4 - حمل سر مطهر امام (عليه السلام) به كوفه خراب و بيتوته سر مقدس در خانه حامل رأس لعنة الله عليه

بين ارباب مقاتل اختلاف است كه سر مطهر امام (عليه السلام) را چه كسى به كوفه نزد پسر زياد ملعون برده؟ بعضى معتقدند كه متصدى آن شمر ناپاك بوده و برخى مى‏گويند خولى بن يزيد اصبحى لعنة الله عليه سر را از كربلاء به كوفه برده است.
مولف گويد: در اينكه سر مقدس امام همام (عليه السلام) را عصر روز عاشوراء بريدند و جدا كننده سر شمر ملعون بوده و همان عصر از كربلاء به طرف كوفه انتقال دادند شبهه و اختلافى نيست منتهى محل اختلاف آن است كه حمل كننده و نقل دهنده سر مبارك چه كسى بوده


ادامه مطلب


[ جمعه 24 آبان 1392  ] [ 01:50 ق.ظ ] [ خادم مهدی عج ]
[ نظرات (0) ]

3 - فرار نمودن پسران جعفر طيار از اردوى كفرآئين عمر بن سعد ملعون

3 - فرار نمودن پسران جعفر طيار از اردوى كفرآئين عمر بن سعد ملعون

ديگر از وقايع شب يازدهم گريختن پسران جناب جعفر طيار است از اردوى كفرآئين عمر بن سعد ملعون، مرحوم عليين و ساده علامه مجلسى در كتاب بحار از مناقب ابن شهر آشوب نقل مى‏كند كه محمد بن يحيى دهلى گفت:
پس از آنكه در زمين كربلاء سلطان دين را شهيد نمودند و عيال و اطفال او را اسير كردند غير از امام سجاد (عليه السلام) تنها دو پسر قمر منظر از فرزندان جناب طيار در اردوى كيوان شكوه امام همام (عليه السلام) باقى ماندند كه در زمره اهل بيت ايشان نيز اسير شدند و در آن هنگامه و غوغا كه لشگر دون صفت و فرو مايه عمر سعد ملعون در فكر غارت خيام و تاراج لباس بانوان با احترام بودند و هر كسى به بلاء و محنتى مبتلاء بود اين دو طفل به نام‏هاى ابراهيم و محمد كه در سن هفت و هشت بودند چاره‏اى غير از فرار كردن نديده لذا باتفاق هم روى به بيابان نهاده از قضا روى به كوفه آوردند و پس از طى مسافتى به كنار آبى رسيدند، در سر آب زنى آب بر مى‏داشت، زن چشمش به رخسار دل آراى دو طفل افتاد مات و مبهوت ايشان شد و ساعتى به آنها نگريست سپس پرسيد: شما سرو بوستان كيستيد و چرا مى‏لرزيد و چشمهايتان اشگبار است؟ مشگل خود را به من بگوئيد شايد بتوانم شما را كمك كنم.
آن دو طفل با صدائى لرزان و حزين گفتند: اى مادر ما از اولاد جناب جعفر طيار بوده كه همراه سلطان حجاز حضرت حسين بن على عليهما السلام به كربلاء آمديم و تا ديشب در كربلاء بوديم و از ميان لشگر فرار كرديم و اكنون به اينجا رسيده‏ايم.
آن زن گفت: افسوس كه شوهرم از دشمنان اهل بيت پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) است و به جنگ حسين بن على عليهما السلام رفته اگر خوف آمدنش را نمى‏داشتم حتما شما را به منزل مى‏بردم و پذيرائى مى‏كردم اما مى‏ترسم كه آن ناپاك بيايد و شما را ببيند و آزار برساند.
آن طفلان دل شكسته و پريشان خاطر گفتند: مادر بسيار درمانده شده‏ايم خوف داريم كه گرفتار بى رحمان شويم و بر كوچكى ما رحم نكرده و هلاكمان كنند بيا تو امشب ما طفلان رنج ديده را به خانه‏ات ببر و در پناه خود بدار اميدواريم امشب شوهرت نيايد على الصباح از پيش تو خواهيم رفت.
آن زن دلش بر احوال ايشان سوخت، گفت بيائيد تا بخانه رويم، آن دو نو نهال مسرور شده و همراه آن زن به خانه‏اش رفتند، زن آن دو را وارد منزل نمود ابتداء دست و روى ايشان را شست و در اطاقى نيكو نشاند، طعام بر ايشان آورد آن دو غريب فرمودند:
مادر حاجتى به طعام نيست فقط سجاده‏اى بياور تا روى آن نماز كنيم.
زن رفت و سجاده آورد و آن دو نو نهال پهلوى هم ايستاده و نمازهاى قضاى خود را بجا آورده و شكر الهى نمودند.
سپس آن زن بستر آورد و گشود و ايشان را تكليف به خواب نمود و رفت.
محمد كه برادر كوچكتر بود به ابراهيم كه بزرگتر بود گفت: برادر جان مرا در بغل بگير و ببوى گمان مى‏برم كه امشب، شب آخر عمر من باشد و صبح را نخواهم ديد.
شعر

دلم افتاده يك شورى كه گويا از جهان سيرم مرا گر دوست مى‏دارى ز رويم توشه بردار   اجل كرده خبر امشب مرا فردا كه مى‏ميرم تو خرم باش در دنيا كه من از عمر دلگيرم

 


