1. آرامش خاطر
نبودن حریم میان زن و مرد و آزادى در معاشرتهای ممنوع و بیبند و بارى، هیجانها و التهابهاى جنسى را فزونى میبخشد و تقاضاى هر دو طرف را به صورت یک عطش روحى و یک خواست اشباع نشدنى در میآورد و این همان اختلاط روانى و روحى است.
غریزة جنسى، قوة نیرومندى است که هر چه بیشتر از آن سپرى شود، طغیان و سرکشى او بیشتر میشود و ناگفته روشن است که اگر دختران و زنان یک اجتماع، پوشش لازم را نداشته باشند از آثار و پیامدهاى طغیان و سرکشى این غریزه خطرناک در امان نخواهند ماند و سرانجام آرامش خاطر خود را به دریاى موّاج و خروشانى مبدّل میسازند.
شهید مطهرى (ره) در کتاب ارزشمند مسأله حجاب مینویسد:
چرا در دنیاى غرب این همه بیمارى روانى زیاد شده است؟ علتش آزادى اخلاقى جنسى (و بى بند بارى و عدم رعایت اصول اخلاقی) و تحریکات فراوان سکسى است که به وسیله جراید و مجلات و سینماها و تئأترها و محافل و مجالس و... انجام میشود.
2. استحکام پیوند خانوادگى
حجاب و پوشش اسلامى در استحکام پیوند خانوادگى نقش مهمى را ایفا میکند. اگر دختر یا زنى که در خانوادهاى زندگى میکند، خود را صاحب جمال و نفس خویش بداند؛ هرگز حاضر نمیشود تا دیگرى او را آلت دست قرار داد، و مایة لذت خود را فراهم آورد.
و بر عکس کسانى که از این قانون الهى بهره نمیگیرند و در خیالات و اوهام شیطانى خود غوطه میخورند، فقط براى لحظاتی مایة کیف و لذت گروهى عیاش را فراهم کرده و از مالکیت بر جمال و نفس خود دست میکشند.
این گروه نباید فراموش کنند که با ایجاد کردن چنین اوضاع اسفبارى در جامعه، زمینه گسستن خانوادهها و کانونهاى کوچک صمیمى را بر هم میزنند. و همانگونه که گذشت سرانجام خود نیز دچار آن خواهند شد و روشن است که در چنین شرایطى از بهرهمند شدن از استحکام در خانواده محروم خواهند ماند.
3. ایجاد کردن محیطى سالم
یکی دیگر از آثار و فواید حجاب ایجاد کردن محیطى سالم و به دور از مفاسد اخلاقى است. از آنجا که انسان یک موجود اجتماعى است و به طور کلى قطع رابطه او با اجتماع امکان پذیر نیست، دختران جوان و زنان جامعه میتوانند با رعایت این قانون الهی در فراهم آوردن محیطى سالم و ریشه کن نمودن مفاسد اخلاقى سهم به سزایى را داشته باشند.
حجاب در لغت
کلمه ی حجاب هم به معنی پوشیدن است و هم به معنی پرده و حجاب یا حاجب . بیشتر استعمال آن به معنی پرده است . ان کلمه از آن جهت به این مفهوم می باشد که پرده وسیله ی پوشش است و شاید بتوان گفت که به حسب اصل لغت ، هر پوششی حجاب نیست ، آن پوششی حجاب نامیده می شود که از طریق پشت پرده واقع شدن صورت می گیرد . استعمال کلمه ی حجاب در مورد پوشش زن یک اصطلاح نسبتاً جدید است . در قدیم و مخصوصاً در اصطلاح فقها چه در کتاب الصلوه و چه در کتاب النکاح که معترض این مطلب شده اند ، کلمه " ستر " را به کار برده اند نه کلمه حجاب را .
