رنگین کمان
عشق یعنی معنی رنگین کمان 
ایمیل مدیریت
لوگو دوستان
وب سايت ختم قرآن مجيد

 

مَنْظَرِ دلهای ماست، کربُبَلای حسین

مرغ دل ما زند، پر به هوای حسین

سلام الله علیه

یک نگه کربلا بِهْ بُوَد از صد بهشت

جنّت اهل دل است، صحن و سرای حسین

سلام الله علیه

تربت پاکش بُوَد داروی هر دردمند

دارِ شفای خداست، کربُبَلای حسین

سلام الله علیه

مُلک سلیمان بُوَد در نظرش بی‌بها

آن که گدایی کند پیش گدای حسین

سلام الله علیه

هرکه رود کربلا بوسه به خاکش زند

بشنود از قدسیان، بانگ و نوای حسین

سلام الله علیه

چون به عزاخانه‌اش پا نهی آهسته نِهْ

بالِ ملائک بود فرشِ عزای حسین

سلام الله علیه

خنده کنان می‌رود، روز جزا در بهشت

هرکه به دنیا کند، گریه برای حسین

سلام الله علیه

غم نخورد بعد از این، بهر سرای دگر

آنکه «شکوهی» شود، نوحه سرای حسین

سلام الله علیه

 

هاشم شکوهی




[ جمعه 30 شهریور 1397  ] [ 07:02 ق.ظ ] [ KuoroshSS ]
نظرات 0

 

آیم به قتلگاه  که پیدا کنم تو را

امشب وداعِ هجرتِ فردا کنم تو را

 

جویم تو را قدم به قدم بینِ کشتگان

با شوق و اضطراب  تمنّا کنم تو را

 

در حیرتم که از چه بجویم نشانِ تو

نی سر، نه پیرهن، ز چه پیدا کنم تو را؟

 

برگیرمت ز خاک و ببوسم گلوی تو

خود نوحه مادرانه چو زهرا کنم تو را

اللهم صل علی فاطمة و ابیها و بعلها و بنیها و السر المستودع فیها بعدد ما احاط به علمک

ریزم به حلقِ تشنه‌ی تو اشکِ چشمِ خویش

سیراب، تا که ای گُلِ حَمْرا کنم تو را

 

دشمن نداد آبت اگر غم مخور حسین

صحرا ز آب دیده چو دریا کنم تو را

سلام الله علیه

ای آن که داغ‌های جگرسوز دیده‌ای

اکنون به اشکِ دیده مداوا کنم تو را

 

خواهم که سیر بینمت امّا حسینِ من

کو صبر و طاقتی که تماشا کنم تو را

سلام الله علیه

شمع تو گشته‌ام که بسوزم برای تو

از عشقِ خویش قبله‌ی دل‌ها کنم تو را

 

هرجا روم لوای عزایت به پا کنم

ماتم سرا، سراسر دنیا کنم تو را

 

خونِ خدا ست خونِ تو، پامال کی شود؟

در شام و کوفه محکمه برپا کنم تو را

 

گوئی «حسان» که می‌شنوم از گلوی او

هر چیز خواهی از کرم اعطا کنم تو را

 

 

حبیب الله چایچیان (حسان)




[ پنج شنبه 29 شهریور 1397  ] [ 08:11 ب.ظ ] [ KuoroshSS ]
نظرات 0

 

روز عاشوراست یا آغاز روز محشر است

آسمان، دود و زمین، مانندِ کوه آذر است

 

جسمِ هفتاد و دو ثارالله، بر روی زمین

بر فراز نیزه، چون خورشید تابان یک سر است

 

ماهِ زهرا، می‌درخشد بر فراز نیزه‌ها

یا که خورشید است و یک نی از زمین بالاتر است

 

غرقِ خون، پیراهنِ یک سیزده ساله پسر

شعله‌ی آتش، بلند از دامنِ یک دختر است

 

یک جوان، گردیده جسمش چاک چاک و ریز ریز

وای بر من، وای بر من، این جوان، پیغمبر است

 

نه خدایا این محمّد نیست، من نشناختم

این امیدِ یوسفِ زهرا، علیِّ اکبر است

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

غنچه‌ای بینم به روی شانه‌ی خون خدا

غنچه‌ی نشکفته‌ای، کز باغ گل، زیباتر است

 

از گُلِ لبخند و از خونِ گلویش یافتم

مُهرِ طومار حسین است این علیِّ اصغر است

سلام الله علیهما

از کنار علقمه آید صدای فاطمه

در غم عبّاس خود، گریان به جای مادر است

اللهم صل علی فاطمة و ابیها و بعلها و بنیها و السر المستودع فیها بعدد ما احاط به علمک

