عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: نزدیک‌ترین شما به من در روز قیامت، کسانی هستند که در دنیا بیشتر از دیگران بر من صلوات فرستند.

استعاره در قرآن و دشوارى ترجمه آن

استعاره در قرآن و دشوارى ترجمه آن
پنج شنبه 23 تیر 1390  02:15 ب.ظ

استعاره در قرآن و دشوارى ترجمه آن
در زبان عربى مانند هر زبان ديگرى، گاه مطلب به صورت تشبيه و تمثيل گفته مى‏شود تا شنونده يا خواننده فكر خود را به كار اندازد و مطلب مورد نظر را بهتر و عميق‏تر دريافت كند. اين گونه سخن گفتن، از فصاحت و بلاغت و توانايى گوينده در كاربرد واژه‏ها و تعبيرات مناسب ناشى مى‏شود. يكى از گونه‏هاى اين موضوع «استعاره» است كه در علم معانى و بيان بحثهاى مفصلى دارد و در شمار بسيارى از آيات قرآن كريم به كار رفته است. اينك با استفاده از كتب بلاغى، اين پديده زبانى را معرفى مى‏كنيم و نمونه‏هايى از آيات قرآنى را كه در آنها استعاره به كار رفته است، مى‏آوريم.
واژه «استعاره» از «عاريه» گرفته شده كه در لغت بدين معناست كه كسى چيزى را به صورت امانت و موقتى از ديگرى بگيرد، و در اصطلاح اهل بلاغت تعريفهاى گوناگونى دارد كه خواهد آمد. درواقع استعاره نوعى تشبيه است كه ادات تشبيه در آن ذكر نشده است. به قول سيوطى استعاره از ازدواج مجاز با تشبيه متولد شده است[1].
شايد بتوان گفت نخستين كسى كه از استعاره تعريف جامعى به دست داده ابوالحسن على بن عيسى رُمّانى (متوفى 384 ق) است، هرچند كه اين اصطلاح پيش از او نيز در ميان اديبان به كار مى‏رفته و به عنوان مثال ابن‏المعتز از آن ياد كرده است[2]. رمّانى استعاره را چنين تعريف مى‏كند: الاستعارة تعليق العبارة على غير ما وضعت له فى اصل اللغة على جهة النقل للابانة[3]. يعنى: استعاره پيوند دادن عبارت به معنايى است كه در اصل لغت براى آن وضع نشده است، به صورت انتقال (از معناى اول به معناى دوم) به جهت روشن سازى.
توضيح اينكه گوينده در استعاره، لفظى را در معنايى جز معناى اصلى آن به كار مى‏برد و مدعى مى‏شود كه اين لفظ معناى دوم را دارد و از معناى قبلى به معناى بعدى انتقال داده شده است، و اين به دليل شباهت زيادى است كه ميان دو معنى وجود دارد، البته سخن را طورى ادا مى‏كند كه شنونده متوجه منظور وى و ادعاى انتقال او باشد. وقتى مى‏گوييم: «شيرى را ديدم كه تيراندازى مى‏كرد» استعاره به كار برده و كلمه شير را از معناى اصلى آن كه يك حيوان درنده است به معناى انسانى گرفته‏ايم كه شجاعت بسيار دارد. اين جمله با عبارت «زيد مانند شير است» فرق دارد؛ اولى از باب استعاره و دومى از باب تشبيه است. در استعاره، گوينده ادعا مى‏كند كه زيد واقعا شير است، و اين مبالغه در تشبيه است و شنونده خود به اين موضوع آگاهى دارد. براى همين است كه رمّانى پس از تعريف بالا اضافه مى‏كند كه فرق ميان استعاره و تشبيه، آوردن يا نياوردن ادات تشبيه است.
تعريف ديگرى كه از استعاره شده، تعريفى است كه توسط عبدالقاهر جرجانى (متوفى 471 ق) صورت گرفته است؛ او مى‏گويد: الاستعارة نقل الاسم عن اصله الى غيره للتشبيه على حد المبالغة.[4] يعنى استعاره انتقال دادن اسم از اصل آن به غير آن است كه به منظور تشبيه، آن هم در حد مبالغه انجام مى‏گيرد.
