واقعه غدير ، اوج ابلاغ ولايت (2)
واقعه غدير ، اوج ابلاغ ولايت (2)

نويسنده: مركز تحقيقات دارالحديث




10ـ احاديث دوازده جانشين
از جمله احاديث مهم و شايان تدبّر و توجه در چاره انديشى درباره آينده امت، احاديثى است كه تعداد جانشينان رسول اللّه(صلی الله علیه واله)را رقم مى زند. اين احاديث كه فراوان نقل شده و با طرق مختلف و در نقلهاى گونه گون و صحيح آمده است،1 نشان مى دهد كه خلفاى رسول اللّه(صلی الله علیه واله)دوازده نفرند. يكى از نقلها چنين است: لايزال الدين قائماً حتى تقوم الساعه أو يكون عليك أثنا عشر خليفه كلهم من قريش.2
و نقل ديگرى از آن بدين گونه است:
عن جابر بن سمرة قال: كنت مع أبى عند النبى(صلی الله علیه واله)فسمعتهُ يقول: بعدى إثنا عشر خليفه، ثم أخفى صوته. فقلت لأبى: ما الذى اخفى صوته؟ قال، قال: كلّهم من بنى هاشم.3
و در نقلى ديگر: يكون من بعدى اثناعشر أميراً.4
با اين گفته ها، رسول اللّه(صلی الله علیه واله) چه چيزى را نشان داده اند؛ از واقعيتى كه رخ خواهد داد سخن گفته اند و يا از حقيقتى كه بايد باشد؟ و يا در واقعِ تاريخ و در آينه زمان، خلفاى خود را نشان داده است ـ يعنى هر آن كه بر اين مسند تكيه زند ـ يا آنكه رسول اللّه(صلی الله علیه واله) بر اين حقيقت تنبّه داده و كرده است كه پيشوايان پس از من دوازده نفر بايد باشند و نه جز آنها و تا فرجام روزگار همين است و بس.
گويا ترديد نباشد كه رسول اللّه(صلی الله علیه واله)جانشين معرفى مى كند، يعنى كسانى را كه پا جاى پاى او مى نهند و چون او بر مردمان حكم مى رانند، يا اگر بر مسند خلافت تكيه زنند، مانند او خلافت را پيش خواهند برد. گو اينكه كسانى كوشيده اند براى اين كلام الهى رسول اللّه(صلی الله علیه واله) مصداقهايى بتراشند5 ، و ابو جعفر بن محمد بن سلامه ازدى طحاوى بر اين باور رفته است كه مراد، خلفاى اربعه، معاويه، فرزندش يزيد و… هستند.6
شگفتا بر دين رسول اللّه(صلی الله علیه واله) چه مى بندند؟! براساس اين تفسير، پيامبر(صلی الله علیه واله) اينان را چونان خلفاى خود معرفى مى كنند، كه مردم سخن آنان را بشنوند و از آنان اطاعت كنند؟ از يزيد؟ از عبدالملك بن مروان و …؟ كبرت كلمه تخرج من أفواههم إن يقولون الاّ كذبا… .
