0
ویژه نامه ها

نقش خواص در واقعه کربلا از منظر رهبر معظم انقلاب

شریح قاضی گفت: می خواستم حرف های هانی را به کسانی که دور دارالاماره را گرفته بودند، ‌منعکس کنم. اما افسوس که جاسوس عبیدالله آن جا حضور داشت و جرأت نکردم!
نقش خواص در واقعه کربلا از منظر رهبر معظم انقلاب

مقدمه 

بنا بر گفته‌ی رهبر عظیم الشان انقلاب، آدمی که اهل تحلیل نیست، منتظر تحقیق هم نمی‌شود. نکته ی مهم و محور این نوشتار امروز همین مطلب می‌تواند باشد . خواص و نقششان در واقعه‌ی کربلا و در پس آن روز عاشورا بسیار کلیدی و قابل مطالعه و توجه است. هم از جنبه ی شخصیت‌های منفی و چهره‌های مثبت این واقعه.

به عنوان مثال شما می‌توانید نقش و اثر حضرت زینب و یا نقش امام سجاد را بعد از واقعه‌ی کربلا نادیده بگیرید ؟ نقش هانی بن عروه یا حضرت مسلم را چطور ؟ آیا نقش حر، عبدالله بن زبیر و عبید الله بن زیاد و سنان را می‌توان نادیده انگاشت ؟

بله، با مطالعه تاریخ و تفکر در آن درمیابیم که نقش‌های اصلی را شخصیت های خاصی بازی کرده‌اند که هر کدام اهل تحلیل و بررسی شرایط روز بودند و درک خود از مسایل سیاسی و اجتماعی را با حرکاتشان هماهنگ می‌کردند و با سواری بر روی موجی که ایجاد می‌شد از سوی مردم به سمت مقاصد خود روان بودند.

این توده‌ مردم هستند که همیشه در مقاطع حساس و در لحظه های بزرگ نگاه و عملشان بسته به فرامین و حرکات این شخصیت‌های خاص هستند و متاسفانه اگر هم اهل تحقیق باشند گاهی دل و جان به نوای ثروت و پول می‌سپارند و بر نوای حق چشم می‌بندند.
 

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا ثارَ اللَّهِ

خون امیرالمؤمنین (علیه الصلاة والسلام) به قدر خون امام حسین (علیه السلام) با ارزش است. شما در زیارت وارث می خوانید: «السلام علیک یا ثارالله و ابن ثاره.» یعنی خدای متعال، صاحب خون امام حسین (علیه السلام) و صاحب خون پدر او امیرالمؤمنین (علیه الصلاة والسلام) است.

این تعبیر، برای هیچ کس دیگر نیامده است. هر خونی که بر زمین ریخته می شود، صاحبی دارد. کسی که کشته می شود، پدرش صاحب خون است؛ فرزندش صاحب خون است؛ برادرش صاحب خون است.

خونخواهی و مالکیت حق دم را عرب «ثار» می گوید. «ثار» امام حسین (علیه السلام) از آنِ خداست. یعنی حق خون امام حسین (علیه السلام) و پدر بزرگوارش، متعلق به خود خداست. صاحب خون این دو نفر، خود ذات مقدس پروردگار است.
 

شرایط و انتخاب دشوار امام حسن (علیه السلام)

امیرالمؤمنین (علیه الصلاة والسلام) به خاطر وضعیت آن روز جامعه ی اسلامی به شهادت رسید. بعد نوبت امامت به امام حسن (علیه السلام) رسید و در همان وضعیت بود که آن حضرت نتوانست بیش از شش ماه دوام بیاورد. تنهای تنهایش گذاشتند.

امام حسن مجتبی (علیه السلام) می دانست که اگر با همان عده معدود اصحاب و یاران خود با معاویه بجنگد و به شهادت برسد، انحطاط اخلاقی زیادی که بر خواص جامعه اسلامی حاکم بود، نخواهد گذاشت که دنبال خون او را بگیرند!

تبلیغات، پول و زرنگی های معاویه، همه را تصرف خواهد کرد و بعد از گذشت یکی دو سال، مردم خواهند گفت امام حسن (علیه السلام) بیهوده در مقابل معاویه قد علم کرد. لذا، با همه ی سختیها ساخت و خود را به میدان شهادت نینداخت؛ زیرا می دانست خونش هدر خواهد شد.

گاهی شهید شدن آسان تر از زنده ماندن است! حقاً که چنین است! این نکته را اهل معنا و حکمت و دقت، خوب درک می کنند. گاهی زنده ماندن و زیستن و تلاش کردن در یک محیط، به مراتب مشکلتر از کشته شدن و شهید شدن و به لقای خدا پیوستن است. امام حسن (علیه السلام) این مشکل را انتخاب کرد.
 

برتری ارزش زنده ماندن نسبت به کشته شدن در دوران امام حسن (علیه السلام)

وضع آن زمان چنین بوده است. خواص تسلیم بودند و حاضر نمی شدند حرکتی کنند. یزید که بر سرِ کار آمد، جنگیدن با او امکان پذیر شد. به تعبیری دیگر: کسی که در جنگ با یزید کشته می شد، خونش، به دلیل وضعیت خرابی که یزید داشت، پامال نمی شد. امام حسین (علیه السلام) به همین دلیل قیام کرد.

وضع دوران یزید به گونه ای بود که قیام، تنها انتخابِ ممکن به نظر می رسید. این، به خلاف دوران امام حسن (علیه السلام) بود که دو انتخاب شهید شدن و زنده ماندن وجود داشت و زنده ماندن، ثواب و اثر و زحمتش بیش از کشته شدن بود.

لذا، انتخاب سخت تر را امام حسن (علیه السلام) کرد. اما در زمان امام حسین (علیه السلام)، وضع بدان گونه نبود. یک انتخاب بیشتر وجود نداشت. زنده ماندن معنی نداشت؛ قیام نکردن معنی نداشت و لذا بایستی قیام می کرد. حال اگر در اثر آن قیام به حکومت می رسید، رسیده بود.

کشته هم می شد، شده بود. بایستی راه را نشان می داد و پرچم را بر سرِ راه می کوبید تا معلوم باشد وقتی که وضعیت چنان است، حرکت باید چنین باشد.

وقتی امام حسین (علیه السلام) قیام کرد - با آن عظمتی که در جامعه اسلامی داشت - بسیاری از خواص به نزدش نیامدند و به او کمک نکردند. ببینید وضعیت در یک جامعه، تا چه اندازه به وسیله خواصی که حاضرند دنیای خودشان را به راحتی بر سرنوشت دنیای اسلام در قرن های آینده ترجیح دهند، خراب می شود!
 

مقایسه وضعیت و عملکرد امام حسین (علیه السلام) و عبدالله بن زبیر

به قضایای قیام امام حسین (علیه السلام) و حرکت وی از مدینه نگاه می کردم. به این نکته برخوردم که یک شب قبل از آن شبی که آن حضرت از مدینه خارج شود، عبدالله بن زبیر بیرون آمده بود.

هر دو، در واقع، یک وضعیت داشتند؛ اما امام حسین (علیه السلام) کجا، عبدالله بن زبیر کجا! سخن گفتن امام حسین (علیه السلام) و مقابله و مخاطبه اش از چنان صلابتی برخوردار بود که ولید حاکم وقت مدینه، جرأت نمی کرد با وی به درشتی حرف بزند! مروان یک کلمه در انتقاد از آن حضرت بر زبان آورد.

چون انتقادش نابجا بود حضرت چنان تشری به او زد که مجبور شد سرجایش بنشیند. آن وقت امثال همین مروان، خانه عبدالله بن زبیر را به محاصره درآوردند. عبدالله، برادرش را با این پیام نزد آنها فرستاد که اگر اجازه بدهید، فعلاً به دارالخلافه نیایم.

