عضویت العربیة English
پیامبر اکرم صلّی‌الله‎علیه‎‌وآله: ثروتمندترین مردم کسی است که اسیر حرص و آز نباشد. بحار الانوار، ج 70، ص 23

اگر 10 نفر مثل نوروز داشتم قلب بغداد را فتح می‌کردم

اگر 10 نفر مثل نوروز داشتم قلب بغداد را فتح می‌کردم
جمعه 18 مهر 1393  12:43 ب.ظ

خاطراتی از سردار شهید نوروزعلی ایمانی‌نسب 18 مهر 1393 ساعت 12:20

اگر 10 نفر مثل نوروز داشتم قلب بغداد را فتح می‌کردم


آخرین جمله‌ای که شنیدم همین بود. نزدیک گردنه حسن آباد. درگیری‌ها خیلی شدید بود. پس رزمنده ها کجا رفتند؟ از قبضه های خمپاره خبری نیست؟ چه بر سر بچه‌های گردان ادوات آمده؟
اگر 10 نفر مثل نوروز داشتم قلب بغداد را فتح می‌کردم

به گزارش خبرگزاری دفاع مقدس از سمنان، سال هزار و سیصد و سی و نه بود. مردم برای گذراندن زندگی مشکلات زیادی داشتند. کمتر کسی پیدا می‌شد که از وضع زندگی خود رضایت داشته باشد. کار کم، کارگر زیاد و دستمزدها بسیار ناچیز.

شغل اصلی مردم سرخه کشاورزی بود. آن هم روی زمین‌های دیگران. از خودشان که زمین نداشتند. مشهدی محمد هم که پنج شش سال می‌شد ازدواج کرده به فکر تامین معاش خانواده بود. در هرحال باید برای به دست آوردن لقمه حلال کار کرد.

حال اگر می‌شد در همین سرخه کار پیدا کرد بسیار خوب بود. اما وقتی که زمین کشاورزی نداشتند و در سرخه هم به اندازه کافی کار نبود باید از سرخه خارج می‌شدند. هر سال در تابستان و پاییز چهار پنج ماه سر جالیزهای ایوانکی خربزه کاری می‌کرد. در این مدت زن و بچه‌اش باید به تنهایی سر کنند و منتظر مرد خانه باشند.

ولی امسال وضع فرق می‌کرد. مشهدی محمد دائم توی فکر بود و منتظر. وقتی که با خانواده‌اش خداحافظی می‌کرد، غمی غریب بر دلش نشسته بود همراه با امید به آینده. هیچ سالی مثل امسال دل تنگی نمی‌کرد. در هر حال تقدیر چنین بود که برای روزی حلال چند ماهی از خانواده‌اش دور باشد. سوار بر ماشین باری به همراه چند کارگر دیگر به طرف ایوانکی حرکت کردند. ماشین باری کشان کشان در جاده‌ی ناهموار سرخه به ایوانکی پیش می‌رفت و او در فکر همسرش بود و باری که چند ماه دیگر باید آن را به زمین بگذارد. 

مشهدی محمد از شادی در پوست خود نمی‌گنجید. خدا را از این لطف بزرگ شکر می‌کرد. خبر تولد نوزادش برایش خیلی مسرت بخش بود. یک دفعه از نگرانی و ناراحتی چند ماهه خارج شده بود. مثل اینکه نامه نبود به او دادند بلکه پیک شادی و سرور بود. گل پسر مشهدی محمد یک ماه پیش به دنیا آمده بود. به هر بدبختی بود توانست بعد از دو هفته به طرف سرخه به راه بیفتد. وقتی برای اولین بار نوزادش را به آغوش کشید چهل و پنج روز از تولدش می‌گذشت. نام نوزاد را پدربزرگش تعیین کرده بود: نوروز.

شخصیت مقاوم نوروز از کودکی شکل گرفته بود. از تربیت پدر و مادر، مسجد محله و نوارهای مذهبی که در نجاری آقای صبوحی پخش می‌شد. همان موقع بود که نوروز با شنیدن مصیبت‌های امام حسین علیه السلام، حضرت زهرا سلام الله علیها و موضع‌های مذهبی آرام آرام گریه می‌کردند.

