0
ویژه نامه ها

مروری بر دیدگاه‌های ابن حزم در طبقه‌بندی علوم

همه‌ی علوم و یك علم

طبقه‌بندی علوم یكی از مباحث مهم و مورد توجه فلاسفه اسلامی بوده و هر كدام با زاویه دیدی كه تحت تأثیر آموزه‌های دینی، فلسفی، و تربیتی خود داشته‌اند به آن نگریسته‌اند. فارابی و سپس مكتب سینایی نگاه خاص خود را
همه‌ی علوم و یك علم
 همه‌ی علوم و یك علم

نویسنده: رسول جعفریان

 
 

خلاصه

طبقه‌بندی علوم یكی از مباحث مهم و مورد توجه فلاسفه اسلامی بوده و هر كدام با زاویه دیدی كه تحت تأثیر آموزه‌های دینی، فلسفی، و تربیتی خود داشته‌اند به آن نگریسته‌اند. فارابی و سپس مكتب سینایی نگاه خاص خود را داشته‌اند، همان نگاهی كه بر جریان آموزش فلسفه و علم در شرق اسلامی غلبه كرده است. اما در غرب اسلامی، سلطه ابن حزم به عنوان یك شخصیت نقاد اما محصور در آموخته‌های دینی ظاهری، بحث علم را تا حدودی به صورت متفاوت پیش برده است. نگاه تحلیلی وی به بحث علم و طبقه بندی آن، در سمت و سوی محدودسازی دانش پیش رفته و از این جهت به رغم آن كه ابن حزم در نقادی پیشگام و حتی تأثیرگذار بر ابن خلدون است، بیش از آنكه دریچه‌های پیشرفت را باز كند، به ساختن سدهای محكم برابر علم پرداخته است. این مقاله، گزارشی از دیدگاه‌های ابن حزم در این زمینه و روشن كردن این كه چگونه این نگاه عوض گشایش، مسیر علم را به بن بست كشانده است.

مقدمه

در میان ما و روزانه، مفاهیم و كلمات و اصطلاحات بیشماری هستند كه مرتب استفاده می‌شوند و معنای خاصی از آنها اراده می‌شود، اما به دلیل بی توجهی به عمق مفهوم دقیق و تطوری آنها كه در یك دوره تاریخی یا یك چهارچوبه گفتمانی شكل گرفته و تغییر یافته، به نوع دلالت آنها و این كه می‌توانند منشأ چه خبط و خطاهایی باشد توجه نمی‌كنیم و صرفاً با اراده كردن منظور موقت و خاص خود، از آنها عبور می‌كنیم.
وقتی با این مفاهیم كلماتی را تركیب كرده و عباراتی را می‌سازیم، هزار برابر اصل این لغات كار دشوارتر شده و در دلالت كار سخت‌تر می‌شود. با این حال، در كمال بی دقتی روزانه هزاران از این قبیل را به كار می‌بریم و بر معضلات و مشكلات ذهنی و گفتاری می‌افزاییم.
اگر تصور كنیم كه جملاتی كه به كار می‌رود، در سطوح مختلف علمی است، مثلاً بخشی عامیانه است، بخشی تخصصی، آن هم تخصص‌های مختلف در علوم انسانی یا حتی فنی و پزشكی، در خواهیم یافت كه دشواری تا چه اندازه خواهد بود. تمام این دشواری به خاطر این است كه دقتی در كاربرد درست كلمه وجود ندارد و ما در جمع، با تركیبی از علم و جهل، این مفاهیم را سر هم كرده و آنها را به كار می‌بریم.
این مسأله تنها در گفتار نیست بلكه در نوشتار نیز بوده و هست. زمانی كه ما یك صفحه از یك كتاب علمی یا شبه علمی را می‌خوانیم، هر كلمه و مفهوم و جمله آن داستان ویژه‌ای دارد و در یك منظومه فكری پدید آمده و بارها در منظومه‌های فكری مختلف تطور یافته است. پیش فرض‌هایی كه برای این قبیل عبارات در نظر گرفته شده، چندان زیاد است كه گاه در یك صفحه، شامل آگاهی‌هایی از چندین علم مختلف می‌شود.
در اینجا، تمام اشكال در این است كه ما این متن‌های گفتاری یا نوشتاری را درست تجزیه و تركیب عالمانه نكرده و مدعیات مطرح شده در این عبارات را تفكیك نمی‌كنیم. بسیاری را مسلم می‌گیریم، بسیاری را بدیهی می‌دانیم و از بسیاری دیگر بدون توجه، عبور كرده آنها پشت سر می‌گذاریم، در آن لحظه تنها هدف ما، جمع و جور كردن این عبارت و مفاهیم برای رساندن مفهومی است كه آن لحظه خاص در ذهن داریم.
یكی از وجوه تركیب در این قبیل متن‌ها آن است كه گاه هر بخشی از متن یاد شده، از علمی خاص گرفته و با درآمیختن آنها، گفتمان موردنظر شكل گرفته و معنا و نتیجه‌ای تازه از آن القا شده است. در اینجا، شناخت مرزهای دانش اهمیت زیادی دارد؛ این كه هر قضیه‌ای مربوط به كدام دانش است و صحت و سقم آن در آن دانش، و براساس معیارهای خاص آن چگونه باید به اثبات برسد. این كه اگر این پیش فرض از آن دانش به قرض گرفته شده، آیا در جای خود ثابت شده است یا خیر؟ سنخ آن چیست و وظیفه‌ای كه در تركیب جدید بر عهده آن گذاشته شده چگونه است؟

