0
ویژه نامه ها

متن پژوهی تخصّصی و کتاب مقدس

بررسی تاریخی، نقد و بررسی سندی یا کتابی و یا رویدادی است که نوشته شده تا اطلّاعاتی تاریخی را به ما منتقل کند یا نوشته شده تا حقیقتی را که اتّفاق افتاده و یا حقیقتی را که نویسنده توصیف کرده یا به آن اشاره نموده، توضیح دهد.
متن پژوهی تخصّصی و کتاب مقدس
 متن پژوهی تخصّصی و کتاب مقدس

 

نویسنده: فهیم عزیز
مترجم: علی نجفی نژاد



 

بررسی متن، برای مفسّر بسیار مهمّ است و گام اول و اصلی در تفسیر است.
عالمان پیش از این دو به روش متن را بررسی می کردند:
1. بررسی زبانی متن؛ یعنی بررسی کلمات و مشتقات آن ها و قواعد ادبی. نام این بررسی را «نقد پایین تر» (1) می گذارند؛ ولی ما در این جا نام «بررسی ابتدایی» را بر آن می نهیم و
2. روش دوم را اکنون «پیش درآمدی به کتاب مقدّس» یا متن می نامیم؛ چون به بررسی تاریخ متن، نویسنده، مخاطب و هدف آن می پردازد. نام این بررسی «نقد بالاتر» (2) است که ما آن را «بررسی پیشرفته» می نامیم.
بعدها بررسی ها گسترده و تخصّصی شد و متن با روش های گوناگون امّا هماهنگ، مورد بررسی قرار گرفت و هر بررسی قدیمی، وقتی که بیشتر عمیق می شد، بررسی دیگری را به وجود می آورد که در ارتباط با او بود؛ ولی توجّهش بر جنبه ی دیگری از متن بود. این بررسی ها زیاد است. ما در ادامه به معرفی چهار مورد از مهم ترین آنها اکتفا می کنیم: 1. نقد و بررسی تاریخی؛ (3) 2. نقد و بررسی منابع؛ (4) 3. نقد صورت (5) و 4. بررسی نگارش و تألیف (6).
این نقدها و بررسی ها همه با هم مرتبط اند و جدا کردن بین این ها برای توضیح مرسوم نیست، لیکن این بررسی ها هم دیگر را کامل می کنند و به نتایجی می رسند که گاه به سمت یک هدف مشترک نشانه رفته اند.

الف: بررسی تاریخی

بررسی تاریخی، نقد و بررسی سندی یا کتابی و یا رویدادی است که نوشته شده تا اطلّاعاتی تاریخی را به ما منتقل کند یا نوشته شده تا حقیقتی را که اتّفاق افتاده و یا حقیقتی را که نویسنده توصیف کرده یا به آن اشاره نموده، توضیح دهد. ایمان بر گرفته از کتاب مقدّس، ایمانی تاریخی است.
کتاب های عهد قدیم و جدید که حاکی از این ایمان هستند، در خلأ ظاهر نشده اند؛ بلکه در کانون ادیان و تمدّن های مختلف ظهور یافته اند. دین و کتاب های عهد قدیم، در دل تمدّن های کهن سامی و بعد از آن تمدّن های مصر، بابل، آشور و غیر این ها ظاهر شدند. برای کتاب های عهد جدید نیز همین اتّفاق افتاد یعنی در مرکز تمدّن رومی و یونانی ها ظاهر شدند و در محیط و شرایط یهودی رشد کردند. این ایمان هم، ایمانی تاریخی است؛ به این معنا که کشف خدا از ذاتش، در وقایع تاریخی مهمّی صورت گرفته است و کسانی که شاهد این وقایع بودند یا شنیده بودند، دریافتند که این وقایع، الاهی هستند و خدا به واسطه ی این ها و در ضمن این ها، عمل فدایی خود را برای بشر انجام داده است. بعد این افراد، تفسیر خود را از این وقایع در کتاب های مقدّس نوشتند و داستان این وقایع را روایت کردند و با راهنمایی خدایی پرتوی بر آن ها افکندند. بنابراین باید بررسی تاریخی صورت گیرد تا همه
این ها روشن شود و شناخت نسبت به این ها عمیق تر گردد. مفسّر جدّی کسی است که بررسی تاریخی را دست کم
نمی گیرد، بلکه توجّه خاصّ به آن دارد، زیرا بسیاری از پیچیدگی های کتاب مقدّس را برای او تفسیر می کند. محقّقان این بررسی تاریخی را برای تحلیل کتاب مقدّس و ایمان مسیحی و تفسیر این دو در سه زمینه طبقه بندی
کرده اند.

یکم: تبیین برخی وقایع و اموری که انسان معاصر آن ها را نمی فهمد

عموم این وقایع، اگر در پرتو موقعیت تاریخی و تمدّنی که وابسته به آن است تفسیر شوند؛ پیچیدگی آن ها حل می شود و برای هر خواننده ای واضح می گردد. برای روشن شدن این مطلب چند مثال می آوریم:
1. در انجیل یوحنّا (4: 6) نویسنده می گوید: «و در آن جا چاه یعقوب بود. پس عیسی از کتاب خسته شده، همچنین بر سر چاه نشسته بود و قریب به ساعت ششم بود». حتماً فراز آخر این عبارت نزد خواننده ی اصلی انجیل روشن بوده و هدفی را که به خاطر آن این عبارت نوشته شده، می دانسته است؛ امّا خواننده ی معاصر چه بسا می پرسد چرا تعیین زمان را این گونه بیان کرده اند؟ این قضیه برای این دوره عجیب است. امّا اگر از جزئیات زمان بندی یهودیان آن عصر آگاه شویم، مشکل حل می شود. ساعت ششم، در عصر حاضر همان ظهر یا ساعت دوازده است. عیسی به خاطر مسیری که از صبح زود تا ظهر پیموده بود، خسته شد و نزدیک چاه نشست تا استراحت کند و از زن سامری خواست که مقداری آب به او بدهد.
این مثال ساده برای ما آشکار می کند که چگونه یک کلمه را فقط موقعیت تاریخی اش تفسیر می کند. در نتیجه باید آن موقعیت تاریخی را شناخت، تا بفهمیم چرا عبارت بدین صورت آورده شده است.
2. مثال دیگر که نسبت به مثال او پیچیدگی بیشتری دارد، درباره ی گفت و گوی مستقیم گروه محافظان است که پولس رسول در رساله به رومیان و اول قرنتیان (7) نقل کرده است. در رساله به رومیان (2:14) پولس می گوید: «یکی ایمان دارد که همه چیز را باید خورد، امّا آن که ضعیف است فقط سبزیجات می خورد.» این سخن ارتباطی با گیاه خواران عصر حاضر ندارد، با این که اگر کسی پیشینه ی تاریخی این کلام را نداند، می پندارد که ربط دارد. این عبارت، برای حلّ مشکل مسیحیان گفته شده است؛ چون آنان می دانستند که بیشتر گوشت های موجود در بازار گوشت فروشان، گوشت های حیواناتی هستند که برای بت ها قربانی شده و سپس برای فروش به این بازار آورده شده اند و باطن برخی مسیحی ها به قدری حسّاس بود که فکر می کردند اگر کسی از این گوشت بخورد، با بت پرستان شریک خواهد شد؛ آنان اگر از گوشت
می خوردند نجس می شدند، چون آن گوشت ها نجس بودند و معتقد بودند پولی که بابت خرید این گوشت ها می پردازند در واقع برای تقویت عبادت بت ها خرج می شود. پولس برای حل این مشکل دو اصل بسیار مهمّ را ذکر می کند: 1. در جهان
جز الله معبود دیگری نیست که خدا خوانده شود، امّا بت چیزی نیست و عدم است. در نتیجه هر که می خواهد گوشت بخورد باید بخورد چون گوشت معمولی می خورد و 2. محبّت نمودن به برادران ضعیف و دارای باطن حسّاس است. اگر این گونه است که خوردن گوشت آنان را می لغزاند پس بهتر است گوشتی را نخورم که برادرم را می لغزد.
بررسی پیشینه ی تاریخی بخش هایی از این دو پیام، برای ما- که در عصر حاضر زندگی می کنیم- روشن می کند که به چه دلیل پولس این گفت و گو را طول می دهد و اصول بلند مسیحیت را در ضمن آن وضع می کند. از این جهت در عصر حاضر مشکل برای ما پیش نمی آید، امّا وقتی که تاریخمندی و تاریخ آن را شناختیم، می توانیم اصولی را که مسلّط بر مسائل نو ظهور شدند و باعث لغزش برخی مردم شده اند، تطبیق دهیم. نتیجه این که بررسی تاریخی، مسائل مبهم و پیچیده را برای ما توضیح می دهد و اصول مناسب آن ها را در عصر حاضر برای ما وضع می کند.
3. مثال سوم عمیق تر از دو مثال قبلی است؛ چون حقیقت الاهیاتی مهمّی را احتیاج دارد. عیسی در زندگی دنیایی اش لقب های زیادی داشت که مهم ترین آن ها «پسر خدا»، «پسر انسان» و «مسیحا» است؛ حال شاید پژوهشی که مبتنی بر تاریخ عمیق نباشد، در تفسیر این لقب ها اشتباه کند. برای نمونه برخی مفسّران می پندارند لقب «پسر خدا» به این خاطر که مسیح خدای کاملی بوده به او گفته شده است و چون انسان کاملی است، لقب «پسر انسان» بر او نهاده شده است. یعنی لقب پسر خدا ربوبیّت مسیح را توصیف می کند و لقب پسر انسان، طبیعت انسانی او را توصیف می کند. امّا این اشتباه است؛ چون بررسی تاریخی عهد قدیم روشن می سازد که لقب «پسر خدا» بر بسیاری اطلاق شده مانند: داود (دوم سموئیل 14:7 (8)، مزامیر 89: 27-28) و قوم اسرائیل (تثنیه 1:14، (9) ارمیا 9:31 و 20 و هوشع 1:11). ولی لقب «پسر انسان» در معنای متداولش- که همه ی مفسّران معتقدند وقتی عیسی از پسر انسان سخن م یگوید، همین معنا منظورش است- فقط در کتاب دانیال (13:7) (10) آمده است که اشاره به شخصیتی آسمانی می کند. بنابراین می بینیم که بررسی تاریخی، آشکار می سازد که لقب «پسر انسان» نسبت به لقب «پسر خدا» دارای عظمت و شکوه بیشتری است و عکس آن درست نیست. بله، لقب «پسر خدا» در عهد جدید، گاه به رابطه ی با شکوه بین خدا و پسرش که به مردم اعلان کرده، اشاره می کند. لیکن بررسی تاریخی پرده از حقایق و معانی ای برمی دارد که ما در تفسیر، از آن ها غفلت کرده بودیم.
امّا لقب «مسیحا» همان گونه که نزد یهودیان هم مرسوم بوده، لقبی الاهی و متعلّق به شخصی الاهی نیست، بلکه به پادشاهی قدرتمند و سیاسی داده شده است که در آینده
می آید و مردم را از ظلم سیاسی می رهاند و عظمت دینی و سیاسی را که در زمان داود وجود داشت برمی گرداند. این معنایی است که یهودیان وقتی مسیح هزاران نفر را با چند قرص نان سیر نمود اظهار نمودند و کوشیدند عیسی به اجبار نقش «مسیحا»، پادشاه سیاسی را به عهده بگیرد امّا عیسی به طور قاطع این را رد کرد (یوحنّا 15:6) (11). به این دلیل و نیز به خاطر این که ابراز کرد پادشاهی او از جنس پادشاهی در این جهان نیست و چون او که اعلان کرد که آمده تا جان خود را به خاطر مردم فدا کند، نه این که مردم را برای پادشاهی خود یا عظمت چند نفر قربانی کند، بسیاری از شاگردانش از او جدا شدند و به همان وضع قبلی خود برگشتند و همراه مسیح حرکت نکردند. از این جهت معلوم می شود که بررسی تاریخی، معنای حقیقی این لقب ها را روشن می کند و نیز آشکار
می سازد که عیسی به این لقب ها، معنایی جدید، الاهی و متعالی بخشیده است، به گونه ای که مردم پیش از این با آن آشنایی نداشتند. این زمینه اول برای بررسی تاریخی بود، که به توضیح برخی مفاهیم پیچیده و افکندن نور بر آن ها
می پرداخت.