وظیفه پوشش که اسلام برای زنان مقرر کرده است بدین معنی نیست که از خانه بیرون نروند . پوشش زن در اسلام این است که زن در معاشرت خود با مردان بدن خود را بپوشاند و به جلوه گری و خودنمایی نپردازد . آیاتی که در این باره هست ، چه در سوره مبارکه نور و چه در سوره مبارکه احزاب ، حدود پوشش و تماس های زن و مرد را ذکر کرده است بدون آنکه کلمه حجاب را به کار برده باشد . تنها آیه ای که کلمه ی حجاب در آن به کار رفته مربوط به زنان پیغمبر اسلام (ص) است . می دانیم که در قرآن کریم درباره ی زنان پیغمبر (ص) دستورهایی وارد شده است . اسلام عنایتی داشته که زنان پیامبر (ص) چه در زمان حیات آن حضرت و چه بعد از وفات ایشان در خانه های خود بمانند . و دلیل آن بیشتر در جهت منظورهای اجتماعی و سیاسی بوده است .
اسلام می خواسته که " امهات المؤمنین" که خواه ناخواه احترام زیادی در میان مسلمانان داشتند ، از احترام خود سوء استفاده نکنند و احیاناً ابزار عناصر خودخواه و ماجراجو در مسایل سیاسی و اجتماعی واقع نشوند .
حجاب درتاریخ ایران باستان
در زمان زرتشت زنان منزلتی عالی داشته و با کمال آزادی و با روی گشاده در میان مردم آمد و شد داشتند . در جلد اول " تاریخ تمدن " صفحه 552 راجع به ایرانیان آمده است : پس از داریوش مقام زن مخصوصاً در طبقه ی ثروتمند تنزل پیدا کرد . زنان فقیر چون برای کار کردن ناچار از آمد و شد در میان مردم بودند آزادی خود را حفظ کردند اما در مورد زنان دیگر گوشه نشینی زمان حیض که برایشان واجب بود رفته رفته امتداد پیدا کرد و سراسر زندگی اجتماعی شان را فرا گرفت و این امر مبنای پرده پوشی در میان مسلمانان به شمار می رفت . زنان طبقات بالای اجتماع جرات آن را نداشتند که جز در تخت روان روپوش دار از خانه بیرون بیایند و هرگز به آنان اجازه داده نمی شد که آشکارا با مردان صحبت کنند .
زنان شوهر دار حق نداشتند هیچ مردی را ولو پدر یا برادرشان باشد ببینند . در نقشهایی که از ایران باستان بر جای مانده هیچ صورت زنی دیده نمی شود و نامی از ایشان به چشم نمی خورد .
چنانچه ملاحظه می فرمایید حجاب سخت و شدیدی در ایران باستان حکمفرما بوده تا جایی که حتی پدران و برادران نسبت به زن شوهردار نامحرم شمرده می شدند .
به عقیده ی ویل دورانت مقررات شدیدی که طبق رسوم و آئین کهن درباره ی زن حائض اجرا شده که در اتاقی محبوس بوده و همه در مدت عادت زنانگی از او دوری می جسته اند و از معاشرت با او پرهیز داشته اند ، سبب اصلی پیدا شدن حجاب در ایران باستان بوده است .
اما اینکه می گوید : این امر خود مبنای پرده پوشی در میان مسلمانان به شمار می رود منظور چیست ؟
آیا مقصود این است که علت رواج حجاب در میان مسلمانان مقرراتی است که درباره ی زن حائض اجرا می شود ؟ همه می دانیم که در اسلام چنین مقرراتی هرگز وجود نداشته است و ندارد . زن حائض در اسلام فقط از برخی عبادات واجب نظیر نماز و روزه معاف است و همخوابگی با او نیز در مدت عادت زنانگی جایز نیست . ولی زن حائض از نظر معاشرت با دیگران هیچ گونه ممنوعیتی ندارد که عملاً محبور به گوشه نشینی شود و اگر مقصود این است که حجاب رایج میان مسلمانان عادتی است که از ایرانیان پس از مسلمان شدنشان به سایر مسلمانان سرایت کرده باز هم سخن نادرستی است . زیرا قبل از اینکه ایرانیان مسلمان شوند آیات مربوط به حجاب نازل شده است .