شرایط سخت جنگی فشار زیادی را بر دوش مسئولین گذاشته است. دشمن با تمام قوا به کشور حمله کرده و ایران تازه از فشار یک انقلاب بزرگ به در آمده است. آماده برای ساختن کشوری طاغوت زده؛ اما... جنگ؟

هیچ کس آماده‌ی جنگ نیست و همه غافل گیر شده‌اند . اگر قوت قلبی که مردم از امام می گیرند نباشد کسی روحیه ای برای مبارزه ندارد . نیرو های مردمی در قلب بسیج در حال شکل گرفتن و سازمان دهی هستند و هر تیپ و لشکری برای پیشتیبانی رزمنده هایش باید از استان های خود کمک بیاورند.

بررسی می شود و سردار از دلاوری های رزمندگان چه ماجراهایی که در خاطر ندارند ! شور و شعف شب های عملیات , عشق به شهادت بسیجی های جوان , و اخلاص و وفاداری فرماندهان ؛ یادی هم از فرمانده ایمانی نسب , اهل سرخه سمنان . 

فرمانده لشکر با یاد آوری خلوص و توان مندی های غیر قابل تصور ایمانی نسب در حالی که از توصیف شهامت و شجاعت این فرمانده در ادوات شور و غروری خاص به حاضرین می دهد می گویند : « با وجود نیرو هایی مثل ایمانی نسب خیال ما در جبهه ها راحت است . هیچ گاه نبوده ماموریت , محور عملیاتی یا مسئولیتی به ایشان محول شود . و او کمبود امکانات و تسهیلات یا شرایط نا مساعد کاری را مانعی برای ماموریت خود ببیند . یا اینکه اظهار کند به دلیل نبودن امکانات و شرایط لازم مسئولیت آن ها را به عهده نمی گیرند .»

سردار زین الدین که خود نیز از یاد آوری جوان مردی های ایمانی نسب به وجد آمده ادامه می دهد : « اگر همه ی رزمندگان جبهه مثل آقا نوروز بودند ما تا قلب بغداد پیش رفته , آن را فتح می کردیم.»

«ماها که ول معطلیم ! بسیجی ها می یان جبهه , هنوز شیش ماه از اومدنشون نگذشته به فیض شهادت نائل می شن . ولی ما ... » 
از شهادت می گفت و زار زار گریه می کرد.

با اعلام رمز یا الله , عملیات والفجر چهار آغاز می شود. حجم سنگین آتش خمپاره اندازها برای دشمن قابل تصور نیست. فرود گلوله های سهمگین خمپاره 120 در منطقه دشمن امکان هرگونه تحرک را از آنان گرفته و هر لحظه تلفات بیشتری به آن ها وارد می کند.

فرمانده عراقی به خیال بازدید از فتوحات و مشاهده پیروزی افسران و سربازانش به منطقه آمده است .از این حجم آتش و زمین گیر شدن نیرو های خود در بهت و حیرت فرو رفته است و از شدت ترس و خشم به خود می لرزد:

-    سرهنگ این چه وضعیه ؟ مگه تو نگفته بودی خمپاره های ایران به این منطقه نمی رسه؟
-    بله قربان ! بررسی های ما نشون می ده که محل استقرار خمپاره اندازهای ایران خیلی با ما فاصله داره . یعنی با استانداردهای معمول ما , با این فاصله نباید هیچ گلوله ای به ما برسه!
-    پس اینها چیه ؟ خمپاره نیست ؟ اگر دلیل قانع کننده ای نداشته باشی تو رو به دادگاه نظامی معرفی می کنم.
سرهنگ عراقی گیج شده است . برای چندمین بار به نقشه ها و کالک منطقه عملیاتی نگاه می کند و فاصله ها را اندازه می گیرد.
-    این ها همه درسته قربان !حتما باز ایرانی ها تو کارشون ابتکاراتی به خرج دادن. قربان! خودتون می دونید که اون ها تو هر شرایطی چند راهکار دارن. ممکنه با روش هایی برد خمپاره ها شونو از حد استاندارد بالا برده باشن !
-    بسه ! تو دیگه نمی خواد از اونا تعریف کنی .! غیر از این تو گزارشاتتون اومده که منطقه مال رو و صعب العبوره ! این همه مهمات و قبضه های خمپاره رو چه طوری به منطقه آوردن؟
این ها دو معمای لا ینحلی است که فکر فرماندهان عراقی را به خود مشغول کرده است .

