خوش آمد گل و زان خوش تر نباشد

فصل بهار فرا رسیده و گل به باغ آمده است و چیزی خوش تر و دلنشین تر از این نیست که جام شراب هم در دست تو باشد.
خوش آمد گل و زان خوش تر نباشد
 خوش آمد گل و زان خوش تر نباشد

 

به کوشش: رضا باقریان موحد





 
خوش آمد گل و زان خوش تر نباشد *** که در دستت به جز ساغر نباشد
زمان خوشدلی دَریاب و دُریاب *** که دایم در صدف گوهر نباشد
غنیمت دان و می خور در گلستان *** که گل تا هفته ی دیگر نباشد
اَیا پر لعل کرده جام زرین *** ببخشا بر کسی کش زر نباشد
بیا ای شیخ و از خُمخانه ی ما *** شرابی خور که در کوثر نباشد
بشوی اوراق اگرهم درس مایی *** که علم عشق در دفتر نباشد
ز من بنیوش و دل در شاهدی بند *** که حُسنش بسته ی زیور نباشد
شرابی بی خمارم بخش یا رب *** که با وی هیچ دردسر نباشد
من از جان بنده ی سلطان اویسم *** اگرچه یادش از چاکر نباشد
به تاج عالم آرایش که خورشید *** چنین زیبنده ی افسر نباشد
کسی گیرد خطا بر نظم حافظ *** که هیچش لطف در گوهر نباشد

تفسیر عرفانی
1. فصل بهار فرا رسیده و گل به باغ آمده است و چیزی خوش تر و دلنشین تر از این نیست که جام شراب هم در دست تو باشد.
2. فصل بهار و ایام خوش جوانی فرا رسیده است، از آن بهره بگیر و آن را دریاب. از گوهر و مروارید گرانبهای صدف زندگی -که همان گوهر علم است -استفاده کن؛ زیرا همیشه در صدف، مروارید یافت نمی شود.
3. وقت را غنیمت بدان و در گلستان باده بنوش و از زندگی لذت ببر، زیرا عمر گل کوتاه است و بیش از یک هفته دوام نمی آورد.
4. ای کسی که جام زرین خود را از شراب قرمز و خوش رنگی لبریز کرده ای! بر کسی که زر ندارد، جامی از این شراب ببخش.
5. ای شیخ و ای اهل منبر! لحظه ای به محفل ما عاشقان بیا و از شراب که مایه ی روشنی باطن است، بنوش که در حوض کوثر هم شرابی به گوارایی آن یافت نمی شود.
6. اگر همدرس و همدل ما هستی، از درس ظاهری و دفتر و کتاب دست بردار و این نوشته هایی را که با علم ها تناسب ندارد، بشوی و آنها را ترک کن؛ زیرا علم عشق در دفتر و کتاب نمی گنجد و آموختنی نیست بلکه دریافتنی است.
7. از من بشنو و این نکته را بپذیر:به کسی دل ببند و عاشق معشوقی باش که زیبایی و حسن جمال او وابسته به آرایش ها و زینت های مادی و ظاهری نباشد.
8. بارالها! به من شرابی بنوشان که از نوشیدنش عقلم زایل نشود و خماری و سر درد در من به وجود نیاید. به عبارت دیگر به روشنی باطن و آگاهی برسم.
9. من از صمیم قلب و با تمام وجود به سلطان اویس مهر می ورزم، اگر چه او از این خدمت گزار و محبّ خویش یادی نمی کند و به او توجهی ندارد.
10. سوگند به تاج او که تمام عالم را می آراید! حتی خورشید هم شایسته ی تاج شاهی او نیست.
11. کسی به شعر ما و غزل های لطیف و زیبای حافظ خرده می گیرد که هیچ لطف و ذوقی در وجودش نیست و بهره ای از لطافت نبرده است.

منبع مقاله :
باقریان موحد، رضا؛ (1390)، شرح عرفانی دیوان حافظ بر اساس نسخه دکتر قاسم غنی و محمد قزوینی، قم: کومه، چاپ اول.



 

 

نسخه چاپی