0
ویژه نامه ها

گسست نسل ها از منظر امام راحل

« از يک طرف ، از دبستان ها تا دانشگاه ها کوشش شد که معلمان و دبيران و اساتيد و رؤساي دانشگاه ها از بين غرب زدگان، يا شرق زدگان و منحرفان از اسلام و ساير اديان انتخاب و به کار گماشته شوند، و متعهدان مومن در اقليت قرار گيرند، که قشر مؤثر را که در آتيه حکومت را به دست مي گيرند ، از کودکي تا نوجواني و تا جواني طوري تربيت کنند که از اديان مطلقا ، و اسلام به خصوص، و از وابستگان به اديان خصوصا، روحانيون و مبلغان ، متنفر باشند. و اينان را عمال انگليس در آن
گسست نسل ها از منظر امام راحل
گسست نسل ها از منظر امام راحل
گسست نسل ها از منظر امام راحل

نويسنده: محمود لطيفي





متن وصيت نامه ي امام راحل :

« از يک طرف ، از دبستان ها تا دانشگاه ها کوشش شد که معلمان و دبيران و اساتيد و رؤساي دانشگاه ها از بين غرب زدگان، يا شرق زدگان و منحرفان از اسلام و ساير اديان انتخاب و به کار گماشته شوند، و متعهدان مومن در اقليت قرار گيرند، که قشر مؤثر را که در آتيه حکومت را به دست مي گيرند ، از کودکي تا نوجواني و تا جواني طوري تربيت کنند که از اديان مطلقا ، و اسلام به خصوص، و از وابستگان به اديان خصوصا، روحانيون و مبلغان ، متنفر باشند. و اينان را عمال انگليس در آن زمان، و طرفدار سرمايه داران و زمين خواران و طرفدار ارتجاع و مخالف تمدن و تعالي در بعد از آن، معرفي مي نمودند».

شرح :

