گر دلبرم به يک شکر از لب زبان دهد

شاعر : عطار

مرغ دلم ز شوق به شکرانه جان دهدگر دلبرم به يک شکر از لب زبان دهد
پنداشتي که بوسه چنين رايگان دهدمي‌ندهد او به جان گرانمايه بوسه‌اي
هر بي خبر چگونه خبر زان دهان دهدچون کس نيافت از دهن تنگ او خبر
جز نام از خيال دهانش نشان دهدمعدوم شيء گويد اگر نقطه‌ي دلم
يک موي في‌المثل خبر از آن ميان دهدمردي محال گوي بود آنکه بي خبر
از روي خود زکات به هفت آسمان دهدچون ديد آفتاب که آن ماه هشت خلد
تا نوبت طلوع بدان دلستان دهدافتاد در غروب و فروشد خجل زده
گر زلف او مرا سر مويي امان دهددر آفتاب صد شکن آرم چو زلف او
هر ساعتي چو تير سرم در جهان دهدابروي چون کمانش که آن غمزه تير اوست
آخر به ترک مست که تير و کمان دهدگويي که جور هندوي زلفش تمام نيست
صد توبه‌ي درست به يک پاره نان دهداز عشق او چگونه کنم توبه چون دلم
امکان ندارد آنکه کسي شرح آن دهدآن دارد آن نگار ز عطار چون گذشت