0
ویژه نامه ها

مراتب اجتماعی و ساختار اجتماعی

بیشتر فیلوزوف‌ها «philosophe» به طبقات بالای جامعه تعلق داشتند. برخی از آنها اشراف زاده و برخی ملاک بودند و برخی دیگر به محیط‌های دانشگاهی تعلق داشتند.
مراتب اجتماعی و ساختار اجتماعی
اندیشه‌ی فیلوزوف‌های شاخص، به رغم رادیکالیسم دنیوی شان، آنطور که باید و شاید، ویرانگر ساختار اجتماعی سنتی ای که در آن می زیستند، نبود. شاید دلیل سادهی این امر منافع شخصی آنها باشد. ادوارد گیبون، تاریخ نگار انگلیسی، می گوید که آنقدر بخت یارش بوده که دست تقدیر او را در محیط نخبگان فرهیخته و مرفه، و در زمره‌ی طبقات آراسته و روشن بین جامعه قرار داده است. او این وضع را در برابر وضعیت توده ی مردم می گذارد:
 
پرشمارترین بخش آن جامعه در کاری همیشگی و سودمند مشغول به کارند. اما برگزیدگان اندک شمار، که بیش از نیازشان داشتند، می توانستند وقت شان را صرف علائق و افتخارات شان کنند، صرف بهبود جایگاه و فهم شان، وظایف شان، تفریحات شان، و حتى صرف حماقت هاشان در زندگی اجتماعی .
 
بیشتر فیلوزوف‌ها (philosophe) به طبقات بالای جامعه تعلق داشتند. برخی از آنها اشراف زاده و برخی ملاک بودند و برخی دیگر به محیطهای دانشگاهی تعلق داشتند. مثلا مونتسکیو از ملاکان بزرگ منطقه ی بوردو فرانسه بود. دیده رو و روسو از طبقه‌ی متوسط سنتی بودند پدر دیده رو چاقوساز بود و پدر روسو ساعت ساز.
 
پیتر گی فیلوزوف‌ها را «دستای منسجم و خوشنامی از انقلابیون» می داند. اغلب آنها در محیط نخبگان و فرهیختگان به دنیا آمده بودند، و آثارشان عمدتا در میان نخبگان دست به دست می شد. فقط در آستانه ی انقلاب فرانسه بود که طبقه‌ی متوسط جدیدی سر بر آورد که در پی رواج اندیشه‌های روشنگری بود .
 
این گروه جدید عمدتا متشکل از روزنامه نگاران متوسط رو به پایین و سایر نویسندگانی بود که شمار فزاینده ای از روزنامه های مردم پسند را با خبرهای جنجالی فراوان، به همراه شکل ساده شده ای از اندیشه‌های روشنگری منتشر می کردند. مخاطبان این روزنامه ها طبقات ناراضی و بی چیز متوسط رو به پایین بودند، کسانی که ساختار اجتماعی سنتی چیزی برای شان در چنته نداشت.
 
ساختار اجتماعی سنتی در اروپای سده‌ی هجدهم اساسا بر زمین داری و مالکیت زمین استوار بود. این جوامع، نه از طبقات دارای هویت معین اقتصادی، بلکه از رسته های گوناگون تشکیل شده بودند گرچه طبقات به تدریج داشتند شکل می گرفتند. زمین داران بزرگ رسته ی مسلط بودند (که کسانی چون لویی پانزدهم یا جرج سوم از اعضای مهم آن بودند)، و گرچه قلمرو قدرت سیاسی آنها در اروپا واجد تنوعات و تفاوت های بسیار بود مثلا در فرانسه، حقوق فئودال ها بر زمین هم چنان حفظ شده بود، حال آنکه در روسیه نظام سرفداری حاکم بود اما آنها بر اقتصاد مسلط بودند، اقتصادی که در آن، دست کم ۸۰ درصیر جمعیت به نحوی از راه کشاورزی امرار معاش می کردند.
 