در اين فراز حضرت امام قدس سره به تحليل نظام آموزشي وارداتي و ابزار ساختن آن براي تربيت مديراني بيگانه از خود و وابسته به بيگانه مي پردازد. و با اشاره به شيوه تربيتي و فرهنگ سازي استعمارگران در ايجاد کينه و نفرت از دين و تدين و متدينان به اين نکته تصريح مي نمايد ، که آنان در پوشش تبليغات، از روح بيگانه ستيزي مردم براي تربيت بيگانه پرستان بهره برده و نفرت مردم از خان سالاري و سرمايه اندوزي و خرافه و جهل را ، فضايي امن براي رشد سرمايه داري وابسته و ارتجاع مدرن و تمدن بلواري ، (1) ساختند .
استعمار براي تسلط خود بر جوامع شرقي، فرهنگ زدايي را با ايجاد گسست بين نسل گذشته و آينده ي کشورهاي اسلامي عملي ساخت، و با توجه به غفلت ، يا تغافل مسلمانان در مدتي کوتاه به نتيجه رسيد. نوجوان مسلماني که با اطلاعاتي سطحي و کودکانه و نمادين از فرهنگ ملي و ديني در خانواده ، يا فضاي زندگي اجتماعي آشنا شده بود، وقتي به مدارس جديد قدم مي گذارد، که نخست اجازه ي تاسيس آن به مبلغان مذهبي فرانسوي و آمريکايي و انگليسي داده شد - درزمان محمد شاه قاجار - و سپس توسط رشديه و... در عصر رضاخان گسترش يافت ، (2) شکل و محتوا و فضاي آن جا را متفاوت با آموخته هايي مي ديد ، که پيش از آن فرا گرفته بود. اين تضاد و تعارض مجموع سال هاي ابتدايي و تا اواخر دبيرستان را شامل شده و هم زمان با ورود به دانشگاه ، يا اعزام به خارج به مرحله ي انفجار مي رسيد ، مرحله اي که هم به شکل طبيعي و هم در اثر تضاد فرهنگي ، مرحله اي بحراني و بروز تحير و اعتراض و انتقاد و حقيقت جويي عالمانه و خردمداري سراپاي وجود انسان را فرا گرفته است.
و متاسفانه و دردمندانه تضادهاي انباشته شده و به حد انفجار رسيده در اثر تداوم همان شيوه ي آموزشي غير بومي و وارداتي در دوره ي دانشگاه با لعابي علمي و منطقي به سود تفکر غير ديني ، و بلکه ضد ديني حل مي گرديد. و در نتيجه جوان تربيت شده در اين فضاي آموزشي ، از اسلام و دين و فرهنگ بومي جز اطلاعاتي سطحي و به ياد مانده از دوران کودکي که با پشتوانه ي منطق و تحقيق تقويت نشده و تحکيم نيافته است، هيچ نمي دانست، بلکه با خيال اين که دين و فرهنگ ملي محدود در همان اطلاعات سطحي و نمادين است ، که از پدربزرگ و مادر بزرگ شنيده ، و يا در مسجد محله از يک واعظ معمولي و در يک سخنراني عمومي و در سطح عوام و در حد فهم عوام شنيده است ، عليه دين و فرهنگ خودي بر مي آشفت و دين را ضد علم و تمدن و عقل مي پنداشت و حوزه هاي علمي خودي و روحانيان و ديگر عوامل تبليغات ديني و ملي را بي بهره از دانش و منطق و در حد نمادهاي اساطيري مي شمرد.
وجود اين همه فاصله ي فکري و فرهنگي و شبهه و اعتراض و انتقاد بي پاسخ مانده کافي بود تا يک نوجوان ، يا جوان پر شور ، نسبت به مظاهر ديني و فرهنگ ملي احساس بيگانگي و عناد و لجبازي داشته باشد، تا چه رسد به اين که با شيوه هاي تبليغي پيشرفته و هنرمندانه احساسات او را عليه دين و مذهب و مبلغان ديني بر انگيزند و اين آتش پرشور را بر آشوبند و در فضاي آزاد رها سازند.
به راستي از جواني که از دين و اسلام و قرآن و مسجد، تنها چند عمل نمادين و توجيه ناشده را ديده و شنيده ، و از سوي ديگر هر روز و هر ساعت مظاهر چشم گير غرب با هزاران توجيه و تحليل و منطق درپيام هاي تلويزيوني تا فرمول هاي چند معادله اي دانشگاهي در اختيار او قرار مي گيرد و در اين ميان پيوسته در گوش او مي خوانند که اين همه علم و فرهنگ از غرب است و عامل همه بدبختي هاي تو دين و روحانيت است، چه انتظاري مي توان از اين جوان داشت ؟ ؛ گر چه دشمن به همين ها قانع نشده و براي ايجاد و تحريک کينه ها و عقده هاي درون و دور نمودن نسل نو از فرهنگ ملي و خودي به تبليغات گسترده پرداخته و از روح بيگانه ستيزي که در فطرت مسلمانان نهفته است به نفع خود بهره مي گرفت و : « خود انگليسي ها به مردم اين طور مي گفتند ، که اين ها - روحانيت - انگليسي اند؛ اين ها منحرف اند ... اين ها را گذشته اند براي اينکه مردم را خواب بکنند! دين اصلش تخدير است ، دين مثل مخدرات مي ماند؛ مردم را خواب مي کند که آن ها ببرند، بچاپند. روحانيت هم عامل انگليسي ها هستند! اين ها آمده اند اين جا مردم را خواب کنند که آن ها بچاپند و اين ها حرف نزنند». (3) و روز ديگر و در توجيه تمدن ولنگاري خود مي گفتند : « اين آخوند ها طياره هم سوار نمي شوند!... و اين ها با طياره هم مخالف اند. اصلا با همه ي اساس تجدد مخالف اند. اين ها مي خواهند برگردد به آن وقتي که مثلا الاغ سواري کنند... يا فرض کنيد که شمعي بسوزانند! برق را با آن مخالف اند. همه ي آثار تمدن را با آن مخالف اند». (4)
« در آن زمان، روزي نبود که حادثه اي نباشد، ايادي پنهان و آشکار آمريکا و شاه به شايعات و تهمت ها متوسل شدند، حتي نسبت تارک الصلاه و کمونيست و عامل انگليس به افرادي که هدايت مبارزه را به عهده داشتند، مي دادند. واقعا روحانيت اصيل در تنهايي و اسارت خود مي گريست ، که چگونه آمريکا و نوکرش پهلوي مي خواهند ريشه ي ديانت و اسلام را برکنند و عده اي روحاني مقدس نماي ناآگاه ، يا بازي خورده و عده اي وابسته که چهره شان بعد از پيروزي روشن گشت، مسير اين خيانت بزرگ را همواره مي نمودند». (5)