از سخنان دیگر ویل دورانت هردو مطلب فهمیده می شود یعنی هم مدعی است که حجاب به وسیله ی ایرانیان پس از مسلمان شدنشان در میان مسلمانان رواج یافته و هم مدعی است که ترک همخوابگی با زن حائض در حجاب مسلمانان و لا اقل در گوشه گیری آنان موثر بوده است ! ( مسئله حجاب ص 22 و 23 )
کنت گوبینو در کتاب " سه سال در ایران " معتقد است که حجاب شدید دوره ی ساسانی در دوره ی اسلام در میان ایرانیان باقی ماند . او معتقد است که آنچه در ایران ساسانی بوده است تنها پوشیدگی زن نبوده بلکه مخفی نگه داشتن زن بوده است . او مدعی است که خودسری موبدان و شاهزادگان آن دوره به قدری بوده که اگر کسی زن زیبایی در خانه داشت نمی گذاشت کسی از وجودش آگاه شود و حتی الامکان او را پنهان می کرد زیرا اگر معلوم می شد که چنین خانم زیبایی در خانه اش است دیگر مالک و احیاناً مالک جان خودش هم نبود .
همچنین در زمان صفویه زنان روبنده بر صورت می گذاشتند و چادر سفیدی تا سرزانو می پوشیدند و شلواری بر تن داشتند .
حــریـم عفـاف
سالگشت هفدهشهریور سال 1357 فرامیرسد، روزی از ایام اللّه که باید آن را زنده نگهداریم و به نسلهای آینده تسلیم کنیم.1 همؤ ایام متعلّق به خداست؛ ولی بعضی از آنها به دلیل خصوصیاتشان ـ بهطور مشخصـ یوم اللّه میشوند تا چراغ راه آیندگان شوند؛ شاید به همین علت است که خداوند به حضرت موسی ـ علیهالسلام ـ میفرماید: و ذکّرهم بایام اللّه. تذکّر به این ایام انسان ساز است؛ زیرا ویژگیهایش آموزنده، و موجب بیداری خفتگان، در تاریخ است. فتح مکه توسط پیامبر ـ صلیاللّه علیه و آله ـ یوماللّه است؛ زیرا آن روز، یوم قدرت نمایی خدا بود، یتیمی که توان زندگی در وطن خویش را نداشت، بر صاحبان زر و زور سیطره یافت.2 روزهایی که ملتها بر اثر حوادث آن روز متنبه و بیدار میشوند نیز یوماللّه است و هفده شهریور از این ایام است.
آن روزها واژهها و الفاظ تغییر معنا داده بودند، طاغوت در لباس حق جلوه کرده و حق باطل شده بود. ایادی شیطان ماموریت داشتند تا این کلام قرآن را که میفرماید: "فَازَلّهُما الشیطان عنها" 3ـ پس شیطان آنان را لغزانید ـ به خوبی انجام دهند. گسترش مراکز فساد و فحشا و ترویج آن به نام تجدد و تمدن، توحش را به ارمغان آورد و سرگرم شدن به مکاید پر زرق و برق شیطان، نشاط و شادابی را به افسردگی و اعتیاد مبدل نمود. اشتغال فکری در به کارگیری شیوههای ارضای تمناها، فساد اندیشهها، یعنی خودباختگی و غربزدگی را دربرداشت. غربزده کسی است که هویت خود را از دست داده و به تقلید کورکورانه پرداخته است. در چنین عصری نسلی زنده و بیدار به پاخاست. آنان به زیباییها و زیورهای فریبنده"لا" گفتند تا نَفْسِ خویش را از بند تعینات و حجابها برهانند؛ زیرا "اِنّ النّفس لامارة بالسّوء".4
از هستی خویش گذر باید کرد
زین دیو لعین صرف نظر باید کرد
گرطالب دیدار رخ محبوبی
از منزل بیگانه سفر باید کرد5
شقایقهای سرخ، خویشتن را پیراسته و به نوراللّه آراسته شدند. عروج به حریم کبریا و صعود به جوار دوست و ورود به ضیافتاللّه را با قدم اختیار طی کرده و با خون خویش کویر سوزان عصر ستمشاهی را آبیاری نمودند.
