0
ویژه نامه ها

صحنه تاریخ

آن چیزی که در مارکس وجود داشت و مرا بسیار شگفت زده کرد، شرکت پُرشور و اشتیاق او در مسائل سیاسی بود، و این کار با روش عینیِ آرامی که به پیروانش توصیه می کرد در تضاد بود.
صحنه تاریخ
 صحنه تاریخ

نویسنده: چارلز رایت میلز
مترجم: محمد رفیعی مهرآبادی



 
آن چیزی که در مارکس وجود داشت و مرا بسیار شگفت زده کرد، شرکت پُرشور و اشتیاق او در مسائل سیاسی بود، و این کار با روش عینیِ آرامی که به پیروانش توصیه می کرد در تضاد بود.
ماکسیم کوواِلوسکی (1)

نقش مارکس و اِنگلس در تاریخ اجتماعی اروپا در نیمه دوم قرن نوزدهم میلادی

نباید این چنین تصور کرد که مارکس و اِنگلس افکار و اندیشه های خود را فقط از طریق خواندن یا تعمق درباره آمار صنعتی در کنج عزلت کتابخانه و از راه مطالعه به دست آوردند؛ آنان این افکار را در پاسخ به نیازهای سیاسی مستقیم، پیکارهای شخصی، و رویدادهای مهم تاریخی که عمیقاً در آن ها شرکت داشتند، به دست آوردند. برای درک نقاط قوت و ضعف نظریه های آن دو، ضرورت دارد که سیر تکاملی فکری آنان را در طول تاریخ اجتماعیِ توفانی اروپا در نیمه [دوم] قرن نوزدهم میلادی ردیابی کنیم.

انقلاب 1848فرانسه:

در خلال هفته های آخر فوریه 1848، انفجار اجتماعی فرانسه به سمت آن چیزی که فشار اجتماعی اروپا از سال 1830 به آن سو، آن را پدید آورده بود، و نیز به سمت آن چه که «بیانیه کمونیست» به طرزی امیدوار کننده آن را مخاطب قرار داده بود، در خیابان ها و در محلّات کارگر نشین پاریس غلیان کرد. یک بار دیگر، مردم طبقات متوسط فرانسه مانند سال های 1789 و 1830، جرقه این انقلاب را شعله ور کردند، در حالی که فقر و بدبختی طبقه کارگر در حُکم عامل محرک آن بود. «همشهری - شاه» - لویی فیلیپ- که در پشت سرِ او ثروتمندترین سرمایه داران فرانسوی پناه گرفته بودند، ثابت کرد که حتی به عنوان ماسک و پوشش آنان، از لیاقت کافی برخوردار نیست. وخامت اوضاع اقتصادی فرانسه باعث شد که بورژواها نگران برپایی یک انقلاب دهشتناک دیگر به وسیله طبقه کارگر بشوند. یک نظام مالیاتی عاری از نظم که بر رشوه خواری وصول کنندگان مالیات استوار بود، بر دوشِ خرده تولید کنندگان و کسبه جزء بسیار سنگینی می کرد. سیاست خارجیِ نسنجیده [لویی فیلیپ] باعث شد که میلیون ها فرانک فرانسه صرف تسخیر الجزایر شود، در حالی که خطر درگیر شدن فرانسه در یک جنگ بی حاصل علیه اِنگلستان و سایر قدرت های اروپایی [در مسأله اسپانیا] وجود داشت. این عوامل باعث شد که سودمندی لویی فیلیپ، حتی برای هواداران سرسخت او نیز از میان برود. کارخانه داران و معدن داران و صاحبان راه آهن که دچار اضطراب شده بودند، تولید کنندگانی که به دردسر افتاده بودند، روشنفکران ناخشنود، همگی آنان برای اجرای اصلاحات فشار آوردند. چون مطبوعات به شدت بازبینی می شد و همایش های عمومی ممنوع شده بود، مخالفان لویی فیلیپ با برگزاری یک رشته ضیافت های «خصوصی»، سخنرانی های تند و تیزی را در محکومیت حکومت لویی فیلیپ ایراد می کردند. موقعی که لویی فیلیپ برگزاری یکی از این ضیافت ها را در پاریس، در تاریخ 22 فوریه 1848 ممنوع اعلام کرد، جمعیت زیادی اجتماع کردند تا علیه حکومت تظاهرات کنند. موضوع مهم تر این بود که سنگرها و پرچم های سرخ شروع به ظاهر شدن در محلات کارگرنشین پاریس کردند. موقعی که شاه باخبر شد که ارتش فرانسه به او پشت کرده است، در 24 فوریه 1848 استعفا داد، فرانسه را ترک گفت و به خارج [اِنگلستان] رفت. سپس نمایندگان مجلس که برگزیده ی طبقه متوسط بودند و نیز روزنامه نگارانی که فعالانه تظاهرات عمومی را در خیابان ها رهبری کرده بودند، تشکیل جمهوری دوم فرانسه را [در 24 فوریه 1848] اعلام کردند.
کارل مارکس به محض باخبر شدن از قیام مردم فرانسه، پیامی را برای حکومت موقت فرانسه فرستاد.

