0
ویژه نامه ها

مأموريت برادران شرلي انگليسي در ايران عصر صفوي

در سال 1006 ق شاه عباس ازبکان را در خراسان درهم شکست و خراسان را از تجاوز، تطاول، قتل و غارت آنان نجات داد. بازگشت از اين سفر بود که يک هيأت انگليسي را به حضور پذيرفت. رياست اين هيأت 26 نفره با مردي بود از طبقه اشراف به نام آنتوني شرلي (1). اين اشراف زاده ي انگليسي همراه برادرش رابرت شرلي (2) در پي تحصيل ثروت و شهرت با جمعي از انگليسيان به ايران آمده بودند. بدين ترتيب که نخست آنتوني در ونيز بر حسب تصادف با يک بازرگان ايراني آشنا
مأموريت برادران شرلي انگليسي در ايران عصر صفوي
مأموريت برادران شرلي انگليسي در ايران عصر صفوي
مأموريت برادران شرلي انگليسي در ايران عصر صفوي


در سال 1006 ق شاه عباس ازبکان را در خراسان درهم شکست و خراسان را از تجاوز، تطاول، قتل و غارت آنان نجات داد. بازگشت از اين سفر بود که يک هيأت انگليسي را به حضور پذيرفت. رياست اين هيأت 26 نفره با مردي بود از طبقه اشراف به نام آنتوني شرلي (1). اين اشراف زاده ي انگليسي همراه برادرش رابرت شرلي (2) در پي تحصيل ثروت و شهرت با جمعي از انگليسيان به ايران آمده بودند. بدين ترتيب که نخست آنتوني در ونيز بر حسب تصادف با يک بازرگان ايراني آشنا شده و مطالبي راجع به ايران شنيده بود و سپس به يک سياح ايتاليايي به نام آنجلو برخورد کرده و از او نيز اطلاعات فراواني راجع به دلاوري و بخشندگي و دلبستگي و دوستي شاه عباس نسبت به مسيحيان به دست آورده و مجموع اين تحقيقات عزم وي را در حرکت به جانب ايران و خدمت در دربار شهريار صفوي جزم کرده بود.
برادران شرلي به همراه آنجلو ايتاليايي روي به ايران نهادند. آنجلو مرد شايان توجهي بود. وي عيسوي متديني بود که شانزده سال از عمر خود را به سياحت گذرانده بود و به 24 زبان سخن مي گفت. شرح مسافرت اين هيأت را يکي از افراد هيأت به نام جرح مانورينگ (3) تحت عنوان سفرنامه ي برادران شرلي نوشته است و آن کتاب با همه اختصار، متضمن نکات ارزنده و بسيار دقيقي است. پيش از توجه به مندرجات اين سفرنامه بهتر است ببينيم اين برادران انگليسي که بودند و چه مي خواستند.
سرآنتوني شرلي در سال 1568م (در حدود سالهاي 975 و 986 ق) در ويستون (4) به دنيا آمده بود. وي پس از خاتمه ي تحصيلات مقدماتي، در دانشگاه آکسفورد (5) به خدمت نظام درآمد و در جنگهاي ميان اسپانيا و هلند شرکت جست و سپس با کمک کنت اسکس (6) از بزرگان انگلستان، با سپاهي مأمور حمله به جزاير متعلق به اسپانيا در امريکا گرديد. دو سال بعد از جانب لرد مأموريت يافت که به ايتاليا رود و در خدمت دوک فرارا (7)، موسوم به سزار دسته (8) که با پاپ کلمنت (کلمان) هشتم در ستيز بود درآيد، اما پيش از آنکه وي به ايتاليا برسد، پاپ بر حريف غالب آمده و دوک سرکش را به چنگ آورده بود. از اين روي مأموريت شرلي انجام ناشده پايان پذيرفت. در چنين اوضاع و احوال بلاتکليفي و سرگشتگي بود که اشراف زاده ي انگليسي بر طبق دستور و مصلحت ديد کنت اسکس، عزم سفر ايران کرد تا شاه عباس را در برابر ترکان عثماني ياري بخشد و ضمنا ايران را به اتحاد با دول مسيحي اروپايي بر ضد ترکان عثماني برانگيزد. در همين روزها بود که وي به بازرگاني ايراني که از طرف شاه عباس براي خريد کالاهاي اروپايي مثل ماهوت انگليسي و پارچه هاي پشمي و کتاني قبرس به ونيز آمده بود برخورد و چنانکه اشاره کرديم بازرگان ايراني داستانهاي مشروحي در باب شکوه و عظمت دربار شاه عباس براي او بيان داشت؛ اما آنتوني هنوز در ته دل مردد و از نتايح چنين سفر طولاني پرمخاطره اي تا ايران نگران بود تا اينکه سخنان آنجلو درباره ي عظمت پادشاه صفوي يا به قول اروپاييان صوفي بزرگ و عنايتش نسبت به فرنگيان ديگر جاي ترديد در دل آنتوني باقي نگذاشت.
آنتوني شرلي روز 24 ماه مه 17/1598 شوال 1006 از ونيز حرکت کرد. خط سير آنان در سفرنامه آمده است. آنان در بندر اسکندرون پياده شدند و از طريق حلب و صحراي شام و بغداد به ايران آمدند. همراهان او عبارت بودند از برادرش رابرت شرلي و کاپيتان پاول (9) - که بعدا از جانب جيمز اول (10) پادشاه انگلستان به دريافت لقب و مقام شواليه نايل گرديد - و دو نفر ديگر به اسامي جان هوارد (11) و جان پاروت (12) و نيز يک کارشناس توپ ريزي و ديگر جرج مانورينگ نويسنده ي يادداشتهاي سفر وتامس ديويس (13) و آرنولد (14) و چند نفر ديگر.