شناخت ماهیت اشیاء و طبقه بندی علوم

دست كم از دوره یونان، درباره «ماهیت علم» مباحث مهمی در «فلسفه» صورت گرفته و شاید نخستین بار در آن مقطع بود كه اهمیت اندیشه و علم به عنوان یك پدیده مستقل مورد توجه قرار گرفت. در این زمینه دست كم دو بحث اساسی بود. نخست بحث از ماهیت شیء و این كه چگونه می‌توان آن را شناخت. گفته‌اند كه سقراط پرسش از ماهیت اشیاء و چگونگی «حد» را مطرح كرد و ارسطو با بسط آن، منطق را برای تبیین چهارچوب حد و رسم اشیاء پدید آورد. این بحث در تمدن اسلامی توسط فلاسفه مشاء ادامه یافت. بحث تعریف ماهیت اشیاء با حد یكی از مهم‌ترین مسائلی است كه باب شناخت عالم را مطرح می‌كند، هرچند در این كه این روش كمكی به این مسأله كرده است یا نه محل بحث است.
بحث دیگری كه به نوعی دریچه‌ای برای شناخت جهان بود، طرح مسأله علم مختلف و اعتبار و اهمیت هر علم و به عبارت دیگر طبقه بندی آنها بود. مسأله‌ای كه به ما توضیح دهد، هركدام از علوم در كجای از اعتبار و واقع نمایی قرار دارند. چه تفاوت‌هایی با یكدیگر دارند و اساساً كدام یك علم و كدام شبه علم هستند. اشرف علوم كدام است و اسفلشان كدام. این اشرف بودن بر اساس نوع معرفت و موضوعی است كه برای شناخت انتخاب می‌شود. مباحث فلسفی به ویژه الهیات به دلیل اهمیت موضوع و استفاده از روش‌های برهانی و قیاسی كه برترین روش معرفتی در فلسفه یونانی هستند، اشرف علوم است. طبعاً علوم تجربی و حسی یا تاریخ و اخبار از اعتبار كمتری برخوردار بوده‌اند.
این مباحث برخی به اجمال و برخی تفصیلا از میراث یونانی به دنیای فلسفه اسلامی وارد شد، و پس از ترجمه متون آنها به عربی، با تفسیر و تشریح و افزوده‌های فراوان جایگاهی در میان مباحث فلسفی فیلسوفان به دست آورد. اظهارنظرهای فراوان درباره آن مباحث صورت گرفت، اما چهارچوب مباحث منطق و فلسفه یونانی كه دستشان در گردن هم بود، استوار باقی ماند. كندی، فارابی و ابن سینا و همین‌طور اخوان الصفا و بسیاری دیگر در بحث مراتب علوم و طبقه بندی آن اظهار نظر كرده‌اند، اما به رغم تفاوت‌های صوری كه به مبنای تقسیم (مقسم) تعیین اهداف این علوم و موضوعات قابل شناخت و روش شناخت انها باز می‌گردد، تقریباً كلیت آنها همسان است. (1)
یكی از مهم‌ترین مسائل بحث از روش شناخت درست بود. روش غالب در فلسفه یونانی بود، روش عقلی و قیاسی بود، و تجربه هم مشروط به آن كه متضمن نوعی قیاس باشد پذیرفته شده. همین نگره از طریق آثار یونانی به دنیای اسلام رسید. تجربه محض در این نگاه اعتبار چندانی نداشت و حتی در علمی مانند پزشكی یك پرسش مهم این بود كه قضایای آن از طریق قیاس باید اثبات شود نه تجربه. در این نگاه اساس معرفت طبی و پزشكی، قیاس است و تجربه اهمیتی در آن ندارد. نگاهی هم در دنیای اسلام بر این بود كه نه قیاس و نه تجربه، بلكه اساس معرفت طبی، معرفتی الهی است، یعنی خداوند آن را به بشر الهام كرده است. بحثی كه اسحاق بن حنین در رساله خود درباره تاریخ طب طرح كرده و اختلاف نظر قیاس و تجربه را در تاریخ طب پیش از اسلام و بحث از الهی بودن منشأ آن را نیز در ادامه آورده است. (2)
هرچه هست، آشفتگی در قضایای علوم، عمدتاً به دلیل روش شناخت و اثبات قضایای آنها، درآمیختن روش‌های متفاوت در درون یك علم، برای مثال تلفیق روش‌های قیاسی و تجربی در پزشكی، ناشناختگی تاریخچه مفاهیم و لغات و نداشتن یك رویه واحد و عالمانه برای رسیدن و برسیدن سیر تحول در آن، و مسائلی از این قبیل، سبب شده است یا دست كم یكی از نتایج آن این شده است- كه امكان تحول در درون یك علم فراهم نگردد و بن بست‌هایی پدید آید كه راه را بر پیشرفت سد می‌كند. البته مسلمانان با این اختلاف رویه در یك علم آشنا بودند، یعنی توجه داشتند كه برای مثال همان طب، باید قیاسی شناخته شود یا تجربی، اما مع الاسف، مباحث تئوریك این بخش با جدیت دنبال نشد. حكایت زیر بسیار جالب توجه است: مسعودی می نویسد:
واثق بحث و نظر را دوست داشت و اهل نظر را محترم می‌داشت و تقلید را خوش نداشت و دوست داشت از علوم و عقاید فیلسوفان متقدم و متأخر و هم اهل شریعت مطلع شود. یك روز جمعی از فیلسوفان و طبیبان به حضور وی بودند و درباره اقسام علومشان از طبیعیات و دنباله آن كه الهیات است سخن رفت، واثق به آنها گفت:
«می‌خواهم چگونگی علم طب و اصول آن را بدانم كه مأخذ آن مشاهده است یا قیاس و سنت یا مقدمات عقل، یا آن را به سماع توان دریافت، چنانكه بعضی‌ها درباره مقررات شریعت بر این رفته‌اند؟» ابن بختیشوع و ابن ماسویه و میخائیل جزو حاضران مجلس بودند و به قولی حسین بن اسحاق و سلمویه نیز حضور داشتند، یكی از حضار گفت:
[الف]: «بسیاری از اطبای متقدم پنداشته‌اند كه مأخذ علم طب تجربه است و در تعریف طب گفته‌اند علمی است كه از تكرار مشاهده در احوال مختلف حاصل آید و نتیجه آخر نیز مانند اول باشد و كسی كه تجربه می‌كند این حالات را مضبوط دارد. و گفته‌اند كه تجربه بر چهار اساس استوار است یكی ملاحظه اعمال طبیعت كه در سالم و بیمار انجام می‌شود، چون خونریزی و عرق و اسهال و قی كه به حكم مشاهده نافع یا مضر است. یكی دیگر حوادث عارضی كه برای موجود زنده رخ می‌دهد چنانكه انسان مجروح شود یا بیفتد و خون كم یا زیاد از او برود یا در حال بیماری یا سلامت آب خنك یا مایعی بنوشد و به حكم مشاهده نافع یا مضر باشد. یكی دیگر احوال ارادی است كه از نفس ناطقه می‌آید چنانكه انسان در خواب ببیند كه بیماری را كه مرضی معین دارد به چیز مشخصی علاج می‌كند و بیمار به شود یا چنین چیزی در اثنای تفكر به خاطر او گذرد و پندار خود را به عمل گذارد و یا چنانچه در خواب دیده تجربه كند و آن را درست یا نادرست ببیند و مكرر تجربه كند و نتیجه همان باشد. و قسم دیگر تعمیم و قیاس است كه سه جور است یا یك دارو را از مرضی به مرض همانند آن نقل كنند چنانكه ورم قرمز را با ورم مورچه گز همانند گیرند، یا عضوی را با عضو دیگر قیاس كنند چنانكه بازو را با ران همانند گیرند، یا دوائی را با دوای همانند آن قیاس كنند چنانكه برای علاج اسهال به جای به، قرمز دانه دهند و این همه را جز به حكم تجربه نمی‌توان كرد.
[ب]: جمعی دیگر از طبیبان بر آن رفته‌اند كه اساس صناعت طب این است كه هر مرض را با علت آن به اصل معنی مربوط كنیم و دوای آن را به اقتضای طبیعت و وقت حاضر و بیماری خاصی بدون رعایت اسباب و علل مفقود و بدون در نظر گرفتن اوقات و جهات دیگر با رعایت عادات و تشخیص طبیعت و حدود اعضای تجویز كنیم. و چنین استدلال كرده‌اند كه جزو قضایای بدیهی است كه دو ضد در یك حال فراهم نشود و بودن یكی مستلزم این است كه دیگری در همان حال نباشد، گویند و این به خلاف آن است كه چیزهای ظاهر را دلیل چیزهای نهان گیرند كه چیزهای ظاهر محتمل- الوجود است و نتیجه آن مختلف تواند بود، و حكم قطعی درباره نتیجه آن نمی‌توان كرد. و این سخن جمعی از طبیبان ماهر و قدیم یونان چون نامونیس و ساسالیس و دیگران است كه به عنوان «طرفداران طب طبیعی» مشهورند.
واثق به آنها گفت: «اكثریت طبیبان در این باب چه روشی پیش گرفته‌اند؟» گفتند: «قیاس» گفت: «چگونه؟» گفتند: «این طایفه عقیده دارند كه اساس علم طب بر مقدماتی نهاده است كه از آن جمله معرفت طبیعت بدنها و اعمال اعضاست، هم از آن جمله معرفت صحت و مرض تن و شناخت هواها و تفاوت آن و طبقه بندی اعمال و صنایع و عادات و خوردنی‌ها و نوشیدنی‌ها و سفرها، و هم شناخت چگونگی بیماریهاست. گویند به مشاهده معلوم شده كه صورت و طبیعت موجود زنده مختلف است، و هم صورت و طبیعت اعضای آن یك جور نیست و تن زنده در نتیجه هوا و حركت و سكون غذای مأكول و مشروب و خواب و بیداری و استفراغ یا امساك پیاپی و هم در نتیجه عوارض نفسانی از قبیل غم و خشم و رنج، دگرگون می‌شود. گویند هدف طب در مورد تن، حفظ صحت موجود در تن سالم و تجدید صحت تن بیمار است، پس می‌باید صحت را شناخت و علل صحت را حفظ كرد، بنابراین به موجب این مقدمات طبیب وقتی خواهد مریض را علاج كند باید در طبیعت بیماری‌ها و تن‌ها و غذاها و عادت‌ها و فصل‌ها و علل دیگر بنگرد تا به كمك آن استدلال تواند كرد. ای امیرمؤمنان این گفته بقراط و جالینوس و طبیبان متقدم و متأخر ایشان است. گفتند و این طایفه با وجود اتفاق درباره قضایای مذكور به سبب اختلاف در كیفیت استدلال در مورد بسیاری از غذاها و دواها اختلاف دارند... (3)
این عبارت طولانی نشان می‌دهد كه میان مسلمانان، تفاوت روش‌های مختلف شناخت در علوم مورد توجه بوده است، اما این كه در این مسیر، نتوانسته‌اند به نقطه مطلوب برسند، نكته‌ای است كه نباید از آن غافل بود.

