پیرمرد خارکن و سفره ی حضرت سلیمان

روزی بود، روزگاری بود. یک بابای پیر خارکنی بود که از دار دنیا فقط یک دختری داشت و هر روز خدا می رفت بیابان و خار می کند و می برد بازار، می فروخت و پولش را می داد نخود و کشمش و آجیل های دیگر می خرید و برای
سه‌شنبه، 5 بهمن 1395
تخمین زمان مطالعه:
پدیدآورنده: علی اکبر مظاهری
موارد بیشتر برای شما
پیرمرد خارکن و سفره ی حضرت سلیمان
 پیرمرد خارکن و سفره ی حضرت سلیمان

 

نویسنده: محمد قاسم زاده

 
روزی بود، روزگاری بود. یک بابای پیر خارکنی بود که از دار دنیا فقط یک دختری داشت و هر روز خدا می رفت بیابان و خار می کند و می برد بازار، می فروخت و پولش را می داد نخود و کشمش و آجیل های دیگر می خرید و برای دخترش می برد. روزی تیشه اش را برداشت و رفت بیابان برای خارکنی که دید مار خیلی خوشگل و خوش خط و خالی زیر بته ی خار خوابیده. پیرمرد مار را گرفت و خار کند و برد بازار و فروخت و این دفعه با پولش یک قوطی خرید و مار را گذاشت توش و آورد پهلوی دخترش. دختره روزها که باباش می رفت، با مار بازی می کرد که زد و روزی مار به زبان آمد و رو کرد به دختره و گفت مار نیست، پسر فلان پادشاه است و رفته بوده به جنگ که می رسد به گله ی مارها و یکهو خودش هم مار شده. دختره که از حرف مار داشت شاخ درمی آورد، رفت و به پدرش گفت این مار به زبان آمده. بابای خار کن رفت و دید دخترش راست می گوید. پیرمرد تا از مار نشانی پدرش را پرسید، برش داشت تا ببرد پیش پادشاه و بگوید چی سر پسرش آمده. راه افتاده و می رفت که وسط راه، مار به شکل آدم درآمد و سوار اسبی شد و با پیرمرد حرکت کرد. وقتی رسید نزدیک شهر، خبر دادند به پادشاه چه نشسته که پسرش با پیرمردی دارد می آید. پادشاه تا شنید، انگار دنیا را به اش داده باشند، زود چند هزار لشکر فرستاد پیشواز پسرش و همین که رسیدند به قصر و پی برد که بابای خارکن پسرش را از چه بدبختی نجات داده، به خزانه دارش دستور داد چند هزار بار اشرفی با اسبی به پیرمرد بدهد. پسر پادشاه که تو قصر این طرف و آن طرف می رفت، رو کرد به بابای خار کن و گفت این پول و اسب به دردش نمی خورد و اگر ببینند که صاحب پول شده، خیال می کنند دزدیده و بلایی سرش می آورند که حالا بیا و بپرس. بهتر است برود پیش پادشاه و بگوید آن سفره ی کهنه ای را که تو خزانه دارد، به اش بدهد. پیرمرد رفت و گفت پسر پادشاه می گوید به جای این پول، آن سفره ی کهنه ی تو خزانه را بده. پادشاه ناچار سفره را آورد و داد به این بابا. پیرمرد تا سفره را دید، گفت این کهنه پارچه به چه دردی می خورد. پادشاه گفت هر وقت گرسنه اش شد، سفره را پهن می کند و دو رکعت نماز حاجت می خواند، بعد هر غذایی که دوست داشته باشد، زودی حاضر می شود.

پیرمرد سفره را برداشت و از راهی که رفته بود، برگشت. بین راه رسید به جایی و گرسنه اش شد. سفره را پهن کرد و تا دو رکعت نماز خواند، سینی بزرگی پر از کباب و مخلفات حاضر شد. پیرمرد بنا کرد به خوردن. هی می خورد، تا درویشی از راه رسید که ریشش رسیده بود تا نافش. چشمش که به پیرمرد افتاد، گفت سفره ی حضرت سلیمان را از کجا آورده؟ پیرمرد گفت کار به این کارها نداشته باشد و بیاید کبابش را بخورد. درویش هم آمد و کنار پیر خارکن بنای خوردن گذاشت. وقتی سیر شد، گفت حالا بگوید سفره را از کجا آورده؟ پیرمرد تمام سرگذشتش را برای درویش تعریف کرد که چی به سرش آمده و کی سفره را به اش داده. درویش همین که حرف های پیرمرد را شنید، چرخی از توبره اش بیرون آورد و گفت سفره را به اش بدهد و این چرخ را بگیرد. پیرمرد پرسید چرخش به چه دردی می خورد؟ درویش گفت هر کی را که بخواهد بکشد، این چرخ را به زمین بزند و بگوید چرخ اندوه. این چرخ زود می زندش زمین و می کشدش، پیرمرد سفره را داد و چرخ را گرفت. همین که درویش چند قدم رفت، پیرمرد چرخ را زد به زمین و گفت چرخ اندوه درویش کشته شود. درویش جان داد و افتاد و پیرمرد سفره و چرخ را برداشت و راه افتاد تا دوباره گرسنه اش شد. سفره را پهن کرد و دو رکعت نماز خواند. باز هم سینی بزرگی پر نان و پلو حاضر شد. پیرمرد بنای خوردن گذاشت. این بار هم درویشی از راه رسید که ریشش تا سینه اش بود. درویش با دو تا چشم مثل کاسه ی خون و غضبناک، طوری که شبیه دیو شده بود، پیرمرد را نگاه کرد و گفت سفره ی حضرت سلیمان را از کی دزدیده. بابای خارکن گفت کاری به این کارها نداشته باشد، بنشیند و نانش را بخورد. درویش نشست سر سفره و آنقدر خورد تا سیر شد. دوباره پرسید سفره را از کجا آورده؟ پیرمرد سرگذشتش را تعریف کرد و درویش میخ طویله ای بیرون آورد و گفت سفره را به او بدهد و میخ طویله را بگیرد. پیرمرد گفت میخ طویله اش به چه دردی می خورد؟ درویش گفت این میخ را می کوبی به زمین، اگر بخواهی هفت طبقه به زمین فرو می روی، اگر بخواهی هفت طبقه بالا می آیی بالا. پیرمرد سفره را داد و میخ طویله را گرفت. همین که درویش راه افتاد، چرخ را زد زمین و گفت چرخ اندوه درویش کشته شد. این یکی درویش هم افتاد و مرد.

پیرمرد سفره و چرخ و میخ طویله را برداشت و رفت. مسافتی که رفت، گرسنه اش شد. سفره را پهن کرد و دو رکعت نماز خواند. نان و پلو که حاضر شد، شروع کرد به خوردن، که درویشی از راه رسید، که ریشش رو زمین کشیده می شد. درویش مثل دیو می غرید. تا رسید، رو کرد به پیرمرد و گفت سفره ی حضرت سلیمان را از کجا آورده؟ پیرمرد غذایی به درویش داد و بعد هم سرگذشتش را تعریف کرد. درویش تا حرف پیرمرد را شنید، انگشتری بیرون آورد و گفت انگشتر را بگیرد و عوضش سفره را به او بدهد. پیرمرد پرسید به چه دردی می خورد؟ درویش تا این انگشتر را به دستت بکنی، دو تا دیو حاضر می شوند و هر کاری که بخواهی، می کنند. پیرمرد سفره را داد و انگشتر را گرفت. همین که درویش چند قدم رفت، چرخ را زد زمین و گفت چرخ اندوه، درویش کشته شود. این درویش مثل آن دو تا جان داد.
پیرمرد سفره و چرخ و میخ طویله و انگشتر را برداشت و راه افتاد. اما بشنوید این پیرمرد سگی و کبوتری و گربه ای داشت. انگشتر را به دستش کرد و دیوها حاضر شدند. گفت بروند و قصر و دختر پادشاه را بیارند. دیوها زودی قصر را آوردند. پیرمرد رفت تو قصر و با دختر شروع کرد به حرف زدن تا شب شد. پیرمرد با دختر پادشاه خوابید. کبوتر نشست رو سینه اش و سگ پائین پا و گربه هم رو پایش، نصف شب که شد، دختر پادشاه چرخ و سفره و میخ طویله و انگشتر را برداشت و انگشتر را به دستش کرد. تا دیوها حاضر شدند، گفت این قصر را بگذارند آن طرف دریا و پیرمرد هم روزمین باشد. دیوها همین کار را کردند.
صبح که شد، پیرمرد دید نه چرخ هست، نه سفره و نه انگشتر و نه میخ طویله. خیلی ناراحت شد. با سگ و گربه و کبوتر راه افتاد. وسط راه رسیدند به قافله ای. به سگه گفت بدود جلو قافله و صدا کند. به کبوتر گفت بالا سرشان پرواز کند. به گربه گفت برود و خیک قورمه شان را بدزدد. سگه که دوید و صدا کرد، مردها او را زدند. گربه هم دوید خیک قورمه را برد و تو گودالی قایم کرد. قافله که رفت، سگ و گربه و پیرمرد شروع کردند به خوردن و کبوتر هم تو هوا می چرخید. سیر که شدند، حرکت کردند و رسیدند لب دریا، نزدیک قصر پادشاه. از قضا لشکر این پادشاه همه موش بودند. پیرمرد به گربه گفت برود و موش ها را بکشد. گربه رفت و به موش ها گفت اگر می خواهند جان شان را نگیرد، بروند و انگشتر را از زیر زبان دختر پادشاه در بیاورند. موش ها حرکت کردند، اما هر چه می خواستند بروند بالای قصر، نمی توانستند. آخر سر موشی با زحمت زیاد رفت بالای قصر و خودش را رساند به خوابگاه دختره و دمش را کرد تو دماغ دختر پادشاه. دختره عطسه ای کرد و انگشتر از زیر زبانش افتاد بیرون. موش انگشتر را برداشت و تا خواست برود، گربه گفت انگشتر را بدهد. موش گفت نمی دهد. سگ و گربه حرف شان شد و افتادند به جان هم و کتک کاری که می کردند، انگشتر افتاد تو دریا و رفت تو دهن یک ماهی، همین وقت مرغ ماهی خواری ماهی را گرفت و آورد بالا. نصف ماهی را خورد و نصفی اش را گذاشت. پیرمرد به گربه گفت برود و روده ها را بخورد. گربه رفت که بخورد، دید انگشتر آنجاست. از خوشحالی شروع کرد به رقصیدن و انگشتر را برداشت و داد به پیرمرد. پیرمرد انگشتر را به دستش کرد و دیوها حاضر شدند. پیرمرد دستور داد قصر را بیاورند. دیوها قصر را آوردند. پیرمرد رفت تو قصر و بنای بدگویی گذاشت و بعد دخترش را آورد و با دختر پادشاه شروع کرد به زندگی.
بازنوشته ی افسانه ی پیرمرد خارکن و سفره ی حضرت سلیمان، فرهنگ عامیانه ی مردم ایران، صادق هدایت، صص 328 - 330
منبع مقاله :
قاسم زاده، محمد؛ (1393)، افسانه های ایرانی (جلد دوم)، تهران: انتشارات هیرمند، چاپ دوم.