نزديک قزوين، آنتوني براي يافتن مسکن، آنجلو و جان هوارد را به شهر فرستاد. آنان چون اثاث و لوازم تشريفات شايسته اي نداشتند بسيار کوشيدند که در اختفاي کامل اقدام کنند. با اينهمه خبر رسيدن هيأت انگليسي درز کرد و حاکم قزوين خواست آنان را با تشريفات وارد شهر کند. اما افراد هيأت ترجيح دادند که شبانه به شهر درآيند.
بدين ترتيب آنتوني شرلي نوع تخصص و انگيزه ي مسافرت خود را به ايران براي مردم پايتخت صفوي بيان داشت و قزوينيان نيز به گرمي او را پذيرا شدند و شرلي در قزوين چندان ماند تا نويد رسيدن شاه عباس همه جا پيچيد. روزي که شاه عباس قرار بود به پايتخت درآيد، مردم قزوين از صغير و کبير و جوان و پير همه به استقبال رفتند. آنتوني شرلي و همراهانش نيز در اين مراسم شرکت جستند. جورج مانورينگ مي نويسد :
شاه عباس سرآنتوني و برادرش را در آغوش گرفت و هر کدام را سه دفعه بوسيد و دست سرآنتوني را گرفته قسم خورد که از اين به بعد شما به منزله ي برادرخوانده ي من هستيد و في الواقع هميشه او را به اين اسم مي خواند. بعد از اين، پادشاه روانه شد و سرآنتوني را دست راست خود قرار داد.
وقتي هم که در شهر، آنتوني شرلي، طي خطابه اي منظور خود را از اين سفر و شمه اي از رنج راه و مشکلات سفر را بيان داشت باز هم شاه عباس او را مورد محبت قرار داد و گفت:
اي برادر من از جهت اتفاقات يا تصديعي که در عرض راه براي شما دست داده کمال تأسف را دارم، ولي خوشحالم از اينکه شما صحيح و سالم به دربار من رسيده ايد. قدم شما بالاي چشم ما.
شب هنگام، شاه عباس سرآنتوني را به منزل رسانيد، ولي به او گفت با شما خداحافظي نمي کنم؛ زيرا قبل از خواب باز شما را خواهم ديد. بعد که آنتوني در منزل شام خورد، گمان کرد که ديگر شاه او را احضار نخواهد کرد زيرا که خيلي از شب گذشته بود؛ اما همين که قصد استراحت داشت، ناظر کل با شانزده مشعل و ده بيست مستخدم آمد که سرآنتوني را با همراهانش به حضور شاه عباس برد تا شب را با او بگذارنند. اين بار محل پذيرايي در ميان بازار قزوين بود.
شاه عباس تا آنجا که امکان داشت شرلي ها و ديگر افراد هيأت را مورد عنايت قرار داد و در سراسر جشنهايي که به مناسبت پيروزي درخشان شاه بر ازبکان و بازگشت فاتحانه اش به قزوين منعقد شده بود شاه افراد هيأت انگليسي را شرکت داد و وقتي جشن پس از هشت شبانه روز به انتها رسيد شاه عباس دست سرآنتوني را گرفت و دست در دست در کوچه هاي شهر به گردش پرداخت.
پس از پايان جشنها، شاه عباس که عازم اصفهان بود، آنتوني شرلي و برادر و همراهانش را به اصفهان برد و در روز ورود، آنتوني را تا خانه اي که در اصفهان برايش آماده کرده بودند راهنمايي کرد و فرداي آن روز نيز با لباس مبدل به خانه ي آنتوني شرلي رفت و از اينکه شخصا يک تن از ملازمان او را کشته بود اظهار تأسف نمود.
در مقابل اينهمه محبت و مساعدت و احترام و انعام، آنتوني شرلي و همراهانش به تعليم و تربيت سپاه ايران پرداختند و الله وردي خان فرمانده ي وقت سپاه ايران بسرعت از اين موقعيت استفاده کرد و يکي از اعضاي هيأت را که ريخته گري توپ مي دانست به ريختن توپهاي نيرومند و در عين حال به تعليم فن توپ ريزي به ديگران واداشت. بزودي ارتش ايران آشنايي بيشتري با اسلحه ي آتشي از سلاح سبک (تفنگ) گرفته تا سلاح سنگين (توپ) حاصل کردند؛ زيرا برخلاف نظر عوام، ايرانيان از اسلحه ي گرم بي خبر نبودند.
باري، به کوشش آنتوني شرلي و همراهانش، طبق نوشته ي يک سياحت نامه ي انگليسي (15)، در مدتي نه چندان طولاني، کشور ايران صاحب پانصد عراده توپ برنجي و 60 هزار تفنگچي شد. با اين نيروي مسلح و مجهز و تعليم ديده و به کمک نيروهاي متشکل از افراد شاهسون يعني افراد غير قزلباش، شاه عباس در اين انديشه بود که بر سر ترکان عثماني تازد و آنان را از ايالات ايران در غرب و شمال بيرون افکند.