نگاه غایت شناسانه در ارزش علم

به این مسائل در شناخت جایگاه هر دانش باید نكته دیگری را هم كه «هدف از هر علم» است افزود. تقدس یك دانشی به این است كه بدانیم كه از آموختن آن چه هدفی داریم. این مسأله دست كم دو تفسیر دارد.
نخست این است كه آدمی برای چه آفریده شده است؟ از نظر حكما، خداوند بهترین چیزی كه در انسان قرار داده، یعنی عقل، آن را غایت او قرار داده است. كار این عقل كه اساس دانایی است چیست؟ معرفت خداوند. بنابراین، نخستین علم، علمی است كه در عقل را به سمت معرفت الهی پیش می‌برد. برای همین فلسفه اشرف علوم است، چون غایت آن شناخت خداوند است. (4) این یك تفسیر كه مسیر علم را مشخص می‌كند.
اما تفسیر دوم كه تفسیر نازل همان سخن پیشین هم می‌تواند بود، این است كه آموختن هر علمی، چه ثمری دارد؟ این ثمر دنیاوی است یا اخروی. این هدف، یا غایت سنجی، امری است كه بر علم مورد بحث سایه می‌افكند. یعنی مسیر درونی آن علم را تبیین كرده و اخلاقیات حاكم بر آن را نشان می‌دهد. این بحث شاید به واقع نمایی علم كاری نداشته باشد، اما سرنوشت یك دانش را در جامعه بشری مشخص می‌كند. این كه ارزش تعقیب كردن دارد یا نه؟ این ارزش نه به واقع نمایی آن به عنوان یك علم، بلكه به ثمری است كه در بر دارد. خواهیم دید كه ابن حزم، چنان تحت تأثیر این نگاه است كه به طور بی سابقه‌ای تلاش می‌كند در نظام تربیتی پیشنهادی خود، حد پرداختن به هر علم را در چارچوب منافع اخروی آن و اگر دنیوی است در حد نیاز، محدود سازد.
اكنون باید به تبیین دیدگاه‌های ابن حزم در رساله «مراتب علوم» بپردازیم كه ضمن آن كه به صورت جدی وارد این بحث شده، اما به طور شگفت انگیزی مباحث مختلف خلط كرده است. او هم از معرفت اشیاء سخن گفته، هم طبقه بندی علوم و هم بحث غایت سنجی در ارزش علوم. همزمان به بخشی از اخلاقیات در حوزه علم آموزی نیز پرداخته كه تأثیر مستقیم در قضاوت‌های وی درباره تعمق و غور در علوم مختلف دارد.

ابن حزم و رساله مراتب علوم

علی بن حزم اندلسی (384-456)، مرد چند دانشی، از نویسندگان عقل گرا و آزاداندیش اندلس است كه مردی پر تألیف در حوزه‌های دینی، ملل و نحل و تاریخ و انساب است. افكار وی كه نكات بدیع فراوانی هم در آن وجود دارد، در مواردی، چنان سر از دین‌گرایی افراطی درمی‌آورد كه گویی فلسفه استفاده وی از عقل، برای زمین زدن آن است. وی درست مانند كسی است كه از در گشاد قیف علوم، داخل شده و درنهایت از در تنگ آن خارج شده است. به عبارت دیگر ابن حزم، آدمی عقل گراست كه همه استدلال‌ها را به گونه‌ای هدایت می‌كند كه در نهایت به نوع جزم اندیشی و ظاهرگرایی دینی صرف منتهی شده و در عرصه دانش بشری، همه علوم باید فدای یك علم شود. ابن حزم تخصص در تلفیق عقل‌گرایی و جزم‌گرایی دارد و ضمن آنكه دانشمندی ضد خرافه است، و اما، اندیشیدن آزاد فلسفی را هم برنمی‌تابد و چنان كه خواهیم دید برای علوم بشری از هر قسم و رنگ، جدای از آنچه خرافه است و باز از اول دور ریخت، جز در سایه شریعتی ارجمندی قائل نیست. جالب است كه وی در فقه نیز از مذهب شافعی كه پذیرای حداقل اجتهاد در دین بود، به مكتب ظاهری كه قریب به نگاه فقهی سلفی بود روی آورد. معنای این تحول این بود كه وی تنها در دایره نصوص صریح دینی از قرآن و حدیث تسلیم شده و اجتهاد و قیاس سنتی مكتب سنی را نمی‌پذیرد. با این حال ذهن جوال وی چنین نبود كه هر آنچه را برای مثال سلفی‌ها درباره كلام و صفات الهی گفته‌اند، بپذیرد، بلكه می‌كوشید تا در این بخش استدلال‌های خاص خود را داشته باشد.

رساله مراتب العلوم

رساله مراتب العلوم ابن حزم (5)، از جمله رسائل كم مانندی است كه می‌تواند ما را با دیدگاه این متفكر بزرگ جهان اسلام درباره دید مسلمانان به علم و عالم و جایگاه علوم در منظومه فكری موجود در تمدن اسلامی نشان دهد. این رساله جز آنكه هدف اصلی خود را بیان توصیه‌هایی در ارتباط با نظام آموزشی و تعلیم و تربیت قرار داده، اما به همه مراتب علم آموزی توجه كرده و كلیت «دانش»، ماهیت آن، واقع نمایی علم در عرصه‌ها و رشته‌های مختلف و از جمله رابطه علم و دین را به خوبی شرح داده است. مقایسه این رساله برای مثال با رساله اقسام الحكمه یا مقدمه منطق المشرقیین ابن سینا نشان می‌دهد كه ابن حزم در نگارش، تا چه اندازه به تحلیل و تبیین مسائل حاشیه‌ای یك علم هم توجه دارد، مسائلی كه شاید در استخوان بندی آن علم جایی نداشته باشد، اما در روشن كردن فضای آن نهایت اهمیت را دارد. این در حالی است كه ابن سینا، هدفش صرفاً نگارش یك متن كلاسیك بدون حاشیه و تحلیل است، متنی كه هم در منطق المشرقیین [قم، كتابخانه مرعشی، 1405] و هم در رساله اقسام الحكمه [چاپ شده در تسع رسائل، قاهره، دارالعرب، 1326ق] درباره تقسیمات علوم آمده است. نگاه تحلیلی ابن حزم، از جهات زیادی متفاوت با ابن سینا بوده و مسائل و دیدگاه‌های رایج در میان مسلمانان را شفاف‌تر بیان كرده است.
ابن حزم نخست این مسأله را مطرح می‌كند كه خداوند، علم را وسیله كرامت و برتری آدمی بر سایر موجودات قرار داده است، علمی كه به او اجازه تصرف در علوم و صناعت را می‌دهد. بنابراین انسان، نباید این امانت الهی را ضایع كند، بلكه می‌بایست آن را درست به كار گیرد و در مسیر صحیح پیش ببرد.

