0
ویژه نامه ها

تفکر سیاسی مائو

مائو هرگز منحصراً به موضوع تفکّر سیاسی در یک رساله ی خاص - و به همان میزانی که او در «درباره دموکراسی جدید» و در «درباره عمل» یا در «درباره تضاد» سخن گفته بود - نپرداخت. به منظور ارائه تصویر کامل تری از
تفکر سیاسی مائو
تفکر سیاسی مائو

نویسنده: ون - شون چی.
مترجم: محمد رفیعی مهرآبادی



 

اصل مرکزیت دموکراتیک

مائو هرگز منحصراً به موضوع تفکّر سیاسی در یک رساله ی خاص - و به همان میزانی که او در «درباره دموکراسی جدید» و در «درباره عمل» یا در «درباره تضاد» سخن گفته بود - نپرداخت. به منظور ارائه تصویر کامل تری از تفکّر سیاسی او، لازم است گفته های او را در طول زمان، چه به صورت کتبی و چه به صورت شفاهی، کنار یکدیگر بگذاریم.
اگر قرار بود که ما یک «اصل» را در رابطه با آن نظام سیاسی که در سرتاسر تفکّر سیاسی مائو در زمان های مختلف، جریان داشت شناسایی کنیم، آن اصل، همانا اصل مرکزیت دموکراتیک می بود. البته این فکر مائو جنبه اصیل ندارد. نظام سیاسی که حزب کمونیست و حکومت چین به کار گرفت، اصل مرکزیت دموکراتیک لنینیستی بود. درباره نظام حزبی، مائو در 1937 گفت که برای رهبری یک انقلاب بزرگ، لازم است که حزبی بزرگ و کادرهای عالی فراوان حزبی داشت؛ و برای این که حزب خود را قدرتمند کنیم باید متکی بر اِعمال اصل مرکزیت دموکراتیک در حزب باشیم تا اشتیاق به فعالیت را در تمامی اعضای حزب برانگیزد (1). مائو، هم چنین در سال 1940 در رساله ی «درباره دموکراسی جدید» پیشنهاد کرده بود که شکل حکومت چین در دوره دموکراتیک جدید باید به صورت مرکزیت دموکراتیک باشد. در عملکرد واقعی، این نظام حکومتی ارتباط تنگناتنگی با خط توده ای دارد (2). خط توده ای دارای دو جنبه است: از توده های مردم ناشی می شود و به توده ها برمی گردد. مائو در سال 1943 که درباره روش رهبری حزب سخن می گفت، به تشریح مفهوم خط توده ای پرداخت. در قطعنامه ای در خصوص شیوه های رهبری، که توسط مائو برای حزب کمونیست چین نگاشته شد، مائو مفهوم خط توده ای را به صورت زیر بیان کرد:
در تمامی کار عملی حزب ما، تمامی رهبری صحیح، لزوماً «از توده ها و به توده هاست». این حرف به این معناست: جمع کردن افکار توده ها (افکار پراکنده و غیرمنظّم) و متمرکز کردن آن ها (از طریق بررسی و تبدیل آن ها به افکار متمرکز و منظم)، سپس رفتن به نزد توده ها و تبلیغ و تشریح این افکار، تا این که توده ها این افکار را به عنوان افکار خودشان بپذیرند، محکم به آن ها بچسبند و به آن ها عمل کنند و درستی این افکار را در عمل بیازمایند. سپس یک بار دیگر، افکار توده ها را متمرکز کنند، یک بار دیگر به نزد توده ها بروند تا این افکار کاملاً تقویت و اجرا شود. و به همین روال بارها این کار را در یک چرخه بی پایان ادامه دهند به نحوی که هر بار افکار، صحیح تر، حیاتی تر و غنی تر بشود. این است تئوری مارکسیستی معرفت (3).
خط توده ای ظاهراً به عقاید و افکار توده های مردم ارج می نهد، اما در واقع، این خط، همان طور که لیوشائوچی مطرح کرد. یک خط طبقاتی یا خط پرولتاریا است. موقعی که لیوشائوچی این تفسیر را کرد، او هنوز در قدرت بود، و مقامات چینی نظر او را مردود اعلام نکرده بودند، و ظاهراً هنوز هم نظر او معتبر است.
لیوشائوچی تأکید کرد که توده ها باید پیشتازان (4) خود را داشته باشند - حزب کمونیست - تا نجات کامل آنان امکان پذیر بشود، وگرنه انقلاب هیچ رهبری نخواهد داشت و شکست خواهد خورد. نجات کامل خلق چین فقط هنگامی امکان پذیر است که این توده ها تحت لوای رهبری استوار و صحیح حزب کمونیست و در مسیر سیاسی که به وسیله حزب مشخص می شود، پیکار کنند (5). از این رو، خط توده ای، در قالب یک تعبیر و تفسیر مهم، خطی است که توسط حزب کمونیست ترسیم شده و هدایت خواهد شد. تردید نیست که عقیده لیوشائوچی در این مورد، از تأیید مائو برخوردار بود زیرا هیچ شواهد و مدارکی وجود ندارد که آن دو، در آن زمان با هم اختلاف مسلکی داشته باشند.
به طور خلاصه، خط توده ای علاوه بر این که به عنوان خط سیاسی پایه ی حزب به شمار می آید، بلکه همچنین خط سازمانی حزب نیز می باشد. هر دو خط سیاسی و سازمانی حزب بر اصل مرکزیت دموکراتیک استوار است. اصل مزبور در اساسنامه حزب کمونیست گنجانده شده است - به طور مثال، در اساسنامه ای که در 1973 به تصویب رسید (6).
مرکزیت دموکراتیک همچنین یک اصل سیاسی رهنمودی است که در کار حکومت و در میان مردم اعمال می شود. قانون اساسی سال 1978 جمهوری خلق چین صریحاً اعلام می کند که کنگره ملّی خلق (7)، کنگره های خلق محلّی (8) در سطوح مختلف، و تمامی سایر تشکیلات دولت (9)، اصل مرکزیت دموکراتیک را اِعمال می کنند. مائو در طرح خود درباره نظام سیاسی چین، در سال 1949 اعلام داشت که جمهوری خلق چین یک دیکتاتوری دموکراتیک خلقی است. سپس واژه ی «خلق» به عنوان افراد طبقه کارگر، طبقه دهقان، خرده بورژوا و بورژوازی ملّی تعریف شده است. این افراد با رهبری طبقه کارگر و حزب کمونیست، با یکدیگر متحد می شوند تا دولت خود را سازماندهی کنند، حکومت خود را برگزینند و دیکتاتوری پرولتاریا را بر «سگ های فراری» امپریالیست ها یعنی طبقه مالک و طبقه کاپیتالیست دیوانسالار (10) و ارتجاعیون کومین تانگ و همدستان آنان که نماینده ی این طبقات هستند، اِعمال کنند. توده مردم از حقوق دموکراتیک، آزادی بیان، آزادی تجمّع، آزادی تشکیل مجامع، و نظایر آن، بهره مند هستند، اما ارتجاعیون از این حقوق محروم می باشند. ترکیب این دو جنبه - اِعمال دموکراسی در میان مردم و دیکتاتوری پرولتاریا بر ارتجاعیون - دیکتاتوری دموکراتیک خلق نامیده می شود (11).
