اجرای کودتای ۱۲۹۹ و به قدرت رسیدن رضاخان
حالا کودتای ۱۲۹۹ چیست؟ وقتی رضاخان را متقاعد کردند و حقوق قزاقها را پرداخت کردند و آنها را به دست خودشان گرفتند، نوبت به دولت مرکزی رسید. هدف این بود که ایران را اشغال کنند و برای این کار، مصیبتهای زیادی را تحمل کرده بودند.از ۱۲۹۶ تا ۱۲۹۷ اینها درگیر مشکلات بودند. با اینکه قحطی ایجاد کردند و مردم را قتلعام کردند، باز هم موفق نشدند. توجه کنید! این نکته بسیار مهم است: وقتی نصف مردم ایران از گرسنگی میمیرند و باز هم مردم مقاومت میکنند، این نشان از سرسختی مردم ایران دارد.
امروزه اینطور نیست؛ اگر کمی به مردم گرسنگی بدهی، همهچیز را تسلیم میکنند! البته اینطور هم نیست؛ شاید آنهایی که واقعاً مقاوماند، مقاومت کنند؛ و آنهایی که اهل تسلیماند، حتی اگر هیچچیز هم از آنها نگیری، باز هم تسلیم میشوند. بههرحال، مردم آن زمان و نخبگان آن زمان، با وجود اینکه نصف مردم ایران از گرسنگی مردند و نصف جمعیت ایران از بین رفت، باز هم مقاومت کردند. در گوشههای خیابانها، فرصت دفن جنازهها نبود.
فیلم «یتیمخانۀ ایران» هم به همین مسئله اشاره دارد. با اینکه نصف مردم ایران از گرسنگی مرده بودند، باز هم مردم مقاومت کردند؛ یعنی با وجود اینهمه فشار، باز هم نتوانستند نظر خودشان را تحمیل کنند. مردم نمیدانستند که قحطی کار انگلیسیهاست؛ اگر میدانستند، انگلیسیها را تکهپاره میکردند. طبیعتاً اینکه مردم بعد از قحطی مقاومتشان مثل قبل بود، چیز دور از انتظاری نیست، نه وقتی یک نفر گرسنه است، دیگر به فکر کشورش نیست.
از سال ۱۲۹۶ به ایران آمده بودند تا ایران را بهطور کامل اشغال کنند و ببلعند. تا سال ۱۲۹۹ که موفق نشدند، به دولت متوسل شدند. چرا با وثوقالدوله قرارداد بستند؟ ابتدا که قرار نبود ایران تحتالحمایه شود؛ قرار بود ایران بهطور کامل و رسمی مستعمرۀ انگلستان شود، بهطوری که چیزی به نام دولت و خاک ایران وجود نداشته باشد، حدود و مرزهایش، پرچمش و هیچچیز از آن باقی نماند.
وقتی نتوانستند، به دولت متوسل شدند؛ به عبارت دیگر در این دو سال نتوانستند، پس، از سال ۱۲۹۹ به دولت ایران متوسل شدند تا از طریق دولت ایران که کاملاً انگلیسی بود، ایران رسماً تحتالحمایۀ انگلستان شود؛ ولی حدود و مرزهایش و پرچمش محفوظ بماند.
مثلاً در آن قرارداد آمده بود که انگلستان تمامیت ارضی ایران را به رسمیت میشناسد. یعنی ایران، ایران بماند؛ ولی در بخش مالی و ارتش، رسماً تحت کنترل انگلستان باشد. این مسئله اجرا نشد؛ چون که ایرانیها وقتی دشمنشان جلوی چشمشان باشد، بسیار مقاوماند، ولی وقتی که دستنشاندهای آمد و این دستنشانده هم کارهایی کرد، ایرانیها کلاً خلع سلاح شدند. بههرحال قرار شد کودتای ۱۲۹۹ انجام شود و رضاخان مسلط شود.
تغییر تدریجی فرماندهان قزاقها از روسی به انگلیسی و سپس به ایرانیهای وفادار به انگلیس
فرماندهان قزاقها عمدتاً روسی بودند تا قبل از اینکه انگلیسیها وارد شوند و ایرانی نبودند. ابتدا فرماندهان قزاقها، روسی بودند و بعد که انگلیسیها آمدند، انگلیسی شدند؛ یعنی اینها عامل انگلستان و روسیه بودند و هیچوقت فرماندهانشان ایرانی نبودند و اینکه رضاخان میگوید: «ما ایرانی هستیم و تابع دولت ایران هستیم»، این هم در حقیقت جای تأمل دارد.به همین دلیل است که بعضیها میگویند: این یک جنگ زرگری است و قصد داشتهاند کسی را در مقابل ژنرال انگلیسی وجههسازی کنند. وگرنه اینها قبل از این هم، از روسها دستور میگرفتند تا از دولت ایران؛ ولی فضا طوری جلوه داده میشد که این روسها در خدمت دولت ایران هستند.