پس از رسته ی اشراف زمین دار، لایه ای از رتبه های شغلی «سنتی» مانند وکلا، روحانیان، کارمندان اداری، و غیره، که از دورهی فئودالیسم تغییر چندانی نکرده بودند، و هم چنین لایه ای از زمین داران کوچک یا دهقانان ثروتمند وجود داشت. در فرانسه، این گروه آخر پرشمار بودند، اما ابزارهای اندکی در اختیار داشتند. آنها، که اغلب درس خوانده بودند، گروه اجتماعی ای را تشکیل می دادند که بسیاری از چهره های کم اهمیت تر روشنگری از میان آنها برخاستند، چراکه یکی از حرفه های قابل قبول برای این گروه اجتماعی نویسندگی» بود. طبقه‌ی متوسط «جدید» نوپا و رو به رشدی نیز وجود داشت که هم در بازرگانی و کارگاههای تولیدی جدید دست داشت و هم در تجارت سنتی دورهی فئودالیسم؛ و در عین حال بسیاری از پیشه وران شهری را نیز در خود جا می داد - طیفی از زرگران متمول، عطرسازان، یا خیاطان که برای اشراف کار می کردند تا مجموعه‌ی متنوعی از نقاشان، اثاثیه سازان، درشکه سازان، و پس از آنها، کفاشان و بنایان.
 
پس از طبقه ی متوسط شهری، طبقه ی بزرگی از خدمت - کاران خانگی، و یک طبقه ی کارگر کوچک شهری، به علاوهی کارگران روزمزد یا فصلی در نواحی روستایی قرار داشتند. دهقانان یا خرده مالکان شمار بزرگی از جمعیت را تشکیل می دادند در فرانسوی میانهی سده‌ی هجدهم، تعدادشان احتمالا بین هجده تا بیست میلیون نفر بود.
 
در فرانسه ی سده‌ی هجدهم، این رسته های اجتماعی معرف سه مرتبهی» اجتماعی روحانیان، اشراف و طبقه‌ی سه - بودند که همه‌ی افراد، از غنی ترین بورژواها تا فقیرترین دهقانان، را در بر می گرفتند. برخی از فیلوزوف‌ها (philosophe) عضو طبقه ی دو بودند، و این شاید بتواند توضیح دهد که چرا آنها بیش از آنکه ویرانگر نظم اجتماعی سنتی باشند ویرانگر نظم مذهبی سنتی بودند.
 
روشنگری آشکارا چیز چندانی برای رسته‌های پایین تر جامعه‌ی اروپای سده‌ی هجدهم در چنته نداشت. ولتر برای اینکه به نقد نظام اجتماعی ای بپردازد که انسان را به ورطه ی نا آگاهی و بهیمیت میکشاند، تصویری از دهقانان به دست می داد که به زحمت بالاتر از چارپایان قرار می گرفت. اما او علاقه ی چندانی به رتبه بندی تمایزات اجتماعی نداشت. شمار اندکی از فیلوزوف‌ها (philosophe) خواهان مشارکت بیشتر انبوه مردم در اداره ی جامعه بودند، اما بیشترشان هوای نظامی مانند بریتانیای کبیر را در سر داشتند؛ جایی که دایره ی قدرت سیاسی طبقه‌ی مالکان و زمین داران را نیز در بر می گرفت، اما از آنها فراتر نمی رفت.
 
روشنگری البته مبلغ برابری (محدود)، دموکراسی و رهایی بود، اما در جوامعی که روشنگری سر بر آورد، فقیران و بی سوادان از پی آمدهای نهایتا انقلابی آن بهره ای نمی بردند. معهذا، نخبگان حاکم اندیشه‌های روشنگری را تهدیدی برای نظم مستقر تلقی می کردند. و از آنجا که هم مراجع دنیوی و هم مقامات مذهبی ویژگی‌های خطرناک و انقلابی ای در آن مشاهده می کردند، کوشیدند تا انتشار فرهنگ روشنگری را در مهار خود بگیرند. اما فیلوزوف‌ها (philosophe) خودشان قبول نداشتند که شورشی و انقلابی هستند. آنها فکر می کردند که پیشرفت از طریق انتشار اندیشه‌های آنها در میان افراد بانفوذ و در درون نظم اجتماعی موجود عملی می شود. چنانکه زمانی دیده رو گفته بود هدف آنها «دگرگون کردن شیوه ی عمومی تفکر» بود و فقط از این نظر انقلابی بودند که می خواستند «در ذهن انسان‌ها انقلاب» به پا کنند.
 
منبع: درآمدی بر فهم جامعه‌ی مدرن، کتاب یکم: صورت‌بندی‌های مدرنیته، استوارت هال و برم گیبن، مترجمان: محمود متحد، عباس مخبر، حسن مرتضوی، مهران مهاجر و محمد نبوی، صص60-57، نشر آگه، تهران، چاپ چهارم، 1397


ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
موارد بیشتر برای شما