عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله: هر که حسین را دوست بدارد، خداوند دوستدار او است. بحارالأنوار، ج43، ص261

تاملي در تشبيه آيه 31 سوره حج قسمت اول

تاملي در تشبيه آيه 31 سوره حج قسمت اول
پنج شنبه 23 تیر 1390  02:22 ب.ظ

تاملي در تشبيه آيه 31 سوره حج قسمت اول
حنفاء لله غير مشركين به و من يشرك بالله فكانما خر من السماء فتخطفه الطير او تهوي به الريح في مكان سحيق (سوره حج، آيه 31)
اين آيه از آيه هاي پيچيده قرآن نيست و مفسران در فهم معناي كلي آن دشواري چنداني نداشته اند. اما - چنانكه خواهيم ديد - ظرايف تشبيه آيه را درنيافته اند واز تصوير روشن و زنده آن برداشتي ابهام آميز به دست داده اند كه از هماهنگي و ساختار منطقي تهي است و در برابر چون و چرا ونقدتاب نمي آورد. چرا چنين شده است؟ زيرا سه واژه مهم آيه را به آسانی, ابترين و كليترين معناي ممكن گرفته اند و از الگوها و سنتهاي كاربردي آنها در زبان عربي، و به عبارت ديگر، از ‹‹موقعيت متن›› غافل مانده اند. اين نكته نبايد مايه تعجب شود چرا كه غالب مفسران متقدم و متاخر كاري جز رونوشت برداري از نوشته هاي ديگران نكرده اند؛ حتي مي توان گفت كه در ميان انبوه تفسيرهاي برجاي مانده، شمار تفسيرهاي اصيل و مستقل بيش از انگشتان يك دست نيست مفسران و نيز مترجمان قرآن، واژه هاي ‹‹طير›› و ‹‹خطف›› و ‹‹تهوي ب›› را در آيه مورد بحث به ترتيب به معناي ‹‹مرغان، پرندگان›› و ‹‹ربودن›› و ‹‹انداختن، افكندن›› گرفته اند. چكيده سخن نگارنده اين است كه در اينجا ‹‹طير›› به معناي ‹‹لاشخوران، كركسان›› و ‹‹خطف›› به معناي ‹‹كندن (گوشت لاشه)›› به كار رفته است و ‹‹تهوي ب›› نيز معناي روشني دارد كه كاملا با تصوير آيه سازگار است و خواننده در جريان مطالعه مقاله به آن خواهد رسيد.
نگارنده كوشيده است تا تصوير واقعي آيه را بر پايه شواهدي از شعر جاهلي كشف كند. اگر قرآن به ‹‹زبان عربي روشن›› فرود آمده است - واين قولي است كه جملگي برآنند - براي فهم دقيق آن بايد به ميراث همين زبان روي آورد. نگارنده براي اين كار راه درازي پيموده است و به هيچ روي بر خود - و لاجرم بر خواننده - آسان نگرفته است. نخست به گزارش سخن برجسته ترين مفسران، از متقدم تا معاصر، پرداخته است و تفسيرهاي آنان را به سه رهيافت بخش كرده است و در رهيافت دوم به تفصيل از تفسير زمخشري و نقد ابن منير سخن گفته است.
آنگاه بر پيش فرض نادرست مفسران انگشت گذارده است و نشان داده است كه چه عاملي انديشه ايشان را از فهم درست تشبيه آيه باز داشته است. سپس به واقع گرايي تصويرپردازي قرآن اشاره كرده است و سرانجام معناي واژه هاي مهم آيه را در شعر جاهلي باز جسته است و شواهدي از كاربرد تعبير ‹‹خطف الطير›› را در احاديت به دست داده و سخن خود را با اشاره به تداعي هاي آيه در ذهن عرب آن روزگار به پايان برده است.
 
گزارش سخن مفسران
حسن بصري (متوفاي 110 هـ) گفته است كه اين آيه حاكي از سرانجام كارهاي كافران است. زيرا كافران هرچه مي كنند و بر باد مي رود و نتيجه اي از آن به دست نمي آورند.(1) پيداست كه تصوير آيه 18 سوره ابراهيم(2) سخت بر ذهن حسن سنگيني مي كرده است. در حقيقت، او كاري نكرده است جز ارجاع يك آيه از قرآن به آيه اي ديگر. بنابراين سخن حسن كمكي به فهم تشبيه آيه مورد بحث نمي كند و بايد از آن چشم پوشيد.
طبري (متوفاي 310 هـ) نوشته است: ‹‹آن كه چيزي ديگر را شريك خدا كند در دوري از هدايت و [عدم] دستيابي به حقيقت و نابودي و فروگذاشتن پروردگار به كسي مي ماند كه از آسمان سقوط كند و پرندگان او را بربايند يا باد او را به جايي دور درافكند... به كسي مي ماند كه از آسمان به زمين افتاده است، يا به هلاك كسي مي ماند كه پرندگان او را در هوا بربايند.››(3) درباره عبارت ‹‹در هوا›› كه طبري به آن تصريح كرده است در جاي خود سخن خواهيم گفت: در اينجا همين قدر اشاره مي كنيم كه اين عبارت بسيار كوتاه، اما سخت حساس، انديشه مفسران بعدي را چنان به خود مشغول داشت كه جمله پيشين طبري را ناديده گرفتند. حتي مي توان گفت اگر مفسراني عبارت ‹‹در هوا›› يا ‹‹در فضا›› را ذكر نكرده اند از آن روست كه آن را مسلم و بديهي شمرده اند.
شيخ الطائفه طوسي (385 تا 460 هـ) نوشته است: ‹آن كه ديگري را در پرستش خدا شريك كند به كسي مي ماند كه از آسمان بيفتد و مرغان او را بربايند. معناي آيه اين است كه آن كه ديگري را با خدا شريك گرداند هلاك خواهد شد همچون كسي كه از آسمان بلغزد و مرغ او را بربايد، و باد او را به جايي دور پرتاب كند، كه در اين صورت بي ترديد نابود خواهد شد››.(4) آنگاه افزون بر قول حسن، قول ديگري آورده است: ‹‹گفته اند: حال مشرك را به سقوط كننده تشبيه كرده است از آن رو كه چنين كسي در روز قيامت اختيار سود و زيان خود را ندارد››.
سخن زمخشري و نقدابن منير را درباره آن در جاي مناسب به تفصيل باز خواهيم گفت. اما طبرسي (متوفاي 548 هـ) معناي آيه مورد بحث را در تقابل با آيه ‹‹فمن يكفر بالطغوت و يومن بالله فقد استمسك بالعروه` الوثقي لاانفصام لها›› (سوره بقره، آيه 256) دانسته است و يادآور شده است كه مشرك عكس اين حالت را دارد، زيرا بر اثر كفر نمي تواند به چيزي چنگ زد كه او را از سقوط و ربايش مرغان (اختطاف الطير) در امان دارد. بنابراين به كسي مي ماند كه از آسمان سقوط كند و باد او را درافكند بيآنكه پناه (يا دست آويزي) داشته باشد.(5) و در بخش معني آورده است: و من يشرك بالله فكانما خر من السماء يعني از آسمان سقوط كند فتخطفه الطير يعني او را به سرعت ميربايند (تاخذه بسرعه`).
ابن عباس گفته است: ‹‹مراد اين است كه گوشتش را مي   ربايند. او تهوي به الريح يعني او را فرود مي   افكند. في مكان سحيق يعني در جايي بسيار دور››(6) آنگاه از زجاج (متوفاي 310 يا 311 يا 316 هـ) نقل كرده است كه: ‹‹خدا اعلام كرده است دوري مشرك از حق به دوري كسي مي  ماند كه از آسمان سقوط كند و مرغان او را ببرند يا باد او را به جايي دو دراندازد››.(7) سپس قول ديگري آورده است: ‹‹حال مشرك را به كسي تشبيه كرده است كه از آسمان افتاده باشد زيرا چنين كسي براي نجات خود چاره اي نمي يابد (لايملك لنفسه حيله`) و محكوم به نابودي است››.(8)
بغوي (متوفاي 516 هـ) نوشته است: ‹‹دوري آنكه به حق شرك ورزد به دوري كسي مي ماند كه از آسمان سقوط كند و پرندگان او را ببرند (يا بربايند) و يا آن كه باد او را با خود بكشد و ببرد (تميل و تذهب به)، در نتيجه هيچگاه به حق يا به مراد خود نرسد››.(9)
فخررازي (متوفاي 606 هـ) تنها به گفتن اين نكته بسنده كرده است كه در اين آيه دو مثل براي كفر بيان شده و مضمون آنها اين است كه كافر به خود زيان مي رساند و از خود سود نميبرد. سپس عين سخن زمخشري را بي ذكر نام وي نقل كرده است.(10)
قرطبي (متوفاي 622 هـ) نوشته است كه اين آيه مبين وضع مشرك در روز قيامت است. در آن روز مشرك به كسي مي  ماند كه هيچگونه اختياري از خود ندارد. نه مي تواند به حال خود مفيد واقع شود و نه زيان و عذاب را از خود دور كند. او همچون كسي است كه از آن آسمان سقوط كرده باشد و بنابراين قادر به دفاع از خود نيست. فتخطفه الطير به اين معناست كه مرغان او را با چنگالهاي خود پاره پاره مي كند (تقطعه بمخالبها). نيز گفته اند كه اين واقعه هنگامي روي مي دهد كه روح مشرك از كالبدش بيرون مي آيد و فرشتگان آن را به آسمان دنيا بالا مي برند. اما [درهاي آسمان] به روي او گشوده نمي شود و چنان كه در حديث براء آمده است [روح مشرك] به سوي زمين پرتاب مي شود.(11)
بيضاوي (متوفاي 791 هـ) به نقل چكيده سخن زمخشري بسنده كرده است. (12) و خازن (متوفاي 725 هـ) گذشته از نقل اقوال تفسير بغوي، تفسير زمخشري را بي ذكر نام وي به صورت دو قول آورده است.(13)
ابن كثير (متوفاي 774 هـ) نوشته است. تمثيل اين آيه حاكي از گمراهي و نابودي مشرك و دوري وي از هدايت است. آن كه به خدا شركت ورزد به كسي مي  ماند كه از آسمان سقوط كند و پرندگان او را در هوا تكه تكه كنند، يا باد او را به جايي دور و هلاكت بار درافكند. سپس به حديث براء اشاره كرده است.(14) در تفاسير ديگر نيز چيزي جز آنچه تاكنون بازگفتيم نيامده است.
با اين همه شايسته است كه در همين جا به دو تفسير معاصر نيز اشاره كنيم. يكي الميزان في تفسير القرآن علامه طباطبايي (متوفاي 1360 ش) و ديگر في ظلال القرآن سيدقطب. طباطبايي (15) در اين باره نوشته است كه خدا ‹‹مشرك را كه بر اثر شرك خود از بالاترين درجات انسانيت به هاويه گمراهي سقوط مي كند.(16) و در نتيجه صيد شيطان مي شود به كسي تشبيه كرده است كه از آسمان مي افتد و مرغان او را مي گيرند.›› و مكان سحيق را به جايي بسيار دور معنا كرده است. سيدقطب (متوفاي 1966 م) نوشته است: اين آيه صحنه سقوط كسي را از جايي بلند تصوير مي كند (فكان ما خر من السماء) كه ظرف يك چشم به هم زدن تكه تكه مي شود (فتخطفه الطير)، يا باد او را به جايي دور از انظار (او تهوي به الريح في مكان سحيق) در پرتگاهي بيقعر پرتاب مي كند.
آنچه در اين آيه ملاحظه مي شود شتاب و خشونت حركت و توالي مراحل آن در لفظ ‹‹فاء›› و چشم انداز ناپديدشدن برق آساست كه به سبك قرآن در بيان تصويري بازگو شده است. اين تصوير مصداق حال كسي است كه به خدا شرك ورزد، و در نتيجه از افق بلند ايمان به ورطه فنا و نابودي سقوط كند. زيرا چنين كسي تكيه گاه استوار و مطمئن خود را، تكيه گاه توحيد را، از دست مي دهد و پناهگاه امني را كه مي تواند به آن روي آورد، از دست مي دهد. از اين رو هواها همچون پرندگان شكاري او را مي ربايند و در كشاكش تندبادهاي اوهام به اين سوي و آن سوي پرتاب مي شود.
 
