عضویت العربیة English
امام حسین علیه السلام: چشمان هر کس که در مصیبت‌هاى ما قطره‌اى اشک بریزد، خداوند او را در بهشت جاى مى‌دهد. احقاق الحق، ج 5، ص523

داستانهای من و بابام قسمت هفتاد و یکم(نقاش ناشی)

 
mehrgan59
mehrgan59
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : شهریور 1392 
تعداد پست ها : 1893

داستانهای من و بابام قسمت هفتاد و یکم(نقاش ناشی)
یک شنبه 30 شهریور 1393  11:20 ق.ظ

توي اتاق توپ بازي مي كردم. يك توپ كوچك برداشته بودم و آن را با چوب به اين طرف و آن طرف مي زدم.
توپ به آينه خورد و آن را شكست. اين آينه اي بود كه بابام جلو آن لباسش را مي پويشيد و مرتب مي كرد.
خيلي دلم سوخت. نشستم فكر كردم كه جواب بابام را چه بدهم! رفتم و يك صندلي آوردم. روي صندلي رفتم و بقيه آينه را هم شكستم. تكه هاي آينه شكسته را جمع كردم و بردم و دور ريختم. آن وقت، رفتم و رنگ و قلم مو آوردم و شكل بابام را، جاي آينه شكسته نقاشي كردم.
بابام آمد تا جلو آينه كراواتش را ببندد. او كروات زده بود، ولي من برايش پاپيون كشيده بودم.
چاره اي نداشتم، جز اينكه غصه دار از آن اتاق بروم.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها