0
ویژه نامه ها

آموزه هاي اخلاقي در مثنوي معنوي (3)

مولوي درمثنوي ،گاهي گونه اي از نفس را با شيطان برابر دانسته است که همانا « نفس اماره » است . همان گونه که شيطان هميشه در تقابل با فرشته است .نفس نيز همواره با عقل در ستيزاست .شايد منظور ديگري نيزدرميان باشد و آن اينکه دو نيروي فرشته و شيطان ، در درون آدمي ، پيوسته او را به خير و شر مي خوانند ؛نفس و عقل
آموزه هاي اخلاقي در مثنوي معنوي (3)

آموزه هاي اخلاقي در مثنوي معنوي (3
آموزه هاي اخلاقي در مثنوي معنوي (3)


 






 

نفس درنظر مولوي
 

مولوي درمثنوي ،گاهي گونه اي از نفس را با شيطان برابر دانسته است که همانا « نفس اماره » است . همان گونه که شيطان هميشه در تقابل با فرشته است .نفس نيز همواره با عقل در ستيزاست .شايد منظور ديگري نيزدرميان باشد و آن اينکه دو نيروي فرشته و شيطان ، در درون آدمي ، پيوسته او را به خير و شر مي خوانند ؛نفس و عقل نيز چنيند .
نفس و شيطان هر دو يک تن بوده اند
در دو صورت خويش را بنموده اند
چون فرشته و عقل که ايشان يک بدند
بهر حکمت هاش دو صورت شدند
دشمني داري چنين در سر خويش
مانع عقلست و خصم جان و کيش (1)
منظور از اين نفس که همه ي صفات رذيله را به آن نسبت مي دهند ،نفس اماره است : « ان النفس لاماره بالسوء » (2) به درستي که نفس ،همواره به بدي فرا مي خواند .
شهوت هم به معناي خاص ، با نفس اماره يکي است .مولانا در مذمت نفس اماره و با تشبيهاتي ازآنها ياد مي کند که بيانگرنگرش او به اين نيروي باطني است .
مولوي نفس را با چنين تشبهاتي توصيف مي کند :
1 ـ مادر بت ها و دوزخ :به اين معنا که هر صفت رذيله اي که انسان را بنده ي خويش مي سازد ، به نفس اماره باز مي گردد و چون دوزخ ، هزاران نفررا در خود غرق مي کند :
مادربت ها بت نفس شماست
زانکه آن بت مار و اين بت اژدهاست
آهن و سنگ است نفس و بت شرار
آن شرار از آب مي گيرد قرار
سنگ و آهن ز آب کي ساکن شود ؟
آدمي با اين دو کي ايمن بود ؟
سنگ و آهن در درون دارند نار
آب را بر نارشان نبود گذار
ز آب چون نار برون کشته شود
در درون سنگ و آهن کي رود ؟
آهن و سنگ است اصل نار و دود
فرع هر دو کفر و ترسا و جحود