جرجانى به تعريف رمّانى «تعليق العبارة على غير ما وضعت له» ايراد مى‏گيرد و آن را نوعى مسامحه مى‏داند، زيرا در استعاره گوينده مدعى است كه اين كلمه به اين معناست.[5] او در كتاب ديگرش توضيح مى‏دهد كه استعاره اين است كه گاهى يك لفظ در وضع لغوى، اصل و معناى معروفى دارد كه مخصوص به آن است، سپس شاعر و يا غير شاعر آن لفظ را در غير اين معنى و اصل استعمال مى‏كند و آن را از آن اصل انتقال مى‏دهد. پس استعمال لفظ در اين معنى صورت عاريه پيدا مى‏كند. جرجانى پس از اين تعريف، استعاره را بالاترين ترفند جذاب زبانى و شگفت‏آورترين زيبايى در كلام مى‏داند[6].
ابن‏رشيق قيروانى استعاره را بهترين نوع مجاز و نخستين باب از ابواب بديع مى‏داند و مى‏گويد: در زيباسازى شعر چيزى شگفت‏آورتر از آن نيست و چنانچه از استعاره بجا استفاده شود از محاسن كلام است[7]. او پس از ذكر تعريف استعاره از جرجانى، از ابن‏وكيع نقل مى‏كند كه گفته است: بهترين استعاره، استعاره‏اى است كه از معناى اصلى دورتر باشد، اما در اولين وهله معلوم شود كه استعاره است[8].
ابن‏رشيق معتقد است كه زبان عربى آن چنان غنى است كه نيازى به استعاره ندارد و اگر از استعاره استفاده مى‏شود از باب اتساع و مجاز است[9]. اين سخن ابن رشيق دور از صواب است، زيرا استفاده از استعاره به علت كمبود واژه نيست بلكه براى مبالغه و تنوع بيان است، و همان‏گونه كه خود او گفته است استعاره سخن را به صورت شگفت‏آورى زيبا مى‏كند.
ابن‏سنان خفاجى در تعريف استعاره، از رمّانى پيروى كرده و آن را با ذكر مثالى از قرآن كه آيه شريفه «واشتعل الرأس شيبا» [10]است توضيح داده است. در اين جمله كه از زبان زكريا نقل شده، فرا رسيدن پيرى، به صورت يك استعاره بيان شده است. خفاجى توضيح مى‏دهد كه لفظ «اشتعال» در اصل براى پيرى وضع نشده، بلكه از معناى اصلى يعنى شعله‏ور شدن، به اين معنى انتقال داده شده است. همان‏گونه كه وقتى چوب شعله‏ور مى‏شود، به تدريج به اطراف خود سرايت مى‏كند و حالت چوب تغيير مى‏يابد، پيرى هم به تدريج موهاى سر را سفيد مى‏كند و رنگ آن را كه قبلاً سياه بوده تغيير مى‏دهد، و اين همان استعاره است كه تشبيهى در جهت مبالغه است بدون آنكه ادات تشبيه آورده شود[11].
يحيى بن حمزه يمانى (متوفى 745) پنج تعريف براى استعاره نقل مى‏كند و خود تعريف پنجم را مى‏پسندد، و آن اينكه: الاستعارة تَصييرك الشى‏ء الشى‏ء و ليس به و جعلك الشى‏ء للشى‏ء و ليس له[12]. يعنى در استعاره چيزى را چيز ديگرى قرار مى‏دهى كه در واقع آن نيست و چيزى را براى چيز ديگرى اثبات مى‏كنى كه آن را ندارد، مانند اينكه بگويى: «با شيرى ملاقات كردم» و منظور تو يك فرد شجاع باشد؛ و يا بگويى: «دريايى را ديدم» و منظور تو ملاقات با كسى باشد كه علم گسترده‏اى دارد. در اين دو مثال، شجاعت يا علم كسى، به شير يا دريا تشبيه شده، ولى به منظور مبالغه در تشبيه چنين ادعا شده است كه گويا آن شخص واقعا شير يا درياست، در حالى كه هم گوينده و هم شنونده مى‏دانند كه او نه شير است و نه دريا.
تعريفى را كه يحيى بن حمزه پسنديده، ظاهرا از ابن زملكانى گرفته است، آنجا كه او استعاره را دو قسم مى‏كند، يكى «جعل الشى‏ء للشى‏ء و ليس به» و ديگرى «جعل الشى‏ء للشى‏ء و ليس له».[13] ابن زملكانى اضافه مى‏كند كه اگر در اين كار از ادات تشبيه استفاده شود ديگر استعاره نيست بلكه تشبيه است، مانند «زيد كالأسد»[14].