دوم: بررسی برخی مشکلات تاریخی کتاب مقدّس

در کتاب مقدّس، برخی مشکلات تاریخی وجود دارد که
بررسی های تاریخی، خدمت های ارزشمندی در حل آن ها عرضه نموده و بسیاری از جنبه های پیچیده ی آن ها را کشف کرده است؛ با این حال، تا کنون نتوانسته برای برخی از آن ها جواب قاطعی پیدا کند. شاید چند مثال در این باره برای ما روشن سازد که بررسی های تاریخی چقدر به درد ما
می خورند. محقّقان قرن نوزدهم، در صحّت تاریخی بسیاری از اطلّاعاتی که در انجیل لوقا و کتاب اعمال رسولان آمده، تردید کرده و پنداشتند که لوقا در ارائه بسیاری از اطلّاعات جغرافیای و تاریخی دقیق نبوده است. امّا یکی از این محقّقان با نام
«ویلیام رمزی» (12) خواست حقیقت را آشکار کند و میزان دقّت لوقا را در بیان اطلّاعاتش کشف کند. به همین منظور مسافرت ها و پژوهش های جغرافیایی و زمین شناسی متعدّدی در آسیای صغیر و دریای مدیترانه انجام داد. نتیجه ی این پژوهش ها این شد که وی لوقا را در زمره بزرگ ترین مورّخان آگاه و صادق قرار داد و خود درباره لوقا کتابی نوشت با نام Sir W. Ramsay Historical geo: The Church in Roman Empire etc [64[.
با وجود این باز در این باره برخی مشکلات تاریخی وجود دارد که تا حال حلّ نشده است و همواره محقّقان درصدد گشودن راز آن ها بودند.
برای نمونه آیا امکان سازگاری بین آن تاریخی که انجیل یوحنّا برای فصح (13)، هنگام صلیب مسیح گفته و تاریخی که اناجیل همنوا بیان کرده اند، وجود دارد؟ (14)
اناجیل همنوا گفته اند فصح، روز پنج شنبه بود و در عصر آن روز، فصح را خوردند و در روز جمعه ماجرای صلیب عیسی اتّفاق افتاد. امّا انجیل یوحنّا، تأکید کرده که یهودیان
می خواستند محاکمه ی عیسی را به پایان برسانند و
نمی خواستند به دیوان خانه داخل شوند تا آن جا را نجس نکنند که در نتیجه نمی توانستند فصح بخورند، گویا فصح روز جمعه بوده و عیسی قبل از خوردن فصح یا هنگام قربانی کردن گوسفندِ فصح به صلیب کشیده شده است. (مقایسه شود: مرقس 14: 12- 47 با یوحنّا 28:18) بسیاری از مفسّران
می پندارند که پولس رسول وقتی که گفته «زیرا که فصح ما، یعنی مسیح، در راه ما ذبح شده است» (اول قرنتیان 7:5) انجیل یونّا را تأیید می کند. کالون که به وجود این مشکل اذعان نموده، کوشید راه حلّی برای آن در تقویم یهودیان بیاید.
بدین گونه نخواسته با بررسی تاریخی توضیح دهد.
«مارشال» (15) این مشکلات را در چند دسته خلاصه نموده است: [16]
1. تفاوت گذاشتن بین موارد مشابه کتاب مقدّس. برای نمونه، انجیل متّی واقعه ی عبور از دریا و آرام نمودن طوفان را قبل از تعلیم مسیح به وسیله ی مثَل ها قرار داده است (متّی 8: 23-28 و متّی 13) در حالی که انجیل مرقس این واقعه را بعد از تعلیم به وسیله ی مثَل ها قرار داده است. (مرقس 4: 35- 41)
2- با مقایسه ی اطلّاعات موجود در کتاب مقدّسی،
اختلاف هایی بین این اطلّاعات و اطلّاعاتی که از بیرون کتاب مقدّس به دست آورده ایم، می یابیم. برای نمونه لوقای بشیر می گوید کیرینیوس حاکم سوریه، سر شماری را موقع تولّد عیسی و پیش از مرگ هیرودس انجام داده است؛ در حالی که یوسیفوسِ مورّخ، می گوید: سر شماری چند سال بعد از مرگ هیرودس صورت گرفته است. [17]
3. در کتاب مقدّس رویدادهایی ذکر شده که از لحاظ تاریخی وقوع آن ها ممکن نیست. برای نمونه، به انجیل مرقس به خاطر تأکیدش بر «راز مسیحایی» (18) که مسیح آن را به شدّت از همه خواسته، حمله شده و می گویند: آیا معقول است یایرس با نجات دخترش از مرگ حامل سری است.
4. وقایع اعجازآمیز یا نیروها، نشانه ها و عجایبی که در کتاب مقدّس است مانند به عقب برگشتن خورشید (یوشع 10: 12-14) و دیگر مشکلاتی که بیان شده است.
بررسی تاریخی جدی، امکان ندارد این مشکلات را رها سازد؛ بلکه آن را بررسی کرده و روشن می سازد و اگر امروز نتواند برای آن ها راه حلّی قطعی پیدا کند، فردا به صورت مناسب حلّشان خواهد کرد. لیکن باید به دو مسئله ی مهمّ توجّه داشت:
اول؛ این مشکلات مربوط به جزئیات و مسائل حاشیه ای است، اموری که در ایمان مبتنی بر کتاب مقدّس خللی ایجاد
نمی کند و بسیار اتّفاق می افتد که ما دو توصیف و توضیح مختلف را از دو بیننده ی یک رویداد می شنویم که در اصل ماجرا با هم مشترک اند ولی در بعضی جزئیات، گاه با هم اختلاف نظر دارند. حال اگر ما این دو توصیف را به هم ضمیمه کنیم، تصویر کاملی از رویداد برای ما شکل می گیرد. بنابراین مسائل اختلافی، اطمینان ما را به کتاب مقدّس سست
نمی کند؛ چون روزی همه ی این مشکلات حل خواهد شد.
دوم؛ بررسی تاریخی برای حل مشکلی، گاه اطلّاعات ارزشمند و فراوانی که به آن ها احتیاج داریم، به دست می دهد؛ هرچند راه حلّی قطعی برای آن مشکل ارائه ندهد. خلاصه این که در پیمودن راه حلّ مشکل، مسائلی آشکار می شود و اطلّاعات فراوانی به پژوهش های کتاب مقدّس افزوده می شود.