در سال 1957، مائو در اثر معروف خود به نام درباره روش صحیح برطرف کردن تضادها میان مردم، یادآور شد که اصل مرکزیت دموکراتیک،‌ در میان مردم اِعمال می شود، و این امر نشانگر آن است که اصول مرکزیت دموکراتیک و دیکتاتوری پرولتاریا تا حدود زیادی همطراز یا حتّی مشابه هستند. زیرا می توان نوعی از توازی مزبور را در انضباط طلب شده از ارتجاعیون در اِعمال دیکتاتوری شان، مشاهده کرد (12). در حالی که قانون اساسی چین [1954] مقرر می داشت که سازمان ها و تشکیلات دولت، باید اصل مرکزیت دموکراتیک را اِعمال کنند و مردم از حقوق مدنی ای [آزادی های عمومی] برخوردارند که مائو آن را به عنوان حقوق آزادی و دموکراسی تعریف کرده است، مائو تشریح کرد که این آزادی، یعنی آزادی دارای حدّ و حصر، و این دموکراسی، یعنی دموکراسی منظم و سازمان یافته، و نه دموکراسی همراه با هرج و مرج. او افزود که دموکراسی و آزادی جنبه نسبی دارند، و نه مطلق، یعنی این که اِعمال دموکراسی در میان مردم باید با رعایت اصل مرکزیت [اقتدار دولت] بوده و اِعمال آزادی نیز همراه با نظم و انضباط باشد. این وحدت دموکراسی و مرکزیت، و یگانگی آزادی و انضباط، موجد اصل مرکزیت دموکراتیک است. مائو نتیجه گیری کرد که تحت نظام مزبور، مردم از دموکراسی و آزادی وسیعی بهره مند می شوند، اما در عین حال، این دموکراسی و آزادی ها را باید در محدوده ی انضباط سوسیالیستی نگه داشت (13).
مرکزیت دموکراتیک به لحاظ نظری، به معنای آن نظامی است که دموکراسی و مرکزیت را در هم می آمیزد. اما در عمل واقعی، عملکرد این نظام بستگی دارد به این که دموکراسی یا مرکزیت، مورد تأکید قرار گیرند. [در این مورد، باید چند مطلب زیرا را بیان کرد.]
اولاً، به نظر می رسد که وعده ی مائو درباره اعطای آزادی تجمّع، آزادی تشکیل مجامع، و نظایر آن، با گفته های بعدی او در تضاد باشد. زیرا مائو بعداً گفت که مردم [می توانند] دیکتاتوری را بر ارتجاعیون اِعمال کنند، آنان را سرکوب نمایند، به آنان اجازه دهند که فقط به طرز صحیحی رفتار کنند، نه این که حرف و عمل شان یکی نباشد؛ اگر ارتجاعیون بخواهند این گونه عمل کنند، مردم مانع کار آنان شده و کیفر خواهند شد (14). مائو همچنین مدّعی شد که پس از امحاء طبقه مالک و طبقه [کاپیتالیست] دیوانسالار، تنها طبقه استثمارگری که باقی می ماند، بورژوازی ملّی است (15). این بورژوازی نمی تواند در رهبری ملّت شرکت داشته باشد ولی می توان از وجود آن برای ساختار ملّی استفاده کرد، زیرا مردم، صاحب یک دستگاه دولتی قدرتمند هستند و از طغیان بورژوازی ملّی هراسی ندارند (16). [باید گفت که] خطر استفاده از دستگاه یک دولت قدرتمند برای سرکوب بورژوازی ملّی، برای تمامی کسانی که امکان دارد از خط رسمی یا خط فکری یا عمل [تجویز شده به وسیله دولت] منحرف شوند، وجود دارد. تحت این شرایط، حقوق دموکراتیک آزادی بیان، و نظایر آن، چیزی بیش تر از یک ورق پاره نبوده و متلازم با هیچ نوع دموکراسی نمی باشد، در حالی که حکومت بسیار قدرتمند است و اقتدار نامحدودی در اِعمال انضباط دارد.
ثانیاً، کلمات مردم (17) و نقیض آن، یعنی ارتجاعیون (18)، کلمات قطعی و غیر قابل انعطافی نیستند [و می توان آن ها را نسبت به افراد دیگری نیز به کار برد]. واژه «ارتجاعیون» که دیکتاتوری خلقی می بایست در مورد آنان اعمال می شد، در ابتدا فقط شامل «سگ های فراری امپریالیست» بود؛ یعنی طبقه مالک و طبقه سرمایه دار دیوانسالار، ارتجاعیون کومین تانگ و همدستان آنان. مع ذالک مائو بعداً معنای واژه ارتجاعی را که اشاره به افراد خاصّی داشت، به یک دیدگاه مبهم سیاسی تغییر داد، به نحوی که هر کس که از خط رسمی حزب منحرف می شد، امکان داشت که برچسب ارتجاعی بر او بخورد و از حقوق خلقی خود محروم شود. حتّی لیوشائوچی که یک کمونیست تمام عیار بود، به ناگه واجد تمامی صفات مندرج در واژه ی «ارتجاعی» شد. در نتیجه ی، اتهام هایی که به او زدند، او دیگر یکی از اعضای «خلق» چین نبود بلکه «دشمن» خلق به شمار می آمد، و به همان روال نیز با او رفتار شد. لیوشائوچی در سال 1969، در اثر شکنجه، در زندان مُرد. بنابراین روشن می شود که مائو قادر به تحمل کسانی نبود که تفکری متفاوت از خط رسمی حزب داشتند، و به همان روال نیز ابراز عقیده و عمل می کردند. بدیهی است که [پذیرش حقّ] مخالف - که یکی از ویژگی های حکومت دموکراتیک است - در چین مجاز به شمار نمی آمد.
ثالثاً، به نظر می رسد که مائو بر مرکزیت [اقتدار دولت] تأکید دارد، که به زیان دموکراسی است، گرچه او ظاهراً دموکراسی و مرکزیت را در یک ردیف قرار می دهد. پیشنهادهایی که از طرف ارتش سرخ در راستای «مرکزیت از پایین به بالا» یا «بحث اولیه درباره مسائل توسط افراد سطوح پایین و سپس تصمیم گیری از طرف سطوح بالا» مطرح شدند، مائو با آن ها مخالفت کرد و آن ها را دموکراسی افراطی نامید و همچنین به عنوان افکاری ناصحیح و خطا، آن پیشنهادات را رد کرد. مائو این نوع تفکر را برای حزب و انقلاب زیانبار می دانست، و چون این پیشنهادها را ناشی از نفرت قشر خرده بورژوازی از انضباط حاکم بر ارتش تعبیر می کرد، لذا می گفت که این نوع افکار با وظایف پیکاری پرولتاریا در تضاد است (19). من به درستی نمی دانم که آیا طرز تفکر مائو با اصل خط توده ای یا اصل مرکزیت دموکراتیک همسویی دارد یا نه. اما موضع گیری مائو در این مورد، در تضاد با اصل مرکزیت دموکراتیک بوده و امکان بحث آزاد از سطوح پایین را ناممکن می سازد.