رهيافت  هاي سه گانه
اگر تفسيري را كه از حسن بصري روايت كرده اند كنار بگذاريم (زيرا از ظاهر آيه دور مي شود و تشبيه را ناظر به اعمال كافران مي شمارد نه خود ايشان. وانگهي در برداشت وي چيزي نمي توان يافت كه بر معناي آيه و سخنان ديگر مفسران نكته تازهاي بيفزايد) آنگاه مي توان مجموعه گفته هاي مفسران را به سه رهيافت كلي بخش كرد.
1- درهيافت نخست، تفسير آيه از هرگونه ‹‹زمينه››، يا به عبارت دقيقتر، ‹‹ساحت›› ويژه تهي است. به عبارت ديگر تشبيه كاملا باز است، و اگرچه مي توان آن را در ساحتهاي گوناگون نشاند و از زواياي مختلف ديد، با اين همه، پيش از هرچيز، صحنه اي واقعي - طبيعي و اين جهاني را تصوير مي كند، هرچند مفسران آن را به گونه اي دقيق و روشن باز ننموده اند.
2- در مرحله بعد، تشبيه آيه به كمك رهيافتي تازه توضيح داده مي شود كه مي توان آن را رهيافت روانشناختي ناميد. اين رهيافت را نخست در كشاف باز مي يابيم. زمخشري (متوفاي 528 هـ) اديب و سخن شناسي برجسته بود و به جرئت مي توان گفت كه تقريبا همه مفسران بعدي در زمينه درك ظرافتها و زيباييهاي ادبي قرآن ريزه خوار خواني بوده اند كه او در كشاف گسترده است. زمخشري دو تفسير از تشبيه آيه مورد بحث به دست داده است و سخن خود را چنين آغاز كرده است: ‹‹مي توان اين تشبيه را مركب يا مفرق گرفت››.(17) همين جا بگوييم كه در تشبيه مركب، هر يك از دو طرف تشبيه، يعني مشبه و مشبه به، با همه اجزاي خود به عنوان مجموعه اي يگانه در نظر گرفته مي شود. به عبارت ديگر ميان اجزاي مشبه و مشبه به تناظر يك به يك برقرار نيست؛ برخلاف تشبيه مفرق يا مفروق كه در آن هر مشبه بهي با مشبه خاصي تناظر دارد. زمخشري ادامه داده است: ‹‹اگر تشبيه مركب باشد گويي گفته است: آن كه به خدا شرك ورزد خود را به بدترين وجه ممكن نابود كرده است (اهلك نفسه اهلاكا ليس بعهده نهايه`) زيرا حال و روزش به حال و روز كسي مانند شده است كه از آسمان سقوط كند و مرغان گوشت تن او را بربايند و به صورت تكه هايي پراكنده در چينه دانه اي مرغان در آيد. يا تندبادي بر او بوزد و به برخي پرتگاههاي دور (بعض المطاوح البعيده`) درافكندش›› اين بخش از سخن زمخشري در چارچوب رهيافت نخست مي گنجد. و همين رهيافت است كه چنان كه خواهيم ديد ما را به فهم روشن و دقيق از تشبيه آيه رهنمون خواهد شد.
اما اكنون سخن زمخشري را دنبال كنيم و اگر تشبيه مفرق باشد در اين صورت بايد گفت كه ايمان در بلندي به آسمان تشبيه شده است و آن كه ايمان را ترك كند و به خدا شرك آورد به كسي كه از آسمان سقوط كند؛ و هواهايي كه انديشه هاي او را پريشان مي كند به مرغان رباينده؛ و شيطاني كه او را در وادي گمراهي به اين سوي و آن سوي مي كشاند به بادي كه بر هرچه می وزد آن را از جا مي كند و در برخي پرتگاههاي هلاكت بار مي افكند. در اينجا ديگر زمخشري تشبيه را به ساحت روان آدمي برده است. در اين نگاه، صحنه اي كه در آيه تصوير شده است، صحنه اي نمادين است نه واقعي. و مكان آن، طبيعت يا جهان خارج نيست، كه درون مشرك است، ذهن و انديشه اوست. در اين نگاه تمامي تصوير آيه ‹‹مجازي›› مي شود، و به همين دليل است كه زمخشري كوشيده است تا براي يك يك اجزاي آن معناي ‹‹حقيقي›› يابد.
اين كه چنين نگرشي تا چه مايه از خردگرايي اعتزال زمخشري تاثير پذيرفته است. نكته اي است كه به رغم اهميت آن نمي توان در اينجا به آن پرداخت، زيرا به بررسي جامعي از روش تفسير زمخشري و ديگر معتزليان نيازمند است. اما وقتي تصور شد كه حمله پرندگان در فضا روي مي دهد تصوري كه همه مفسران آن را به تصريح يا به تلويح تصديق كرده اند شايد تفسيري جذابتر از تفسير زمخشري نتوان ارائه داد: مشركي كه محكوم به سقوط و نابودي است، حتي در جريان سقوط نيز آسوده نمي ماند و زنده زنده طعمه مرغان مي شود. ولي اين پرده دراماتيك و گيرا دشواريهاي متعددي پديد مي آورد. احمدبن منير اسكندري (متوفاي 683 هـ) در الانتصاف برخي از اين دشواريها را بازگفته است.
ابن منير بر زمخشري خرده گرفته است كه دو شق تشبيه (يعني حمله مرغان و وزش باد) را يكي كرده است، حال آنكه به گمان او ‹‹ابن منير›› در اين آيه از دو گونه شرك سخن به ميان آمده است: ‹‹اگر تشبيه را مفرق بگيريم در اين صورت تفسير تشبيه مشرك به كسي كه از آسمان سقوط كند مستلزم توجه به دو نكته خواهد بود. يا مراد از اين شرك ارتداد شخص پس از ايمان است، كه در اين حالت به كسي مي ماند كه از رهگذر ايمان به آسمان بر شده باشد و سپس بر اثر ارتداد از آن سقوط كند؛ و يا آنكه اين شرك اصلي و آغازين است. در اين صورت توانايي يا (امكان) ايمان آوردن مشرك و اوجگيري حاصل از اين ايمان، و سپس چشم پوشي خودخواسته او از آن به منزله برشدن به آسمان و سقوط به شمار آمده است. چنان كه خداي متعال فرموده است. والذين كفروا اولياءهم الطغوت يخرجونهم من النور الي الظلمت›› (سوره بقره، آيه 257) در اينجا كافران را بيرون آمدگان از نور خوانده است، حال آنكه هرگز به آن پاي ننهاده بودند اما مي توانستند چنين كنند. اين معنا را پيشتر به صورتي مفصلتر بازگفتيم.
سخن زمخشري در تشبيه انديشه هاي پريشان به مرغان رباينده و تشبيه به اين سوي و آن سوي رفتن مشرك بر اثر (وسوسه هاي) شيطان به اين سوي و آن سوي رفتن با باد (هوي مع الريح) [و سقوط ] در جايي دور، نيز جاي تامل است. زيرا اين دو حالت در جريان تقسيم حال و روز كافر به دو شق ذكر شده است، اگر اولي را تمثيل كشمكش هواها و انديشه ها، و دومي را تمثيل وسوسه شيطان بگيرد هر دو را يكي كرده است، زيرا پريشاني انديشه ها و كشمكش هواها خود زاييده وسوسه شيطان است. و بنابراين تقسيم مورد نظر حاصل نمي شود››.(18) راست است؛ حق نبود كه زمخشري در تفسير اين تشبيه پاي شيطان را در ميان آورد. زيرا چنين كاري راه را براي بحثها و جدالهاي كلامي بسياري باز مي كند كه نمونه آنها را در خرده گيري ابن منير مي توان يافت. اما وقتي كه از هدايت و گمراهي در ساحت روان آدمي سخن مي رود چگونه مي توان از شيطان ياد نكرد. هرگونه پاسخي در اين چارچوب تنها مغاك بحثهاي كلامي را ژرفتر خواهد كرد؛ به عنوان نمونه پاسخ آلوسي (متوفاي 1270 هـ) نويسنده تفسير روح المعاني را بخوانيم ‹‹خاطر نفس با شيطان فرق دارد بنابراين خرده گيري ابن منير، مبني بر اينكه انديشه ها زاييده وسوسه هاي شيطانند، وارد نيست و سياق بيان آيه آنها را دو چيز دانسته است››.(19)
اما چه كسي گفته است كه شرك، به مثابه نوعي دين، معتقدان به آن را دستخوش پريشاني و ناآرامي روحي مي كند؟ اگر ايمان ديني مشركان احساس ثبات و آرامش را در جان ايشان نمي دميد به آن پايبند نمي ماندند و دستكم به گواهي تاريخ صدر اسلام سرسختانه از آن دفاع نمي كردند. به نظر مي آيد كه چنين انديشه اي از ذهن ابن منير نيز گذشته است.
زيرا پس از تخطئه سخن زمخشري خود درصدد ارائه تحليلي ديگر برآمده است: ‹‹به نظر مي رسد كه بيان اين دو تشبيه به سخن ديگري نيازمند است. اكنون مي گوييم: از آنجا كه حال و روز كافر تنها به دو شق تقسيم شده است، اولي مشركي است دو دل و همواره در حال شك كه بر سر يك گمراهي مصمم و استوار نيست.
اين دسته از مشركان به كسي تشبيه شده اند كه مرغان او را ربوده اند و پاره پاره كرده اند و همين كه مرغي پاره اي از گوشت تن او را به چنگ مي آورد ديگري آن را از چنگش مي ربايد.(20) اين حال مشرك مذبذبي است كه همين كه خيالي به خاطرش خطور مي كند آن را پي مي گيرد و خيال پيشين را رها مي كند. دومي مشركي است كه بر اعتقاد باطل خود مصمم و استوار است و حتي اگر او را اره كنند از آن دست نمي كشد و باز نمي گردد. چنين كسي را نمي توان به شك انداخت يا به تعبير وضع او اميد بست، زيرا به گمراهي خود شاد وخرم است. استواري چنين مشركي بر كفر خود به استقرار كسي تشبيه شده است كه باد او را به درون وادي پست (واد سافل) افكنده باشد و در آن مستقر شده باشد. مشابه همين تشبيه استقرار در وادي سحيق [در اينجا به معناي عميق، ژرف] را كه دورترين مكان از آسمان است، در آيه هاي ديگر نيز مي توان يافت، آنجا كه خداوند گمراهي چنين كساني را با تعبير ‹‹دوري›› وصف كرده است اولئك في ضلال بعيد و ضلوا ضلالا بعيدا يعني بر گمراهي خويش مصمم شدند و پردور مي نمايد كه به سوي حق بازآيند. اين بود تحقيق دو شق تشبيه والله اعلم››.
وجه نخست سخن ابن منير كه شرك را به معناي ارتداد گرفته است، اگر نه به كلي بي پايه، باري بسيار بعيد مي نمايد. در صدر اسلام، مقوله شرك پس از ايمان، به معناي برگشت از يكتاپرستي به بت پرستي، كاملا بي مصداق است. بوده اند كساني كه از اسلام به الحاد يا به اديان آسماني ديگر گراييد ه اند، اما از اسلام به شرك (به معناي بتپرستي)، نه.(21) البته شرك به تدريج گسترش هاي مفهومي تاويلي متعددي يافته است.
حتي در تفسير آيه مورد بحث حديثي از پيامبر روايت كرده اند كه سخن دروغ را در شمار شرك جاي مي دهد.(22) اين خود نشان مي دهد كه ابن منير از فضاي آيه و زمينه سخن به دور افتاده است. وانگهي آمدن تعبير حنفاء غير مشركين به در صدر آيه مورد بحث، آن را از مقوله ارتداد دور مي كند. بنابراين نيازي نيست كه شرك را در اين آيه به نوع خاصي از شرك بازگردانيم و بهتر است آن را همچون مفسران متقدم به معناي مطلق يا عام بگيريم. زمينه آيه مورد بحث برگزاري حج است.
مشركان حج را به گونه اي ديگر، با لبيكي مشركانه برگزار مي كردند. در آيه هاي قبل خطاب به ابراهيم آمده است: شرك مورز و خانه ام را پاك گردان و مردم را به حج بخوان تا آيينهاي آن را برگزار كنند و حرمتهاي الهي را بزرگ دارند. و به دنبال اين همه آمده است فاجتنبوا الرجس من الاوثان واجتنبوا قول الزور. حنفاءلله غير مشركين به، و من يشرك بالله...اين كه قول الزور (سخن باطل) همسنگ پليدي بتان به شمار آمده است نشان مي دهد كه آيه سخن از نفي بت پرستي مي گويد. به نظر مي آيد كه واژه سماء (آسمان) با سايه روشنهاي ملكوتي قدسي نيرومندش انديشه متكلماني همچون ابن منير را سخت به خود مشغول داشته است و از خود پرسيده اند: مشرك را با آسمان چه كار؟ سقوط از آسمان سزاي شرك اوست، اما چگونه توانسته است به آسمان برسد؟ گويي اينان از ‹‹آسمان›› چيزي در نمي يابند جز عالم ملكوت و قدس كه ملك طلق ايمان است. اينان معناي ساده واژه آسمان(23) را ناديده گرفته اند و غافل مانده اند كه آيه با آوردن ادات تشبيه كانما (گويي كه) در مقام تمثيل برآمده است. در واقع اينان آيه را به معنايي گرفته اند كه كم و بيش از اين عبارت مي توان دريافت: و من يشرك بالله يخر من السماء (آن كه به خدا شرك آورد از آسمان سقوط مي كند).
اما آنچه سخت مايه تعجب مي شود اين است كه ابن منير مشرك مردد و دودل را مستوجب كيفري سنگين تر از مشرك مومن و مصمم دانسته است. زيرا شق نخست تشبيه (طعمه مرغان شدن) را وصف حال وي شمرده است، اما چنان كه آلوسي در نقد برداشت ابن منير يادآور شده است چنين سرنوشتي بيشتر با حال و روز مشرك مصمم و مومن سازگار است، زيرا اوست كه از شرك رهايي نمي يابد، درست همچون كسي كه طعمه مرغان مي شود، حا ل آن كه مشبه نوع دوم (يعني كسي كه باد او را به پرتگاه مي افكند) مشركي است كه اميد نجات او هرچند ضعيف از ميان نرفته است.(24)
مي بينيم كه تقسيم بندي ابن منير نيز از استواري و انسجام منطق تهي است. وانگهي شك و ترديد به ايمان هر كه رخنه كند او را دستخوش پريشاني و ناآرامي مي گرداند و در اين زمينه ميان مشرك و موحد تفاوتي نيست. بنابراين، تلاش ابن منير در تقسيم شرك به دو نوع و در نتيجه قائل شدن به دو مصداق براي دو شق تشبيه آيه هم راه به دهي نمي برد و بايد از آن چشم پوشيد.
3- در رهيافت سوم، تشبيه به ساحت ‹‹عالم پس از مرگ›› انتقال مي يابد، خواه به معناي خاص و فردي (يعني عالم روح پس از مرگ جسم در همين جهان) و خواه به معناي عام يعني آخرت يا روز قيامت. پيداست كه سخن گفتن در چنين ساحتي از عهده مفسران بيرون است.
در واقع اين نگرش كه به ويژه در تفسيرهاي قرطبي مالكي و ابن كثير خودنمايي مي كند متعلق به دوره اي است كه اهل حديت و روايت به اقتداري تمام عيار دست يافته بودند و آيات قرآن پيش از هر چيز برپايه احاديث تفسير مي شد. اين گرايش با تفسير سيوطي (متوفاي 911 هـ)، الدر المنثور في التفسير بالماثور به اوج خود رسيد.
سومين رهيافت در تفسير آيه مورد بحث بر حديثي استوار است كه براء بن عازب از پيامبر روايت كرده است.(25) درباره اين حديث چند نكته به نظر مي رسد: اول به نظر مي آيد كه در اين حديث آيه مورد بحث و آيه 7 سوره اعراف هر دو در مقام تمثل آمده است و متن حديث ناظر به تفسير آنها نيست.
دوم در مسند احمد اين دو آيه تنها در روايتي كه از طريق ابومعاويه، اعمش، منهالبن عمرو، زاذان، براءبن عازب آمده است ديده مي شود، اما در طريق عبدالله، عبدالرزاق، معمر، يونس بن خباب، منهالبن عمرو، زاذان، براءبن عازب هيچ يك از دو آيه ياد شده را نمي يابيم.(26)
سوم اين حديث در صحيحين نيامده است. حال آنكه بخاري سه حديث در تفسير سه آيه از سورهِ حج آورده است. (27)
به هر روي اين رهيافت در تفسير آيه مورد بحث تنها در برخي تفسيرهاي سده هاي هفتم و هشتم به عنوان تفسير غالب يا تنها تفسير مطرح شده است و به مثل طبري كوچكترين اشاره اي به آن نكرده است، در تبيان نيز چنان كه ديديم در عبارتي كوتاه و صرفا به عنوان يك قول به رهيافت اخروي اشاره شده است.
 
