یک داستان خواندنی

لیسانسش را که گرفت، یکضرب تا کارشناسی ارشد رفت! مادرش مدام به زن همسایه فخر میفروخت که پسرم در فلان دانشگاه دولتی تهران درس خوانده...
 اخر پسر همسایه به زور دیپلم گرفت، در دانشگاه آزاد شهرشان بدون کنکور سر کلاس فوق دیپلم نشست، بعدشم به زور یک مدرک لیسانسی از همان دانشگاه گرفت...

خلاصه ارشدش را که گرفت سربازیش را هم رفت و حالا آماده ورود به بازار کار شد، برگشت به شهرشان و خودش را آماده آزمونهای استخدامی کرد، چون اینکار را - یعنی آزمون دادن را- خوب بلد بود و کلی تجربه داشت، از این آزمون به آن آزمون، از این شرکت به آن شرکت، از این اداره به آن اداره، دیگر آزمونی در این مملکت نبود که در آن شرکت نکرده باشد اما...

جوانک نخبه! قصه ما کم کم سرد شد، صبح ها تا ۱۱-۱۲ میخوابید، شبها تا بوق سگ توی خیابونها یا توی شبکه های اجتماعی ول میچرخید، از عالم و ادم ایراد میگرفت، از همه چیز مملکت مینالید، با ۳۰ سال سن هنوز ماهی ۲۰۰-۳۰۰ تومن از پدرش پول تو جیبی میگرفت، پدر غصه میخورد اما هیچ نمیگفت، حتی تو گوشش میخوند که پسرم توی این مملکت کسی قدرتو نمیدونه تو باید بری جایی که قدرتو بدونن، اخر سر هم یه وام جور کرد فرستادش خارج، الان چهار پنج ساله رفته خارج توی یه شرکت مشغول شده و ماهی چندهزار دلار درآمد داره، الان مادر و پدرش سرشون رو بالا میگیرند و مدام توی محله و فامیل از پسرشون تعریف میکنند. تمام جوانهای محل و فامیل به او غبطه میخورند، اصلا شده الگوی #جوان_موفق برای اهالی محل و فامیل!

اما پسر همسایه!
از همان دوران دانشجویی برای اینکه خرج دانشگاه ازادش را در بیاورد صبح ها ساعت ۶ از خانه میزد بیرون، با ماشین پدرش مسافر کشی میکرد، تا ساعت ۸ که کلاسش شروع شود ۳۰-۴۰ تومانی کار کرده بود، تا لیسانس گرفت. یک مغازه اجاره کرد و یک کارگاه کوچک راه انداخت. هنوز سربازی نرفته بود اما توی کارگاهش غیر خودش دوسه نفر دیگر هم مشغول بودند. با کلی دوندگی توانست سربازیش را بندازد شهر خودش تا بتواند بعدازظهرها بالای سر کارگاهش باشد...
خدمتش که تمام شد کارگاهش را بزرگ تر کرد و دوسه نفر از هم خدمتی هایش را هم استخدام کرد. 

در این مدت هر چه درآورده صرف کارش کرده، با اینکه کلی پول دستش می آید و میرود اما بالاتر از سمند ماشینی نخریده برای خودش، ان را هم گاهی میفروشد میدهد جای چک هاش یا حقوق نیروهایش و با موتور سر میکند تا دوباره پول بیاید دستش. وقتی اطرافیانش می گویند چرا ماشین خوب نمیخری یا چرا ماشینت رامیفروشی، میگوید: « وقتی با پولش میشه برای چند نفر شغل درست کرد چرا باید اون پول رو بدم آهن پاره بخرم؟ »

ازدواج هم کرده و بچه هم دارد، از  زندگیش و شغلش هم راضی راضی است، برنامه های بزرگی هم دارد. مشکلات زیاد دارد، اما نه از مملکت مینالد نه از کسی طلب کار...

 اما مادر و پدرش هر جا حرف از پسرشان میشود میگویند: «دعا کنید پسرمون یه جای خوب استخدام بشه از این بلاتکلیفی دربیاد!»

توی فامیل و دروهمسایه هم هیچکس بعنوان الگوی جوان موفق و کارآفرین به او نگاه نمیکند که هیچ، تازه برایش دلسوزی هم میکنند!
***
دغدغه

https://telegram.me/salaridaghdaghe