اصول اعتقادى و احکام فرقه بهائیت چگونه است؟

پرسش :
اصول اعتقادى و احکام فرقه بهائیت چگونه است؟

پاسخ :
بهائیت فرقه اى انشعاب یافته از فرقه «بابیه» است که اصول، مبانى اعتقادى و احکام آن را در بر مى گیرد. بنیان گذار فرقه بابیه «على محمد شیرازى» از طریق آشنائى با فرقه «شیخیه» اطلاعات محدودى پیرامون مسائل عرفانى، تفسیر آیات و احادیث اسلامى کسب نمود.
پس از مرگ سید کاظم رشتى، سید على محمد در ابتدا خود را «باب» و نایب خاص امام زمان (عج) و واسطه فیض رسانى و ارتباط آن حضرت با مردم معرفى مى نماید و پس از اندک زمانى در بالاى منبر به مردم اعلام مى دارد: «من خود امام زمان هستم!»1.
به مرور زمان و پس از آن که گروهى از پیروانش با جسارت اساس اسلام را منسوخ دانستند، على محمد باب با حمایت علنى و تلویحى سفارت روس در تهران، پا را فراتر نهاده و از ادعاى مهدویت به ادعاى نبوت تغییر شکل مى دهد و سپس با نوشتن کتاب «بیان» به نسخ احکام شریعت اسلام مى پردازد.
سرانجام باب در آخرین نوشته اش به نام «لوح هیکل الدین» مدعى مقام الوهیت نیز مى شود.2 هر چند نامبرده در مناظراتى که با علماى ایران در شیراز، اصفهان و تبریز انجام داد،3 نتوانست از عهده اثبات مدعیات سنگین خویش برآید و این امر، به همراه وجود خطاهاى بسیار ادبى و علمى در آثار و الواح وى، و مهمتر از آن ظلم و جنایاتى که پیروان او در مناطق مختلف کشور مرتکب مى شدند، باعث گردید چندین بار توسط حکومت وقت دستگیر و هر دفعه از گذشته خود ابراز ندامت نماید؛4 لکن هربار توبه را مى شکست و دوباره تبلیغ و آشوب را شروع مى نمود تا اینکه سرانجام در تبریز به جرم ارتداد (طبق فتواى علماى تبریز) به فرمان امیرکبیر تیرباران شد.
عقائد بهائیت
پس از مرگ باب از آنجا که وى به ظهور فردى پس از خود با مقام «من یظهره اللّه » نوید داده بود افراد زیادى ادعاى چنین مقامى کردند که توسط حسینعلى و همکارى یحیى، یا کشته شدند یا از ادعاى خود دست برداشتند. سپس میرزا حسینعلى مقام پیامبرى را براى خود ادعا کرد و از اینجا نزاع اصلى در میان بابیان آغاز شد.
بابى هایى که ادعاى حسینعلى را نپذیرفتند و بر جانشینى یحیى باقى ماندند «ازلى» نام گرفتند و پیروان حسینعلى (بهاءاللّه ) «بهائى» خوانده شدند. او با ارسال نامه هایى به اطراف رسما آیین جدید را اعلام و عده اى از بابیان به او ایمان آوردند.
بهاءاللّه مقامات زیادى براى خود ادعا کرد که مهمترین آنها مقام «الوهیت و ربوبیت» بود.5 او همچنین ادعاى شریعت جدیدى نمود و با نگارش کتاب هایى نظیر «ایقان»، «اقدس»، «لوح اشراقات»، «بدیع»، «مجموعة الالواح» - که براساس تفکر، اعتقادات و تعالیم باب تنظیم یافته - عقاید و احکام فرقه خود را بیان مى نماید.6

بقیه را در ادامه مطلب بخوانید...


ادامه مطلب


[ جمعه 24 مرداد 1393  ] [ 10:11 ب.ظ ] [ خادم مهدی عج ]
[ نظرات (0) ]