:پی نوشت
1- طوسي، التبيان في تفسير القرآن، دار احياء التراث العربي، بيروت، 7/313، بغوي، معالم التنزيل، دارالفكر، بيروت، 1979 م، 5/16 (در حاشيه تفسير خازن چاپ شده است).
2- مثل الذين كفروا بربهم اعمالهم كرماد اشتدت به الريح في يوم عاصف لايقدرون مما كسبوا علي شيء ذلك هو الضلال البعيد.
3- طبري، جامعالبيان في تفسير القرآن، دارالمعرفه، بيروت، 1989 م، 17/113.

4- طوسي، 7/313.
5- مجمعالبيان في تفسير القرآن، مؤسسه` الاعلمي للمطبوعات، بيروت، 1995 م،7/150

6، 7، 8- همانجا
9- بغوي، 5/16، خازن، لباب التاويل في معاني التنزيل، دارالفكر، بيروت، 1979 م، 5/16.
10- فخررازي، التفسير الكبير، داراحياء التراث العربي، بيروت، 23/32.
11- قرطبي، الجامع لاحكام القرآن، دارالكتب العلميه`، بيروت، 1993 م، 12/38.
12- بيضاوي، انوار التنزيل و اسرار التاويل، دارالكتب العلميه`، بيروت، 1998 م، 2/88.
13- خازن، همانجا.
14- ابنكثير، تفسير القرآن العظيم، دار احياء التراث العربي، بيروت، 5/363.
15- الميزان في تفسير القرآن، منشورات جماعه` المدرسين في الحوزه` العلميه`، قم، 14/373.
16- في ظلال القرآن، دارالشروق، بيروت، چاپ دهم، 1402 هـ / 1972 م، 4/2421، 2422.
17- الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل و عيون الاقاويل في وجوه التاويل. [افست] نشر ادب الحوزه، قم، 3/155.
18- الانتصاف، در حاشيه الكشاف، 3/155، پانوشت 4.
19- آلوسي، روحالمعاني، 17/149.
20- اين تصور آفريده ذهن ابنمنير است، نه آيه به كشمكش مرغان بر سرپارههاي تن مشرك اشاره دارد و نه هيچ يك از مفسران چيزي در اينباره گفتهاند. اما همانگونه كه ديده ميشود اين تصور با صحنهاي كه ابنمنير ترسيم كرده است ناسازگار نيست. گويي خواسته است ‹‹ربودن›› را به معناي دقيق به كارگيرد.
21- پيداست كه برخوردهايي سياسيي كه قرآن در آيه 72 سوره آلعمران به آنها اشاره كرده است از چارچوب بحث ما بيرون است. همچنين بسياري از عقايد و انديشهها و اعمال حمل بر شرك شده است، اما شرك به معناي ايمان به خدا يا بتي در كنار خداي يگانه و پرستش هر دو با چنين حملها و تاويلهايي متفاوت است. غالب مفسران شرك را مترادف با كفر گرفتهاند. از جمله طبرسي ذيل همين آيه يادآور شده است كه ‹‹شرك همان كفر است و كفر همان شرك›› اما اين يكسانانگاري ظرافت بيان قرآن را - دستكم در برخي آيهها - كمرنگ ميكند.
22- ابن ماجه`، سنن، تحقيق محمدفواد عبدالباقي، داراحياء التراث العربي، بيروت، 2/794، ‹‹باب شهاده` الزور››، شماره 2372.
23- در زبان عربي هر جاي بلند را كه بر فراز آدمي باشد ‹‹سماء›› ناميدهاند.
24- آلوسي، 17/150.
25- ترجمه متن اين حديث آنگونه كه ابن كثير در تفسير خود (ج 4، ص 863، 864) آورده از اين قرار است: ‹‹امام احمد گفت: ابومعاويه روايت كرده است، اعمش از منهالبن عمرو از زاذان از براءبن عازب روايت كرده است كه گفت: با پيامبر خدا (ص) براي دفن جنازه مردي از انصار بيرون آمديم و به محل قبر رسيديم. هنوز آن را نكنده بودند. پيامبر خدا نشست و ما گرداگرد او نشستيم، سكوتي مرگبار بر ما خيمه زده بود. پيامبر تركهاي به دست داشت و آن را [در حالتي متفكرانه] بر زمين ميزد. آنگاه سربرداشت و دو سه بار گفت: از عذاب قبر به خدا پناه ببريد.
26- مسند احمدبن حنبل، دارصادر، داراحياء التراث العربي، 4/295، 296.
27- نجاريو صحيح، كتاب التفسير، المكتبه` الاسلاميه`، استانبول، 5/241، 242

