تمدن اسلامی و تمدن مسیحی

مسیحیت مأمور می شود که خلأ معنوی غرب را جبران بکند. و زهد مستر در مسیحیت، این کار را می کند.
تمدن اسلامی و تمدن مسیحی
در خصوص تمدن اسلامی و تمدن مسیحی یا تمدن غرب و تعاملات و تعارضات آنها و شناخت محورهای این تعامل و تعارض پیچیدگی زیادی وجود ندارد؛ یعنی چه در ذائقه و ذهن مسلمانها و چه در ذائقه و ذهن مسیحیها وقتی تعارضات را بررسی می کنیم چند فراز خیلی مهم وجود دارد: فراز اول، شکست رومی ها در صدر اسلام به دست مسلمانان و فتح بیت المقدس و شامات؛ فراز دوم پیروزی مسلمانها در اندلس با شکست مجدد مسیحی ها و عقب نشینی آنها از جنوب اروپا؛ فراز سوم مربوط به جنگهای صلیبی می شود که در نهایت، این جنگهای دویست ساله، با پیروزی مسلمانها خاتمه پیدا کرد. چهارمین فراز را می توانیم فتح روم شرقی و قسطنطنیه به دست سلطان محمد فاتح اعتبار بکنیم.
 
این جنبه هایی از تعارضات خیلی جدی و فرازهایی اصلی در تاریخ تمدن اسلامی و تمدن غرب است. فرازهایی را هم می شود شناسایی کرد که پیروزی با طرف مقابل بوده است؛ از جمله: شکست مسلمانان در اندلس و پیروزیهایی در مقاطع اولیه جنگهای صلیبی؛ اما تعارض اصلی و غلبه اصلی در دو قرن اخیر صورت گرفت که در واقع ابزار علم از جوامع اسلامی به جوامع غربی منتقل شد و به اعتقاد بنده، ذهنیت عمومی که پیرامون اسلام و مسیحیت شکل گرفته بیشتر منبعث از نتایج و آثار این جنگها و نبردها بوده است تا موضوعات دیگر.
 
تعرضاتی که عرض کردم، باعث شده که وقتی ما به غرب نگاه می کنیم مسیحیت را در مقابل خودمان ببینیم و آنها هم بایک برداشت ناقص از اسلام به مسلمانها نگاه بکنند. مرحوم دکتر شریعتی عبارتی دارند که شاید در این زمینه راهگشا باشد. او اشاره می کند که وقتی مسیحیت به غرب رفت، این غرب نبود که مسیحی شد؛ بلکه این مسیحیت بود که غربی شد. در واقع نظام سیاسی که در غرب وجود داشت برای اینکه خلأ موجود در غرب را پر کند، با پذیرش مسیحیت، آن را تبدیل به یک دین غربی کرد.
 
لذا به تعبیر حضرت امیر المومنین(علیه السلام) مسیحیت در غرب یک پوستین وارونه ای شده است که از آن استفاده های نابجای فراوانی شده است. نمودهایی از آن این است که مثلا حضرت عیسی که چهره ای سبزه دارد، در غرب با چشمانی آبی و موهای بور تصویر می شود. یا حضرت مریم با آن پوشش شرقی و محجبه، تصویری کاملا غربی از ایشان ساخته شده و حجابش ناقص است. حتی کلیسا را نگاه کنید؛ وقتی به غرب می رود تحملش سنگین می شود. در واقع محل حضور حکام قدرتمند می شود؛ در حالیکه کلیساهایی در شرق و بخصوص در جاهای قدیمیتر وجود دارد که در ندارند و همیشه برای ورود مردم باز هستند، مصالح به کار رفته در آنها چوب و سنگ است و حتی بینش و دید مسیحیان لبنانی نسبت به مسلمانها و جهان اسلام و شخصیتهای اسلامی با بینش مسیحیان غربی کاملا متفاوت است. حتی توحید وقتی به غرب رفته تبدیل به تثلیث و آمیخته به شرک شده است؛ در حالیکه همین تثلیث در میان مسیحیان شرقی مثل مسیحیان ایران، ترکیه، عراق و لبنان وجود ندارد.
 