دانش‌های موقت!

وی می‌گوید هر زمان و روزگاری، برای خود حال و هوای خاصی دارد. در روزگاران قدیم، علومی بود كه از آنها سخت مراقبت می‌شد و به عنوان میراث از نسلی به نسلی دیگر منتقل می‌شد. در این انتقال، برخی از علوم برجای می‌ماند و برخی دیگر از میان می‌رفت و جز نامی از آنها نمی‌ماند. از این جمله است دانش سحر و طلسمات كه صورتی از آنها مانده، اما به عنوان یك علم از میان رفته است. همین طور دانش موسیقی، كه اقسامی داشته، بخشی، آدم‌های ترسوی را شجاع می‌كرده، قسمی آدم‌های بخیل را سخاوت‌مند می‌نموده و برخی محبت یا تنفر میان مردمان ایجاد می‌كرده، اما اكنون آن دانش از میان رفته است و چنین ویژگی‌هایی از میان رفته و به عكس ویژگی‌های مذمومی برای آنها پدید آمده است، چنان كه برای علم كیمیا این وضعیت پدید آمده و ابزاری برای سوء استفاده از نقود و دست‌اندازی به مال مردمان شده است. به نظر وی، علم سحر یا موسیقی لااقل وجود داشتند و علم بودند، اما دانش كیمیا از اساس علم باطلی است، زیرا قلب یك جوهر به جوهر دیگر اصلاً امكان پذیر نیست، مثل این است كه قلب آدمی را به قلب الاغ تبدیل كنند یا به عكس. چنین امری در جوهرهای بیرونی هم محال است.
از نظر وی، آدمی باید علومی كه در این زمان سودمند است فراگیرد، و در تقدیم و تأخیر میان آنها اولاً رابطه منطقی میان آنها را در رسیدن از یكی به دیگری رعایت كند، و ثانیاً مراقب مراتب اهمیت و منفعت میان علوم باشد. جز این عمل كردن، مثل این است كه كسی بخواهد بر بامی برود، اما نخواهد از پلكان استفاده كند.