انقلاب هایی در اتریش و پروس (آلمان)

مترنیخ، دولتمرد [صدراعظم] اتریش، زمانی گفته بود: «وقتی فرانسه عطسه می کند، همه ی اروپا سرما می خورد.» رویدادهای سال 1848 فرانسه نیز درستی گفته ی او را ثابت کرد. ولی همین مترنیخ که معمار اصلی و پاسدار نظام سیاسی ارتجاعی تحمیل شده به اروپا [در قالب «اتحاد مقدس»] بود، هنگامی که یک قیام خونین شهر وین را فرا گرفت، ناگزیر شد با لباس مبدل فرار کند. فردیناند اول (پادشاه اتریش) نیز مجبور شد به مردم کشورش وعده ی تدوین قانون اساسی و اعطای خودمختاری به اقلیت های مجار و چک را بدهد.
موفقیت انقلاب در اتریش، بسرعت الهام بخش قیام هایی در پروس و در امیرنشین های آلمانی شد. پیکار خیابانی خونینی در برلین روی داد و فریدریش ویلهلم چهارم (پادشاه پروس) ناگزیر شد وزیران آزادیخواه را به کار برگمارد و وعده تدوین قانون اساسی را به مردم بدهد، و ضمناً بپذیرد که برای وحدت آلمان [اتحاد پروس و امیرنشین های آلمانی] تلاش نماید. در شرایطی که اتریش و پروس- دو دولت بزرگ آلمانی نژاد- گرفتار انقلاب شده بودند، آزادیخواهان آلمان در امیرنشین های کوچک به این نتیجه رسیدند که زمان مناسب برای وحدت آلمان در شکلی از حکومت لیبرال، فرا رسیده است. از این رو، انتخابات یک مجلس ملی را برگزار کردند و این مجلس در فرانکفورت تشکیل شد تا طرح تدوین یک قانون اساسی دموکراتیک را برای یک آلمان متحد بریزد [معروف به «مجلس فرانکفورت»].
در این میان، مارکس [ که در بروکسل به سر می برد] تمام پولی را که داشت صرف خریداری اسلحه برای کارگران بلژیک کرد. موقعی که پلیس بلژیک از این موضوع باخبر شد مارکس را از آن کشور اخراج کرد. مارکس نیز یکراست به پاریس انقلابی رفت و در آن جا مقرّ جدیدی را برای جبهه کمونیست ها تأسیس کرد. در آوریل 1848 که مارکس و اِنگلس از برپایی قیام در آلمان آگاه شدند، شتابزده راه کُلن را در پیش گرفتند. در کُلن، مارکس و اِنگلس به سرعت بر شاخه ی آلمانی «جبهه کمونیست ها» مسلط شدند و مارکس روزنامه ای به نام «نوی راینیش زایتونگ» (2) را دایر کرد. در این روزنامه- که بسرعت در سراسر آلمان مشهور شد- مارکس ستون هایی را به تحریک نمایندگان مجلس فرانکفورت برای انجام اصلاحات دموکراتیک وسیع، و مهم تر از آن، تسریع در این کار، اختصاص داد. در طول عمر چند ماهه این روزنامه، لحن انتقادی مارکس هرگز این چنین گزنده و قدرت تبیین او هرگز این چنین درخشان نبوده است.
ولی باید یادآور شد که مارکس از این منبر روزنامه نگاری در سال 1848، یک انقلاب پرولتاریایی را موعظه نکرد زیرا این امر مغایر نظریه او در باب دگرگونی تاریخی بود: این نظریه، یعنی نظریه تحول پویای جامعه در مراحل مختلف دیالکتیکی آن [ماتریالیسم تاریخی]، بر این پیش فرض استوار بود که جامعه سرمایه داری که جایگزین فئودالیسم می شود، مقدمه ی یک انقلاب پرولتاریایی است [یک آنتی تز انقلاب پرولتاریایی را در درون خود نهفته دارد]. از این رو، قبضه کردن قدرت توسط کمونیست های آلمان در یک جامعه فئودال، بر خلاف روند ماتریالیسم تاریخی بوده و صرفاً تلاشی است در راستای ایجاد یک نظم سیاسی نوین و پیش از انجام دگرگونی ضروری در پایگاه نیروهای مولد. (3) به همین جهت بود که مارکس یک چنین اقدامی را محکوم به شکست می دانست. علاوه بر آن، ترغیب کارگران به پیکار در راه سوسیالیسم - قبل از استقرار نظام سرمایه داری- به معنای به دام انداختن کارگران در یک تله ی بی فایده و خونبار بود. لذا مارکس نه تنها تبلیغات علیه خواست های لیبرالیستی و دموکراتیک را محدود کرد، بلکه پس از تسلط بر جبهه کمونیست های آلمان، آن سازمان را منحل کرد. او می خواست که به چشم خود ببیند که توان و قدرت آزادیخواهی طبقه کارگر آلمان از هدف های دموکراتیک منحرف شده و تبدیل به هدف زود رس و بی ثمر آرمانی بشود.