بت سياه آب است در کوزه نهان
نفس مرآب سيه را چشمه دان
آن بت منحوت چون سيل سياه
نفس شومت چشمه آن اي مصر
صد سبو را بشکند يک پاره سنگ
و آب چشمه مي رهاند بي درنگ
آب خم و کوزه گر فاني شود
آب چشمه تازه و باقي بود
بت شکستن سهل باشد نيک سهل
سهل ديدن نفس را جهل است جهل
صورت نفس ار بجويي اي پسر
قصه دوزخ بخوان با هفت در
هر نفس مکري و در هر مکر از آن
غرقه صد فرعون با فرعونيان
درخداي موسي و موسي گريز
آب ايمان را ز فرعوني مريز
دست را اندراحد و احمد بزن
اي برادر واره از بوجهل تن (3)
بت هايي که آدميان پرستش مي کنند ،به دو قسم جداگانه تقسيم مي شوند :بت بيروني و بت دروني .
بت بيروني همان موادي است که انسان ها براي خود ساخته ،آنها را مي پرستيدند ؛ البته اين پرستش دليل اين نبود که آنان به خدا اعتقاد نداشتند ،بلکه آنها بت ها را براي تقرب به خدا مي پرستيدند ؛به اين مطلب چند دليل مي توان بيان کرد :
نخست اينکه ما گروه فراواني از بت پرستي هاي عرب جاهليت را مي بينيم که درعين پرستش بت ،به خداي بزرگ نيز عقيده داشتند ؛براي مثال هنگامي که براي انجام عبادت به مکه که جايگاه بت ها بود ،مي آمدند ،شعارلبيک سر مي دادند ؛البته بدين صورت :«لبيک اللهم لبيک ،لا شريک لک الا شريک هو لک تملکه و ما ملک »و يکي از بت ها ،مثلاً «عزي » را به عنوان شريک ، ولي درعين حال مملوک خدا معرفي مي کردند .
دوم اينکه هنگامي که مي خواستند ،سوگند اکيد ياد کنند ،نخست به بت و سپس به خدا ، به عنوان شديدترين تاکيد قسم ياد مي کردند .مثلاً مي گفتند :«احلف باللات و العزي و بالله ان الله اکبر»؛سوگند ياد مي کنم به لات و عزي و به خدا که ازآنها بزرگتر است .
سوم اينکه نامه هاي خود را با نام خدا شروع کرده ،سپس سخن خود را با تبريک به يکي ازنام هاي بت ها بيان مي کرديم : « باسمک اللهم ... »
چنان که درآيه شريفه مي بينيم :« و ما يومن اکثرهم بالله الا و هم مشرکون » (4)
اکثريت آنها به خدا ايمان نمي آوردند ،مگر اينکه شرک مي ورزند .
بت دروني
اين بت عبارت است ازنفس اماره که امروزه دراصطلاح روان شناسي غريزه کنترل نشده خوانده مي شود . پس از اين مقدمه مي گوييم :اگر درست دقت شود ، رواج بت پرستي بيروني از بت پرستي دروني است، زيرا اگر انسان خود آگاه در مقام انديشه و تحقيق برآيد ، خواهد ديد که يک بت جامد يا زنده توانايي ندارد تا بتواند در مقابل خدا عرض اندام کند ؛ ولي موقعي که مي بيند با اين اعتراف ،مقام و جاه و ثروتش ازدست مي رود ،به همان بت پرستي خود ادامه مي دهد ؛ازاين رو وقتي دقيقاً توجه مي کنيم ،مي بينيم که ادامه بت پرستي براي يک انسان آگاه ،نتيجه ي پرستش نفس اماره است که او را فريب مي دهد و ظواهردنياي مادي را بر او جلوه گر مي سازد ؛وانگهي مبارزه با بت بيروني از مبارزه با بت دروني بسيارآسان تراست ، زيرا ممکن است بتوان با ذکرادله و براهين ،ناشايستگي بيت بيروني را اثبات کرد، چنان که پيامبران با آوردن معجزات و شواهد ،توانستند ،با بت پرستي مبارزه کرده تا اندازه ي بسيارزياد در اين راه پيش بروند . در صورتي که بت دروني در اعماق جان انساني جاي گرفته ، با هزاران وسوسه و خود فريبي در پرستش آن بت زندگاني را سپري مي کند .
به عبارت ديگر ،بت دروني به دليل ارتباط با « من » انساني ،مي تواند در هر لحظه انسان را دگرگون سازد ،و نام آن را بت پرستي نگذارد .
اگر درست دقت کنيم ، اصل همه ي بت ها بتي است که افراد انساني در درون خود ساخته اند ،بت خارجي به منزله ي مار و بت نفس انساني ،مانند اژدهاست . مي گويد : اگر توجه کنيد خواهيد ديد که نفس انساني مانند آهن و سنگي است که با اصطکاک و فعاليت هاي گوناگون ،ازآنها شراري توليد مي گردد که بت مستحکم و ريشه داري است .شراره و آتش بروني را مي توان با آب خاموش ساخت ؛ ولي اين شرار دروني که جايگاه بس مستحکمي دارد ، با آب خاموشي شدني نيست .مادامي که سنگ و آهن نفس اماره وجود دارد ،هيچ فرد انساني نمي تواند ، به ايمني کامل برسد ،سنگ و آهني که آتش نفساني را در درون شعله ور مي سازند ،آب را گذري بر آن نيست . سپس همين مطلب را تکرار کرده مي گويد : با آب بروني آتش بروني خاموش مي گردد ؛ ولي آب بيروني نمي تواند ، آتش دروني را از بين ببرد .اين آهن و سنگ دروني که با اصطکاک فعاليت مي کنند . نتيجه و معلول همان کفر و جحود است .اگر بت منحرف کننده ، به منزله ي آب سياه و تيره است ، منبع اصلي اين آب تيره ،نفس اماره انساني است . منبعي که اگر کوششي از اعماق روح انساني در تصفيه ي آن انجام نگيرد ، براي ابد هم که عمرانساني را فرض کنيم ، اين آب از آن منبع جريان خواهد داشت .