چرا بهائیان را نجس مى دانیم؟

پرسش :
چرا بهائیان را نجس مى دانیم؟ از نظر اسلام دوستى و معاشرت با آنها چه حکمى دارد؟
پاسخ :
الف. نجاست بهائیان
بر اساس آموزه هاى اسلامى کسى که منکر خدا باشد، یا براى خداوند متعال شریک قائل باشد و یا اینکه پیامبرى حضرت خاتم الانبیاء محمدبن عبداللّه صلى الله علیه و آله را قبول نداشته و یا یکى از ضروریات دین مبین اسلام را منکر شود، کافر بوده و کافر هم نجس است.
مطابق آیه شریفه «یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُواْ إِنَّمَا الْمُشْرِکُونَ نَجَسٌ»1 و روایات متعدد، نظیر روایت امام صادق علیه السلام که مى فرماید: «مَنْ نَصَبَ دینًا غَیرَ دینِ الْمُؤمِنین [اسلام] فَهُوَ مُشْرِکٌ»2.
بهائیان به دلیل عقاید ضاله و شرک آلود خویش، نجس مى باشند؛ زیرا آنان از یک سو مدعى الوهیت و نبوت باب و بهاء بوده و منکر خاتمیت نبى مکرم اسلام هستند3 و از سوى دیگر منکر احکام ضرورى دین مثل نماز، روزه و... بوده و دین اسلام را منسوخ مى دانند4 و به علاوه، نه تنها منکر وجود نازنین حضرت بقیه اللّه الاعظم هستند، بلکه دشمن او نیز مى باشند. در نتیجه به خاطر این عقاید آنها از منظر همه مسلمانان کافر و نجس اند.
چنانکه شوراى فقه اسلامى در پنجمین اجلاس کنفرانس سران اسلامى سال 1987 میلادى (1365 شمسى) که در کویت برگزار شد، ضمن بررسى همه جانبه ادعاهاى باب و بهاء و اظهارات کفرآمیز آنها، فرقه ضاله بهائیت را تکفیر کرد و نظر خود را درباره این فرقه ضاله چنین بیان نمود:
«واجب است گروه هاى اسلامى در تمامى نقاط جهان، خطر این گروه و جریان الحادى را که دستیابى به اسلام را در ابعاد اعتقادات، احکام شریعت و حیات طیبه اسلامى مورد هجمه قرار داده است با تمام امکانات خود از بین ببرند.»
و مقرر دارد: «آنچه را که بهاءاللّه ادعا کرده از رسالت و نزول وحى و... تغییراتى را که به وجود آورده و در فروع دین به تواتر ثابت شده است، انکار ضروریات و مسلمات دین به شمار مى رود و منکر این ضروریات به اجماع همه مسلمانان، مشمول احکام کفار مى شود»5.
مجمع پژوهش هاى اسلامى دانشگاه الازهر مصر نیز با ارائه گزارشى، فرقه بهائیت را خدمتگزار صهیونیست و استعمار غرب، و عمل آنان را انتشار فتنه و آشوب میان امت اسلامى دانسته و با صدور فتوایى اعلام مى نماید:
«بهائیت به هیچ وجه یک دین یا مذهب آسمانى نیست و اعتقادات آن از هرگونه تعالیم دینى به دور است و پیروان آن همگى گمراه و منحرف هستند هرکس داراى تفکر بهائى باشد کافر است»6.
همچنین دارالافتاء الازهر در فتوایى اعلام مى کند:
«بهائیت یک فرقه و گروه مرتد از اسلام است، درست نیست که به آن ایمان آورد و با آنها مشارکت نمود و نسبت به ایجاد جمعیت ها و مؤسساتی که ایجاد مى کنند نباید بى تفاوت بود و چشم پوشید. این به آن سبب است که آنها براساس عقیده به حلول و تشریع غیر از آنچه خداوند نازل کرده و ادعاى نبوت و حتى ادعاى الوهیت به وجود آمده اند».7
از منظر فقهاى شیعه و مراجع عظام تقلید نیز فرقه گمراه بهائیت کافر و محکوم به نجاست مى باشند. که در ادامه همین بخش تعدادى از فتاواى مراجع عظام تقلید ارائه گردد.
ب. دوستى با بهائیان
در آموزه هاى اسلامى از دوستى با کفار، نهى گردیده است. در قرآن با هشدارهاى قاطعانه اى برمى خوریم که مى فرماید: «لاَّ یتَّخِذِ الْمُؤمِنُونَ الْکَافِرِینَ أَوْلِیاء مِن دُوْنِ الْمُؤمِنِینَ وَمَن یفْعَلْ ذَلِکَ فَلَیسَ مِنَ اللّهِ فِى شَى ءٍ»8؛ «مؤمنان نباید کافران را به جاى مؤمنان به دوستى بگیرند و هر که چنین کند در هیچ چیز [او را] از [دوستى] خدا [بهره اى] نیست».
براین اساس دوستى و معاشرت با بهائیان جایز نیست، زیرا همانگونه که گذشت بهائى کافر و نجس است.
در حقیقت نجاست کافران و مشرکین یک نوع آلودگى باطنى و معنوى است که آثار آن به جسم آنها نیز سرایت کرده و فایده مهم پرهیز از آنها حفظ عقاید و اخلاق جامعه مى باشد. خصوصاً افرادى که از توانائى دینى بالائى برخوردار نبوده و با آمیزش و معاشرت با افراد منحرف و گمراه تحت تأثیر قرار گرفته و منحرف مى شوند. بر این اساس معاشرت بدون ضابطه با آنان مشکلات فکرى و اعتقادى را به همراه خواهد داشت.
امیرالمومنین على علیه السلام مى فرمایند: «فاعلموا ان الهالک من هلک دینه و الحریب من حرب دینه9؛ و بدانید که از میان رفته، کسى است که دینش از دست برود و دزد زده و بى چیز کسى است که دینش را از او ربوده باشند». به همین دلیل مصلحین و دلسوزان به افراد معمولى سفارش مى کنند که از معاشرت با افراد گمراه و منحرف دورى کنند تا از انحراف و گمراهى محفوظ باشند. البته این سخن بدان معنا نیست که هیچ کس هیچ مراوده اى با کفار نداشته باشد بلکه ارتباط عالمان و اندیشمندان دینى با دانشمندان کافر امرى مطلوب و چه بسا ضرورى است؛ زیرا این مراوده نه تنها تأثیرى در عقاید علما و دانشمندان به وجود نمى آورد بلکه آنان مى توانند با شیوه ها و دستورالعمل هاى خاص که در اسلام بدان سفارش شده است به تغییر افکار دانشمندان کافر و نیز ترویج عقاید اسلامى اقدام نمایند.
برخى فتاوا
جهت آشنائى بیشتر با نظرات فقهى مراجع عظام تقلید پیرامون حکم دوستى و معاشرت با فرقه ضاله بهائیت، تعدادى از فتاوا ارائه مى گردد:
1. حضرت امام خمینى (ره)؛
«هر نوع معامله و خرید و فروش و غیره با بهائیان حرام است»10.
2. آیه اللّه فاضل لنکرانى؛
«فرقه گمراه بهائیت محکوم به نجاست هستند و معامله و خرید و فروش با آنان اگر موجب تقویتشان شود حرام است و در صورت تماس آنها با غذاها و خوراکى ها مراعات مسائل طهارت واجب است و رابطه با آنها در صورتى که تحت تأثیر سخنان و عقاید باطل آنها واقع شوید جایز نیست، بنابراین باید خیلى مواظب باشید و اگر نمى توانید او را ارشاد به دین اسلام نمایید بهتر است ارتباط در حد یک احوالپرسى بیشتر نباشد»11.
3. آیه اللّه مکارم شیرازى؛
«رفت و آمد و دوستى با اعضاى فرقه ضاله جایز نیست مگر اینکه امید هدایت آنها برود»12.
4. آیه اللّه خامنه اى؛
س 328: لطفا به سؤلات زیر پاسخ فرمائید:
1) معاشرت و همنشینى و دست دادن دانش آموزان مسلمان با دانش آموزان پیرو فرقه گمراه بهائیت، اعم از این که دختر باشند یا پسر، مکلّف باشند یا غیر مکلّف، در داخل مدرسه یا خارج از آن، در دوران ابتدائى، متوسطه و پیش دانشگاهى، چه حکمى دارد؟
2) رفتار استادان و مربیان با دانش آموزانى که بهائى بودن خود را آشکار مى کنند و یا یقین داریم که بهائى هستند، چگونه باید باشد؟
3) استفاده از وسایلى که همه دانش آموزان از آنها استفاده مى کنند مانند: شیر آب آشامیدنى، شیر توالت و آفتابه آن، صابون و مانند آن، با این که علم به مرطوب بودن دست و بدن داریم، چه حکمى دارد؟
ج: همه پیروان فرقه گمراه بهائیت محکوم به نجاست هستند و در صورت تماس آنها با چیزى، مراعات مسائل طهارت در رابطه با آنها، نسبت به امورى که مشروط به طهارت است، واجب است. ولى رفتار مدیران و معلمان و مربیان با دانش آموزان بهائى باید بر اساس مقررات قانونى و اخلاق اسلامى باشد.
س 329: خواهشمندیم تکلیف مؤنین را در برخورد با فرقه گمراه بهائیت و آثار حضور پیروان آن در میان جامعه اسلامى، بیان فرمائید.
ج: همه مؤنین باید با حیله ها و مفاسد فرقه گمراه بهائیت مقابله نموده و از انحراف و پیوستن دیگران به آن جلوگیرى کنند.
س 330: گاهى بعضى از پیروان فرقه گمراه بهائیت براى ما غذا یا چیز دیگرى مى آورند، آیا استفاده از آنها براى ما جایز است؟
ج: از هرگونه معاشرت با این فرقه ضالّه مضلّه، اجتناب نمائید.
س 331: بهائیان بسیارى در اینجا کنار ما زندگى مى کنند که رفت و آمد زیادى در خانه هاى ما دارند. عده اى مى گویند که بهائى ها نجس هستند و عده اى هم آنها را پاک مى دانند. این گروه از بهائى ها اخلاق خوبى از خود آشکار مى کنند، آیا آنها نجس هستند یا پاک؟
ج: آنها نجس و دشمن دین و ایمانِ شما هستند، پس فرزندان عزیزم جداً از آنها بپرهیزید13.
پی نوشت:
1. توبه، 9، آیه 28.
2. ر.ک: وسائل الشیعه، حر عاملى، ج 1، کتاب الطهاره، ابواب مقدمه عبادت، باب 2، ح 3، ص 30، الاحیاء التراث، قم، ط اول، 1409 ه.ق.
3. ر.ک: البهائیة و جذورها البابیة، عامر النجار، دارالمنتخب العربى، ط اول، 1419ه.ق، ص44.
4. بهائى چه مى گوید، جواد تهرانى، مشهد: خراسان، 1341، ج 2، ص 2.
5. محمدعلى تسخیرى، تقاریر عن المؤمرات الدولیه، محورالاول مع مؤمرات مجمع الفقه الاسلامى، داراحیأ التراث العربى، الطبعه الاولى، 1424ه، 2003 میلادى، صص 327- 326.
6. بهائیان خدمتگزار صهیونیست اند، خبرگزارى مجمع تقریب مذاهب اسلامى، 13/2/1388.
7. علماى سعودى نیز چنین دیدگاهى نسبت به این فرقه دارند؛ چنانکه شیخ عبدالعزیزبن باز مفتى سابق مملکت سعودى در پاسخ به این سؤل که؛ «کسانى که معتقد به مذهب بهاءاللّه شده اند و کسى که مدعى نبوت و همچنین مدعى است که خداوند در او حلول کرده است حکمشان چیست؟ آیا براى مسلمانان جایز است که به این کافران اجازه دهند تا در قبرستان مسلمانان دفن شوند؟» این گونه فتوا مى دهد: «اگر عقیده بهائیت همانگونه باشد که ذکر گردید در کفرشان هیچ شکى وجود ندارد بنابراین درست نیست که آنها را در قبرستان مسلمانان دفن نمود. هرکس بعد از بعثت پیامبر ما محمد صلى الله علیه و آله مدعى نبوت باشد دروغگوست و به نص و اجماع مسلمانان کافر است...» به نقل از: مرورى بر آنچه دین بهائیت خوانده مى شود، پایگاه نقد و بررسى بهائیت.
8. آل عمران 3، آیه 28.
9. کافى، ج 2، ص 216، حدیث 2؛ بحارالانوار، ج 68،
10. توضیح المسائل، امام خمینى ره.
11. جامع المسائل، آیه اللّه العظمى فاضل، ج 1، ص 41.
12. پایگاه اطلاع رسانى، آیه اللّه العظمى مکارم شیرازى.
13. اجوبة الاستفتاءات، آیه اللّه العظمى سید على خامنه اى، تهران: انتشارات بین المللى الهدى، 1384، صص71-70.
منبع: www.porseman.org