البته در دفاع از دیدگاه مائو، می توان استدلال کرد که اصولاً دموکراسی در ارتش اِعمال نمی شود. با این وصف، [باید یادآور شد که از یکسو] تأکید مائو بر مرکزیت، فقط محدود به بخش ارتش نیست. [از سوی دیگر] مرز میان دموکراسی و دموکراسی افراطی را به سختی می توان مشخص نمود. زیرا امکان دارد که مبارزه با دموکراسی افراطی، غالباً به عنوان یک بهانه یا حتّی یک حربه، برای سرکوب دموکراسی به کار رود. دیدگاه مائو آشکارا نشانگر برتری مرکزیت مطلوب او بر دموکراسی است، که پیامدهای زیانباری را برای دموکراسی به همراه دارد.
ارزش مرکزیت دموکراتیک را باید بر این مبنا داوری کرد که تا چه اندازه اقشار مردم از حقوق دموکراتیک بهره مند هستند. درباره این مسأله، برداشت های یک دانشمند [چینی] را که در غرب زندگی و تحصیل کرده و سپس به چین بازگشت، اما مأیوس و سرخورده شد، برای شما نقل می کنم. برداشت های این دانشمند چینی از مفهوم دموکراسی در چین، نشانگر دریافت های یک شاهد عینی و تجربه های شخصی فردی است که در چین زندگی می کند، و نه داوری محض یک بیگانه:
دموکراسی [اصولاً] همواره به معنای بی اعتمادی مردم به حکومت است، و از این رو، قدرت در دستان مردم قرار دارد تا حکومت را مهار کرده یا تعویض نمایند؛ اما در [اصل] «مرکزیت دموکراتیک» که حکومت چین، خود را مجری آن می داند، اعتماد به حکومت یک امر مسلّم به شمار می آید، و مردم گرچه اسماً سرور ملت هستند ولی در واقع تحت [سیطره ی] دستگاه سیاسی، ناتوان و درمانده باقی مانده اند. «مرکزیت» یعنی حقّ مردم به لحاظ شرکت در انتخابات از پیش تعیین شده [فرمایشی] و ارائه پیشنهادات خیرخواهانه در محدوده آرمان های سوسیالیستی و راهکارهای مارکسیست - لنینیستی به مقامات بالاتر (20).
«مرکزیت دموکراتیک» را به عنوان شکلی از حکومت «از مردم و به مردم» تعریف کرده اند. از لحاظ نظری، این تعریف به این معناست که نیروی محرک حکومت، از مردم ناشی می شود و مزایای سیاست به آنان برمی گردد، با این فکر که فقط آنچه که خواست مردم است، قابل اجرا می باشد، و این «خط صحیح» است؛ اما اشکال کار در این جا است: تمامی این فرآیند، تحت رهبری حزب کمونیست صورت می گیرد که مردم را افرادی صغیر و نیز دشمنان بالقوّه تلقّی می کند. در واقع، عبارت «به مردم» یعنی توسعه سیطره دستگاه سیاسی بر مردم، و عبارت «از مردم» یعنی این که حکومت از طریق سیستم کنترل واکنش های مردم، می تواند تعیین و مشخص کند که تا چه اندازه قادر به اعمال فشار بر مردم است (21).
هدف دموکراسی جدید این است که با سایر احزاب سیاسی کوچک و آن قشرهایی از عامّه مردم پیمان اتحاد ببندد که از دموکراسی حمایت می کنند. جنبش بازسازی چین، از زمان کانگ [کانگ یو - وی] و لیانگ [لیانگ چی - چائو] مسیر دموکراتیک را به عنوان خط فکری خود، پی گرفته است. با این که در بُحبوحه ی دیکتاتوری های آلمان [نازی] و ایتالیا [ی فاشیست] یک اقلیّت چینی مجذوب دیکتاتوری شدند، امّا این تمایلی زودگذر بود و پس از تشکیل دول محور، که ژاپن نیز در زمره آنان بود - همان ژاپن تجاوزگر به چین - گرایش مزبور فروکش کرد. دیکتاتوری های آلمان و ایتالیا یک حس ترس و خصومت را [در مردم چین] برانگیختند؛ در حالی که دموکراسی بریتانیا و ایالات متحده امریکا باعث انگیزش احساسات امیدواری و دوستی شد. در طول سال های آخر جنگ مقاومت [در برابر ژاپن، 1937-1945]، احزاب کوچکی که نماینده ی سنّت دموکراتیک غرب بودند، به طرزی بی سابقه و به شدّت خواستار دموکراسی کردن حیات سیاسی کشور شدند، از جمله الغاء دیکتاتوری تک حزبی [کومین تانگ]، و نیز متکّی بر کمونیست ها شدند که برخلاف احزاب کوچک، دارای قدرت نظامی بودند و می توانستند کومین تانگ را جداً وادار به اجرای دموکراسی نمایند. این احزاب اقلیت، متقاعد شده بودند که حزب کمونیست از آرمان دموکراسی، که آن احزاب به خاطر آن ها پیکار کرده بودند، حمایت می کند. مائو در رساله اش تحت عنوان «درباره دموکراسی» با کلامی ساده و کوتاه ذکر کرده بود که شکل حکومت احزاب [در دموکراسی جدید مائو] عاری از هر پیچیدگی بوده و به صورت مرکزیت دموکراتیک خواهد بود. در آن زمان، افراد معدودی بودند که معانی ضمنی دقیق واژه ی مرکزیت دموکراتیک را جداً مطالعه کردند یا معنای آن را درک نمودند، و حتّی انگشت شمار بودند کسانی که به خود زحمت دادند تا معنای آن را دریابند. مائو، شروع دوره دموکراسی جدید را از سال 1919 اعلام نمود و وعده داد که دموکراسی جدید به مدّت نامحدود ادامه خواهد یافت. احزاب اقلیت، حرف او را جدّی گرفتند و باور کردند که او در گفته اش صادق است. اما موقعی که جمهوری خلق چین در سال 1949 تأسیس شد، عمر این به اصطلاح دموکراسی جدید به پایان رسید [و نظام سوسیالیستی آغاز شد]. با ظهور دیکتاتوری دموکراتیک مائو، امیدها و آرزوهای بزرگی که احزاب اقلیت برای بهره مندی از دموکراسی جدید در سر می پروراندند، نقش بر آب شد (22).
از جنبه منفی، بارزترین ویژگی تفکر سیاسی مائو همانا نفرت آشکار او از دموکراسی پارلمانی غربی بود. پس بیایید این دیدگاه او را، در قالب نکات زیر، تحلیل کنیم.

1- آزادی فردی

آزادی فردی به عنوان یک رکن اساسی دموکراسی، هدفی بوده است که جنبش دموکراتیک چین به مدت یکصد سال به خاطر آن پیکار کرده است. در خصوص این نکته، مائو در سال 1937 مقاله مهمّی تحت عنوان با لیبرالیسم پیکار کنید نگاشت. واژه ی لیبرالیسم دارای معانی ضمنی متفاوت در مقاطع زمانی مختلف بوده است. به طور مثال، معنای آن در قرن هیجدهم میلادی، جانبداری از دخالت کمتر حکومت در امور عمومی بود؛ در حالی که در قرون جدید، به معنای هواداری از دخالت بیش تر حکومت بود. مشخصّه اصلی لیبرالیسم برای ذهن چینی ها، آزادی سیاسی فردی در راستای دموکراسی است. چینی ها، دموکراسی و آزادی را به صورت یک عبارت واحد به کار می برند، با این تمایل که دموکراسی را با لیبرالیسم همانند بدانند. اما مائو درک دیگری از این واژه دارد، و از زاویه دیگری آن را محکوم می کند. مائو در مقاله ی «با لیبرالیسم پیکار کنید» یازده نوع جلوه های واقعی لیبرالیسم را که باید طرد شود. ذکر می کند. به طور مثال، آن کسی که از دستورات حزب سرپیچی می کند و عقیده شخصی خود را مقدّم بر هر چیز دیگری می داند، یا آن کسی که هیچ کوششی برای اصلاح اشتباهات خود نمی کند، این شخص یک دیدگاه لیبرالیستی دارد (23). تمامی ویژگی هایی که مائو به لیبرالیسم نسبت داد، در واقع جنبه های منفی لیبرالیسم هستند، و حتّی بعید به نظر می رسد کسی که خود را لیبرال می نامد، به همان اندازه مائو از این جنبه ها انتقاد نکند. توصیف مائو از لیبرالیسم، از این جهت ارزشمند است که بیش تر بیانگر عقاید خود مائو است تا آنچه که او درباره لیبرالیسم می گوید.
مائو ادّعا کرد که حزب کمونیست باید پیکار فکری فعال را به عنوان حربه ای برای دستیابی به همبستگی در درون حزب و تشکیلات انقلابی دنبال نماید، در حالی که لیبرالیسم پیکار فکری را نفی کرده و هوادار صلح عاری از ملاحظات عقیدتی است. در این جا، کلمه صلح، آشکارا نشانگر نقیض پیکار است، هر چند که مائو آن را تعریف نکرد. مائو در این جا فقط یک خط فکری صحیح را می پذیرد و هر خط فکری دیگری را که ممکن است از مارکسیسم منحرف شده باشد، محکوم می کند. لذا مائو عقیده داشت که مارکسیسم و لیبرالیسم اساساً در تقابل با یکدیگر قرار دارند. او که در ابتدا خواستار یکسانی فکر و اندیشه بود، در مرحله بعد، از یکسانی عمل نیز جانبداری کرد. لذا مائو تأکید ورزید که در تمامی زمان ها و تحت هر شرایطی، انسان باید نسبت به اصل صحیح وفادار بماند و به پیکار بدون وقفه با افکار و کردارهای نادرست ادامه دهد. علاوه بر آن، مائو معتقد بود که یک کمونیست باید منافع انقلاب را به عنوان منافع حیاتی خود به شمار آورده و منافع شخصی اش را در درجه دوم اهمّیت قرار دهد (24). [می دانیم که واژه ی] انقلاب یک مفهوم انتزاعی و کلّی است. آن چه که مائو در واقع [در رهگذر انقلاب] از دیگران مطالبه می کرد، ‌فرمانبرداری اعضا از حزب بود، که نهایتاً به فرمانبرداری آنان از سردمداران حزب می انجامید.
در دنیای غرب، دو جهان بینی کاملاً متفاوت وجود دارد که برای تسلّط بر جهان، با یکدیگر در پیکار هستند [فردگرایی و اقتدار مطلق دولت]. در کشورهای دموکراتیک، فردگرایی مورد تأکید می باشد. قرار نیست که همه ی افراد مثل هم فکر کنند و لذا به فردیّت و استقلال آنان احترام گذارده می شود. دیدگاه مارکس - به آن گونه که اتحاد شوروی یا چین نمونه های آن هستند - بر عظمت حزب کمونیست و دولت تأکید دارد و افراد باید جمعاً و کلاً با آمال آن ها همسویی داشته باشند. در برابر قدرت دولت «ملوک» (25)، کرامت و عزّت نفس یک فرد پشیزی نمی ارزد. این دیدگاه اساساً در تقابل با فردگرایی است.
مائو به نام پیکار با آن چه که آن را جنبه های ناخوشایند لیبرالیسم به شمار می آورد، در واقع لیبرالیسم واقعی را در مفهوم تفکر آزاداندیشی و اقدام فردی، سرکوب کرد. مائو در برابر پلنوم (26) دوم کنگره هشتم حزب [1956] اظهار داشت که برخی کادرهای روشنفکر و بلند پایه کوشیدند تا «دموکراسی بزرگ تر» را اعمال کنند، که منظورشان به کارگیری نظام پارلمانی بورژوایی، دموکراسی پارلمانی غربی، آزادی مطبوعات، آزادی بیان، و نظایر آن، بود، اما باید گفت که تمامی این افکار که فاقد توجیه مارکسیستی و پیکار طبقاتی است، افکاری خطا می باشند (27).
هرگز به ذهن مائو خطور نکرد که آزادی بیان یا آزادی عقیده را به عنوان فضیلت های سیاسی ارزشمند به شمار آورد. به طور مثال، جنبش «بگذار صد مکتب فکری چالش کنند و صد گل بشکفد» در 1957، به هیچ رو هدف آزادی بیان یا آزادی عقیده مردم را دنبال نمی کرد. هدف این بود که مردم را اغوا نماید تا افکار پنهان شده در قلب هایشان را که جرأت ابراز آشکار آن ها را نداشتند، ابراز نمایند. مردم چین، و به ویژه روشنفکران، تشویق به چالش و شکوفایی شدند و به آنان وعده داده شد که هیچ نوع اقدامات تنبیهی در مورد گفته های آنان اِعمال نخواهد شد. اما موقعی که انتقادات خود را آشکار ابراز داشتند، هنگامی که مخزن ناخشنودی، خشم و نفرت از حکومت، منفجر شد، بلافاصله به آنان برچسب ارتجاعیون راست گرا را زدند و مجازاتشان کردند. به گفته خود مائو، این کار برای «رو کردن دست مخالفان» بود، تا بعداً هدف یک حمله قرار گیرند. مائو در این باره گفت: «ما» تصمیم گرفتیم که چالش و شکوفایی بزرگ را اجرا کنیم، با این هدف که به دست راستی ها امکان دهیم تا به صورت مخالفان رژیم ظاهر شوند، و سپس طبقه کارگر را بسیج کنیم تا قیام کرده و با آنان مباحثه و مخالفت کنند، و بالاخره آنان را شکست دهند. او همچنین مدّعی شد که ایجاد جبهه های مخالف در سر و کار داشتن با دست راستی ها، بسیار اهمیت داشت و دادن آزادی عمل و آزادی بیان به آنان به این منظور بود که موضع آنان به عنوان مخالفان رژیم، کاملاً روشن شود (28). بر طبق توجیه مائو، «جنبش بگذار صد گل بشکفد» چیزی جز یک نقشه از قبل طرح شده برای به دام انداختن مخالفان حکومت نبود (29). در این مورد، اتفاقاً مائو اصطلاحی را باب کرد که در دوران پس از انقلاب چین رواج یافت - اصطلاح yang-mou. فعل yin-mou در زبان چینی به معنای توطئه و دسیسه کردن است و معنای اصطلاح جدید yang-mou نیز «توطئه و دسیسه آشکار» است. این اصطلاح اساساً به این معنا بود که مردم را وادارند تا افکار مخالفت آمیز خود را ابراز کنند و سپس به حساب مخالفان رژیم برسند.