به او اهانت کردند و گفتند: پدرت را در می آوریم! اگر از خانه ات بیرون نیایی، به قتلت می رسانیم و چه ها می کنیم! چنان تهدیدی کردند که عبدالله بن زبیر به التماس افتاد و گفت: پس اجازه بدهید فعلاً برادرم را بفرستم؛ خودم فردا به دارالخلافه می آیم. آن قدر اصرار و التماس کرد که یکی واسطه شد و گفت: امشب را به او مهلت بدهید.

عبدالله بن زبیر، با این که شخصیتی سرشناس و با نفوذ بود، این قدر وضعیتش با امام حسین (علیه السلام) فرق داشت. کسی جرأت نمی کرد با آن حضرت به درشتی صحبت کند. از مدینه هم که بیرون آمد، چه در بین راه و چه در مکه، هر کس به او رسید و همصحبت شد، خطابش به آن حضرت «جعلت فداک» (قربانت گردم) و پدر و مادرم قربانت گردند و «عمی و خالی فداک» (عمو و دایی ام قربانت گردند) بود. برخورد عمومی با امام حسین (علیه السلام) این گونه بود. شخصیت او در جامعه اسلامی، چنین ممتاز و برجسته بود.

عبدالله بن مطیع، در مکه نزد امام حسین (علیه السلام) آمد و عرض کرد: «یابن رسول الله! ان قتلت لنسترقن بعدک.» اگر تو قیام کنی و کشته شوی، بعد از تو، کسانی که دارای حکومتند، ما را به بردگی خواهند برد. امروز به احترام تو، از ترس تو و از هیبت توست که راهِ عادی خودشان را می روند.

عظمت مقام امام حسین (علیه السلام) در بین خواص چنین است که حتی ابن عباس در مقابلش خضوع می کند؛ عبدالله بن جعفر خضوع می کند، عبدالله بن زبیر با آن که از حضرت خوشش نمی آید خضوع می کند.

بزرگان و همه خواص اهل حق، در برابر عظمت مقام او، خاضعند. خاضعان به او، خواص جبهه حقند؛ که طرف حکومت نیستند؛ طرف بنی امیه نیستند و طرف باطل نیستند. در بین آنها، حتی شیعیان زیادی هستند که امیرالمؤمنین (علیه الصلاة والسلام) را قبول دارند و او را خلیفه اول می دانند.

اما همه اینها، وقتی که با شدت عملِ دستگاه حاکم مواجه می شوند و می بینند بناست جانشان، سلامتی‌شان، مقام‌شان و پولشان به خطر بیفتد، پس می زنند! اینها که پس زدند، عوام مردم هم به آن طرف رو می کنند.
 

کثرت دل سپردگان به دنیا در میان خواص دعوت کننده از امام حسین (علیه السلام)

وقتی به اسامی کسانی که از کوفه برای امام حسین (علیه السلام) نامه نوشتند و او را دعوت کردند، نگاه می کنید، می بینید همه جزو طبقه خواص و از زبدگان و برجستگان جامعه اند. تعداد نامه ها زیاد است.

صدها صفحه نامه و شاید چندین خورجین یا بسته بزرگ نامه، از کوفه برای امام حسین (علیه السلام) فرستاده شد. همه نامه ها را بزرگان و اعیان و شخصیت های برجسته و نام و نشاندار و همان خواص نوشتند.

منتها مضمون و لحن نامه ها را که نگاه کنید، معلوم می شود از این خواصِ طرفدارِ حق، کدام ها جزو دسته ای هستند که حاضرند دینشان را قربانی دنیایشان کنند و کدام ها کسانی هستند که حاضرند دنیایشان را قربانی دینشان کنند.