من در هوای دوست گذشتم زجان خویش
دل از وطن بُریدم و، از خاندان خویش6
جمعه سیاه سرآغاز افول تاریکی کفر، ظلمت و تیرگی نفوس، طلوع انوار دین محمدی و شکوفایی گلهای اسلام شد. اینک در سالروز شهادت جوانان به تشریح یکی از فضایل اخلاقی یعنی عفاف ـ که یکی از انگیزههای قیام آنان بود ـ میپردازم. پیش از ورود به بحث لازم است توضیح مختصری دربارؤ فطرت داده شود زیرا عفت امری فطری است. خداوند در قرآن کریم میفرماید: "فاقم وجهک للدین حنیفاً فطرت اللّه التی فطر الناس علیها لاتبدیل لخلق اللّه ذلک الدین القیم ولکن اکثر الناس لایعلمون" 7روی خود را همچنان به سوی آیین اسلام بدار، در حالی که در آن استواری به همان سرشت خدا که مردم را بر آن پدید آورد. در آفرینش خداوند هیچ دگرگونی نیست. دین راست اینست، اما بیشتر مردم نمیدانند.
منظور از "فطرت اللّه" حالت و هیاتی است که خداوند خلق را بر آن قرار داده و از لوازم وجود و از چیزهایی است که در اصل خلقت قرار داده شده است،8 بنابراین احکام فطرت از لوازم وجود و خلقت است و بنا بر نظر قرآن چیزی آن را تغییر نمیدهد، "لاتبدیل لخلق اللّه". در امور فطری هیچگونه اختلافی نیست و از آغاز عالم تا آخر، همه در آن متفقند، یعنی هرکس به هرچه توجه کند و دنبال آن برود، چه در علوم و فضایل و معارف و امثال آن ، چه در شهوات و هواهای نفسانی و توجه به هرچیز و هرکس از قبیل بتها و محبوبهای دنیوی و اخروی، چه علاقه به خانواده و قبیله، همه عین توجه به واحد کامل مطلق است، ولیکن مردم غافلند. احکام فطرت از بدیهیترین چیزهاست و هر انسانی بالفطره عاشق کمال و متنفر از نقص است، پس لوازم آن نیز از ضروریات است. امام خمینی، احکام فطرت و لوازم آن را موارد ذیل بیان میکند: اصل وجود مبدا، توحید، معاد، نبوت، وجود ملائک و روحانیان، انزال کتب و اعلام طرق هدایت و تنفر از عیب و نقص9 و ایمان به این موارد، دین حق است برای تمام ابنای بشر.10
عشق به کمال از اموری است که همه مشتاق آنند اگرچه در انتخاب معشوق اختلاف دارند. هرکس کعبه آمال خود را چیزی یافته، حب به آن موجب میشود آن را کمال دانسته و دل و جان را به آن متوجه نماید؛ اهل علم، کمال را در علم میجوید و به هر مرحلهای از علم که نایل میشود. قانع نمیشود و مراتب بالاتری را جستجو میکند؛ تاجران، معشوق را در پول و دارایی مییابند و به تحصیل آن اشتیاق دارند؛ اهل قدرت در بسط ملک و سلطه بر دیگران میکوشند و به دنبال قدرتهای بالاتر میگردند و زیباپرستان رخسار دلفریب را میجویند، اما هیچکدام با رسیدن به مطلوب قانع نمیشوند زیرا این امور همه محدودند و انسان بالفطره از محدودیت متنفر و در جستجوی مراتب بالاتر است؛ بنابراین، قلب به دنبال کمالی است که نقص ندارد، عاشق جمالی است که عیب ندارد، علمی که جهل ندارد، قدرتی که عجز ندارد و حیاتی که موت ندارد؛ پس انسان، محبوب را کمال مطلق میداند و لازمؤ چنین عشقی، وجود معشوقی کامل محض، یعنی همان ذات مقدس الهی است، به همین دلیل قرآن می فرماید :"افی اللّه شک فاطرالسموات والارض".11