حل معماهای مطرح شده خیلی باید جالب توجه باشد .پس از طی مسیری نزدیک به هزار کیلو متر از خوزستان به کردستان ایمانی نسب فوری دست به کار می شود . هر آن چه از قبضه و مهمات مورد نیاز است با کمک نیرو ها بار قاطرها و چهارپایان می کند و با برنامه ریزی و پشتکار زیاد همه را به موقع به پای کار می رساند. طوری که دشمن اصلا تصور چنین وضعیتی را نکرده است . بهره گیری از وسایل نقیله غیر موتوری تجربه جدیدی است که با وجود انعطاف پذیری و توانمندی های موجود در نیرو ها و با هدایت و نظارت ایمانی نسب به نتیجه شیرین فتح و ظفر در عملیات می رسد. 

احساس می کردیم گلوله بعدی روی مغز سرمان فرود می آید . فرماندهی لشکر هفده علی ابن ابی طالب علیه السلام برابر مصالح نظامی و آماده شدن نیرو ها برای درگیری در منطقه ای دیگر , دستور عقب نشینی تاکتیکی را صادر کرد .همه نیرو ها باید سریعا منطقه را ترک کنند و در نقطه ی جدیدموضع بگیرند. هنگام عقب نشینی هم تعدادی از نیرو های خودی به شهادت رسیدند . در حال عقب نشینی باید مجرمان را نیز با خود ببرند.

اجرای دستور عقب نشینی برای ایمانی نسب سخت بود . اگر نبود تکلیف الهی و لزوم فرمان بری از فرماندهی , او همچنان در منطقه مقاومت می کرد . برای بررسی وضعیت منطقه و جویا شدن از موقعیت مقر لشکر شدند. آن موقع آئینه فرمانده ادوات لشکر هفده علی ابن ابی طالب علیه السلام بود . ایمانی نسب فرمانده واحد خمپاره انداز . آتش سنگین دشمن همچنان ادامه داشت و پیشروی نیرو های زرهی و پیاده شان هم شروع شده بود. 

وقتی وارد مقر لشکر می شدند ,دشمن آن ها را دید. قصد داشت با ادامه پیشروی نیرو های زرهی خود خیلی سریع نیروهای ایرانی را به محاصره در آورد. لحظات حساس و سرنوشت سازی بود.

صدای انفجار گلوله های توپ و خمپاره یک لحظه هم قطع نمی شد. ایمانی نسب بدون اضطراب و ترس , مشغول بررسی وضعیت مقر لشکر شد . این حالت او را در انجام دقیق و کامل ماموریت محوله خیلی کمک می کرد.

جنازه ی تعدادی از شهدا در کنار بهداری لشکر که کسی داخل آن نبود قرار داشت .جای درنگ نبود. حتی چند لحظه تاخیر می توانست هر دو نفر را به چنگ عراقی ها بیندازد و یا منجر به شهادتشان شود.
 با وضعیت موجود برای بازگشت نمی توانستند از خودرو استفاده کنند .به حدی تانک ها به مقر نزدیک شده بودند که به راحتی با تیر مستقیم خود خودروها را در جاده می زدند.

هر کدام یک موتور ترل برداشتند . صدای تانک ها هر لحظه نزدیکتر می شد . ایمانی نسب با طمانینه خاصی موتورش را روشن کرد و دسته گاز موتور را چرخاند و وارد جاده ای شد که به طرف نیروهای خودی می رفت. آئینه هم حرکت کرد.

به یکباره سر همه تانکها به سمت دو موتور سوار دلاور چرخید و کالیبر تانکها روی جاده تنظیم و قفل شد . باران گلوله بر سر جاده باریدن گرفت . جنگ تانک با موتور سوار ! صفیر گلوله ها صدای خاصی داشت .جای جای جاده با اصابت گلوله شخم می خورد. عراقی ها می دانستند که اگر نتوانند این دو فرمانده ایرانی را اسیر کنند و یا از بین ببرند , احساس شکست بزرگی خواهند کرد.

موتور سواری در جاده خاکی با دست انداز های مختلف در حالت عادی نیاز به مهارت زیادی داشت . موتور های ترل در این ناهمواری ها حتی تا نیم متر به هوا می پرید . مهار موتورها آن هم در لحظات مرگ و زندگی نیاز به تمرکز حواس و دقت زیادی داشت . برای اینکه دشمن توان دقیق روی آنان نداشته باشد کمی هم حرکت مارپیچی لازم بود.

دو رزمنده موتور سوار به لطف خدا از زیر بارش گلوله های جهنمی جان سالم به در بردند.

