زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

ای معشوق!برای اینکه هستی مرا نابود نکنی، گیسوی تابدار و زیبایت را پریشان مساز و برای اینکه بنیاد وجودم از عشوه های دلفریب تو تباه و نابود نگردد، ناز و عشوه را بنیاد مکن.
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
 زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

 

به کوشش: رضا باقریان موحد




 

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم *** ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر *** سرمکش تا نکشد سر به فلک فریادم
زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم *** طرّه را تاب مده تا ندهی بر بادم
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم *** غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم
رخ بر افروز که فارغ کنی از برگ گلم *** قد بر افراز که از سرو کنی آزادم
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را *** یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
شهره ی شهر مشو تا ننهم سر در کوه *** شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس *** تا به خاک در آصف نرسد فریادم
حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی *** من از آن روز که در بند توام آزادم

تفسیر عرفانی
1.ای معشوق!برای اینکه هستی مرا نابود نکنی، گیسوی تابدار و زیبایت را پریشان مساز و برای اینکه بنیاد وجودم از عشوه های دلفریب تو تباه و نابود نگردد، ناز و عشوه را بنیاد مکن.
2.ای یار!با همه کس همنشین مشو و دوستی پیشه مکن و شراب ننوش تا از شدت غم و اندوه درد و رنج نکشم و خون جگر نخورم و از من روی مگردان و با من بی وفایی نکن تا فریاد و فغانم از حسرت و غم عشق تو به آسمان نرود.
3.ای معشوق!زلفت را پرچین و حلقه مکن تا مرا گرفتار و اسیر خود نکنی و موی پیشانیت را تابدار و آرایش مکن تا هستی مرا بر باد ندهی و نابودم نسازی.
4.ای یار!با بیگانه و نامحرم همنشین و یار مباش تا مرا بی قرار نکنی و من از خود قطع امید نکنم و غمخوار نامحرمان مشو تا غمگین و آزرده نشوم.
5.ای محبوب!چهره ی زیبا و لطیف چون گُلت را نشانم بده تا از دیدن لطافت گل بی نیاز شوم و قامت موزون چون سروت را نمایان کن و بخرام و جلوه کن تا از تماشای سرو بلند قامت رها گردم.تو از گل زیباتری و از سرو خوش اندام تر.
6.ای معشوق!چون شمع، روشنی بخش هر محفل و بزمی مشو و جلوه گری مکن تا مرا از شدت حسرت نسوزانی و به رقیبان توجه نکن تا هرگز از یاد و خاطرم بیرون نروی.
7.ای معشوق!برای اینکه سر به کوه و بیابان نگذارم و فراری نگردم، خود را در شهر، مشهور و انگشت نمای رقیبان مکن و برای اینکه چون فرهاد کوه کن دیوانه نشوم، شور و غوغای شیرین را از خود نشان مده و مانند او جلوه گری مکن.
8.ای یار!به من درمانده و بینوا رحم کن و به فریاد دادخواهی من برس تا فریاد شکایت من به بارگاه و دستگاه وزارت آصف زمان نرسد.
9.حافظ هرگز به سبب جور و ستم تو را ترک نمی گوید و روی بر نمی گرداند، زیرا من از آن روز که در بند تو اسیرم، آزادم.

منبع مقاله :
باقریان موحد، رضا؛ (1390)، شرح عرفانی دیوان حافظ بر اساس نسخه دکتر قاسم غنی و محمد قزوینی، قم: کومه، چاپ اول



 

 

نسخه چاپی