غیر از در دوست در جهان کی یابی؟
جز او به زمین و آسمان کی یابی؟
او نور زمین و آسمانها باشد
قرآن گوید، چنان نشان کی یابی؟
انسان مولود عالم طبیعت است و از بدو تولد با حب دنیا رشد میکند و تربیت میشود، هرچه بزرگتر میشود بیشتر به محدودیت و احاطه احکام طبیعت پیمیبرد. هرچه انسان به دنیا و زخارفش تعلق بیشتر داشته باشد، تاثیر آن بر قلبش بیشتر است و تمام خطاها و گرفتاری انسان برای همین محبت و علاقه است. شاید در آیات "لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم، ثم رددناه اسفل سافلین"، نیز اشاره به این باشد که "احسن تقویم" همان فطرت براساس کمال مطلق و جمال تام و "اسفلسافلین" نیز حجابهای طبیعت است، پس تا حجابها و ظلمات بر نفس غالب باشد، انسان نمیتواند به سوی کمال مطلق حرکت کند. علل حجابهای طبیعت را میتوان در سه قوؤ ذیل جستجو نمود:
1 ـ قوؤ شیطنت که فروع آن عجب، کبر، طلب ریاست، خدعه، مکر، نفاق و ... است؛
2 ـ قوه غضب که فروع آن خودسری، تجبّر، افتخار، قتل، سرکشی و ... است؛
3 ـ قوه شهوت که فروع آن شره، حرص، بخل و امثال آن است.15
لذات نفسانی ناشی از این قوا موجب دلبستگی به دنیا و دوری از حق و حقیقت میگردد، با هر لذتی نفس اماره، لذت بیشتری میطلبد و قوای مخصوص را برای تحصیل آن ترغیب میکند، در نتیجه حجابهای ظلمانی برای انسان پدید میآید که روی قلب و روح کشیده میشود و فطرت طالب کمال مطلق را به حضیض نقص میکشاند و این بالاترین خسران است، "والعصر، انّ الانسان لفی خسر".16
یکی از قوای عامل سعادت یا شقاوت انسان، قوه شهویه است که به نفس بهیمی نیز تعبیر میشود و برای آن سه حالت تعریف شده است.
1 ـ شره: عبارت است از سرخود کردن شهوت و به اطلاق واگذاشتن نفس بهیمی که زیادهروی نماید و در هر موقع و با هر چیز لذتجویی کند.
2 ـخمود: عبارت است از بازداشتن قوؤ شهوت از حد اعتدال و مقدار لازم و مهمل گذاشتن این قوه.
3 ـ عفت: عبارت است از بیرون آمدن این قوه از حالت افراط و تفریط و تصرف و خدعه شیطان و درآمدن تحت تصرف عمال الهی که در نتیجه حالت سکینه و طمانینه حاصل و ملکه اعتدال و میانهروی پیدا میشود.17
اصول خلق نیک آمد عدالت
پس از وی حکمت و عفت شجاعت
به عفت شهوت خود کرده مستور
شره همچون خمود از وی شده دور
اهمیت عفاف و شناخت آن به درک جایگاه قوؤ شهوت بستگی تام دارد، زیرا قوؤ شهوت، مشترک در حیوان و انسان و برای حفظ شخص و بقای او در عالم طبیعت و حفظ نوع اوست؛ به شرط اینکه از حد اعتدال خارج نشود، در غیر این صورت شرافت انسانی به باد فنا میرود و فجایع و فضایحی به بار میآورد که آمار و ارقام موجود آن در عصر حاضر میتواند موضوع یک تحقیق باشد. قوؤ شهوت، مبدا شهوات و جلب منافع و مستلذات در ماکل و مشرب و منکح است.19 این قوه که میتوان آن را قوؤ جذب تحریکات نام نهاد، اگر انسانی را اسیر کند. او فرمانبر نفسامّاره میشود و اوامر آن را با کمال خضوع اطاعت میکند، در پیشگاه آنها عبد خاضع و بندؤ مطیع