نکته ي تازه و مهم اتحاد سياسي و نظامي ايران است با سلاطين مقتدر اروپا بر ضد دولت عثماني و مسلما دورنماي زيباي اين اتحاد سياسي و نظامي ايران و اروپا بوده که شاه عباس را آنگونه به وجد و نشاط آورده؛ زيرا دولت ايران تا آن روزگار بتنهايي با ترکان عثماني درافتاده بود و در برابر سلاحهاي پيشرفته ترکان و تفوق عددي آنان دچار شکست شده بود. اولياي دولت عثماني از کليه ي سرزمينهاي متصرفي جنوب اروپا، افرادي را براي جنگ با ايران بسيج مي کردند و به مناسبت نزديکي و ارتباط بيشتر با اروپا از سلاحهاي جديدتر و از پيشرفت علمي و صنعتي اروپا برخوردار بودند و به همين جهات بود که همواره در جنگهاي روبه رو و منظم بر ايران فائق آمده بودند. اگر روزي ايران مي توانست با ممالک پيشرفته و صنعتي اروپا متحد گردد و از سلاحهاي جديد آنان برخوردار شود، مي توانست با توافق متحدانش در يک زمان از شرق و غرب، دولت عثماني را مورد هجوم قرار دهد و اين دولت متجاوز را به زانو درآورد و سرزمينهاي غربي و شمال غربي ايران را قهرا قسرا از چنگ آنان بيرون بکشد. شاه عباس مسلما بدين لحظات گرانبها مي انديشيد، زيرا از حدود بيست سال پيش ترکان عثماني تمام صفحات غرب ايران را تصرف کرده و در تبريز قلعه و بارو ساخته و دختران تبريزي را به ازدواج گرفته و در خاک ايران خانه گزيده و صاحب پسر و دختر شده بودند. شاه صفوي براي ايجاد زمينه مناسب سياسي آنتوني شرلي را به سفارت به دربارهاي اروپا فرستاد تا بدانان پيشنهاد اتحاد سياسي و نظامي و دادن مزاياي تجاري کند.
وقتي قرار شد سرآنتوني به جانب اروپا عزيمت کند يکي از سرداران قزلباش به نام حسينعلي بيک بيات نيز مأمور سفارت به اروپا شد و از همين جا موجبات شکست اين اقدام فراهم آمد؛ زيرا وجود دو سفير در يک هيأت سياسي نتيجه اي جز جنجال در آغاز و شکست در پايان نخواهد داشت. درست نمي دانيم که حسينعلي بيک بيات چگونه نامزد اين سفر شد.
بدين سان پرده ي ابهامي بر اين مأموريت کشيده شده و حقيقت پنهان مانده است که آيا آنتوني شرلي سفير بوده و حسينعلي بيک راهنما و مشاور وي بوده يا حسينعلي بيک بيات مقام سفارت داشته و آنتوني شرلي «راهنماي سفير» بوده؛ ولي شواهد و قراين مي رساند که مقام سفارت با سرآنتوني شرلي بوده و حسينعلي بيک بيات را شاه عباس به عنوان مشاور و راهنما در امور سياسي و نظامي ايران همراه وي فرستاده، زيرا اولا حسينعلي بيک زبان خارجي نمي دانسته و از تشريفات دربارهاي اروپايي و رسوم ديپلماتيک آگاهي نداشته که بتواند شخص اول سفارت باشد. وانگهي پيشنهاد کننده اين سفارت به دربارهاي اروپا سرآنتوني شرلي بوده و بعيد مي نمايد که مقام سفارت را به او ندهند و به ديگري بدهند و باز آن انگليسي مغرور زيردست يک فرد ايراني که هيچ گونه علم و اطلاعي از آداب و رسوم جامعه اروپا و زد و بندهاي سياسي آنان نداشته حاضر به خدمت شود. از آن گذشته با آن احترامي که شاه نسبت به آنتوني شرلي به جاي آوره بود و او را «ميرزا آنتونيو» خطاب مي کرد و روي صندلي جواهرنشان خود مي نشانيد نا پذيرفتني است اگر تصور کنيم که شرلي مقام سفارت نداشته و تحت نظر حسينعلي بيک بيات و در حقيقت عضو هيأت سياسي بوده است؛ ولي اين پذيرفتني است که آنتوان شرلي چون فارسي نمي دانسته يا خوب نمي دانسته و به مشکلات سياسي و امکانات نظامي و سوابق تاريخي مسائل آشنايي نداشته و دوران اقامت او هم در ايران کوتاه بوده و نمي توانسته بدين مسائل و مطالب اطلاع يابد، شاه عباس يکي از مطلعان دربار خود را به نام حسينعلي بيک بيات به عنوان مشاوري عاليرتبه و کارشناس مسائل مربوط به ايران و عثماني همراه وي کرده باشد و اين معني از اعتبارنامه ي شرلي که شاه عباس به سلاطين اروپا نوشته بخوبي روشن مي شود.
اين مطالب جاي ترديد براي کسب باقي نمي گذارد که سفير و نماينده ي واقعي شخص شاه صوفي سرآنتوني بوده نه حسينعلي بيک بيات؛ اما بدبختانه وجود دو نفر به عنوان سفير صاحب اعتبارنامه از همان «خاک پادشاه بزرگ مسکوي» موجب اختلاف و باعث ناکامي هيأت شد.