به عکس حالت روحاني انساني ، شبيه آب زلالي است که منبع آن روح تزکيه شده و ملکوتي است .اگرانسان بتواند شخصيت روحي خود را تحت تزکيه و تصفيه قرار داده ، نمودهاي جهان هستي را به طور منطقي و الهي ارزيابي کند ،اين منبع تا بي نهايت ، آن آب زلال پاک کننده را جاري خواهد ساخت . اگر بخواهيم بت خارجي تراشيده شده با دست انساني را به سيل سياه تشبيه کنيم ،نفس بت گر و بت ساز به منزله ي چشمه شاهراه انساني است که همه راه ها و روش هاي انساني از آن مشتق مي گردد ،و اين تعبير بسيار ارزنده اي است ،زيرا مقصود از شاهراه در اين بيت همان چيزي است که همه ي زندگاني انساني را تفسيرکند .اين شاهراه هر چه باشد ، چون براي خود انسان به عنوان شاهراه و سر لوحه ي زندگاني تلقي گشته است ، مانند قطب نما همه ي شئون زندگاني او را رهبري و هدايت مي کند؛براي مثال اگر فرض کنيم شاهراه زندگاني يک انسان مقام و جاه هست ، يعني اين مفهوم را عالي ترين ايده آل براي خود تلقي کرده است ، تا آنجا که اين جاه و مقام به حد پرستش و تفسير کننده ي تمام شئون زندگاني فردي و اجتماعي بر آن انسان پذيرفته شود ؛ بتي تراشيده مي شود که هرچه ازآن بت سرازير گردد ، خلاف حقايق بوده ، مي تواند بت هايي را در خارج براي پرستش نيز بسازد .
اگر فرض کنيم که صد عدد کوزه داشته باشيم ، مي توانيم آن کوزه ها را با يک سنگ از هم متلاشي کنيم ؛درصورتي که جريان آب چشمه دائمي بوده ، مادامي که به مادر چاه و اصل منبع متصل است ،عوارض خارجي نمي تواند آن را از جريان باز بدارد .
به اين دليل که بت هاي خارجي ، موجودات محسوس و محدود و تحت تسلط انساني اند و با کمي تلقينات صحيح و منطقي ، مي توان آنها را شکسته و از هم متلاشي ساخت ؛ اما بت نفس را نمي توان به آساني و سهولت متلاشي کرد ؛چه قيافه هاي حق به جانبي که به خود مي گيرد ؛چه استدلالات سفسطه آميزي که پيش روي انساني مي گذارد .
آري بسيار مشکل است از عهده ي رام کردن نفس برآمدن ،زيرا پيوستگي آن با اصل حيات ، آن چنان قوي است که اغلب اوقات ، مبارزه با نفس ،با مبارزه با اصل حيات اشتباه مي شود . بدين جهت است که مبارزه با نفس اماره را آسان شمردن ، ناداني محض است .صورت نفس انساني ، مانند دوزخ با هفت دراست :اين نفس بت گر و بت ساز در هر نفس مي تواند ، مکرها و حيله ها و فريب ها بر سرراه انسان بگستراند ، توانايي حيله گري نفس ، آن اندازه است که گويي مي تواند صدها فرعون و فرعونيان را در هر نفس در نوسانات خود غرق کند . پس بيا اي سالک راه انساني به سوي خداي موسي بگريز ، و مگذار فرعوني بودن نفس ،آب ايمان تو را بريزد . دست التماس و تضرع به بارگاه ربوبي ببر و جنگ بر دامان احمد (ص) بزن ، رها کن بو جهل تن را که حقايق را مي بيند و باز لجاجت مي کند . (5)
ازجانب ديگرمولوي نفس را به اقتضاي حالات مختلفي که دارد ،به حيواناتي چند تشبيه کرده است و براي تقريب معنا به اذهان،به خوي حيواني و دد منشانه آن حيوان اشاره مي کند که از جمله مي توان به اين موارد اشاره کرد :
1 ـ تشبيه به زاغ :به اين دليل که زاغ به گلستان و باغ علاقه اي ندارد و خوراکش از مزبله ها و ويرانه ها تامين مي شود . بنابراين کسي که ازآن پيروي کند ، به گلستان هدايت نمي شود ،بلکه به گورستان دنيا رهنمون مي شود :
جان که او دنباله ي زاغان پرد
زاغ او را سوي گورستان برد
هين مدو اندر پي نفس چو زاغ
کو به گورستان مي برد نه سوي باغ (6)
2 ـ تشبيه به سوسمار: يکي از خصوصيات اين حيوان ،حمله ناگهاني و فرار به سوي سوراخي است که از آن بيرون آمده است . او تنها از يک سوراخ در صحرا بيرون نمي آيد يا به آن نمي گريزد، بلکه پناهگاه ها و مواضع حمله و سوراخ هاي بسياري دارد .
يک نفس حمله کند چون سوسمار
پس به سوراخي گريزد در فرار
در دل او سوراخ ها دارد کنون
سر زهر سوراخ مي آرد برون (7)
3 ـ تشبيه به سگ :چون به استخواني قناعت مي کند و به شکارشهرت دارد .
آلت آشکار خود جز سگ مدان
کمترک اندازسگ را استخوان
4 ـ تشبه به اژدها :چون نفس داراي نيروي بسيارقوي و مهيب است که اگرشعله ور گردد و به تحرک درآيد ،ديگر هيچ قدرتي نمي تواند به آساني آن را مهارکند .
نفس اژدرهاست او کي مرده است
از غم بي آلتي افسرده است (8)
همچنين دراشعاري ديگر ، مولوي نفس را از حيث زيرکي به خرگوش و از اين جهت که طالب شهوت است ، به الاغ تشبيه کرده است ،وي مردمان را مست و خوار هوا و هوس و نفس مي داند :
خلق مست آرزواند و هوا
زآن پذيرايند دستان تو را
هر که خود را از هوا خو باز کرد
چشم خود را آشناي راز کرد (9)
او به زباني ديگر ، هرجرم ،فساد ، نابودي و هلاکتي را ثمره ي پيروي هوا و هوس و نفس برمي شمارد .
خلق در زندان نشسته از هواست
مرغ را پرها ببسته ازهواست
ماهي اندر تا به گرم از هواست
رفته از مستوريان شرم ازهواست
چشم شحنه شعله نار از هواست
چار ميخ و هيبت دارازهواست (10)
مولوي درمذمت نفس و دوري از آن ، بدين سبب اصرار مي ورزد که پيروي از آن ، موجب دوري از حق است و چون نفس را در مقابل عقل مي داند ،همراه شدن با آن را دور شدن از راه حق به شمار مي آورد :