دانش دنیایی زیر سایه آخرت‌گرایی

ابن حزم، نگاه منفعت گرایانه به علم را، البته با تفسیر خود از منفعت، وسیله‌ای برای ورود به بحث خود قرار می‌دهد. آدمی دو عالم بیشتر ندارد: دنیا و آخرت. اگر این دو با هم مقایسه شود، خواهیم دید كه روزهای دنیا بسیار كوتاه، اما آخرت، ابدی است. بنابراین اگر كسی در این اندیشه است كه علم را ابزاری برای نفع دنیوی خود قرار دهد، باید گفت كه باور زیان باری دارد.
از نظر وی، در یك تقسیم ساده، علم دو نوع است: علمی كه وسیله‌ای برای كسب مال می‌شود، و علمی كه برای صحت جسم به كار می‌آید كه مقصودش خصوص دانش پزشكی است.
درباره این كه به طور كلی علم وسیله‌ای برای كسب ثروت باشد، سؤال وی این است كه مگر با علم چه اندازه ثروت به دست می‌آید؟ برای این كار همراهی با سلطان، ساختمان سازی و تجارت، راه بهتر و نزدیكتری برای كسب مال است. بنابراین اگر كسی در این اندیشه است كه علم بیاموزد تا دنیای خویش را آباد كند، كار بی ثمری انجام می‌دهد. چنین آدمی دو خطا كرده است، اولاً راه‌های كوتاه مدت برای كسب درآمد را طی نكرده (مانند تجارت و...) و دیگری سخت‌ترین راه را برای این كار انتخاب كرده كه كم‌ترین نتیجه را برای آبادی دنیای وی دارد.
از سوی دیگر، فضیلتی كه او در دانش دوستی بدست آورده و از دیگر بهائم و حشرات ممتاز شده، در راه اصلی خودش مورد استفاده قرار نگرفته است. او جوهری را به دست آورده كه ندانسته چه بهره‌ای از آن ببرد. درست مانند كسی كه یك شمشیر هندی برنده و نفیس تهیه كرده، اما صرفاً در آشپزخانه برای شكستن استخوان و دو نیم كردن حبوبات استفاده كند. آیا زیانبارتر از این چیزی هست؟
اما دانشی كه برای تأمین صحت جسم است، چه خاصیتی جز این دارد كه مرضی را می‌شناسد، اما نمی‌داند كه می‌تواند آن را برطرف كند یا خیر. و یا به فرض كه آن مرض را از میان ببرد، مطمئن نیست كه آن بیماری باز خواهد گذشت یا خیر. از كجا معلوم كه بیماری دیگری سر درنیاورد؟ تازه مگر مرگ را می‌شود از میان برد و اساس آن را علاج كرد؟
این نشان می‌دهد كه اگر آدمی علم را برای كسب منفعت ویژه دنبال كند، درواقع، ‌به دنبال منفعت كوچك رفته است. تازه این در صورتی است كه این علم را در راه كسب مال از راه معقول خود استفاده كند، و الا اگر بخواهد با استفاده از علم دنبال كسب مال از راه‌های غیرعادی باشد كه وضعیت بدتر هم می‌شود. در آنجاست كه جاهل بر چنین عالمی به مراتب شرف دارد.
بدین ترتیب باید گفت، بهترین دانش‌ها، دانشی است كه به رستگاری در آخرت می‌انجامد و طالب چنین علمی است كه خود را به تعب انداخته، تا بتواند راحت ابدی را به دست آورد.
علومی كه به ترتیب باید آموخت
ابن حزم در اینجا از اهمیت كتاب، سماع و قراءت سخن می‌گوید، این كه در طلب علم این سه مفهوم اهمیت زیادی دارد. او می‌گوید بنا دارد درباره رسیدن به علم سخن بگوید، این كه كدام علم برتر و ارجمندتر و بیش از همه مورد نیاز مردم مردمان است. همان طور كه رساله مراتب علم ابن حزم، جنبه تعلیم و تربیت دارد؛ به همین جهت، از همینجا خطابش با كسی است كه درصدد تربیت فرزندان كوچك خویش است. او باید از همان آغازین زمان درك و فهم بچه، كارش را آغاز كند و كودك را به معلم و مؤدب بسپارد.
در اینجا وی به دو چیز اهمیت می‌دهد. نخست این كه كودك چه چیز را بیاموزد و دیگر این كه از هر علمی چه قدر بیاموزد.
نخستین موضوع، آموزش خط و نوشتن است، اما این كه چه قدر یاد بگیرد، همین است كه راست و صاف بنویسد، اما حسن خط در حد عالی، كه طلبه بسا برای تقرب به سلطان و امیر آن را فرامی‌گیرد، چیزی جز ضایع كردن عمر نیست و این تقرب به سلطان، چیزی جز ندامت ندارد، چرا كه كارش ظلم به مردم و نوشته‌هایش، توقیعاتی مشحون از كذب و باطل خواهد بود.
در علم قراءت نیز می‌باید به حدی برسد كه بتواند هر متنی را بخواند، و البته همزمان به حفظ قرآن نیز مشغول باشد. پس از فراگیری نوشتن و خواندن، باید به سراغ نحو و علم لغت برود. او به تفسیر معنای این دو اصطلاح و علم پرداخته و كتاب‌هایی را كه باید برای فراگیری آنها خواند معرفی می‌كند. پس از آن و بدون تأمل می‌افزاید كه تعمق در علم نحو، كاری بیهوده و فضولی است [التعمق فی علم النحو ففضول لا منفعة بها)، كاری غیرواجب كه نیازی به آن نیست. خوب شاید خواندن كتاب سیبویه هم خوب باشد، اما در همان حال بهتر است به جای آن به مسائل دیگر بپردازد. سپس كتاب‌هایی در علم لغت برای تحصیل و تدریس معرفی می‌كند. در اینجا نیز باز سخن از اقتصار و اكتفا به حد معمول كرده و تأكید می‌كند كه بهتر است به سمت علم مهم‌تر برود: «الاقتصار علی المقدار الجاری مما ذكرنا، و الانصراف إلی الأهم و الأوكد من سائر العلوم، أولی». در این زمینه، اندكی هم به شعر بپردازد، اما فقط به شعرهای حكمت و خیر، مانند اشعار حسان بن ثابت، اما جز اینها از چهار گروه شعر بپرهیزد: غزل و عاشقانه و خمریات، شعرهای حماسی و جنگی كه روحیه فتنه جویی را در آدمی پدید می‌آورد. شعر تغرب [غربت سروده] و هجو. شعر مدح و رثاء هم نوعی مباح مكروه است! در اینجا نیز زیاده روی در شعر، نوعی پرداختن به دروغ است و خیری در دروغ نیست. «فإن الإكثار من روایة الشعر، هو كسب غیر محمود».
ریاضی و نجوم
اكنون نوبت علم ریاضی است كه پس از نحو و لغت باید فراگرفت. فراگیری، جمع و منها و ضرب و محاسبه مساحت و همین طور مباحث ریاضی مربوط به نجوم و تركیب افلاك، چگونگی حركت آنها، و یادگیری وضعیت بروج و جز اینها. این دانش بزرگی است «فهذا علم رفیع جدا.» دلیل اهمیت آن هم این است كه آدمی، محدودیت عالم را از یك طرف و اهمیت صنع باری تعالی را از طرف دیگر می‌شناسد. با خواندن كتاب مجسطی است كه می‌توان وضعیت كسوفات را شناخت، طول و عرض بلاد را دانست، و درباره جزر و مد آگاهی‌هایی به دست آورد. سودمندی این دانش برای استفاده بهینه از آب، برداشتن اجسام سنگین، هندسه بناها و شناخت آلات حكمی مفید خواهد بود.
آگاهیم كه علم نجوم جدای از تنجیم است، این تقسیم بندی را ابن حزم نیز دارد. در اینجا پس از آن كه فراگیری نجوم را لازم شمرد، بلافاصله تأكید می‌كند كه شناخت احكام نجومی، معنا و مفهومی ندارد. این احكام كه درباره پیشگویی رخدادها یا سعد و نحس ایام است، به نظر وی یا حق است یا باطل، اگر حق باشد، هیچ ثمری جز ناراحتی و غم و نگرانی ندارد، برای این كه آدمی باید در انتظار بیماری و نكبت و موت عزیزان و كم شدن عمر و جز اینها باشد. اگر بگویند كه می‌توان جلوی آنها را گرفت، حرف بی پایه‌ای است؛ برای این كه قضای الهی حتمی و غیرقابل برگشت است. اما اگر احكام نجومی باطل باشد، طبیعی است كه شایسته فراگیری نیست. از نظر ابن حزم، هیچ برهانی بر درستی این احكام نجومی نیست، بلكه مشتی تجربه است و چون چنین است، به دلیل این كه تجربه اساساً نوعی تكرار است كه اگر هزار بار هم تكرار شود، نمی‌دانیم دفعه هزار و یكم همان رخ خواهد داد یا نه، باطل و غیرقابل استناد است. به نظر وی، این انتظام كواكب، حداكثر مربوط به ده هزار سال است و داشتن تجربه كاملی كه بتواند همه ابعاد آن را در برگیرد، ممكن نیست. به خصوص كه حتی رصدهای قدیم نیز بر اثر جنگ‌ها و غارت‌ها از میان رفته و اخبار آنها هم نابود شده است. بنابراین رصد حتی این دوره هم ناممكن است، چه رسد به رصد ادوار قبلی عالم. ابن حزم می‌گوید ما حداكثر تاریخ سه هزار سال از تورات به این سمت را می‌دانیم، این چه مقدار درد ما را دوا می‌كند؟ از تاریخ فُرس نیز تنها اخباری از دوره ساسانی مانده و این كمتر از هزار سال است. همین طور تاریخ روم. از تاریخ قبط و سریانی و موآب و غیره هم كه هیچ خبر و اثری نیست. از هند و چین هم چیزی در اختیار نداریم، و بسا رصدهای قدیمی داشته‌اند، چون دو مملكتی هستند كه از آفات دور مانده‌اند. با این حال، مردم چین اهل علم نیستند، بلكه اهل صنعت‌اند. شاید هند هم چنین باشد. حاصل این كه با توجه به گستردگی نظام كواكب و ابهاماتی كه برای ما در بسیاری از امور آنها وجود دارد و این كه ما فقط ظواهر برخی از امور را ملاحظه می‌كنیم، امكان این كه این احكام نجومی را تأیید كنیم وجود ندارد. آنها هیچ برهانی اقامه نكرده و سخنانشان قانع كننده نیست، بلكه بیشتر از باب «اسمع و اسكت و صدّق الامیر» است. اگر این طور باشد، شایسته نیست فرد عاقلی به این علوم بپردازد، علمی كه هیچ فایده‌ای ندارد.

منطق و طبیعیات و تاریخ

اكنون نوبت آموختن منطق است كه طالب علم باید آن را فراگیرد؛ این كه علم اجناس و انواع و اسامی مفرده و قضایا را بداند، استدلال و برهان را بشناسد. این علم است كه امكان درك تمامی حقایق و تمییز آن را از باطل به دانش جو می‌دهد.
افزون بر منطق، فراگیری طبیعیات، جوّ شناسی، علم شناخت حیوان و نبات و معادن و همین طور دانش تشریح نیز می‌تواند طالب علم را بر استواری و استحكام عالم خلقت و تأثیر صانع آگاه سازد.
در كنار آنچه گذشت و زمانی كه طالب علم با نظر و استدلال آشنا می‌شود، نباید از مطالعه اخبار امت‌های گذشته و تواریخ قدیم غفلت ورزد. با این شناخت است كه می‌تواند به علل نابودی آنها واقف گشته و بفهمد كه چطور تمدن‌های پیشین با آن استحكام از بین رفته‌اند. او همچنین می‌تواند نابودی پادشاهانی را كه مردمان را می‌كشتند، ستم می‌كردند،، ثروت‌اندوزی می‌كردند و مال و سپاه برای خود فراهم می‌كردند تا سلطنت خویش و اعقابشان را پایدار كنند، بفهمد و بشناسد. در تاریخ است كه می‌توان فرق آدم‌های خوب و بد را شناخت و براساس آن، به ستایش افراد پرهیزكار و زاهد پرداخت. براساس شناخت عالمان و صالحان در برابر دیگران است كه می‌توان دیگران را به پیروی از صالحان و دور كردن فاسقان ترغیب یا ترهیب كرد. نكته اینجاست كه فراگیری این دانش بسیار آسان است. درواقع این علم، نه تنها سهل و آسان است كه بسیار نشاط‌آور و لذت بخش نیز هست و بنابراین سزاوار نیست كه كسی از آن بی بهره بماند.