شاه عباس در نامه ي خود به سلاطين اروپا نوشته بود که به علت علاقه به ملل مسيحي و نفرت از ترکان دشمن مشترک مايل است با آنان روابط سياسي برقرار کند و از اين رو خواستار شده بود که ملل مسيحي قراردادهاي دوستانه ي خود را با ترکان لغو کنند و بازرگانان اروپايي نيز قراردادهاي خود را با ترکان در زمينه ي فروش اسلحه به هم بزنند و سلاطين اروپا با يکديگر متحد شوند و از طرف غرب خاصه مجارستان به ترکان حمله کنند و ملل اروپا نيز به ايران سفير بفرستند و قرارداد دوستي ببندند و ايران هم در مقابل 60 هزار تفنگچي و هر مقدار سواره و پياده که لازم باشد براي جنگ آماده کند و چنانچه سلاطين اروپا به جنگ با ترکان برخيزند ايران نيز از مشرق به خاک عثماني حمله ور گردد.
روزي که هيأت سياسي حرکت مي کرد، شاه عباس تا دو روزه راه ايشان را مشايعت و با اندوه تمام از آنتوني خداحافظي کرد و دست رابرت شرلي را گرفت و به سرآنتوني گفت من برادر شما را مانند فرزند خود عزيز خواهم داشت و تا پادشاه هستم او به چيزي نياز نخواهد داشت. در سفرنامه ي برادران شرلي آمده است:
بعد مهر طلايي به سرآنتوني داده گفت برادر هر چه را که تو مهر کني اعم از اينکه به قدر سلطنت من ارزش داشته باشد، ممضي خواهد بود. بعد از آن پادشاه سرآنتوني را سه چهار دفعه بوسيد و همچنين همه ي ما را بوسيد و گفت اگر دوباره مراجعت کنيد همگي طرف عزت و احترام خواهيد بود.
با اين اميد و آرزو به نتايج اين اقدام سياسي، بدبختانه دولت صفوي هيچ گونه سودي از اين سودا نيافت و علت آن همچنان که ذکر شد تعيين دو نفر به اسم سفير و صدور اعتبارنامه مجزا به نام هر يک از آنان بود. اين دوگانگي که خالي از رقابت ملي و مذهبي هم نبود موجب شد که دو سفير از همان ابتدا به ستيزه جويي با يکديگر برخيزند و هيچ يک از آن دو به ديگري براي فعاليت سياسي و طرح نقشه ديپلماسي ميدان ندهد بلکه هر يک چوب لاي چرخ ديگري بگذارد و کوشش کند که ديگري را در انظار خارجيان خفيف و سرافکنده نمايد.
کشمکش از خاک روسيه شروع شد، زيرا فعاليت سياسي ايران و تسهيلاتي که صفويان در زمينه ي بازرگاني و آزادي دادوستد براي نمايندگان سياسي و بازرگانان اروپايي منظور داشته بودند خوشايند تزار و دربار کوته نظر و خشن وي نبود و بازرگانان روسي هم خوششان نمي آمد که هر بازرگان مسيحي از هر کشور اروپايي بتواند بدون پرداخت عوارض، کالا به ايران وارد کند و ابريشم خام بخرد. به همين جهت مأموريت آنتوني شرلي در روسيه نه فقط با دشواريهاي فراوان روبه رو شد، حتي خود او نيز مستقيما مورد توهين قرار گرفت و دربار روسيه گذشته از آنکه فقط حسينعلي بيک بيات را نماينده ي رسمي شاه ايران دانست حتي فرستاده ي ديگري را هم که شاه عباس قبلا به روسيه فرستاه بود بر آنتوني شرلي مقدم داشت. از اينها گذشته تزار به شرلي و همراهانش اجازه نداد تا با تجار انگليسي مقيم مسکو ديدار و گفتگو کند. خلاصه آنکه دربار روسيه با تعمد آشکار نخواست در مورد شرلي که حقا خود را نماينده ي پادشاه ايران و سفير سياسي کشوري مستقل مي دانست رفتاري در خور مقام والاي يک سفير و نماينده يک شاه داشته باشد.
هيأت سفارت پس از شش ماه اقامت در مسکو، به علت سنگيني باري که به همراه داشت، از راه ولگا به آرخانگلسک (16) در شمال روسيه رفت و مدت يک ماه نيز براي تهيه ي آذوقه در اين شهر ماند و سپس روي به سوي آلمان نهاد و در پراگ (17) به حضور رودولف دوم (18) پادشاه آلمان رسيد (پاييز سال 1006/1009). رودولف از هيأت سفارت بخوبي و گرمي پذيرايي نمود، ولي پيشنهاد اتحاد با ايران را بر ضد عثماني با احتياط پذيرفت و به آنتوني شرلي توصيه نمود که نامه هاي سلاطين اروپا را همراه پيکهاي سياسي ارسال دارد، زيرا دربارهاي اروپا جرأت ورود در اتحاديه هاي سياسي بر ضد دولت عثماني را ندارند. شرلي اين نصيحت را نپذيرفت، ولي حق با رودولف بود. همچنان که دولت و نيز اصلا هيأت سياسي ايران را نپذيرفت و پيغام داد که چون دولت و نيز مشغول تنظيم قراردادي با نمايندگان دولت عثماني است از پذيرفتن هيأت سفارت ايران معذور خواهد بود، زيرا ممکن است ورود هيأت سفارت ايران باعث بر هم خوردن مذاکرات سياسي شود.