ادامه مطلب


[ جمعه 24 آبان 1392  ] [ 01:47 ق.ظ ] [ خادم مهدی عج ]
[ نظرات (0) ]

1 - رحلت دو تن از اطفال اهل اهل بيت‏عليهم السلام

 

مولف گويد:
پس از آتش زدن خيام حرم و حمله وحشيانه گرگان و سگان كوفه و شام به مخدرات و اطفال بى پناه حضرت سيدالشهداء (عليه السلام) طبيعتا هر يك از اطفال و بانوان براى مصون ماندن از آسيب آن درندگان خونخوار بطرفى گريخته و متفرق شدند و پس از خاموش شدن آتش و دور شدن آن نا اصلان و بى غيرتان از آن محوطه چطور اهل بيت و بانوان و اطفال خردسال دوباره جمع شدند و دور هم حلقه زدند، مدرك و ماخذ معتبرى نديدم كه آن را تشريح و توضيح داده باشد تنها در يكى از كتب ارباب مقاتل مقاله‏اى ديدم كه از كتاب بحرالمصائب نقل كرده و آن اينست: در شب پر تعب يازدهم عليا مكرمه زينب عليها السلام فضه خاتون را نشانيد يكان يكان اطفال برادر را جمع آورى كرد و به دست فضه خاتون سپرد ولى ديد دو طفل از اطفال نيستند، ناله از دل بركشيد كه اى واى بر دل زينب عجب وصيت برادرم را به عمل آوردم، ديشب كه شب عاشوراء بود برادرم با من وصيت اطفال را داشت امروز هم در وقت وداع عمده سفارشش درباره ايتام صغير بود، سپس خطاب به خواهرش نمود و فرمود: خواهرم ام كلثوم امروز همه مبتلا بوديم نمى‏دانم اين دو طفل كجا رفته‏اند، آيا زنده‏اند يا مرده‏اند؟
پس حضرت زينب و ام كلثوم سلام الله عليهما هر دو سر در بيابان گذاشته به هر طرفى سراغ اين دو طفل را گرفتند تا به تلى رسيدند كه روى آن خار مغيلان روئيده بود و در زير بوته آن خار آن دو طفل يتيم را ديدند كه دست در گردن يكديگر انداخته، صورت به صورت هم گذاشته آن قدر گريه كرده‏اند كه زمين از اشگ چشمشان گل شده عليا مخدره حضرت زينب سلام الله عليها خواهر را طلبيد، هر دو ببالين ايشان نشستند قدرى گريستند، سپس حضرت زينب سلام الله عليهما فرمود: خواهر گريه ثمرى ندارد برخيز يكى را تو بردار و ديگرى را من بر مى‏دارم اما آهسته بلند كن مبادا از خواب بيدار شوند زيرا گرسنه و تشنه‏اند ولى همينكه ايشان را بلند كردند ديدند هر دو از دنيا رفته‏اند، خداوند متعال در روضه‏اى كه براى جناب موسى كليم (عليه السلام) خواند فرمود:
يا موسى صغيرهم يميته العطش و كبيرهم جلده منكمش گويا همين اطفال صغير باشند كه از تشنگى مرده‏اند.


ادامه مطلب


[ جمعه 24 آبان 1392  ] [ 01:45 ق.ظ ] [ خادم مهدی عج ]
[ نظرات (0) ]

وداع حضرت ابا عبدالله الحسين (عليه السلام) با سيد سجاد حضرت زين العابدين (سلام الله عليه)

 

چون هنگام شهادت امام (عليه السلام) رسيد آن سرور پس از وداع با محترمات و بانوان حرم با حالى مشوش و خاطرى آزرده از خيمه بيرون آمد و بر ذوالجناح سوار شد كه روانه ميدان شود ناگاه شصت و چهار زن و بچه اطراف مركب حضرت را گرفتند و شيون و زارى آغاز نمودند حضرت سجاد (عليه السلام) سبب شيون و افغان بانوان را جويا شد محضر مباركش عرضه داشتند: پدرت عازم آخرت است و اين ضجه و زارى براى وداع با آن حضرت مى‏باشد پسر حجت خدا سخت متأثر و مضطرب شد و با صداى ضعيف و لرزان عرض كرد:
يا ابه مهلا مهلا اى پدر صبر كن، صبر كن.
امام (عليه السلام) كه صداى فرزند بيمارش را شنيد رو به خيمه آورد، حضرت زين العابدين ديد پدر به خيمه‏اش تشريف مى‏آورد از عمه‏اش كمك خواست تا به او تكيه دهد و بايستد، امام (عليه السلام) به خيمه فرزندش داخل شد، خاتم امامت و انگشتر ولايت را از انگشت مبارك بيرون آورد و در انگشت امام زين العابدين (عليه السلام) نمود.