2- سوزاندن کتاب ها

مائو در یک گفت و گوی دوستانه به لین پیائو، از چین شه هوانگ (30) به عنوان خبره ای که به زمان حال ارج می نهاد و گذشته را ناچیز می شمرد، تمجید کرد، زیرا او معتقد بود که کسی که از گذشته برای نفی زمان حال استفاده می کند، علاوه بر این که باید خود او را کشت، بلکه همچنین پدر و مادر و زن و فرزندانش را. لین پیائو حرف مائو را قطع کرد و به این حقیقت اشاره نمود که چین شه هوانگ دستور داد کتاب ها را بسوزانند و دانشمندان را زنده به گور کنند (31). مائو در پاسخ گفت: «نتیجه کار او به کجا انجامید؟ او فقط 460 دانشمند را زنده به گور کرد، در حالی که ما 46/000 نفر را زنده به گور کردیم. در سرکوب ضد انقلاب ها، آیا ما تعدادی از آنان را نَکُشیم؟ من به این افراد دموکرات گفتم که وقتی می گویید ما مثل چین شه هوانگ عمل می کنیم، شما اشتباه می کنید زیرا ما صدبار بدتر از او عمل کرده ایم. موقعی که ما را سرزنش می کنید که مثل او رفتار می کنیم، مثل یک دیکتاتور، ما این اتهام را می پذیریم. تأسف در این است که شما به قدر کافی ما را سرزنش نمی کنید. ما غالباً ناگزیر شده ایم این کار را تکمیل کنیم... (صدای خنده بلند) (32).
گفت و گوی مزبور، بیانگر ارزیابی مائو از امپراتور «چین شه هوانگ» است. پیش از آن که مائو از این امپراتور تعریف و تمجید کند، قرن ها بود که روشنفکران چینی همواره سیاست سوزاندن کتاب ها و زنده به گور کردن دانشمندان توسط او را به عنوان بدترین فجایع در تاریخ چین، محکوم می کردند.
حال بیایید ببینیم چگونه خط فکری رسمی کمونیسم چین از امپراتور چین شه هوانگ و سیاست او مبنی بر سوزاندن کتاب ها و زنده به گور کردن دانشمندان تجلیل کرد. او را به عنوان دولتمردی ممتاز توصیف کردند که در ابتدا چین را متحد و یکپارچه کرد؛ در طول دوره زمانی تحول در تاریخ چین، یعنی موقعی که فئودالیسم جای نظام برده داری را گرفت، او از اصلاحات [فئودالی] جانبداری کرد و مصممّانه به نیروهایی یورش آورد که خواستار اعاده ی نظام برده داری بودند، و نخستین سلسله فئودال متحد را تأسیس نمود و به این طریق نقش مهمی را در پیشبرد تاریخ چین ایفا کرد (33).
از سوزاندن کتاب ها و زنده به گور کردن دانشمندان دفاع شده است، با این دلیل که «هدف از سوزاندن کتاب ها، نابود کردن تمدن نبود، بلکه ایجاد وحدت فکر بود» (نقل قولی از لو هِسون (34) که حکومت چین برای او احترام زیادی قائل است)، و دیگر این که بعضی کتاب ها نظیر کتاب های طبّی، پیشگویی و جنگل داری را نسوزاندند، و این موضوع ثابت می کند که تعداد کتاب های سوزانده شده، زیاد نبود (35). هدف از زنده به گور کردن دانشمندان، حمله به مخالفان بود که خواستار اعاده نظام قدیم [برده داری] بودند، و قصد کشتن تمامی دانشمندان را نداشتند (36). باز هم استدلال شده است که سوزاندن کتاب ها و زنده به گور کردن دانشمندان، بخشی از پیکار سیاسی بود که توسط طبقه مالک [زمیندار] که به تازگی بر اشراف برده دار چیره شده بود، صورت گرفت؛ و این اشراف که از صحنه سیاست حذف شده بودند، برای اعاده موقعیت خویش توطئه می کردند. سپس جرأت و شهامت امپراتور چین شه هوانگ را می ستایند که اقدامات مزبور را برای درهم شکستن توطئه اشراف برده دار و تقویت فئودالیسم جدید به کاربرد، و لذا این اقدامات را اَعمال مترّقی می دانند که موجب گسترش اصل احترام به زمان حاضر و ناچیز شمردن گذشته شد. همچنین، انجام اقدامات مزبور در آن زمان را کاملاً ضروری توصیف کرده اند (37). به طور کلّی معتقدند که این اَعمال نقش مهمی در تحکیم و یکپارچگی دولت فئودال و تقویت مرکزیت قدرت فئودالی و اشرافی ایفا کرد (38).
باید یادآور شد که کلمه فئودالیسم به نحوی که در بالا به کار رفته است، منطبق با تئوری مارکس [در مورد صورت بندی های اقتصادی - اجتماعی] است که مرحله فئودالیسم را پس از نظام برده داری می داند. بنابراین، اقدام مزبور باعث شد که جامعه چین به بستر دیکتاتورمآبانه صورت بندهای اقتصادی - اجتماعی وارد شود: کمونیسم ابتدایی، برده داری، فئودالیسم، کاپیتالیسم، سوسیالیسم (و کمونیسم). اما به طوری که در کتاب های تاریخ قدیم چین آمده است، سلسله «چین» نظام فئودالیسم را الغاء کرد و نظام «اداره املاک توسط فرماندهان نظامی و نظامیان ارشد» (39) را باب کرد. لِوِنسان (40) و شورمان (41) نظر مخالف خود را با دوره ای کردن تاریخ چین بر مبنای تئوری مارکسیستی، ابراز داشته اند. آنان می گویند: «این عقیده مارکسیستی، برای اکثر دانشمندان غرب قابل قبول نیست، زیرا ویژگی های تاریخی را در یک سیر تحوّلی انعطاف ناپذیر، خلاصه می کند. انعطاف ناپذیری این طرح، نشانگر خطای کلاسیک این نظریه پرداز [مارکس] است: یعنی خم کردن اجزا، برای همسویی با کل های مورد نظر نظریه پرداز» (42).
خّط فکر رسمی [چین کمونیست] در مورد دوره ای کردن [تاریخ چین] منطبق با عقیده ی کو - مو جو (43) است. بنا به گفته او، جامعه چین در سیر تحولّی خویش، مراحل کمونیسم ابتدایی، برده داری و فئودالیسم را در توافق کامل با مراحل اجتماعی پیش بینی شده توسط مارکس، پیموده است. او معتقد بود که جابجایی نظام برده داری با نظام فئودال در عصر انتقال از «دوره ی بهار و پاییز» به «دوره ایالت های در حال جنگ» (44)، صورت گرفت، و مطلب دیگر این که سلسله چین در کامل کردن این تحول و ایجاد یک فئودالیسم وسیع تحت اقتدار یک دولت مرکزی، کاملاً موفق بود (45). واژه «Chun-hsein»‏ (46) نیز که در مقاله ی «کو-مو جو» ذکر شده است، بیانگر خط فکری رسمی مارکسیستی چین [در زمینه اقتدار دولت مرکزی] است، امّا مؤلف به نوعی می کوشد تا با سخن گفتن از سلسله چین به عنوان عمل کننده به فئودالیسم، خّط فکری رسمی مزبور را در ابهام باقی بگذارد. موضوع فئودالیسم در تاریخ چین، ماهیّت و دوران پیدایش و فروپاشی آن، مسأله ای بسیار بحث انگیز است و ما در این جا قادر نیستیم به طور کامل به آن بپردازیم. لذا فقط به ذکر این مطلب اکتفا می کنیم که فئودالیسم سلسله ی چین، به آن گونه که توسط خّط فکری رسمی مارکسیسم چین تعبیر و تفسیر می شود، دارای مشخّصه مرکزیت استبدادی قدرت در دستان امپراتور است. این خّط فکری، از امپراتور «چین شه هوانگ» تمجید کرده و علاوه بر اصلاحات او، از حمله ی وی به نیروهای هوادار وضع موجود [مرحله برده داری] و جانبداری او از اصل ارج نهادن به زمان حال و ناچیز شمردن گذشته نیز تحسین و تأیید می کند. این تأیید و تمجید حکومت کمونیستی چین از امپراتور مزبور، دست کم به یقین نشانگر آن است که این حکومت هیچ علاقه ای به دموکراسی ندارد.
هدف حکومت کمونیستی چین در تمجید از امپراتور «چین شه هوانگ» و تلاش او برای ارتقای منزلت «قانونگرایان» و تنزل شأن هواداران کنفوسیوس (47)، این بود که اندیشه و فکر تمرکز قدرت در حکومت مرکزی را اشاعه داده و آن را تقویت نماید. مشهور است که اشاره به «امپراتور چین شه هوانگ» در اعصار باستان، اشاره ای [غیر مستقیم] به شخص مائو در زمان حیات او بوده است. این حرکت را [اشاعه و تقویت فکر تمرکز قدرت در حکومت مرکزی]، همچون بسیاری حرکات دیگر، به «باند چهارنفره» (48) نسبت داده اند. یک آمار جالب، نشان می دهد که چگونه تلاش های شدید و وسیعی در راستای گسترش فکر تمرکز قدرت دولت مرکزی صورت گرفت: بر طبق آمار سازمان های انتشاراتی حکومت کمونیستی چین، در سال های 1973-1976 تعداد 9070 عنوان کتاب، هر یک با تیراژ بین صدها هزار تا یک میلیون نسخه، و متجاوز از 5/000 مقاله، و مصرف 40/000 تن کاغذ، در راستای هدف مزبور به کار گرفته شد (49).