است تا جایی که آنها را جایگزین بندگی خدا میکند، خاضعِ اهل دنیا میشود و برای به دست آوردن تمایلات نفسانی به هر نوع ذلت و مفاسد دنیوی تن میدهد و برای رسیدن به مطلوب از هر نوع ذلّت و خواری مانند تملّقگویی، منّتکشی و خضوع در پیشگاه مخلوقات کوتاهی نمیکند. با افزایش شهوات و خروج از مسیر عدالت سلطه شیطان بر نفس بیشتر میشود تا جایی که دیگر نمیتواند از آن سرپیچی کند و در نتیجه گناهان کوچک به گناهان بزرگ و دشمنی و بغض با حق و حقجویان تبدیل میشود و این هولناکترین و خطرناکترین مراحل سیر آدم است، زیرا اعمال خیر و شر در عالم غیب و ملکوت دارای صورت غیبیه ملکوتیه است که به آن بهشت اعمال و جهنم اعمال گویند.20 قرآن در این مورد میفرماید: " یوم تجد کل نفس ما عملت من خیر محضراً و ما عملت من سوءٍ تودّ لو انّ بینها و بینه امداً بعیداً " 21 ـ روزی که هرکس کارهای نیک و بدی را که انجام داده، حاضر یابد و دوست دارد بین او و کارهای بدش فاصلهای دور باشد ـ بنابراین شهوت و بهیمیت بر باطن اسیران در بند زنجیرهای شهوات و هواهای نفسانی، غلبه میکند و موجب سلطه حکمی از احکام بهیمیت بر او میشود؛ بهطور مثال اگر حکم مملکت باطن آنها حکم یکی از بهائم را پیدا کند، صورت ملکوتی او به شکل همان بهیمه است.22پیامبر ـ صلی اللّه علیه و آله ـ میفرماید، بعضی مردم در روز قیامت با صورتهایی محشور میشوند که پیش آنها صورتهای میمونها و انترها نیکوتر است.23 علاوه بر صورتهای غیبی، اعمال در قلب نیز آثاری دارد که به آن نقطه "بیضأ" و نقطه "سودأ" 24گویند. اعمال سیئه در قلب کدورتی به وجود میآورد به حدی که قلب فانی در دنیا و طبیعت میشود؛ انسان به واسطؤ این صفات توجه به عالم مادی میکند و به دنبال لذات نفسانی و شهوات جسمانی میرود، در نتیجه تمام صفات ذمیمه که خاص حیوانات است در او ظاهر میگردد و روح انسان را گرفتار و اسیر خود میکند و نمیگذارد که آدمی از زندان تن آزاد شود و به عالم معنی و روحانی سیر نماید و به مبدا اصلی خود رجوع نماید. اگر شهوت یعنی صفات مشترک انسان و حیوان به حالت تعدیل درنیاید و انسان در طریق آن حرکت نماید، انسان در بند شهوات از افق حیوانی خارج نشده بلکه به مراتب از حیوان نیز جلو میافتد زیرا قوای موجودات دیگر محدود ولی شهوت حیوانی او آخر ندارد، در این مرتبه او از حیوان و چهارپایان بدتر و پستتر میشود "اولئک کالانعام بل هم اضل".
غضب گشت اندر او پیدا و شهوت
و از ایشان خاست حرص و بخل و نخوت
به فعل آمد صفتهای ذمیمه
بَتَر شد از دد و دیو و بهیمه
لذات ناشی از این صفات موجب علاقه و تعلقات روزافزون در فرد یا شخص میگردد و با افزایش علاقه، تاثر قلب بیشتر میشود و به آن تعلق پیدا میکند و این محبت سرمنشا افزونی خطاها و معاصی میشود. قرآن میفرماید: "کلاّ بل تحبون العاجلة."27 عشق بهیمی عقل را در خدمت شهوت درمیآورد در حالی که خداوند عقل را آفریده تا مُطاع باشد نه خدمتگزار. این بیماری مخصوص دلهایی است که از محبت خدا و همتهای عالی بینصیب است.