با هوا و آرزو کم باش دوست
چون يضلک عن سبيل الله اوست (11)

چون رفيقي وسوسه بدخواه را
کي بداني ثم وجه الله را
هر کرا باشد سينه فتح باب
او ز هرشهري ببيند آفتاب
حق پديدست از ميان ديگران
همچو ماه اندر ميان اختران
دو سر انگشت بر دو چشم نه
هيچ بيني از جهان انصاف ده
گر نبيني اين جهان معدم نيست
عيب جز ز انگشت نفس شوم نيست
تو ز چشم انگشت را بردار هين
و آنگهاني هر چه مي خواهي ببين
نوح را گفتند امت کو ثراب
گفت او زآن سوي و استغشوا ثياب
رو و سر در جامه ها پيچيده ايد
لا جرم با ديده و ناديده ايد
آدمي ديدست و باقي پوست است
ديد آن است آنکه ديد دوست است
چونک ديد دوست نبود کور به
دوست کو باقي نباشد دور به (12)
پس درحقيقت نفس حجابي بر ديده ي عقل است ،ازاين رو بايد آن را مرده گرفت و به نفس کشي پرداخت .
اميرمومنان در حديثي مي فرمايد : « و کم من عقل اسير تحت هوي امير » (13) چه بسارعقل ها و خردها که شهوات بر آن حکومت مي کند .
امام محمد غزالي در باب معاتبه نفس و توبيخ آن مي فرمايد :«بدانکه اين نفس را چنان آفريده اند که ازخيرگريزان باشد و طبع وي کاهلي و شهوت راندن است و تو را فرموده اند تا وي را ازاين صفت بگرداني و او را با ره آوري از بي راهي و اين با وي بعضي به عنف توان کرد و بعضي به لطف و بعضي به کردار و بعضي به گفتار،چه در طبع وي آفريده اند که چون خبرخويش درکاري بيند ،قصد آن کند و اگر چه با رنج بود ،بر رنج صبر کند ؛ ليکن حجاب وي بيشترجهل است و غفلت و چون وي را از خواب غفلت بيدار کني و آينه روشن فرا روي وي داري ، قبول کند و براي اين گفت ،حق تعالي :«و ذکر فان الذکري تنفع المومنين » پنده ده که مومنان را سود دار » (14) مولانا نيز در اين باب مي فرمايد :
نفس بي عهدست ز آن رو کشتني است
او دني و قبله گاه هر دني است
نفس ها را لايق است اين انجمن
مرده را در خور بود گور و کفن
نفس اگر چه زيرک است و خرده دان
قبله اش دنياست او را مرده دان
آب وحي حق بدين مرده رسيد
شد ز خاک مرده اي زنده پديد (15)
نفس خود راکش جهان را زنده کن
خواجه را کشت است او را بنده کن
نفس را تسبيح و مصحف در يمين
خنجرو شمشير اندر آستين
مصحف و سالوس او باور مکن
خويش با او همسر و همسر مکن
سوي حوضت آورد ،بهر وضو
و اندراندازد تو را درقعر او
عقل نوراني و نيکو طالب است
نفس ظلماني برو چون غالب است (16)
دراين ابيات مراد ازانجمن دنيا و دنياداران و از گور و کفن زيورهاي دنيايي است و خرده دان ،يعني دقيق و ريزبين . آب وحي حق هم کنايه ازاندرز و تعليم پيامبران است . (17)
نفس بي وفا و بد عهد است و بايد از او روگردان شد .او پست است و قبله گاه او هم پست است .اين عالم دنيا لايق نفس هاست ،چرا که گور و کفن در خور مرده هاست ، نفس اگر چه زيرک و خرد بين و دقيق است ؛ولي چون دنيا قبله گاهش شده ، او را درشمار مردگان بدان .اگرآب وحي حق به اين مرده رسيد و روح ايمان در وي دميد ،ازخاک مرده زنده پديدار مي گردد ، و تا آن وحي الهي نرسد ، به عمر زياد و طول بقاي او که صورت خوش فريبنده اي دارد ، مغرور نشو . (18)
آنگاه حديثي از اصحاب رسول (ص) را يادآورمي شود که نشان دهنده ي بزرگي و عظمت نفس کشي و مبارزه با آن است و آن هنگامي است که اصحاب پس از نبردي طولاني و مشقت بار،به سوي مدينه رهسپار شده اند و مي پندارند که جهادي بس عظيم را به پايان رسانده اند و از آن رو خشنودند؛ ؛اما پيامبر (ص) آنان را به جهاد و مبارزه اي بزرگ ترفرا مي خواند و آن مبارزه با نفس است که تنها با توفيق الهي ميسراست :
چونک واگشتم زپيکار برون
روي آوردم به پيکار درون
قد رجعنا من جهاد الاصغريم
با نبي اندر جهاد اکبريم
قوت از حق خواهم و توفيق و لاف
تا به سوزن در کشم اين کوه قاف
سهل شيري دان که صف ها بشکند
شيرآن است آنکه خود را بشکند (19)
 