ادامه مطلب


[ جمعه 24 مرداد 1393  ] [ 10:10 ب.ظ ] [ خادم مهدی عج ]
[ نظرات (0) ]

علت رویگردانى بسیارى بهائیان از بهائیت و بازگشت آنان به اسلام چیست؟

علت رویگردانى بسیارى بهائیان از بهائیت و بازگشت آنان به اسلام چیست؟

پاسخ :
آیین بهائیت از ابتداى پیدایش خویش، به دلیل بشرى بودن، فقدان پشتوانه مستحکم وحیانى و عقلى، وجود نارسائى ها، اشکالات اساسى و تناقضات متعدد در آموزه ها و منابع آن از یکسو و مسائلى از قبیل اختلافات و نزاع هاى طولانى میان رهبران خویش، ریاکارى و تظاهر، دغل کارى، فریب کارى و مفاسد اخلاقى رهبران این فرقه، پیوند تنگاتنگ با استعمارگران، خیانت به ملت ایران و جهان اسلام، تبعیض و تحقیر ایرانیان و...، همواره پیروان خویش - که در ابتدا فریب شعارهاى ظاهرى آن را خورده و جذب آن شده بودند - را با شک و تردید و در نهایت رویگردانى و بازگشت به دین مبین اسلام به عنوان آخرین و کامل ترین دین الهى مواجه نموده است.
به اعتراف وقایع نگاران بابى، در اجتماع «بدشت»، به محض این که سخن از نسخ شریعت اسلام و اعلام دین جدید بهائیت! رفت و قرّه العین «بدون حجاب، با آرایش و زینت» به مجلس وارد شد و حاضران را مخاطب ساخت که امروز «روزى است که قیود تقالید سابقه شکسته شد»1.
برخى از بابیان به شدّت از این فرقه روى گرداندند.2
همچنین یکى از نجات یافته گان از فرقه ضاله بهائیت «سؤلات زیاد، مجهولات و تناقضات» را علت عمده بیزارى از بهائیت دانسته و مى گوید: «فقط سفسطه مى کنند و کسى که باهوش باشد کاملاً آن را متوجه مى شود. من از تناقضات فرار کردم. همه چیز تناقض داشت و در جواب این تناقضات هم فقط سفسطه مى کنند. من گاهى با دوستانم صحبت مى کردم و در جواب سؤل آنها که مى گفتند جواب سؤلم را نگرفتم و مى گفتم که چرا سؤل نمى کنید که آنها مى گفتند که سؤل مى کنیم ولى اینها جواب آن را نمى دانند»3.
پی نوشت:
1. تاریخ نبیل زرندى، ص 271 ـ 273.
2. ر.ک: کشف الحیل، عبدالحسین آیتى، ج 1، ص 130؛ دانشنامه جهان اسلام، ج 1، ص 18.
3. گفتگو با مهناز رئوفى، نجات یافته فرقه ضاله بهائیت، پایگاه شیعه آنلاین.
منبع: www.porseman.org

ادامه مطلب


[ جمعه 24 مرداد 1393  ] [ 10:09 ب.ظ ] [ خادم مهدی عج ]
[ نظرات (0) ]

امام جواد ع1


ادامه مطلب


[ جمعه 24 مرداد 1393  ] [ 10:00 ب.ظ ] [ خادم مهدی عج ]
[ نظرات (0) ]

امام جواد ع 2


ادامه مطلب


[ جمعه 24 مرداد 1393  ] [ 10:00 ب.ظ ] [ خادم مهدی عج ]
[ نظرات (0) ]

چرا امام جواد(علیه السلام) از مدينه به بغداد احضار شدند؟

چرا امام جواد(علیه السلام) از مدينه به بغداد احضار شدند؟

پاسخ :
وقتى مامون امام رضا (ع) را به خراسان احضار كرد، حضرت جواد (ع) با پدرش به آن ديار نرفت و چون پدر بزرگوارش وفات يافت وى در مدينه زندگى مى‏كرد. مسعودى در كتاب اثبات الوصية گويد: هنگامى كه رضا (ع) از دنيا رفت، مامون در پى فرزند آن حضرت، جواد (ع) ، فرستاد و وى را به بغداد برد و او را نزديك خانه خود در آن شهر سكنى داد و دخترش ام الفضل را به ازدواج وى درآورد.
سبط بن جوزى در تذكرة الخواص گويد: چون امام رضا (ع) وفات يافت، فرزندش محمد ملقب به جواد نزد مامون آمد. مامون وى را مورد اكرام قرار داد و هر آنچه با پدرش كرده بود در حق وى نيز انجام داد اما در اين نكته اختلاف شده است كه آيا مامون دخترش ام الفضل را پيش از وفات امام رضا (ع) به ازدواج امام جواد (ع) در آورد يا پس از وفات آن حضرت؟
مامون دخترش را نامزد امام جواد (ع) قرار داد. از همين رو است كه برخى توهم كرده‏اند كه مامون دخترش را در زمان حيات امام رضا (ع) به ازدواج امام جواد (ع) درآورده است. اما حقيقت آن است كه مامون دخترش را در زمان حيات امام رضا (ع) به نامزدى امام جواد (ع) درآورد و پس از رحلت امام رضا (ع) ، ازدواج آن دو صورت گرفت.
شيخ مفيد گويد: مامون شيفته ابو جعفر (ع) بود. زيرا مى‏ديد آن امام با آن سن و سال اندك در فضل و حكمت و علم و آداب و كمال عقل تا چه اندازه پيش است. به طورى كه هيچ كدام از مشايخ همعصر آن حضرت با وى برابرى نمى‏كردند. از اين رو دختر خويش را به همسرى امام جواد (ع) درآورد و در بزرگداشت و اكرام آن حضرت از هيچ كارى فروگذار نمى‏كرد.
منبع: سيره معصومان(علیهم السلام)،سيد محسن امين، ج 5، ص 220

ادامه مطلب


[ جمعه 24 مرداد 1393  ] [ 09:59 ب.ظ ] [ خادم مهدی عج ]
[ نظرات (0) ]

امام جواد ع


ادامه مطلب


[ جمعه 24 مرداد 1393  ] [ 09:59 ب.ظ ] [ خادم مهدی عج ]
[ نظرات (0) ]

آیا ازدواج امام جواد(علیه السلام) با دختر مامون حقیقت دارد؟

پرسش :
آیا ازدواج امام جواد(علیه السلام) با دختر مامون حقیقت دارد؟
پاسخ :
مامون چون در ميان يك سلسله تنگناها و شرائط دشوار سياسى قرار گرفته بود، براى رهايى از اين تنگناها، تصميم‏گرفت‏خود را به خاندان پيامبر نزديك سازد، و بر همين اساس با تحميل وليعهدى بر امام هشتم مى‏خواست‏سياست چند بعدى خود را به مورد اجرا بگذارد.
از سوى ديگر، عباسيان از اين روش مامون كه احتمال مى‏رفت‏خلافت را از بنى عباس به علويان منتقل سازد، سخت ناراضى بودند و به همين جهت‏به مخالفت‏با او برخاستند و چون امام توسط مامون مسموم و شهيد شد آرام گرفتند و خشنود شدند و به مامون روى آوردند.
مامون كار زهر دادن به امام را بسيار سرى و مخفيانه انجام داده بود و سعى داشت جامعه از اين جنايت آگاهى نيابد و از همينرو براى پوشاندن جنايات خود تظاهر به اندوه و عزادارى مى‏كرد، اما با همه پرده پوشى و رياكارى، سرانجام بر علويان آشكار گرديد كه قاتل امام جز مامون كسى نبوده است، لذا سخت دل آزرده و خشمگين گرديدند و مامون بار ديگر حكومت‏خويش را در معرض خطر ديد و براى پيشگيرى از عواقب امر، توطئه ديگرى آغاز كرد و با تظاهر به مهربانى و دوستى نسبت‏به امام جواد-عليه السلام-تصميم گرفت دختر خود را به حضرت تزويج كند تا استفاده‏اى را كه از تحميل وليعهدى بر امام رضا-عليه السلام-در نظر داشت از اين وصلت نيز بدست آورد.
بر اساس همين طرح بود كه امام جواد-عليه السلام-را در سال 204 ه. ق يعنى يك سال پس از شهادت امام رضا-عليه السلام-از مدينه به بغداد آورد و به دنبال مذاكراتى كه در جلسه مناظره امام با يحيى بن اكثم گذشت (و قبلا آن را نقل كرديم) دختر خود «ام الفضل‏» را به همسرى حضرت در آورد!
انگيزه‏هاى مامون
اين ازدواج كه مامون بر آن اصرار داشت، كاملا جنبه سياسى داشت‏و مى‏توان دريافت كه وى از اين كار چند هدف ياد شده در زير را تعقيب مى‏كرد:
1-با فرستادن دختر خود به خانه امام، آن حضرت را براى هميشه دقيقا زير نظر داشته باشد و از كارهاى او بيخبر نماند (دختر مامون نيز براستى وظيفه خبرچينى و گزارشگرى مامون را خوب انجام مى‏داد و تاريخ شاهد اين حقيقت است) .
2-با اين وصلت، به خيال خام خويش، امام را با دربار پرعيش و نوش خود مرتبط و آن بزرگوار را به لهو و لعب و فسق و فجور بكشاند و بدين ترتيب بر قداست امام لطمه وارد سازد و او را در انظار عمومى از مقام ارجمند عصمت و امامت‏ساقط و خوار و خفيف نمايد!
3-با اين وصلت علويان را از اعتراض و قيام بر ضد خود باز دارد و خود را دوستدار و علاقه‏مند به آنان وانمود كند (1) .
4-هدف چهارم مامون، عوامفريبى بود;چنانكه گاهى مى‏گفت: من به اين وصلت اقدام كردم تا ابو جعفر-عليه السلام-از دخترم صاحب فرزند شود و من پدر بزرگ كودكى باشم كه از نسل پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و على بن ابى طالب-عليه السلام-است. اما خوشبختانه اين حقه مامون نيز بى نتيجه بود زيرا دختر مامون هرگز فرزندى نياورد! (2) و فرزندان امام جواد-عليه السلام-همگى از همسر ديگر امام بودند.
اينها انگيزه‏هاى مامون از اين ازدواج بود. حال بايد ديد امام جواد-عليه السلام-چرا با اين ازدواج موافقت كرد؟
از آنجا كه بى هيچ شكى، امام اهداف و مقاصد واقعى مامون را از اين گونه‏كارها مى‏دانست و نيز مى‏دانست كه او همان كسى است كه مرتكب جنايت‏بزرگ قتل پدرش امام رضا-عليه السلام-شده، به نظر مى‏رسد كه موافقت امام با اين ازدواج عمدتا بر اثر فشارى بوده است كه مامون از پيش بر امام وارد كرده بوده است، زيرا ازدواجى اينچنين، تنها به مصلحت مامون بوده است نه به مصلحت امام! نيز مى‏توان تصور كرد كه نزديكى امام به دربار مى‏توانست مانع ترور حضرت از طرف معتصم و عامل پيشگيرى از سركوبى سران تشيع و ياران برجسته امام توسط عوامل خليفه باشد، و اين، به يك معنا مى‏توانست‏شبيه قبول وزارت هارون از طرف على بن يقطين يعنى نفوذ در دربار خلافت‏به نفع جبهه تشيع باشد.
پى‏نوشت‏ها:
1) پيشواى نهم حضرت امام محمد تقى-عليه السلام-، مؤسسه در راه حق، قم، 1366 ه. ش، ص 38.
2) ابن واضح، تاريخ يعقوبى، نجف، المطبعة الحيدرية، 1384 ه. ق، ج 3، ص 189-ابن شهراشوب، مناقب آل ابي طالب، قم، المطبعة العلمية، ج 4، ص 380. مامون قبلا هم به همين منظور يكى از دختران خود را به امام هشتم تزويج كرده و در آن مورد نيز ناكام مانده بود!
منبع: سيره پيشوايان،مهدى پيشوائى، ص556

ادامه مطلب


[ جمعه 24 مرداد 1393  ] [ 09:58 ب.ظ ] [ خادم مهدی عج ]
[ نظرات (0) ]

چگونه امام جواد(علیه السلام) در دردوره کودکی مقام ومنصب مهم امامت را عهده دار شدند؟

پرسش :
چگونه امام جواد(علیه السلام) در دردوره کودکی مقام ومنصب مهم امامت را عهده دار شدند؟
پاسخ :
از آنجا كه حضرت جواد(علیه السلام) نخستين امامى بود كه در كودكى به منصب امامت رسيد، طبعا نخستين سؤالى كه در هنگام مطالعه زندگى آن حضرت به نظر مى‏رسد، اين است كه چگونه يك نوجوان مى‏تواند مسئوليت‏حساس و سنگين‏امامت و پيشوايى مسلمانان را بر عهده بگيرد؟ آيا ممكن است انسانى در چنين سنى به آن حد از كمال برسد كه بتواند جانشين پيامبر خدا باشد؟ و آيا در امتهاى پيشين چنين چيزى سابقه داشته است؟
در پاسخ اين سؤالها بايد توجه داشت: درست است كه دوران شكوفايى عقل و جسم انسان معمولا حد و مرز خاصى دارد كه با رسيدن آن زمان، جسم و روان به حد كمال مى‏رسند، ولى چه مانعى دارد كه خداوند قادر حكيم، براى مصالحى، اين دوران را براى بعضى از بندگان خاص خود كوتاه ساخته، در سالهاى كمترى خلاصه كند. در جامعه بشريت از آغاز تا كنون افرادى بوده‏اند كه از اين قاعده عادى مستثنا بوده‏اند و در پرتو لطف و عنايت‏خاصى كه از طرف خالق جهان به آنان شده است در سنين كودكى به مقام پيشوايى و رهبرى امتى نائل شده‏اند.
براى اينكه مطلب بهتر روشن شود ذيلا مواردى از اين استثناها را يادآورى مى‏كنيم:
1-قرآن مجيد درباره حضرت يحيى و رسالت او و اينكه در دوران كودكى به نبوت برگزيده شده است، مى‏فرمايد: «ما فرمان نبوت را در كودكى به او داديم‏» (1) .
بعضى از مفسران كلمه «حكم‏» را در آيه بالا به معناى هوش و درايت گرفته‏اند و بعضى گفته‏اند: مقصود از اين كلمه، «نبوت‏» است. مؤيد اين نظريه رواياتى است كه در كتاب «اصول كافى‏» نقل شده است، از آن جمله، روايتى از امام پنجم وارد شده است كه حضرت طى آن با تعبير «حكم‏» در آيه مزبور، به «نبوت‏» حضرت يحيى در خرد سالى استشهاد مى‏كند و مى‏فرمايد: پس از درگذشت زكريا، فرزند او يحيى كتاب و حكمت را از او به ارث برد و اين همان است كه خداوند در قرآن مى‏فرمايد: «يا يحيى خذ الكتاب بقوة و آتيناه الحكم صبيا» : «اى يحيى كتاب (آسمانى) را با نيرومندى بگير، و ما فرمان نبوت را در كودكى به او داديم‏» (2) .

2-با اينكه براى آغاز تكلم و سخن گفتن كودك معمولا زمانى حدود دوازده ماه لازم است، ولى مى‏دانيم كه حضرت عيسى-عليه السلام-در همان روزهاى نخستين تولد زبان به سخن گشود و از مادر خود (كه به قدرت الهى بدون ازدواج باردار شده و نوزادى به دنيا آورده بود و به اين جهت مورد تهمت و اهانت قرار گرفته بود) بشدت دفاع كرد و ياوه‏هاى معاندين را با منطق و دليل رد كرد، در صورتى كه اين گونه سخن گفتن و با اين محتوا، در شان انسانهاى بزرگسال است. قرآن مجيد گفتار او را چنين نقل مى‏كند:
(عيسى) گفت: «بى شك من بنده خدايم، به من كتاب (آسمانى-انجيل) عطا فرموده و مرا در هر جا كه باشم وجودى پر بركت قرار داده است، و مرا تا آن زمان كه زنده‏ام به نماز و زكات توصيه فرموده و (نيز مرا) به نيكى در حق مادرم سفارش كرده و جبار و شقى قرار نداده است‏» (3) .
با توجه به آنچه گفته شد به اين نتيجه مى‏رسيم كه قبل از امامان نيز، مردان الهى ديگرى از اين موهبت و نعمت الهى برخوردار بوده‏اند و اين امر اختصاص به امامان ما نداشته است.