ادامه مطلب


[ چهارشنبه 22 آبان 1392  ] [ 01:14 ق.ظ ] [ خادم مهدی عج ]
[ نظرات (0) ]

پيمان شكنى عمر بن سعد ملعون

 

در روز عاشوراء دو مرتبه پسر سعد ملعون با امام (عليه السلام) پيمان شكنى كرد و بدين ترتيب خيانت و خباثت خود را اظهار و ابرار نمود.
مرتبه اول آن بود كه قبل از ظهر طبق پيمانى كه بين طرفين مقرر شد قرار گذاردند لشگر اسلام با سپاه كفار تن به تن بجنگند يعنى يكان يكان به ميدان آيند، اندكى كه بر اين منوال مبارزت كردند لشگر كفرآئين ابن سعد ديدند شير شكاران سپاه ابا عبدالله الحسين (عليه السلام) تا هر كدام عدد بسيارى را نكشند، كشته نمى‏شوند از ميان آنها عمرو بن حجاج زبيدى كه بسيار غضب آلود و آشفته حال به نظر مى‏رسيد بانگ بر آورد:
يا حمقى أتدرون من تقاتلون، تقاتلون فرسان اهل المصر و تقاتلون قوما مستمنين لا يبرز منكم احد يعنى آيا مى‏دانيد اى احمق‏ها با چه كسانى نبرد مى‏كنيد، با سواران مصر و حجاز مقابله مى‏كنيد، با قومى كه تمناى مرگ دارند روبرو مى‏شويد، اين قوم كسانى‏اند كه ميدان رزم را مجلس بزم مى‏پندارند و روز مصاف را شب زفاف تصور مى‏كنند، شما از عهده چنين قومى بر نمى‏آئيد.
شعر

سواران مگو از حجاز آمدند   كه شيران به جنگ گراز آمدند

ديگر حق نداريد يكان يكان به ميدان رويد صبر نمائيد وقتى يكى از اصحاب حسين به ميدان آمد شما جملگى بر آن يك نفر حمله ببريد، بارى بدين ترتيب عهد و پيمان اول را شكستند.
مرتبه دوم آن بود كه عمر بن سعد نابكار با امام (عليه السلام) پيمان بست كه لشگريانش يكى يكى به جنگ حضرت روند ولى پس از آنكه چند تن از شجاعان و ناموران لشگر همچون تميم بن قحطبه و يزيد ابطحى بطرز حيرت انگيزى بدست آن جناب روانه ديار عدم شدند اين بار شمر فتنه‏انگيز و بيدادگر در غضب شد و بنزد عمر بن سعد رفت و او را ملامت نمود و گفت اين چه عهدى بود كه نمودى اگر از اول دنيا تا انقراض عالم تمام مبارزان و دلاوران روى زمين به جنگ حسين بن على عليهما السلام بيايند تمام را فانى مى‏كند پس بهتر آن است كه عهد و پيمان خود را بشكنى و دستور دهى تمام لشگر يكجا به حسين بن على حمله كنند و كارش را بسازند.
پسر سعد ملعون پيشنهاد شمر مخذول را قبول كرد و فرمان داد تمام لشگر با شمشير و نيزه و خنجر و تير و سنگ و چوب و كلوخ و عمود و گرز و ساطور و بلارك و ساير ادوات حرب بر امام مظلوم حمله نمايند حسب الامر آن بداختر از چهار طرف به آن سرور حمله كردند و مانند باران بهارى آلات و ادوات حرب بر سر و صورت و بدن عزيز فاطمه (سلام الله عليه) مى‏باريد.
حميد بن مسلم كوفى كه در لشگر عمر بن سعد بود مى‏گويد:
فوالله ما رأيت مكثورا قط قد قتل ولده و اهل بيته و اصحابه اربط جاشا ولا امضى جنانا منه يعنى به خدا قسم من هيچ دل شكسته‏اى را در عالم مثل حسين سراغ ندارم كه فرزند و اهل بيتش شهيد شده باشند با اين حال در وقت محاربه قوت قلب و ثبات قدم و دليريش مثل آن حضرت باشد.
مرحوم سيد در لهوف مى‏فرمايد:
حتى قتل منهم قتلة عظيمة ينهزمون من بين يديه كأنهم الجراد المنتشر، گروهى انبوه و جماعتى بسيار مانند مور و ملخ در بيابان پراكنده شدند زمين ميدان را از دشمن خالى مى‏نمود حضرت در مركز خود مى‏ايستاد و تكيه به نيزه مى‏داد و خستگى مى‏گرفت باز لشگر به اغواى عمر بن سعد و دشنام شمر كافر مانند درياى مواج جمعى مى‏شدند و از چهار جانب بر حضرت حمله مى‏كردند باز آن سرور صدا به الله اكبر بلند مى‏كرد و بر يمين و يسار مى‏تاخت سرها مثل گوى، خون‏ها مانند جوى روان مى‏نمود اگر چه لشگر گرداگرد آن حضرت را محاصره كرده بودند ولى بس كه آن دلير در شجاعت مهارت داشت در پشت زين پيچ و تاب مى‏خورد كه از هر طرف هر كه حضرت را مى‏ديد از پيش روى مى‏ديد و يك زخم هم از پشت سر به آن حضرت نرسيده بود لذا حضرت امام باقر (عليه السلام) مى‏فرمايند:
جراحاتى كه بر بدن جدم بود همه در پيش رو بود زيرا آن حضرت اصلا پشت به دشمن نكرده بود وليكن يك زخم كه از پيش رو به حضرت رسيده بود سر از پشت بدر كرده و آن تير مسموم سه شعبه‏اى بود كه بر دل يا ناف و يا سينه آن سرور فرو رفت كه هر چه حضرت سعى كرد آن را بيرون آورد ممكن نشد عاقبت از پشت سر بيرون آورد.
بارى آن جناب ظرف چند ساعت آن قدر از آن اشرار كشت كه افهام ضعيفه و عقول ناقصه عوام انكار مى‏نمايند كه يك تن اين همه كشتار كند.
به روايت صاحب مناقب امام (عليه السلام) دوازده حمله كرد و در هر حمله زياده از ده هزار نفر را به جهنم فرستاد.
برخى گفته‏اند: آن دلير بى نظير هيجده هزار نفر از آن كافران بى دين را به ديار عدم رهسپار نمود.
مرحوم طريحى در منتخب مى‏فرمايد:
فتارة يحمل على الميمنة و اخرى على الميسرة حتى قتل ما يزيد على عشرة آلاف فارس يعنى گاه بر ميمنه و زمانى بر ميسره حمله مى‏نمود تا جائى كه زياده از ده هزار سوار غير از پيادگان را به جهنم فرستاد.
مرحوم مجلسى كه از همه ارباب مقاتل كمتر نقل مى‏نمايد فرموده: حضرت به غير از مجروحين نهصد و پنجاه تن از آن كفار را كشت در اين وقت عمر بن سعد ملعون دانست كه در پهندشت عالم آفرينش احدى را قوت و توانائى آن نيست كه با امام حسين (عليه السلام) نبرد كند و بخوبى دريافت اگر كار بدين گونه پيش برود آن حضرت تمام آنها را طعمه شمشير خود خواهد نمود.