براى استعاره تقسيمات مختلفى ذكر شده است، از جمله اينكه استعاره دو نوع است: يكى مجرده و آن استعاره‏اى است كه در آن فقط يك تشبيه وجود داشته باشد، و ديگرى مرشحه و آن استعاره‏اى است كه مشتمل بر چند تشبيه باشد. يحيى بن حمزه، استعاره مرشحه را از زيباترين نوع استعاره مى‏داند و براى آن آيه شريفه «اولئك الذين اشتروا الضلالة بالهدى فما ربحت تجارتهم»[15] را مثال مى‏زند[16] كه در آن سه استعاره در كنار هم به كار رفته است: «اشتراء»، «ربح» و «تجارت» كه هر كدام استعاره‏اى مستقل است و در عين حال با هم ربط دارند.
مثال ديگرى كه يحيى بن حمزه براى استعاره مرشحه مى‏زند اين سخن امير مؤمنان (ع) است كه مى‏فرمايد: «وأيم اللّه‏ لاقودنّ الظالم بخزامته حتى اورده منهل الحق وان كان كارها»[17]. ابن حمزه مى‏گويد: اين سخن چقدر بليغ و زيبا و مؤثر است! در اينجا سه استعاره به كار رفته: «خزامه»، «انقياد» و «منهل» كه هر سه به يكديگر مربوطند و اين استعاره مرشحه است[18].
هم چنين او اين سخن متنبى را مثال مى‏آورد:
فما تركن بها خلدا له بصر
تحت التراب و لا بازا له قدم
و لا هزبرا له من درعه لبد
و لا مهاة لها من شبهها حشم[19]
در اينجا متنبى، شكست سنگين گروهى را در جنگ، با آوردن چهار استعاره به طور مبالغه‏آميزى بيان كرده است. آن چهار استعاره عبارتند از:
1. «خلد» كه در اصل به معناى موش كور است كه در زير زمين زندگى مى‏كند و در اينجا به معناى كسى است كه خود را پنهان كرده است.
2. «باز» كه در اصل به معناى پرنده شكارى است كه به سرعت پرواز مى‏كند و در اينجا در مورد كسى به كار رفته كه به سرعت فرار مى‏كند.
3. «هزبر» كه در اصل به معناى شير بيشه و معرّب هژبر فارسى است و در اينجا به معناى جنگجو است.
4. «مهاة» كه در اصل به معناى بلور سفيد است و در اينجا در مورد زنان زيبارويى به كار رفته است كه به اسيرى گرفته شده‏اند.
متنبى در اين دو بيت اظهار مى‏دارد كه لشكر فاتح چيزى از لشكر مغلوب را رها نكردند؛ هم كسانى را كه خود را پنهان كرده بودند و هم آنان را كه فرار مى‏كردند و هم جنگجويان و هم زنان را زير تسلط خود درآوردند كه اين استعاره مرشحه زيبايى است.
تقسيم ديگرى كه براى استعاره بيان كرده‏اند، تقسيم آن به پنج نوع است كه ظاهرا براى نخستين بار عبدالقاهر جرجانى آن را مطرح كرده است. او مى‏گويد: استعاره پنج نوع است: استعاره محسوس براى محسوس به جهت مشاركت در وصف محسوس؛ استعاره محسوس براى محسوس به جهت اشتراك در وصف عقلى؛ استعاره محسوس براى معقول؛ استعاره معقول براى معقول؛ و استعاره معقول براى محسوس[20]. فخررازى نيز همين پنج قسم را آورده و قسم ششمى بر آن افزده و آن استعاره تخييليه است[21].
براى آشنايى با انواع استعاره‏ها مثالهايى را از قرآن كريم به نقل از ابن ابى‏الاصبع[22] و زركشى[23] و سيوطى[24] ذكر مى‏كنيم و هر يك را توضيح مى‏دهيم.
مثال استعاره نوع اول (استعاره محسوس براى محسوس به جهت مشاركت در وصف محسوس) آيه شريفه: «و تركنا بعضهم يومئذ يموج فى بعض»[25] است. اصل معناى «موج» به حركت درآمدن آبهاست، ولى اين كلمه در اين آيه براى حركت يأجوج و مأجوج استعاره آورده شده است و مستعارٌ منه و مستعارٌله در حركت شريكند. از همين قسم است آيه: «والصبح اذا تنفس»[26] كه در اين آيه بيرون شدن روشنايى از مشرق در سپيده دم، به بيرون آمدن تدريجى نَفَس تشبيه شده است.
مثال استعاره نوع دوم (استعاره محسوس براى محسوس به جهت اشتراك در وصف عقلى) قول خداوند است كه مى‏فرمايد: «و فى عاد اذ ارسلنا عليهم الريح العقيم»[27] كلمه «عقيم» در اصل به معناى زن نازاست و در اينجا از باب استعاره صفت براى باد قرار داده شده و منظور اين است كه بادى كه به عنوان بلا بر قوم عاد وزيد نازا بود؛ يعنى ابر، درخت يا گياهى را بارور نمى‏كرد و خيرى در آن نبود. در اينجا محسوس به محسوس در يك وصف عقلى كه نازا بودن است تشبيه شده است.
