي متباين است؟ اين خصوصيات را با آن ريشه واحد كلمات نمي شود حل كرد. تقريباً حكم مشترك لفظي را پيدا مي كند. يعني همين طور كه در مشترك لفظي قرينه معينه مي خواهيم كه اين جا كدام يك از معاني اراده شده است در اين جا هم اين خصوصيات را بايد كشف كنيم. قرينه اي بايد باشد تا بفهميم اين كلمه ولايتي كه در آيه «هنالك الولايه لله الحق...»(4) آمده به چه معناست. براي فهم اين معنا كافي نيست كه بگوييم ولايت يعني نزديك بودن، يعني چيزي فاصله نشود. دوباره تاكيد مي كنم كه نمي خواهيم بگوييم آن تحقيقات واژه شناسي و لغت شناسي ارزش ندارد. آنها سر جاي خودش بسيار ارزشمند است اما همه جا مشكل ما را حل نمي كند. نه تنها حل نمي كند كه گاهي حتي بدآموزي هم دارد و آدم را به اشتباه مي اندازد. از جمله در همين حديث معروف كه «من كنت مولاه فهذا علي مولاه» مي دانيد كه گاهي بعضي از شيعه ها هم روي جهاتي گفته اند كه مولا يعني دوست. حالا واقعا اين «من كنت مولاه» در آن موقعيت غدير، يعني اينكه پيغمبر اكرم(ص) فرمود: علي را دوست بداريد، با او رفيق باشيد، فقط همين؟! يا به اين معناست كه علي با شما نزديك است و بين شما و علي فاصله اي نيست؟ چه چيزي با اين اثبات مي شود؟ در اين باره بايد خصوصيت مورد را كشف كرد كه اين «من كنت مولاه» اين مولا يعني چه؟ چه خصوصيتي در اين واژه و در اين مورد لحاظ شده است؟ اين از موارد استعمال و قرائن به دست مي آيد. صرف همين كه چند تا معني دارد يا اصل آن يك معناي مشتركي است و يك نقطه مشترك بين آنها وجود دارد، مسأله را حل نمي كند.
درباره مسئله ولايت فقيه نيز وقتي كه مي خواهيم ولايت را معنا كنيم آيا بايد اين راههاي پرپيچ و خم را طي كنيم تا بفهميم كلمه ولايت در اين جا يعني چه يا راه ديگري وجود دارد؟ همه اين مشكلات براي كشف معنا در جايي است كه ما از خود معنا آگاه نباشيم و فقط بخواهيم از راه لفظ، معناي آن را بدانيم، اما اگر عكس آن باشد كه معنا را مي فهميم؛ ولي مي خواهيم ببينيم به كارگيري اين لفظ در اين معنا به چه عنايتي بوده است؟ اگر اين دليل و اين عنايت را كشف هم نكرديم هيچ مشكلي پديد نمي آيد چون مي دانيم معنا و منظور چيست. بنده «ميكروفن» را مثال مي زنم. وقتي مي پرسم «ميكروفن» يعني چه؟ اصل آن چه بوده است؟ كلمه ميكرو اين جا چه معنايي دارد؟ فن يعني چه؟ اين تركيب چه معنايي را مي رساند؟ اما وقتي معني ميكروفن را مي دانم، ديگر آن چنان لزومي ندارد كه درباره لفظ آن تحقيق كنم. معناي ولايت فقيه را همه ما مي دانيم يعني چه. در ولايت فقيه نه صحبت از محبت است و اينكه فقيه را بايد دوست داشت و نه صحبت از نصرت؛ يعني فقيه شما را نصرت مي كند، در آيه «مالكم من دون الله من ولي و لانصير»(5) آيا مي توان گفت ولي يعني محب يا ناصر؟ آيا تحقيق در اصل اين واژه مشكلي را براي ما حل مي كند؟
حكومت، لازمه زندگي اجتماعي
يك موضوع پيش همه اقوام و عقلاي عالم مطرح بوده و هست و خواهد بود و آن اين كه وقتي جامعه تشكيل شد، مردمي دور هم زندگي كردند، نيازي ايجاد مي شود كه يك نهادي بايد آن را برطرف كند. شخص يا اشخاص و يا هيئتي بايد باشد كه اين نيازها را برطرف كند. انسانها وقتي تنها زندگي مي كنند اين نيازها را ندارند. اگر بنا بود يك انسان باشد؛ يك انسان غارنشين كه احتياجي به تشكيل حكومت، دستگاه قضايي و دستگاه مقننه و مجري احكام و اين حرفها نداشت. اين يك نفر، حداكثر بايد ببيند خدا چه گفته است. حتي راست و دروغ گفتن برايش مطرح نيست. يكي نيست با او حرف بزند تا راست بگويد يا دروغ بگويد. كسي نيست به او ظلم كند يا او به آن فرد ظلم كند؛ زندگي فردي است، اما وقتي چند نفر با هم زندگي مي كنند روابطي ميان اينها به وجود مي آيد كه اين روابط، نيازهايي را ايجاب مي كند. اين نيازها غير از خوردن و آشاميدن فردي يا غير از آن نيازي است كه انسان به خدا دارد و يا بايد خدا را عبادت كند. در زندگي اجتماعي نيازهاي ديگري بين انسانها با همديگر پديد مي آيد و تزاحماتي برايشان اتفاق مي افتد، حتي در اين كه ميوه اي را از درختي بخورند؛ اين مي خواهد بگيرد آن هم مي خواهد بگيرد، دعوا بينشان اتفاق مي افتد. زميني را كسي تصرف كرده و در آن نشسته، ديگري