 

وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است .

******

alizare1

alizare1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 6234
محل سکونت : یزد

پاسخ به:تاملي در تشبيه آيه 31 سوره حج قسمت دوم
پنج شنبه 23 تیر 1390  02:23 ب.ظ

تاملي در تشبيه آيه 31 سوره حج قسمت دوم
حنفاء لله غير مشركين به و من يشرك بالله فكانما خر من السماء فتخطفه الطير او تهوي به الريح في مكان سحيق (سوره حج، آيه 31)
 
پيش فرض مفسران
چكيده سخن مفسران در تشبيه اين آيه چنين است: حال و روز آن كه به خدا شركت آورد چنان است كه گويي از آسمان سقوط كرده باشد و در هوا طعمه مرغان شود يا باد او را به جايي دور درافكند.
اين پيش فرض كه حمله مرغان در هوا اتفاق مي افتد به بسياري از ترجمه ها و تفسيرهاي كهن فارسي نيز راه يافته است، مانند: ‹‹راست آهنگان باشيد خداي را نه هنبازگيران و هر كه هنباز گيرد واخداي چنانستي كبي وفتادندي از آسمان پس بربايدي او را مرغ در هوا يا ببردي او باد بجايگاهي دور››(1) و ميبدي در ترجمه اين آيه آورده است: ‹‹خداي را مخلصان نه با وي انبازگيرندگان، و هركه انبازگيرد باالله تعالي [و ديگري را پرستد] همچنان است كه در افتاد از آسمان تا مرغ ربايد او را در هوا، يا باد او را ببرد و جايي دور دراندازد››.(2) آنگاه در ‹‹النوبه` الثانيه`›› نوشته است: ‹‹اين مثلي است كه خداي متعال براي كافر زده است، و حال او را به حال كسي تشبيه كرده است كه از آسمان سقوط كرده باشد، زيرا همانگونه كه نمي توان به زندگي كسي كه از آسمان سقوط مي كند اميد بست. به نجات مشرك نيز نمي توان اميدوار بود. و گفته اند از آن رو حال او را به حال كسي كه از آسمان فرو افتاده تشبيه كرده است كه سرانجامش نابودي است، خواه پيش از آنكه به زمين برسد بر اثر ربايش مرغان (تخطف الطير) هلاك شودو خواه به زمين برسد و تكه تكه شود. كافر نيز همين حال و روز را دارد: يا در دنيا و پيش از رسيدن به آخرت كيفر مي بيند، و يا به او مهلت مي دهند تا در آخرت هلاك شود››.(3)
از پيش فرض ياد شده اين نتيجه منطقي به دست مي آيد كه ‹‹طير›› در آيه مورد بحث بايدمعناي ‹‹پرندگان شكاري›› باشد. اما تنها برخي از مفسران و مترجمان جرئت كرده اند به اين نكته تصريح كنند.(4) اين كه پيش فرض ياد شده و نتيجه آن تا چه مايه از اعتبار برخوردار است در ادامه سخن روشن خواهد شد. در اينجا همين قدر يادآور مي شويم كه اگر آيه به پرندگان شكاري اشاره داشت احتمال استفاده از واژه ‹‹جوارح›› - كه در آيه 4 سوره مائده نيز به كار رفته است - به مراتب قويتر بود، و در اين صورت كوچكترين شك و ترديدي در فهم تصوير آيه پديد نمي آمد.
برداشت مفسران از تصوير آيه قانع كننده نيست، زيرا گذشته از ناهمسازي دشواريهايي پديد مي آورد كه معنا را در ابهامي تيره فرو مي برد. وانگهي با تصويرهاي مشابه كه بارها در شعر جاهلي آمده است سازگار نيست. دشواري نخست از قيد در هوا برمي خيزد كه البته خود آيه از آن سخني نگفته و - چنان كه خواهيم ديد - نمي بايست مي گفت: زيرا در آيه مورد بحث صحنه ديگري ترسيم شده است.
 
واقع گرايي تصويرپردازي قرآن
آنچه پيش از هرچيز، اين تصوير را ناپذيرفتني مي نمايد ناسازگاري آن با چارچوب كلي تصويرهاي قرآن است. قرآن در تصويرپردازي سبكي دارد كه مي توان آن را به معناي عميق كلمه واقع گرايانه خواند. تخيل به معنايfantasy در آن جايي ندارد. تصوير قرآني آينه دار طبيعت است و به ويژه با چشم سروكار دارد. به عبارت ديگر، ‹‹ديداري›› است. و بي دليل نيست كه چنين است. اين ويژگي، در شعر عربي دوران نزول قرآن و پيش از آن، آشكارا ديده مي شود. عربهاي آن روزگار - به گواهي شعر جاهلي - اساسا با چنين تصويرهايي آشنا و مانوس بودند، و بي درنگ مي توان نتيجه گرفت كه چنين تصويرهايي را مي پسنديدند. تا جايي كه به زبان عربي دوران نزول قرآن مربوط مي شود، هماهنگي تصوير قرآني با تصوير شعر جاهلي هم طبيعي است و هم ضروري. وگرنه قرآن، به عنوان يك معجزه كلامي، چگونه مي توانست همدلي عربها را كه سابقه درخشاني در شعر داشتند برانگيزد. اين كه كسي با شتابي سرسام آور از آسمان سقوط كند و پرندگان - بي گمان - با شتابي سرسام آورتر، در فضا به او حمله ور شوند. يا به مثل، در مسير سقوط او كمين كنند تا گوشت تنش را تكه تكه بربايند، تصويري تخيلي(fantastic) است كه داده هاي واقعي دنياي عيني و ذوق و پسند هنري دوران نزول قرآن آن را بر نمي تابد. چنين صحنه اي جز در عالم وهم و خيال صورت نمي بندد. ناگفته نگذاريم كه معدودي از تشبيه ها ممكن است در نگاه نخست موهم نوعي تخيل(fantasy) جلوه كند، اما اين تشبيه ها نيز در تحليلي دقيق ويژگي واقع گرايانه خود را آشكار مي كنند.(5)
دشواري ديگر اين است كه ميان دو شق تشبيه تناسبي احساس نمي شود و در واقع شق دوم و نقش باد بي معنا مي شود، مشركي كه از آسمان مي افتد يا در مسير سقوط به چنگ پرندگان مي افتد و او را مي درند و يا باد او را به جايي دور مي افكند. پس اگر باد دخالت نكند در جايي - به مثل - نزديك خواهد افتاد؟ اما براي كسي كه در حال سقوط است و محكوم به نابودي، اين دوري و نزديكي چه معنايي تواند داشت؟ و آيا اگر باد را از آيه حذف كنيم و بگوييم او يهوي في مكان سحيق (يا در جايي دور سقوط مي كند) كاستي و ابهامي پديد مي آيد؟ و مگر فعل لازم خرّ (افتادن، سقوط كردن) كافي نيست تا باد به ميان بيايد و او را بيندازد؟ در اين برداشت پاسخي براي اين پرسشها نمي توان يافت. وانگهي اگر فعل يهوي را - به ويژه از آن رو كه با باد به كار رفته است - به ‹‹انداختن›› و نظاير آن برگردانيم از معناي مناسب آن در اين آيه بسيار دور خواهيم افتاد.
 
