0
ویژه نامه ها
فال حافظ

فال حافظ

فال حافظ با دیوان حافظ در بین ایرانیان یک رسم عمومی است. دیوان شعر خواجه شمس الدین حافظ شیرازی از پر طرفدارترین کتبی است که در خانه هر ایرانی...
رسيد مژده که ايام غم نخواهد ماند

رسيد مژده که ايام غم نخواهد ماند

رسيد مژده که ايام غم نخواهد ماند چنان نماند چنين نيز هم نخواهد ماند من ار چه در نظر يار خاکسار شدم رقيب نيز چنين...
هر که شد محرم دل در حرم يار بماند

هر که شد محرم دل در حرم يار بماند

هر که شد محرم دل در حرم يار بماند وان که اين کار ندانست در انکار بماند اگر از پرده برون شد دل من عيب مکن شکر ايزد که نه در...
نه هر که چهره برافروخت دلبري داند

نه هر که چهره برافروخت دلبري داند

نه هر که چهره برافروخت دلبري داند نه هر که آينه سازد سکندري داند نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست کلاه داري و آيين سروري داند
سحرم دولت بيدار به بالين آمد

سحرم دولت بيدار به بالين آمد

سحرم دولت بيدار به بالين آمد گفت برخيز که آن خسرو شيرين آمد قدحي درکش و سرخوش به تماشا بخرام تا ببيني که نگارت به چه...
گر مي فروش حاجت رندان روا کند

گر مي فروش حاجت رندان روا کند

ايزد گنه ببخشد و دفع بلا کند گر مي فروش حاجت رندان روا کند غيرت نياورد که جهان پربلا کند ساقي به جام عدل بده باده تا گدا
دلا بسوز که سوز تو کارها بکند

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند

نياز نيم شبي دفع صد بلا بکند دلا بسوز که سوز تو کارها بکند که يک کرشمه تلافي صد جفا بکند عتاب يار پري چهره عاشقانه بکش
مرا به رندي و عشق آن فضول عيب کند

مرا به رندي و عشق آن فضول عيب کند

که اعتراض بر اسرار علم غيب کند مرا به رندي و عشق آن فضول عيب کند که هر که بي‌هنر افتد نظر به عيب کند کمال سر محبت ببين نه نقص گناه
بعد از اين دست من و دامن آن سرو بلند

بعد از اين دست من و دامن آن سرو بلند

که به بالاي چمان از بن و بيخم برکند بعد از اين دست من و دامن آن سرو بلند که به رقص آوردم آتش رويت چو سپند حاجت مطرب و مي نيست تو برقع بگشا...
حسب حالي ننوشتي و شد ايامي چند

حسب حالي ننوشتي و شد ايامي چند

محرمي کو که فرستم به تو پيغامي چند حسب حالي ننوشتي و شد ايامي چند هم مگر پيش نهد لطف شما گامي چند ما بدان مقصد عالي نتوانيم رسيد
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

واندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند باده از جام تجلي صفاتم دادند بيخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند
دوش ديدم که ملايک در ميخانه زدند

دوش ديدم که ملايک در ميخانه زدند

گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند دوش ديدم که ملايک در ميخانه زدند با من راه نشين باده مستانه زدند ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت
نقدها را بود آيا که عياري گيرند

نقدها را بود آيا که عياري گيرند

تا همه صومعه داران پي کاري گيرند نقدها را بود آيا که عياري گيرند بگذارند و خم طره ياري گيرند مصلحت ديد من آن است که ياران همه کار
صبا به تهنيت پير مي فروش آمد

صبا به تهنيت پير مي فروش آمد

صبا به تهنيت پير مي فروش آمد که موسم طرب و عيش و ناز و نوش آمد هوا مسيح نفس گشت و باد نافه گشاي درخت سبز شد و مرغ در...
اي پسته تو خنده زده بر حديث قند

اي پسته تو خنده زده بر حديث قند

مشتاقم از براي خدا يک شکر بخند اي پسته تو خنده زده بر حديث قند زين قصه بگذرم که سخن مي‌شود بلند طوبي ز قامت تو نيارد که دم زند
به وفاي تو که بر تربت حافظ بگذر

به وفاي تو که بر تربت حافظ بگذر

کز جهان مي‌شد و در آرزوي روي تو بود به وفاي تو که بر تربت حافظ بگذر تا دل شب سخن از سلسله موي تو بود دوش در حلقه ما قصه گيسوي تو بود
پيش از اينت بيش از اين انديشه عشاق بود

پيش از اينت بيش از اين انديشه عشاق بود

مهرورزي تو با ما شهره آفاق بود پيش از اينت بيش از اين انديشه عشاق بود بحث سر عشق و ذکر حلقه عشاق بود ياد باد آن صحبت شب‌ها که با نوشين لبان...
ياد باد آن که سر کوي توام منزل بود

ياد باد آن که سر کوي توام منزل بود

ديده را روشني از خاک درت حاصل بود ياد باد آن که سر کوي توام منزل بود بر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود راست چون سوسن و گل از اثر صحبت...
خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود

خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود

گر تو بيداد کني شرط مروت نبود خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود آن چه در مذهب ارباب طريقت نبود ما جفا از تو نديديم و تو خود نپسندي
قتل اين خسته به شمشير تو تقدير نبود

قتل اين خسته به شمشير تو تقدير نبود

ور نه هيچ از دل بي‌رحم تو تقصير نبود قتل اين خسته به شمشير تو تقدير نبود هيچ لايقترم از حلقه زنجير نبود من ديوانه چو زلف تو رها مي‌کردم