گفتار امامان در اين زمينه
از بررسى تاريخ زندگانى امامان استفاده مى‏شود كه اين مسئله در زمان خود آنان مخصوصا عصر امام جواد-عليه السلام-نيز مطرح بوده و آنان هم با همين استدلال پاسخ داده‏اند. به عنوان نمونه توجه شما را به سه روايت در اين زمينه جلب مى‏كنيم:

1-على بن اسباط، يكى از ياران امام رضا و امام جواد-عليهما السلام-مى‏گويد: روزى به محضر امام جواد رسيدم، در ضمن ديدار، به سيماى حضرت خيره شدم تا قيافه او را به ذهن خود سپرده، پس از بازگشت‏به مصر براى ارادتمندان آن حضرت بيان كنم (4) .
درست در همين لحظه امام جواد-عليه السلام-كه گويى تمام افكار مرا خوانده بود، در برابر من نشست و به من توجه كرد و فرمود: اى على بن اسباط! كارى كه خداوند در مسئله امامت انجام داده، مانند كارى است كه در مورد نبوت انجام داده است. خداوند درباره حضرت يحيى-عليه السلام-مى‏فرمايد: «ما به يحيى در كودكى فرمان نبوت داديم‏» (5) .
و درباره حضرت يوسف-عليه السلام-مى‏فرمايد: «هنگامى كه او به حد رشد رسيد، به او حكم (نبوت) و علم داديم‏» (6) .
و درباره حضرت موسى-عليه السلام-مى‏فرمايد: «و چون به سن رشد و بلوغ رسيد، به او حكم (نبوت) و علم داديم‏» (7) . بنا بر اين همان گونه كه ممكن است‏خداوند، علم و حكمت را در سن چهل سالگى به شخصى عنايت كند، ممكن است همان حكمت را در دوران كودكى نيز عطا كند (8) .

2-يكى از ياران امام رضا-عليه السلام-مى‏گويد: در خراسان در محضر امام رضا بوديم. يكى از حاضران به امام عرض كرد: سرور من، اگر (خداى نخواسته) پيش آمدى رخ دهد، به چه كسى مراجعه كنيم؟ امام فرمود: به فرزندم ابو جعفر (9) . در اين هنگام آن شخص سن حضرت جواد-عليه السلام-را كم شمرد، امام رضا-عليه السلام-فرمود: خداوند عيسى بن مريم را در سنى كمتر از سن ابو جعفر، رسول و پيامبر و صاحب شريعت تازه قرار داد (10) .

3-امام رضا-عليه السلام-به يكى از ياران خود به نام «معمر بن خلاد» فرمود: «من ابو جعفر را در جاى خود نشاندم و جانشين خود قرار دادم، ما خاندانى هستيم كه كوچكتران ما مو بمو از بزرگانمان ارث مى‏برند» ! (11)