جستجوي معناي واژه ها در شعر جاهلي
اكنون بايد ديد خود آيه بيآنكه قيد ‹‹در هوا›› را به آن بيفزاييم چه گفته است. براي اين كار بايد واژه هاي مهم آن را بررسي كنيم. پيداست كه مرجع زباني قرآن، و به عبارت دقيقتر چارچوب مرجعي كاربرد واژه ها در زبان قرآن، شعر جاهلي است. اين نكته اي است كه هيچ يك از مفسران در آن ترديد نداشته اند. آكندگي تفاسير از شواهد متعدد شعر جاهلي خود از همين نكته حكايت دارد. بررسي خود را با واژه ‹‹طير›› آغاز مي كنيم. بايد ببينيم طير در زمان نزول قرآن به چه معنا به كار مي رفته است، و هنگامي كه عرب آن روزگار اين واژه را مي شنيد يا مي خواند نخستين مصداقهاي آن در ذهن او چه بود. به عبارت ديگر بايد ببينيم واژه طير گذشته از معناي عام خود (مرغان، پرندگان) بر چه نوع پرندگاني دلالت داشت. متاسفانه فرهنگهاي كهن و متاخر و معاصر عربي در اين زمينه به ما كمكي نمي كند، بنابراين ناچاريم مستقيما به شعر جاهلي مراجعه كنيم و با ارائه شواهد كافي و روشن نتيجه مشخص و قطعي بگيريم.از آنجا كه ممكن است نتيجه گيري از تك بيتهاي بريده از زمينه شعر ابهام آميز جلوه كند نگارنده، ناچار شده است كه برخي از بيتهاي پيش و پس از شاهد را نيز بياورد. همچنين شواهد و بيت هاي منحول يا مشكوك را كنار بگذارد و تنها به معتبرترين روايتها بسنده كند؛ هرچند تا جايي كه به زبان و واژگان مربوط مي شود ارزش بيت منحول به هيچ روي كمتر از بيت اصيل نيست.
واژه ‹‹طير›› جمع و بنابراين مونث است. مفرد آن طائر (مرغ، پرنده) است كه براي مذكر و مونث به يكسان به كار مي رود. در فرهنگهاي لغت به موارد نادري از كاربرد مذكر واژه طير اشاره شده است. و اين به معناي آن است كه - از نظر برخي لغت شناسان - طير گاه به صورت مفرد نيز به كار رفته است. اما برخي حتي كاربرد مذكر آن را مفرد ندانسته اند.(6) واژه طير شانزده بار در قرآن آمده است كه از اين ميان تنها يك مورد (آل عمران، آيه 49) بر مفرد مذكر دلالت دارد. به هر حال در آيه مورد بحث ما، طير به صورت جمع به كار رفته است (دليل آن فعل مونث ‹‹تخطف›› است) پس نبايد آن را به صورت مفرد برگرداند.
امروِالقيس در سوگ گروهي از قوم خود سروده است:(7)
و بكي لي الملوك الذاهبينايساقون العشيه` يقتلوناو لكن في ديار بني مريناو لكن بالدماء مرمليناو تنتزع الحواجب و العيونا الا يا عين بكي لي شنيناملوكا من بني حجربن عمروفلو في يوم معركه` اصيبوافلم تغسل جماجمهم بغسلتظل الطير عاكفه` عليهم
اي ديده سيل اشك فروبار و در سوگ شاهان رفته گريه كن.
شاهاني از بنو حجربن عمرو، كه ايشان را شامگاهان به كشتن مي بردند.
كاش در روز نبرد از پاي درآمده بودند، اما [دريغا كه اين فاجعه] در ديار بنومرين روي داد.
از اين رو سرهاي ايشان با هيچ شويندهاي شسته نشد، بلكه به خون درتپيدند.
و طير [لاشخوران، كركسان] بر جسدهاي ايشان گرد آمدند و به كندن ابروان و چشمها پرداختند.
متلمس فلسفه ستمناپذيري خود را چنين بازگو كرده است:(8)
صريح لعافي الطير او سوف يرمسو موتن بها حرا و جلدك املس المتر ان المرء رهن منيهفلا تقبلن ضيما مخافه` ميته
بدان كه آدمي در گرو مرگ است، يا [در ميدان نبرد] از پاي درمي آيد و روزي كركسان و لاشخوران [طير] مي شود و يا سرانجام [در بستر مي ميرد و] به خاكش مي سپارند.
پس از بيم مرگ به ستم تن در مده و آزادوار بمير بي آنكه لكه ننگي بر دامنت نشسته باشد.
پيداست كه كركسان و لاشخوران - چنان كه عنتره در شعر زير يادآور شده است - (9) تنها هنگامي به اجساد كشتگان نزديك مي شوند كه كوچكترين نشانهاي از حيات در آنها نمانده باشد:
عليه سبائب كالارجوانكما تردي الي العرس البوان يحياه` يد و رجل تركضان و قرن قد تركت لدي مكرتركت الطير عاكفه` عليهو يمنعهن ان ياكلن منه
چه بسيار هم اورد را در عرصه كارزار بر جاي نهادم [كه به خون خود در تپيده بود] گويي كه او را در پارچه كتاني نازك و ارغواني رنگ فرو پيچيده بودند.
كاري كردم كه لاشخوران و كركسان [طير] بر سرش گرد آيند، همچون زناني كه به سوي عروس مي شتابند تا [رقصكنان] او را به حجله ببرند.
اما تكان دست و پايي كه نشان [واپسين دم] حيات بود، آنان را از خوردنش باز مي داشت.
كركسان و لاشخوران به طمع خوردن اجساد كشتگان در پي لشكرها مي افتادند و بر فراز آنها چرخ مي زدند. اين نكته چنان معروف بوده است كه برخي مي پنداشتند لشكري كه كركسان بر فرازش به پرواز درنيايند درگير نبرد نمي شود. نابغه در شعر زير به اين عادت كركسان اشاره كرده است و تصوير گويايي از هيات آنها به دست داده است:(10)
عصائب طير تهتدي بعصائبمن الضاريات بالدماء الدواربجلوس الشيوخ في ثياب المرانباذا ماالتقي الجمعان اول غالب اذا ما غزوا في الجيش حلق فوقهم يصاحبنهم حتي يغرن مغارهمتراهن خلف القوم خزرا عيونهاجوانح قد ايقن ان قبيله
آنگه كه لشكر [قوم غسان] به جنگ رهسپار مي شود كركسان و لاشخوران [طير] دسته دسته بر فراز ايشان به پرواز در مي آيند.
]اين كركسان و لاشخوران كه] به خون خو گرفته اند با لشكريان همراه مي شوند تا همچون ايشان بر [اجساد كشتگان] حمله ور شوند.
مي بينيشان كه پس پشت قوم چشم غره كنان [به انتظار نتيجه نبرد] نشسته اند همچون بزرگاني كه جامه هاي سياه بر تن كرده باشند.
آماده فرود آمدن اند و يقين دارند كه قبيله او [مراد ممدوح نابغه است] به هنگام درگير شدن دو لشكر، پيروزمند نخست جنگ است.
همو در شعري ديگر گفته است:(11)
تشحط في اسلائها كالوصائلبشبع من السخل العتاق الاكائل و يقذفن بالاولاد في كل منزلتري عافيات الطير قد وثقت لها
]اسبان آبستن از فرط خستگي] جنينشان را در هر منزل سقط مي كنند. و جنينها در ياركهاي خود كه به جامهاي سرخفام آراسته به خطهاي سبز مي ماند، دست و پا مي زنند.
و مي بيني كه كركسان و لاشخوران روزي جوي مطمئن شده اند كه از طعمه هاي كره اسبان نوزاد سير خواهند شد.
مالك بن نويره در وصف سرانجام دشمن شكست خورده سروده است:(12)
و آخر مكبول يميل مقيد صريع عليه الطير تنتخ عينه
يكي بي جان بر خاك افتاده است و لاشخوران و كركسان [طير] بر سرش گرد آمده اند و چشمهايش را برمي كنند و ديگري در كند و زنجير به چپ و راست ميناود.
زهيربن ابي سلمي در يكي از شعرهايش راهي را كه به آبشخوري دورافتاده و خشك ختم مي شود چنين تصوير كرده است:(13)
علي جيف الحسري، مجالس تنتجي مخوف، كان الطير في منزلاته
هراسانگيز است و لاشخوران و كركسان [طير] در منزلگاههايش بر لاشه هاي [مركبها و آدمهاي] از پاي درآمده چنان گرد آمده اند كه انجمنهايي به نجوا نشسته را مي مانند.
سلامه بن جندل در وصف ضربه هاي كاري خود و افراد قبيله اش گفته است:(14)
و طعن كافواه المزاد المفتق بضرب تظل الطير فيه جوانحا
با ضربه شمشيري كه بر اثر آن لاشخوران و كركسان [طير] به زمين مي گرايند تا به اجساد كشتگان حمله ور شوند و زخم نيزهاي كه چنان [از تن خصم خون روان مي كند] كه آب از سوراخهاي مشك شكافته بيرون مي ريزد.
با بيتي از ضمره`بن ضمره نهشلي،(15) نقل شواهد مربوط به واژه طير را به پايان مي بريم.
عليه نجيع من دم الجوف جاسد و قرن تركت الطير تحجل حوله
و هماوردي كه [در ميدان نبرد بيجان] بر جاي نهادم تا لاشخوران و كركسان آرام آرام گرداگرد او گام بردارند. در حالي كه خون درون بر او دلمه بسته بود.
نگارنده بي آنكه قصد استقصا داشته باشد براي واژه طير (به معناي لاشخوران و كركسان) نزديك به چهل شاهد از شعر جاهلي و مخضرم گرد آورده است. اما ذكر همه آنها مايه ملال خواهد شد.(16) وانگهي اين واژه با همين معنا در شعر عربي سده هاي پس از اسلام نيز فراوان به كار رفته است.(17) همچنين در عهد عتيق تعبير عبري ‹‹عوف هشميم›› (مرغان هوا، مرغان آسمان) در موارد متعدد به معناي كركسان و لاشخوران آمده است.(18)
در اينجا توضيح اين نكته لازم مي نمايد كه چرا در برابر واژه طير تنها به آوردن ‹‹لاشخوران›› اكتفا نكرده ايم و واژه ‹‹كركسان›› را نيز افزوده ايم. در شعر جاهلي به سه نوع لاشخور مشخص برمي خوريم كه عبارتند از نسر (در جمع: نسور، انسر)، عقاب (در جمع: عقبان)، رخمه` (در جمع: رخم، رخام). رخمه` ياNeophron Percnoptrius در گونه شناسي علمي پرندگان، كركس است.(19)