ادامه مطلب


[ چهارشنبه 22 آبان 1392  ] [ 01:12 ق.ظ ] [ خادم مهدی عج ]
[ نظرات (0) ]

آمدن جنيّان به يارى امام غريب (عليه السلام)

آمدن جنيّان به يارى امام غريب (عليه السلام)

مرحوم طريحى در منتخب مى‏فرمايد:
هنگامى كه امام (عليه السلام) در سرزمين كربلاء غريب و بى ياور ماند فوج فوج از اجنه خدمت آن سرور آمده و به پايبوسى امام (عليه السلام) مشرف شده و عرض كردند:
يا حسين نحن انصارك فمرنا بامرك ما تشاء فلو امرتنا بقتل كل عدو لكم لفعلنا.
اى حين ما ياوران تو هستيم پس آنچه خواهى بما فرمان بده، اگر به ما امر كنى كه تمام دشمنانت را بكشيم البته اين كار را خواهيم نمود.
حضرت در حق ايشان دعا نمود و فرمود:
جزاكم الله خيرا انى لا اخالف قول جدى خدا به شما جزاى خير دهد من مخالفت فرمان جدم رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) را نمى‏كنم جدم به من فرموده:
ان الله شاء يراك مقتولا ملطخا بدمائك مخضبا شيبك بدمائك مذبوحا من قفاك مشيت حضرت بارى عز اسمه درباره تو چنين جارى شده كه كشته و به خون آغشته‏ات بيند، ريشت را غرقه به خون و سرت را از قفا بريده ببيند.
سپس حضرت به ايشان فرموده‏اند:
اين خواست خدا درباره من بود و اما مشيت الهى درباره ناموس و عيالم، جدم فرمود:
نور ديده، و قد شاء الله ان يرى حرمك سبايا على اقطاب المطايا.
خدا خواسته حرم تو كه حرم عصمت و طهارتند اسيروار بر شتران بى جهاز سوار شوند و به شهر و ديارشان ببرند و انى و الله ساصبر اى پادشاه جن به ذات اقدس الهى من بخواست خدا و اشاره رسولش صبر نموده و براى كشته شدن آماده‏ام و تن به اسيرى اهل و عيال داده‏ام و خدا احكم الحاكمين مى‏باشد.


ادامه مطلب


[ چهارشنبه 22 آبان 1392  ] [ 01:10 ق.ظ ] [ خادم مهدی عج ]
[ نظرات (0) ]

مقاله مرحوم شيخ جعفر شوشترى در خصائص

مقاله مرحوم شيخ جعفر شوشترى در خصائص

مرحوم شيخ جعفر شوشترى اعلى الله مقامه الشريف در كتاب خصائص مى‏فرمايد:
اينكه حضرت ابا عبدالله الحسين (عليه السلام) بدن شاهزاده على اصغر را دفن نمود ولى هيچيك از ابدان شهداء ديگر را دفن نفرمود به چند جهت ممكن است باشد:
الف: دفن بدن شيرخوار بتنهائى براى حضرت ممكن بود.
ب: اقدام به دفن شيرخوار بخاطر آن بود كه پس از اتمام جنگ سر آن طفل را مانند سرهاى شهداء از بدن جدا نكنند.
ج: دفن بخاطر آن بود كه بدن آن طفل مانند ابدان شهداء سه شبانه روز روى زمين نماند.
د: جهت دفن اين بود كه بدن آن طفل زير سم ستوران پايمال نشود.
ه: بخاطر آن بود كه مبادا چشمان مباركش براى بار ديگر به قنداقه خون آلوده آن طفل بيفتد.