از تفکیک نامه ها هم می شود فهمید که عده کسانی که حاضرند دینشان را قربانی دنیا کنند، بیشتر است. نتیجه در کوفه آن می شود که مسلم بن عقیل به شهادت می رسد و از همان کوفه ای که هجده هزار شهروندش با مسلم بیعت کردند، بیست، سی هزا نفر یا بیشتر، برای جنگ با امام حسین (علیه السلام) به کربلا می روند! یعنی حرکت خواص، به دنبال خود، حرکت عوام را می آورد.

نمی دانم عظمت این حقیقت که برای همیشه گریبان انسان های هوشمند را می گیرد، درست برای ما روشن می شود یا نه؟ ماجرای کوفه را لابد شنیده اید. به امام حسین (علیه السلام) نامه نوشتند و آن حضرت در نخستین گام، مسلم بن عقیل را به کوفه اعزام کرد. با خود اندیشید مسلم را به آنجا می فرستم. اگر خبر داد که اوضاع مساعد است، خود نیز راهی کوفه می شوم.

مسلم بن عقیل به محض ورود به کوفه، به منزل بزرگان شیعه وارد شد و نامه حضرت را خواند. گروه گروه، مردم آمدند و همه، اظهار ارادت کردند. فرماندار کوفه، نعمان بن بشیر نام داشت که فردی ضعیف و ملایم بود.

گفت: تا کسی با من سر جنگ نداشته باشد، جنگ نمی کنم. لذا با مسلم مقابله نکرد. مردم که جو را آرام و میدان را باز می دیدند، بیش از پیش با حضرت بیعت کردند.

دو، سه تن از خواص جبهه باطل - طرفداران بنی امیه - به یزید نامه نوشتند که اگر می خواهی کوفه را داشته باشی، فرد شایسته ای را برای حکومت بفرست. چون نعمان بن بشیر نمی تواند در مقابل مسلم بن عقیل مقاومت کند. یزید هم عبیدالله بن زیاد، فرماندار بصره را حکم داد که علاوه بر بصره - به قول امروز با حفظ سمت - کوفه را نیز تحت حکومت خود درآور.

عبیدالله بن زیاد از بصره تا کوفه یکسره تاخت. در قضیه آمدن او به کوفه هم نقش خواص معلوم می شود، که اگر دیدم مجالی هست، بخشی از آن را برایتان نقل خواهم کرد. او هنگامی به دروازه کوفه رسید که شب بود.

مردم معمولی کوفه - از همان عوامی که قادر به تحلیل نبودند - تا دیدند فردی با اسب و تجهیزات و نقاب بر چهره وارد شهر شد، تصور کردند امام حسین (علیه السلام) است. جلو دویدند و فریاد السلام علیک یابن رسول الله در فضا طنین افکند!
 

نقش و تأثیر تبلیغات خواص در عوام

ویژگی فرد عامی، چنین است. آدمی که اهل تحلیل نیست، منتظر تحقیق نمی شود. دیدند فردی با اسب و تجهیزات وارد شد. بی آن که یک کلمه حرف با او زده باشند، تصور غلط کردند. تا یکی گفت او امام حسین (علیه السلام) است همه فریاد امام حسین، امام حسین برآوردند! به او سلام کردند و مقدمش را گرامی داشتند؛ بی آن که صبر کنند تا حقیقت آشکار شود. عبیدالله هم اعتنایی به آنها نکرد و خود را به دارالاماره رساند و از همان جا طرح مبارزه با مسلم بن عقیل را به اجرا گذاشت.

اساس کار او عبارت از این بود که طرفداران مسلم بن عقیل را با اشدّ فشار مورد تهدید و شکنجه قرار دهد. بدین جهت، هانی بن عروه را با غدر و حیله به دارالاماره کشاند و به ضرب و شتم او پرداخت. وقتی گروهی از مردم در اعتراض به رفتار او دارالاماره را محاصره کردند، با توسل به دروغ و نیرنگ، آنها را متفرق کرد.