3- انتخابات

یک رکن دیگر دموکراسی، انتخابات است، در حالی که مائو هیچ نوع اعتقادی به انتخابات نداشت. در گفت و گویی با هیأت نظامی آلبانیایی در ماه مه 1967، مائو این حرف را برای گفتن داشت: برخی از مردم می گویند که برگزاری انتخابات کاری بسیار شایسته و دموکراتیک است. اما آن طوری که من آن را می بینم، انتخابات یک لفاظّی بسیار خوش طنین است، و من نمی پذیرم که یک انتخابات واقعی وجود داشته باشد. خود من به عنوان نماینده مردم پکن انتخاب شدم (50)، اما چند نفر واقعاً مرا می شناختند. من معتقدم که نخست وزیر چو [ئن لای] را کمیته مرکزی انتخاب کرد [و نه مردم] (51).
مائو علاقه ای به انتخابات ریاست جمهوری امریکا که هر چهار سال یک بار برگزار می شود نداشت و نیز علاقه ای به آزادی مطبوعات در امریکا نشان نمی داد، و هر دوی آن ها را از نقایص کشورهای دموکراتیک می دانست (52).
در گفت و گوی مائو با پومپیدو (53) [رییس جمهور وقت فرانسه، و در سفر او به پکن در 1973]، مائو از ناپلئون تمجید نمود زیرا او پارلمان فرانسه را منحل کرد و با کسانی کارکرد که آنان را برای اداره امور کشور گمارده بود. مائو افزود که کشور چین در گذشته کوشیده بود تا نوعی پارلمان داشته باشد، اما بعدها پی برد که برگزاری انتخابات یک پارلمان چقدر پرهزینه است. همچنین در ایالات متحده امریکا، برگزاری انتخابات مجالس [نمایندگان و سِنا] ده ها میلیون دلار خرج برمی دارد. مائو اضافه کرد که شخص خود او سر در نمی آورد که چرا دوگل می خواست یک همه پرسی عمومی را برای مسائل جزیی برگزار کند (54). برتراند راسل زمانی این چنین اظهار نظر کرده بود: «استالین نه می تواند بفهمد و نه احترامی قائل است برای دیدگاهی که چرچیل را واداشت تا برگزاری انتخاباتی را اجازه دهد که به کناره گیری مسالمت آمیز او از قدرت انجامید (55).» من باور دارم که مائو نیز در وضعی شبیه به استالین قرار دارد (56). این موضوع شاید بتواند بیان کند که چرا مائو بسیار متأسف شد و حیرت کرد از این که ریچارد نیکسون، که او را رییس جمهور بزرگی به شمار می آورد، به وسیله نیروهایی سرنگون شد که حملات خود به او را با کمک روزنامه ها شروع کردند (57).
اگرچه مائو گاهی اوقات از اهمیت دموکراسی سخن می گفت، اما مقصود او این نبود که قدرت و اختیارات حکومت، ناشی از رضایت مردم بوده و به نحوی باشد که در اعلامیه استقلال امریکا (58) آمده است. او ضمناً احترامی برای آزادی بیان، آزادی فکر و انتخاب دموکراتیک نمایندگان حکومت به طرز مرسوم در غرب، قائل نبود. [از دیدگاه او] حداکثر دموکراسی مجاز برای مردم چین، بحث و گفت و گو درباره، یا پیشنهاد کردن، جزئیات مربوط به طرز اجرای سیاستی بود که قبلاً توسط تشکیلات حزب یا دستگاه حکومت تصمیم گیری شده بود. گفته ی معروف مائو درباره دموکرسی کمال مطلوب او، این چنین است: «ایجاد وضعیت سیاسی که در آن، این جنبه های دوگانه وجود داشته باشد: مرکزیت [اقتدار دولت] و دموکراسی، نظم و آزادی، خواست مشترک و ضمناً آسودگی خاطر و خواست فردی.» (59) اما [باید یادآور شد که] وقتی مرکزیت مورد تأکید است - همان طور که غالباً [در چین] است - آزادی و دموکراسی آمادگی خفه شدن را دارند، و هنگامی که پیکار [ایدئولوژیکی] و کنترل افکار [به وسیله دولت] چیره است، سرچشمه های حیات و سعادت آمادگی خشک شدن را دارند. ما [نویسنده] متقاعد شده ایم که مائو هیچ نوع باور و اعتمادی به دموکراسی یا نظام پارلمانی غرب نداشت. ادموند ویلسون (60) می گوید: «حکومتی که مارکس سودای تأسیس آن را در راستای سعادت و اعتلای بشریت در سر می پروراند، حکومتی بود مبتنی بر استبداد انحصاری و بی وقفه ی طبقه کارگر، که توسط رهبران سرشناس و ترّقی خواهی نظیر اِنگلس (61) و خود او، هدایت می شد، و این رهبران قادر بودند منزلت خود را فراتر از معیارهای طبقاتی قرار دهند - هر چند که مارکس گاهی اوقات از [وجودِ] نهادهای دموکراتیک در درون این طبقه مسلّط [پرولتاریا] سخن می گفت (62).» من بر این باورم که مائو نیز در خور این نوع رهبری بود، البته فقط با جایگزین کردن نام های مارکس و اِنگلس با نام مائو.