مي گويد بلند شو من مي خواهم بنشينم. اين براي يك زندگي دو نفره است چه برسد به روابط پيچيده اي كه امروز مي بينيد. هر روز هم يك نوع رابطه جديدي پديد مي آيد، قرارداد مي شود و قانون برايش جعل مي كنند، كنوانسيون درست مي كنند. اين در روابط اجتماعي و لازمه زندگي اجتماعي است. اين روابط، نيازهايي را ايجاب مي كند؛ پس غير از خود افراد ـ از آن جهتي كه يك فرد است ـ بايد كسي باشد كه اين نياز را تأمين كند. اول اين كه اگر اختلافي بين اينها پيدا شد بتواند حل كند. بدين معنا كه هرچه اين گفت براي هر دو اعتبار داشته باشد؛ مقيد باشند كه قضاوت او را بپذيرند. مقرراتي براي زندگي شان لازم است. اينكه دو نفر را مي گوييم، دو نفر فرضي است والا اجتماعات، معمولا از ميليون هم تجاوز مي كند. ميليون ها انسان وقتي با هم زندگي مي كنند طبعا اختلافاتي ميان شان پديد مي آيد. هيچ جامعه اي نيست كه اختلافي بينشان نباشد. چنين جامعه اي در عالم وجود نداشته است و نمي شود پيش بيني كرد كه روزي هم چنين جامعه اي به وجود بيايد. ان شاءالله همه ما زنده باشيم و زمان ظهور حضرت ولي عصر عجل الله فرجه الشريف را ببينيم؛ چون بي ترديد زمان حكومت ايشان حق كسي پايمال نمي شود. اگر كسي ظلم كرد مجازاتش مي كنند، اما اين كه اصلا هيچ ظلمي به هيچ كس نشود، هيچ اختلافي بين دو نفر پيدا نشود چنين چيزي معلوم نيست در اين عالم اتفاق بيفتد. اصلاً زندگي آدميزاد همين است. اين تزاحمات هست و ناچار منشأ اختلافاتي مي شود.
قانون و مجري قانون
براي اينكه اين نياز برطرف بشود دو چيز لازم است: اول اين كه مقرراتي باشد كه براي رفع اختلافات، آن مقررات را معتبر بدانند، ولي وجود خود اين مقررات هميشه كارساز نيست؛ فرض كنيد اگر اموالتان با هم مخلوط شد و نمي دانيد چقدر مال اين بود و چقدر مال آن، مثلا قرعه بيندازند. اين قانون، اما عملا ممكن است كه طرفين راضي نشوند و حتي با اين كه قانون را قبول دارند خودشان به آن عمل نكنند. نبايد آدم به همسايه اش تجاوز كند، اما در عمل با اينكه اين قانون را هم پذيرفته است، چنين مي كند. غير از كسي كه اين قانون و مقررات را وضع مي كند كسي هم نياز است كه آن قانون را تحميل كند يعني متخلف را وادار كند كه بپذيرد؛ والا مشكل حل نمي شود. شما يك كتاب قانون بزرگ بنويسيد همه جزئيات هم در آن باشد، اما كساني عمل نمي كنند. تجربه نشان داده است كه هميشه عمل به قانون نخواهد شد؛ پس براي اين كه در جامعه نظم باشد، هرج و مرج نشود و فساد پديد نيايد و به تعبير خودمان، اختلال نظام لازم نيايد، لازم است غير از قانون، يك مجري قانون با قدرت اجرايي هم وجود داشته باشد. اسم اين، حكومت است؛ چيزي كه دو عنصر در آن باشد يكي وضع قانون يكي اجراي قانون. اين را امروز در فرهنگ عمومي ما حكومت مي گويند. در كتابهاي فلسفه سياست و كتابهاي سياست هم اسم آن را حكومت مي گويند؛ مثلا مي گويند حكومت يا جمهوري است يا مثلا سلطنتي. اما در زمانهاي مختلف، جاهاي مختلف، واژه هاي متفاوتي در اين باره به كار رفته است. گاهي كلمه «ملك» به كار رفته است :«وجعلكم مّلوكًا...»(6) يا «... أن آتاه اللّه الملك...»(7). گاهي هم كلمه سلطان به كار رفته است. در كتابهاي فقهي ما «سلطان عادل» آمده است. كلمه حاكم هم ذكر شده است. اصلاً واژه «حاكم شرع» از مسائل ارتكازي همه ما ايراني هاست. كلمه حاكم كه از حكومت است. ملك كه مل ك از آن گرفته مي شود و جمع آن ملوك است. در روايات «سلطان حق» و «سلطان جائر» داريم؛ »من رأي سلطانا جائرا« يعني همين، يعني حاكم جائر. واژه ولي و والي هم به كار رفته است.
سخنراني حضرت آيت الله مصباح يزدي (دام ظله) در همايش تبيين علمي ولايت فقيه- قم مدرسه فيضيه، 23/1/89
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1-رعد، 11 2- بقره، 752 3- محمد، 11 4- كهف، 44.
5- عنكبوت، 2.2 6- مائده، 20 7- بقره، 258
زلال بصيرت روزهاي پنج شنبه منتشر مي شود.

پیامبر (ص): صبر اگر به بیقراری رسید دعا مستجاب می شود.

عزیز ما قرنهاست که چشم انتظار به ما دارد!

ahmadfeiz

ahmadfeiz
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 20214
محل سکونت : تهران
دسترسی سریع به انجمن ها