چگونه توان تصوّر كرد پيامبر(صلی الله علیه واله) كه پيام آور كرامت، شرف، آزادى، صداقت و قداست است، جانشينانى ستم پيشه، فسادگر، تيره جان و جنايت پيشه معرفى كند؟7
بدون هيچ ترديدى اگر كسى اصل روايت را بپذيرد ـ كه چاره اى جز آن نيست ـ بايد به تفسير شيعه خستو شود كه اينان على(علیه السلام) و فرزندان او هستند، كه در برخى روايات ديگر از رسول اللّه (صلی الله علیه واله) با اسم و بصراحت ياد شده اند كه:
1) دوازده نفرند شناخته شده و روشن و منطبق با حديث؛
2) همه از قريش هستند؛
3) ديديم كه ذيل برخى از روايات «كلهم من بنى هاشم» داشت، و چنين است كه همه از بنى هاشم هستند، و مؤيد اين حقيقت كلام بلند علوى است كه:
ان الأئمه من قريش فى هذا البطن من بنى هاشم لاتصلح على سواهم ولايصلح الولاة من غيرهم.8
4ـ از اهل بيت رسول اللّه(صلی الله علیه واله)هستند،و در انطباق روشن با آنچه در صفحات پيش آورديم و نصوص بسيار آن گزار ش خواهد شد؛
5ـ چنانكه اشاره كرديم دقيقاً منطبق هست با آنچه از امامان(ع) در تفسير اين جمله آمده و نامهاى آن بزرگواران بدقت ياد شده است؛
6ـ بر اساس روايات بسيار، رسول اللّه(صلی الله علیه واله)تداوم امامت حضرت مهدى(عج) را تا قبل از قيامت تصريح كرده است، كه آخرين امام از سلسله دوازده گانه معتَقَدْ شيعى است؛ برخى از اين روايتها چنين است:
المهدى منّا أهل البيت يصلحه اللّه فى ليله.9
المهدى من عترتى من ولد فاطمه.10
لو لم يبق من الدنيا الاّ يوم لبعث اللّه ـ عزّ وجلّ ـ رجلاً منّا يملأ عدلاً كما ملئت جوراً.11
لاتقوم الساعة حتّى يلى رجل من أهل بيت يواصلى اسمه اسمى.12
الأئمة بعدى اثنى عشر تسعة من صلب الحسين والتاسع مهديهم.13
اكنون در تكميل و تعميم سخن در اين باره نكاتى ديگر را مى آوريم:
الف ـ حديث «اثنى عشر خليفه»، يا «امير» به روايت جابربن سمرة ـ چنانكه اشاره كرديم ـ حديثى است مشهور با طرق مختلف و نقلهاى گونه گون كه بيشترين كسانى كه آن را گزارش كرده اند بر اين باورند كه رسول اللّه(صلی الله علیه واله)آن را در «حجة البلاغ» فرموده اند. فحص دقيق نقلهاى مختلف و گزارشهاى گونه گون روشن كرد كه رسول اللّه(ص)اين سخن را در دو مكان القا فرموده اند:
1) مسجد النبى: بر اساس نقل مسلم و احمد بن حنبل، نقل جابر بدين گونه است: سمعت رسول اللّه(صلی الله علیه واله)يوم الجمعة عشية رجم الاسلمى يقول: لايزال الدين… .
«ماعز بن مالك اسلمى» ياد شده در اين نقل قطعاً در مدينه رجم شده است؛ افزون بر اينكه در نقلهايى به شنيدن آن در مسجد پيامبر(صلی الله علیه واله)تصريح شده است؛ از جمله در اين نقل:جئت مع أبى الى المسجد و النبىّ يخطب… كه ظاهر آن نشانگر اين است كه مراد مسجد النبى است.
2) حجة البلاغ: اين نقل نيز از جابر بن سمره است. او مى گويد اين سخن را در آن حج عظيم و در سرزمين عرفات شنيده است.
ب ـ بهره گيرى رسول اللّه(صلی الله علیه واله)از اجتماع عظيم امت در عرفات براى فراز آوردن اين حقيقت بسى آموزنده است. رسول اللّه(صلی الله علیه واله)حديث ارجمند و سرنوشت ساز «ثقلين» را نيز از جمله در اين جايگاه عظيم و مراسم پرشكوه اعلام كرده است. بر روى هم در اين مراسم بزرگ است كه «ثقلين» همسان و همبر براى هدايت امت طرح مى شود و مصاديق عترت روشن مى شود و در پايان، ولايت «اكمال دين»، و عدم ابلاغ آن چونان تباه گشتن تمام رسالت تلقى مى گردد. گويا در اين حج، رسول اللّه(صلی الله علیه واله)نگاهى دوباره دارد به تمام دين و تأكيد و تشريحى دارد از همه آيين و در اين واپسين روزهاى سفر تأكيد مى كند بر حج و ولايت.