سوم: بررسی ایمان مبتنی بر کتاب مقدّس

این مورد از دو مسئله ی قبلی دقیق تر است. در این زمینه کسانی که بحث و تحقیق تاریخی می کنند، باید بدانند که این علم و شیوه های مختلفش، شرایط معین و راه های ویژه ای دارد که نباید از آن ها فاصله گرفت یا فراتر رفت. این زمینه همان ایمان مسیحی یا حوادث مهمّی است که ایمان بر آن ها بنا نهاده شده است. قبلاً بیان شد که ایمان مسیحی یا ایمان کتاب مقدّسی، ایمانی مبتنی بر کشف خدا از ذات خودش در مجموعه ای از کارهای بزرگ می باشد، به این شکل که به واسطه ی این کارهای فدایی، در تاریخ انسانی داخل می شود. امّا برخی از پژوهشگران تاریخ که مبنای مطالعات تاریخی شان بر قوانین طبیعی است، وقوع این کارهای بزرگ را انکار
می کنند؛ چون وقوع این ها مسئله ای معجزه گونه به حساب می آید و معجزه یعنی شکستن قوانین طبیعی که مبتنی بر نظم، دوام و هماهنگی است، بنابراین این دست مباحث، جایی در جهان طبیعی ندارند.
در این جا باید این قاعده را بر دو مسئله تطبیق دهیم تا میزان صحّت گفته های آنان را در یابیم:
مسئله ی اول رویدادهای زندگی عیسی است که اناجیل ذکر می کنند. پیش از این در بخش «علم تفسیر جدید» دیدیم که قائلان به این نظریه، سخنان عیسی را می پذیرند، امّا معجزاتش را- یا به بیان دقیق تر کارهای شگفتش را- نمی پذیرفتند. حتی آنان از استاد خودشان، بولتمان نیز فراتر رفته اند. بولتمان در کتابش The Tradition of The Gospels دلیل آورده که بسیاری از سخنان عیسی را خود کلیسا ساخته است؛ بدین گونه که وقتی کلیسا در موقعیت های ویژه قرار می گرفت و می بایست راه چاره ای دست و پا کند، سخنان فراوانی را از پیش خود به عیسی نسبت می داد که با موقعیت آنان هماهنگ می بود. بنابراین همه ی کارهای عیسی و بسیاری از سخنانش، ساخته ی کلیسا است. برای همین ما مطلبی تاریخی از عیسی نمی دانیم که ارزش تاریخی امیدوارکننده ای داشته باشد و بیشترین چیزی که داریم همان «عزم بر ایمان» است.
مسئله ی دوم رستاخیز مسیح است. آنان مرگ عیسی را بر صلیب قبول دارند و معتقدند از لحاظ تاریخی به هیچ وجه
نمی توان این رویداد را انکار نمود. امّا دوباره زنده شدن عیسی را نمی توان تاریخی دانست. بله، عیسی زنده شد، امّا در
موعظه های حواریون. بدین ترتیب دعوت عیسی زنده و پویاست ولی بدنش اهمیتی ندارد؛ چون ما ایمانمان را در جسد قرار نداده ایم. بنابراین، ایمان مسیحی بر این وقایع عینی و محسوس متوقّف نیست و این همان چیزی است که مسیح به توما گفت: «ای توما بعد از دیدنم ایمان آوردی. خوشا به حال آنان که ندیده ایمان آورند». (یوحنّا 29:20) بنابراین، زنده شدن عیسی به منزله ی یک کار جسمانی- یعنی زنده شدن مسیح با جسمش- نمی تواند از لحاظ تاریخی تحقّق یافته باشد و هیچ مورّخی نمی تواند چارچوبی تاریخی پیدا کند که این حادثه را در آن قرار دهد.
این بیانی بود که محقّقان بعد از بررسی تاریخی مبتنی بر
شیوه های علمی و تحلیل وقایع تاریخی می گویند. این بیان چگونه می تواند پاسخ کسانی باشد که به کتاب مقدّس ایمان دارند و تمسّک می کنند؟ آیا مؤمنان، بررسی های تاریخی را به کناری می افکنند و آن را خلاف ایمان و کتاب مقدّس
می شمارند؟ هرگز، چون که در بسیاری موارد این بررسی ها فایده های زیادی در توضیح پیچیدگی های متن، افاده می کند باید موقعیت آن ها را در زندگی (19) بشناسیم و این عمق کار بررسی تاریخی را نشان می دهد. در این صورت آیا با این نتایج تاریخی مبتنی بر قوانین طبیعی همراهی کنیم و پایه های مهمّ ایمان مبتنی بر کتاب مقدّس را انکار کنیم؟ هرگز، مسئله به این سادگی نیست، در ابتدا نباید پاسخ مثبت داد و گرنه هیچ چیز باقی نمی ماند. برای همین باید به مباحث و بررسی های تاریخی بپردازیم و قبول کنیم که این بررسی ها، حدّ و مرزهایی دارند که نمی توان از آن ها تجاوز کرد و در پس این حدّ و مرزها باید خاموش شوند و ایمان سخن گوید. چون آن گونه که می گویند در پس این حدّ و مرزها خرافات و اساطیر (20) پنهان نیست؛ بلکه حقایقی اعتقادی، تجربه شده و آشنا نزد مؤمنان است. بررسی تاریخی نمی تواند رستاخیز عیسی را تفسیر کند، امّا این نتوانستن نباید به انکار نمودن آن منجر شود؛ زیرا عدم صلاحیّت، اگر مترادف انکار باشد، شرّ می گردد. قلمرو و موضوع بررسی تاریخی، وقایعی است که اتّفاق افتاده است. در نتیجه باید از تمام امکانات موجود برای بررسی، مقایسه و تطبیق آن وقایع، استفاده کند و نظر خود را درباره ی آن ها بدهد. ولی وقتی که وسائل بحث تاریخی ناتوان شد، بدین معنا نیست که هر چیز که خارج از توانایی وسائل است وجود خارجی ندارد. بنابراین بررسی تاریخی، قواعد و وسائل ویژه خود را دارد که نمی تواند چیزی را که مربوط به ایمان مبتنی بر کتاب مقدّس و قواعد آن است تعریف یا تعیین نماید.
در ادامه می توان دو مسئله را در ارتباط با مفهوم کتاب مقدّسیِ این گونه وقایع ذکر کرد:
1. کارهای بزرگ مقابل چشم همه ی مردم انجام نمی شد و مسیح برای این که بیان کند مسیحا و منجی است، کارهایی بزرگ و استثنایی پیش همه ی مردم انجام نمی داد. چون این سیاست او نبود؛ بلکه کار یهودیانی بود که به این طرف و آن طرف می رفتند و برای تأثیر گذاری بر مردم کارهایی انجام
می دادند که بعضی مردم را مبهوت می کرد. امّا عیسی بر خلاف آنان عمل می کرد و حتی وقتی از او معجزه ای طلب می کردند تا به او ایمان بیاورند، از انجام آن سرباز می زد.
(لوقا 29:11) (21) و وقتی که پطرس، عیسی را تصدیق کرد، تصدیقش ناشی از ظواهر عینی و محسوس نبود؛ بلکه از طرف خود خدا بوده چون عیسی به او گفت: «خوشا به حال تو ای شمعون بن یونا! زیرا جسم و خون این را بر تو کشف نکرده بلکه پدر من که در آسمان است» (متّی 17:16) حتّی وقتی دعا می کند این عبارت گرانقدر را به پدر می گوید: «ای پدر، مالک آسمان و زمین، تو را ستایش می کنم که این امور را از دانایان و خردمندان پنهان داشتی و به کودکان مکشوف فرمودی»
(متّی 25:11). مسیح در اعلان های ویژه ی خود درباره ی پدر و ملکوت آسمان ها، به گروه خاصّی (حواریون) اکتفا کرده و اعلانش را برای همه ایراد نکرده است؛ چون آنان نمی توانستند بفهند.
امّا درباره ی رستاخیز مسیح؛ هنگام زنده شدن مسیح چه کسی آنجا حاضر بوده است؟
چه کسی می تواند بگوید قبر را در حال شکافته شدن دیده است؟ و مسیح را دیده که از قبر بیرون می آید؟ حتی نگهبانان بنا به گفته کتاب مقدّس، چیزی جز نور درخشانی ندیدند. بنابراین خدا، آن هنگام که کارهای بزرگ انجام می دهد به گونه ای انجام نمی دهد که همه ی مردم را خیره کند. هرگز!
حتّی تجلّی های بعد از زنده شدن فقط برای عدّه ای خاصّ، یعنی حواریونی بوده که همراه او بودند و مسئولیت بعد از زنده شدن و صعود مسیح را به دوش داشتند. خداوند این گونه تمام کارهای خود را انجام می دهد.
دوباره زنده شدن چیست؟ وقتی که از زنده شدن مسیح سخن می گوییم، از عظمتی بزرگ، وجودی سترگ سخن می گوییم که پولس رسول آن را با توجّه به این که آغازگر نیروی بزرگ آخرت گرایی است که با آمدن دوباره اش کامل می شود (اول قرنتیان 23:15) تفسیر می کند. این وجود سترگ را هیچ
داده ی تاریخی یا ابزار طبیعی نمی تواند توصیف یا تعیین کند و این حقیقت هنگام صلیب آشکار شد. در اعتراف دزد [که با مسیح مصلوب بود] و مانند مصائب مسیح بر او نیز وارد شده بود، و در اعتراف یوز باشی [فرمانده صد سرباز] وقتی که روح از بدن مسیح خارج شد (لوقا 23: 41-42 و 47) دلیل روشن و محکمی است مبنی بر این که ایمان به تنهایی در عیسی پسر خدا، دیده می شود و نیز دلیل محکمی است
بر این که کارهای عیسی، کارهای نجات بخش است.
2. مسئله ی دوم اهمیتش کمتر از مسئله اول نیست. با این بیان که هرچند این کارهای بزرگ با ابزار بررسی تاریخی قابل تحلیل نیستند، ولی از تاریخ جدا نیستند و مفسّر باید در رویکردش آن ها را بپذیرد.
به عنوان مثال از حقایق مسلّم و عجیب این که حواریونی که در طول زندگی عیسی در کنار او زندگی کردند، با عیسی برخوردی همانند برخورد با یک انسان زمینی داشتند؛
چون دیدند مسیح مصلوب می شود و می میرد، در این حالت تمام آرزوهایشان در هم فرو ریخت و احساس کردند هر آنچه درباره ی او فکر کردند تمام امّیدهایی که درباره ی مسیح داشته اند به پایان رسیده و از بین رفته است؛ بنابراین پراکنده شدند و مسیح را رها ساختند.
بعد از مدّتی همگی در یک وجود برتر اجماع کردند تا همه چیز را به او واگذار کنند و در کارهای خویش موقع نا امیدی، غم و ناکامی به آن مراجعه کنند. می بایست این نا امیدی آنان خیلی تلخ بوده باشد، چون این شکست بعد از فوران شدید آرزو به هنگام ورود سرور نصرانی به اورشلیم اتّفاق افتاد.
این مطلب برای هر کسی روشن و قطعی است. مطلب دیگر که واضح و ثابت است، این است که مردم به یک باره پُر از شور، غیرت، نیرو و شجاعتِ غیر قابل توصیفی شدند و حتی پطرسی که پیش از این، نمی توانست در مقابل یک کنیز بایستد، به ناگاه در مقابل مولای آن کنیز، ایستاد تا ایمان خود را با شجاعت تمام و بدون ترس بیان کند. شجاعت تنها مشخّصه مهمّ آنان نبود؛ بلکه رسالت جدید هم بود که بر همه آنان تسلّط یافته بود و هیچ کدام آن را انکار نمی کردند. آن رسالت، رسالت رستاخیز مسیح بود. سؤالی که باید از مورّخ پرسید این است که چگونه این رسالت را تفسیر می کنی؟ آیا آن یک توهّم بود؟ آیا ادامه یافت؟ آیا امکان دارد این جنبشی را که
«مسیحیت» می نامیمش و در جهان مانندی ندارد مبتنی بر توهّم کنید؟ آن چه چیزی بود که آنان را از افرادی پراکنده به گروهی قوی و منسجم که جهان را مسحور خود گرداند، تبدیل کرد؟ این مسائل باید تفسیری داشته باشد، امّا این تفسیر در توران مورّخ اصطلاحی نیست؛ چون ابزار کار او فقط بر مسائل محسوس و مادّی قابل تطبیق است. امّا این رسالت حقیقتی فرا روی مورّخ است که نمی تواند انکارش کند. بدین ترتیب تنها وسیله برای شناخت این حقیقت و تفسیر آن، ایمان به کارهای سترگ و با عظمت خداست و ناتوانی یا کوتاهی علم در این باره به معنای انکار آن نیست. بنابراین مفسّر باید از بررسی تاریخی بهره ببرد؛ امّا باید بداند که حدّ و مرزهایی طبیعی هم دارد.