مثال نوع سوم (استعاره محسوس براى معقول) قول خداوند است كه مى‏فرمايد: «بل نقذف بالحق على الباطل فيدمغه فاذا هو زاهق»[28] در اين آيه «قذف = افكندن» و «دمغ = شكستن» كه دو امر محسوس‏اند، براى حق و باطل كه دو امر عقلى هستند استعاره آورده شده‏اند. مثال ديگر اين نوع استعاره آيه «فاصدع بما تؤمر»[29] است. «صدع» در لغت به معناى شكستن چيز سخت است و در اينجا آشكار شدن نبوت پيامبر اسلام (ص) به آن تشبيه شده است؛ گويى پيامبر با آشكار كردن دعوت خود، جوّى را كه در آن زندگى مى‏كند مى‏شكند. اين استعاره يك امر محسوس براى امرى عقلى است.
مثال نوع چهارم (استعاره معقول براى معقول) اين آيه است: «و لمّا سكت عن موسى الغضب»[30] سكوت براى فرونشستن خشم موسى استعاره آورده شده است كه هر دو عقلى هستند.
مثال نوع پنجم (استعاره معقول براى محسوس) قول خداوند است كه مى‏فرمايد: «انّا لمّاطغى الماء حملناكم فى الجارية»[31] در اينجا طغيان كه امرى عقلى است، براى زياد شدن آب كه امرى حسى است استعاره آورده شده است.
نوع ديگر از استعاره كه در قرآن در موارد متعددى به كار رفته استعاره تخييليه است. در اين نوع استعاره براى بيان و توضيح مطلب، چيزى را به استعاره مى‏گويند كه شنونده در عالم خيال، آن چيز را با مطلب مورد نظر تطبيق دهد و آن را همچون موضوع مستعار تصور كند، در حالى كه مى‏داند كه چنين نيست و اين يك امر خيالى است.
به گفته ابن ابى‏الاصبع بيشتر آياتى كه فرقه «مشبّهه» به آن تمسك مى‏جويند، از نوع استعاره تخييليه است. وى آن گاه آياتى را مثال مى‏زند[32]، از جمله آيه معروف: «ثم استوى على العرش».[33] در اين آيه، لفظ مستعار «استواى بر عرش»، مستعارٌمنه هر جسم مستوى، و مستعارٌله ذات حق تعالى است. اين استعاره از آن جهت آمده است تا شنونده هنگام شنيدن آن پادشاهى را در نظر آورد كه از نظر قلمرو حكومت و تحكيم آن و نيازهاى رعايا و سپاهش مانند نوسازى سرزمين‏ها و تدبير شئون بندگان فراغت يافته و شكوهمندانه بر تخت سلطنت تكيه زده است. شنونده هنگام شنيدن اين سخن، آنچه را كه درباره شئون الهى از وى پوشيده است، با آنچه درباره ملك دنيوى شنيده است مى‏سنجد، و به همين جهت در قرآن كريم جز پس از بيان فراغت از خلقت آسمانها زمين و آنچه ميان آنهاست، سخن از جلوس بر عرش به ميان نمى‏آيد؛ هرچند آنجا تخت و جلوس و استيلاى محسوسى به آن صورت كه از ظاهر آيه برمى‏آيد وجود ندارد.
مثال ديگر براى استعاره تخييليه اين آيه است: «بل يداه مبسوطتان ينفق كيف يشاء»[34] كه در اينجا مستعار «گشوده شدن دست» و مستعارٌ منه «دست كسى است كه انفاق مى‏كند» و مستعارله «انفاق خداوند» است. اين تعبير براى آن است كه شنونده با شنيدن آن، دو دستى را كه به انفاق گشاده است تصور كند و گستردگى انفاق خدا و دخالت او در ارزاق بندگانش را در نظر آورد، و اين در حالى است كه او مى‏داند كه خداوند دستى ندارد.
آياتى كه در آنها انواع استعاره به كار رفته فراوان است. در اينجا علاوه بر آياتى كه گذشت، چند آيه ديگر را به عنوان نمونه ذكر مى‏كنيم:
ـ وآية لهم الليل نسلخ منه النهار[35]. در اينجا جدا شدن روز از شب به صورت استعاره با تعبير «انسلاخ» آمده است؛ گويى لباس شب كه همان تاريكى است كنده مى‏شود و روشنايى روز پديد مى‏آيد.