در این مقطع هم، نقش خواص به اصطلاح طرفدار حق که حق را شناختند و تشخیص دادند، اما دنیایشان را بر آن مرجح دانستند، آشکار می شود. از طرف دیگر، حضرت مسلم با جمعیت زیادی به حرکت درآمد. در تاریخ « ابن اثیر » آمده است که گویی سی هزار نفر اطراف مسلم گرد آمده بودند. از این عده فقط چهار هزار نفر دوْرادوْر محل اقامت او ایستاده بودند و شمشیر به دست، به نفع مسلم بن عقیل شعار می دادند.

این وقایع، مربوط به روز نهم ذی الحجه است. کاری که ابن زیاد کرد این بود که عده ای از خواص را وارد دسته های مردم کرد تا آنها را بترسانند. خواص هم در بین مردم می گشتند و می گفتند با چه کسی سر جنگ دارید؟! چرا می جنگید؟! اگر می خواهید در امان باشید، به خانه هایتان برگردید.

اینها بنی امیه اند. پول و شمشیر و تازیانه دارند. چنان مردم را ترساندند و از گرد مسلم پراکندند که آن حضرت به وقت نماز عشا هیچ کس را همراه نداشت؛ هیچ کس!
آن گاه ابن زیاد به مسجد کوفه رفت و اعلان عمومی کرد که همه باید به مسجد بیایند و نماز عشایشان را به امامت من بخوانند!

تاریخ می نویسد: مسجد کوفه مملو از جمعیتی شد که پشت سر ابن زیاد به نماز عشا ایستاده بودند. چرا چنین شد؟ بنده که نگاه می کنم، می بینم خواص طرفدار حق مقصرند و بعضی شان در نهایت بدی عمل کردند. مثل چه کسی؟ مثل شریح قاضی.

شریح قاضی که جزو بنی امیه نبود! کسی بود که می فهمید حق با کیست. می فهمید که اوضاع از چه قرار است. وقتی هانی بن عروه را با سر و روی مجروح به زندان افکندند، سربازان و افراد قبیله او اطراف قصر عبیدالله زیاد را به کنترل خود درآوردند.
 

عملکرد منفی شریح قاضی در شهادت هانی

ابن زیاد ترسید. آنها می گفتند: شما هانی را کشته اید. ابن زیاد به شریح قاضی گفت: برو ببین اگر هانی زنده است، به مردمش خبر بده. شریح دید هانی بن عروه زنده، اما مجروح است. تا چشم هانی به شریح افتاد، فریاد برآورد: ای مسلمانان! این چه وضعی است؟! پس قوم من چه شدند؟! چرا سراغ من نیامدند؟! چرا نمی آیند مرا از این جا نجات دهند؟! مگر مرده اند؟!

شریح قاضی گفت: می خواستم حرف های هانی را به کسانی که دور دارالاماره را گرفته بودند، ‌منعکس کنم. اما افسوس که جاسوس عبیدالله آن جا حضور داشت و جرأت نکردم! جرأت نکردم یعنی چه؟ یعنی همین که ما می گوییم ترجیح دنیا بر دین!

شاید اگر شریح همین یک کار را انجام می داد، تاریخ عوض می شد. اگر شریح به مردم می گفت که هانی زنده است،‌ اما مجروح در زندان افتاده و عبیدالله قصد دارد او را بکشد، با توجه به این که عبیدالله هنوز قدرت نگرفته بود، آنها می ریختند و هانی را نجات می دادند. با نجات هانی هم قدرت پیدا می کردند، روحیه می یافتند، دارالاماره را محاصره می کردند، عبیدالله را می گرفتند؛ یا می کشتند و یا می فرستادند می رفت.

آن گاه کوفه از آنِ امام حسین (علیه السلام) می شد و دیگر واقعه کربلا اتفاق نمی افتاد! اگر واقعه کربلا اتفاق نمی افتاد؛ یعنی امام حسین (علیه السلام) به حکومت می رسید. حکومت حسینی، اگر شش ماه هم طول می کشید برای تاریخ، برکات زیادی داشت. گرچه، بیشتر هم ممکن بود طول بکشد.

