عضویت العربیة English
امام حسین علیه السلام: به یقین، شیعیان ما آنانند که دلهایشان از هر نوع فریبکاری، کینه و دشمنی پاک و سالم باشد. بحارالانوار، ج 68، ص 156

شعرهای ناتمام یک شهید

 
lenditara1
lenditara1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1391 
تعداد پست ها : 9088
محل سکونت : همین دورو ورا

شعرهای ناتمام یک شهید
پنج شنبه 3 مهر 1393  10:20 ق.ظ

شعرهای ناتمام یک شهید

 


عشق برای من، مثل ریاضت کشیدن برای توست، در فصلی - که میدانی انتهایی ندارد، در فصلی که صدای شیون- ناخدا بر فراز دکل بلند- کشتی نوح و کوتاه شدن خشکی درون آب است.

 


 

شهید

 

در دومین روز تیرماه سال 1336 دیده به جهان گشود و در روز 19 دی ماه 1365در منطقه شلمچه، در عملیات عاشورائی (کربلای پنج) درسن 29 سالگی به درجه والای شهادت رسید. وی به عنوان غواص در این عملیات شرکت کرده بود که در دریای محبت خداوندی یه وصال یار رسید.  این چند بند از اشعاری است که این شهید هنرمند سروده است

 

عشق

عشق برای من

مثل ریاضت کشیدن

برای توست

در فصلی -

که میدانی انتهایی ندارد

در فصلی که صدای شیون-

ناخدا

بر فراز دکل بلند-

کشتی نوح

و کوتاه شدن خشکی

درون آب است

و پرواز عقاب

در کهکشان

و فرود بر روی سایه ی ابلیس

در-

شب باران زده...

آخرین ستاره شب

در غربت فاصله ها

زمانی که

کوچه از وجود

من و تو

زمانی که نیمکت های پارک

از نشستن من و تو

زمانی که کوچه تنگ

با دیوارهای کاهگلی

با پل سیمانیش

و لحظات انتظار

و ساعات را

از این و آن پرسیدن

از هوای من و تو

استنشاق نمی کند

زمانی که در روی نیمکت تنهایی

چون دو قطب همنام

از هم می گریزیم

زمانی که به یاد می آورم

که به تو

دیگر نتوانم نگاه کرد

زمانی که

در هیاهوی شهر

و گنگی صداها

تن و دل

به کس دیگری می سپاری

زمانی که

قلب کوچه

پاسبان تنهایی ماست

و دیگر

صدای پاهامان

به دنبال هم

بر روی سنگ فرش خیابان

طنین انداز نیست

و زمانی که

فاصله بین ماست

بیا تا با هم بمیریم

بلکه در دنیایی دیگر

دور از نیرنگ ها

دور از بدی ها

با زیبایی ها

فاصله را

از میان برداریم

زیرا این آخرین ستاره شب است...

نفس

تن را

به سایه های سرخ خیابان می سپارم

زمانی

که مردان خیابان

شهوت بازان خود را

به سایه های پرتحرک می سپارند

و چنان

کنار جدول آب

به ماهی های کاغذی

خیره می شوند

که گویی در تور صیاد

-آواره-

شاه ماهی

حلقه به دام

افتاده.

یک شاه ماهی می میرد

ولی دریا

پر است از ماهی.

هوس نبض های لرزان

به ظهر الله اکبر

و عصر بیلیط ها بسته است

هزاران دست با یک شماره

545

545 شهر فرنگ

در دیوارهای پر از صوت زغالی

و متعفن

به من چشمک می زند

کنار سبزه های خیابان

خانه ی 545 هزار تومانی

با

545 در

که همه

به درخت آلبالوی خشک

سپور محله ما باز می شود

کادیلاک آخرین سیستم

با صدای بوقش

صدای دیاپازونی را

به خاطرم می آورد

که در مدرسه شنیده ام

در شرشر باران

هنگامی که

صدای تمام شدن آب

به گوشم می رسد

545 بار خواستم چترم را ببندم

ولی

تازه یادم افتاد که چتر نیاورده ام

شاید شماره 545 برنده باشد

روی شناسنامه ی

« استفاده اختصاصی ممنوع »

با خط قرمز « المثنی »

صدای گردونه شانس

تاتاق تاق

صدای شهوت بازان

« شماره 545 »

و صدای قرچ قرچ صندلی ها

طنین نعل کفش شماره545

بر روی موزاییک های لج

به روی شانه ام می پاشد.

در سرزمین آهن

به واقعیت رسیده بودم

خود را می شناختم

زیرا خود را شناسانده بودم

زیستن را

با ساعت های کرنوگراف

اندازه

می گرفتم

ساعت را

به دود لوله بخاری کردم

تا ضد ضربه بودنش را هم

امتحان کرده باشم

و ساعت 545

آخرین شب شعر

از لابه لای نظرگاه صندلی ها

در سالن ریش های کوتاه

و چشم های عروسکی

چند شاعر گداوار

در میان زباله ها

به دنبال وزن و قافیه می گردد

و صدای اولین چاوش

از-

گلدسته های امامزاده

مردم را

به خنده و بهت وا می دارد

و شاعر ترانه مان

همچنان با مشت

به تریبون یا هو و یا حق-

می کوبد

گویی

نوار افتتاح

مدرسه عالی

گاوآهن را

با دندان می جود.

معلم علم الاشیا ما می گفت

آهن دارای پروتیین است!

این اولین پیام رسمی بود

که از ورای آنتن های-

رو به ایستگاه

به گوش می رسید

برنامه 545 شب

قصه ی قداره کش ها

و خان باجی ها

در لباس مخملی-کهربایی

با زیر لباسی

از حریر زرد

و فاصله خون و ماتیک

ابروهای سیاه-

چشم های سرمه کشیده

غبغب های آویزان

و ترنم مثنوی

در روی دیوار توالت عمومی پشت خانه مان

« این نوشتم که خر کند خنده »

من هم می توانم

مثل هر میهن پرستی

شاهنامه 545 منی

زین بغل بگیرم

و با صدای ساز

بازوان پر شهوت مردان خیابانی

چند بیتی می خوانم:

« به باد افره این این گناهم مگیر... »

و انگشت های سیاه مرشد

545 بار زنگ را

به صدا در می آورد.

...

حالا

به چنان

مرتبه ای رسیده ام که

545 پله با زمین فاصله دارم

و افتخار دارم

که می توانم

نه از راه پلکان

بلکه

از همین جا

خود را به دروازه فوتبال ملی پرت کنم.

تا در ازای یک سهم

از غروب چهارشنبه

حضرت استاد آبراهام صهبا

مرثیه ای به قافیه ی کشک

در رثای حیاتش رقم زند

پس زنده باد

شماره545

صادر از مزرعه

کوی گورستان

بالاخره خودم را شناساندم...

 
تشکرات از این پست
mehdi0014
دسترسی سریع به انجمن ها