افسوس که عمر در بطالت بگذشت
با بار گُنه بدون طاعت بگذشت
فردا که به صحنؤ مجازات روم
گویند که هنگام ندامت بگذشت
پس مقام عفت در فرهنگ اسلامی با اهمیت و دارای فضیلت است؛ همواره مورد توجه معصومان بزرگوار ما بوده تا آنجا که حضرت علی ـ علیهالسلام ـ آن را افضل عبادتها دانسته است. عفت یعنی تعدیل و تهذیب قوؤ شهویه. با خروج از اسارت نفس و شهوات و زدودن زنگار از روح و قلب، کمال انسانی حاصل میشود. انسان شرافتمند و با عزتنفس مقایسه میکند که آیا ذلت و منت در برابر مخلوق فقیر که نه ارادؤ او کارساز است و نه قدرت او، سزاوار است یا اطاعت از خالقی غنی و مطلق که بندگی او گوهر گرانبهایی است که باطن آن آزادی و ربوبیت است.29 عبودیت حق و توجه به او چنان حالتی در قلب و روح ایجاد میکند که جز بندگی خدا، از هیچکس و هیچچیز اطاعت نمیکند و اگر روزگار او را تحت سلطه و قدرت کسی قرار دهد، قلب او به لرزه نمیافتد و استقلال و حُریّتش را از دست نمیدهد، چنانچه حضرت یوسف چنین بود. دل یوسف لایزال و دم به دم مجذوب رفتار جمیل پروردگارش میشد، قلبش در محبت الهی غرق میگردید، برای یک لحظه از یاد او غافل نمیشد، خود را تحت ولایت خدا میدید و ایمان داشت رفتار جمیل خدا به خیر او تمام میشود؛ این حقیقت او را در مقابل درخواست پر از مکر و کید زلیخا که کوه را از جای میکند و سنگ سخت را آب میکرد، نلرزاند و به خدا پناه برد و فرمود، "معاذاللّه".30 داستان حضرت یوسف در حقیقت تصویر عینی نزاع میان حب الهی و عشق حیوانی است. حضرت یوسف با ملکه عفاف، حب الهی را برگزید.
طیران مرغ دیدی تو ز پایبند شهوت
به در آی تا ببینی طیران آدمیت
در سوره مریم سرگذشت کسانی نقل میشود که یا به دنبال شهوات رفتند و دچار لغزشهایی شدند که سرانجام آنان کفر و شرک و در نتیجه نکبت و عذاب الهی شد و یا دل از شهوات نفس برکندند و خاضع و خاشع در برابر پروردگارشان شدند و این موهبت و کرامت نجات آنان را در برداشت؛ از جمله حضرت مریم. اخلاص، عبادت و کرامت او زبانزد عام و خاص بود و خود را از هر چیزی پوشیده میداشت تا قلبش برای اعتکاف و عبادت فارغتر باشد، "فاتّخذت من دونهم حجاباً." کودک او ـ حضرت عیسی ـ آیت خدا و رحمتی برای مریم شد و از عفت مادرش دفاع کرد.
در تاریخ از اهتمام حضرت زهرا ـ سلاماللّه علیها ـ در حفظ عفت زیاد نقل میشود، به طوری که بعضی از بزرگان تاویل "لیله مبارکه" در سوره دخان را به وجود مقدس ایشان نسبت میدهند، چنانچه لیل نسبت به نهار مستور است، ایشان نیز در مقام ستر و عفاف مثل لیل مستور است. ارزش و اهمیت این فضیلت اخلاقی در دخت پیامبر(ص) باعث میشد که بارها فرموده بودند: فاطمه پارهتن من است.
در روایت است که با ارجترین نوع طاعت و بندگی، نگهداری شکم و دامن از محرّمات الهی است، بنابراین کسب عفت و ملکه ساختن آن میتواند انسان را به کمال برساند کسب فضایل اخلاقی و تهذیبنفس جز با التزام به انجام موازین شرعی و اجرای مقررات الهی امکانپذیر نیست اگرچه بیرون آمدن از دینِ عادتی برای رسیدن به حقیقت مطلوب ضروری است؛ آدمی هرگز از التزام به شریعت بینیاز نمیگردد. قانون عقل و شرع از عصیان و طغیان نفس انسان جلوگیری میکند.