ج ـ برخى از نقلهاى گونه گون حديث، نكته سئوال انگيز و شايان توجه دارد. برخى نقلها حديث را تا جمله «كلهم من قريش» دارد، نقلهايى گوياى اين هستند كه جابر اين جمله را نشنيده است و از پدرش سئوال كرده، و او گفته است كه ادامه كلام، «كلهم من قريش» و يا «كلهم من بنى هاشم» بوده است. اين نقلها سه گونه است:
1ـ جابر فقط مى گويد: «ثم قال كلمة لم افهمها»14 و يا «ثمّ تكلّم بكلمةٍ خفيت علىّ»15 بدون اينكه چرايى اين ناپيدايى سخن و شنيده نشدن آن بيان شود.
2ـ در برخى نقلها جابر تصريح كرده است كه چون رسول اللّه(صلی الله علیه واله)صدايش را پايين آورد من نشنيدم: «ثمّ أخفى صوته …».16
3ـ تصريح شده است كه شنيده نشدن كلام پيامبر براى آن بوده است كه غوغا و تشنج به وجود آمده و كلام رسول اللّه(صلی الله علیه واله)در سر و صدا و فريادهاى مردمان شنيده نشده است. شگفت انگيز است، همين كه پيامبر صدايش را فرو مى آورد، برخلاف صريح امر الهى كه: لاترفعوا اصواتكم فوق صوت النبى، مستمعان كلام پيامبر، سخن خويش را چنان فراز مى آورند كه صداى پيامبر در ميان آن غوغا نامعلوم مى گردد و راوى نمى شنود و براى آگاهى از ادامه كلام به ديگران پناه مى برد كه مى گويند: «كلهم من قريش» بوده است. تعبيرهاى گونه گون آن چنين است:
ثم لغط القوم وتكلّمو فلم افهم قوله بعد كلّهم، فقلت لأبى يا ابتاه مابعد كلّهم؟ قال: كلّهم من قريش.17
در نگريستن و تأمل در آنچه آورديم پژوهنده را به نكاتى رهنمون خواهد شد كه يادآورى آن خالى از فايده نيست:
1ـ نشان مى دهد كه ماجراى خلافت و سرنوشت آينده امت بسى حساسيت برانگيز بوده است؛ هم پيامبر(صلی الله علیه واله)چون به جان كلام مى رسد آهنگ كلام را فرو مى آورد، و هم مردم چون مى شنوند عكس العمل نشان مى دهند و جنجال مى كنند و از پذيرش تن مى زنند.
2ـ اينكه برخى روايات «فروكاستن كلام» را آورده اند و برخى جنجال و غوغا را، بعيد نمى نمايد كه هر يك از اين تعبيرها مرتبط با موردى از نقل باشد. جابر تصريح مى كند كه در مسجد چون پيامبر صدا را پايين آورد، سخن او را نفهميدم، و در حديث نقل شده در «مسند احمد بن حنبل»18 تصريح شده است كه چون مردم جنجال كردند سخن پيامبر(صلی الله علیه واله)را نشنيدم.
3ـ آنچه بسيار شايان توجه است اين است كه در نقلى آمده است كه پيامبر چون صدايش را آهسته كرد فرمود: «كلهم من بنى هاشم» 19 بعيد نمى نمايد كه ادامه كلام بواقع «كلهم من بنى هاشم» بوده است، كه غوغا آفريده و بسيارى از شنيدن آن فرياد برآورده اند و بدان تن نداده اند. نكته اى كه اين موضوع را استوارتر مى نماياند اينكه در صحنه سازى سقيفه و در مشاجره هاى آن روز سياست بازان به اين سخن استناد نكردند و نگفتند كه پيامبر(صلی الله علیه واله)فرمود:«كلهم من قريش و…» كه گويا اين سخن مى توانست كارساز باشد. از اين رو مى توان گفت كه ادامه كلام «كلهم من بنى هاشم» بوده است، كه بعدها و به هنگام تدوين آثار، مصلحت چنان دانسته شده است كه «كلهم من بنى هاشم» به « من قريش» تغيير يابد.