علم دین و شریعت

اكنون پس از آموختن آنچه گذشت، ابن حزم باز به سراغ این نكته می‌آید كه دانش آموخته، باید توجه به عمر كوتاه و مشكلاتی كه برای سلامتی پیش می‌آید داشته باشد تا بداند چه چیزی را برای فراگیرد و از عمر خویش استفاده كند. نخستین مسأله ارائه برهان بر مُحْدَث بودن عالم و به عبارت دیگر اثبات صانع و جنبه‌های مختلف این محدث بودن عالم است. بحث بعدی، بحث از اصل نبوت است و این كه به هر حال این بحث‌ها به این برسد كه آدمی اقرار به نبوت حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) در قرآن بنگرد كه خداوند براساس عهود خود چه چیزی از ما خواسته است. در این مسیر است كه آدمی با شریعت آشنا می‌شود. ابن حزم گوید: این‌ها مباحثی است كه ما در كتاب الفصل بالملل و النحل [كذا] توضیح داده‌ایم. شریعت اساس است، در حالی كه برهمن‌ها شریعتی ندارند، نصارا هم كه خود معترفند كه شریعت آنان از خدا نیست، ملت مجوس هم بر این باورند كه بخش عمده‌ای از كتاب‌شان از میان رفته است. به علاوه اعتراف دارند كه اردشیر بابكان برای آنان شریعت درست كرده است. یهودیان هم گویند كه پس از خروج از صهیون، بخش عمده آثارشان از میان رفته است و آنچه اكنون از شریعت دارند، چیزی جز آن است كه در تورات به آن مكلف بوده‌اند.
با توجه به اهمیت علم شریعت، اگر كسی به علوم دیگر پرداخته و از دانش شریعت غفلت ورزد، به خویشتن ستم كرده است، چرا كه بهترین را فدای كمترین كرده است.

علم هدف است یا وسیله

ابن حزم گوید: اگر كسی بگوید كه علم ریاضی و هیئت و منطق سبب می‌شود تا ما اشیاء را چنان كه هست بشناسیم، پاسخ این است كه این درست است، در صورتی كه هدف از آن شناخت، استدلال بر اثبات صانع باشد، شناختی تا سبب فوز و رستگاری و خلاصی ما از عذاب جهنم شود. اما اگر هدف صرف معرفت اشیاء، به همان صورت موجود است، این درست مثل این كه است كه كسی بگوید من می‌خواهم تمام مردم شهر خود را بشناسم، به همان شكل و شمایلی كه هستند، چنین كسی قطعاً به حماقت متهم خواهد شد، چرا كه آدمی علم را برای منفعت آن فرا می‌گیرد، نفعی كه در آخرت به كار او آید، جایی كه زندگی ابدی می یابد.
بدین ترتیب علم برای علم، علم برای شناخت درست اشیاء، از دید ابن حزم ارزشی ندارد، مگر آن كه در جهت شناخت شریعت، خدای متعال باشد. علمی ارزش آموختن دارد كه وسیله كسب منفعت آن هم منفعت اخروی باشد نه دنیوی. از نظر وی، ثروت اندوزی با علم كاری ناپسند است مگر در شرایط خاص. به این ترتیب كه اگر كسی ثروتی دارد، بهتر است به همان بسنده كند و برای آبادی آخرت خود بكوشد، اما اگر نیازمند است، بهتر است با بهره‌گیری از علم، رفع نیاز كند، و در این میان بهترین كار، معلمی هجاء، صرف، نحو، ادبیات و طب و مانند اینهاست. این قبیل كارها به مراتب بهتر از نزدیكی با سلاطین و امراست كه آدمی در معرض انواع خطرها قرار می‌گیرد. وی در این رساله، بارها در این باره هشدار داده و نكاتی را یادآور شده كه پیداست به این همكاری بسیار بدبین است. یكی از بدترین‌ها در این باره، انجام كار طبابت برای سلاطین است كه بیش از همه خطرناك است. نوع دیگر، همكاری با سلاطین در حوزه علم نجوم است كه آن نیز كار عاقلانه‌ای نیست و تبعات بدی دارد. می‌دانیم كه ابن حزم در جوانی تجربه همكاری با سلاطین را از وزارت و زندان رفتن و... داشت.

ارزش كتاب در علم

برای یك دانشمند مهم آن است كه ذخیره علمی بالایی داشته باشد و برای حفظ چنین ذخیره‌ای، هیچ ابزاری بهتر از كتاب نیست، چرا كه كتاب بهترین انبان برای نگاه داری دانش است و اگر كتاب نبود، دانش از میان رفته بود. بدون كتاب، آنچه از بحث و نظر و علم مطرح می‌شود، میزانی برای درستی و نادرستی ندارد. این كتابهاست كه می‌تواند محك و معیار باشد. به عبارت دیگر، اگر شهادت كتاب‌ها نبود، ادعای عالم و جاهل مساوی بود. كتاب است كه سبب می‌شود عالم در كسب علم از منابع مختلف استفاده كند نه از یك منبع خاص. درست مانند تفاوت آدمی است كه از یك چاه استفاده كند تا چند چاه، و بسا چاهی را كه انتخاب كرده شور باشد و هیچ‌گاه به آب شیرین دست نیابد.
نكته دیگر این است كه یك عالم، نباید عمرش را صرف یك علم كند و از بقیه علوم غافل بماند. كسی كه چنین كند، كار خنده‌داری كرده است. چنین شخصی با توجه به ارتباط علوم، حتی در همان علمی هم كه به آن پرداخته، نقص خواهد داشت. البته روشن است كه با این عمر نمی‌توان به همه علوم، به صورت گسترده پرداخت، بنابراین بهتر است از علمی، بهره‌ای برگیرد. «و لیأخذ من كلّ علم بنصیب». اندازه آن هم به این است كه ضروریات آن دانش را فراگیرد و در نهایت به دانشی كه طبع و قلب او به آن خو كرده، روی آورد و در آن غور بیشتری كند.
ابن حزم این نكته اخلاقی را یادآور می‌شود كه اگر كسی علم را برای تفاخر و مال و منصب فرا گرفت، از رستگاری دور خواهد افتاد، چرا كه هدف چیزی جز علم خواهد بود.

تقسیم بندی علوم [یا كدام علم بهتر است؟]