ب: بررسی منابع (22)

این بررسی «نقد ادبی» نامیده می شد؛ امّا با توجّه به قدمت و گستردگی مباحثش، تخصّصی شد و به بحثی مستقل تبدیل گردید. حال بررسی منابع چیست؟ آن بررسی ای است که به شکل گیری یک کتاب یا هر سند دیگری اختصاص دارد از این جهت که آیا نوشته ی یک نویسنده است، آیا شیوه ی یکسانی در آن جریان دارد، آیا مشتمل بر اطلّاعات انتخاب شده از منابع قبلی است که نویسنده آن ها را جمع آوری کرده و به هم ربط داده و یک کتاب درست کرده است. حال اگر چنین است آیا این ساختار نهایی کتاب یا سند، تنها ساختار است، یا کس دیگری پیش از این از منابع موجود استفاده کرده و چنین ساختاری را ارائه داده است؟
این بررسی، از زمان های بسیار دور، بر اسفار کتاب مقدّس اجرا می شد که در بعضی اسفار جواب مثبت می داد و در اسفار زیادی کامیاب نبود. برای نمونه، به طور کلی در اسفار
پنج گانه ی موسی (تورات) نتیجه می داد؛ ولی وقتی وارد جزئیات می شد، نتیجه نمی داد، و یا در کتاب اشعیاء موفق است، ولی در کتاب ارمیا زیاد موفق نیست؛ یا در اناجیل همنوا موفق است و در انجیل یوحنّا زیاد ثمر بخش نیست.

اساس این بررسی

محقّقان کتاب مقدّس به مجموعه نکته هایی اشاره کرده اند که مباحث و نتایج به دست آمده را بر آن ها مبتنی کرده اند. خلاصه این نکته ها بدین قرار است:
1. برخی اسفار به طور صریح اذعان کرده اند که موادّ تشکیل دهنده آن ها از منابع قبلی گرفته شده است. در عهد قدیم، یوشع از کتاب یاشِر به منزله ی کتابی قبل از خود یاد می کند (یوشع 13:10) (23) و نیز در کتاب دوم سموئیل (1:18) و اول تواریخ (18:2) نام کتاب یاشِر آمده است و در نحیما
(5:7) به کتاب انساب اشاره شده است. در عهد جدید نیز شاید بتوان گفته لوقای بشیر را در مقدمه ی کتابش، نمونه خوبی برای این مورد دانست، او می گوید:
از آن جهت که بسیاری دست خود دراز کردند به سوی تألیف حکایت آن اموری که نزد ما به اتمام رسید. چنان چه آنانی که از ابتدا نظّارگان و خادمان کلام بودند به ما رسانیدند. من نیز مصلحت چنان دیدم که همه را من البدایه به تدقیپق در پی رفته، به ترتیب به تو بنویسم ای تیوفلس عزیز. (لوقا 1: 1-3)
بنابراین در عهدین، نویسندگان اذعان کرده اند که اول نویسنده در این عرصه نیستند و هر کدام از منابع قبلی استفاده
کرده اند.
2. مورد دوم گواهی درونی خود کتاب مقدّس است. این گواهی از بس گسترده و فراگیر است، نمی توان تمام جزئیات آن را آورد و فقط به ذکر تفصیلی چند مورد از عهد قدیم و جدید کفایت می کنیم، چون در بیان جزئیات، اساس و ماهیت این بررسی روشن می گردد.
الف: عهد قدیم؛ از عهد قدیم دو مثال می توانیم بیاوریم که یکی آسان تر از دیگری است. مثال اول از کتاب اشعیاست و مثال دوم اسفار پنج گانه موسی است:
با یک نگاه کلی خواننده می تواند بفهمد که کتاب اشعیا دو قسمت است و این نکته از دید بیشتر محقّقان مخفی نمانده است. بخش اول از فصل اول تا فصل 39 و بخش دوم از فصل چهلم تا آخر است. این تقسیم بندی، یک مسئله ی قطعی و مورد قبول همه ی مراکز علمی کتاب مقدّسی است. در اینجا،
مجال وارد شدن در جزئیات و تقسیم هر بخش، به ویژه بخش دوم به چندین جزء، نیست. دیدگاه سنّتی تمام این کتاب را به اشعیاء بن عاموص نسبت می دهد که بخش اول را وقتی مورّخ و حامل سخن خدا در کشور شمالی بوده، نوشته است و بخش دوم را با دید پیامبری و در طول سفر به کشور جنوبی- یهودا- در دوره ای خاصّ، یعنی بازگشت از اسارت، که بیشتر از صد سال طول کشید، نوشته است. امّا محقّقان نظر دیگری
درباره ی این کتاب دارند. آنان بر این باورند که دست کم، این کتاب از دو کتاب تشکیل شده است و بخش اول جدای از بخش دوم است و خیلی پیش از آن نوشته شده است و بخش دوم را انسانی هم عصر با وقایع نوشته شده در کتاب نوشته است؛ یعنی همزمان با قیام کوروش پادشاه ایران و درخواست او از همه ی اسرا برای بازگشت به وطنشان. این محقّقان نظریه خود را چنین تأیید می کنند که سبک نگارش و دیدگاه الاهیاتی متفاوت است و یک نفر آن دو را با هم تلفیق نموده است. بنابراین کتاب اشعیا را یک نفر، دست کم با استفاده از دو منبع گرد آوری نموده است. امّا مثال دوم که مشکل تر است، درباره ی کتاب های پنج گانه ی موسی یعنی: پیدایش، خروج، لاویان، اعداد و تثنیه است که مجموعاً «اسفار پنج گانه» (24) نامیده می شوند. البتّه برخی محقّقان کتاب یوشع را به آن ها اضافه کرده اند و نام این مجموعه را «اسفار شش گانه» (25) گذاشتند. این مجموعه همواره مورد مطالعه و بررسی های گسترده بوده است. اولین کسی که به این نوع بررسی پرداخت «جروم» بود.
جروم معتقد بود نویسنده ی کتاب تثنیه، یوشع بن نون است. در قرن یازدهم میلادی دو تن از ربّی های یهود انتساب برخی بخش های کتاب های پنج گانه را به موسی انکار کردند. سپس در قرن هفدهم و هجدهم نظریات انتقادی زیادی پی در پی مطرح شد که بر سه مسئله آشکار مبتنی بود:

الف: تکرار یک داستان بیش از یک بار؛

با این که می دانیم نمونه های بسیاری در این زمینه است، ولی یکی دو مثال بیشتر ذکر نمی کنیم: داستان ترس ابراهیم از معرفی ساره به عنوان همسرش و معرفی نمودن او به جای خواهرش، دو بار ذکر شده است: یک بار در پیدایش 12: 10-20 و بار دیگر در پیدایش 20: 1-18. مثال دیگر داستان
نام گذاری استحاق است که چندین بار تکرار شده است
(پیدایش 17: 17-19 و 18: 12- 13 و 6:21) و یا داستان هاجر و فرار از دست صاحب خود، ساره، که احساس غیرت نسبت به او داشت، دو بار آمده است. (پیدایش 16: 4-14 و 21: 9-21)

ب: یک نواخت نبودن داستان ها و قانون ها:

گاه داستان یا قانونی در یک جا به یک شکل آمده و جای دیگر به گونه ای دیگر بیان شده است.
مثال اول: در پیدایش 26:1 و 27 آمده: بعد از این که خدا تمام مخلوقات جهان را خلق کرد، زن و مرد را با هم آفرید. در نتیجه این دو آخرین مخلوقات خدا بودند؛ ولی در پیدایش 2: 7-23 آمده: خدا ابتدا مرد را، سپس درختان و گیاهان را، بعد حیوانات را و در انتها زن را آفرید.
مثال دوم: در پیدایش 6: 19-20 آمده: خداوند به نوح دستور داد از انواع حیوانات یک جفت به داخل کشتی ببرد ولی در پیدایش 7: 2-3 خدا دستور داده که از حیوانات پاک هفت جفت و از حیوانات نجس یک جفت با خود به کشتی ببرد.
مثال سوم: در پیدایش 34:41 آمده: یوسف به فرعون نصیحت می کند در هفت سال فراوانی یک پنجم غلّه را انبار کند؛ در صورتی که در آیه ی بعد، نصیحت عوض می شود و می گوید همه ی غلّه را ذخیره نماید.
مثال چهارم: طبق اعداد 2 خیمه ی اجتماع داخل محله بود؛ (26) ولی در خروج (24:20) می بینیم که آن در خارج محله است.
مثال پنجم: در خروج 24:20 خداوند دستور می دهد در هر جایی که نام خدا برده می شود، قربانگاهی ساخته شود و طبق آن چه که در کتاب پیدایش آمده (7:12 و 9:22 و 25:26 و 7:35) مذبح هایی ساخته می شود. در صورتی که در فصل 12 تثنیه می گوید قربانگاه فقط در یک مکان ساخته می شود و آن جا را خدا انتخاب می کند و نام خود را بر آن می نهد.