در مورد عقاب بايد گفت كه تنها برخي از عقابها لاشخورند، وانگهي عقاب اگرچه همچون نسر و رخمه به طمع خوردن اجساد كشتگان جنگ، در پي لشكرها مي افتد.(20) اما در شعر جاهلي بيشتر به عنوان پرنده اي شكاري آمده است. و به همين دليل است كه غالبا تك اسبان با شتاب فرار از ميدان نبرد را به عقابي در حال پرواز تشبيه كرده اند.(21) همچنين اهتراز پرچم را به بال زدن عقاب مانند كرده اند و در واقع بارها واژه عقاب صرفا به معناي پرچم به كار رفته است. با اين همه بسامد عقاب (چه به معناي لاشخور و چه به معناي پرنده شكاري) و رخمه در شعر جاهلي به پاي نسر نمي رسد.
در فرهنگها و متون كهن در برابر واژه عربي نسر واژه فارسي كركس (كرگس) آمده است. شهرت نسر در شعر كهن عربي به حدي است كه آن را ‹‹سيدالطير›› و ‹‹ابوالطير›› لقب دادهاند.(22) البته در زبان عربي ميان نسر و عقاب خلط شده است، زيرا غالبا لاشخورها را با عقابها اشتباه گرفته اند.(23)
به نظر مي آيد كه اين خلط بسيار كهن است، زيرا واژه عبري ‹‹نشر›› نيز به يكسان در مورد كركسان و عقابها به كار رفته است.(24) در متون عربي كهن آمده است كه نسر بزرگترين پرنده است. برپايه اين مشخصه مي توان گفت كه نسر (از نظر گونه شناسي علمي پرندگان) بايدAegypius monac hus‹‹دال سياه›› يا fulvus Gyps ‹‹دال›› باشد،(25) به ويژه آنكه رنگ ‹‹دال سياه›› با اشاره نابغه به ‹‹جامه هاي سياه›› سازگار است. متاسفانه در فرهنگهاي فارسي نيز نامهاي اين پرندگان با هم خلط شده است.
اما تا جايي كه به بحث ما مربوط مي شود واژه كركس با سايه روشن هاي معنايي ويژه آن، از نظر زباني (و نه گونه شناسي علمي پرندگان) مناسبترين معادل فارسي نسر است. به گواهي شعر جاهلي نسر نخستين مصداقي است كه واژه طير (به معناي لاشخوران) در ذهن شنونده و خواننده عرب آن روزگار تداعي مي كرد. به همين دليل است كه شعرشناساني همچون جاحظ (متوفاي 255 هـ) و شارحان سخن شناسي همچون اعلم شنتمري (متوفاي 476 هـ) هنگامي كه به واژه طير در شعر امروِالقيس و نابغه رسيده اند نخست از نسر ياد كرده اند و اگر از عقاب نامي به ميان آورده اند آن را به مثابه لاشخور، و به عبارت ديگر نوعي كركس، در نظر گرفته اند.(26)
به همين دليل است كه ما در برگرداندن واژه طير، گذشته از واژه عام لاشخوران (كه هر سه گونه نسر و عقاب و رخمه را دربر ميگيرد) واژه كركسان را نيز افزوده ايم. بنابراين تنها ترجمه دقيق و شفاف واژه طير در آيه مورد بحث ما ‹‹لاشخوران›› يا ‹‹كركسان›› است. اكنون ببينيم آيا در خود قرآن شاهد ديگري براي اين كاربرد مي توان يافت يا نه. در سوره يوسف آيه 36، يكي از دو نوجواني كه با يوسف در زندان بودند خواب مي بيند كه پرندگان (طير) از ناني كه او بر سر دارد مي خورند و يوسف اين خواب را به مصلوب شدن آن زنداني تعبير مي كند، فيصلب فتا كل الطير من راسه (آيه 41) روشن است كه در اينجا ديگر نمي توان طير را به مرغان يا پرندگان ترجمه كرد، اينجا سخن از جسدي است كه طعمه لاشخوران و كركسان مي شود.
ناگفته نگذاريم كه ‹‹طعمه كركسان شدن يا كردن›› مضمون بسيار كهني است كه ويژه زبان و شعر عربي نيست و هرجا كه سخن از نبرد و جنگاوري در ميان بوده است به گونه اي در اشتلمهاي پهلواني به كار رفته است. به مثل در كتاب اول سموئيل نبي (باب هفدهم، آيه 44؛ نيز آيه 46) جليات (جالوت) در ميدان نبرد به داود مي گويد: ‹‹نزد من بيا تا گوشت ترا به مرغان هوا و درندگان صحرا بدهم›› و داود نيز همين پاسخ را به جليات مي دهد. و پيداست كه در اينجا همانگونه كه گزينيوس يادآور شده است(27) مراد از ‹‹مرغان هوا›› چيزي جز لاشخوران نيست. در شاهنامه فردوسي نيز بارها ازاينكه كشتگان جنگ خوراك كركساناند سخن رفته است:
ببرند و كرگس بپوشد كفنو از او كرگسان را يكي سور كن بسان سياوش سرش را زتنه مانگه سرش را زتن دور كن
و از اين قبيل بسيار.(28)
اكنون به واژه خطف مي پردازيم. معناي عام و پركاربرد اين واژه ‹‹ربودن›› است.اما اين واژه طيف معنايي گستردهاي دارد كه از ‹‹به سرعت گرفتن يا بردن›› تا ‹‹به سرعت كندن›› و ‹‹منقار زدن (براي كندن تكهاي گوشت)›› را دربر مي گيرد. در آيه مورد بحث ما ‹‹خطف›› به معناي ‹‹به سرعت كندن›› به كار رفته است. و گرنه اين كه گروهي از مرغان در پي ‹‹ربودن›› كسي برآيند چه معنايي مي تواند داشته باشد؟ شعر جاهلي شواهد بسيار روشني از كاربرد ‹‹خطف›› را در دسترس ما مي گذارد:
فاطمه بنت الاحجم بن دندنه` در شعري كه در سوگ همسرش جراح سروده است(29) از ميهمان نوازي و گشاده دستي او ياد كرده است و گفته است كه او براي پذيرايي از ميهمانان و نيازمندان چندان شتر مي كشت كه حتي لاشخوران و كركسان با ديدن انبوه لاشه هاي گوشت فرود مي آمدند و از اين خوان گسترده سير مي شدند.
منها لحوم غوارب و صفاح و لقد تظل الطير تخطف جنحا
و لاشخوران و كركسان همچنان فرود مي آمدند و گوشت پشت و پهلوي شتران را مي كندند (مي خوردند).
دريدبن الصمه` در شعري در وصف دلاوري جنگجويان قبيله اش گفته است كه ضربه هاي مرگبار آنان دشمن را چنان از پاي درمي آورد كه حتي نمي توانست كركسان و لاشخوران را از خود براند. (30)
يخافون خطف الطير من كل جانب و اشجع قد ادركنهم فتركنهم
]سواران و پيادگان ما] به قبيله اشجع دست يافتند و با آنان كاري كردند كه مي ترسيدند كركسان و لاشخوران از همه سو [حملهور شوند و] گوشت تن ايشان را بكنند.
علقمه` الفحل در توصيف پارچه هاي يمني كه رحل شتران را با آن مي بستند و بر كجاوه ها مي كشيدند سروده است:(31)
                                              كانه من دم الاجواف مدموم عقلا و رقما تظل الطير تخطفه
نقش و نگاري سرخفام [و چنان زنده] كه گويي آغشته به خون بود و لاشخوران و كركسان [به تصور گوشت] بيوقفه بر آن منقار مي زنند.
همان باري و هم خطيب تبريزي ‹‹تخطفه›› را در اين بيت ‹‹تضربه›› معني كرده اند. شواهد ياد شده نشان مي دهد كه خطف به معناي ‹‹كندن سريع و برق آساي تكه گوشت از لاشه›› است و واژه فارسي ربودن به تنهايي اين معنا را نمي رساند. به همين دليل است كه برخي از مترجمان قرآن ناچار شده اند تخطفه الطير را به ‹‹مرغان در فضا بدنش را با منقار بربايند›› (ترجمه الهي قمشهاي) ترجمه كنند كه - اگر از قيد ‹‹در فضا›› چشم بپوشيم - ترجمه اي دستكم روشن و گوياست هرچند زيبايي و ايجاز آيه قرآن را ندارد.
تعبير ‹‹خطف الطير›› آشكارا متضمن معناي مرگ است. كسي تا نمرده باشد طعمه لاشخوران نمي شود. بنابراين آيه مورد بحث مي گويد ‹‹آن كه به خدا شرك ورزد گويي كه از آسمان بر زمين سقوط كرده باشد و مرده باشد و سپس طعمهِ لاشخوران شود.›› اما جملهِ كوتاه و رساي فتخطفه الطير شنونده و خوانندهِ آيه را از تصريح به زمين و مرگ بي نياز كرده است.
زيرا وقتي كه تصويري در زبان يك شاعر يا در زبان شاعران يك دوران چندان تكرار شود كه به صورت الگو درآيد. آنگاه ذكر هر بخشي از آن تصوير بخشهاي ديگر را در ذهن تداعي مي كند. از اين رو گاه شاعر يكي از عناصر تكراري را رها مي كند و كار تكميل تصوير - يعني احضار عنصر غايب - را بر عهدهِ تداعي مي گذارد. (32) اين نكته نه تنها دربارهِ شعر، بلكه دربارهِ نثر نيز صدق ميكند. در واقع يكي از پايه هاي مهم ايجاز، و شايد مهمترين پايهِ آن همين است. و گرنه ‹‹معني بسيار در لفظ اندك›› چگونه امكانپذير خواهد بود. ايجاز بر تواناييهاي واقعي زبان و گنجينهِ تعبيرهاي نمونه وار آن استوار است. در اينجا سايه روشن هاي واژهها و تركيبها درهم تنيده مي شوند و فضاهاي ناگفته، يا به عبارت دقيقتر ‹‹موقعيت متن››(context situation) را مي سازند. هستهِ اصلي ايجاز همين موقعيت متن است، و همين است كه آن را - به گفتهِ ابن مقفع - با بلاغت يكي مي كند (الايجاز هو البلاغه`). ايجاز قرآن بر امكانات واقعي زبان عربي استوار شده است، و اين امكانات را به روشني در شعر جاهلي مي توان ديد. 
 
