تکرار

روي جلد شماره مخصوص عيد نوروز ماهنامه اي که يک نمونه اش را در تابلوي آرشيو اعلانات دانشکده آورد بودند، منظره ي بسيار زيبايي از سفره هفت سين و فصل بهار چاپ شده بود که در آن، ره آوردهاي بهاري «گل و سبزه و باغ
تکرار
تکرار

 

نويسنده: اکبر رضي زاده
منبع: راسخون



 


روي جلد شماره مخصوص عيد نوروز ماهنامه اي که يک نمونه اش را در تابلوي آرشيو اعلانات دانشکده آورد بودند، منظره ي بسيار زيبايي از سفره هفت سين و فصل بهار چاپ شده بود که در آن، ره آوردهاي بهاري «گل و سبزه و باغ و بوستان و...» را به تصوير کشيده شده بود و زير آن با خط نستعليق بسيار زيبا و دلنشيني نوشته شده بود:

«بهار آمد...»

دو، سه روزي مجله ي مزبور در تابلو، بدون هيچ گونه دستخوردگي باقي بود اما همين که خواستيم از لطافت و حال و هواي نشاط افزاي «بهار آمد....» لذت ببريم، ناگهان يک روز صبح ديديم که يکي از دانشجويان منفي نگرِ دانشکده در زير جمله ي مذکور نوشته است:

«ولي اي واي که رفت...»

خبر به سر آمدن عمر بهار صحيح بود. زيرا حالا سه، چهار روز بود که وارد تابستان شده بوديم. گويا ماهنامه با اندکي تأخير به دانشکده رسيده بود و بر دانشجوي منفي نگر اعتراضي وارد نبود، ولي او لااقل اجازه نداد چند صباحي حلاوت و شيريني و نشاط «بهار آمد...» زير زبانمان باشد و سپس اطلاع دهد که «ولي اي واي که رفت...»
به هر حال سه، چهار روز ديگر گذشت و دانشجوي ديگري در زير جمله ي فوق نوشته بود «اما باز خواهد آمد...»
از نويدي که اين دانشجوي خوشبين به ما داد، کمي به زندگي اميدوار شديم و تا حدودي تلخي جمله ي قبل از يادمان رفت. و نشستيم به اميد ديدن دوباره ي بهار، تا زنگ دلهايمان را با نسيم مفرحش بزدائيم.
هنوز مژده ي آمدن بهاري دوباره را تجربه نکرده بوديم که باز سرو کله ي دانشجوي ديگري روي جلد آن مجله - زير سه جمله فوق - پيدا شد و خبر داد که:

«و باز خواهد رفت...»

دوست اخيرالذکر آنقدر عجول بود که اجازه نداد که ما با خاطري آسوده براي مدتي - هر چند کوتاه - چشم اميدمان را به آمدن بهاري دوباره بدوزيم و باز حواسمان را به اين نکته معطوف داشت که: باز خواهد رفت. و حلاوت رويش بهار را به تلخي وداعش مبدل نمود.
درگيرودار «آمد شدن» بهار بوديم که دست نوشت دانشجوي ژرفنگر و فرزانه اي - در زير جملات بالا - پيام نهايي را ابلاغ نمود:

«زندگي تکرار تکرار است!...»

جمله ي پُر حکمت اين دوست ناديده، يادمان آورد که اين رفت و آمد هاي بهار، صدها سال قبل از نسل ما هم وجود داشته است. «ولي آن روز ما نبوده ايم!...» و سالهاي زيادي، بعد از ما هم وجود خواهد داشت. و باز آن روز نيز «ما نخواهيم بود!...»
پس اين آمد و شدهاي ديروز و فرداي بهار، به کار ما نمي آيد و لذت بردن يا تأسف خوردن بر آنها هيچ دردي را دوا نمي کند. و فقط بر روي همين چند بهاري که در دوران زندگي خودمان وجود دارد مي توان حساب کرد. که آن هم در نهايت «تکرار تکرار است!....» پس ما که کوچکترين نقشي در تعيين سرنوشت خويش نداريم، اين قدر حريص و طماع بودن؛ به خاطر چند روز زندگي کردن چراست؟!
و چه زيباست با انديشه ي خيام زنده بودن:

 

«از دي که گذشت هيچ از و ياد مکن*** فردا که نيامدست فرياد مکن
بر گذشته و نامده بنياد مکن*** حالي خوش باش و عمر بر باد مکن»

بد نيست بدانيد آخرين عبارتي که در پايين جلد آن مجله آمده بود، چيست.
(هر چند که خارج از موضوع بحث ما است!)
دانشجوي آخري نوشته بود:
«اگر بهار مي آيد و مي رود، بدون شک تقصير سردبير اين نشريه نيست که اين عکس زيباي بهاري را روي جلد مجله اش به چاپ رسانده و نويد آمدن عيد و نوروز و بهار را داده است. لطفاً برويد در جاي ديگري زورآزمايي عقايد کنيد و جلد قشنگ اين ماهنامه را بيش از اين مخدوش ننماييد.»
- البته بگذريم از اينکه نوشتار مفصل اين دانشجوي دل سوخته، خود به تنهايي بيش از همه ي دانشجويان قبلي روي جلد آن مجله را اشغال کرده بود!!!




 

 

نسخه چاپی