پی نوشت ها :

1. مجموعه آثار مائو، جلد اول، صفحات 255-256. ن.
2. mass line [«چون جونگ لوزیان» به زبان چینی]
3. مجموعه آثار مائو، جلد سوم، صفحه 854. ن.
4. پیشتازگرایی (Vanguardism) یکی از ویژگی های مارکسیسم - لنینیسم انقلابی است، و از این ضرورت مطلق سخن می گوید که حزب کمونیست باید توسط انقلابیون ایثارگر و حرفه ای اداره شده و آنان به عنوان پیشتاز (Vanguard) جنبش طبقه کارگر عمل کنند. (نک: دانشنامه مارکسیسم، سوسیالیسم و کمونیسم، صفحه 623). م.
5. لیوشائوچی، تألیف لونگ تانگ (پکن، انتشارات جن - مین چو - پان شی، 1958) جلد دوم، صفحه 38. ن.
6. واژه ی «خط توده ای» در سال 1943 توسط مائو و در دستورالعملی مرسوم به «در خصوص روش های رهبری» عنوان گردید. این واژه نیاز به شرح تفضیلی دارد (نک: جمهوری خلق چین، صفحات 53- 55؛ تاریخ چین، جلد چهارم، صفحات 117-119). اما درباره اساسنامه جدید حزب (1973) باید گفت که اساسنامه مزبور ظاهراً در راستای پاکسازی حزب، از هواداران لین پیائو بوده است (نک: تقویم تحولات چین، صفحات 115-116). م.
7. کنگره ملّی خلق به مثابه قوه قانونگذاری (پارلمان) چین است. این مجلس دارای اعضایی به تعداد 3497 نفر است که به مدت پنج سال انتخاب می شوند. م.
8. کنگره های خلق محلّی در واقع مجالس قانونگذاری محلّی هستند. م.
9. (نک: تحولات سیاسی در جمهوری خلق چین، صفحات 14-24). م.
10. پس از به قدرت رسیدن کمونیست ها در چین (سپتامبر 1949)، مائو جامعه چین را به چهار طبقه تقسیم کرد: (1) پرولتاریا؛ (2) دهقانان؛ (3) خرده بورژوازی؛ (4) بورژوازی ملّی (در برابر بورژوازی دلال یا کمپرادور که با بیگانگان همکاری می کنند، و بورژوازی دیوانسالار). مقصود از «بورژوازی دیوانسالار» سرمایه دارانی هستند که با رژیم کومین تانگ همکاری می کردند. (نک: جمهوری خلق چین، صفحات 40-41، 65). م.
11. مجموعه آثار مائو، جلد چهارم، صفحه 1364. ن.
(برای اطلاعات بیش تر در این مورد، نک: جمهوری خلق چین، صفحات 40-41). م.
12. مائوتسه تونگ در 27 فوریه 1957 در یک کنفرانس عالی دولتی، درباره «روش صحیح برطرف کردن تضادها میان مردم» سخنرانی کرد و گفت: «در نظام سوسیالیستی، منافع اولیه مردم یکسان است؛ ولی هنوز یک رشته تضادها میان مردم وجود دارد. ما باید به طرز صحیحی اختلافات و تضادهای بین خود و دشمن و نیز تضادهای بین مردم را برطرف نماییم...» این سخنرانی مائو مقدمه ی «جنبش بگذار صد گل بشکفد» بود. (نک: تقویم تحولات چین، صفحه 45). م.
13. مجموعه آثار مائو، جلد پنجم. صفحات 366-368. ن.
* در قانون اساسی سال 1954 (در ماده اول) ذکر شده است که حکومت چین از نوع دموکراسی توده ای کارگری مبتنی بر اتحاد کارگران و کشاورزان است. در مقدمه این قانون اساسی آمده است که هدف از وضع آن، ایجاد یک جامعه سوسیالیستی است. (نک: تقویم تحولات چین، صفحات 28-29). م.
14. مجموعه آثار مائو، جلد چهارم، صفحه 1364. ن.
15. این واژه اساساً در مورد بازرگانان و سرمایه داران چینی به کار می رود که پس از پیروزی انقلاب کمونیستی، در کشورشان باقی ماندند و رژیم نیز (به دلیل احتیاج به آنان) فعالیت محدود آنان را پذیرا شده بود. (نک: جمهوری خلق چین، صفحات 64-65). م.
16. منبع پیشین، صفحه 1366. ن.
17. (People)، اقشار کارگر و دهقان. م.
18. reactionary
19. مجموعه آثار مائو، جلد اول، صفحه 86. ن.
20. موفو - شنگ: پژمردگی صد گل (نیویورک، انتشارات پریگر، 1962)، صفحه 152. ن.
21. منبع پیشین، صفحه 165. ن.
22. پس از تأسیس جمهوری خلق چین (اول سپتامبر 1949)، نظام سیاسی این کشور صرفاً بر مبنای قدرت مطلق حزب کمونیست چین است؛ تعداد هشت حزب سیاسی نیز که اجازه فعالیت دارند، عملاً قادر به اِعمال هیچ گونه نفوذی در سیاست چین نیستند. (نک: تحولات سیاسی در جمهوری خلق چین، صفحه 14). م.
23. برای اطلاعات بیش تر درباره این موضوع، نک: مجموعه آثار مائو، جلد دوم، صفحات 330-331. ن.
24. منبع پیشین، صفحه 332. ن.
25. (Moloch)؛ یکی از بت های کنعانیان که به خاطر خشنودی او، مردم فرزندان خود را قربانی می کردند؛ هر چیزی که به خاطر آن باید خود را فدا کرد. م.
26. (Plenum یا Plenary Session)؛ در اصطلاح احزاب کمونیست به معنای اجلاس کمیته مرکزی با حضور اعضای کامل آن است. معمولاً پس از آن که اعضای کمیته مرکزی در کنگره حزب انتخاب شدند، پلنوم حزب تشکیل می شود تا به مسائل بسیار مهم و حیاتی (نظیر انتخاب اعضای دفتر سیاسی حزب) بپردازد. پلنوم باید هر شش ماه یک بار تشکیل شود. (نک: دانشنامه مارکسیسم، سوسیالیسم و کمونیسم، صفحه 440). م.
27. مجموعه آثار مائو، جلد پنجم، صفحه 323. ن.
28. مائو تسه تونگ، Wan-sui، مجموعه آثار مائو، جلد اول، صفحات 130-131. ن.
29. موضوع «بگذار صد گل بشکفد» اساساً جنبه سیاسی دارد و پیامد آغاز سیاست استالین زدایی در شوروری در کنگره بیستم حزب (4 فوریه - 27 مارس 1956) و قیام های مردمی است که در اروپای شرقی روی داد. مائو در 2 مه 1956 در کنفرانس عالی دولتی، ضمن انتقاد از استالین، شعار مزبور را مطرح کرد و از روشنفکران خواست که عقاید مخالف خود را ابراز دارند. مائو می خواست فضای بسته فرهنگی چین تا حدّی باز شود، اما میزان مخالفت با رژیم به حدّی بود که رژیم ناگزیر شد در ژوئن 1957 مبادرت به بازداشت مخالفان حکومت کند و تعداد زیادی از مقامات حزبی و دولتی را برکنار نماید. از دیدگاه فلسفی، مائو این اقدام را نوعی «ایجاد تضاد» و برطرف کردن آن می دانست، که در نهایت به سود چرخه تضادها در سیر تکاملی جامعه چین بود. (نک: تقویم تحولات چین، صفحات 39-40، 46-47؛ جمهوری خلق چین، صفحات 119-134؛ روسیه، غرب و چین، فصل هفتم). م.