ـ فأَذاقها اللّه‏ لباس الجوع والخوف[36] در اينجا براى شدت گرسنگى و ترس واژه «لباس» استعاره آورده شده است. همان گونه كه لباس سراسر بدن را مى‏پوشاند، گويا گرسنگى و ترس نيز سراسر وجود آنان را پوشانده است. قابل ذكر است كه اين آيه از مواردى است كه فعل آن متناسب با مستعارٌله آمده است و نه مستعار؛ چون «اذاق» با خود جوع و خوف مناسب است و فعل متناسب با استعاره چيزى مانند «البس» است. به اين نوع استعاره، استعاره تجريديه گفته مى‏شود كه در آن نظر به مستعارٌله است.
ـ أَلم تر أَنّهم فى كلّ واد يهيمون[37] در اينجا از سرگشتگى و پراكنده گويى شاعران ياوه سرا چنين استعاره آورده شده كه گويا آنان مانند كسى هستند كه در بيابانى دچار عطش شديد شده و اينجا و آنجا به دنبال آب مى‏رود. «هيم» در اصل به معناى عطش شديد است.[38]
ـ وعنده مفاتح الغيب[39] در اين آيه براى حقايق عالم غيب تعبير «مفاتح» استعاره آمده است كه به معناى كليدها و يا گنجينه‏هاست؛ گويا عالم غيب گنجينه‏ها و كليدهايى دارد كه همه آنها نزد خداست.[40]
ـ سمعوا لها شهيقا وهى تفور.[41] در اينجا كلمه «شهيق» كه در اصل به معناى آواز خران است، به صورت استعاره در مورد صداى ناهنجار اهل عذاب در جهنم به كار برده شده است.
ـ يا ارض ابلعى ماءك[42] در اين آيه، كلمه «بلع» كه در اصل به معناى فرورفتن آب يا غذا از گلوى انسان است، به صورت استعاره در مورد نفوذ آب در زمين و فروكش كردن آن پس از پايان طوفان نوح به كار رفته است.
ـ واخفض لهما جناح الذل من الرحمة[43] در اين آيه براى فروتنى و تواضع در برابر پدر و مادر با تعبير «خفض جناح» استعاره آمده كه به معناى اين است كه پرنده بالهايش را در برابر جوجه‏هاى خود بگستراند.
ـ جداراً يريد ان ينقضّ[44] در اينجا براى ديوارى كه در حال ريزش است، تعبير «يريد» كه مربوط به اراده از روى آگاهى است و در مورد انسان به كار مى‏رود، استعاره آمده است.
ـ من بعثنا من مرقدنا[45] در اين آيه كلمه «مرقد» كه به معناى محل خوابيدن است براى قبر استعاره آورده شده است.
ـ و لاتجعل يدك مغلولة الى عنقك.[46] در اينجا براى بخل و عدم انفاق و احسان، با تعبير بسته شدن دستها به گردن استعاره آمده است؛ گويا كسى كه انفاق نمى‏كند و دستِ دهنده ندارد، دستانش به گردنش بسته شده است.
اكنون كه به اجمال با استعاره آشنا شديم و حضور گسترده اين آرايه ادبى را در آيات قرآنى ملاحظه كرديم، بايد ببينيم در ترجمه اين گونه آيات بايد چه كرد؟ آيا معناى اصلى كلمات يعنى «مستعارٌمنه» را بايد در نظر گرفت، يا معنايى را كه به عنوان استعاره در آن به كار رفته است در ترجمه آورد؟
برخى از استعاره‏ها به گونه‏اى هستند كه عينا در زبان دوم از جمله در زبان فارسى به كار مى‏روند. در چنين مواردى مشكلى وجود نخواهد داشت و مترجم به راحتى و بدون دغدغه خاطر، آيه را بر طبق معناى استعارى ترجمه خواهد كرد؛ مثلاً در تعبيرهايى مانند «طغى الماء»، «بل يداه مبسوطتان»، «مفاتح الغيب»، «يا ارض ابلعى ماءك» و «واخفض لهما جناح الذل» به آسانى مى‏توان آنها را به معناى اصلى ترجمه كرد و آن را استعاره گرفت، چون اين استعاره‏ها در زبان فارسى هم به كار رفته است. عبارات فوق را مى‏توان به ترتيب چنين ترجمه كرد: «آب طغيان كرد»، «بلكه دستان او گشوده است»، «كليدها يا گنجينه‏هاى غيب»، «اى زمين، آب خود را فرو بر»، «و براى آنان بال فروتنى بگستر». ولى در مواردى كه استعاره‏هاى به كار رفته در آيات، در زبان دوم استعمال نشده است، كار بر مترجم سخت دشوار مى‏شود و اگر بخواهد آنها را به صورت تحت اللفظى ترجمه كند، معناى نامفهومى خواهد داشت و حتى گاهى حالت طنز به خود خواهد گرفت كه در شأن كلام الهى نيست؛ به عنوان مثال تعبيرهايى مانند: «واشتعل الراس شيباً»[47] و «فاذاقها اللّه لباس الجوع و الخوف»[48] و «فاصدع بما تؤمر»[49] و «سكت عن موسى الغضب»[50] و «نسلخ منه النهار»[51] را نمى‏توان در زبان فارسى به صورت تحت اللفظى ترجمه كرد و از آن استعاره اراده نمود، زيرا در تعبيرات فوق «شعله‏ور شدن سر» به معناى گسترش پيرى، و «چشاندن لباس ترس و گرسنگى» به معناى پوشاندن اين لباس، و «شكستن آنچه بدان فرمان داده شده» به معناى آشكار كردن آن، و «سكوتِ غضب» به معناى فروكش كردن آن، و «كندن روز از شب» به معناى برآمدن آن از شب، در فارسى به كار نرفته است.