رودولف به همان گرمي و نرمي، هيأت سياسي ايران را اجازه ي حرکت داد و هنگام عزيمت هيأت، پنجاه قطعه ظروف نقره ي گوناگون به شرلي بخشيد و 2 هزار دوکا (19) براي مخارج سفر پرداخت و به هر يک از همراهان او نيز جام نقره اي مطلا داد و دويست دوکا مسکوک طلا.
هيأت سياسي ايران از پراگ به رم رفت و در اين شهر به علت اختلافي که بين آنتوني شرلي و حسينعلي بيک بيات پيش آمد، آنتوني شرلي از هيأت سياسي کناره گرفت و به حکومت ونيز پناهنده شد. علت اين امر بدرستي روشن نيست. بعضي نوشته اند که يکي از همراهان انگليسي وي نامه هاي شاه عباس را از آنتوني ربوده و به قسطنطنيه (استانبول) برده و به سلطان عثماني داه بود و بدين جهت آنتوني بر جان خود ترسيد و گريخت، ولي بعضي هم نوشته اند که چون معلوم شد آنتوني شرلي در مسکو قسمتي از هداياي شاه عباس را براي سلاطين اروپايي، به عنوان اينکه با يک کشتي انگليسي مستقيما به ايتاليا مي فرستد، به بازرگانان انگليسي فروخته بود، از خدمت شاه عباس دوري جست. آنچه مسلم است اينکه آنتوني شرلي تا ماه محرم 1010/ ژوئيه 1601، در شهر رم بود و سپس با دو تن از کسان خود محرمانه به ونيز رفت.
پس از کناره گيري آنتوني شرلي، امور سفارت کلا بر عهده ي حسينعلي بيک بيات قرار گرفت، ولي او نيز چنان که گوييم کامروا نشد. اين سفير دو ماه ديگر در شهر رم ماند و آنگاه عازم اسپانيا شد. هنگام خداحافظي، پاپ زنجيري زرين و 2 هزار دوکا به وي داد و به هر يک از قورچيان همراه وي نيز زنجيري از طلا و شمايلي از حضرت عيسي. از اين قورچيان يکي برادرزاده ي او بود به نام عليقلي بيک و دو تن ديگر به نامهاي بنيادبيک و اروج بيک.
هنگام عزيمت به اسپانيا، پاپ کشيش عالي مقامي از مردم بارسلون را همراه حسينعلي بيک نمود تا راهنماي او باشد و احتياجات او را مرتفع کند. اين کشيش فرانسيسکو گواسک (20) نام داشت.
دشواري کار سفير از روزي شروع شد که عازم حرکت به اسپانيا شد، زيرا آشپز و دو تن از نوکران سفير که در شهر رم به مذهب کاتوليک درآمده بودند از رفتن به اسپانيا خودداري کردند و حاضر به خروج از شهر رم نشدند و اين امر موجب خشم فراوان سفير گرديد.
سرانجام حسينعلي بيک بيات از رم به بندر جنوا (21) و از آنجا به ساوونا (22) رفت و از راه جنوب فرانسه و کوههاي پيرنه (23) وارد اسپانيا شد و خود را به دربار بارسلون رسانيد. سفير ايران در والادوليد (24) به حضور اعليحضرت پادشاه اسپانيا رسيد و پادشاه با شکوه و جلال تمام از سفير شاه عباس پذيرايي کرد و او را مدت دو ماه نزد خود نگهداشت. آنگاه سفير به فکر بازگشت به ايران افتاد و ايفاي وظيفه ي خود را در سفارت در انگلستان، اسکاتلند، فرانسه، لهستان و ونيز به زماني ديگر موکول ساخت و خواست که از طريق دريا، از راه جنوب افريقا و دماغه ي اميدنيک به ايران باز گردد.
روز خداحافظي، پادشاه اسپانيا هداياي فراواني براي شاه عباس فرستاد و به سفير نيز زنجيري زرين به ارزش پانصد اکو (25) با 11 هزار دوکا وجه نقد به عنوان خرج سفر بخشيد. ضمنا هزينه ي سفر سفير و همراهانش را نيز تا ليسبون پرداخت. از اين شهر قرار بود يک کشتي اسپانيايي وي را به ايران ببرد؛ اما در دو منزلي ليسبون در محلي به نام مريدا (26) حادثه ي ناگوار ديگري روي داد و آن اينکه روحاني مسلماني که همراه هيأت سفارت بود به دست يک مسيحي متعصب به ضرب کارد از پاي درآمد. سفير از اين حادثه آشفته و اندوهگين شد و اروج بيک را به والادوليد فرستاد تا به حکومت اسپانيا اعتراض و تقاضاي خونبها کند، اما بدتر از اين حادثه آن بود که عليقلي بيک و بنيادبيک و اروج بيک به مذهب کاتوليک گرويدند و ديانت اسلام را رها کردند و غسل تعميد گرفتند. در مراسم غسل تعميد برادرزاده ي سفير عليقلي بيک، فيليپ سوم پادشاه اسپانيا نيز شرکت جست و پدرخواندگي وي را پذيرفت و او را به نام خود دن فيليپ نام نهاد. اروج بيک منشي اول سفارت نيز وقتي غسل تعميد يافت ملکه ي اسپانيا مادرخواندگي وي را قبول کرد و او نيز دن خوان (27) نام گرفت. بنيادبيک نيز غسل تعميد کرد و دن ديه گو (28) خوانده شد.