از دور نشانه هایی از یک مقر نظامی در سمت چپ دیده می شود. نوروز و علی راه خود را به آن طرف کج می کنند.

پس از ساعت ها پیاده روی در گرمای بیابان های جنوب ! خسته و مانده ؛ حتما می توانند شکمی از عزا در بیاورند حتی اگر نان خشک و خالی هم باشد آن را با حرص و ولع خواهند خورد . تشنگی هم امانشان را بریده . هیچ وقت این قدر راه نرفته بودند . حتی در رزم های شبانه .

قدم هایش را محکم و قوی بر می دارد شاید یک هفته ای باشد که پوتین هایش را در نیاورده , مگر برای وضو و نماز . خواب و استراحت درست و حسابی هم نکرده .دائم مشغول کار است .اگر یک آدم معمولی باشد از همان روز اول کم می آورد . 

آفتاب از وسط آسمان گرمای خود را بر بیابان خاکی پخش می کند . کم کم شکل و شمایل مقر نظامی مشخص می شود .
-    نوروز ! نکنه راه رو اشتباه اومدیم ! این مقر خیلی آشنا به نظر نمیاد ! شاید ...!
-    شاید چی؟
-    اگه عراقی ها باشن کارمون تمومه ! چکار کنیم ؟ ما حتی یه دونه کلاش هم نداریم ! ماییم و دو تا سر نیزه خالی ! 
-    ببین علی ! اگه مقر دشمن باشه تازه کارمون شروع می شه ! به حول و قوه الهی پس از شناسایی دو نفری مقر رو به هم می ریزیم و در می ریم ! هیچ غمت نباشه ! اگه هم نشد کاری کرد لااقل شناسایی ها مونو کامل می کنیم , بعد می گیم که قبضه های خمپاره انداز با آتیش مرگبار شون تموم مقر رو با خاک یکسان کنن !
دیگر کاملا نزدیک مقر هستند با حالت نشسته و بعد سینه خیز پشت خاکریز سنگر می گیرند . از شکاف بین دو خاکریز به خوبی داخل مقر دیده می شود . از نوع ماشین های پارک شده و عربده های مستانه عربی می توان یقین کرد که این مقر عراقی ها است .

در قسمت جلویی , ماشین های زیادی پارک شده و نیرو های دشمن در سنگر های آن طرفتر هستند . با این وضع دیگر تشنگی , خستگی و گرسنگی احساس نمی شود و فقط یک راه باقی می ماند ؛ ... ! ولی با این حال و روزی که دارند چگونه ؟ ناگهان نوروز با سر به سمت مقر عراقی ها اشاره کرد... !

نوروز و علی عزم جزم کرده بودند تا با نزدیک شدن به خط دشمن کار شناسایی را تکمیل و سپس دستور آتش را به قبضه ها صادر کنند . حرکت به طرف خط دشمن فقط با دو سر نیزه !

فکر خوبی است حالا که شناسایی ها کامل شده برای برگشت یک جیپ فرماندهی عراقی ها را هم بر داریم و برگردیم . هم شناسایی , هم غنیمت . نوروز در کنار ماشین پناه می گیرد و علی آرام از آن بالا می رود ولی سوییچ ماشین روی آن نیست ... . علی با سرنیزه سیم های سوییچ را پاره می کند تا با اتصال به هم ماشین را روشن کند ولی بی فایده است . مثل اینکه نوروز فکر هایی در سر دارد . قبلا از بهم ریختن مقر عراقی ها صحبت هایی کرده بود.

ولی در وضعیت حاضر تکمیل شناسایی و گرا دادن به قبضه های خمپاره خودی کار عاقلانه تری است . نوروز به نیرو های تحت امرش در دقت آتشباری اطمینان دارد . پس باید به عقب برگشت.هر لحظه امکان آمدن عراقی ها وجود دارد . آمدن عراقی ها همان و اسارت در دست دشمن همان . درنگ جایز نیست .سینه خیز از مقر دور می شوند . حرکت به سمت نیرو های خودی و پس از اطمینان به اینکه از دید عراقی ها خارج شده اند , بلند شده و هرچه سریع تر بر می گردند.

چند ساعتی از بازگشت این دو نفر نمی گذرد که مقر عراقی ها یک پارچه آتش و دود می شود.!