ز شرع ار یک دقیقه ماند مهمل
شوی در هر دو کون از دین معطل
انجام تکالیف الهی و تسلیم اوامر او شدن تحمیلی و خارج از طاقت انسان نیست، "لایُکلّف اللّه نفساً الاّ وسعها" ولی وجود شیطان غلبه بر آنها را مشکل میکند.
انسان آراسته به سنّت و شریعت الهی پس از تهذیب باطن و تنزیه قلب، از طبیعت جدا و به حقیقت میپیوندد و با قلب پاک از آلودگی به رجز شیطان، متوجه جمالی میشود فوق همؤ جمالها و جلالی که هر عزت و جلالی در برابرش ذلیل؛ بنابراین رویت جمال مطلق چنان مجذوبشان میکند که از سرای طبیعت فرار میکنند. حضرت علی ـ علیهالسلام ـ در بیان اوصاف پرهیزکاران میفرماید: اگر اجلِ مقرری برای آنان نبود، ارواح آنها هیچگاه در بدنهای ایشان قرار و آرام نمیگرفت.
انسانی که دوستی خدا بر دل او بتابد، از دوستی جمیع شغلها و ذکرها پاک، یعنی از اوصاف حیوانی و بشری فارغ میشود، نیات و عملش برای خدا خالص و از خود فانی میشود و به عالم بقا راه مییابد و به عبارت دیگر از فردیت خویش درمیآید و با اتصال به کل جاودانه میگردد. آنان میدانند که تدبیر همه امور در ید قدرت مالکالملک است پس هیچ شانی جز بندگی خدا ندارند. راضی به رضای او هستند، خواست او را بر خواست خود مقدم میدارند و به عبادت او میپردازند. هر چیزی را آیؤ خدا میدانند و برای هیچ موجودی نفسیت و اصالت و استقلال نمیبینند، دلهایشان را محبت خدا فرامیگیرد و چنان مجذوب ساحت عزت و عظمت الهی میشوند که هرچیز دیگری حتی خودشان را از یاد میبرند. آثار هوا و هوس و امیال نفسانی از دلهاشان به کلی محو و قلب سلیم جایگزین آن میشود. و این نور محبت، روشنکننده راه آنان است "و ایّدهم بروح منه"40 ـ و به روحی از خود تاییدشان کرد. عاشق محبوب حقیقی میداند، هر چیز به سوی جمال ابدی در سیر است و ارزش هر چیز به تحقق آن جمال در وجود او بستگی دارد.
گر کسی وصف او ز من پرسد
بیدل از بینشان چه گوید باز
عاشقان کشتگان معشوقند
برنیاید ز کشتگان آوا
هدف و فلسفه حجاب
هدف اصلی تشریع احکام در اسلام، قرب به خداوند است که به وسیلهی تزکیهی نفس و تقوا به دست میآید:
إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ (حجرات؛) بزرگوار و با افتخارترین شما نزد خدا با تقواترین شماست.
-=هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ إِنْ کانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلالٍ مُبِینٍ؛
اوست خدایی که میان عرب امّی (قومی که خواندن و نوشتن هم نمیدانستند) پیغمبری بزرگوار از همان قوم برانگیخت، تا بر آنان وحی خدا را تلاوت کند و آنها را (از لوث جهل و اخلاق زشت) پاک سازد و کتاب سماوی و حکمت الهی بیاموزد؛ با آن که پیش از این، همه در ورطهی جهالت و گمراهی بودند.=-
از قرآن کریم استفاده میشود که هدف از تشریع حکم الهی، وجوب حجاب اسلامی، دستیابی به تزکیهی نفس، طهارت، عفت و پاکدامنی است. آیاتی همچون:
قُلْ لِلْمُؤْمِنِینَ یَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ وَ یَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ذلِکَ أَزْکى لَهُمْ؛ ای رسول ما مردان مؤمن را بگو تا چشمها از نگاه ناروا بپوشند و فروج و اندامشان را محفوظ دارند، که این بر پاکیزگی جسم و جان ایشان اصلح است.