شاخه‌ی یاسی، در این صحرا شده نقش زمین

دستِ عبّاس است این یا دست‌های حیدر است

 

یک طرف بینم دو دختر خفته زیر خارها

آن شبیهِ زینب، این زهرای از پا تا سر است

 

ای جوانان بهشتی رو در این صحرا کنید

جان به کف یاری کنید، آقایتان بی‌یاور است

 

حُر، علی، عباس، عبدالله، وَهَب، قاسم، حبیب

حنجر مولایتان لب تشنه، زیر خنجر است

 

لاله‌ها در خاک برگردید یا پرپر شوید

لاله‌های فاطمه، هم غرق خون، هم پرپر است

اللهم صل علی فاطمة و ابیها و بعلها و بنیها و السر المستودع فیها بعدد ما احاط به علمک

در کنار قتلگه با هم زنی را می‌زنند

این همان دُختِ علی، ناموس حی داوراست

 

نیزه‌ای در دست خولی، خنجری در دست شمر

یک بدن افتاده، دورش یک بیابان لشکر است

 

خون زند فواره از زخم بریده حنجری

روی هر زخمش، نشان بوسه‌ی یک خواهر است

 

«میثم» انصافت کجا رفته ست، بس کن، لال شو

هر کلامت بر دلِ زهرا، شراری دیگر است

علیهم منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی اللیل و النهار

 

غلامرضا سازگار (میثم)




[ پنج شنبه 29 شهریور 1397  ] [ 02:16 ب.ظ ] [ KuoroshSS ]
نظرات 0

 

امشب شهادت نامه‌ی عشاق امضا می‌شود

فردا ز خون عاشقان، این دشت دریا می‌شود

 

امشب کنار یکدگر، بنشسته آل مصطفی

فردا پریشان جمعشان، چون قلب زهرا می‌شود

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

امشب صدای خواندن قرآن به گوش آید ولی

فردا صدای الامان، زین دشت برپا می‌شود

 

امشب کنار مادرش، لب تشنه اصغر خفته است

فردا خدایا بسترش، آغوش صحرا می‌شود

 

امشب که جمع کودکان، در خواب ناز آسوده‌اند

فردا به زیر خارها، گمگشته پیدا می‌شود

 

امشب رقیه حلقه‌ی زرّین اگر دارد به گوش

فردا دریغ این گوشوار، از گوش او وا می‌شود

 

امشب به خیل تشنگان، عبّاس باشد پاسبان

فردا کنار علقمه، بی‌دست سقّا می‌شود

 

امشب که قاسم زینت گلزار آل مصطفاست

فردا ز مرکب سرنگون، این سرو رعنا می‌شود

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

امشب گرفته در میان اصحاب، ثارالله را

فردا عزیز فاطمه، بی‌یار و تنها می‌شود

 

امشب به دست شاه دین، باشد سلیمانی نگین

فردا به دست ساربان، این حلقه یغما می‌شود

 

امشب سَرِ سِرِّ خدا بر دامن زینب بود

فردا انیس خولی و دِیْرِ نصاریٰ می‌شود

 

ترسم زمین و آسمان، زیر و زبر گردد «حسان»

فردا اسارت نامه‌ی زینب چو اجرا می‌شود

علیهم منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی اللیل و النهار

 

حبیب الله چایچیان (حسان)




[ پنج شنبه 29 شهریور 1397  ] [ 01:44 ق.ظ ] [ KuoroshSS ]
نظرات 0

 

در بینِ این شب‌ها  شبِ تو فرق دارد

چون بین ما اصلا تبِ تو فرق دارد

 

از پرچمی که روی دوشت فخر می‌کرد

معلوم شد که منصب تو فرق دارد

 

مثل علی مرد خدا مرد دعایی

در سجده  یا رب یا ربِ  تو فرق دارد

سلام الله علیه

عبّاسیون را به بصیرت می‌شناسند

آقا اصول مکتب تو فرق دارد

 

تو پیرِ عشقی  میرِ عُشاقُ ٱلْحسینی

با کُلِّ عالَم مذهبِ تو فرق دارد

 

با دست دادن عشق را اثبات کردی

طرزِ بیانِ مطلبِ تو فرق دارد

 

وقتی که زانو می‌زنی در پای محمل

یعنی رکابِ زینبِ تو فرق دارد

سلام الله علیها

در دست‌هایت آب بود امّا نخوردی

از تشنگی زخم لب تو فرق دارد

* * *

 