 

تبلیغات در راسخون
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
موارد بیشتر برای شما
بررسی جامع ساختار حکمرانی در قانون اساسی؛ رهبری، قوا، سیاست خارجی، امنیت ملی و بازنگری (فصل‌های ۸ تا ۱۴)
بررسی جامع ساختار حکمرانی در قانون اساسی؛ رهبری، قوا، سیاست خارجی، امنیت ملی و بازنگری (فصل‌های ۸ تا ۱۴)
گزینه‌های محتمل هفتمین رئیس صداوسیما در برنامه هفتم توسعه
گزینه‌های محتمل هفتمین رئیس صداوسیما در برنامه هفتم توسعه
نپذیرفتن رشوه‌ی ۲ میلیارد تومانی توسط پلیس
play_arrow
نپذیرفتن رشوه‌ی ۲ میلیارد تومانی توسط پلیس
شکست طرح براندازی نرم فرانسوی‌ها در ایران
play_arrow
شکست طرح براندازی نرم فرانسوی‌ها در ایران
حملات هدفمند نیروهای مسلح یمن علیه مزدوران سعودی
play_arrow
حملات هدفمند نیروهای مسلح یمن علیه مزدوران سعودی
کفاشیان: جر و بحث کریمی و خطیر خوب نبود
play_arrow
کفاشیان: جر و بحث کریمی و خطیر خوب نبود
حضور وقیحانه بن‌گویر در تخریب یک ساختمان مسکونی در قدس اشغالی
play_arrow
حضور وقیحانه بن‌گویر در تخریب یک ساختمان مسکونی در قدس اشغالی
از فضاسازی‌های رسانه‌ای تا واقعیت‌های میدانی میان یمن و عربستان
play_arrow
از فضاسازی‌های رسانه‌ای تا واقعیت‌های میدانی میان یمن و عربستان
سیل جمعیت آرژانتینی‌ها برای خداحافظی با مسی
play_arrow
سیل جمعیت آرژانتینی‌ها برای خداحافظی با مسی
بازتاب کاربران از تناقض رسانه‌ها در برخورد با اعتراضات فرانسه
play_arrow
بازتاب کاربران از تناقض رسانه‌ها در برخورد با اعتراضات فرانسه
طوفان گردوخاک در استان الانبار عراق
play_arrow
طوفان گردوخاک در استان الانبار عراق
قابی از پاییز طلایی دریاچه جهانی گهر
play_arrow
قابی از پاییز طلایی دریاچه جهانی گهر
انیمیشن لگویی به‌ مناسبت سالروز عملیات طوفان‌ الاقصی
play_arrow
انیمیشن لگویی به‌ مناسبت سالروز عملیات طوفان‌ الاقصی
لحظه تعرض نظامیان اشغالگر به خانه فلسطینی در جنوب الخلیل
play_arrow
لحظه تعرض نظامیان اشغالگر به خانه فلسطینی در جنوب الخلیل
لحظه اسارت نظامی آمریکایی اسرائیلی در هفتم اکتبر
play_arrow
لحظه اسارت نظامی آمریکایی اسرائیلی در هفتم اکتبر