به هر حال اين حديث با نقلهاى بسيار و طرق گونه گون ـ كه مورد تأييد محدثان اهل سنت نيز قرار گرفته است ـ هيچ پيامى جز گزارش ولايت على و فرزندانش(ع) ندارد و تصريحى است بر خلافت على پس از رسول اللّه(صلی الله علیه واله)و تأكيدى است بر سياست عظيم و استوار پيامبر در جهت روشنگرى در باب آينده حاكميت و رهبرى است.

حديث غدير

گفتيم رسول الله(صلی الله علیه واله)از آغازين روزهاى ابلاغ پيام رسالت، بر امامت و پيشوايى پس از خود نيز تأكيد ورزيد، و جاى جاى در مواضع مختلف در درازناى بيست و سه سال رسالت با تعبيرهاى مختلف و گفتار گونه گون «حق» را فراز آورده و پيشواى پس از خود را با ويژگيهاى والا به گونه اى معيّن و مشخص در پيشديدها نهاد، و گفتيم كه اين حق گزاريها و ابلاغ حق و نشان دادن آينده پيشوايى در واپسين حج رسول الله(صلی الله علیه واله)ـ كه بدين جهت «حجة الوداع» نام گرفته ـ به اوج رسيد و با فرمان الهى ولايت «ابلاغ» شد و بدين سان اين حج «حجة البلاغ»20 نام گرفت:
رسول الله(صلی الله علیه واله) به سال دهم هجرت آهنگ حج كرد و مردمان را از اين قصد آگاهاند. بدين سان كسان بسيارى براى حج گزارى راهى مكه شدند تا با رسول الله(صلی الله علیه واله) حج گزارند و مناسك حج را از آن بزرگوار بياموزند، پيامبر(صلی الله علیه واله) با مسلمانان حج گزارد و به سوى مدينه بازگشت. در روز هجدهم ذو حجه در حالى كه كسان بسيارى پيش از پيامبر حركت مى كردند و قافله هاى بسيارى از پس از وى، پيامبر به سرزمينى رسيد با نام «غديرخم» در وادى جحفه (كه راه اهل مدينه و مصر و … جدا مى شود). در حالى كه گرماى آفتاب اوج گرفته بود و بى امان بر زمين حرارت مى ريخت، به فرمان الهى دستور داد سواران و پيادگان توقف كنند، روندگان باز آيند و واپس مانده ها برسند. حرارت نيم روز مردمان را مى آزرد، لباسها و مركبها را سايه بان قرار داده بودند، پيامبر (صلی الله علیه واله) بر انبوهى از جهاز شتران فراز رفت و خطبه آغاز كرد؛ خداى را سپاس گفت و از اينكه بزودى از ميان آنان خواهد رفت، پرده برگرفت و از آنان خواست تا درباره چگونگى رسالت گذارى وى گواهى دهند. مردمان يكسر فرياد برآوردند: نشهد انّك قد بلّغت و نصحت وجَهَدت فجزاك اللّه خيراً…
آنگاه براى آماده سازى مردمان براى شنيدن پيام آخرين، با مردم از صداقت در ابلاغ و از «ثقلين» سخن گفت و جايگاه والاى خود در ميان امت را برنمود و بر اولويت خود بر آنان گواه خواست، و پاسخهاى بلند يكصدا را شنيد و آنگاه دست على(علیه السلام) را گرفت و فراز آورد و باشكوهى شگرف و فريادى بس رسا فرمود:

فمن كنت مولاه فعلى مولاه

سه بار اين جمله را تكرار كرد و بر همسويان، ياوران و پذيرندگان ولايت او دعا كرد.