بحث تقسیم علوم از جهات مختلفی ارزشمند است، ارزش هر دانش، جایگاه آن، این كه اساساً آنچه در گذشته به عنوان یك علم بوده، از نظر فلان دانشمند علم تلقی می‌شود یا نه و بسیاری از مسائل دیگر را از همین مبحث تقسیم علوم می‌توان بدست آورد. در اینجا ابن حزم، دیدگاه‌های خود را در این باره بیان می‌كند.
از نظر ابن حزم، دانش‌ها به هفت دست تقسیم می‌شوند و این یك تقسیمی است كه برای همه زمان‌ها و در میان هم امتها، وجود دارد.
1.علم شریعت. 2.علم اخبار. 3.علم لغت. امت‌ها در این سه دانش با یكدیگر تفاوت دارند. 4.علم نجوم. 5. علم عدد. 6.علم طب. 7.علم فلسفه، چهار علمی كه همه ملل در داشتن آنها با یكدیگر مشترك هستند.
اما علم شریعت، چهار قسم است: قرآن، حدیث، فقه و كلام. هركدام اینها نیز به چند دسته تقسیم می‌شود. علم قرآن، به قراءت و تفسیر، علم حدیث به معرفت متن و راوی، علم فقه به فقه القرآن و فقه الحدیث و اجماعیات تقسیم می‌شود.
علم كلام هم شناخت براهین و استدلال‌های متكلمان است، وضعیت نحو و لغت هم معلوم است. اما علم تاریخ هم تقسیم بندی خاص خود را دارد: تاریخ ممالك، تاریخ سالشمار، شهرها، طبقات و جز اینها. صحیح‌ترین تواریخ هم، همین تواریخ ملت اسلام است كه از آغاز آن تا فتواحت و مسائل دیگر در آنها آمده است. ابن حزم سپس به اخبار روم و ترك و خزر و غیر اینها اشاره كرده، تواریخ و تألیفی از آنها برجای نمانده است. از اخبار هند و چین هم، به رغم آنكه می‌دانیم اهل علم و ضبط هستند، چیزی در اختیار ما نیست. از امم منحل شده هم مانند قبطی‌ها و سریانی‌ها و دیگران، جز اكاذیب و خرافات چیزی نمانده است. اخبار ایرانیان نیز چیز صحیحی ندارد جز آنچه از زمان دارا به دارا است و صحیح‌ترین اخبار آنها از روزگار اردشیر بابكان است. آدمی كه دنبال این علم است، بهتر است تنها به آنچه اخبار آن صحیح است مراجعه كند. از نظر ابن حزم، علم انساب هم بخشی از علم اخبار است.
علم نجوم هم شامل دو بخش است: نخست علم هیئت و دیگری احكام نجومی كه همان تنجیم است. دانش ریاضی هم به شناخت قوانین ریاضی، براهین آن و همین طور علم مساحات تقسیم می‌شود. علم منطق به عقلی و حسی تقسیم شده، عقلی مربوط به الهیات و طبیعیات و حسی فقط مربوط به طبیعیات است. دانش طب نیز به طب نفس یا علم اخلاق و ایجاد تعادل در نفس و پرهیز از افراط و تفریط و طب جسم تقسیم می‌شود. طب جسم نیز تقسیمات خاص خود را دارد كه در پشكی به آن پرداخته می‌شود. دانش شعر نیز اقسام خود را در روایت شعر، شناخت معانی و اقسام آن به لحاظ موضوعی و موزونی دارد. دو علم بلاغت و عبّارة‌ هم نتیجه اجتماع علوم پیشین یا دو علم از میان آنهاست. اگر عالم به بلاغت آن را در مسیر خدا پیش برد و برای تبیین حقائق از آن بهره گیرد، فضیلت است و اگر ضد آن باشد، خسارت. علم عباره (تعبیر خواب) هم نوعی طبع در آدمی است كه علم به كمك آن می‌آید.

علم تجارت و خیاطت و...

صناعت علم است یا نیست؟ این پرسشی است كه از دیرباز مطرح بوده است. در تقسیم بندی علوم به نظری و عملی كه رایج‌ترین نوع تقسیم بندی در فلسفه قدیم است، جای صنعت كجاست؟ در این باره فراوان بحث شده است. اما به نظر ابن حزم، هر چیزی كه مصداق دانایی بشر واقع می‌شود می‌توان آن را علم نامید. بنابراین علم تجارت، خیاطی، تدبیر سفن، كشاورزی و باغداری و غیر اینها نیز علم هستند. تنها تفاوتش با علوم دیگر در این است كه اینها صرفاً برای دنیای آدمی است، در حالی كه علومی كه پیش از این گذشت، برای خلاصی در آخرت بود. بدین ترتیب هدف از این علوم برای ابن حزم، معیار و میزان است.

نصایح به طالب علمان

در اینجا ابن حزم، به نصیحت دانشجویان می‌پردازد. عُجب و حسادت دو صفت رذیله‌ای است كه آنان را تهدید می‌كند. نباید دیگران را تحقیر كند. دانش خویش را كتمان نكند. در موضوعی كه دانشی ندارد سخن نگوید و نصایح دیگر.