ادامه مطلب


[ چهارشنبه 22 آبان 1392  ] [ 01:09 ق.ظ ] [ خادم مهدی عج ]
[ نظرات (0) ]

كلام مرحوم صدر قزوينى و وداع حضرت امام حسين (عليه السلام) با حضرت امام زين العابدين (عليه السلام)

 

مرحوم صدر قزوينى در حدائق الانس مى‏نويسد: چون ياران و ياوران حضرت در زمين كربلاء شهيد و جوانان و برادران كشته شدند امام (عليه السلام) براى همه دلسوزى كرد و ديگر كسى غير از حضرت و زنان پرحسرت و دختران نورس و اطفال بى كس باقى نماند پس از سوز دل نداى هل من ناصر ينصرنى و هل من ذاب يذب عن حرم رسول الله را بلند فرمود:
فخرج على بن الحسين زين العابدين و كان مريصا لا يقدر ان يفل سيفه و ام كلثوم تنادى خلفه يا بنى ارجع از صداى استغاثه امام (عليه السلام) امام زين العابدين (عليه السلام) براى يارى پدر از جا برخاست.
عليا مكرمه زينب خاتون سلام الله عليها پسر برادر را بر آن حال ديد دويد دامنش را گرفت با گريه و زارى مى‏فرمود:
نور ديده كجا مى‏روى و با اين حالت چرا مى‏روى؟! تو كه بيمارى و طاقت حرب با اين قوم را ندارى.
شعر

كودكانى چند بر دنبال او وانزمان خسته جان پيرامنش كاى عليل ناتوان بى شكيب   هر يكى آشفته‏تر ز احوال او هر يكى بگرفته بر كف دامنش مى‏روى چون از سر جمعى غريب

فقال يا عمتاه ذرينى اقاتل بين يدى ابن رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم):
حضرت سجاد (عليه السلام) فرمود: عمه جان دست از من بردار و بگذار در مقابل پسر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) جان فشانى كنم.
فقال الحسين: يا ام كلثوم خذيه لئلا تبقى الا الارض خاليا من نسل آل محمد.
حضرت امام حسين (عليه السلام) فرمود: اى ام كلثوم، فرزندم را بگيريد و نگذاريد بيايد مبادا كشته شود و زمين از نسل آل محمد خالى بماند يك بازوى حضرت سجاد (عليه السلام) را عليا مخدره زينب و بازوى ديگرش را عليا مخدره‏ام كلثوم گرفت و آن حضرت را آوردند نزديك بستر، حضرت چون بيمار بود از حركتى كه كرده بود بدنش به لرزه و نفسش به شماره افتاده بود از اينرو وقتى به كنار بستر رسيد افتاد و غش كرد.


ادامه مطلب


[ چهارشنبه 22 آبان 1392  ] [ 01:07 ق.ظ ] [ خادم مهدی عج ]
[ نظرات (0) ]

ثواب گریه و گفتن و خواندن مرثيه و اقامه مجلس عزاء براى امام حسین ع

ثواب گریه و گفتن و خواندن مرثيه و اقامه مجلس عزاء براى امام حسین ع
شيخ جليل كامل جعفر بن قولويه در (كامل )از ابن خارجه روايت كرده است كه گفت : روزى در خدمت حضرت صادق عليه السّلام بوديم و جناب امام حسين عليه السّلام را ياد كرديم حضرت بسيار گريست و ما گريستيم ، پس حضرت سر برداشت و فرمود كه امام حسين عليه السّلام مى فرمود: كه منم كشته گريه و زارى ، هيچ مؤ منى مرا ياد نمى كند مگر آنكه گريان مى گردد.(39)