در حالی که مجلس فرانکفورت- که در سلسله ی نمایندگان روزنامه نگاران و استادان دانشگاه بود و آنان تقریباً هیچ تجربه سیاسی نداشتند- اوقات خود را صرف گفت و گو و برنامه ریزی خیالبافانه می کردند، حکومت های پادشاهی پروس و اتریش بشدت کوشیدند تا اقتدار خود را در داخل کشور از نو برقرار کرده و از این پایگاه برای ریشه کن کردن قیام ها در امیرنشین های کوچک آلمان استفاده کنند. نمایندگان مجلس فرانکفورت افرادی اصولی و بلندنظر بودند، لیکن نباید فراموش کرد که آنان دست پرورده جامعه آلمان بودند که در میانه ی قرن نوزدهم میلادی نیز هنوز هم به طور کامل خود را از غل و زنجیر فئودالیسم رها نکرده بود، تاکنون مفهوم ملت- دولت (4) را تحقق نبخشیده بود، هرگز تا به حال یک پارلمان قدرتمند را نشناخته بود، فاقد هرگونه سنت ریشه دار و عمیقِ آزادی به لحاظ حقوق عُرفی (5) بود، و حتی فاقد هرگونه سنت انقلابی به روال فرانسه و اِنگلستان بود.
در حینی که نمایندگان مجلس فرانکفورت سرگرم بحث و گفت و گو بودند، امپراتور اتریش که از وفاداری فرماندهان ارشد ارتش مطمئن بود، توانست طغیان چک ها را در هم بشکند. سپس با کمک نیروهای کمکی روسیه، قیام مجارستان را به خاک و خون کشید. در همان زمان، فریدریش ویلهلم (پادشاه پروس) به برپایی یک جنگ با دانمارک- به منظور منحرف کردن توجه مردم از قیام- دست یازید و در مرحله ی بعد، یک قرارداد آتش بس موقت را با دانمارک امضا کرد. در این مرحله بود که نیروهای وفادار به خود را علیه شهروندان برلین به کار گرفت. طولی نکشید که حکومت نظامی در پروس برقرار شد. بالاخره، موقعی که مجلس فرانکفورت ثمره ی مباحثات خود را به صورت یک قانون اساسی درآورد که براساس آن؛ تاج و تخت پادشاهی یک آلمان متحد را به ویلهلم چهارم- در مقام یک پادشاه مشروطه خواه- عرضه می کرد، ویلهلم که اینک اعتماد به نفس کافی برای رد کردن این پیشنهاد داشت، پاسخ داد: «تاج آلوده به خاک و لجن، هرگز در خور من نیست.»
مجلس فرانکفورت بحث های خود را دوباره از سرگرفت، ولی در این زمان یعنی اوایل سال 1849، نیروهای اتریش و پروس به سمت امیرنشین های آلمان پیشروی کردند. آنان هر جا که ظاهر شدند، گرایش های لیبرال را به سرعت خفه کردند.
در طول این رویدادهای ناامید کننده، مارکس و اِنگلس نقش های فعّال و دلیرانه ای را ایفا کردند. موقعی که روزنامه مارکس با نام «نوی راینیش زایتونگ» نیش قلم خود را بشدت متوجه مقامات کرد؛ و زمانی که برخی از لیبرال های طبقه متوسط در امیرنشین های کوچک آلمان از احتمال پیشروی نیروهای پروس به سمت آن جا بر خود لرزیدند، مارکس نیز از مزاحمت ماموران پلیس، شکایات حقوقی [علیه او] و تهدیدات، به ستوه آمده بود. یک بار که دو افسر ارتش به خانه او رفتند تا وی را بترسانند، مارکس اسلحه کمری بدون فشنگی را به طرف آنان نشانه گرفت و افسران مزبور ناچار شدند از خانه او خارج شوند. ولی بالاخره در 1849، مقامات کُلن روزنامه مارکس را تعطیل کردند و او و همسرش «یِنی» یک بار دیگر به پاریس مهاجرت کردند.
در این میان، اِنگلس به جُرم تشویق مجلس فرانکفورت به شروع مقاومت مسلحانه علیه حکومت پروس، متهم به خیانت به کشور شد. او به بروکسل گریخت ولی پلیس بروکسل نیز وی را به فرانسه تبعید کرد. اِنگلس از طریق فرانسه، به جنوب آلمان رفت و در نیروهایی که آماده پیکار با ارتش پروس بودند [ارتش انقلابی بادِن] نام نویسی کرد. او در چهار عملیات رزمی شرکت کرد ولی طولی نکشید که پی برد عناصر لیبرال دموکراتیک آلمان، با وجود گرایش های لیبرالیستی، آمادگی جدی برای پیکار با اتریشی ها و پروسی ها ندارند، لذا، همراه بایگان خود به سوئیس عقب نشینی کرد. در این زمان، مجلس فرانکفورت توسط نیروهای پروس پراکنده شده بود، هزاران آلمانی آزادیخواه به امریکا گریختند، و آخرین بقایای انقلاب های 1848، از راین تا مرز روسیه، در حال از میان رفتن بود.