گرداب اعتقادى
اما بر رغم تمام آنچه در مورد امكان رسيدن به مناصب بزرگ الهى در سن خردسالى گفته شد، هنوز مشكل كوچكى سن حضرت جواد، نه تنها براى بسيارى از افراد عادى از شيعيان حل نشده بود، بلكه براى برخى از بزرگان و علماى شيعه نيز جاى بحث و گفتگو داشت. به همين جهت پس از شهادت امام رضا-عليه السلام-و آغاز امامت فرزند خردسالش، حضرت جواد، شيعيان-بويژه شيعيان عامى-با گرداب اعتقادى خطرناك و در نوع خود بى سابقه‏اى مواجه شدند و كوچكى سن آن حضرت به صورت يك مشكل بزرگ پديدار گرديد.
«ابن رستم طبرى‏» ، از دانشمندان قرن چهارم هجرى، مى‏نويسد:
«زمانى كه سن او (حضرت جواد) به شش سال و چند ماه رسيد، مامون پدرش را به قتل رساند و شيعيان در حيرت و سرگردانى فرو رفتند و در ميان مردم اختلاف نظر پديد آمد و سن ابو جعفر را كم شمردند و شيعيان در ساير شهرها متحير شدند» (12) .
به همين جهت، شيعيان اجتماعاتى تشكيل دادند و ديدارهايى با امام جواد به عمل آوردند و به منظور آزمايش و حصول اطمينان از اينكه او داراى علم امامت است، پرسشهايى را مطرح كردند و هنگامى كه پاسخهاى قاطع و روشن و قانع كننده دريافت كردند، آرامش و اطمينان يافتند.
مورخان در اين زمينه مى‏نويسند: چون امام رضا-عليه السلام-در سال دويست و دو رحلت نمود، سن ابو جعفر نزديك به هفت‏سال بود، ازينرو در بغداد و ساير شهرها در بين مردم اختلاف نظر پديد آمد. «ريان بن صلت‏» ، «صفوان بن يحيى‏» ، «محمد بن حكيم‏» ، «عبد الرحمن بن حجاج‏» و «يونس بن عبد الرحمن‏» ، با گروهى از بزرگان و معتمدين شيعه، در خانه «عبد الرحمن بن حجاج‏» ، در يكى از محله‏هاى بغداد به نام «بركه زلزل‏» (13) گرد آمدند و در سوك امام به گريه و اندوه پرداختند... يونس به آنان گفت: دست از گريه و زارى برداريد، (بايد ديد) امر امامت را چه كسى عهده‏دار مى‏گردد؟ و تا اين كودك (ابو جعفر) بزرگ شود، مسائل خود را از چه كسى بايد بپرسيم؟ !
در اين هنگام «ريان بن صلت‏» برخاست و گلوى او را گرفت و فشرد، و در حالى كه به سر و صورت او مى‏زد، با خشم گفت: تو نزد ما تظاهر به ايمان مى‏كنى و شك و شرك خود را پنهان مى‏دارى؟ ! اگر امامت او از جانب خدا باشد حتى اگر طفل يك روزه باشد، مثل پيرمرد صد ساله خواهد بود، و اگر از جانب خدا نباشد حتى اگر صد ساله باشد، چون ديگران يك فرد عادى خواهد بود، شايسته است در اين باره تامل شود. در اين هنگام حاضران به توبيخ و نكوهش يونس پرداختند (14) . در آن موقع، موسم حج نزديك شده بود. هشتاد نفر از فقها و علماى بغداد و شهرهاى ديگر رهسپار حج‏شدند و به قصد ديدار ابو جعفر عازم مدينه گرديدند، و چون به مدينه رسيدند، به خانه امام صادق-عليه السلام-كه خالى بود، رفتند و روى زيرانداز بزرگى نشستند. در اين هنگام عبد الله بن موسى، عموى حضرت جواد، وارد شد و در صدر مجلس نشست. يك نفر بپاخاست و گفت: اين پسر رسول خداست، هر كس سؤالى دارد از وى بكند. چند نفر از حاضران سؤالاتى كردند كه وى پاسخهاى نادرستى داد! ... (15) شيعيان متحير و غمگين شدند و فقها مضطرب گشتند و برخاسته قصد رفتن كردند و گفتند: اگر ابو جعفر مى‏توانست جواب مسائل ما را بدهد، عبد الله نزد ما نمى‏آمد و جوابهاى نادرست نمى‏داد!
در اين هنگام درى از صدر مجلس باز شد و غلامى بنام «موفق‏» وارد مجلس گرديد و گفت: اين ابو جعفر است كه مى‏آيد، همه بپاخاستند و از وى استقبال كرده سلام دادند. امام وارد شد و نشست و مردم همه ساكت‏شدند. آنگاه سؤالات خود را با امام در ميان گذاشتند و وقتى كه پاسخهاى قانع كننده و كاملى شنيدند، شاد شدند و او را دعا كردند و ستودند و عرض كردند: عموى شما، عبد الله چنين و چنان فتوا داد. حضرت فرمود: عمو! نزد خدا بزرگ است كه فردا در پيشگاه او بايستى و به تو بگويد: با آنكه در ميان امت، داناتر از تو وجود داشت، چرا ندانسته به بندگان من فتوا دادى؟ ! (16) «اسحاق بن اسماعيل‏» كه آن سال همراه اين گروه بود، مى‏گويد:
من نيز در نامه‏اى ده مسئله نوشته بودم تا از آن حضرت بپرسم. در آن موقع همسرم حامله بود. با خود گفتم: اگر به پرسشهاى من پاسخ داد، از او تقاضا مى‏كنم كه دعا كند خداوند بچه‏اى را كه همسرم به آن آبستن است، پسر قرار دهد. وقتى كه مردم سؤالات خود را مطرح كردند، من نيز نامه را در دست گرفته بپاخاستم تا مسائل را مطرح كنم. امام تا مرا ديد، فرمود: اى اسحاق! اسم او را «احمد» بگذار! به دنبال اين قضيه همسرم پسرى به دنيا آورد و نام او را «احمد» گذاشتم (17) .
اين ديدار و بحث و گفتگو و ديدارهاى مشابه ديگرى كه با امام جواد-عليه السلام-صورت گرفت (18) مايه طمينان و اعتقاد كامل شيعيان به امامت آن حضرت گرديد و ابرهاى تيره ابهام و شبهه را از فضاى فكر و ذهن آنان كنار زد و خورشيد حقيقت را آشكار ساخت.
پى‏نوشتها:
1) و آتيناه الحكم صبيا (مريم: 12) .
2) اصول كافى، تهران، مكتبة الصدوق، 1381 ه. ق، ج 1، ص 382 (باب حالات الائمة في السن) .
3) قال انى عبد الله آتانى الكتاب و جعلني مباركا ااينما كنت و اوصاني بالصلوة و الزكاة ما دمت‏حيا و برا بوالدتى و لم يجعلنى جبارا شقيا (مريم: 30-32) .
از بعضى از روايات استفاده مى‏شود كه حضرت عيسى-عليه السلام-در آن زمان كه سخن گفت، «نبى‏» بوده و هنوز منصب «رسالت‏» نداشته است و در سن هفت‏سالگى به مقام رسالت نائل گرديده است. بنابر اين هيچ استبعادى ندارد كه ائمه-عليهم السلام-هم در سنى همانند سن حضرت عيسى به منصب امامت‏برسند (كلينى، اصول كافى، تهران، مكتبة الصدوق، 1381 ه. ق، ج 1، ص 382) .
4) از سخن على بن اسباط استفاده مى‏شود كه آن حضرت در آن زمان پيروانى هم در مصر داشته است و آنان علاقه‏مند بوده‏اند با خصوصيات جسمى حضرت آشنا شوند.
5) و آتيناه الحكم صبيا (سوره مريم: 12) .
6) و لما بلغ اشده آتيناه حكما و علما (سوره يوسف: 22) .
7) و لما بلغ اشده و استوى آتيناه حكما و علما (سوره قصص: 14) .
8) كلينى، اصول كافى، تهران، مكتبة الصدوق، 1381 ه. ق، ج 1، ص 384 (باب حالات الائمة في السن) و ص 494 و نيز ر. ك به: قزوينى، سيد كاظم، الامام الجواد من المهد الى اللحد، الطبعة الاولى، بيروت، مؤسسة البلاغ، 1408 ه. ق، ص 232-مسعودى، اثبات الوصية، الطبعة الرابعة، نجف، منشورات المطبعة الحيدرية، 1374 ه. ق، ص 211.
9) ابو جعفر كنيه امام جواد-عليه السلام-است، ايشان را براى تمايز از امام باقر-عليه السلام-ابو جعفر ثانى مى‏نامند.
10) كلينى، همان كتاب، ج 1، ص 322 و 384-شيخ مفيد، الارشاد، قم، مكتبة بصيرتى، ص 319-فتال نيشابورى، روضة الواعظين، الطبعة الاولى، بيروت، مؤسسة الاعلمى، 1406 ه. ق، ص 261-على بن عيسى الاربلى، كشف الغمة، تبريز، مكتبة بنى هاشمى، 1381 ه. ق، ج 3، ص 141-طبرسى، اعلام الورى، الطبعة الثالثة، المكتبة الاسلامية، ص 346.
11) شيخ مفيد، همان كتاب، ص 318-طبرسى، همان كتاب، ص 346-على بن عيسى الاربلى، همان كتاب، ص 141-مجلسى، بحار الانوار، تهران، المكتبة الاسلامية، 1395 ه. ق، ج 50، ص 21-كلينى، همان كتاب ص 320.
12) دلائل الامامة، الطبعة الثالثة، قم، منشورات الرضى، 1363 ه. ش، ص 204.
13) در برخى از منابع «بركه زلول‏» آمده است، ولى گويا «زلزل‏» صحيح است، زيرا برخى مى‏نويسند: اين بركه را «زلزل‏» غلام «عيسى بن جعفر بن منصور» حفر و آن را براى مسلمانان وقف نمود و از اين جهت‏به وى منسوب گرديد (مقرم، سيد عبد الرزاق، نگاهى گذرا بر زندگانى امام جواد-عليه السلام-، ترجمه دكتر پرويز لولاور، بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس، 1370 ه. ش، ص 109، پاورقى) .
ياقوت حموى مى‏نويسد: ابراهيم موصلى نوازنده، «برصوما» و «زلزل‏» را از اطراف كوفه به بغداد آورد و به آن دو، موسيقى و آواز عربى آموخت و آنان از اين طريق به دربار راه يافتند و مورد توجه خلفا واقع شدند. نام اصلى زلزل، منصور، و خواهر او همسر ابراهيم موصلى بوده است (معجم البلدان، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1399 ه. ق، ج 1، ص 402) .
14) يونس و همچنين صفوان بن يحيى از اصحاب اجماع‏اند يعنى دانشمندان اماميه بر درستى و صحت روايات و احاديث آنان اتفاق نظر دارند. يونس از نظر جلالت قدر و عظمت معنوى در رتبه بسيار والايى قرار داشته و از طرف پيشوايان ما، مورد تمجيد فراوان واقع شده است و دانشمندان علم رجال، در ستايش او داد سخن داده‏اند. با اين اوصاف، وقتى شخصيت‏بزرگ و استوارى مانند او چنين اظهاراتى بكند، وضع توده مردم و عوام شيعيان روشن است! از اين نظر بعضى از دانشمندان معاصر نتوانسته باور كند كه وى چنين سخنى بگويد، از اينرو گفتار او را بدين گونه توجيه كرده كه مقصود او از جمله: «گريه را كنار بگذاريد» امتحان و آزمايش حاضران در مجلس بوده تا آنان كه در مقابل حق معرفتى استوار دارند شناخته شوند تا شايد او بتواند در ارشاد و راهنمايى كسى كه از امام منحرف شده است، تلاشى كرده باشد! (نگاهى گذرا بر زندگانى امام جواد-عليه السلام-ص 110، پاروقى)
15) در اينجا مورخان سؤالها و جوابها را نوشته‏اند، ولى ما به منظور رعايت اختصار از نقل آنها صرف نظر كرديم.
16) مجلسى، بحار الانوار، الطبعة الثانية، تهران، المكتبة الاسلامية، 1395 ه. ق، ج 50، ص 98-100 (به نقل از عيون المعجزات) -محمد بن جرير الطبرى، ابن رستم، دلائل الامامة، الطبعة الثالثة، قم، منشورات الرضي، 1363 ه. ش، ص 204-206-مسعودى، اثبات الوصية الطبعة الرابعة، نجف، المطبعة الحيدرية، 1374 ه. ق، ص 213-215 (با اندكى اختلاف در عبارات) -قرشي، سيد على اكبر، خاندان وحى، چاپ اول، دار الكتب الاسلامية، 1368 ه. ش، ص 642-644-مرتضى العاملي، جعفر، نگاهى به زندگانى سياسى امام جواد-عليه السلام-، ترجمه سيد محمد حسينى، قم، دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسين، 1365 ه. ش، ص 27-29.
17) مسعودى، همان كتاب، ص 215.
18) مجلسى، همان كتاب، ص 90-مسعودى همان كتاب، ص 210-شيخ مفيد، الاختصاص، تصحيح و تعليق: علي اكبر الغفاري، منشورات جماعة المدرسين في الحوزة العلمية-قم المقدسة، ص 102.
منبع: سيره پيشوايان ،مهدى پيشوائى، ص 534