متن وصيت نامه ي امام راحل :

« و از طرف ديگر ، با تبليغات سوء ، روحانيون و مبلغان و متدينان را از دانشگاه و دانشگاهيان ترسانيده و همه را به بي ديني و بي بند و باري و مخالف با مظاهر اسلام و اديان متهم مي نمودند ؛ نتيجه آن که دولت مردان ، مخالف اديان و اسلام و متديان باشند؛ و توده هاي مردم ، که علاقه به دين و روحاني دارند؛ مخالف دولت و حکومت و هر چه متعلق به آن است ، باشند، و اختلاف عميق بين دولت و ملت و دانشگاهي و روحاني راه را براي چپاولگران، آن چنان باز کند که تمام شؤون کشور در تحت قدرت آنان و تمام ذخاير ملت در جيب آنان سرازير شود؛ چنانچه ديديد به سر اين ملت مظلوم چه آمد، و مي رفت که چه آيد » .

شرح :

همان گونه که اشاره شد، نظام آموزشي جديد پس از انقلاب مشروطيت ؛ همچون ميهماني ناخوانده بر مسند آموزش ايران، آن چنان مغرورانه تکيه زد، که گويا اين کشور استبداد زده و استعمار گزيده را نه فرهنگي بوده و نه مکتب خانه و مدرسه و حوزه ، و نه دانشگاه و محقق و فيلسوف و انديشمندي به خود ديده است ، و از سوي ديگر :
1. به وجود آمدن رقيبي قدرتمند و مغرور و با اتکا به دشمن و برخوردار از پشتيباني عوامل استعمار به نام مدارس جديد و 2. آغاز به تبليغ فرهنگ غير بومي و غير مذهبي در اين نظام آموزشي جديد و 3. برخورد توهين آميز و پر از تحقير با شخصيت هاي علمي ، تاريخي و مذهبي بومي و 4. ضعف انگيزه هاي خالصانه و همت هاي بلند در اثر سيطره ي مظاهر مادي و دنياگرايي و آسايش دوران صفويه و قاجاريه و.. . اين ها و مسايلي از اين قبيل باعث شد تا حوزه ها گذشته از رويگرداني و قطع ارتباط با دانشگاه و دانشگاهيان، به علومي نيز که در مؤسسات آموزشي جديد آموزش داده مي شد، متنفر و بدبين شده و درهاي تحقيق و تعامل علمي را به روي خود ببندد، و اين خود زمينه ساز عواقبي زيانبار - اگر نگوييم زيانبار تر از خود نظام آموزشي وابسته و وارداتي - گرديد که از آن جمله مي توان موارد ذيل را نام برد:
1. امضا و تأييد قطع رابطه بين نسل فرهنگي خودي و وارداتي و در واقع تقديم منفعلانه ي نيروي جوان و فعال و آينده ساز به دشمن و شانه خالي کردن از وظيفه ي هزار ساله ي خود در تربيت نسل فرهنگي کشور.
2. بي خبر ماندن حوزه هاي علمي ديني از روند تحولات علمي روز و عدم آمادگي براي تعامل و دريافت اين تحولات و استفاده از ابزار و عوامل فرهنگي موثر در تبليغ دين و حقايق ديني و به عبارت مختصر و کوتاه ؛ از دست دادن زبان و زمان تبليغ.
و نتيجه آن که مردم متدين و متعهد به دين ، به تبع روحانيون و مبلغان دين ، حکومت و عوامل حاکميت را به حال خود رها نموده ، حساسيتي در برابر رفتار آنان و حيف و ميل اموال عمومي و دزدي هاي آنان نشان نداده ، آنان را که هر يک چراغي شده بودند در دست غارتگران بي خبر و نا آشنا با مخازن مادي و معنوي ملي رها نمودند، تا در شعاع و پوشش آنان همه ي سرمايه هاي کشور را به تاراج ببرند و چنين نيز شد. و اين شيوه ي هميشه ي دشمن است تا با ايجاد تفرقه و جدايي بين قشرهاي مختلف جامعه و به ويژه با افکندن تخم نفاق بين حاکميت سياسي و مردم، جاي پاي خود را استحکام بخشيده، سلطه ي شيطاني خود را قوت بخشد.