ونيز روايت كرده است كه هيچ روزى حسين بن علىّ عليه السّلام نزد جناب صادق عليه السّلام مذكور نمى شد كه كسى آن حضرت را تا شب متبسّم بيند و در تمام آن روز محزون و گريان بود و مى فرمود كه جناب امام حسين عليه السّلام سبب گريه هر مؤ من است .(40)
و شيخ طوسى و مفيد از ابان بن تغلب روايت كرده اند كه حضرت صادق عليه السّلام فرمود كه نَفَسِ آن كسى كه به جهت مظلوميّت ما مهموم باشد تسبيح است ، و اندوه او عبادت و پوشيدن اسرار ما از بيگانگان در راه خدا جهاد است .
آنگاه فرمود كه واجب مى كند اين حديث به آب طلا نوشته شود.(41)
و به سندهاى معتبره بسيار از ابو عماره مُنْشِد(يعنى شعر خوان )روايت كرده اند كه گفت : روزى به خدمت جناب صادق عليه السّلام رفتم حضرت فرمود كه شعرى چند در مرثيه حسين عليه السّلام بخوان ، چون شروع كردم به خواندن حضرت گريان شد و من مرثيه مى خواندم و حضرت مى گريست تا آنكه صداى گريه از خانه آن حضرت بلند شد.
و به روايت ديگر حضرت فرمود: به آن روشى كه در پيش خود مى خوانيد و نوحه مى كنيد بخوان ، چون خواندم حضرت بسيار گريست و صداى گريه زنان آن حضرت نيز از پشت پرده بلند شد، چون فارق شدم حضرت فرمود كه هر كه شعرى در مرثيه حضرت حسين عليه السّلام بخواند و پنجاه كس را بگرياند بهشت او را واجب گردد. و هر كه سى كس را بگرياند بهشت او را واحب گردد. و هر كه بيست كس ‍ را و هر كه ده كس را و هر كه پنج كس را. و هر كه يك كس را بگرياند بهشت او را واجب گردد.و هر كه مرثيه بخواند و خود بگريد بهشت او را واجب گردد. و هر كه او را گريه نيايد پس تَباكى كند بهشت او را واجب گردد.(42)
و شيخ كَشّى رحمه اللّه از زيد شحّام روايت كرده است كه من با جماعتى از اهل كوفه در خدمت حضرت صادق عليه السّلام بوديم كه جعفر بن عفّان وارد شد حضرت او را اكرام فرمود و نزديك خود او را نشانيد، پس ‍ فرمود: يا جعفر! عرض كرد: لَبّيك خدا مرا فداى تو گرداند، حضرت فرمود: بَلَغَنى انّكَ تَقُولُ الشِعْر فى الْحُسَيْنِ وَ تَجيدُ؛ به من رسيد كه تو در مرثيه حسين عليه السّلام شعر مى گوئى و نيكو مى گوئى ، عرض كرد: بلى فداى تو شوم ، فرمود كه پس بخوان . چون جعفر مرثيه خواند حضرت و حاضرين مجلس ‍ گريستند و حضرت آن قدر گريست كه اشك چشم مباركش بر محاسن شريفش جارى شد.
پس فرمود: به خدا سوگند كه ملائكه مقربّان در اينجا حاضر شدند و مرثيه تو را براى حسين عليه السّلام شنيدند و زياده از آنچه ما گريستيم گريستند. و به تحقيق كه حقّ تعالى در همين ساعت بهشت را با تمام نعمتهاى آن از براى تو واجب گردانيد و گناهان ترا آمرزيد. پس فرمود: اى جعفر! مى خواهى كه زيادتر بگويم ؟ گفت : بلى اى سيّد من ، فرمود كه هر كه در مرثيه حسين عليه السّلام شعرى بگويد وبگريد و بگرياند البتّه حقّ تعالى بهشت را براى او واجب گرداند و بيامرزد او را.(43)