در اين گونه موارد مترجم بايد معناى تحت اللفظى را رها كند و معناى مستعارٌله را بياورد تا مفهوم آيه روشن شود. البته با اين كار، بخشى از زيباييهاى كلام خدا در ترجمه از بين مى‏رود و آرايه‏اى كه در آن به كار رفته به زبان دوم منتقل نمى‏شود، ولى چاره‏اى جز اين نيست. از اينجا درمى‏يابيم كه ترجمه دقيق آيات قرآن به زبانهاى ديگر امكان ندارد، و براى همين است كه برخى از محققان اهل نظر از اين ترجمه‏ها نه به عنوان «ترجمه قرآن» بلكه به عنوان «ترجمه معانى قرآن» نام مى‏برند.
اكنون همان چند آيه‏اى را كه معناى استعارى آنها در فارسى به كار نمى‏رود، در 12 ترجمه فارسى مورد بررسى قرار مى‏دهيم. در اين ترجمه‏ها خواهيم ديد كه بسيارى از مترجمان روشى را كه گفته شد رعايت كرده، يعنى عين استعاره را به فارسى ترجمه نكرده، بلكه مفهوم آن را آورده‏اند، ولى برخى از آنان الفاظ استعاره را ترجمه كرده و جمله‏هايى نارسا و نامأنوس ساخته‏اند. برخى هم به جاى استعاره‏اى كه در آيه به كار رفته، از استعاره‏هاى مشابه در فارسى استفاده كرده‏اند كه كارى ناصواب است:
1 ـ واشتعل الرأس شيباً (مريم / 4)
و بدرخشيد سر به پيرى. (ترجمه تفسير طبرى)
و سر من درايستيد به سپيدى پيرى. (ميبدى)
و به رنگ آتش شعله زد سر من از جهت سفيدى مو. (دهلوى)
و فروغ پيرى بر سر بتافت. (قمشه‏اى)
و درخشيد مرا سر به پيرى. (معزّى)
و سرم از پيرى سفيد شد. (پاينده)
و سرم از پيرى سفيد شد. (آيتى)
و سرم از پيرى افروخته است. (امامى)
و شعله پيرى تمام سرم را فرا گرفته. (مكارم)
سرم از پيرى سپيد گشته. (مجتبوى)
سرم از پيرى سپيد گشته. (فولادوند)
برف پيرى برسرم نشسته. (خرمشاهى)
در اين ترجمه‏ها برخى از مترجمان مانند: پاينده، آيتى، مجتبوى و فولادوند مفهوم آيه را آورده‏اند. برخى هم تلاش كرده‏اند الفاظى مشابه الفاظ آيه بياورند اگرچه در فارسى نامأنوس است (مانند: ترجمه طبرى، دهلوى، معزّى، مكارم). برخى نيز از استعاره فارسى مشابه استفاده كرده‏اند (مانند: خرمشاهى).
