0
ویژه نامه ها

داستانی در مورد ماه محرم به قلم زهرا عبدی

چندین ماه بود که بابا گوشه خانه خوابیده بود، سکته قلبی کرده بود؛ اما به خیر گذشته بود. هروقت توی اتاق بالای سرش می ­رفتم، بغض گلویم را می­ گرفت.
داستانی در مورد ماه محرم به قلم زهرا عبدی
- «مریم، مینا رو هم همراه خودت ببر!»

جلوی آینه ایستاده بودم و چادرم را مرتب می­ کردم که مامان این را گفت.

می­ خواستم بی سرو صدا آماده شوم که بروم مسجد؛ اما با گفتن این حرف، مینا از توی اتاقش آمد بیرون و دودستی چسبید به چادرم: «آخ جون، آبجی مریم صبر کن، منم برم حاضر شم و بیام .»

همان­طور بهش زل زدم و چیزی نگفتم، نمی­ دانستم چه بگویم. حسابی حالم گرفته بود. مریم رفت توی اتاق تا آماده شود و من فکر می­ کردم بهتر است امشب اصلا مسجد نروم، که مریم و مامان را روبه ­رویم دیدم. مامان دست مینا را توی دستش گرفت و گفت: «حواستو جمع کن، یه موقع از آبجی مریم جدا نشی. این شبا مسجد خیلی شلوغه.»

- «چشم.»

- «نشنوم تا چشمت به دوستات افتاده، رفتی پیش اونا نشستی، فقط کنار آبجی بشین!»

 
- «آب خواستی یا دست­شویی خواستی بری فقط همراه آبجی می­ری.»
 
همیشه همین­طور بود. موقعی که ممکن بود او را همراه خودم نبرم، تند و تند چشم می ­گفت.

مامان یک لقمه نان و پنیر توی پاکت گذاشت و دستم داد: «این را بذار توی کیفت، اگر دلش ضعف رفت، بده بخوره.»

***

توی کوچه تند تند می ­رفتم. مینا پشت سرم می ­دوید. گاهی به من می ­رسید و گاهی عقب ­تر می ­ماند.

 
- «آبجی چقدر تند راه می­ری، آروم ­تر برو، منم بهت برسم.»
 
جوابش را ندادم، حوصله­ اش رانداشتم. چندین ماه بود که بابا گوشه خانه خوابیده بود، سکته قلبی کرده بود؛ اما به خیر گذشته بود. مامان مدام دور و برش می­ چرخید و ترو خشکش می­ کرد و بهش دارو می ­داد؛ اما حال بابا فرقی نکرده بود. دکترها هم فقط می­ گفتند باید منتظر ماند تا دوره درمان کامل شود. ما هم منتظر ماندیم، چندین ماه!

مامان می ­گفت: «خدا رو شکر، الان حال پدرت خیلی بهتره، با اون روزای اول زمین تا آسمون فرق کرده»؛ اما من تغییری را در او احساس نمی­ کردم.

هروقت توی اتاق بالای سرش می ­رفتم، بغض گلویم را می­ گرفت. دلم می­ خواست بزنم زیر گریه؛ اما نمی ­شد. همین طوری هم مامان روحیه­ اش ضعیف بود، مینا غصه ­دار بود. اگر من هم گریه می­ کردم که دیگر هیچ!

ولی شب­ های محرم بهانه خوبی بود. می ­توانستم یک گوشه بشنیم و دور از چشم مامان و مینا اشک بریزم و سبک شوم؛ اما  وقتی مینا همراهم باشد! فقط باید چهار چشمی مراقب او باشم. کفش­ هایم را طبقه بالای جاکفشی مسجد گذاشتم.

مینا کفش­ هایش را بالا گرفت: «آبجی جون،کفشای منم بذار طبقه بالا.»

چیزی نگفتم، نگاهی به دور و اطرافش انداخت و کفش ­هایش را همان طبقه پایین گذاشت.

مسجد خیلی شلوغ بود. شب­ های محرم همه اهل محله، توی همین ساختمان کوچک جمع می ­شدند. سریع رفتم گوشه­ ای نشستم، مینا را دیدم که سعی می­ کرد آرام آرام از بین آدم­ ها جابه­ جا شود و خودش را به من برساند.

***

- «مینا بشین...مینا اون طرف نرو... این­قدر با بچه­ ها سرو صدا راه ننداز. محرمه، این­قدر نخند! چرا بیسکویت­ های اون بچه رو گرفتی، خرده­ های بیسکویتو روی فرش مسجد نریز، گناه داره!»

لامپ­ ها راکه خاموش کردند، نشست کنارم. خیالم راحت شد که حالا می­ توانم بروم توی حال و هوای خودم. اشک بریزم و دعا کنم، برای خودم و مریضی بابا...

 
- «آبجی چقدر تاریک شد، حوصله­ م سررفت، پاشو بریم، من آب می ­خوام... آبجی من باید برم دست­شویی...»
 
حتی نتوانستم یک قطره اشک بریزم یا به روضه گوش کنم.

***

توی اتاق که رفتم، کیفم را گوشه­ ای انداختم وکنج دیوار کز کردم. مینا رفت پیش بابا. می ­توانستم تصور کنم الان چه رفتاری دارد، خودش را توی بغل مامان می اندازد و او تند و تند بوسش می ­کند.

 با خودم گفتم: «مگه مسجد شهربازیه؟ اصلا چه معنی داره بچه بیاد مسجد؟ می ­نشست خونه، نقاشی می­ کشید، هم خودش راحت بود هم بقیه بنده ­های خدا!»

 
- «خوب دختر گلم، مسجد خوش گذشت؟»
 
- «آره مامان، یه عالمه دعا کردم تا حال بابا زود خوب بشه.»
 
پس مینا مثل من نبود. به جز بیسکویت دختر مردم، به فکر باباش هم بوده!
 
- «آفرین، چیزی هم یاد گرفتی؟»
 
توی دلم خندیدم: «مگه مسجد مدرسه است؟»

مینا  گفت: «آره، یه شعر بلد شدم، می­ خواید برای شمام بخونم؟»

به آرامی و با لحنی غصه ­دار خواند:

- «تو خیمه، با گریه، دسته گلای علی... می­ خونن، براتون، دعای امن یجیب... تو خیمه، با گریه، دسته گلای علی...  می­خونن، براتون...»

بی ­اختیار اشک­ هایم جاری شد. صدای سینه زدن مامان و بابا، توی اتاق پیچید. 


نظرات کاربران
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
موارد بیشتر برای شما