پیش روی در خط مقدم جبهه عملیاتی بیت المقدس دو بی امان ادامه دارد. پس از تکمیل شناسایی ها , آقا نوروز فرمانده گردان ادوات دستور ادامه آتش باری دقیق بر سر عراقی ها را داده است . وسعت و کوهستانی بودن منطقه حضور نیرو های بیشتری را طلب می کند . به تناسب پیشروی , جلو بردن گردان ادوات با این همه قبضه های خمپاره و توپ صد و شش میلیمتری و دوشیکا با نیرو های موجود مشکل است . صدای خش خش بی سیم بلند می شود :

-    غلام غلام ... نوروز !
-    ... 
-    غلام غلام ... نوروز !
-    نوروز ... به گوشم !غلام الان حضور نداره ! 
-    سریع گوشی رو به غلام بده ! کار فوری دارم!
-    غلام رفته پیش صفا ! کمی کار داره پاش ناراحت بود !
-    هرچه سریع تر دستگاه رو به غلام برسون ! مهم نیست چه کار داره !
-    چشم ! به گوش باشید ... !

سرباز بی سیم چی که آقا نوروز فرمانده گردان و برادرش غلام علی فرمانده گروهان را به خوبی می شناسد و از تعجب شوکه شده است .

سرباز بی سیم به دوش به طرف بهداری تیپ می دود تا هر چه زودتر غلام را ببیند و گوشی را به او بدهد.

« باور کردنش مشکله ! این ها برادرند و خیلی بهم علاقه مند ! ولی چرا آقا نوروز این قدر بی تفاوت از خبر ناراحتی پای داداشش گذشت.!»

سرباز توی همین فکر ها است که ناگهان خودش را جلوی در بهداری می بیند. همچنان انتقال مجروحین بمباران به بهداری ادامه دارد .

غلام با پای باند پیچی شده لنگان لنگان از بهداری بیرون می آید . از درد به خود می پیچد ! ولی بمباران مقر تیپ آن قدر مجروح دارد که غلام باید در سنگر خودش باشد تا به عقب منتقل شود!
سرباز سریع گوشی را به غلام می دهد : « فرمانده گردان آقا نوروز پشت خطه !».
-    نوروز ... به گوشم !
-    سلام ! فوری و سریع خودتو به ما برسون !
-    ولی داداش من نمی تونم ! برایم اتفاقی افتاده و پام ناراحته ! نمی تونم بیام ! غیر از اون دشمن مقر رو بمباران کرده و وضعیت خرابه ... !

-    برادر ! در خط مقدم درگیری خیلی شدیده ! وقت این حرفا نیست ! برای پشتیبانی آتش رزمنده های خط باید گردان ادوات هر لحظه تقویت بشه ! اگه نیرو به ما نرسه ادامه کار ما خیلی مشکله ... !
-    سرباز بی سیم چی هاج و واج به غلام نگاه می کند.

در عملیات بیت المقدس دو , رزمندگان دلاور توانسته بودند خط دشمن را شکسته , موانع متعددی را پشت سر بگذارند : صعود به کوه های سر به فلک کشیده , برف و بوران , دره های خطرناک , ردیف های مختلف سیم خاردار , میدان مین و انواع استحکامات . 

فتح ارتفاعات گوجار با عنایات خدا , قدرت عملیاتی و توان جنگندگی شجاعان ایرانی و در پناه اجرای آتش دقیق گردان ادوات تیپ مستقل دوازده قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف به فرماندهی ایمانی نسب حاصل شد .
فرماندهی که به هنگام صعود فرماندهان گروهان ها به گوجار در سنگر افتاده , در تب و لرز شدید , پتو به خود پیچیده و شدت درد امانش را بریده بود. صورت تب دارش سرخ شده و حتی چشم های خود را به سختی باز نگه می داشت .تب خال تمام اطراف دهانش را پوشانده بود .اصرار همرزمان برای اعزامش به بیمارستان پشت خط با مقاومت و سرسختی او بی فایده بود . بی راه هم نمی گفت , در آن شرایط سخت جنگ نباید گردان بی فرمانده بماند.

هدایت گردان تخصصی ادوات مسئولیت مشقت باری بود که خود با جان و دل پذیرفته و تا پای جان حاضر به فداکاری بود.

علی سیعدی جانشین گردان برای رفتن رهنمود و کسب مجوز صعود نزد او آمد : « نوروز ! حالت خیلی خرابه ! گفتیم شما را به بیمارستان ببرند , قبول نکردی ! حالا که برای انجام محاسبات و برنامه ریزی عازم ارتفاعات هستیم توی سنگر بمون و این بار را استراحت کن !»