برداشت مسیحیان شرقی از حضرت عیسی مثل «اسدالله»ی است که ما، به حضرت امیر نسبت می دهیم یا «ثارالله»ی که به امام حسین (علیه السلام) نسبت می دهیم. آنها هم پسر خدا را در همین چارچوب ادراک می کنند؛ در حالیکه، در غرب چنین برداشتی نیست. دلیل آن هم این است که مسیحیت وقتی به آنجا رفت دیگر مسیحیت باقی نماند. مسیحیت غربی شده، اما اینکه چرا به سرعت مورد پذیرش قرار گرفت، علت ساده ای دارد در غرب مردم جنگ طلب و آلوده مسائل مادی هستند و در طول تاریخ این گرایش در آنها شدید بوده . این گرایش عمومی یک نوع خط و عدم تعادل در جامعه ایجاد می کند. در غرب حتى «قهرمانان»، «قهرمانان زمینی» هستند. یعنی از زمین هستند که به آسمان حرکت می کنند. مانند اسطوره های شرقی نیستند که از آسمان به زمین نزول کرده باشند. در غرب، جامعه به دلیل خط معنویت ناشی از آن رفتار وحشیانه، به تعادل عمومی نمی رسیده و نیاز به تزریق معنویتی داشته که کنستاتین این را ادراک می کند و به همین دلیل است که مسیحی می شود و مسیحیت را الینه می کند و به جهان سیاست منتقل می نماید و در نتیجه مسیحیتی که امروز از آن به عنوان مسیحیت تحریف شده نام می بریم، در غرب پایه گذاری می شود. در واقع مسیحیت مأمور می شود که خلأ معنوی غرب را جبران بکند. و زهد مستر در مسیحیت، این کار را می کند. برداشتهای اولیه آنها هم از اسلام که حالا در بخش بینش و دیدگاهایشان خواهم گفت از همین بینش متأثر است و لذا نمی تواند با اسلام همگرا باشد.

در مقابل زهد مسیحیت غربی، نگاه اسلام به دنیا شدیدتر است. اسلام دنیا را مزرعه آخرت میداند؛ لذا غرب در واقع از اسلام تلقی دینی ندارد؛ یعنی نداشته. تلقی اش این بوده که اسلام یک ایدئولوژی است؛ نه یک دین. تفسیر ایدئولوژی را هم با برداشتهای غربی باید مورد توجه قرار دهیم. این اشتباهی است که بعضی از متفکرین معاصر خودمان هم مرتکب شده اند. در غرب برداشت از ایدئولوژی، به معنای عرضه اصول ثابت ولایتغیری است که همه تحقیقات و تتبعات باید منجر به اثبات آن اصول بشود؛ مثل مارکسیسم، که اندیشه خودش و مانیفست خودش را عرضه می کند و بقیه محققین باید ثابت بکنند که مثلا تضاد، مایه ادامه حیات و بقای جامعه است. همین شیوه در نازیسم و فاشیسم هم بوده است. در فلسفه سیاسی اشپیگل هم، خاک و خون، دو عنصری هستند که همه تتبعات تاریخی باید به اثبات اولویت و اصالت این اصول برای تمدن سازی برگردد؛ در غیر این صورت، اصول باطلی تلقی می گردند. در حالیکه در شارع مقدس اسلام این جور نیست و نگاه ما به ایدئولوژی برعکس این بینش است. در اسلام آنچه به بحث گذاشته می شود، اصول است نه فروع، یعنی ما نمی توانیم در توخید و عدل و معاد و امامت تقلید بکنیم؛ بلکه باید تحقیق کنیم. ما باید با این دید به غرب و مسیحیت غرب نگاه بکنیم تا زمینه مباحثات و مذاکراتمان با آنها روشنتر و بازتر باشد.
 
منبع: تمدن اسلامی در اندیشه سیاسی حضرت امام خمینی رحمه الله، نمایندگی ولی فقیه در نیروی دریایی سپاه،صص52-49، چاپ و نشر عروج، چاپ سوم، تهران، 1393
نسخه چاپی