قیام کارگران فرانسه در ژوئن 1848:

مارکس به محض ورود به پاریس، مشاهده کرد که جمهوری دوم فرانسه ی «انقلابی» دچار همان مشکلی شده است که جمهوری اول را نابود کرد (6). طبقات متوسط که به هدف های خویش رسیده بودند به هم پیمانان کارگر خود پشت کردند تا از هر گونه تحولات اجتماعی بیش تری که ممکن بود اصل مالکیت خصوصی را به خطر بیندازد جلوگیری کنند. رهبران بورژوای قیام 1848 کوشیده بودند با وعده های مبنی بر تأسیس «کارگاه های ملی»- کارخانه های متعلق به دولت- به منظور اطمینان از ایجاد اشتغال کامل و دراز مدت برای کارگران، از شکایات کارگران بکاهند. چنان که این برنامه به راستی اجرا می شد، این کارگاه ها می توانستند با همتاهای خود در بخش خصوصی به رقابت بپردازند. اما کارگران فرانسوی به زودی پی بردند که کارگاه های ملی چیزی در حدود اشتغال کارگران به صورت نظافتچی- نه بیش تر از آن- نبوده و هدف اصلی این است که تعدادی از تهیدستان پاریس را به استان ها منتقل کند. در بهار 1848، حتی این مضحکه های «کارگاه های ملی» نیز به وسیله حکومت موقت منحل شد. در این مرحله بود که بیرق های سرخ و سنگربندی ها یک بار دیگر در محلات کارگرنشین پاریس ظاهر شدند. این قیام که در ژوئن 1848 برپا شد، برخلاف قیام فوریه 1848، مصداق واقعی جنگ طبقاتی در تاریخ بود. کارگران فرانسوی که اینک تحت رهبری بورژوازی ناخشنود از حکومت قرار نداشتند، بلکه به وسیله خود کارگران رهبری می شدند، خواست های آنان در این قیام، بیش تر بر نیازهای بنیادی اقتصادی متمرکز بود تا آرمان های سیاسی. واکنش حکومت مرکزی فرانسه بسیار شدید بود؛ هزاران کارگر به وسیله نیروهای دولتی در پاریس کشته شدند چندین هزار نفر دیگر را نیز در مناطق روستایی پراکنده کردند. بازبینی مطبوعات و جلوگیری از اشاعه افکار انقلابی، با شدت بیش تر و با حالتی انتقامجویانه تر از گذشته، از سر گرفته شد.
قشرهای وسیع خُرده کشاورزان فرانسوی که یک بار دیگر، همچون انقلاب 1789، از خطرهای مربوط به از دست رفتن مالکیت خصوصی شان در اثر یک انقلاب کارگری متوحش شده بودند، نمایندگان بسیار محافظه کاری را در اوایل بهار 1849 به نزد حکومت مرکزی [مجلس مؤسّسان] گسیل کردند. لویی بناپارت - برادر زاده زیرک ناپلئون بناپارت که فردی فاقد اصول سیاسی بود - به مقام ریاست جمهوری دومین جمهوری فرانسه برگزیده شد، و به این ترتیب، سرنوشت محتوم آن را رقم زد. در دسامبر 1852، لویی ناپلئون با برخورداری از حمایت تقریباً تمامی اقشار مردم فرانسه، به جز کارگران، خود را امپراتوری فرانسه - ناپلئون سوم - اعلام کرد. تأسیس دومین امپراتوری فرانسه نشانگر پایان ناامید کننده مبارزات طبقاتی بود که با امیدهای زیادی در چهار سال قبل شروع شده بود.

مارکس و اِنگلس در تبعیدگاه لندن:

مارکس و اِنگلس که از اذیت و آزار پلیس فرانسه به تنگ آمده بودند، به اِنگلستان گریختند. آنان که اینک از شرکت مستقیم در تحولات اروپا در اثر شکست انقلاب های 1848 محروم شده بودند، یک بار دیگر توجه خود را معطوف به نگارش و فلسفه تاریخ کردند. اِنگلس، خود را ناگزیر می دید که به کارخانه های پارچه بافی پدرش در منچستر بازگردد و پول کافی فراهم کند؛ نه تنها برای خودش، که برای مارکس که در این زمان بسیار تهیدست شده و با وضع بسیار فقیرانه ای در لندن زندگی می کرد. مارکس و اِنگلس شکست های سال 1848 را در قالب دو کتاب درخشان با نام های مبارزه طبقاتی در فرانسه و هجدهم برومر لویی ناپلئون تحلیل کردند. آنان در تحلیل [سیاسی خود در دو اثر مزبور] متکی بر پیکار به خاطر کسب قدرت اقتصادی در جامعه فرانسه شدند و مسائلی نظیر مانورهای سیاسی مستقیم [سیاستمداران] و لفّاظی های پارلمانی را به حساب نیاوردند. خود مارکس هر روز از ساعت 10 بامداد تا هفت شب به قرائت خانه کتابخانه موزه بریتانیا می رفت و مطالعه می کرد. او هم و غم خود را صرف نگارش نقد اقتصاد سیاسی (7) (که در سال 1859 چاپ شد) کرد، اثری که در واقع پیش زمینه ی اثر کلاسیک دیگر او موسوم به سرمایه (8) بود. (9)
زندگانی مارکس در تبعیدگاه لندن به طرزی باورنکردنی سخت و شاق بود. او هیچ کاری جز نوشتن نداشت و می گفت: «من باید هدفم را در هر شرایطی دنبال کنم و اجازه نخواهم داد که جامعه بورژوازی، مرا تبدیل به یک ماشین پول ساز کند.» مارکس نیز همچون بسیاری از انقلابیون طبقه متوسط، نسبت به نقش پول [در زندگی] دیدگاهی روان رنجور (10) [ناهنجار] داشت. چرا که او اساساً قادر نبود پولی به دست آورد [چون کار و حرفه ای نداشت] یا آن را پس انداز کند. با این وصف، انزوای خود- خواسته اش از جامعه بورژوازی، به لحاظ کار نویسندگی اش ضروری بود. او فقط با دوری جستن از این جامعه، می توانست از درجه ی خلوص و ایثار هدف هایش مطمئن بشود. یک انسان عادی و معمولی که در تار تنیده از مناسبات اجتماعی و اقتصادی که اکثر انسان ها در آن زندگی می کنند، می افتد، به سختی می تواند همچون مارکس عمل نماید، یعنی این که خلوص و ایثار توانمند انگیزه هایش، احساس تلخ تحقیر شدن، و خشم فزاینده اش را به کار گرفته و دنیای پیرامونش را تحلیل نماید. برای درک معنا و اهمیت این ایثار مارکس، باید نگاهی انداخت به نامه ای که یِنی مارکس در سال 1850 به یکی از دوستانش [در آلمان] نوشته و در آن از فقر فزاینده خانواده اش که باعث شد خانه اجاره ای خود را ترک گویند، سخن گفته است:
یکی از روزهای زندگی ام را- به آن گونه که اینک هست- برای تو شرح می دهم، و خواهی دید که شاید معدود مهاجرینی هستند که این وضعیت را تجربه کرده باشند. چون استخدام دایه برای پسرم در این جا بسیار گران تمام می شود، بنابراین تصمیم گرفتم که با وجود دردهای مداوم و دهشتناک در سینه و کمرم، از پستان خودم به او شیر بدهم. ولی این طفل بیچاره به جای خوردن شیر از سینه من، فقط غم و غصه خورد، به طوری که همواره مریض بود... از وقتی که به دنیا آمده است، حتی یک شب هم خواب راحت نداشته و حداکثر دو یا سه ساعت خوابیده است... یک روز که سرگرم شیر دادن به او بودم، سر و کله ی صاحبخانه ما- که زن بود- پیدا شد. ما متجاوز از دویست و پنجاه «تالر» (11) را بابت کرایه خانه به او پرداخت کرده و توافق کردیم که در آینده، در صورت عدم پرداخت اجاره خانه برای ما اجراییه صادر کند. ولی اکنون او زیر قول خودش زده و ادعا می کند که پنج پوند دیگر از ما طلبکار است. چون نتوانستیم این پول را فوراً تهیه کنیم برای ما اجراییه صادر کرد. دو ضابط دادگستری وارد خانه ما شدند و تمامی دارایی ناچیز مرا ضبط کردند: تختخواب ها، ملافه ها، لباس ها، هر چیز؛ حتی گهواره نوزاد بیچاره مرا، و بهترین اسباب بازی های دختران کوچولویم را، و آنان با چشم های اشکبار به این صحنه می نگریستند...