و بدين سان در تداوم آن روشنگريها و اعلام حقها، در نهايت تدبير و آگاهى و در ميان دهها هزار انسان آمده از اقاليم قبله به حج«ولايت و خلافت على(علیه السلام)» را رقم زد و «حق خلافت» را و «خلافت حق» را نشان داد. آن روز هيچ كس در اين حقيقت ترديد نكرد، و در اينكه پيامبر(صلی الله علیه واله) على(علیه السلام) را با اين عبارتها به ولايت و امامت منصوب ساخت ترديدى روا نشد. اگر كسانى گرانجانى كردند، در محتوا و مفاد پيام نبود. آن گونه كسان به لحاظ تيره جانى در اينكه اين حركت وحيانى باشد سخن داشتند. به هر حال كسان بسيارى به محضر على(علیه السلام) شتافتند و «امارت و ولايت» وى را تهنيت گفتند. بدين سان روشن است كه آن روزگاران اين حقيقت ترديد بردار نبود. از جمله كلام عمربن الخطاب را بنگريد:
هنيئاً لك يابن أبى طالب. أصبحت اليوم ولىّ كل مؤمن.21
امّا، پس از رسول الله (صلی الله علیه واله) واقع صادق دگرگون شد؛ سياست بازان، ماجرا را وارونه ساختند و جامه خلافت را بر قامت ديگرى كشيدند، امّا هرگز در اين همه فضلها و فضيلتها ترديد روا نداشتند، بلكه، بهانه هاى ديگرى تراشيدند. امّا پس از آن روزگار كوشيدند از يكسو در دلالت اين سخن شريف بر «امامت و ولايت» ترديد كنند و از ديگر سوى در سند آن. نصوص بسيار و گونه گون آن را در متن آورده ايم، اكنون بر پايه آن گزارشها و آگاهيهاى ديگر مى خواهيم در اين مدخل با نگاهى به چگونگى محتوا، دلالت و سند حديث اندكى از حقايق نهفته درباره اين كلام بلند را بنمايانيم.

1ـ سند حديث غدير

حديث غدير از مشهورترين و بلند آوازه ترين احاديث نبوى است، كه بسيارى از محدثان و عالمان بر استوارى بلكه تواتر آن تأكيد كرده اند؛22 ابن كثير مى گويد:
و صدر الحديث «من كنت مولاه فعلى مولاه» متواتر اتيقّن ان رسول الله(صلی الله علیه واله)قاله.23
علاّمه امينى حديث غدير را ازصدوده تن از صحابيان گزارش كرده است و آنگاه در پايان تأكيد كرده است كه گزارش او تمام آن چيزى نيست كه وجود دارد.24
در «الغدير» فهرست بلندى از اقوال تابعيان نيز آمده است كه حديث غدير را نفى كرده اند. عالم جليل القدر و مدافع نستوه ولايت «مير حامد حسين هندى» نيز كه بخش بزرگى از اثر بى مانندش «عبقات الأنوار» را ويژه حديث غدير ساخته است و سند حديث را به تفصيل گزارش كرد، در نقد ديدگاه كسانى كه به عدم تواتر حديث باور دارند بتفصيل تمام سخن گفته و نااستوارى اين ديدگاه را روشن ساخته است.25
گويا سخن گفتن در سند حديث و استوارى گزارش آن در منابع حديثى سخنى زايد باشد؛ از اين روى گفتار تنى چند از محدثان را مى آوريم و بحث را در بعد ديگرى از آن ادامه مى دهيم. حاكم نيشابورى در موردى از «المستدرك» حديث را نقل كرده و پس از آن نوشته است:
هذا حديث صحيح على شرط الشيخين ولم يخرجاه.26
و در موردى پس از نقل آن نوشته است: هذا حديث صحيح الأسناد و لم يخرجاه.27
و ترمذى پس از نقل حديث در «سنن» نوشته است: هذا حديث حسن صحيح.28
و ذهبى نوشته است: الحديث ثابت بلاريب. 29
ذهبى در ذيل شرح حال ابن جرير طبرى نوشته است:
لما بلّغه ـ ابن جرير ـ ان ابن ابى داود تكلم فى حديث غدير خم، عمل كتاب الفضائل و تكلم على تصحيح الحديث، قلت: رأيت مجلّداً من طرق الحديث لأبن جرير فاندهشت له ولكثرة تلك الطرق30
ابن حجر مى گويد:
وامّا حديث «من كنت مولاه فعلىّ مولاه» فقد اخرجه الترمذى والنسائى و هو كثير الطرق جدّاً وقد استوعبها ابن عقده فى كتاب مفرد او كثير من اسانيدها صحاح و حسان.31
كتاب ابن عقده با عنوان «حديث الولاية» تا حدود قرن ده در اختيار عالمان بوده است، سيد بن طاووس درباره آن نوشته است:
و قد روى فيه نص النبى(صلی الله علیه واله)على مولانا علىّ(ع) بالولاية من مأة و خمس طرق.32
ابن عساكر نيز در موارد متعددى از اثر عظيمش از اين حديث ياد كرده است و فقط در يك مورد نود طريق آن را ياد كرده است.33 و چنين است ياد كرد بسيارى ديگر از محدثان و مفسرّان و عالمان با اين همه اگر كسى يا كسانى در صدور حديث و يا چگونگى نقل آن ترديد روا دارند، بى گمان از بستر استكبار و رويارويى با حق است و نه چيز ديگر.