تنها علم شریعت

تنها علم واقعی، علم شریعت است و بقیه به اندازه ای ارزش دارند كه ما را در فهم شریعت یاری رسانند. در اینجا باز ابن حزم به سخن نخستین باز می‌گردد و می‌گوید ما از آغاز گفتیم كه هدف ما از بودن در این دنیا، و مطلوب ما از آموختن، علمی است كه خداوند از ما خواسته است، همان علمی كه می‌تواند برای ما فلاح و خلاص را به ارمغان آورد، و این جز معرفت به شریعت و عمل كردن به آن. و این علم، جز با شناخت احكام خدا یعنی قرآن و وصایای محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) یعنی سنت به دست نمی‌آید. طبعاً باید ناقلین این علم را هم كه راویان هستند شناخت. همین‌طور علم قراءت مشهوره قرآن را تا بتوان به معانی بهتر پی برد. صرف و نحو و لغت و نیز آگاهی محدود از شعر و نسب و جز اینها مانند علم انساب و غیره هم كه بتوان احكام فقهی مربوطه را مانند این كه صدقه بر چه كسانی حرام است، شناخت. از دانش حساب هم باید علم به قبله و زوال را برای دریافت وقت نماز به دست آورد و رسیدن به این البته بدون علم هیئت ممكن نخواهد بود. دانش حساب همچنین برای بحث ارث بسیار سودمند است و دانستن ریاضی برای شناخت احكام ارث، لازم.
در شریعت لازم است تا با معرفت عیوبی مانند جنون آشنا شد، چیزی كه در تكلیف شرعی اهمیت دارد و این چیزی است كه با علم طب به دست می‌آید. این هم نتیجه علم طب برای شریعت.
خواندن كتب ادعیه هم امری لازم است و این جز با دانستن خط و بلاغت و آنچه كه به خاطر زیبایی لفظ و معنا آدمی را به سوی خود جلب می‌كند، ممكن نیست. علم عباره یا همان تعبیر رؤیا هم حق است اما در حد یك جزء از 46 جزء نبوت. فهم آن نیز بدون علوم یاد شده، مقدور نیست.
درباره احكام نجومی هم، بطلان آن را جز كسی كه بر آن اشراف دارد نخواهد شد.
در صورتی كه دانشجو نمی‌تواند بر همه این علوم احاطه یابد، بهتر است در هركدام سهمی داشته باشد، در آن صورت درست مانند همكاری یك گروه از مردم در ساختن یك خانه، در امور علمی نیز همین كه هركسی سهمی داشته باشد، با تعاون و همكاری آنان راه برای فلاح و خلاصی فراهم می‌شود.
بدترین حالت این است كه كسی در این دنیا عمر خویش را تلف كند، اما در حماقت و بطالت یا معصیت و ستم بماند. این درست است كه هركسی در این دنیا شغلی دارد و خدمتی می‌كند؛ آن وقت آیا صحیح است كه كسی عمرش را تلف كند و طفیلی دیگران باشد؟ برای یك بنده‌ی خدا، هر آنچه كه مصلحت دین او در انجام آن است، یا در دنیای خود از آن بی نیاز نیست، انجامش، برّ و مصداق تقواست. بنابراین شناخت دین، یك مصداق روشن از تقواست. درست مانند كارهای دیگری كه برای حفظ دین لازم است، مانند جهاد و جز آن... این ادامه دارد تا برسد به صناعات و كارهایی كه مردم نیازمند آن هستند.
ابن حزم، نه تنها برای كسانی كه ایمان و ایقان به معاد دارند، بلكه برای كسانی كه در آن تردید دارند یا حتی از اساس ایمان به معاد ندارند، لازم می‌داند در این باره تحقیق كنند. اگر او به كارهای دیگر بپردازد و از پرداختن به این امر خودداری كند، بدون شك راه خطایی را رفته است. برای شناخت دین، به ویژه معاد، راهی جز بحث از شرایع و دنبال كردن براهین موجود برای شناخت حقایق وجود ندارد. این تأكیدات ابن حزم یكسره برای آن است تا نشان دهد، علم آموزی اصلی آدمی باید در حوزه شریعت باشد. به همین دلیل در انتهای این بحث كه حتی تفحص در شریعت را بر غیر معتقد به معاد هم لازم می‌شمرد می‌گوید كه پرداختن به علم شریعت و مقدم داشتن آن بر هر علمی، به همان اندازه كه بر معتقد به معاد واجب است بر كسی كه یا در معاد تردید دارد، یا اساساً به آن باور ندارد، واجب است.
وی از جماعتی از اهل علم می‌نالد كه تصور می‌كنند اهل علم هستند، اما در واقع چنین نیستند. اینها گروهی هستند كه دانش اندكی در برخی از علوم دارند، اما آنچه نمی‌دانند بسیار بیشتر است، به علاوه كه علم جویی آنان هم برای خدا نیست، چنان كه علم را برای رفع جهل نمی‌خواهند، بلكه بیشتر در پی خودنمایی هستند. اینان، تنها آنچه را خوانده اند علم می‌دانند و برای علوم دیگر اعتباری قائل نیستند.
عده دیگری از اهل علم، دنبال علم دیانت می‌روند، اما از علوم دیگر بازمی‌مانند. این هم نقص بزرگی است، زیرا این جماعت، تقسیم میراث را یاد نخواهند گرفت. به علاوه، اگر طب ندانند، منافع و مضار خوردنی‌ها و آشامیدنی‌ها را نمی‌دانند، در حالی كه رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) امر به مداوای مریض داده و این یعنی این كه باید علم طب را در حد كفایت فرا گرفت.
در دانش دینی هم چنین نیست كه قرآن را بتوان به كسی كه عربی درست نمی‌داند آموزش داد، به ویژه اگر چنین آدمی، از شریعت تنها یك علم را كه همان قرآن باشد می‌داند، اما از سنت چیزی نمی‌داند. عكس آن هم درست است، این كه كسی سنت را بشناسد اما قرآن نداند، در آن صورت جایی كه اختلاف قراءت است و در حكم تأثیر دارد، بر وی روشن نیست.
شماری دیگر طالب علمانی هستند كه علوم عربی مانند نحو و لغت و شعر و عروض می‌دانند اما از علوم دیگر غافلند. اینها مانند كسی هستند كه نمك در دست دارد، اما از اصل طعام چیزی در اختیارش نیست یا مانند كسی است كه ابزار تیز كردن شمشیر دارد، اما خود سلاح را ندارد.
شماری دیگر از این طالب علمان، به علوم اوائل، یا برخی از آنها واقف‌اند، اما علوم دیگر را مسخره می‌كنند. مانند كسی كه طب می‌داند، اما دانش‌های دیگر را دانش نمی‌داند. به چنین آدمی باید گفت: تو می‌دانی بسیاری از كسانی كه طب نمی‌دانند، از نظر جسمی سالم‌تر و عمرشان طولانی تر است، مانند بادیه نشینان و مردم عادی و اهالی بلادی كه مردمان طب نمی‌دانند. این امری روشن است و غیرقابل انكار. بنابراین، طب چه ثمری دارد؟ اگر هدف بدست آوردن صحت جسم است، چنین چیزی با اندك علم طبی به دست می‌آید. این وضعیت درباره اهل ریاضی و هندسه هم صادق است، كسانی كه تصور می‌كنند علوم دیگر لغو و بیهوده است، باید به اینها گفت این آگاهی‌ها درباره كواكب به چه كار می‌آید؟ این كه این ستاره این طور باشد یا آن ستاره آن طور، چه فرقی دارد؟ ابن حزم می‌افزاید، اینان از این اشكال رها نخواهند شد، برای این كه آگاهی‌های مزبور هركدام دانشی از گوشه‌ای از عالم است و فاقد فایده، مگر آن كه با كمك آن بتوان قدرت صانع را دریافت. آگاهی‌های یافت شده، اگر به سمت و سوی احكام نجومی هم برود كه از اساس مشتمل بر مشتی دعاوی دروغ و خرافی خواهد بود. در این باره قبلاً توضیح داده شد.
شماری از عالمان منطق نیز همین ادعا را دارند كه گویی این علم بهترین علوم است و سایر علوم فایده‌ای ندارد. حرف ابن حزم با این جماعت این است كه كار شما مانند كسی است كه آلات بنایی دارید اما در كار بنا استفاده نكرده و معطل پیش شما مانده است.
ابن حزم می‌گوید هدفش از این مباحث، تحقیر این دانش‌ها نیست، بلكه انتقاد از كسانی است كه برای سایر علوم ارزشی قائل نیستند. می‌توان علمی را فراگرفت و به علوم دیگر هم احترام گذاشت. این كاری است كه یك آدم منصف عاقل عادل صادق انجام می‌دهد.
آخرت گرایی در سنجش ارزش این علوم برای ابن حزم یك اصل است. به گفته وی، اگر هدفی مانند نجات در آخرت در كار نباشد، آموزش این علوم هیچ معنایی نخواهد داشت و تنها یك زحمت «تعب» خواهد بود. چیزی كه آدم را از لذات دنیا مانند خوردن و آشامیدن و لهو و لعب باز می‌دارد. اگر آخرت در كار نباشد، هیچ كاری بدتر از علم آموزی نیست. بنابراین، همه علوم در مجموعه‌ای قرار می‌گیرند كه هدف از آنها نجات و خلاصی در آخرت است و به همین دلیل این علوم با یكدیگر پیوند دارند و برخی نیازمند برخی دیگر هستند. در جمع، هیچ هدفی در علم جویی جز شناخت آن چیزی كه رسیدن به آن سبب فوز در آخرت می‌شود، یعنی علم شریعت در كار نخواهد بود. «فالعلوم كلها ... لا غرض لها إلا معرفة ما أدی إلی الفوز فی الآخرة فقط، و هو علم الشریعة، و بالله تعالی التوفیق، و هو حسبی و نعم الوكیل».
این سخن شاه بیت رساله مراتب العلوم ابن حزم است.

پی‌نوشت‌ها:

1.تفسیری از این دیدگاه‌ها را بنگرید در: دو فصلنامه جاویدان خرد، تهران، 1387/ 2009 مقاله: ابن سینا و طبقه بندی حكمت، محسن كدیور.
2.متن این رساله را بنگرید در: ‌بیست گفتار، مهدی محقق، تهران، 1355، صص164-172.
3.مروج الذهب، ترجمه فارسی، ج2، صص488-490.
4.در این باره بنگرید به رساله حسن بن غالب بن سمح ترجمه مهدی محقق در: بیست گفتار، صص324-325. (متن عربی رساله در: مجله مقالات و بررسی‌ها، ش3-4 تهران، دانشكده الهیات، 1349 به كوشش محمدتقی دانش پژوه).
5. رسائل ابن حزم، تصحیح احسان عباس، بیروت، 1980، ج1، صص59-91.

منبع مقاله :
جعفریان، رسول، (1393)، مقالاتی درباره مفهوم علم در تمدن اسلامی، تهران، نشر علم، چاپ اول.
 


ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
تخمین زمان مطالعه:
پدیدآورنده: علی اکبر مظاهری
موارد بیشتر برای شما