چنانچه ژاندارمری ما (تا قبل از 1296، ما ژاندارمری داشتیم) فرماندهان سوئدی داشت. جالب است بدانید که اینها سوئدی بودند، ولی دولت ایران آنها را استخدام کرده بود. علتش این است که قاجارها معتقد بودند که ایرانیها عرضۀ هیچ کاری را ندارند؛ پهلوی هم همین اعتقاد را داشت. به همین دلیل سوئدیها را آوردند که آنها فرماندهی کنند. بعداً هم فرماندهان قزاق، انگلیسی شدند. البته آن زمان فرماندهان روسی هم بودند.
همزمان با قاجارها، قزاقها حضور داشتند و فرماندهانشان روسی بودند و بعداً فرماندهانشان انگلیسی شدند. منتها انگلیسیها تلاش کردند بهمرور زمان روسها را بیرون کنند. فرماندهان روسی را از قزاقها اخراج کردند و فرماندهان انگلیسی را جایگزین کردند و بعداً فرماندهان وفادار ایرانی خودشان را منصوب کردند.
چگونگی و دلایل ایجاد قحطی در ایران با توجه به کنترل مرزها توسط انگلیس و روسیه
بحث قحطی نیاز به تحقیق و بررسی بیشتری دارد. جای اعتراف دارد که در این مورد خیلی کار نشده و اطلاعات ناقص است. باید که رفت و منابع خارجی را دید، خصوصاً گزارشهای آنها را مطالعه کرد. خیلی جای کار دارد و تا حالا خیلی کار نشده در اینکه کیفیت قحطی چطور بوده و اینها چطور مرزها را بستند.آن زمان سه مرز اصلی داشتیم: یکی مرز انزلی بود که از روسیه کالا میآمد. روسیه درگیر جنگ بود و نمیشد روی آن حساب کرد. دیگری مرز سیستان و بلوچستان و مرز چابهار و همچنین مرز جنوب بود؛ منظور از جنوب بیشتر خلیجفارس است.
اینها از هند کالا میآوردند و با هند مراوده داشتند که هند کاملاً تحت کنترل انگلیسیها بود. مرز سوم، مرز عراق بود که از خانقین تا شلمچه، کل این مرز شرقی دست انگلستان بود. چون در جنگ جهانی اول، انگلستان پیروز شده بود و کل عراق تحت کنترل انگلستان درآمده بود. تمام این مناطق مرزی از خانقین تا جنوب، از آنطرف خلیجفارس و از طرف دیگر سیستان و بلوچستان، همه دست انگلیسیها بود.
از سوی دیگر، مرزهای شمالی تحت کنترل روسیه بود که خودش درگیر جنگ بود و چیزی نداشت که از روسها وارد ایران شود. با این حال، وضع مردم گیلان بهتر از مردم بقیۀ شهرها بود. علتش این بود که جنگلهای گیلان منبع تغذیه بودند. در جنگلها انواع میوههای جنگلی وجود داشت و رودخانههای گیلان منبع تغذیه بودند، انواع ماهیها بهوفور یافت میشد.
در جنگلهای گیلان، انواع حیوانات شکاری یافت میشد. گیلان و مازندران کمترین کشتهها را داشتند، در حالی که بقیۀ مناطق ایران بیشترین کشتهها را داشتند. علاوه بر قحطی، گفته میشود ظاهراً خودشان بیماری وبا را هم آوردند و درمانش را نیاوردند، یعنی نگذاشتند که وارد شود.
احتمال همۀ این اتفاقات وجود دارد. چون با مقاومتهای مردمی مواجه شدند، شروع به انتقامگیری کردند. برنامۀ آنها این بود که مردم را گرفتار مشکلات خودشان کنند تا به سیاست کاری نداشته باشند و مثل بقیۀ جاهای دنیا فکر میکردند، اما مردم ما اینطور نبودند. چون حکم جهاد علما پشت این مقاومتها بود، با اینکه خودشان گرفتار قحطی بودند، باز هم به مسائل سیاسی و نظامی و استقلال کشورشان حساس بودند. جنگهای پارتیزانی با انگلیسیها همچنان در جاهای مختلف کشور ادامه داشت.