اروج بيک که پس از مسيحي شدن به دن خوان ايراني شهرت يافت، در سال 1967، 1559-1560 متولد شده و هنگام سفر اروپا حدودا چهل ساله بود. پدر وي سلطان علي بيک از سرداران قزلباش و از طايفه ي کرد بيات بود که در جنگهاي ايران و عثماني، در سال 1585/993 در زمان سلطان محمد خدابنده کشته شده بود. دن خوان ايراني، در حدود سالهاي 1012 و 1013/ اول ژوئن 1603 تا 11 آوريل 1605 کتابي در شرح سفر خود به اروپا نوشته است در سه فصل:
فصل اول: مختصري در ايالات و ولايات ايراني و طرز حکومت در کشور ايران،
فصل دوم: در باب سلطنت صفويه و جنگهاي ايران و عثماني،
فصل سوم: در باب ورود آنتوني شرلي و شرح سفارت حسينعلي بيک بيات در حرکت از اصفهان تا ورود به ليسبون.
اين کتاب را اروج بيک به صورت يادداشتهاي روزانه نوشته بود تا در بازگشت به شاه عباس تقديم کند، اما پس از آنکه در اسپانيا ماندني شد، به کمک يکي از نويسندگان اسپانيايي به نام آلفونسو رمون (29)، کتاب را به اسپانيايي ترجمه و چاپ کرد. اروج بيک پس از نوشتن کتاب چندان نزيست، زيرا يک سال بعد، در 15 مه 1605/ 4 محرم 1013 به دست مردي از مردم اسپانيا کشته شد و براي اينکه مرگش فاش نشود، قاتل جسدش را در قايقي نهاد و به دريا انداخت و چند روز بعد، لاشه ي او در ساحل طعمه ي سگان گرديد، ولي کتاب او بر صفحه ي روزگار باقي ماند. در سال 1926 يکي از مستشرقان انگليسي به نام گي لوسترنج (30) آن کتاب را از اسپانيايي به انگليسي برگرداند.
باري حسينعلي بيک در اواسط سال 1010 ق روي به کشور خويش نهاد، اما ديگر نمي دانيم وي به کجا رفته و چه بر سر او آمده و آنهمه پول و نفايسي که سفير و ديگر اعضاي سفارت به همراه داشتند چه شده، زيرا غير از هدايايي که سلاطين اروپا براي شاه عباس فرستاده بودند، سفير و همراهانش مقاديري جامهاي زرين و سيمين گرفته و پولي هنگفت من جمله 4800 دوکا از پادشاه آلمان، 3800 دوکا از تزار روس، 2 هزار دوکا از پاپ و 11هزار دوکا از پادشاه اسپانيا جمعا مبلغي در حدود 7200 ليره ي انگليسي گرفته بودند. شايد هم اين پول گزاف بلاي جان آنان شده باشد. جان مانورينگ نوشته است که حسينعلي بيک به ايران آمد و شرحي راجع به آنتوني شرلي گفت و از او بدگويي کرد و تهمتها زد، ولي رابرت شرلي از برادر خود دفاع کرد و دروغهاي او را برملا ساخت. شاه عباس هم دستور داد تا دستها و زبان او را بريدند، ولي اين مطلب مشکوک به نظر مي رسد، زيرا اولا مانورينگ در آن هنگام در ايران نبوده، ثانيا در منابع ايراني چني مطلبي نيامده.
در هر حال، وقتي شاه عباس از بازگشت سرآنتوني شرلي نوميد شد، برادرش رابرت را به سفارت از جانب خويش به دربارهاي اروپا فرستاد. رابرت در زماني که برادرش به سفارت رفت هجده سال بيش نداشت. وي که در آکسفورد تحصيل کرده بود به مذهب کاتوليک دلبستگي فراوان داشت. مردي بود خوش اندام و خوبروي با بالايي متمايل به بلندي. شاه عباس او را به عنوان چاکر خاص خود برگزيده و عنوان بيگ زاده يعني نجيب زاده به وي بخشيده بود با مقام رياست دسته اي از سپاهيان و حقوق ساليانه اي برابر با 2 هزار اشرفي. شرلي نيز در برابر اين لطف و عنايت شهريار ايران، دليرانه در جنگ با ترکان عثماني شرکت جست و سه بار زخمي شد. وي هميشه لباس ايراني مي پوشيد و دستاري به سبک صفويان بر سر مي نهاد، ولي بر نوک دستار صليبي قرار مي داد. او يک گوش خود را نيز سوراخ کرده و حلقه اي در آن آويخته و برآن حلقه الماس درشتي نهاده بود. مي دانيم که در فرهنگ ايراني حلقه علامت پيمان و نشان وفاداري و حلقه در گوش کردن کنايه از اطاعت و فرمانبرداري محض و عبوديت صادقانه بوده و اين نقش حلقه در اساطير و افسانه ها و نقوش برجسته آثار قبل از اسلام از ديرباز مذکور و مشهود بوده و هست. بر اثر اين فداکاريهاي صميمانه، شاه عباس بدو اجازه داد که لباس ايراني بپوشد و تاج قزلباش بر سر نهد و او نخستين فرد مسيحي است که به تاج قزلباش سرفراز آمده است.