یک وقت یک حرکت بجا، تاریخ را نجات می دهد و گاهی یک حرکت نابجا که ناشی از ترس و ضعف و دنیاطلبی و حرص به زنده ماندن است، تاریخ را در ورطه گمراهی می غلتاند. ای شریح قاضی! چرا وقتی که دیدی هانی در آن وضعیت است، شهادت حق ندادی؟! عیب و نقص خواص ترجیح دهنده دنیا بر دین، همین است.

به داخل شهر کوفه برگردیم: وقتی که عبیدالله بن زیاد به رؤسای قبایل کوفه گفت بروید و مردم را از دور مسلم پراکنده کنید وگرنه پدرتان را درمی آورم چرا امر او را اطاعت کردند؟! رؤسای قبایل که همه‌شان اموی نبودند و از شام نیامده بودند! بعضی از آنها جزو نویسندگان نامه به امام حسین (علیه السلام) بودند.

شَبَثْ بن ربعی یکی از آنها بود که به امام حسین (علیه السلام) نامه نوشت و او را به کوفه دعوت کرد.همو، جزو کسانی است که وقتی عبیدالله گفت بروید مردم را از دور مسلم متفرق کنید قدم پیش گذاشت و به تهدید و تطمیع و ترساندن اهالی کوفه پرداخت!

چرا چنین کاری کردند؟! اگر امثال شَبَثْ بن ربعی در یک لحظه حساس، به جای این که از ابن زیاد بترسند، از خدا می ترسیدند، تاریخ عوض می شد.

گیرم که عوام متفرق شدند؛ چرا خواص مؤمنی که دور مسلم بودند، از او دست کشیدند؟ بین اینها افرادی خوب و حسابی بودند که بعضیشان بعداً در کربلا شهید شدند؛ اما این جا، اشتباه کردند.
 

تصمیم و تشخیص دیر هنگام؛ علت تأثیر اندک قیام توّابین

البته آنهایی که در کربلا شهید شدند، کفاره اشتباهشان داده شد. درباره آنها بحثی نیست و اسم‌شان را هم نمی آوریم. اما کسانی از خواص، به کربلا هم نرفتند. نتوانستند بروند؛ توفیق پیدا نکردند و البته، بعد مجبور شدند جزو توابین شوند.

چه فایده؟! وقتی امام حسین (علیه السلام) کشته شد؛ وقتی فرزند پیغمبر از دست رفت؛ وقتی فاجعه اتفاق افتاد؛ وقتی حرکت تاریخ به سمت سراشیب آغاز شد، دیگر چه فایده؟! لذاست که در تاریخ، عده توابین، چند برابر عده شهدای کربلاست.

شهدای کربلا همه در یک روز کشته شدند؛ توابین نیز همه در یک روز کشته شدند. اما اثری که توابین در تاریخ گذاشتند، یک هزارم اثری که شهدای کربلا گذاشتند، نیست! به خاطر این که در وقت خود نیامدند.

کار را در لحظه خود انجام ندادند. دیر تصمیم گرفتند و دیر تشخیص دادند.
چرا مسلم بن عقیل را با این که می دانستید نماینده امام است، تنها گذاشتید؟! آمده بود و با او بیعت هم کرده بودید. قبولش هم داشتید. به عوام کاری ندارم. خواص را می گویم.

چرا هنگام عصر و سرِ شب که شد، مسلم را تنها گذاشتید تا به خانه طوعه پناه ببرد؟! اگر خواص، مسلم را تنها نمی گذاشتند و مثلاً، عده به صد نفر می رسید، آن صد نفر دور مسلم را می گرفتند. خانه یکی‌شان را مقرّ فرماندهی می کردند. می ایستادند و دفاع می کردند. مسلم، تنها هم که بود، وقتی خواستند دستگیرش کنند، ساعت ها طول کشید.