:پی نوشت

 1- ترجمه تفسير طبري فراهم آمده در زمان سلطنت منصوربن نوح ساماني، به تصحيح حبيب يغمايي، انتشارت توس، تهران، چاپ سوم، 1367 ش، 4/1057.
2- كشفالاسرار وعده` الابرار، به تصحيح علياصغر حكمت، اميركبير، تهران، چاپ سوم، 1361 ش، 6/359.
3- همانجا، 6/366.
4- آلوسي، همانجا، ص 150؛ سيدقطب، همانجا؛ فرهنگنامه قرآني، انتشارات آستان قدس رضوي، ذيل ‹‹طير››. اشاره قرطبي (همانجا) به ‹‹چنگالها›› نيز بيش از هر چيز يادآور پرندگان شكاري است.
5- در اينجا به عنوان نمونه ميتوان به آيه 65 سوره صافات اشاره كرد كه ميگويد درخت زقوم كه در قعّر دوزخ ميرويد داراي ميوهاي است كه به سر شياطين ميماند ‹‹طلعها كانه رووس الشيطين››. اما چه كسي شياطين و سرايشان را ديده است؟ احمد احمد بدوي در من بلاغه` القرآن (دار نهضه` مصر للطبع و النشر، قاهره، ص 194) يادآور شده است: ‹‹در قرآنتنها دو نوع تشبيه محسوس به محسوس و معقول به محسوس ميتوان يافت
6- اميل بديع يعقوب، المعجم المفصل فيالمذكر و المونث، دارالكتب العلميه`، بيروت 1994 م، ذيل ‹‹طير››، قول انباري.
7- ديوان امري القيس، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، دارالمعارف، قاهره، چاپ چهارم، 1984، ص 200.
8- مرزوقي، شرح ديوان الحماسه`، نشره احمد امين و عبدالسلام هارون، دارالجيل، بيروت، 1991، مجلد اول، ص 658.
9- آلوارت، كتاب العقد الثمين في دواوين الشعراء الجاهلين، گريفسوالت، 1869، ص 51.
10- ديوان النابغه` الذبياني، تحقيق ابوالفضل ابراهيم، دارالمعارف، قاهره، چاپ سوم، 1990، ص 42، 43.
11- همانجا، ص 145، 146.
12- الاصمعيات، تحقيق و شرح احمد محمد شاكر و عبدالسلام هارون، دارالمعارف بمصر، قاهره، چاپ دوم، 1964، ص 194.
13- شرح شعر زهيربن ابي سلمي،تحقيق فخرالدين قباوه، دارالافاق الجديده، بيروت، 1982، ص 237.
14- ديوان سلامه`بن جندل، تحقيق فخرالدين قباوه، المكتبه` العربيه` بحلب، 1968، 179.
15- ديوان المفضليات، به تصحيح لايل، آكسفورد، 1920 م، (افست مكتبه` المثني، بغداد) ص 635.
16- براي شواهد ديگر نگاه كنيد به ‹‹شيخو، لويس، شعراء النصرانيه` قبل الاسلام، دارالمشرق، بيروت، 1982 م، ص 170 بيت 15، ص 819 بيت 4، ص 839 بيت 7، ص 848 بيت 16: زبيري، ابوعبدلله مصعب، كتاب نسب قريش، تحقيق ا. ليفي بروفنسالE. Levi-Provencal دارالمعارف، قاهره، 1982 م، ص 374 س 15، مرزوقي، ابوعلي احمد شرح ديوان الحماسه`، نشره احمد امين و عبدالسلام هارون،دارالجيل، بيروت 1991 م، 1/467. 823، 837 بيت 22
17- به عنوان نمونه نگاه كنيد به شرح ديوان صريع الغواني (مسلمبن الوليد انصاري، متوفاي 208 هـ)، تحقيق سامي الدهان، دارالمعارف، قاهره، 1985 م، ص 12 بيت 40.
18- The Interpreters Digtionary of Bible, Abingdon Press, New York 1962, Vol. 1, P.439, BIRD2.
19- ريتشاردسون، كولن[Colin Richadson] ، طيور الامارات، ترجمه ساعد محمد العوضي، اصدارات المجمع الثقافي، دبي، 1992، ص 74؛ الملحق بلسان العرب، يوسف خياط و نديم مرعشي، [افست] نشر ادب الحوزه، قم، 1405 هـ ، ذيل ‹‹رخم››؛ پرندگان ايران، سازمان حفاظت محيط زيست، تهران، 1362 ش، ص 93.
20- جاحظ، كتاب الحيوان، حققه و قدم له فوزي عطوي، دار صعب، بيروت، 1982، جزء ششم، ص 505.
21- حمودي القيسي، نوري، الطبيعه` في الشعر الجاهلي، عالم الكتب - مكتبه` النهضه` العربيه`، بيروت، 1984 م، ص 186، 187.
22- قزويني، عجائب المخلوقات و غرائب الموجودات، مكتبه` و مطبعه` مصطفي البابي الحلبي و اولاده بمصر، چاپ چهارم، 1970 م، [افست منشورات الشريف الرضي و انتشارات ناصرخسرو، ذيل حياه` الحيوان الكبري دميري، تهران، 1368 ش، ج 2]، ص 285؛ دميري، حياه` الحيوان الكبري، (همان ناشر، همان افست)، ج 2، ص 35، اين القاب در كنار القاب معاصري همچون ‹‹ملك الطيور›› ذهن را بيشتر به عقاب يا شاهين متمايل ميكند تا به كركس. امروزه نسر (كه در اينجا بايد آن را به معناي عقاب گرفت) نشان چند كشور عربي، از جمله مصر است
23- الملحق بلسان العرب، ذيل عقاب (در ريشه عقب)؛ الموسوعه` العربيه` الميسره`، دار الشعب، قاهره، الطبعه` الثانيه`، 1972، ذيل ‹‹عقاب›› (ص 1220)، پرندگان ايران، ص 92.
24- جاحظ، همانجا، ديوان امري القيس، همانجا: ديوان النابغه` الذبياني، همانجا.
25- مجتبايي، فتحالله، ‹‹نكتههايي درباره رستم و سهراب››، مجله سخن، تيرماه 1353، دوره بيست و سوم، شماره هشتم، ص 846. همينجا از دوست واستاد بزرگوار آقاي دكتر فتحالله مجتبايي كه توجه مرا به مقاله خود و اين ابيات فردوسي جلب كردند سپاسگزاري ميكنم.
26- شيخو، لويس، رياض الادب في مراثي شواعر العرب، المطبعه` الكاثوليكيه`، بيروت، 1897، ص 67.
27- الاصمعيات، ص 12.
28- ديوان المفضليات، ص 790، 468؛ خطيب تبريزي، شرح اختيارات المفضل، تحقيق فخرالدين قباوه، دارالباز (دار الكتب العلميه، بيروت، چاپ دوم، 1987 ، م)، ج 3، ص 1602، 1603، در روايت تبريزي به جاي ‹‹تخطفه››، ‹‹تتبعه›› آمده است، اما در شرح به ‹‹تخطفه›› نيز اشاره شده است.
29- البطل، علي، الصوره` في الشعر العربي حتي آخر القرآن الثاني الهجري، دارالاندلس، بيروت، 1983، ص 29.

30- سيره` ابن هشام، 3/70.
31- المغازي، تحقيق مارسدن جونز، انتشارات دانشگاه آكسفورد، لندن، 1966 م، [افست مكتب الاعلام الاسلامي، 1414 هـ]، 1/229.
32- تحقيق محمد عبدالقادر عطا، دارالكتب العلميه، بيروت، 1990 م، 2/30

نویسنده:كاظم برگ نيسي

 

...
وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است .

******

alizare1

alizare1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 6234
محل سکونت : یزد

تاملي در تشبيه آيه 31 سوره حج قسمت سوم
پنج شنبه 23 تیر 1390  02:24 ب.ظ

تاملي در تشبيه آيه 31 سوره حج قسمت سوم
شواهدي از كاربرد خطفالطير در احاديث
همان گونه كه از سه شاهد اخير برميآيد، ‹‹خطف›› نه در فضا بلكه روي زمين اتفاق مي افتد. تعبير ‹‹خطفالطير›› كه براي عربهاي عصر نزول قرآن تعبيري بسيار آشنا بود بيان كنندهِ نابودي قطعي و مسلم يا مرگي فجيع است. تقريباً همهِ كاربردهاي اين تعبير (وقتي كه در مورد انسان به كار رود) به ميدان جنگ و اجساد كشتگان مربوط مي شود. اين تعبير را در روايتي كه از پيامبر اسلام (ص) نقل شده است نيز مي يابيم. در غزوهِ احد، پيامبر گروهي از تيراندازان را به پاسداري از تنگه مي گمارد تا دستهاي از سواران دشمن، كه به فرماندهي خالدبن وليد در جايي دور از صحنهِ نبرد كمين گرفته بودند، از پشت سر بر سپاه مسلمانان نتازند.
دستوري كه پيامبر به عبدالله بن جبير فرماندهِ تيراندازان داد به چند صورت روايت شده است. در سيرهِ ابن هشام آمده است (1) ‹‹انضح الخيل عنا بالنبل لايأتونا من خلفنا، ان كانت لنا اوعلينا، فاثبت مكانك، لانؤتين من قبلك›› (سواران را با تير از ما دور كن تا از پشت سر به ما حمله نكنند، خواه جنگ را ببريم و خواه ببازيم در جاي خود بمان تا از جانب تو بر ما نتازند). اين روايت در مغازي واقدي (2) چنين است ‹‹قوموا علي مصافكم هذا، فاحموا ظهورنا؛ فاًن رايتمونا قد غنمنا لاتشركونا، و ان رايتمونا نقتل فلا تنصرونا›› (در سنگر خود بمانيد و مراقب پشت سر ما باشيد، اگر ديديد به غنيمت دست يافته ايم [در جمع آوري غنايم] با ما شركت نكنيد، و اگر ديديد كشته مي شويم به ياري ما نياييد).
روايت ابن سعد در الطبقات الكي (3) نيز دقيقاً برگرفته از واقدي است. و در صحيح بخاري (4) آمده است ‹‹لاتبرحوا ان رايتمونا ظهرنا عليهم فلا تبرحوا و ان رايتموهم ظهروا علينا فلا تعينونا..›› (اگر ديديد بر آنان پيروز شده ايم جاي خود را ترك نكنيد، و اگر ديديد بر ما پيروز شده اند ما را ياري نكنيد). اما در فتح الباري ابن حجر(5) (773 - 852 ق) عبارت جالب توجه تري ديده مي شود ‹‹قال: ان رايتمونا تخطفنا الطير فلا تبرحوا مكانكم هذا حتي ارسل اليكم و ان رايتمونا هزمنا القوم و اوطاناهم فلا تبرحوا حتي ارسل اليكم›› (حتي اگر ديديد طعمهِ كركسان شده ايم، تا به شما پيغام نداده ام از جايتان تكان نخوريد و اگر ديديد اين قوم را شكست داده ايم و لگدكوب كرده ايم باز تا پيغام نداده ام جاي خود را ترك نكنيد).
تأكيد پيامبر در اين روايت به اوج خود مي رسد. زيرا به جاي اشاره به كشته شدن - كه در روايت واقدي آمده است - به واقعه اي اشاره مي كند كه تنها پس از كشته شدن اتفاق مي افتد: طعمهِ كركسان شدن به عبارت ديگر پيامبر در اين روايت گفته است: حتي اگر يقين كنيد كه كشته شده ايم و اين يقين چنان قطعي باشد كه انگار به چشم خود ديده باشيد كه كركسان و لاشخوران اجساد ما را مي درند و مي خورند. باز جاي خود را ترك نكنيد. ناگفته پيداست كه در اينجا نيز ‹‹خطف الطير›› ربطي به هوا يا فضا ندارد.
همچنين در تهذيب (6) روايتي از علي (ع) آمده است كه به روشنتر شدن بار معنايي ‹‹خطفالطير›› كمك مي كند؛ ‹‹لان تخطفني الطير احب الي من ان اقول علي رسولالله (ص) مالم يقل، سمعت رسولالله (ص) يقول في يوم الخندق: الحرب خدعه`، يقول: تكلموا بما اردتم›› (ترجيح ميدهم طعمه` لاشخوران شوم تا آنكه سخني را بر پيامبر خدا ببندم كه نگفته باشد، خود شنيدم كه پيامبر خدا در روز جنگ خندق گفت: جنگ نيرنگ است، ميگويد: هرچه ميخواهيد بگوييد).
پيداست كه در اين روايت علي (ع) مي بايست فجيع ترين مرگ قابل تصور را در برابر دروغ بربستن بر پيامبر خدا ناچيز شمرده باشد. تعبير ‹‹خطف الطير›› بعدها با كمي تغيير (رفتن خطف به باب افتعال: اختطاف) به معناي ‹‹آب شدن و به زمين فرو رفتن›› يا ‹‹دودشدن و به آسمان رفتن›› به كار رفت و همچون تعبير ‹‹خسف به الارض›› و دو معادل فارسي ياد شده معناي ‹‹ناپديد شدن، از ميان رفتن، نيست و نابود شدن›› را مي رساند. در روايتي از اصول كافي(7)، راوي دربارهِ ناپديد شدن يك زنداني گفته است: ‹‹...افتقد البارحه`، فلا يدري اخسفت به الارض او اختطفه الطير›› (ديشب ناپديد شد، معلوم نيست كه آب شد و به زمين فرو رفت يا دود شد و به آسمان رفت). دليل اين انتقال معنايي روشن است: كسي كه طعمه لاشخوران مي شود نيست و نابود مي شود و نشاني از او برجاي نمي ماند.
با توجه به آنچه تاكنون گفته شد معناي تهوي به الريح نيز از ابهام بيرون مي آيد: جسد مرده يا طعمه كركسان مي شود و يا باد بر آن مي وزد و اجزاي متلاشي شدهِ آن را به اين سوي و آن سوي، به دور دستها، مي كشاند و مي پراكند. اين معناي ‹‹هوي يهوي هوي›› كه در آيهِ مورد بحث به صورت متعدي به كار رفته است در شعر جاهلي نيز ديده مي شود. نابغه در وصف بزدلي و حماقت عيينه سروده است (8)
                                                        تكون نعامه`ً طوراً و طوراً هوي الريح تنسج كل فن
گاه به شتر مرغ مي ماني و گاه به باد كه به هر سو مي وزد (به عبارت ديگر، رفتار و كردارت از خردمندي و سنجيدگي به دور است).
بنابراين در آيهِ مورد بحث سخن بر سر اين نيست كه باد جسد را به سمت خاصي مي برد و مي افكند. و گرنه در طبيعت شبه جزيره رابطه ميان باد و جسد يا همان تصويري را پديد مي آورد كه در آيه مي توان يافت و يا چيزي از قبيل تصويري كه يكي از شاعران حميري در بيت زير باز نموده است
                                            و كم تركنا هناك من بطل تسفي عليه الرياح في لممه (9)
در آنجا چه بسيار دلاوراني را كه [بيجان] وانهاديم، در حالي كه وزش بادها بر موهاي بناگوش ايشان خاك مي پاشيد.
تا جايي كه نگارنده مي داند تنها يك تن از مترجمان قرآن به اين مفهوم نزديك شده است. مرحوم كاظم معزي اگرچه ترجمه اي تحت اللفظي از قرآن به دست داده است، اما چون به تهوي به رسيده است، آن را با باريك بيني ‹‹مي پراكند›› معنا كرده است. در واقع برگردان تهوي به به ‹‹انداختن، افكندن›› و نظاير آن، زاييدهِ توهمي است كه مفهوم و تصوير آيه را تيره كرده است: اين كه چنين صحنه اي در فضا روي مي دهد، نه روي زمين. و ما به اندازهِ كافي درباره نادرستي اين برداشت سخن گفتيم.
 