در طي مدت ده سال که شرلي در ايران بود، دلباخته ي دختري شده بود زيبا و هنرمند به نان سامپسونيا (31). پدر اين دختر از امراي چرکس بود که در سال 1002 ق اسلام آورد و نام اسماعيل خان يافت. خواهر اسماعيل خان از زنان شاه عباس بود و او از هنگام ورود به مشکوي شاهي، برادرزاده ي خود را که چهارساله بود به همراه برد و به تربيتش همت گماشت تا کودک خردسال دختري بزرگ و بالغ شد و شرلي که همواره با شاه عباس بود اين دختر را ديد و بدو دل باخت. تا اينکه موضوع سفر رابرت به اروپا پيش آمد و شاه با ازدواج آنان موافقت کرد و روز پنجم شوال 3/1016 فوريه 1608 عروسي سر گرفت و نه روز بعد، رابرت و زنش به همراهي اعضاي سفارت از راه درياي خزر و روسيه عازم اروپا شدند. اين نکته نيز شايان توجه است که سامپسونيا بر مذهب عيسوي بود و پس از غسل تعميد به دست خواهران مسيحي کرملي (کارمليت (32)) نام ترزيا (33) يافت.
در کراکوي (34)، پايتخت لهستان در آن روزگار، سيگيسموند وازا (35) پادشاه آن کشور ايشان را به گرمي تمام پذيرفت. اين پادشاه با ايران و هنر اين سرزمين آشنايي تمام داشت، زيرا در سال 1605 تاجري ارمني را به نام موراتوويتز (36) جهت تهيه ي قالي براي کاخهاي سلطنتي لهستان به ايران فرستاده بود و تاجر ارمني در کاشان، زير نظر خود، قاليها را سفارش داده و در بعضي از آنها علايم سلطنتي لهستان را در نقشه قالي گنجانده بود. هنوز چهار تخته از اين قاليها که دوتاي آنها نقش عقاب سلطنتي لهستان را دارد در موزه ي رزيدنتس (37) مونيخ (38) وجود دارد.
در پراگ نيز رودولف دوم پادشاه آلمان مقدم سفير ايران را گرامي داشت و به رابرت شرلي، به مناسبت خدماتش در جنگ با ترکان عثماني، مقام شواليه و عنوان کنت پالاتن داد و نامه در تحسين و توصيف خدمات رابرت شرلي به جيمز اول پادشاه انگلستان نگاشت.
در ايتاليا، شرلي به حضور پاپ پل پنجم رسيد (29 سپتامبر 28/1609 جمادي الثاني 1018) و تمايل فراوان شهريار ايران را به اتحاد با پادشاهان عيسوي فرنگ به ضد سلطان عثماني يادآور شد. پاپ نيز با مهرباني با او سخن گفت و او را کنت کاخ مقدس لاتران (39) (مقر پاپ) لقب داد و هنگام عزيمت وي به اسپانيا نيز، هم پاپ و هم کاردينال بورگز (40) هداياي بسياري بدو ارزاني داشتند.
اما در اسپانيا مأموريت شرلي با سردي تمام روبه رو شد، زيرا از طرفي، دولت ايران بحرين را از چنگ پرتغاليان بيرون کشيده بود و از طرف ديگر وي که عيسوي بود لباس ايرانيان مسمان بر تن مي کرد و عمامه ي دوازده ترک (تاج قزلباش) بر سر مي نهاد و اين امر در نظر مردمان متعصبي چون فيليپ سوم پادشاه اسپانيا و درباريان تنگ نظر و چاپلوس وي گناهي نابخشودني بود. بدين جهت درخواست وي براي اتحاد با شاه ايران در برابر ترکان عثاني با نظر مساعدي تلقي نشد. حتي فيليپ سوم از قبول شرايط شاه عباس در مورد فرستادن ابريشم از راه هرموز و هندوستان به اروپا خودداري کرد تا اينکه دنگيزبيک سفير ديگر شاه عباس به اسپانيا رسيد و هداياي گرانبهاي شاه عباس را از ابريشم و پارچه هاي پشمي و جواهر گرانبها تقديم داشت و فيليپ هم قدري نرم شد و تا حدي به قبول پيشنهادهاي شهريار ايران رضايت داد. رابرت شرلي که در دربار اسپانيا با سردي و احتياط پذيرفته شده بود، قرار شد که به ليسبون برود و منتظر نامه هاي فيليپ پادشاه اسپانيا براي شاه عباس شود؛ اما چون انتظار طولاني شد و انتظار اين بي مهري نيز از دربار اسپانيا مي رفت، رابرت شرلي بنا برقراري که قبلا با پادشاه ايران گذاشته بود، دور از چشم مأمورين دولت اسپانيا، تدارک سفر ديد و مخفيانه با کشتي به سوي انگلستان عزيمت کرد. غرض وي از سفر انگلستان اين بود که به دستور شاه عباس با جيمز اول قرارداد تجاري منعقد نمايد. شاه ايران براي آنکه راه تازه اي براي تجارت با اروپا باز کند تا مجبور نباشد حقوق گمرکي گزافي از کالاهاي ايراني به ترکان عثماني دهد، به انگليسيان پيشنهاد مي کرد که در دو بندر از بنادر جنوب ايران، بازرگانان انگليسي دارالتجاره تأسيس کنند و دولت انگليس در آن بندر نماينده ي سياسي داشته باشد و عمال شرکت هند شرقي نيز در کارهاي تجاري خود در بنادر مزبور آزاد باشند و دولت انگليس قطعات کشتي را در بنادر ايراني به نرخ عادلانه تحويل دهد.