سربازان ابن زیاد، چندین بار حمله کردند؛ مسلم به تنهایی همه را پس زد. اگر صد نفر مردم با او بودند، مگر می توانستند دستگیرش کنند؟! باز مردم دورشان جمع می شدند. پس، خواص در این مرحله، کوتاهی کردند که دور مسلم را نگرفتند.

ببینید! از هر طرف حرکت می کنیم، به خواص می رسیم. تصمیم گیری خواص در وقت لازم، تشخیص خواص در وقت لازم، گذشت خواص از دنیا در لحظه لازم، اقدام خواص برای خدا در لحظه لازم. اینهاست که تاریخ و ارزش ها را نجات می دهد و حفظ می کند! در لحظه لازم، باید حرکت لازم را انجام داد.

اگر تأمل کردید و وقت گذشت، دیگر فایده ندارد. (بیانات مقام معظم رهبری (حفظه الله) در دیدار فرماندهان لشکر 27 محمد رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) - 20/3/1375)
 

نقش خواص در جبهه های حق و باطل

یک وقت - فرض بفرمایید - حضرت «مسلم» وارد کوفه می شود. می گویند: «پسر عموی امام حسین (علیه السلام) آمد. خاندان بنی هاشم آمدند. برویم. اینها می خواهند قیام کنند، می خواهند خروج کنند» و چه و چه.

تحریک می شود، می رود دُور و بَرِ حضرت مسلم؛ می شوند هجده هزار بیعت کننده با مسلم! پنج، شش ساعت بعد، رؤسای قبایل به کوفه می آیند؛ به مردم می گویند: «چه کار می کنید؟! با چه کسی می جنگید؟! از چه کسی دفاع می کنید؟! پدرتان را در می آورند!»

اینها دور و بر مسلم را خالی می کنند و به خانه هایشان بر می گردند. بعد که سربازان ابن زیاد دور خانه « طوعه » را می گیرند تا مسلم را دستگیر کنند، همین ها از خانه هایشان بیرون می آیند و علیه مسلم می جنگند! هرچه می کنند، از روی فکر و تشخیص و تحلیل درست نیست. هر طور که جوّ ایجاب کرد، حرکت می کنند.

اینها عوامند. بنابراین، در هر جامعه، خواصی داریم و عوامی. فعلاً « عوام » را بگذاریم کنار و سراغ خواص برویم.

خواص، طبعاً دو جبهه اند: خواص جبهه حق و خواص جبهه باطل. عده ای اهل فکر و فرهنگ و معرفتند و برای جبهه حق کار می کنند. فهمیده اند حق با کدام جبهه است. حق را شناخته اند و براساس تشخیص خود، برای آن، کار و حرکت می کنند. اینها یک دسته اند.

یک دسته هم نقطه مقابل حق و ضد حقند. اگر باز به صدر اسلام برگردیم، باید این طور بگوییم که «عده ای اصحاب امیرالمؤمنین و امام حسین، (علیهماالسلام) هستند و طرفدار بنی هاشمند. عده ای دیگر هم اصحاب معاویه و طرفدار بنی امیه اند.» بین طرفداران بنی امیه هم، افراد با فکر، عاقل و زرنگ بودند. آنها هم جزو خواصند.

پس خواص یک جامعه، به دو گروهِ خواص طرفدار حق و خواصِ طرفدار باطل تقسیم می شوند. شما از خواص طرفدار باطل چه توقع دارید؟ بدیهی است توقع این است که بنشینند علیه حق و علیه شما برنامه ریزی کنند. لذا باید با آنها بجنگید.

با خواص طرفدار باطل باید جنگید. این که تردید ندارد. (بیانات مقام معظم رهبری (حفظه الله) در دیدار فرماندهان لشکر 27 محمد رسول الله (صلی الله علیه و آله وسلم) - 20/3/1375)
 
 
منبع: 72 سخن عاشورایی (از بیانات مقام معظم رهبری)، علیرضا مختارپور قهرودی، تهران: انتشارات انقلاب اسلامی، چاپ دوم، 1390، صص 171-163.


ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
موارد بیشتر برای شما