2. فاذاقها الله لباس الخوف والجوع (نحل / 112)
بچشانيد مردمانِ آن را خداى، سختى و گرسنگى و ترس.[52] (ترجمه تفسير طبرى)
بچشانيد الله تعالى ايشان را گرسنگى و در ايشان پوشيد جامه ترس و بيم. (ميبدى)
پس چشانيد او را خدا پوشش گرسنگى و ترس. (دهلوى)
طعم گرسنگى و بيمناكى را به آنها چشانيد. (قمشه‏اى)
پس چشانيدش خدا جامه گرسنگى و ترس را. (معزّى)
پرده گرسنگى و ترس به آنها كشيد. (پاينده)
و خدا به كيفر اعمالشان به گرسنگى و وحشت مبتلايشان ساخت. (آيتى)
و خدا گرسنگى و بيم فراگير را بچشانيدش. (امامى)
لباس گرسنگى و ترس را بر اندامشان پوشانيد. (مكارم)
جامه گرسنگى و ترس به آنها چشانيد. (مجتبوى)
طعم گرسنگى و هراس را به [مردم] آن چشانيد. (فولادوند)
بلاى فراگير گرسنگى و نا امنى را به آنان چشانيد. (خرمشاهى)
در ترجمه اين آيه سليقه‏هاى گوناگونى به كار رفته است. برخى از مترجمان مانند آيتى مفهوم آن را آورده‏اند. برخى نيز فعل «اذاق» را به معناى اصلى آن گرفته و آن را به لباس نسبت داده‏اند، ولى چشيدن لباس در فارسى چنان كه در ترجمه دهلوى، معزّى و مجتبوى آمده متداول نيست. برخى هم فعلى متناسب با «لباس» آورده و از معناى اصلى «اذاق» دست كشيده‏اند (مانند: پاينده، مكارم). برخى نيز از معناى اصلى «لباس» دست كشيده و «اذاق» را به معناى اصلى آن گرفته‏اند (مانند: ترجمه تفسير طبرى، قمشه‏اى، امامى، فولادوند، خرمشاهى).
3 ـ ولمّا سكت عن موسى الغضب (اعراف / 154)
در اين آيه بيشتر مترجمان نامبرده «سكت» را به «فرونشست» ترجمه كرده‏اند (مانند: فولادوند، مجتبوى، معزّى، مكارم، قمشه‏اى، آيتى) و بعضى هم آن را به «خاموش شد» مانند: خرمشاهى) يا «خاموش ايستاد» (مانند: ميبدى) يا «آرام گرفت» (ماننده: پاينده)، و همگى به ترجمه مفهوم آن پرداخته‏اند.
4 ـ فاصدع بما تؤمر (حجر / 94)
بيشتر مترجمان «فاصدع» را به «آشكار كن» و برخى هم مانند امامى به «بانگ برآر» و برخى نيز مانند قمشه‏اى و آيتى به «بلند بگو» ترجمه كرده‏اند. در اين ميان، ميبدى سعى كرده است آن را به معناى اصلى ترجمه كند، به اين صورت: «سخن شكاف و بازنه با دشمنان من» كه در فارسى تعبيرى نامأنوس است.
5 ـ و آية لهم الليل نسلخ منه النهار (يس / 37)
و نشانى است ايشان را كه شب بيرون آريم ازو روز. (ترجمه تفسير طبرى)
و نشان است ايشان را بر توانايى ما اين شب كه مى‏دركشيم ازو روز. (ميبدى)
و نشانه‏اى هست ايشان را شب، مانند پوست مى‏كشيم از وى روز را. (دهلوى)
و برهان ديگر... شب است كه چون پرده‏اى روز را از آن برگيريم. (قمشه‏اى)
و آيتى برايشان شب است كه بر كنيم از آن روز را. (معزّى)
و شب نيز برايشان عبرتى ديگر است كه روز را از آن مى‏كنيم. (پاينده)
شب نيز برايشان عبرتى ديگر است كه روز را از آن برمى‏كشيم. (آيتى)
نشانه‏اى است شان شب كه روز را از آن بركنيم. (امامى)
شب (نيز) براى آنها نشانه‏اى است (از عظمت خدا) ما روز را از آن برمى‏كنيم. (مكارم)
و شب براى آنان نشانه‏اى [ديگر] است كه روز را از آن بيرون مى‏آوريم. (مجتبوى)
و نشانه‏اى ديگر بر آنها شب است كه روز را [مانند پوست] از آن برمى‏كنيم. (فولادوند)
و براى آنان شب پديده شگرفى است كه روز را از آن جدا مى‏سازيم. (خرمشاهى)
در اين ترجمه‏ها برخى از مترجمان «نسلخ» را به «بركنيم» يا «برمى‏كنيم» ترجمه كرده‏اند (مانند: معزّى، پاينده، امامى، مكارم، فولادوند). اين ترجمه به معناى اصلى نزديك‏تر است، ولى «كندنِ روز از شب» در فارسى به كار نمى‏رود. برخى از آنان هم اين فعل را به «برمى‏كشيم» ترجمه كرده‏اند (مانند: ميبدى، دهلوى و آيتى). اين تعبير، هم از معناى اصلى دور است وهم در فارسى به كار نمى‏رود. برخى هم آن را به «بيرون مى‏آوريم» (مجتبوى)، و «جدا مى‏سازيم» (خرمشاهى) ترجمه كرده‏اند كه به نظر مى‏رسد ترجمه مناسبى باشد، چون هم مفهوم آيه را مى‏رساند و هم در فارسى نامأنوس نيست
 
پی نوشت:
[1]. سيوطى، معترك الاقران، دارالكتب العلمية، بيروت، 1408، ج 1، ص 208.