در روز اول اکتبر سال 23/1611 ماه رجب 1020 جيمز اول رابرت شرلي را در همپتون کورت (41) از قصور سلطنتي نزديک لندن بر کنار تايمز بار دارد و اعتبارنامه ي وي را ملاحظه کرد و شرلي نامه هاي شاه عباس را بدو تقديم نمود. شاه عباس در يکي از نامه هاي خود به تاريخ رمضان 1019 نوشته بود که چون برخي از سران اروپا چند تن از کشيشان را براي عقد معاهدات و ايجاد روابط دوستانه و تجاري نزد ما فرستاده اند، چنين مقتضي ديديم که به جاي يکي از رعاياي خود، رابرت شرلي انگليسي را که سالها در خدمت ما گذرانده و مردي شايسته و نزد ما بسيار عزيز و مورد کمال اعتماد است به سفارت نزد سلاطين عيسوي بفرستيم. به همين نظر او را که هم از ما و هم از شماست نزد آن اعليحضرت و ساير سلاطين عيسوي روانه مي سازيم. سپس اشاره کرده بود که فرستادگان سلاطين عيسوي پيشنهاد کرده اند که کشور عثماني را از دو طرف بايد در ميان گرفت و نابود کرد و او با اين پيشنهاد موافق است.
دوازده روز بعد، چهار تن از تجار انگليسي از همکاران شرکت هند شرقي مأمور مطالعه ي پيشنهادهاي شرلي شدند، ولي عقيده ي آنان بر اين قرار گرفت که اين پيشنهادها به مناسبت دوري راه قابل اجرا به نظر نمي رسد. از آن گذشته، پذيرفتن خواسته هاي ايران موجب گسستن رشته تجارت انگليس با عثماني خواهد شد. در حالي که منافع تجاري انگلستان با ايران بسيار کم و ناچيز است.
با اين حال، جيمز حاضر شد که با پادشاه ايران معاهده ي دوستانه ي تجاري منعقد کند. ضمنا رابرت شرلي را نيز رتبه ي شواليه ي درباري و درجه ي نايت بخشيد. از آن زمان رابرت شرلي عنوان «سر» يافت و سررابرت شرلي خوانده شد.
سررابرت شرلي در حدود يک سال و نيمي در انگلستان ماند. در اين مدت صاحب پسري شد که نامش را هنري نهاد. رابرت فرزند خود را در انگلستان گذاشت و خود با زنش ترزيا و همراهانش با يک کشتي انگليسي از بندر دوور (42) عازم ايران شد (ذي القعده 1021/ ژانويه 1613) و در اواخر سال 1023 به هند رسيد و بنابر مأموريتي که از جانب شاه عباس داشت، به سفارت نزد نورالدين محمد جهانگير رفت و پس از ايفاي وظيفه ي سفارت، با هداياي جهانگير، من جمله دو زنجير فيل به ايران بازگشت و در جمادي الاول سال1024 به اصفهان رسيد.
اين سفر رابرت شرلي، هر چند عملا ثمري نبخشيده و حتي در انگلستان نيز پيشنهادهاي ارزنده ي وي در باب استفاده ي تجار انگليسي از دو بندر ايران و ايجاد نمايندگيهاي سياسي بر اثر تلقينات بازرگاني که با ترکان عثماني دادوستد داشتند به جايي نرسيده - ولي ظاهرا بر اثر همين روابط سياسي جيمز پادشاه انگلستان به سنن و فرهنگ ايراني شيفتگي تمام يافته؛ زيرا وي به جاي «مد» (43) فرانسوي که در آن روزگار مورد توجه انگلستان بود «مد» ايراني را برگزيد و لباس ايراني پوشيد و يقه ي دوبل آهاري و بندها و جبه را کنار نهاد و جامه هاي سبک ايراني را با کمربندها و تسمه ها و بند کفشهايي برگزيد که با قلابهاي مرصع به گوهرهاي گرانبها مزين شده بود. اين امر بر سلاطين اروپا خاصه بر لويي سيزدهم پادشاه فرانسه چنان گران آمد که به قصد انتقام جويي و در عين حال توهين و تحقير حريف دستور داد که مستخدمان وي از اينگونه لباسهاي ايراني بر تن کنند.

پي نوشت :

1. Antony Sherley
2. Robert Sherley
3. Georges Manwaring
4. Wiston
5. Oxford
6. Comte d,Essex
7. Duc of Ferrara
8. Cesar d,Este
9. Powel
10. James I
11. John Haward
12. J. Parot
13. Thomas Davis
14. Arnold
15. سياحت نامه ساموئل پرچس (Purchas) کشيش انگليسي که در سالهاي 1613 و 1626 برابر با 1022 و 1037 به شرق سفر کرده است.
16. Arkhangelsk
17. Prague
18. Rudolph II
19. Ducat
20. Francisco Guasque
21. Genoua
22. Savona
23.Pyrenees
24. Valadolid
25. Ecu
26. Merida
27. Don Juan
28. Don Diego
29. Alfonso Remon
30. Guy Le Strange
31. Sampsonia
32. Carmelites
33. Theresia
34. Cracovie
35. Sigismond Vasa
36. Muratovitz
37. Residenz
38. Munich = Munchen
39. Latran
40. Burguese
41. Humpton Court
42. Dover = Douvre
43. La mode

منبع:کتاب روابط سياسي و اقتصادي ايران در دوره صفويه




نظرات کاربران
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
موارد بیشتر برای شما