ارکان و نتایج کودتای ۱۲۹۹: نقش سید ضیاء، رضاخان و حمایت انگلیس
کودتا سه رکن داشت: یکی فرماندۀ غیرنظامی کودتا، سید ضیاءالدین طباطبایی بود که یکی از کاندیداهای انگلیس برای تسلط بر ایران بود. اما چون برچسب انگلیسی داشت، مدت کمی توانست در رأس دولت قرار بگیرد و بهزودی او را برکنار کردند و فرد دیگری را جایگزینش کردند.دوم، فرماندهی نظامی کودتا بود که رضاخان میرپنج بود و سوم، تدارکات و تأمین آذوقه و اسلحه که کلاً به عهدۀ انگلستان بود. انگلستان اسلحه، آذوقه و پول نیروها که چند ماه عقبافتاده بود، را تأمین کرد تا این کودتا را انجام دهد.
وقتی کودتا انجام شد، نتایج آن به ترتیب زیر بود: سید ضیاء نخستوزیر ایران شد و رضاخان بهعنوان ریاست کل قوای مسلح یا سردار سپه منصوب شد. یعنی او را به فرماندۀ کل قوای مسلح منصوب کردند. البته آن زمان به او فرماندۀ کل قوا نمیگفتند، بلکه فرماندۀ سپه یا فرماندۀ لشکر یا همان لقبی که به او دادند، سردار سپه میگفتند.
زمینهسازی قانونی برای تثبیت قدرت رضاخان و انتقال قدرت از قاجاریه به پهلوی
هنوز احمدشاه بر سر قدرت بود. نگفتند که احمدشاه برود، بلکه گفتند بماند؛ چون اگر انتقال حکومت بهصورت ناگهانی انجام میشد، مردم قیام میکردند. انگلیسیها مثل روسها احمق نبودند، بلکه بسیار زرنگ بودند. برای اینکه حکومت را به دستنشاندۀ خودشان انتقال بدهند، نیاز به یک دورۀ پنجساله داشتند؛ یعنی از سال ۱۲۹۹ که کودتا کردند تا سال ۱۳۰۴ طول کشید تا رضاخان همهکاره شود.در این دورۀ پنجساله، ابتدا باید زمینهسازی قانونی میکردند تا رسماً و قانوناً، حکومت را خود مجلس رسمی کشور، یعنی مجلس مؤسسان، به پهلوی منتقل کند. از طرف دیگر، باید فضا را علیه قاجاریه جلوه میدادند تا نشان دهند که قاجاریه توانایی اداره کشور را ندارد. همچنین باید برای رضاخان کسب اعتبار میکردند تا مردم خودشان طرفدار او شوند.
اولین کاری که اتفاق افتاد، این بود که سید ضیاءالدین طباطبایی بهعنوان نخستوزیر منصوب شد. مدت کوتاهی نخستوزیر بود و چون خیلی شناختهشده نبود، بهسرعت عزل شد تا فرد مطمئنی بهجای او پیدا کنند. وثوقالدوله هم که انگلیسی بود و قبلاً منفور شده بود، گزینۀ مناسبی نبود. در این میان، ریاست قوای مسلح به رضاخان سپرده شد و احمدشاه مجبور شد یا کاملاً کنار برود یا این دو نفر را بپذیرد؛ یعنی سید ضیاء بهعنوان نخستوزیر و رضاخان بهعنوان فرمانده مسلح. در حقیقت، این دو عملاً کشور را در دست گرفتند.
بهدنبال این مسئله، برای خوشنام کردن رضاخان اولین کاری که کردند، لغو قرارداد وثوقالدوله بود. این قرارداد تحتالحمایگی ایران که رسماً توسط وثوقالدوله امضا شده بود و انگلیس داشت آن را اجرایی میکرد، لغو شد. جالب است که انگلیس سریعاً لغو آن را پذیرفت! درحالیکه در مورد قرارداد نفت، انگلیس چقدر مقاومت کرد و حتی به دادگاه لاهه کشیده شد؛ ولی اینجا بهراحتی پذیرفت و قرارداد لغو شد. پس از لغو قرارداد، تمام نیروهای انگلیسی که برای اجرای آن به ایران آمده بودند، از ایران خارج شدند.
دومین اقدام این بود که نیروهای انگلیسی و هندی که در سراسر ایران پخش شده بودند و بهدنبال اشغال رسمی ایران بودند، کاملاً از ایران جمع شدند و بیرون رفتند. در ۲۵ اردیبهشت ۱۳۰۰، پلیس جنوب منحل شد و نیروهای پلیس جنوب به ارتش سراسری ایران ملحق شدند. یک ارتش سراسری تشکیل شد که رضاخان فرماندهی آن را بر عهده داشت. قزاقها منحل شدند و دیگر نیازی به آنها نبود. یک ارتش ملی تشکیل شد که پلیس جنوب و قزاقها به آن ملحق شدند و نیروهای جدید هم استخدام شدند.