نوروز گوشه های پتو را روی خود انداخت و در حالی که نای صحبت کردن نداشت به ناچار پذیرفت . فرماندهان به همراه جانشین گردان راه پر از برف قله گوجار را در پیش گرفتند.

شبح آرام آرام نزدیک می شد . حالت او نشان از تهاجم و حمله نداشت .
-    بچه ها ! مثل اینکه فرمانده گردانه !آقا نوروز !
-    آره ! خودشه ! ولی با اون حال و روز چطوری تونسته بیاد ؟
نوروز خود را کاملا در لباس پیچیده بود و توی اون برف و بوران تا خیلی نزدیک نمی شد شناسایی او ممکن نبود.
-    سلام بچه ها !
-    سلام نوروز ! این جا چکار می کنی؟
-    راستشو بخواهید من دارای تاب نیاوردم . شما که راه افتادید منم شال و کلاه کردم . گفتم هرجوریه باید خودمو به شما برسونم . بلاخره مریضی من خوب می شه ولی اگه ببینم در وظیفه م کوتاهی کرده ام نمی تونم خودمو ببخشم.

یکی از همرزمانش می گوید:

گردان ما تو دو کوهه مستقر بود , توی یه ساختمان چند طبقه . ما حدود پانزده نفر می شدیم که تو یه اتاق در طبقه بالا مستقر بودیم . یه روز صبح صبحانه نون برامون آوردن . من دیدم خیلی کمه و شکم مو سیر نمی کنه. پیش خودم فکر کردم الان اتاق فرماندهی پر از نون و صبحانه است پس چرا ما باید گشنگی بکشیم ؟ کیسه نون را برداشتم مستقیم به اتاق آقا نوروز رفتم و با سر و صدا و عصبانیت داد زدم : آقای ایمانی نسب شما هم همین قدر نون دارید ؟ این چه جور صبحانه است!

خلاصه هرچه می تونستم دعوا کردم . می دونی او چی گفت ؟ خیلی آروم و با طمانینه لبخندی زد و با چهره ای مهربون گفت : اگه بگم که ما اصلا نون نداریم باورت می شه؟

مثل این بود که یک سطل آب یخ روی سرم ریخته باشند. موهای بدنم سیخ شد و از خجالت داشتم ذره ذره آب می شدم . خلاصه خیلی شرمنده شدم و با سرافکندگی به اتاقم برگشتم!

« احساس شرم و گناه تمام وجودم را گرفته ! با یک دنیا حسرت اعتراف می کنم که کوتاهی کرده ایم ! اگر بیشتر مقاومت می کردیم و جلوی دشمن می ایستادیم این بلا سرمون نمی اومد ! حالا جواب شهیدامونو چی بدیم ؟»

نوروز حالت آدم غمزده ای داشت که تمام سرمایه اش را یک جا از دست داده , دیگر چیزی برایش نمانده , فقط یک ذره امید را می شه توی چهره اش دید .

با حالتی سوزناک و دردمند صحبت می کرد . محزون و غمبار : « خدایا ! آیا توی این همه عملیات حتی لایق یه ترکش هم نبودم ! یعنی این قدر عقب مانده و رو سیاهم ؟خداجون دیگه تحمل ندارم , مرگ مرا برسون تا دیگه این وضعیت رو شاهد نباشم ... اگر در جنگ کوتاهی کردیم خودت رحم کن و ما رو ببخش ! چرا این طوری شد ؟ اون هم با این وضع ؟ خدایا ... !»

مثل یه آدم مارگزیده به خودش می پیچید . اصلا آروم و قرار نداشت . شدت سوز دلشو می تونستی از حرارت صحبت هاش بفهمی ! چهره ای کاملا بر افروخته ؛ سینه ای سوزناک ؛ پتو به خود پیچیده ؛ گوشه سنگر کز کرده ؛ در حال تب و لزر پیش خودش چیزایی را زمزمه می کرد : «... از اول جنگ تا حالا تو عملیات ها همه رفیقا رفتن , هشت سال حضور در جبهه ... عدم توفیق شهادت ... ؛ آه ... آه ... !»
  