وقتی به تو آقا بِنَفْسیٖ اَنْتْ را گفت

در آسمان، جبریل فورا مرحبا گفت

 

 

سیّد پوریا هاشمی




[ چهارشنبه 28 شهریور 1397  ] [ 06:19 ب.ظ ] [ KuoroshSS ]
نظرات 0

 

ساقی تشنه لبان رو سوی دریا می‌کرد

ساغرِ وصل ز معشوق تمنّا می‌کرد

 

شد دلِ شطِّ فرات از عطش او بی‌تاب

تا تماشا لبِ خشکیده‌ی سقّا می‌کرد

 

کفی از آب چو آورد به نزدیکِ لبان

عکس شش ماهه در آن آب تماشا می‌کرد

 

آب را ریخت روی آب و نخورد آب  ولی

شرمگین پیشِ لبش آبِ روان را می‌کرد

 

مشکِ آبی به سوی خیمه چو می‌برد ز مِهر

یاد از تشنگی عترتِ طاها می‌کرد

 

ماه چون خفت به خون، چشمه‌ی خورشید گریست

آسمان از غم او غلغله برپا می‌کرد

 

با دو بازوی قلم گشته‌اش از تیغ ستم

لوحِ ایثار و وفا و شرف امضا می‌کرد

 

گشت در دشتِ شقایق، گلِ سرخی پرپر

که فغان بلبلِ شوریده دل آنجا می‌کرد

 

دید چون پیکرِ صد چاکِ اباالفضل، حسین

یاد از سوز دل زینبِ کبری می‌کرد

سلام الله علیهم

بهرِ سقّا که شده دیده‌ی او قُلْزُمِ خون

چشم خود را ز سرشکِ مژه سقّا می‌کرد

 

تا گلِ بوسه نشاند به رخِ گلگونش

پاک خون از رخِ او زاده‌ی زهرا می‌کرد

 

کاش در واقعه‌ی علقمه یک تن می‌بود

که از آن جانِ جهان، عقده‌ی دل وا می‌کرد

 

فاطمه اشک فشان بود در آن وادی غم

چون که جان دادن عبّاس تماشا می‌کرد

اللهم صل علی فاطمة و ابیها و بعلها و بنیها و السر المستودع فیها بعدد ما احاط به علمک

 

 

محسن حافظی




[ چهارشنبه 28 شهریور 1397  ] [ 02:12 ب.ظ ] [ KuoroshSS ]
نظرات 0

 

ای لشکر حق را سر و سردار اباالفضل

وی دست علی در صف پیکار اباالفضل

سلام الله علیهما

هم خون حسین بن علی در تن پاکت

هم روح تو در پیکر ایثار اباالفضل

سلام الله علیهم

ریحانه‌ی دو فاطمه وُ ماهِ سه خورشید

آرام دل حیدر کرّار اباالفضل

 اللهم صل علی فاطمة و ابیها و بعلها و بنیها و السر المستودع فیها بعدد ما احاط به علمک

مانند تو در ارتش اسلام که دیده

فرمانده و سقّا و علمدار اباالفضل

سلام الله علیه

تو ماهِ بنی هاشمی و ما شب تاریک

تو لاله‌ی عباسی و ما خار اباالفضل

سلام الله علیه

هم کاشفِ کرْبِ پسر فاطمه هستی

هم خیل بنی فاطمه را یار اباالفضل

 اللهم صل علی فاطمة و ابیها و بعلها و بنیها و السر المستودع فیها بعدد ما احاط به علمک

بر حاجت خود کرده صد و سی و سه نوبت

هر خسته دلی نام تو تکرار اباالفضل

سلام الله علیه

در مصر ولایت شده بر یوسف زهرا

تو مشتری و علقمه بازار اباالفضل

سلام الله علیه

عشق و ادب و غیرت و ایثار و شهادت

کردند به آقایی ات اقرار اباالفضل

سلام الله علیه

تو رسته‌ای از خویش و گرفتار حسینی

خلقند به عشق تو گرفتار اباالفضل

سلام الله علیهما

ما بهر تو گریان و زند زخم تو خنده

پیوسته به شمشیر شرربار اباالفضل

سلام الله علیه

برخیز سکینه به حرم منتظر توست

جامش به کف و اشک به رخسار اباالفضل

سلام الله علیه

از سوز عطش آب شده طفل سه ساله

مگذار بگرید به حرم زار اباالفضل

سلام الله علیه

تا آن که ببینند به تن دست نداری

یک لحظه سر از علقمه بردار اباالفضل

سلام الله علیه

مگذار رود زینب کبری به اسیری

ای دست علی، دست برون آر اباالفضل

سلام الله علیهم

تو چشم حسینی، که زده تیر به چشمت؟

ای دورِ حرم چشم تو بیدار اباالفضل

سلام الله علیهما

کی گفته تن پاک تو در علقمه تنهاست

گردیده تو را فاطمه زوار اباالفضل

 اللهم صل علی فاطمة و ابیها و بعلها و بنیها و السر المستودع فیها بعدد ما احاط به علمک