2ـ دلالت حديث غدير

از آنچه در آغاز سخن آورديم و پس از اين اندكى مشروحتر بدان خواهيم پرداخت و نصوص بسيار آن را خواهيد ديد، روشن است كه در آن روز در اينكه جمله «من كنت مولاه فعلى مولاه» سرپرستى، توليت امور، امامت و پيشوايى را مى رساند، كسى ترديد نكرد. البته روشن است كه واژه «مولى» بار معنايى گسترده اى دارد،68 امّا از معانى مختلف آن جز آنچه را كه ياد شد، در اين مورد نمى توان مراد كرد.
واژه «مولى» در ادب عربى
پژوهش در متون كهن ادبى، لغوى و تفسيرى نشانگر آن است كه يكى از معانى روشن «مولى» سرپرست شايسته تر براى تصرّف در امور و زعامت و ولايت است. برخى از موارد را مى آوريم:
ابو عبيده معمر بن مثنى، در تفسير آيه پانزده سوره حديد (مأواكم النار هى مولاكم) نوشته است:
اولى بكُمْ.34
و اين تفسير را با شعرى از ادب جاهلى استوار كرده است. شعرى كه مورد استشهاد قرار گرفته است اين است:
فـغـدت كلا الفرجين أنـّه مولى المخافة خَلْفُها و أمامُها
شارحان معلقات سبع «مولى» در اين بيت را به معناى «اولى» دانسته اند و بر اين اساس شعر را شرح كرده اند.35
محمد بن سائب كلبى، مؤلف، مفسّر و تبارشناس بزرگ در تفسير آيه پنجاه و يك سوره توبه (قل لن يصيبنا الاّ ما كتب اللّه لنا هو مولانا و على اللّه فليتوكّل المؤمنون)نوشته است:
اُولى بنا من انفسنا فى الموت والحياة.36
ابو ذكريا يحيى بن زياد بن عبدالله، معروف به فراء، اديب و مفسّر بزرگ كوفى، در تفسير آيه پانزده سوره حديد نوشته است: هى مولى كم، اى أوْلى بكم.37
و چنين اسـت ابوالحسن، أخفش، ابواسحاق زجاج، محمد بن قاسم أنبارى و…38
چنانكه پيشتر آورديم آمدن «مولى» به معناى سرپرست و متولّى امور از جمله روشنترين كاربردهاى واژه «مولى» است و بسيارى بدان تصريح كرده اند:
ابوالعباس محمد بن يزيد معروف به «مبرّد» در تفسير آيه يازده سوره محمد(ذلك بأن اللّه مولى الذين آمنو…) نوشته است: والولى والمولى معناهم سواء، وهو الحقيق بخلقه المتولّى لأمورهم. 39
و فراء نيز نوشته است: المولى والمولى فى كلام العرب واحد.40
راغب اصفهانى، مفسّر، اديب و قرآن پژوه بزرگ قرن چهارم نيز نوشته است:
والولاية تولّى الأمر، والولىّ والمولى يستعملان فى ذلك.كل واحد منهما يقال فى معنى الفاعل أى الموالي، وفى معنى المفعول اى الموالى.41
ابوالحسن على بن أحمد واحدى نيشابورى، مفسّر و اديب بزرگ قرن پنجم در تفسير آيه شصت و دو سوره انعام (ثم رُدوا الى اللّه مولاهم الحق…) نوشته است: الذّى يتولّى أمورهم.42
اين گونه عالمانى كه بر اين حقيقت تأكيد كرده اند بسيارند. از اديب و مفسّر بزرگ معتزلى جار الله زمخشرى ياد مى كنيم و مى گذريم. وى در تفسير آيه دويست و هشتاد و شش سوره بقره (انت مولانا فانْصُرْنا ) نوشته اند:
سيّدنا و نحن عبيدك أو ناصرنا أو متولى اُمورنا….43
ابن اثير نيز در اثر بزرگ و ارجمند خود «النهايه» كه در شرح واژه هاى دشوارياب احاديث نبوى پرداخته است، در تفسير واژه «مولى» نوشته است:
قد تكرّر ذكر المولى فى الحديث و هو اسم يقع على جماعه كثيره … وكلّ من ولي امراً أو قام به فهو مولاه ووليّه و منه الحديث: «أيما أمرأةٍ نكحت بغير اذن مولاها فنكاحها باطل». وفى روايه «وليّها» أى متولى أمرها …44
بدين سان، «اولويت در امور»، «سرپرستى امور»، «سيادت، رياست و زعامت» در معناى «مولى»، حقيقتى است شناخته شده، و همسانى معناى «مولى» با «ولى» نيز حقيقتى است كه ـ چنانكه آورديم ـ، اديبان، عالمان و مفسّران بر آن تأكيد ورزيده اند.45 از اين روى ما بر اين باوريم ـ چنانكه نحله هاى حقمدار و مذاهب ديگر نيز بر اين باور رفته اند ـ46 كه رسول الله(صلی الله علیه واله)در آن هنگامه شگرف و عظيم و جاودانه، با آن جمله سرنوشت ساز هيچ چيزى را جز ولايت، امامت و زعامت على(ع) رقم نزد. سامان دهى آن اجتماع شكوهمند فقط براى اين بوده است كه يك بار ديگر ـ امّا بسى گوياتر، رساتر و كارآمدتر ـ در گستره اى بس عظيم، مردمان ولايت علوى را بشنود، و فردا و فرداها كسانى نگويند. ندانستيم، نفهميديم، نشنيديم و … چنين بود كه رسول الله(صلی الله علیه واله)بارها اقرار گرفت و در پايان؛ صدايى بس رسا فرياد زد: الا فَلْيُبَلّغْ الشاهد الغائب.

پی نوشت :

1. براى نمونه رجوع شود به: صحيح المسلم، ج3، ص1451( الناس تبع القريش والخلافة فى قريش)؛ المعجم الكبير، ج2،ص195ـ232؛ اهل البيت فى الكتاب والسنة، ص67؛ احقاق الحق، ج13، ص1ـ48
2. صحيح المسلم، ج3، ص1453،ح1822
3. ينابيع المودة، ج3، ص290،ح4
4. سنن الترمذى، ج4، ص501، ح2223
5. بنگريد به: الأمامة وأهل البيت، ج2، ص54 كه از اين مصاديق ياد كرده است.
6. شرح العقيدة الطحاويّه، ص552؛ الأمامة وأهل البيت، ج2، ص56
7. بنگريد به: الأمامة وأهل البيت،ج2، ص56ـ76 كه جنايات معاويه، يزيد، عبدالملك و… را براساس نصوص تاريخى نماياند، و آنگاه اين سئوال را در پيشديد خواننده نهاده است كه آيا با اين همه اينها خلفاى پيامبرند؟!
8. نهج البلاغه، خطبه142
9. سنن ابن ماجه، ج2، ص1367، ح4085؛ مسند احمد بن حنبل، ج1،ص183، ح645؛ المصنف لابن ابى شيبه، ج8، ص678 ،ح485
10. سنن ابى داود، ج4، ص107، ح4284. جالب توجه است كه اين كتاب، روايت مورد بحث(اثناعشر خليفة) را در كتاب المهدى آورده است.
11. مسند احمد بن حنبل، ج1، ص212، ح773، سنن ابى داود، ج4، ص907،ح4283
12. مسند احمد بن حنبل،ج2،ص10،ح3571؛مسند البزاز،ج5،ص225،ح1832
13. كفاية الاثر، ص23
14. مسند احمد بن حنبل، ج7، ص427، ح20976
15.همان.