شب پرده سیاه خود را بر تموم منطقه مرزی مریوان گسترده بود . منطقه کوهستانی شمال خورمال هنوز سوز و سرمای بهاری رو داشت . سکوت مرموزی بر خط مقدم حاکم بود . مثل اینکه کوه های سر به فلک کشیده کردستان هم از پذیرش قطعنامه در بهت و حیرت فرو رفته اند. کوه هایی که چند مدت قبل در زیر قدم های مسیح کردستان احساس کوچکی می کردند.فقط گاه گاهی صدای انفجار خمپاره از دور دست ها شنیده می شد.
نوروز با هاشمی و یک سرباز داخل سنگر نشسته بود . از ناراحتی به خود می پیچید و حال خاصی داشت و از ته آهی کشید و گفت:«ما در جبهه ها و مبارزات مون کوتاهی کردیم !»

هاشمی که شدیدا نگران حال نوروز بود و سعی کرد او را آروم کنه :

-    آقا نوروز هرچی خدا بخواد همون می شه !
-    درسته سید ! تمام ذرات وجودم این و گواهی می دن ! ولی ...
-    ولی چی ؟
-    ولی اگه همه مردم و رزمنده ها و مسئولین , متحد و جدی تلاش می کردن و با ایمان و محکم جلوی دشمن می ایستادن ؛ مجبور نبودیم این وضعیت رو بپذیریم ! دیگه شاهد نوشیدن جام زهر توسط امام نبودیم ... ! خدا خودش رحم کنه و از ما بگذره ! ما مطیع رهبریم و سر و جان فداش می کنیم ! هرچی او صلاح بدونه ما هم تسلیمیم ! راضی به رضای خداییم ... !
 
آه ...!

چه دردی در گردنم دارم ! سینه ام می سوزد ! خدایا چه شده ؟ همه چیز از یادم رفته ! توان راه رفتن ندارم ! این نور خیره کننده کجاست ؟ چه عظمتی !چه نورانیتی !چه پروازی ... ! خدایا من کجا هستم؟
« نوروز مواظب باش ! منافقا پشت سرت هستن ! سنگر بگیر!»

آه یادم آمد ! آخرین جمله ای که شنیدم همین بود . آره ! کجا بودم روی تپه . نزدیک گردنه حسن آباد . راستی چرا دیگه صدای خمپاره و رگبار نمی یاد ؟ درگیری ها خیلی شدید بود. پس رزمنده ها کجا رفتن ؟ از قبضه های خمپاره خبری نیست ؟چی سر بچه های گردان ادوات اومده ؟ دلم خیلی می خواد پاشم و بقیه منافقا رو تار و مار کنم ولی ... این جا مثل اینکه هیچی از جنگ خبری نیست ! همه اش نور است و سبزه و گل ! پاک گیج شده ام . ولی هنوز گردنم درد داره و سینه ام می سوزه .
پروردگارا دیگه منو قبول کن ! یه عمری انتظار کشیدم !

خداحافظ شلمچه ! خداحافظ هویزه , مریوان , خرمشهر , فاو , پنجوین ... !
همه منطقه هایی که پله های عروج دوستانم بودید !خداحافظ سرزمین های کربلایی ! دوستانی که سرشون تو دامنم بود و امام حسین علیه السلام رو دیدند و رفتند ! خداحافظ بیت المقدس دو ! والفجر هشت ! کربلای پنج !
خداحافظ ای امام مظلوم ! دیگه از روی تو شرمنده ام حلالم کن ! تو را به جدت اباعبدالله علیه السلام قسمت می دم بگو دیگه منو قبول کنن ! 

سینه ام پر درده ! دیگه تحمل دنیا رو ندارم ! آه ... !
باز باغ پر نور ! نور خیره کننده ! پرواز ... و باز انتظار و امید برای اومدن کسی ! این جا کجاست ؟ 
یعنی کسی می خواد بیاد که همه با احترام ایستادن و راهی باز شده ؟
چرا این راه به من ختم می شه ؟ همه می درخشن ! چقدر خوشحالم ! خدایا یعنی باور کنم که منو هم قبول کردی !

باید بپرسم چرا این کار و می کنن ؟ اون کسی که میاد کیه ؟ همه به جنب و جوش افتادن ! نورها چند برابر شده ! چقدر سبک شده ! دیگه هیچی غیر از نور را نمی بینم ! خداحافظ !

برگرفته از کتاب مسافران غریب ؛ نویسنده مجتبی ترحمی-

 

mehdi0014

mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 263752
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز
دسترسی سریع به انجمن ها