خون دل ما را که شده اشک عزایت

زهرا و حسین اند خریدار اباالفضل

 اللهم صل علی فاطمة و ابیها و بعلها و بنیها و السر المستودع فیها بعدد ما احاط به علمک

مگذار شود خشک دمی دیده‌ی «میثم»

چشمی که بگریم به تو بسیار اباالفضل

سلام الله علیه

 

غلامرضا سازگار (میثم)




[ چهارشنبه 28 شهریور 1397  ] [ 06:14 ق.ظ ] [ KuoroshSS ]
نظرات 0

 

ناگهان قلب حرم وا شد یک مرد جوان

مثل تیری که رها می‌شود از دست کمان

 

خسته از ماندن و آماده‌ی رفتن شده بود

بعد یک عمر رها از قفس تن شده بود

 

مست از کام پدر بود و لبش سوخته بود

مست می‌آمد و رخساره برافروخته بود

 

روح او از همه دل کنده، به او دل بسته

بر تنش دست یدالله حمایل بسته

 

بی‌خود از خود، به خدا با دل و جان می‌آمد

زیر شمشیر غمش رقص کنان می‌آمد

 

یا علی گفت که برپا بکند محشر را

آمده  باز هم از جا بکند خیبر را

سلام الله علیه

آمد، آمد به تماشا بکشد دیدن را

معنی جمله‌ی در پوست نگنجیدن را

 

بی‌امان  دور خدا  مرد جوان می‌چرخید

زیر پایش همه‌ی کون و مکان می‌چرخید

 

بارها از دل شب یک تنه بیرون آمد

رفت از مِیْسَرِه  از مِیْمَنِه بیرون آمد

 

آن طرف محو تماشای علی حضرت ماه

گفت: لاحول و لاقوة الا بالله

سلام الله علیه

مست از کام پدر، زاده‌ی لیلا، مجنون

به تماشای جنونش همه دنیا مجنون

 

آه  در مثنویم  آینه حیرت زده است

بیت در بیت خدا واژه به وجد آمده است

 

رفتی از خویش، که از خویش به وحدت برسی

پسرم! چند قدم مانده به بعثت برسی

 

نفس نیزه و شمشیر و سپر بند آمد

به تماشای نبرد تو خداوند آمد

 

با همان حکم که قرآن خدا جان من است

آیه در آیه رجزهای تو قرآن من است

 

ناگهان گرد و غبار خطر آرام نشست

دیدمت خُرّم و خندان  قدح باده به دست

 

آه  آیینه در آیینه  عجب تصویری

داری از دست خودت جام بلا می‌گیری

 

زخم‌ها با تو چه کردند؟ جوان‌تر شده‌ای

به خدا بیشتر از پیش پیمبر شده‌ای

 

پدرت آمده در سینه تلاطم دارد

از لبت خواهش یک جرعه تبسّم دارد

 

غرق خون هستی و برخواسته آه از بابا

آه، لب واکن و انگور بخواه از بابا

 

گوش کن خواهرم از سمت حرم می‌آید

با فغانِ پسرم وا پسرم می‌آید

 

باز هم عطر گل یاس به گیسو داری

ولی اینبار چرا دست به پهلو داری؟!

 

مثل آیینه‌ی در خاک مُکدّر شده‌ای

چشم من تار شده، یا تو مُکرّر شده‌ای؟

 

من تو را در همه‌ی کرب و بلا می‌بینم

هرکجا می‌نگرم جسم تو را می‌بینم

 

اِرْباً اِرْبٰا شده چون برگ خزان می‌ریزی

کاش می‌شد که تو با معجزه‌ای برخیزی

 

مانده‌ام خیره به جسمت که چه راهی دارم

باید انگار تو را بین عبا بگذارم

 

باید انگار تو را بین عبایم ببرم

تا که شش گوشه شود با تو ضریحم پسرم

 

 

سید حمیدرضا برقعی




[ سه شنبه 27 شهریور 1397  ] [ 12:04 ق.ظ ] [ KuoroshSS ]
نظرات 0

 

آن قدر لب تشنه و معصوم بود

گریه هم می کرد نامفهوم بود

 

صورتی کوچک شبیه غنچه داشت

استخوانش نرم مثل موم بود

 

 

مادرش از تشنگی شیری نداشت

در میان خیمه‌ها مغموم بود

 

جان به قربان غریبی حسین

از دو قطره آب هم محروم بود

سلام الله علیه

آب را بستن به روی کودکان

در کدام آیین و دین مرسوم بود؟!