پي نوشتها :
 

1 ـ دفتر سوم ، 4050.
2 ـ يوسف ، 53 .
3 ـ دفتر اول 772 ـ 782
4 ـ 12 : 106.
5 ـ ر . ک : شرح مثنوي ، جعفري ، ج 1 ، ص 364 ـ 358 .
6 ـ دفترچهارم ، 1311 ـ 1312 .
7 ـ دفترسوم ، 57 ـ 4056 .
8ـ دفتر سوم ، 1053 .
9 ـ دفتر دوم ، 40 ـ 2735 .
10 ـ دفتر ششم ، 3495.
11 ـ دفتر اول ، 2955.
12 ـ ج 1 ، ص 86 ـ 87.
13 ـ نهج البلاغه ، کلمات قصار ، حديث 211.
14 ـ کيمياي سعادت ، ج 2 ، ص 896 ، باب .
15 ـ دفتر چهارم ، 1655 .
16 ـ دفتر سوم ، 2505 .
17 ـ ر . ک : شرح مثنوي ( سيد جعفر شهيدي ) ، ج 8 ، ص 247 .
18 ـ ر . ک : شرح مثنوي ( موسي نثري ) ، ج 4 ، ص 102 .
19 ـ دفتر اول ، 1385.
 

منبع:نشريه پايگاه نور ،شماره 8



 



ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
موارد بیشتر برای شما