چه اينکه امروز نيز ، تلاش دشمن اين است که با طرح اختلاف بين روحانيون و سياسيون و تقسيم قدرت به سياسي و ديني و جدا نمودن روحانيت از سياست همه ي دستاوردهاي پيروزي را مصادره نمايد ؛ همان گونه که در نهضت مشروطه با همين شيوه ، استبداد را حاکم نمود و مشروطيت ناکام ماند و در نهضت ملي با تقسيم قدرت بين مصدق و آية الله کاشاني نتيجه را به نفع طاغوت مصادره نمود و در آغاز پيروزي انقلاب اسلامي نيز مي خواست چنين تقسيمي را صورت دهد و معتقدان به ليبرال دموکراسي غربي که متظاهر به تقدس و مذهب نيز بودند اين خط را در پيش گرفتند ، اما حضرت امام قدس سره هوشيارانه با اين انديشه ي انحرافي برخورد نمود و در ضمن آخرين هشدارهاي خود فرمود: « ... تا من هستم، نخواهم گذاشت حکومت به دست ليبرال ها بيفتد... » (6) و همان خط امروز در غياب حضرت امام قدس سره طرح جمهوريت و اسلاميت را وارد زبان نموده و در ادبيات سياسي داخل کرده است ، و البته فرقي نمي کند که اين دو را متعارض و متناقض و پارادوکسيکال بشمرند، يا هماهنگ و همراه، چون اصل خطر ؛ همان اعتقاد و پذيرش دو گانگي اين دو کلمه است .
حضرت امام قدس سره در اين فراز تصريح مي فرمايد، که روحانيون حوزه هاي علميه نيز تحت تأثير تبليغات استعمار گران و به بهانه ي برخي ار رفتارهاي ناپسند جواني که ريشه در آموزش هاي وارداتي ، يا کم تجربگي ها داشت ، عملا خواسته ي دشمن را تحقق بخشيده و نسل آينده ساز دانشگاه را يک جا به غارتگران هديه نمودند! و جامعه ي علمي و مديريتي کشور را از پشتيباني و حمايت دلسوزان به اسلام و ملت نااميد، يا بي بهره ساختند و اين همان هدفي بود که استعمار گران در انتظار آن بودند.

پي نوشت :

1. وام گرفته از جمله اي که مخبر السلطنه - مهدي قلي هدايت - يکي از شخصيت هاي دوره قاجار و پهلوي در خاطرات خود، ص 383 نوشته است : « روزي به شاه - رضاخان - عرض کردم : تمدني که آوازه اش عالم گير است ، دو تمدن است : يکي تظاهرات در بلوارها، يکي تمدن ناشي از لابراتوارها، تمدني که مفيد است و قابل تقليد ، تمدن ناشي از لابراتوارها و کتابخانه هاست. گمان کردم به اين عرض من توجهي فرموده اند. آثار که بيشتر ظاهر شد، تمدن بلوارها بود که به کار لاله زار مي خورد و مردم بي بند و بار خواستار بودند ».
2. ر.ک ؛ تاريخ آموزش و پرورش در ايران، دکتر کمال دراني ، نشر سمت، ص 127-121.
3. صحيفه امام ، ج 9، ص 394.
4. همان، ج 7، ص 470.
5. همان ، ج 21، ص 280، منشور روحانيت.
6. همان ، ص 286.

منبع: برگرفته از نشريه ي نامه ي جامعه شماره 45




ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
موارد بیشتر برای شما