ج: مشکل توالی تاریخی:

در پیدایش (15:12) می گوید: ساره زنی زیبا بود و همین، دلیل وسوسه شدن فرعون و فرماندهانش شد. با این که در پیدایش (17:17) معلوم می شود ساره ده سال کوچک تر از ابراهیم است. نتیجه این که آن موقع ساره باید 65 سالش باشد، دورانی که جوانی اش سپری شده است.
مثال دوم: یعقوب پیش از مرگ پدرش به فلسطین بازگشت
(پیدایش 18:33) و بر سر جنازه ی پدرش حاضر بود و با کمک برادرش عیسو پدر را دفن کرد (پیدایش 29:35).
از طرف دیگر می دانیم که یعقوب بیست سال با لابان همراه بود (پیدایش 41:31). بنابراین مدّت زمانی را که داستان در دو فصل (پیدایش 34 و 35) در بر می گیرد، حدود شصت سال است. حال اگر زندگی یوسف، پسر یعقوب را بکاویم، می فهمیم که یوسف وقتی برادرانش به او حسادت ورزیدند، هفده ساله بود و می فهمیم که یوسف نه سال بعد از خدمتِ پدرش به لابان- که یعقوب در عوضِ ازدواج با دختران لابان، یعنی لیئه و راحیل به او خدمت می کرد- متولّد شد. با محاسبه ی همه ی این ها می فهمیم که نهایت زمان این داستان در دو فصل، بیشتر از سیزده سال نباید باشد.
این دلایل و برخی دلایل دیگر، محقّقان را به فکر وا داشته که بگویند: در پسِ این کتاب ها، بییشتر از یک منبع نهفته است و این کتاب ها اطلّاعات خود از یک منبع نگرفته اند؛
بلکه از چند منبع استفاده کرده اند که نویسنده، آن ها را با هم در آمیخته است. این محقّقان گفته اند اسفار پنج گانه یا شش گانه دست کم از چهار منبع استفاده کرده اند.
منبع اول با نام «J» است. بدین نام نامیده شده، چون به جای بردن نام خدا از «یهوه» استفاده کرده است. منبع دوم نامش «E» است؛ چون از «الوهیم» استفاده کرده است. طبیعتاً این نام قبل از کشف خدا بر موسی در بوته ی مشتعلی بوده که در خروج (3: 14-15) می بینیم.
منبع سوم نامش «D» یا «تثنیه ای» است. بیشتر محقّقان معتقدند این همان منبعی است که در ایّام پادشاهی یوشیا
(640- 609 ق. م) در هیکل (معبد مقدّس یهودی ها) یافت شده است.
(دوم پادشاهان 8:22) منبع چهارم به نام «p» یا «کاهنی» است و آن به خاطر مقدار شریعتی است که در این منبع وجود دارد و بیشتر در کتاب لاویان منعکس شده است.
محقّقان مطالعات و بررسی های خود را از خروج (6: 2 و 3) شروع کردند، چون در این فراز خدا به موسی اعلان کرد که بر ابراهیم و اسحاق [با نام یهوه ظاهر نگشته بلکه] با نام «شدای» یعنی ربّ اله الوهیم (پیدایش 1:17 و 11:35) ظاهر گشته است. نام یهوه پیش از موسی شناخته شده نبود و موسی اولین کسی بود که آن نام را پذیرفت. محقّقان از این جا گردششان را در این دو کشف پی در پی آغاز کردند و قدم در راهی گذاشتند که منجر به رسیدن به این منابع چهارگانه شد. پس از آن، بررسی های انتقادی آنان بیشتر پیش رفت، به گونه ای که هر منبع را به دو منبع یا بیشتر تقسیم کردند که در گذشته شناخته شده بودند و آن منابع را با هم ضمیمه کرده اند، به طوری که الان یک منبع از منابع چهارگانه گشته است.
در عهد جدید: محقّقان می گویند در عهد جدید مثال های زیادی وجود دارد که دارای منابع اصلی هستند؛ امّا ما در
این جا به ذکر سه مثال اکتفا می کنیم. از یک مثال ساده شروع می کنیم و بعد یک مثال مشکل می آوریم و در نهایت یک مثال مشکل تر ذکر می کنیم.
مثال اول: رساله ی پولس به رومیان؛ با این که از بین
رساله های پولس، این رساله استنادش به پولس قطعی تر است؛ چون هیچ کس تردیدی ندارد که تمام آن را خود پولس نوشته است؛ ولی در آن مسائلی دیده شده که مهم ترین آن ها عبارت اند از:
1. در این رساله از لحاظ تفکر، شکافی بین پایان فصل هشتم و آغاز فصل دوازدهم وجود دارد. وقتی که نویسنده، به اوج
رساله ی خود در مناقشه اش با جهان و گناه رسیده به این بیان که همه اشتباه کرده اند و محتاج عظمت خدا هستند. پس از آن خداوند شفقت نمود و محبّت خود را در عیسی مسیح بروز داد و جز با ایمان نمی توان به این حقیقت رسید. پولس در فصل هشتم به دنبال بیان یک دسته عبارت های مرتبط با این مناقشه، در توصیف زندگی مسیحیت و زندگی به حسب روح به اوج خود رسیده است. همان طور که عادت او بود برایش ممکن بود که در فصل دوازدهم بدون هیچ احساسی، به گرایش عملی تمایل پیدا کند و چیز دیگری بگوید؛ امّا وی بعد از آن به صورت مستقیم وارد مناقشه ی مشکل یهودیت شده، بدون این که هیچ ارتباطی ظاهری بین این مسئله و موضوع اصلی رساله وجود داشته باشد و این مناقشه را تا پایان فصل یازدهم ادامه داده است. و بعد از آن دوباره وارد موضوع اصلی رساله می شود. پس تغییر بنیادی در ترتیب موضوع رساله، باعث شده که برخی منتقدان بگویند این بخش در اصل جزء رساله نبوده، بلکه نوشته ای بوده که پولس بیش از این نوشته بود و بعد تشخیص داده که ضمیمه این رساله کند. برای همین آن را بین بخش الاهیاتی (27) و بخش عملی (28) قرار داده است.
2. مسئله ی دوم مربوط به فصل شانزدهم است که پر از درودهاست. برخی منتقدان پرسیده اند چگونه پولس این همه درود و سلام را برای این افراد نوشته است، در حالی که پیش از این روم را ندیده بود؟ بلکه این افراد را در اِفِسُس دیده است. آنان به این نتیجه رسیده اند که در واقع این بخش در «رساله به افسسیان» بوده که بعداً به «رساله به رومیان» ضمیمه کرده است.
بدین ترتیب همان طور که دیدیم محقّقان «رساله به رومیان» را از این جهت که موضوعش متفاوت است و هیچ ارتباط منطقی و الاهیاتی در بین آن ها وجود ندارد، به سه بخش تجزیه کرده اند.
مثال دوم: کتاب اعمال رسولان است؛ خواننده ی کتاب اعمال رسولان می بیند که در نیمه ی دوم این کتاب، عبارت هایی است که با صیغه ی متکلّم مع الغیر نوشته شده اند که
«بخش های- ما» (29) به آن ها گفته می شود (16: 10-16، 20: 5-15، 21: 1-18، 27: 1، 16:28).
این عبارت ها بر این مطلب دلالت می کنند که نویسنده- در حالی که همه ی محقّقان اتّفاق نظر دارند که لوقا نویسنده ی انجیل سوم است- در آن سفَر، همراه پولس رسول بوده و اطلّاعات خود را که هر روز در طول سفر یادداشت می کرده، تدوین کرده است. بعداً همین ها موادّ تشکیل دهنده ی این بخش از کتاب شده اند. البتّه روشن است که کتاب اعمال رسولان به دو بخش اصلی تقسیم می شود؛ بخش اول از فصل اول تا فصل پانزدهم است.
موضوع این بخش بر محور کلیسای نخستین، چگونگی رسیدن انجیل به یهودیان، سامری ها و دیگر ملّت ها که به منزله ی دستورهای مسیح به حواریونش است می چرخد. باید توجّه داشت که شخصیت اصلی در این بخش، پطرس رسول است. بخش دوم از فصل شانزدهم تا بیست و هشتم است. این بخش به انتشار انجیل بین مردم در آسیای صغیر و اروپا و نیز انتقال مرکز جهانی تبلیغ از اورشلیم به انطاکیه، با ابقای مرجعیت دینی اورشلیم، اختصاص دارد. باید توجّه داشت که شخصیت اصلی در این بخش رسول امّت ها، پولس، است. زیاد سخت نیست که بفهمیم منبع اصلی این بخش، متفاوت با بخش های قبلی است؛ که گفتیم یادداشت های روزانه خود پولس یا نویسنده ی دیگری است. بنابراین سبک کتاب یکسان و بدون مشکل است. امّا مشکل از آن جا شروع می شود که محقّق به بررسی منابع مورد استفاده بخش اول کتاب اعمال رسولان می پردازد. در این باره چندین دیدگاه وجود دارد که دیدگاه اول متعلّق به «توری» است.
توری معتقد است فصل دهم تا پانزدهم، از یک منبع گرفته شده اند، منبعی که در اورشلیم به زبان آرامی نوشته شده است و هدف نویسنده این بوده که وسعت گسترش مسیحیت و جهانی بودن آن را بیان کند؛ چون از اورشلیم به قیصریه و سپس به انطاکیه گسترش یافت. دلیل «توری» بر این ادعا، وجود برخی بخش های کتاب مقدّس است که به زبان یونانی غربی نوشته شده است و فقط در صورت ترجمه به زبان آرامی، جور در می آید مانند اعمال رسولان 47:2 و 16:3. این بخش را نویسنده ی انجیل لوقا ترجمه نموده و ضمیمه ی بخش دوم کرده است و حاصل آن، کتاب کنونی شده است. امّا درباره ی آثار زبان سامی، برخی محقّقان می گویند: در سخنرانی های پطرس رسول و استفانوس شهید، نشانه های زبان آرامی دیده می شود؛ با این که نویسنده در پیوند بخش ها با هم مهارت داشته به گونه ای که هیچ کس نمی تواند حدّ و مرز هر منبع را مشخّص کند و حتّی نمی تواند اضافه هایی را که نویسنده، برای پیوند دادن منابع از خودش نوشته، بشناسد.
دیدگاه دوم متعلّق به «هارناک» است. وی بر اساس تفکر و گستره ی مسیحیت و با تحلیل کتاب اعمال رسولان به این نتیجه رسیده است که بخش اول سه منبع دارد: منبع اول اورشلیمی است که پنج فصل اول را تشکیل می دهد. منبع دوم: اورشلیمی- قیصری است و کانون اصلی این منبع در فصل هشتم، آیات پنجم تا چهلم یافت می شود. منبع سوم انطاکی است و کانون اصلی اش در فصل یازدهم، آیات نوزدهم تا
سی ام قرار دارد. [30]
بدین ترتیب محقّقان در کتاب اعمال رسولان، به ویژه بخش اول آن، چندین منبع یافته اند که نویسنده، آن ها را جمع کرده و با سبک ادبی زیبایی در کنار هم قرار داده و کتاب کنونی را پدید آورده است.
مثال سوم: اناجیل سه گانه ی اول (همنوا)؛ این سخت ترین مثال است؛ چون با یک کتاب سر و کار ندارد بلکه با سه کتاب رو به رو است و هر کتاب را مستقل از دیگری مورد بررسی قرار نمی دهد؛ بلکه در آنِ واحد با هر سه، طرف است. زیرا این پژوهش اعتبار این سه را با هم مدّ نظر دارد و منابع موجود در آن ها مشترک است و همین مشکل را سخت تر می کند.
مشکل اناجیل همنوا در دو مسئله ی مهمّ خلاصه می شود:
1. شباهت فراوان آن ها؛ و 2. اختلاف فراوان آن ها.