از سوی دیگر، تمام جنگلیها سرکوب شدند. [در مسئله جنگل بحثهای زیادی وجود دارد که اینجا وقت نیست به آنها بپردازیم] برای از بین بردن جنگلیها، چند اقدام انجام شده بود. یکی از این اقدامات، نفوذیهایی بود که در بین نیروهای جنگلی قرار داده شده بودند. یکی از این نفوذیها معزالسلطان بود. معزالسلطان برادر کریمخان رشتی بود که یک فراماسون رسمی بود. معزالسلطان تعدادی نیروی نظامی تحت فرمان داشت که معمولاً از طریق برادرش پول دریافت میکردند و مرتب حقوق این نیروها پرداخت میشد.
معزالسلطان چند خیانت بزرگ در حق این ملت کرد؛ یکی در ماجرای جنگ جهانی اول که به دولت خیانت کرد. همچنین در ماجرای جنگلیها، میان آنها نفوذ کرد و موجب لو رفتن اسرار و نقاط ضعف آنها شد. او در ماجرای ستارخان نیز خیانت کرد و باعث شد ستارخان از بین برود. در نهایت، بهعنوان جاسوس به شوروی رفت و در باکو توسط بلشویکها دستگیر و کشته شد، زیرا در آن زمان رابطۀ بین بلشویکها و انگلیسیها تیره شده بود و این دو رقیب هم شده بودند.
از دیگر اقدامات مهم، تسلیم شیخ خزعل به رضاخان بود. شیخ خزعل که نیروی انگلیسی بود و صحبت از استقلال خوزستان میکرد، برای خوشنامی رضاخان قربانی شد. او را به تهران آوردند و در زندان تهران بیسروصدا کشتند. شیخ خزعل کسی بود که تا آن زمان هیچکس نتوانسته بود بر او فائق بیاید. همچنین، نیروهای راهزن که در نقاط مختلف کشور پخش بودند و اسلحههایشان از انگلیس تأمین میشد، به کمک رضاخان سرکوب شدند. با بوق و کرنا اعلام کردند که رضاخان برای کشور امنیت آورده و راهزنها را سرکوب کرده است.
این اقدامات دستبهدست هم دادند و برای رضاخان خوشنامی ایجاد کردند که او را بهعنوان نخستوزیر معرفی کنند. در آبان ۱۳۰۲، رضاخان از مقام سردار سپهی به نخستوزیری انتقال یافت. یکی از مخالفین جدی این انتصاب، سیدحسن مدرس بود. او معتقد بود که اگر رضاخان در کار نظامی موفق است و امنیت آورده است، باید در همان جایگاه بماند و به نخستوزیری نرسد. اما علیرغم نظر سیدحسن مدرس، رضاخان به نخستوزیری منصوب شد.
بهمحض اینکه رضاخان نخستوزیر شد، شروع کرد به تقلب و آوردن آدمهای خودش به مجلس بعدی. یک تقلب بسیار گسترده انجام داد؛ بهطوریکه همه از این تقلب اطلاع داشتند. سیدحسن مدرس میگفت: «آن یک رأی که خودم به خودم دادم، چه شد؟ شما میگویید که من هیچ رأی نیاوردم، حداقل که خودم یکی به خودم دادم، آن چه شد؟» یک تقلب وحشتناک کردند و آدمهای خودشان را به مجلس وارد کردند و سپس مجلس مؤسسان را تشکیل دادند.
البته باید گفت که علما هم در این مسئله بیتقصیر نبودند. علتش این بود که رضاخان خودش را بسیار مذهبی جلوه داد. حتی میگفتند اگر رضاخان بود، امام حسین (ع) شهید نمیشد! اینقدر شعار میدادند. در مجالس روضه رسماً با آدمهایشان شرکت میکردند و دسته قزاقها بزرگترین دسته تهران شد. اینها به این طریق توانستند نظر علما را با خودشان همراه کنند.
سیدحسن مدرس تنها بود؛ یعنی از بین علما، حتی آیتالله نایینی و دیگران، همه طرف رضاخان را گرفتند. حتی آیتالله کاشانی طرف رضاخان را گرفت و میگفت: رضاخان عرضه دارد، بگذار کشور دست رضاخان باشد. بعداً هم که در مجلس مؤسسان تصویب کردند که رضاخان شاه شود، سیدحسن مدرس تنها بود.
شیخ عبدالکریم حائری هیچ موضعی نداشت و اصلاً رویهاش این بود که هیچ حرفی نزند. حتی زمانی که شیخ فضلالله نوری را اعدام کردند و به ایشان خبر دادند، تنها واکنش او این بود که گفت: «عجب، من فکر میکردم که اعدامش نمیکنند!» همین یک کلمه از او صادر شد. علت این بیموضعی این بود که وی میخواست حوزۀ علمیه را حفظ کند و معتقد بود که اگر دخالت کنیم، بهانه به دست اینها میدهیم. بههرحال، در این مورد هیچ موضعی، نه نفی و نه اثبات، نگرفت.