16.ر.ك: أهل البيت فى الكتاب والسنّة، محمد رى شهرى، ص68، ح80و82
17. مسند احمد بن حنبل، ج5، ص99؛ معجم الكبير، داراحياء التراث، ج2، ص196
18. مسند احمد بن حنبل، ج7، ص429، ح20991
19. رجوع شود به پانوشت شماره50
20. سيره ابن هشام،ج2،ص606
21. ر.ك: الامام على بن ابى طالب، احاديث الغدير، تهنئة الامام بالامارة.
22 . نفحات الأزهار، ج6، ص377: مناقب ابن المغازى، ص26و …
23 . البداية والنهاية، ج5، ص214
24 . الغدير، ج1، ص144 (چاپ جديد). محقق فقيد سيد عبدالعزيز طباطبايى در پانوشت اين سخن گفته اند: صحابيان ديگر جز آنچه علاّمه گزارش كرده است، روايت غدير را گزارش كرده اند كه همه آنها در«على ضفاف الغدير» ياد كرده ام. اين اثر ارجمند سيد عبدالعزيز طباطبايى هنوز به چاپ نرسيده است.
25 . نفحات الأزهار، ج6، ص378 به بعد.
26 . المستدرك، ج3، ص118، ح4576
27 . همان، ص631، ح6276
28 . سنن ترمذى، ج5، ص591
29 . سير اعلام النبلاء، ج5، ص415
30 .تذكرة الحفاظ،ج2،ص713
31 .المطالب العالية،ج4،ص40؛نفحات الازهار،ج1،ص191
32 . اقبال،ص453 و نيز بنگريد به: الغدير فى التراث الاسلامى(ص45و46) كه در آن ازاهميت كتاب ابن عقده و تاثير آن در آثار بعدى، از جمله موارد ديگر از يادكرد ابن طاووس به دقت سخن رفته است.
33 . تاريخ دمشق، ج42، ص204
34 . «الغدير» معانى مختلف آن را بر شمرده است: ج1، ص641
35 . مجاز القرآن، ج2، ص254
36 . شرح المعلقات السبع، ابو عبدالله حسين ابن احمد زوزنى، ص210؛ شرح القصائدالسبع الطوال الجاهليات، أبى بكر محمد بن قاسم الأنبارى، ص566ـ565
37 . البحر المحيط، ج5، ص433
38 . معانى القرآن، ج3، ص124
39 . بنگريد به: نفحات الأزهار، ج8، ص86ـ 16؛ الغدير، ج1، ص615 به بعد.
40 . نفحات الأزهار، ج6، ص91 (به نقل از الشافى فى الأمامة).
41 . معانى القرآن، ج2، ص161
42 . مفردات الالفاظ القرآن، ص885
43 . الوسيط فى تفسير القرآن المجيد، ج2، ص281
44 . الكشّاف، ج1، ص333
45 . النهاية فى غريب الحديث، ج5، ص228. طرفه آنكه ابن اثير حديث غدير را منطبق بر اين معنا مى داند و به سخن عمر «اصبحت مولى كل مؤمن» استشهاد مى كند و مى گويد: اى ولىّ كل مؤمن.
46 . بنگريد به: نفحات الأزهار، ج6، ص120ـ16؛ الغدير، ج1، ص615 به بعد. اين دو عالم نستوه و مرزبان بزرگ حق و حقيقت آنچه را ياد كرديم با تكيه بر دهها منبع ادبى، لغوى و تفسيرى گزارش كرده اند.
47 . از جمله سزامند است ياد كنيم از محقق سخت كوش و باريك بين مصرى، محمد بيومى مهران، استاد دانشگاه اسكندريه، كه بدون هيچ ترديدى اين حقيقت را پذيرفته و بر اين باور رفته است كه قطعاً «مولى» به معنى «اولى به تصرف و …» است و نه چيز ديگر (الأمامة وأهل البيت ،ج2، ص120).

منبع: مركز تحقيقات دارالحديث
/الف