شباهت اناجیل همنوا؛

شاید راحت ترین کار برای شناخت مقدار شباهت، مقایسه ی این اناجیل با انجیل یوحنّا باشد. امّا این کافی نیست بلکه باید وارد برخی جزئیات نیز بشویم. اگر بخواهیم آماری سخن بگوییم، شاید بتوان گفت نود در صد موادّ تشکیل دهنده انجیل مرقس، در انجیل متّی منعکس شده است. در واقع فقط هفت فراز کوچک انجیل مرقس است که در انجیل متّی نیامده است و فقط سی آیه در انجیل مرقس است که در انجیل متّی یا لوقا نیامده است و این شباهت زیاد فقط در محتوای کلی نیست؛ بلکه در الفاظ هم هست و فقط در سخنرانی ها و تعالیم عیسی نیست؛ بلکه در داستان عیسی نیز وجود دارد. امکان ندارد این شباهت اتّفاقی باشد؛ بلکه هدفمند بوده است. حال اگر از الفاظ بگذریم، خواهیم دید که ترتیب متن ها نیز بسیار همسو است. بنابراین با مقایسه ی این اناجیل با انجیل چهارم، به هماهنگی عجیب اناجیل همنوا پی می بریم. در حالی که انجیل چهارم بر کار و زندگی عیسی در بین یهود متمرکز است و بیان می کند که عیسی چندین بار بین اورشلیم و جلیل در رفت و آمد بوده است، اناجیل همنوا اتّفاق نظر دارند که خدمت عیسی در جلیل منحصر بوده، بعد به یهودیه سفر کرده بعد به اورشلیم رفته و در نهایت صلیب شده و دوباره زنده شده است. (31)
تشابه مذکور به همین میزان ختم نمی شود؛ بلکه بین انجیل متّی و انجیل لوقا در ضبط سخنان و تعالیم مسیح مشابهت زیادی وجود دارد. بهترین مثال برای این مورد موعظه ی عیسی بر کوه (متّی 5- 7) و موعظه اش در دشت (لوقا 6: 19-51) است که اگر مقدمه، خاتمه و بسیاری از تعالیم این دو انجیل را مقایسه کنیم، مقدار مشابهت را درمی یابیم.

اختلاف اناجیل همنوا؛

اگر قضیه بر سر موارد مشابه بود خیلی راحت بود و می گفتیم که این اناجیل به یک منبع اعتماد کرده اند یا هر یک بر دیگری اعتماد نموده است. آن چه مسئله را خیلی پیچیده و مشکل می کند، اختلاف آن ها به ویژه در جزئیات است. برای نمونه در جزئیاتِ ترتیب حوادث، لوقا در موارد بسیاری با مرقس تفاوت دارد و در چندین مورد انجیل لوقا بخش های متعددی را حذف کرده است (مرقس 45:6 تا 26:8). همچنین در داستان سفر عیسی به اورشلیم، بین اناجیل اختلاف هایی وجود دارد. متّی در فصل نوزدهم و بیستم این داستان را آورده است، در حالی که مرقس آن را فقط در یک فصل (32) ذکر می کند و لوقا در نه فصل می آورد و در ضمن این نه فصل، حوادث و تعالیم مسیح را هم ذکر می کند (لوقا 51:9 تا 28:19) و متّی همین مطالب را در جاها و موقعیت های دیگری آورده است. با این که بین موعظه در کوه، در انجیل متّی و موعظه در دشت، در انجیل لوقا، تشابه زیادی است، ولی در سبک، سخنان، بلندی و کوتاهی و مانند این ها اختلاف زیاد است. علاوه بر این ها، در انجیل متّی و لوقا، مطالبی است که در انجیل مرقس نیست. این مطالب اختصاص به داستان تولّد مسیح، برخی وقایع، مَثَل ها و تعالیم وی دارد (متّی 1، 2 و 24، لوقا 1، 2 و 15).
با توجّه به همه ی این ها و بعد از بررسی های طولانی و مفصّل، محقّقان کم و بیش اجماع کردند که اناجیل بر منابع متعدّدی تکیه داشته اند و از آن ها مطالب خود را گرفته اند.
نتیجه: انجیل متّی و لوقا در ترتیب مطالب و وقایع، به انجیل مرقس استناد جسته اند و هر کدام به شکلی خاصّ از آن استفاده کرده اند. همچنین به منبع دیگری استناد کرده اند که محقّقان آن را «Q» می نامند. این منبع متضمّن اصول تعالیم عیسی بود. (33) منبع سوم انجیل متّی، منبعی است که محقّقان نام آن را «M» می گذارند. انجیل متّی مطالب خود را- که در دیگر اناجیل نیست- از این منبع گرفته است. منبع اختصاصی انجیل لوقا را محقّقان «L» نامیده اند. پس منابع این اناجیل چهارتاست: 1. انجیل مرقس 2. منبع Q .
3. منبع M و 4. منبع L. تا این جا بررسی منابع بود و پس از تکمیل دیگر بررسی ها، اهمیت این بررسی ها را در تفسیر خواهیم دید.

ج: نقد صورت (34)

این نقد، نقد سنّت شفاهی ای است که به کارها و آموزه های عیسی، چگونگی رواج آن ها، صورت هایی که این اعمال و تعالیم در آن ها شکل گرفت و چگونگی تکامل این صورت ها از آغاز روز پنجاهم تا زمان نگارش اناجیل، اختصاص دارد. این نقد مبتنی بر کفایت نکردن محقّقان به بررسی منابع است؛ چون آنان این منابع را از عهد نزدیک به عیسای ناصری نگرفتند و سنّت های شفاهی ای را که کلیسا پیش از آن رواج داده بود، نکایده بودند. این نکته بسیار معروف است که همه ی اطلّاعات مربوط به مسیح، تا بیش از سی سال بعد از مرگ وی، شفاهی بوده است و نگارش اناجیل قبل از سال 65 میلادی آغاز نشده بود. به همین دلیل محقّقان در صدد بر آمدند تا صورت های رواج دهنده ی این سنّت ها را بکاوند و نیز امور جدیدی را که کلیسا از پیش خود، داخل آن سنّت ها وارد نموده است بررسی نمایند. محقّقان عهد جدید به ویژه
«دیبالوس» (35) و «بولتمان» (36) نخستین کسانی نبودند که به بررسی این صورت ها پرداختند، بلکه در واقع پیش از آنان، محقّقان عهد قدیم مانند «گونکل» (37) بودند که به نقد صورت پرداختند. او به بررسی صورت های سنّت های تشکیل دهنده ی کتاب پیدایش پرداخت.
بعد از وی «گریسمان» (38) آمد. وی اصول بررسی کتاب پیدایش را بر چهار کتاب دیگر از اسفار پنج گانه تطبیق داد.
گونکل فقط به بررسی منابع اسفار پنج گانه یا شش گانه اکتفا نکرد، بلکه به تحلیل ماده ای که کتاب پیدایش را تشکیل
می دهد، پرداخت. برخی از نتایج تحلیل های وی بدین قرار است: در کتاب پیدایش وحدت های ادبی متنوّع کوچکی است که می توان آن ها را از کتاب پیدایش کنونی جدا نمود. این سنّت ها را نسل های متوالی گسترش داده و بر آن ها افزوده یا از آن ها کاسته اند و یا با بعضی شرایط و موقعیت ها وفق
داده اند و در آن ها گونه ای تغییر پدید آمده تا به شکل کنونی در آورده اند. گونکل تأکید دارد که اسطوره ها و داستان های غیر اسرائیلی، از امّت های همجوار در سنّت های اسرائیلی داخل شده و در آن ها ادغام شده و بخشی از آن ها گشته است. بنابراین سنّت در شکل کنونی اش این گونه نبوده؛
بلکه ثمره ی تکامل و رشدی بوده که در طول قرن ها ایجاد شده است. این مسئله در واقع یک امر ساده و آسان نیست؛ بلکه خیلی پیچیده است و تجزیه ی آن به وحدت های اصلی که در پس آن وجود دارد، مشکل است. این دیدگاه گونکل در مورد کتاب پیدایش است و گریسمان همین تکنیک را بر دیگر کتاب های موسی [خروج، اعداد، تثنیه و لاویان] تطبیق داده است.
بدین گونه محقّقان عهد جدید به ویژه دیبالیوس و بولتمان ظهور یافتند و به اجرای این قواعد برای نقد و بررسی اناجیل پرداختند. در این جا محقّقان دو دسته شده اند: یک گروه افراطی اند که بولتمان و مکتبش در رأسشان هستند. [39] گروه دیگر که معتدلند، وینسنت تایلور (40) با کتاب سنّت (41) نماینده ی این گروه است. [42] هر دو گروه یک عبارت را به منزله ی بن مایه ی نقد صورت این سنّت ها به کار
برده اند و آن عبارت «موقعیت زیستی» است. این عبارت از کلمه ی آلمانی Sitz in Leben گرفته است. افراطیون
می گویند این سنّت هایی که در اناجیل می بینیم، کلیسا با توجّه به موقعیت های خاصّ پیش آمده، به وجود آورده و سپس به عیسی نسبت داده است. آنان می گویند: ما تنها اموری معدود و بی ارزش و کمی از زندگی عیسی می دانیم و بیشتر این وقایع و اوضاع را که اناجیل ذکر می کنند، خود کلیسا مطرح کرده و برای حل مشکلات فرا روی خود به عیسی نسبت داده است.
گروه معتدل نیز به «موقعیت حیاتی سخنان» تمسّک می کند، ولی آن موقعیت ها، موقعیت هایی بودند که مسیح در طول زندگی زمینی خود با آن ها رو به رو بود و برای کلیسا نیز تکرار شد. در نتیجه کلیسا سخنان مسیح را که در آن
موقعیت ها گفته بود به کار برد. هر چند برخی افزودنی های ضروری، مانند اخطار و بر انگیختن ها که در انتهای
مثَل هاست، در سخنان مسیح وارد کردند؛ ولی این ها تغییری در معنا ایجاد نمی کنند. [43]