ادامه مطلب


[ جمعه 24 مرداد 1393  ] [ 09:56 ب.ظ ] [ خادم مهدی عج ]
[ نظرات (0) ]

آیا امام حسین (علیه السلام) خود را فدا کرد تا گناهان شیعیان و دوستداران ایشان بخشیده شود؟

 

پاسخ :
در این تحلیل امام حسین(علیه السلام) خود را فدا کرد تا گناهان امّت بخشوده شود و امام کفّاره گناهان امّت باشد. نظیر اعتقاد باطلى که مسیحیان نسبت به حضرت مسیح(علیه السلام) دارند و مى گویند مسیح(علیه السلام) با تن دادن به صلیب باعث پاک شدن گناهان پیروان خود شد و آنان را رستگار کرد.
معتقدان این تحلیل با تمسک به تعابیرى چون «یا بابَ نِجاةِ الاُمَّةِ» چنین برداشت کردند که امام حسین(علیه السلام) نیز با استقبال از شهادت موجب بخشوده شدن گناهان فاسقان و فاجران امّت و در نتیجه سبب نجات آنان شده است. در عوض امّت با برپایى مجالس عزا از امام تشکّر و سپاسگزارى کرده و مستحقّ رستگارى مى شود.
این تحلیل نیز با هیچ یک از اصول و مبانى مسلّم دینى سازگار نیست و موجب شده است عدّه اى گمان کنند که امام حسین(علیه السلام) با شهادت خود و فرزندانش، گناهکاران را در برابر عذاب الهى بیمه کرده است. به تعبیر دیگر : امام(علیه السلام) و یارانش کشته شدند تا دیگران در انجام هر گناه و جنایتى آزاد باشند و در واقع تکلیف الهى از آنان ساقط گردد.
همین پندار سبب شده است که عدّه اى گمان کنند هر کس بر امام حسین(علیه السلام) گریه کند، هر قدر در فساد و تباهى غوطه ور باشد و حتّى نسبت به ضروریّات دین پایبند نباشد، مورد عفو و بخشش قرار گرفته و اهل نجات خواهد بود.
نفوذ این پندار غلط تا جایى بوده است که حتّى سلاطین جبّار و ستمگرى که حکومتشان بر پایه هاى ظلم و بى عدالتى استوار بود و دستشان به خون بى گناهان آلوده بوده، در ایّام عزادارى آن حضرت مجالس عزا به پا کنند و یا خود پا برهنه در دستجات عزادارى به سر و سینه بزنند، و آن را مایه نجات خود بدانند!

منبع: کتاب عاشورا ریشه ها، انگیزه ها، رویدادها، پیامدها، زیر نظر آیت اللّه العظمی مکارم شیرازی، ص69.

ادامه مطلب


[ جمعه 24 مرداد 1393  ] [ 03:57 ب.ظ ] [ خادم مهدی عج ]
[ نظرات (0) ]