 

شد از این کودک  تَلَظّیٰ کردنش

سهم بابایی که خود مظلوم بود

 

با سه شعبه، طفل شش ماهه زدن

در میان کفر هم مذموم بود

 

بین دستش یک طرف جسم علی

یک طرف هم صورت و حلقوم بود

سلام الله علیه

گوش تا گوش علی پاشیده شد

چون به جرم عاشقی محکوم بود

سلام الله علیه

عصر عاشورا رسید و صحبت از

نبش قبر کودکی معصوم بود

 

پیش چشم مادرش رأس علی

لا به لای نیزه‌ها معلوم بود

سلام الله علیه

 

محمدجواد شیرازی




[ دوشنبه 26 شهریور 1397  ] [ 07:26 ق.ظ ] [ KuoroshSS ]
نظرات 0

 

آن شب که چارچوب غزل در غزل شکست

مست مدام شیشه‌ی می در بغل شکست

یک بیت ناب خواند که نرخ عسل شکست

فرزند آن بزرگ که پشت جمل شکست

 

پروانه‌ی رها شده از پیرهن شده است

او بی‌قرار لحظه‌ی فردا شدن شده است

 

بر لب گلایه داشت که افتادم از نفس

بی‌تاب و بی‌قرار، سراسیمه چون جرس

سهم من از بهار فقط دیدن است و بس؟

بگذار تا رها شوم از بند این قفس

 

جز دست خط یار به دستم بهانه نیست

خطی که کوفی است ولی کوفیانه نیست

 

گویی سپرده‌اند به یعقوب، جامه را

پر کرد از آن معطر یکریز، شامه را

می‌خواند از نگاه ترش آن چکامه را

هفت آسمان قریب به مضمون نامه را

 

این چند سطر را ننوشتم، گریستم

باشد برای آن لحظاتی که نیستم

 

آورده است نامه برایت، کبوترم

اینک کبوترم به فدایت، برادرم

دلواپسم برای تو ای نیم دیگرم

جز پاره‌های دل چه دلیلی بیاورم

 

آهنگ واژه‌ها دل از او برد ناگهان

برگشت چند صفحه به ماقبل داستان

 

یادش به خیر، دست کریمانه‌ای که داشت

سر می‌گذاشتیم به آن شانه‌ای که داشت

یک شهر بود در صف پیمانه‌ای که داشت

همواره باز بود در خانه‌ای که داشت

 

هرچند خانه بود برایش صف مصاف

جز او کدام امام زره بسته در طواف

 

اینک دلم به یاد برادر گرفته است

شاعر از او بخوان که دلم پر گرفته است

آن شعر را که قیمت دیگر گرفته است

شعری که چشم حضرت مادر گرفته است

 

از تاب رفت و تشت طلب کرد و ناله کرد

وآن تشت را ز خون جگر باغ لاله کرد

 

اینک برو که در دل تنگت قرار نیست

خورشید هم چنان که تویی آشکار نیست

راهی برای لشکر شب جز فرار نیست

پس چیست ابروانت اگر ذوالفقار نیست

 

مبهوت گام هاش، مقدس‌ترین ذوات

می‌رفت و رفتنش متشابه به محکمات

 

بغض عمو درون گلو بی‌صدا شکست

باران سنگ بود و سبو بی‌صدا شکست

او سنگ خورد سنگ، عمو بی‌صدا شکست

در ازدحام هلهله او .. بی‌صدا شکست

 

 

سید حمید‌رضا برقعی




[ یک شنبه 25 شهریور 1397  ] [ 06:36 ق.ظ ] [ KuoroshSS ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By R A S E K H O O N :.

تعداد کل صفحات : 118 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  

درباره وبلاگ

موضوعات
آمار سایت
کل بازدید : 260457 نفر
كل مطالب : 1173 عدد
کل نظرات : 51 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ : جمعه 4 مهر 1393 
ب‌روز رسانی: جمعه 30 شهریور 1397