تحلیل صورت های موجود در اناجیل

در این جا به تقسیم یا تجزیه این سنّت ها به وحدت های اصلی می پردازیم، به ویژه آن گونه که در کتاب تایلور به نام پیدایش (44) آمده است.

یکم- داستان شکنجه ها

داستان زجر و شکنجه ی عیسی آن گونه که در اناجیل آمده، نخستین چیزی است که در ارتباط با هم پدید آمد و وقتی دیگر سنّت ها شفاهی بود، این داستان منسجم بود. محقّقان در این جا به دو دسته تقسیم می شوند: گروهی مانند دیبالیوس می گویند این داستان ها یکپارچه بوده و از وحدت های اصلی تشکیل نشده اند؛ امّا گروه دوّم می گویند این داستان ها دارای وحدت هایی بوده؛ ولی خیلی زود با هم جمع شده اند به
گونه ای که مانند یک داستان شده اند. تایلور معتقد است این داستان کوچک بوده، ولی با توجّه به این که در مراکز بزرگ مسیحیت در شکل های مختلف وجود داشته است، بعدها برخی خاطرات رسولان به آن اضافه شده و به مقدار کنونی رسیده است.
در خصوص داستان مرقس مقدّس به ویژه ارتباطش با پطرس مقدّس رجحان خاصّی در نظر گرفته شده است. در نتیجه این داستان، نخستین و معتبرترین داستان گشته است.
همچنین تایلور می گوید: داستان دوباره زنده شدن مسیح از وحدت های کوچک تری تشکیل شده که با هم جمع آوری شده و به شکل کنونی اش تبدیل گشته است.

دوم- داستان های بیانی (45)

داستان های بیانی، داستان هایی هستند که همیشه به یکی از سخنان عیسی که درباره ی اصلی اخلاقی یا دینی است، ختم می شوند. گاه عیسی در آن داستان ها سخنی در جواب سؤال دوستان یا دشمنان می آورد و یا به واقعه ای ربط می دهد و این بیان ها را در کلمات کوتاهی تذکر می دهد. این سخنان اهمیت فراوانی برای مسیحیان نخستین داشت؛ چون آنان را در زندگی و مسایل روزانه شان راهنمایی می کرد. این سخنان و داستان ها در اناجیل به صورت موضوعی گرد آوری شده اند، نه بر مبنای تاریخی. تعداد این داستان ها که مبتنی بر سخنان عیسی است، حدود سی و پنج داستان است. بیست داستان در انجیل مرقس است که مشهورترین آن ها داستان شفای مرد افلیج (2: 3-12) و سخن عیسی در آیه ی دهم آن است. داستان دیگر مربوط به خوردن و آشامیدن با باجگیران و گناهکاران (2: 16 و 17) و سخن عیسی در آیه ی هفدهم است. یا داستان روز سَبّت (2: 23-28) و سخن مسیح در آیه 27-28 است. داستان دیگر در ارتباط با پرداخت باج و خراج به قیصر (12: 13-17) است. حدود هفت یا نُه داستان هم در انجیل لوقا آمده است. مانند: شفای زن بیمار در روز سبّت
(13: 10-17) و سخن عیسی در آیه ی 15-16. یا داستان تقسیم ارث (12: 13-20) و سخن عیسی در آیه ی پانزدهم و حدود چهار داستان در انجیل متّی آمده است. مانند: داستان دو درهم مالیات گرفتن (17: 24- 27) و سخن عیسی در آیه ی 25-26.

سوم- مَثل ها و سخنان حکمت آمیز (3846)

فرق بین سخنان حکمت آمیز با قسمت قبلی در این است که این قسم ارتباطی با داستان یا واقعه ای ندارد و به صورت جداگانه آورده می شود. ما می دانیم که عیسی در آموزش های خود به گفت و گوها و سخنان شفاهی (به صورت انفرادی) اکتفا ننموده، بلکه از مثَل و سخنرانی هم استفاده کرده است و برای همین در جوامع مسیحی ظهور پیدا کرده است. برای نمونه می توان از متّی 27:10 (39) و لوقا 3:12 نام برد. مثَل ها نیز بر همین منوال بود و احتیاج به توضیح ندارد. شاید این مثَل ها مهم ترین اصولی هستند که مسیح در زندگی زمینی خود تعلیم داده است.

چهارم- داستان معجزه ها (47)

این داستان ها مشکل ترین مسئله در این بررسی و پژوهش اند و باعث خیلی مناقشات شده اند، تا آن جا که برخی گفته اند: این داستان ها اسطوره هستند. تایلور داستان هایی را که معجزه شمرده می شوند، شمارش کرده و می گوید سیزده مورد درباره ی شفا بخشیدن است که عبارت اند از: شفا دادن شخصی که در کنیسه روح پلید داشت؛ شفای تب مادر زن پطرس؛ شفای ابرص (مرقس: 1: 21-39)؛ شفای مرد افلیج
(مرقس 2: 1-12)؛
شفای مردی به نام لجئون؛ زنده کردن دختر یایرُس؛ شفای زنی که دوازده سال استحاضه بود (مرقس 5)؛ شفای مرد کر و لال (مرقس 7: 31-35)؛ شفای کور (مرقس 8: 22-26)؛
شفای بچه ای که شیطان در او حلول کرده بود (مرقس 9: 14-29)؛ شفای بارتیمائوسِ کور (مرقس 10: 46-52)؛ شفای مرد لالی که شیطان در او وارد شده بود (لوقا 10: 14-15) و زنده کردن پسر ارمله ی نایین (لوقا 7: 11-17). پنج معجزه را عیسی در طبیعت انجام داد که عبارت اند از: آرام کردن طوفان دریا (مرقس 4: 35-41)؛ سیر نمودن پنج هزار نفر (مرقس 6: 34-44)؛ راه رفتن روی آب (مرقس 6: 45-52)؛ لعنت کردن درخت انجیر (مرقس 9: 13-14) و صید ماهی (لوقا 5: 1-11). محقّقان می گویند داستان معجزه صورت خاصّی دارد. برای نمونه اگر به داستان شفای مردی که در کنیسه بود و روح نا پاک داشت توجّه کنیم به این نکات می رسیم: 1. توصیف شرایط حاکم بر داستان مانند آموزش دادن مسیح در کنیسه و حضور مریض که از وجود مسیح فرار می کند؛ 2. توصیف چگونگی شفا یافتن و 3. تأثیر این کار مسیح بر افراد کنیسه. این ها صورت داستان معجزه است که در هر داستانی یافت
می شود.

پنجم- داستان هایی درباره ی عیسی (48)

منتقدان افراطی، این داستان ها را غیر واقعی (49) می دانند و می گویند این ها شکل یا صورت (50) مشخّصی ندارند. امّا آن چه از آن ها فهمیده می شود این است که این ها
داستان هایی هستند که همدیگر را کامل می کنند و هویتی مستقل دارند و در عین حال با حیات کلیسای نخستین ارتباط پیدا می کنند. این داستان ها نسبتاً زیاد نیستند. در انجیل مرقس هجده داستان، در انجیل متّی حدود چهار داستان و در انجیل لوقا یازده داستان است. برای نمونه داستان موعظه ی یحیی تعمید دهنده (مرقس 1: 5-8) سپس تعمید دادن عیسی در بیابان (مرقس 1: 9-11) و داستان هیرودیس و عیسی
(مرقس 6: 14-16) از این گونه داستان ها هستند.
این ها برگزیده ای از نقد صورت بود که در آن محقّقان به تجزیه ی داستان ها می پردازند، تا بدانند چگونه سنّت رشد کرد و بتوانند به سخنان اصلی مسیح که از دهانش خارج شده برسند. و نیز به حالتی برسند که کلیسا داشته و موقعیت هایی که رو به رو بوده است و باعث شده این سخنان، مثَل ها، معجزه ها و داستان هایی را که مرتبط با عیسی است به کار برند و انجیل را به همه عرضه کنند، آن گونه که دیبالیوس در شعارش «در آغاز موعظه بود» یاد آور می شود.