فردای آن روز، مجبور شدیم آن خانه را ترک کنیم. هوا سرد و بارانی و خفه بود. شوهرم سعی کرد جا و مکانی را برای ما بیابد ولی هر جا که رفتیم، وقتی دیدند که ما چهار تا بچه داریم، هیچ کس خانه ای را به ما اجاره نداد. بالاخره یکی از دوستان به کمک ما آمد، اجاره خانه باقی مانده را به صاحبخانه مان پرداختیم.
من فوراً تمام تختخواب هایم را فروختم تا طلب صاحب داروخانه، نانوا، قصاب و شیرفروش را بپردازم؛ چون موقعی که از جریان صدور اجراییه برای ما باخبر شدند، بی درنگ به سراغ ما آمدند تا طلب خود را وصول کنند... تنها چیزی که به راستی مرا بسیار ناراحت کرده و دلم را خون می کند این است که او [مارکس] ناگزیر است این فقر و تنگدستی را تحمل کند، و انگشت شمارند کسانی که به یاری او بیایند، در حالی که او با طیب خاطر و با روی گشاده به کمک انسان های بی شماری برخاسته است ولی اینک باید در این جا خود را این چنین بی کس و بی یار و یاور ببیند.
در سال 1851 که چارلز آ. دانا (12) و هوراس گرییلی (13)، صاحب امتیاز و سردبیر روزنامه «نیویورک تریبیون» (14) (باید یادآور شد که هر دوی آنان ذهن هایی انباشته از افکار سوسیالیسم تخیلی داشتند) از مارکس دعوت کردند تا برای هر شماره آن روزنامه، به اندازه ی یک ستون، مقاله بنویسد، از شدت فقر خانواده مارکس کمی کاسته شد. مارکس کلاً این کار را به اِنگلس که به زبان انگلیسی تسلط بیش تری داشت سپرد. هنگامی که روزنامه «نیویورک تریبیون» ناگزیر شد در اثر رکود اقتصادی امریکا در سال های 1853-1855، هزینه هایش را کاهش دهد، همین آب باریکه هم قطع شد. سپس در آوریل 1855، تنها پسر مارکس در سن هشت سالگی مرد، او قربانی فقر و «حلبی آبادی» شد که خانواده اش در آن زندگی می کردند. کارل مارکس در نامه ای به اِنگلس، در این باره می نویسد:
«پس از مرگ کودکی که به زندگی ما روح می بخشید، خانه ما متروک و خالی به نظر می رسد. من همه نوع بداقبالی داشته ام، ولی اکنون برای نخستین بار پی می برم که معنای یک بداقبالی واقعی چیست... احساس می کنم که خرد شده و در هم شکسته ام.»
در پرداختن به شرح زندگی خصوصی مارکس، ما در واقع شرایط اجتماعی عصر و زمانه او را از نظر دور نداشته ایم. مقصود این است که فقر خانواده مارکس، دست کمی از فقر و ادبار طبقات کارگر اروپایی در همه جا در طول نیمه دوم قرن نوزدهم میلادی نداشت. این حقیقت که فقر خانواده مارکس، کلاً یک امر خود خواسته بود، از واقعیت آن نمی کاهد. وانگهی بردباری مارکس برای تحمل این فقر و ادبار، و سرسختی شدید او در ادامه کارش به رغم این موانع مادی، هاله ای مقدس را پیرامون نام او برای کسانی باقی گذارد که همچنان به گشودن راه نظریه های او ادامه دادند. فداکاری مارکس (و سایر ایده آلیست های انقلابی)، نه تنها فهرستی از «قدیسین» را به کمونیسم معاصر عرضه کرده است، بلکه میراثی است از حقانیت وافر اخلاقی، که نیرویی واقعی در جهان معاصر به شمار می آید.