ادامه مطلب


[ دوشنبه 13 آبان 1392  ] [ 04:34 ب.ظ ] [ خادم مهدی عج ]
[ نظرات (0) ]

ورودحضرت به سرزمين كربلا

http://www.hadidnews.com/images/docs/000010/n00010064-b.jpg
بدان كه در روز ورود آن حضرت به كربلا خلاف است واصح اقوال آن است كه ورود آن جناب به كربلا در روز دوم محرم الحرام سال شصت و يكم هجرت بوده و چون به آن زمين رسيد پرسيد كه اين زمين چه نام دارد؟ عرض كردند: كربلا مى نامندش ، چون حضرت نام كربلا شنيد گفت : اَللّهُمَ اِنّى اَعُوذُبِكَ مِنَ الْكَربِ وَ الْبَلا ءِ!
پس فرمود كه اين موضع كَربْ و بَلا و محل محنت و عنا است ، فرود آئيد كه اينجا منزل و محل خِيام ما است ، و اين زمين جاى ريختن خون ما است . و در اين مكان واقع خواهد شد قبرهاى ما، خبر داد جدّم رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم به اينها. پس درآنجا فرود آمدند.
و حرّ نيز با اصحابش در طرف ديگر نزول كردند و چون روز ديگر شد عمر بن سعد (ملعون ) با چهار هزار مرد سوار به كربلا رسيد و در برابر لشكر آن امام مظلوم فرود آمدند.
ابو الفرج نقل كرده پيش از آنكه ابن زياد عمر سعد را به كربلا روانه كند او را ايالت رى داده و والى رى نموده بود چون خبر به ابن زياد رسيد كه امام حسين عليه السّلام به عراق تشريف آورده پيكى به جانب عمر بن سعد فرستاد كه اوّلاً برو به جنگ حسين و او را بكش و از پس آن به جانب رى سفر كن . عمر سعد به نزد ابن زياد آمده گفت : اى امير! از اين مطلب عفونما. گفت : ترا معفوّ مى دارم و ايالت رى از تو باز مى گيرم عمر سعد مردّد شد ما بين جنگ با امام حسين عليه السّلام و دست برداشتن از ملك رى لاجرم گفت : مرا يك شب مهلت ده تا در كار خويش تاءمّلى كنم پس ‍ شب را مهلت گرفته ودر امر خود فكر نمود، آخر الا مر شقاوت بر او غالب گشته جنگ سيّد الشهداء عليه السّلام را به تمنّاى ملك رى اختيار كرد، روزى ديگر به نزد ابن زياد رفت وقتل امام عليه السّلام را بر عهده گرفت ، پس ابن زياد بالشكر عظيم او را به جنگ حضرت امام حسين عليه السّلام روانه كرد.(121)
سبط ابن الجوزى نيز قريب به همين مضمون را نقل كرده ، پس از آن محمّد بن سيرين نقل كرده كه مى گفت : معجزه اى از اميرالمؤ منين عليه السّلام در اين باب ظاهر شد؛ چه آن حضرت گاهى كه عمر سعد را در ايّام جوانيش ملاقات مى كرد به او فرموده بود: واى بر تو يابن سعد! چگونه خواهى بود در روزى كه مُردّد شوى ما بين جنّت و نار و تو اختيار جهنّم كنى .(122)
بالجمله ؛ چون عمرسعد وارد كربلا شد عُروة بن قيس اَحمسى را طلبيد و خواست كه او را به رسالت به خدمت حضرت بفرستد واز آن جناب بپرسد كه براى چه به اين جا آمده اى و چه اراده دارى ؟ چون عُروه از كسانى بود كه نامه براى آن حضرت نوشته بود حيا مى كرد كه به سوى آن حضرت برود و چنين سخن گويد، گفت : مرامعفوّدار واين رسالت را به ديگرى واگذار، پس ابن سعد به هر يك از رؤ ساى لشكر كه مى گفت به اين علّت ابا مى كردند؛ زيرا كه اكثر آنها از كسانى بودند كه نامه براى آن جناب نوشته بودند وحضرت را به عراق طلبيده بودند پس كثيربن عبداللّه كه ملعونى شجاع و بى باك و بى حيائى فتّاك بود برخاست وگفت كه من براى اين رسالت حاضرم واگر خواهى ناگهانى اورا به قتل در آورم ، عمر سعد گفت : اين را نمى خواهم وليكن برو به نزد او وبپرس كه براى چه به اين ديار آمده ؟پس آن لعين متوجّه لشكرگاه آن حضرت شد. اَبُوثُمامه صائدى را چون نظر برآن پليد افتاد به حضرت عرض كرد كه اين مرد كه به سوى شما مى آيد بدترين اهل زمين و خونريزترين مردم است اين بگفت و به سوى (كثير) شتافت و گفت : اگربه نزد حسين عليه السّلام خواهى شد شمشير خود را بگذار وطريق خدمت حضرت راپيش دار. گفت : لاوَاللّه ! هرگز شمشير خويش را فرو نگذارم ، همانا من رسولم اگر گوش فرا داريد ابلاغ رسالت كنم و اگر نه طريق مراجعت گيرم . اَبُوثُمامه گفت : پس قبضه شمشير ترا نگه مى دارم تاآنكه رسالت خود را بيان كنى و برگردى . گفت : به خدا قسم نخواهم گذاشت كه دست بر شمشير گذارى . گفت : به من بگو آنچه دارى تا به حضرت عرض كنم ومن نمى گذرم كه چون تو مرد فاجر وفتّاكى با اين حال به خدمت آن سرور روى ، پس لختى با هم بد گفتند وآن خبيث به سوى عمر سعد بر گشت وحكايت حال را نقل كرد، عُمر، قُرّة بن قيس حَنْظَلى را براى رسالت روانه كرد. چون قُرّة نزديك شد حضرت با اصحاب خود فرمود كه اين مرد رامى شناسيد؟ حبيب بن مظاهر عرض كرد: بلى مردى است از قبيله حَنْظَله و با ما خويش است ومردى است موسوم به حُسن راءى من گمان نمى كردم كه او داخل لشكر عمر سعد شود! پس آن مرد آمد به خدمت آن حضرت وسلام كرد وتبليغ رسالت خود نمود، حضرت در جواب فرمود كه آمدن من بدين جا براى آن است كه اهل ديار شما نامه هاى بسيار به من نوشتند وبه مبالغه بسيار مرا طلبيدند، پس اگر از آمدن من كراهت داريد برمى گردم ومى روم پس حبيب رو كرد به قُرّه وگفت : واى بر تو! اى قرّة ، از اين امام به حق رومى گردانى و به سوى ظالمان مى روى ؟ بيا يارى كن اين امام را كه به بركت پدران او هدايت يافته اى ، آن بى سعادت گفت : پيام ابن سعد را ببرم وبعد از آن باخود فكر مى كنم تا ببينم چه صلاح است . پس برگشت به سوى پسر سعد وجواب امام را نقل كرد، عمر گفت : اميدوارم كه خدا مرا از محاربه و مقاتله با او نجات دهد. پس نامه اى به ابن زياد نوشت وحقيقت حال را در آن درج كرده براى ابن زياد فرستاد .(123)
حسّان بن فائد عَبَسى گفته كه من در نزد پسر زياد حاضر بودم كه اين نامه بدو رسيد چون نامه را باز كرد وخواند گفت :
شعر :