د: بررسی تألیف کتاب مقدّس (51)

این آخرین نوع بررسی است که در این جا مطرح می کنیم. همان گونه که نقد صورت بعد از جنگ جهانی اول در آلمان پدید آمد، نقد و بررسی تألیف هم در آلمان و بعد از جنگ جهانی دوم پدید آمد. این بررسی توسّط سه تن از استادان مکتب بولتمان با نام های برنکام (52)، کونزلمان (53) و مارسن (54) انجام شد. اوّلی درباره ی انجیل متّی نوشت، دومی درباره ی انجیل لوقا و سومی درباره ی انجیل مرقس.
امّا مقصود از این بررسی که تاکنون فقط بر روی عهد جدید صورت گرفته، چیست؟ پیش از این فهمیدیم که بررسی منابع کوششی است برای شناخت منابع مخفی در پسِ یک انجیل، منابعی که بشیر برای تألیف کتابش از آن ها استفاده کرده است. ولی نقد صورت فراتر از این رفته و می کوشد اناجیل را به وحدت های اولیّه ای که سنّت از آن ها شکل گرفته، تجزیه کند و ببیند چگونه رشد کرده و تکامل یافته و به وحدتی منسجم تبدیل گشته است، آن گونه که ما اکنون در اناجیل می بینیم؛ امّا بررسی تألیف بر یک پرسش مهمّ بنا شده و آن این است: آیا نویسندگان اناجیلِ مرقس، لوقا و متّی فقط به گردآوری اطلّاعات یا سنّت ها یا منابع پرداخته اند و آن ها را در کنار هم قرار داده و سعی خود را برای پیدا نمودن رابطه ی بین این ها به کار بردند، بدین گونه که ما اکنون می بینیم یا این که آنان بیشترین ابتکار و عمیق ترین کارها را در این باره کرده اند؟
به عبارت دیگر، آیا آنان دیدگاه خاصّی درباره ی گلچین کردن، تنظیم و نوشتن موادّ خام اناجیل داشته اند؟ یا فقط به جمع آوری و ایجاد ارتباط بین آن ها اکتفا کرده اند؟
محقّقان بعد از مطالعه و تحقیق فراوان، به این نتیجه رسیدند که نویسندگان اناجیل، فقط گردآورنده موادّ اولیه نبودند؛ بلکه الاهیدانان متفکر، به معنای دقیق کلمه بودند. روش برخورد آنان با منابع مورد استفاده شان در مرحله اول دسته بندی موادّ اولیه و تغییر برخی الفاظ و سپس چگونگی ارتباط دادن این موادّ با دیدگاه و شرایط خود بوده است، خواه همان دیدگاه موجود در منبع را قبول نموده باشد و خواه دیدگاه دیگری ارائه داده باشد. این مطلب و برخی قرائن دیگر دلالت می کنند که انجیل نویسان این کار را با توجّه به اندیشه ی خاصّی انجام
می دادند که با هدف نویسنده منبعِ مورد استفاده، تفاوت داشته است. بنابراین اگر گفتیم لوقای بشیر از انجیل مرقس به عنوان منبع استفاده کرده، می بینیم که لوقا هنگام استفاده، انجیل مرقس را با همان جزئیات و ترتیب و همان دیدگاه موجود در آن به کار نبرده؛ بلکه تغییراتی در آن به وجود آورده است. این تغییرات دلالت می کند که لوقا دارای هدف و
اندیشه ی خاصّ الاهیاتی بوده و با این کار در پی نشان دادن آن بوده است. این روش را نیز کونزلمان در کتابش با نام الاهیات لوقا (55) اجرا کرده است. وی انجیل لوقا را با منبع اولیه اش، یعنی انجیل مرقس، مقایسه دقیقی کرده و به همه چیز حتی مناطق جغرافیایی توجّه کرده است. سپس به این نتیجه رسیده که لوقای بشیر دارای اندیشه الاهیاتی مخصوص به خود بوده که از چگونگی برخورد و رفتار با انجیل مرقس فهمیده می شود و مسلّماً وی انجیلش را به خاطر تفریح ننوشته است و موادّ اولیه ای را که از منابع گرفته، به همان صورت که نویسنده ی اصلی اطلّاعاتش را نوشته به کار نبرده است. تفکر الاهیاتی انجیل نویسان از نیاز شدید کلیسا در زمان خودش ناشی می شود و آن نیاز، تزلزل شدیدی بود که
گریبان گیر مقامات بسیاری از کلیسا بود، با توجّه به این که آمدن منجی، طبق آن چه پطرس رسول در رساله ی دوّمش نوشته، به تأخیر افتاده بود. هدف پطرس این بود که آشکار کند کلیسا برای انجام کاری ویژه و مهمّ در جهان بر پا شده است. اندیشه ی الاهیاتی وی در بیان واقعیت تاریخ رهایی و نجات (56) متمرکز بود.
در حال حاضر این بررسی ها، محقّقان را به خود مشغول کرده است تا شاید برای فهم اناجیل به اعماقی فراتر برسند.

پی‌نوشت‌ها:

1. Lower Criticism.
2. Higher Criticism.
3. Historical Criticism.
4. Source Criticism.
5. Form Criticism.
6. Redaction Criticism.
7. من او را پدر خواهم بود و او مرا پسر خواهد بود و اگر او گناه ورزد، او را با عصای مردمان و به تازیانه های بنی آدم تأیب خواهم نمود.
8. شما پسران یهوه خدای خود هستید ... .
9. و در رؤیای شب نگریستم و اینک مثل پسر انسان با ابرهای آسمان آمد و نزدی قدیم الایام رسید و او را به حضور وی آوردند.
10. و امّا عیسی چون دانست که می خواهند بیایند و او را به زور برده، پادشاه سازند، باز تنها به کوه برآمد.
11. W. Ramsay.
12. Sir W, Romsey: Historical.
13. عید فِصَح هر سال برای گرامی داشت رهایی قوم یهود از اسارت مصر برگزار می شد. برگزاری این عید، یک هفته به طول می انجامید که در طی آن، یهودیان فقط باید نان تخمیر نشده می خوردند.
از این رو، عید فِصَح، عید نان فطیر نیز خوانده می شد. واژه فِصَح به معنی «گذر کردن» است.
در شب آخری که یهودیان در مصر بودند، خدا بر آن شد تا تمامی نخست زادگانِ موجوداتِ زنده را اعم از انسان و حیوان، هلاک کند، زیرا فرمانروای مصر، از آزاد ساختن یهودیان ابا
می کرد. خدا به قوم بنی اسرائیل فرمود ابتدا بره ای را قربانی کنند و قسمتی از خون آن را به چارچوب در خانه هایشان بپاشند، آن گاه هنگامی که فرشته ی هلاک کننده بیاید و خون را بر چارچوبِ در آن خانه ها ببیند، خواهد دانست که نباید نخست زادگانِ آن جا را هلاک سازد. به همین شیوه، مسیح نیز همانند بره فِصَح است. توسط خون مسیح یعنی مرگ وی بر صلیب، انسان ها از اسارت گناه و مرگ آزاد
شده اند. بنابراین، کاملاً به جا بود که خودِ مسیح درست در عید فِصَح کشته شود. مسیحیان عید فِصَح یهودیان، یعنی عید نان فطیر را برگزار نمی کنند، بلکه مرگ و قیام مسیح برای ایشان عید محسوب می شود. مرگ او با نام «جمعة الصلیب» و قیام او نیز با نام «عید قیام» (یا عید پاک) از سوی مسیحیان برگزار می شود.
14. مقایسه کنید مرقس 14: 12-47 با یوحنا 28:18.
15. I. H. Marshall.
16. Marshall New Testament Intepretation....: P. 126-130.
17. Josephus: Antiquities: 17:35: 18:1F
18. Messianic Secret.
19. Sitz in Leben.
20. Myths.
21. و هنگامی که مردم بر او ازدحام می نمودند، سخن گفتن آغاز کرد که اینان فرقه ای شریرند که آیتی طلب می کنند و آیتی بدیشان عطا نخواهد شد، جز آیت یونس نبی.
22. Source Criticism.
23. پس آفتاب ایستاد و ماه توقّف نمود تا قوم از دشمنان خود انتقام گرفتند. مگر این در کتاب یاشر مکتوب نیست که آفتاب در میان آسمان ایستاد و قریب به تمامی روز به فرو رفتن تعجیل نکرد.
24. Penteteuch.
25. Hexeteuch.
26. و خداوند موسی و هارون را خطاب کرده، گفت. هر کس از بنی اسرائیل نزد علَم و نشان خاندان آبای خودش خیمه زند، در برابر و اطراف خیمه ی اجتماع، خیمه زنند (اعداد 1: 2-2 ).
27. Indicative.
28. Imperative.
29. we- Sections.
30. Harnack, What is Christianty: P. 59.
31. مقایسه کنید: متّی 23-37، مرقس 11: 27-33 و لوقا 20: 1-5.
32. شاید این منبع همان انجیل عیسی باشد که به اعتقاد ما مسلمانان خداوند بر او نازل کرده و یک کتاب آسمانی است.
33. Form Criticism.
34. Debalius.
35. Bultmann.
36. H. Gunkel.
37. Gressmann.
38. Bultmann: History of synoptic Tradition.
39. V. Tavlor.
40. Tradition.
41. V. Taylor: The formation of the Gospels.
42. Fuchs: Hermeneutics: P. 147, 154.
43. Formation.
44. pronouncement- Stories.
45. Sayings and Parables.
46. آن چه در تاریکی به شما می گویم در روشنایی بگویید و آن چه در گوش شنوید بر بام ها موعظه کنید.
47. The Miracle- Stories.
48. The Stories about Jesus.
49. Legends.
50. Form.
51. Redaction Criticism.
52. Bornkomm.
53. Conzelmann.
54. Marscen.
55. Theology of Luke.
56. Salvation History.

منبع مقاله :
عزیز، فهیم؛ (1392)، دانش تفسیر در سنت یهودی- مسیحی، نجفی نژاد، علی، قم: انتشارات دانشگاه مفید، چاپ اول



 

 



ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
موارد بیشتر برای شما