[2]. ابن المعتز، البديع، چاپ مصر، ص 19.
[3]. رمّانى، النكت فى اعجاز القرآن، چاپ شده در مجموعه سه رساله در اعجاز قرآن، دارالمعارف مصر، 1976، ص 85.
[4]. جرجانى، دلائل الاعجاز، دارالمعرفة، بيروت، 1987، ص 368.
[5]. همان، 335.
[6]. جرجانى، اسرار البلاغة، مكتبة المثنى، بغداد، 1979، ص 40.
[7]. ابن‏رشيق، العمدة، مكتبة الهلال، بيروت، 1416، ج 1، ص 427.
[8]. همان، ص 420.
[9]. همان، 434.
[10]. مريم، 4.
[11]. خفاجى، سرالفصاحة، مكتبة الخانجى، قاهره، 1350 ه، ص 108.
[12]. يحيى بن حمزه، الطراز المتضمن لاسرار البلاغة، دار الكتب العلمية، بيروت، 1400 ه ، ج 1، ص 212.
[13]. ابن زملكانى، التبيان فى علم البيان، مطبعة المعانى، بغداد، 1383، ص 41.
[14]. همان، ص 46.
[15]. بقره، 16.
[16]. الطراز، ج 1، ص 212.
[17]. نهج البلاغه، خطبه 136. به خدا سوگند، داد ستمديده را از كسى كه به او ستم كرده است بازستانم و مهار ستمگر را بگيرم و او را به آبشخور حق كشانم، اگرچه خوشايند او نباشد.
[18]. الطراز، ج 1، ص 217.
[19]. همان، ص 226.
[20]. اسرار البلاغة، ص 52 به بعد.
[21]. فخررازى، نهاية الايجاز، المكتب الثقافى، قاهره، 1992، ص 193.
[22]. ابن ابى‏الاصبع، بديع القرآن، ترجمه سيد على ميرلوحى، انتشارات آستان قدس رضوى، مشهد 1368، ص 125 به بعد.
[23]. زركشى، البرهان فى علوم القرآن، دارالفكر، بيروت، 1408، ج 3، ص 497 به بعد.
[24]. سيوطى، الاتقان، المكتبة العصرية، بيروت، 1408، ج 3، ص 135 به بعد.
[25]. كهف، 99.
[26]. تكوير، 18.
[27]. ذاريات، 41.
[28]. انبياء، 18.
[29]. حجر، 94.
[30]. اعراف، 154.
[31]. حاقّه، 11.
[32]. بديع القرآن، ص 128.
[33]. فرقان، 60.
[34]. مائده، 64.
[35]. يس، 37.
[36]. نحل، 112.
[37]. شعراء، 225.
[38]. ابن فارس، معجم مقاييس اللغة، افست قم، مكتب الاعلام الاسلامى، 1404 ه ، ج 6، ص 26.
[39]. انعام، 59.
[40]. «مفتاح» يا جمع «مَفْتَح» به معناى گنجينه، خزانه و محلِ تجمع اشياء است و يا جمع «مِفْتَح» به معناى كليد، و جمع مفتاح نيست، چون جمع مفتاح، مفاتيح است، هرچند برخى از نحويان جمع مفتاح را مفاتح هم گفته‏اند تفسير كوثر، ج 3، ص 415.
[41]. ملك، 7.
[42]. هود، 44.
[43]. اسراء، 24.
[44]. كهف، 77.
[45]. يس، 53.
[46]. اسراء، 29.
[47]. مريم، 4.
[48]. نحل، 112.
[49]. حجر، 94.
[50]. اعراف، 154.
[51]. يس، 37.
[52]. در يك نسخه از ترجمه تفسير طبرى كه به عنوان نسخه بدل در پاورقى آمده، ترجمه آيه چنين است: بچشانيد او را خداى جامه گرسنگى و بيم.
نویسنده: يعقوب جعفرى
...
وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است .

******

alizare1

alizare1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 6234
محل سکونت : یزد
دسترسی سریع به انجمن ها