30. (Chin Shih Huang (Chin Shih Huangti
31. چین شه هوانگ (259-210 ق.م.) امپراتور چین در سال های 247-210 ق.م، که او لقب «امپراتور اول» (شِه هوانگ) از سلسله چین را داده اند. او پادشاهی مقتدر بود و توانست تمامی قلمروی چین را در سلطه ی امپراتوری خود درآورد. اما به منظور تضمین قدرت مطلقه خود، دستور داد که تمامی کتاب های تاریخی قدیم را بسوزانند. (نک: فرهنگ مشاهیر وبستر، صفحه 1357). م.
32. Wan-sui، مجموعه آثار مائو، جلد دوم، صفحه 195. ن.
33. نک: نشریه Jen-min jit-pao‏، 31 اکتبر 1973. ن.
34. Lu Hsun
35. شین تینگ: امپراتور «چین شه هوانگ» صفحه 26. ن.
36. همان منبع، صفحه 28. ن.
37. منبع پیشین، صفحه 29. ن.
38. همان منبع. ن.
39. (Commandery (Chun-hsein chih
40. Levenson
41. Schurmann
42. نک: جوزف آر. لِوِنسان و فرانتس شورمان: تاریخ تفسیری چین (برکلی، انتشارات دانشگاه کالیفرنیا، 1969)، صفحه 37. ن.
43. Kuo-Mo Jo‏ (1892-؟)؛ در رشته پزشکی در ژاپن تحصیل کرد و به تدریج تبدیل به یک نویسنده و کمونیست شد و در زمره ی دوستان مورد اعتماد مائو درآمد. از سال 1949 به بعد، رییس فدراسیون برنامه ی ادبیات و هنر و نیز رییس فرهنگستان علوم بود. در سال 1966، آشکارا از خودش انتقاد کرد و از کار کناره گرفت. پس از انقلاب فرهنگی چین، به کارهای سابق خویش بازگشت و به انتقاد از آموزه های کنفوسیوس پرداخت. (نک: سیاست و انقلاب فرهنگی چین، صفحه 312). م.
44. دو دوره مشخص در تاریخ سلسله «چو». (نک: تاریخ آسیا، صفحات 34-35؛ چهره ی آسیا، صفحه 244).م.
45. (برای اطلاعات بیش تر، نک: کو-مو جو، «سیر تحولی جامعه چین» (1973)، صفحات 61-62). ن.
46. «خاقان قدرتمند». م.
47. (Legalists)؛ گروهی از دانشمندان چین که معتقد بودند نظام فئودالیسم این کشور باید از میان برود و یک نظام مبنی بر قانونمندی جایگزین آن بشود. از نظر آنان، تعالیم و آموزه های کنفوسیوس در امر کشورداری (تکیه کردن بر اصول اخلاقی) بکلّی غیر عملی می باشد و برای سر و سامان دادن به اوضاع کشور باید قوانین سختی را وضع و اجرا کرد. هدف از این آموزه ها، تحکیم اقتدار پادشاه بود. از دوران سلطنت امپراتور «چین شه هوانگ»، ‌قانون گرایان قدرت یافتند و هواداران کنفوسیوس به تدریج از صحنه کنار رفتند. (نک: تاریخ جامع ادیان، صفحات 260-261). م.
48. (Gang of Four)؛ گروهی شامل چیانگ چین (عضو دفتر سیاسی حزب و همسر مائو)، وانگ هونگ - وِن (نایب رییس کمیته مرکزی حزب)، چانگ چون - چیائو (عضو دفتر سیاسی حزب و یائو وِن یوآن (عضو دفتر سیاسی حزب) که پس از انقلاب فرهنگی چین، یک «اپوزیسیون چپ» را در درون حزب تشکیل دادند و به کارهای افراطی دست زدند. پس از مرگ مائو (1976) گروه مزبور قصد داشت با برپایی یک کودتا، به قدرت برسد، ولی این کودتا لو رفت و کودتاچیان دستگیر و به حبس های دراز مدت محکوم شدند. (نک: دانشنامه مارکسیسم، سوسیالیسم و کمونیسم، صفحه 207). م.
49. نشریه Li-shin yen-chiu (پکن)، شماره 5، مه 1978، صفحه 15. ن.
50. اشاره به انتخاب مائو به عنوان رییس شورای دولتی خلق (در اولین اجلای کنفرانس مشورتی - سیاسی خلق چین) در سپتامبر 1949 است. م.
51. انتخاب چوئن لای به عنوان نخست وزیر، در نخستین جلسه ی دولت مرکزی خلق (اول اکتبر 1949، مائو، Wan-sui، مجموعه آثار مائو، (جلد دوم، صفحه 678. ن.) م.
52. چویو-جویی: انتخابات دموکراتیک (نیویورک، شی چیه جی-پائوشی، 1976)، صفحه 169. ن.
53. Pompidou
54. گفتگوی مائو تسه تونگ و پومپیدو، نشریه مینگ-پائوو یووه-کان (هنگ کنگ شماره 131 (1976) صفحات 29-30. ن.
اشاره به پیشنهادات اصلاحی دوگل در قانون اساسی جمهوری پنجم فرانسه است که در آوریل 1969 به همه پرسی گذارده شد، امّا چون رأی کافی به دست نیامد، دوگل بلافاصله استعفا کرد. م.
55. اشاره به انتخابات عمومی سال 1945 انگلستان است که به شکست فاحش حزب محافظه کار از حزب کارگر و پیروزی کِلمنت اَتلی انجامید. م.
56. برتراند راسل: مقالات نامشهور (نیویورک، انتشارات سیمون و شوستر، 1962) صفحه 140. ن.
57. اشاره به ماجرای واترگیت است که به استعفای نیکسون در سال 1974 انجامید. م.
58. (American Declaration of Independence)؛ اعلامیه استقلال امریکا از یوغ استعمار بریتانیا که در تاریخ 4 ژوئیه 1776 در دومین کنگره قارّه ای به تصویب رسید. این اعلامیه معمولاً به عنوان آیین سیاسی امریکا به شمار می آید (هر چند که مدت ها است دیگر به آن عمل نمی شود و اعتبار خود را از دست داده است) زیرا از برابری مردم، اصل محدودیت اقتدار حکومت، و حق مردم برای تعویض حکومت سخن می گوید. (کوتاه شده از: The American Political Dictionary صفحه 26). م.
59. مجموعه آثار مائو، جلد پنجم، صفحات 456-457. ن.
60. Edmound Wilson
61. Engels
62. ادموند ویلسون: به سمت ایستگاه فنلاند (نیویورک، انتشارات دابل دِی، 1953)، صفحه 326. ن.

منبع: مائو و مائوئیسم

 

 



ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
موارد بیشتر برای شما