اَلاَّْنَ اِذْ عُلِقَتْ مَخاِلبُنا بِه
يَرجُوالنَّجاةَ وَلاتَ حِيْنَ مَناصٍ

يعنى الحال كه چنگالهاى ما بر حسين بند شده در صدد نجات خود بر آمده و حال آنكه مَلْجاء و مَناصى از براى رهائى او نيست . پس در جواب عمر نوشت كه نامه تو رسيد به مضمون آن رسيدم ،پس الحال بر حسين عرض كن كه او و جميع اصحابش براى يزيد بيعت كنند تا من هم ببينم راءى خود را در باب او بر چه قرار خواهد گرفت و السّلام (124)
پس چون جواب نامه به عمر رسيد آنچه عبيداللّه نوشته بود به حضرت عرض نكرد ؛ زيرا كه مى دانست آن حضرت به بيعت يزيد راضى نخواهد شد. ابن زياد پس از اين نامه ، نامه ديگرى نوشت براى عمر سعد كه يابن سعد حايل شوميان حسين و اصحاب او و ميان آب فرات و كار را بر ايشان تنگ كن و مگذار كه يك قطره آب بچشند چنانكه حائل شدند ميان عثمان بن (125) عّفان تقىّ زكىّ و آب در روزى كه او را محصور كردند.
پس چون اين نامه به پسر سعد رسيد همان وقت عمر بن حجّاج را با پانصد سوار بر شريعه موكّل گردانيد و آن حضرت را از آب منع كردند، و اين واقعه سه روز قبل از شهادت آن حضرت واقع شد و از آن روزى كه عمر سعد به كربلا رسيد پيوسته ابن زياد لشكر براى او روانه مى كرد، تا آنكه به روايت سيّد تا ششم محّرم بيست هزار نزد آن ملعون جمع شد.(126)
و موافق بعضى از روايات پيوسته لشكر آمد تا به تدريج سى هزار سوار نزد عمر جمع شد،و ابن زياد براى پسر سعد نوشت كه عذرى از براى تو نگذاشتم در باب لشكر بايد مردانه باشى و آنچه واقع مى شود درهر صبح و شام مرا خبر دهى .
پس چون حضرت آمدن لشكر را براى مقاتله با او ديد به سوى ابن سعد پيامى فرستاد كه من با تو مطلبى دارم و مى خواهم ترا ببينم پس شبانگاه يكديگر را ملاقات نموده و گفتگوى بسيار با هم نمودند پس عمر به سوى لشكر خويش برگشت و نامه به عبيداللّه بن زياد نوشت كه اى امير خداوند آتش برافروخته نزاع ما را با حسين خاموش كرد و امر امّت را اصلاح فرمود، اينك حسين عليه السّلام با من عهد كرده كه بر گردد به سوى مكانى كه آمده يا برود در يكى از سرحدّات منزل كند و حكم او مثل يكى از ساير مسلمانان باشد در خير و شرّ يا آنكه برود در نزد امير يزيد دست خود را در دست او نهد تا او هر چه خواهد بكند. و البته در اين مطلب رضايت تو و صلاحيّت امّت است .
مؤ لف گويد:اهل سِيَر و تواريخ از عُقْبَهِ بن سِمْعان غلام رباب زوجه امام حسين عليه السّلام نقل كرده اند كه گفت : من با امام حسين عليه السّلام بودم از مدينه تا مكّه و از مكّه تا عراق و از او مفارقت نكردم تا وقتى كه به درجه شهادت رسيد، و هر فرمايشى كه در هر جا فرمود اگر چه يك كلمه باشد خواه در مدينه يا در مكه يا در راه عراق يا روز شهادتش تمام را حاضر بودم و شنيدم اين كلمه را كه مردم مى گويند آن حضرت فرمود دست خود را در دست يزيد بن معاويه گذارد، نفرمود.
فقير گويد: پس ظاهر آن است كه اين كلمه را عمر سعد از پيش خود در نامه درج كرده تا شايد اصلاح شود و كار به مقاتله نرسد؛ چه آنكه عمر سعد از ابتداء جنگ با آن حضرت را كراهت داشت و مايل نبود.
و بالجمله : چون نامه به عبيداللّه رسيد و خواند گفت : اين نامه شخصى ناصح مهربانى است با قوم خود و بايد قبول كرد. شِمر ملعون برخاست و گفت : اى امير! آيا اين مطلب را از حسين قبول مى كنى ؟ به خدا سوگند كه اگر او خود را به دست تو ندهد و در پى كار خود رود، امر او قوّت خواهد گرفت و ترا ضعف فرو خواهد گرفت اگر خلاف كند دفع او را ديگر نتوانى كرد، لكن الحال به چنگ تو گرفتار است و آنچه رَاءيت در باب او قرار گيرد از پيش مى رود. پس امر كن كه در مقام اطاعت و حكم تو بر آيد، پس آنچه خواهى از عقوبت يا عفو در حقّ او و اصحابش به عمل آور. ابن زياد حرف او را پسنديد و گفت : نامه اى مى نويسم در اين باب به عمر بن سعد و با تو آن را روانه مى كنم و بايد ابن سعد آن را بر حسين و اصحابش عرض نمايد اگر قبول اطاعت من نمود، ايشان را سالماً به نزد من بفرستد و اگر نه با ايشان كارزار كند و اگر پسر سعد از كارزار با حسين اِبا نمايد تو امير لشكر مى باش و گردن عمر را بزن و سرش را براى و سرش را براى من روانه كن .
پس نامه اى نوشت به اين مضمون :
اى پسر سعد! من ترا نفرستادم كه با حسين رفق و مدارا كنى و در جنگ او مسامحه و مماطله نمائى و نگفتم سلامت و بقاى او را متمنّى و مترجّى باشى و نخواستم گناه او را عذر خواه گردى و از براى او به نزد من شفاعت كنى ، نگران باش اگر حسين و اصحاب او در مقام اطاعت و انقياد حكم من مى باشند پس ايشان را به سلامت براى من روانه نما ؛ و اگر اباء و امتناع نمايند با لشكر خود ايشان را احاطه كن و با ايشان مقاتلت نما تا كشته شوند و آنها را مُثلْه كن ، همانا ايشان مستحق اين امر مى باشند و چون حسين كشته شد سينه و پشت او را پايمال ستوران كن ؛ چه او سركش و ستمكار است و من دانسته ام كه سُم ستوران مردگان را زيان نكند چون بر زبان رفته است كه اگر او را كشم اسب بر كشته او برانم اين حكم بايد انفاذ شود. پس اگر به تمام آنچه امرت كنم اقدام نمودى جزاى شنونده و پذيرنده به تو مى دهم و اگر نه از عطا محرومى و از امارات لشكر معزول و شِمر بر آنها امير است و منصوب والسلام . آن نامه را به شمر داد و به كربلا روانه نمود.(127)

نام كتاب : منتهي الامال

نام نويسنده : مرحوم حاج شيخ عباس قمي


ادامه مطلب


[ دوشنبه 13 آبان 1392  ] [ 04:28 ب.ظ ] [ خادم مهدی عج ]
[ نظرات (0) ]