تداعيها

آيه در اينجا به پايان مي رسد، اما طنين آن در گوش عرب آن دوران ادامه مي يابد و تداعي هاي هراس انگيزي پديد مي آورد. اكنون مي كوشيم تا به اين تداعيها نزديك شويم. همان گونه كه بيضاوي يادآور شده است او (يا) در آيه معناي تخيير را مي رساند. به عبارت ديگر خواننده يا شنونده مختار است كه يكي از دو شق پاياني آيه را براي مشركي كه بر اثر سقوط از آسمان جان داده است در نظر گيرد: طعمهِ كركسان شدن يا پراكنده شدن در وزش باد. پس اين هر دو بايد پيامدي يكسان داشته باشد. اما اين پيامد چيست؟ آيه مي گويد آن كه به خدا شرك ورزد خود را به لاشه بدل كرده است، لاشه اي كه حتي از مراسم تدفين و خاكسپاري محروم است. از او حتي گوري بر جاي نمي ماند. اما چنين سرانجامي براي مشركان جاهلي چه معنايي داشت؟ جيمز نوشته است: ‹‹تعجبي ندارد كه انسان بدوي سخت باور داشت كه بدترين سرنوشتي كه ممكن است گريبانگير آدمي شود اين است كه پس از مرگ به خاكش نسپارند، يا همهِ مراسم لازم تدفين را براي او برگزار نكنند››. (10) اين نكته به راستي در مورد عربهاي جاهلي صدق مي كند. روايتهاي مربوط به صدي، هام، بستن شتران بر مزار مردگان، سوگند خوردن به گور، همه حكايت از آن دارد كه براي قبر اهميتي نزديك به تقديس قائل بودند. بشربن ابي خازم گفته است (67):
جعلتم قبر حارثه` بن لام
الها تحلفون به فجورا
فقولوا للذي آلي يميناً:
افي نذرت يا اوس النذورا؟
قبر حادثه پسر لام را به خدايي بدل كرده ايد كه به آن به دروغ سوگند مي خوريد.
به آن كه قسم ياد كرده است بگوييد: اي اوس! آيا براي [كشتن] من نذر كرده اي؟
بشر در اين شعر از آن رو بر اوس خرده نمي گيرد كه به مزار حارثه سوگند خورده است كه اگر بر وي (بشر) دست يابد و او را بكشد نذري چنين و چنان خواهد داد، سخن او آن است كه اوس با اين سوگند مرتكب گناه شده است، زيرا از عهدهِ كشتن او بر نخواهد آمد، بنابراين به قبري كه به آن سوگند خورده اهانت كرده است.
همچنين در سنگ نبشته گورها به نفرين هايي برمي خوريم كه در آنها از خدايان خواسته اند تا كساني را كه مي خواهند آثار گور را محو كنند به سخت ترين عقوبت گرفتار كنند. (11) يكي از مراسم مهمي كه مي بايست براي مرده برگزار شود آن بود كه شترش را بر سر مزارش مي بستند تا بميرد. اين كار را براي آن مي كردند كه صاحب شتر در روز حشر بر آن بنشيند و با پاي پياده به محشر نرود.
(12)
تصور آنان از حشر كم و بيش شبيه تصور مصريان باستان بود كه بخشي از دارايي مرده را با وي به خاك مي سپردند تا در زندگي آن جهاني از آن استفاده كند.
بنابراين مي توان پي برد كه داشتن جسدي در گور و برگزاري مراسم تدفين تا چه مايه براي عربهاي جاهلي مهم بوده است. حساسيت اين موضوع براي پيران در آستانه مرگ چندان بود كه در واپسين دم زندگي از خويشاوندان خود مي خواستند كه نحوه سوگواري خود را به نمايش گذارند.(13) حتي به بازماندگان سفارش مي كردند كه گور آنان را فراخ بگيرند.
انديشه صدي و هام نيز در معتقدات جاهليان جايگاه مهمي داشت. بنابر اعتقاد ايشان اگر كسي كشته مي شد پرنده اي (كه آن را صدي مي ناميدند) بر سر گور او آواز مي داد ‹‹اسقوني، اسقوني›› (سيرابم كنيد، سيرابم كنيد) و تمامي كارهاي بازماندگان را به او اطلاع مي داد. اين پرنده تنها زماني از فرياد زدن باز مي ايستاد كه انتقام خون مقتول گرفته مي شد. اين اعتقاد در دوران پيامبر اسلام نيز سخت زنده بود زيرا در يك حديث آن را نفي كرده است: صدي و هام وجود ندارد. (14)
صحنه اي كه در آيه 31 سورهِ حج تصوير شده است، در ذهن عربهاي آن روزگار، شكست را تداعي مي كند. زيرا در شعر جاهلي اجسادي طعمه كركساني مي شدند كه در جنگ شكست خورده اند و جان باخته اند. گويي آيهِ مورد بحث به شيوه اي غير مستقيم خاطر نشان مي كند كه آن كه به خدا شرك ورزد به جنگ با خدا برخاسته است، و نتيجهِ چنين جنگي چيزي جز شكست و نابودي محتوم نيست. اين مفهوم با برخي از ديگر آيه هاي قرآن و به ويژه با فضاي سورهِ توبه سازگاري دارد. مفسران در تفسير آيهِ مورد بحث بارها بر اين نكته تأكيد كرده اند كه سقوط مشرك او را در وضعي قرار مي دهد كه به هيچ وجه قادر به دفاع از خود نيست اگر اين مفهوم به راستي در آيه نهفته باشد با تصويري كه ما از تشبيه آن به دست داديم سازگاري بيشتري دارد، مگر از لاشه بي دفاع تر مي توان يافت؟

 

:پی نوشت

1- سيره` ابن هشام، 3/70.
2- المغازي، تحقيق مارسدن جونز، انتشارات دانشگاه آكسفورد، لندن، 1966 م، [افست مكتب الاعلام الاسلامي، 1414 هـ]، 1/229.
3- تحقيق محمد عبدالقادر عطا، دارالكتب العلميه، بيروت، 1990 م، 2/30

4- كتاب المغازي، باب 17، حديث سوم، 5/29.
5- فتح الباري بشرح صحيح البخاري، تحقيق قصي محبالدين الخطيب و ديگران، دارالريان للتراث، قاهره، 1986 م، 6/188 شماره 339.
6- طوسي، تهذيب الاحكام، دار صعب - دار التعارف، بيروت، 1401 هـ / 1981 م، 6/162.
7- كليني، الاصول من الكافي، صححه و علق عليه علي اكبر الغفاري، دار الكتب اسلاميه`، تهران، چاپ سوم، 1388 هـ، 1/493.
8- ديوان النابعه` الذبياني، ص 137، بيت 11.
9- شرح ديوان الحماسه` 1/335، بيت 8.
- البطل، الصوره` في الشعر العربي، ص 211 (به نقل از 118James, E. O. The Beginnigs of Religion P. 10)
11- علي، جواد، المفصل في تاريخ العرب قبل الاسلام، دارالعلم للملابين، بيروت، مكتبه` النهضه`، بغداد، 1970 م، 6/131.
12- البطل، همانجا.
13- البطل، 212 تا 214؛ زبيري، ابوعبدالله مصعب، كتاب نسب قريش، ص 191، پانوشت 7.
14- مالكبن انس، الموطا، تحقيق محمدفواد عبدالباقي، دار احياء التراث العربي، بيروت، 1985 م، ج 2، كتاب العين، ص 946. شماره 18: ‹‹لاعدوي و لاهام و لاصفر...››.
نویسنده:كاظم برگنيسي 

 

...

وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است .

******

alizare1

alizare1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 6234
محل سکونت : یزد
دسترسی سریع به انجمن ها