قوت گرفتن مجدد جنبش های کارگری در اروپا

جنبش کارگری آلمان:

مارکس پس از نگارش کتاب «سهمی در نقد اقتصاد سیاسی» به تألیف جلد اول کتاب «سرمایه» [1867] که در واقع تشریح و تفسیر کامل تمامی پیکره ی نظریه های او بود، همت گمارد، و این در شرایطی بود که جنبش های کارگری اروپا در پس شکست های 1848-1852، از نو قوت گرفتند. در آلمان، جنبش طبقه کارگر به مقدار زیادی تحت نفوذ و سلطه ی فردیناندلاسال (15) (1825-1864) قرار گرفت. لاسال با بهره گیری از روابط توفانی اش با مارکس و اِنگلس (و آن دو نیز انحراف لاسال از مارکسیسم مکتبی (16) را با بدگمانی بسیار می نگریستند) شخصاً یک دیدگاه رویایی را با شور و شوق انقلابی در هم آمیخت. این آمیختگی به طرزی عینی در این حقیقت انعکاس یافت که برنامه های او آمیزه ای از هدف های طبقه کارگر با هدف های طبقه متوسط بود. لاسال که سخنرانی زبردست بود بسرعت توانست پیروان زیادی در آلمان بیابد. او تأکید می کرد که طبقه کارگر آلمان «خود باید به صورت یک کارفرمای قدرتمند درآید... در شکل انبوه و متمرکز کارخانه، همراه با مزایای عظیم بهره وری»؛ حق نظارت کارگران بر صنایع باید توسط دولت اعطاء شود، و این هدف باید توسط سازمان های کارگری سوسیالیست که از طریق حق رای عمومی و شکل های گوناگون سیاست دموکراتیک بر دولت مسلط می شوند، به انجام برسد. به این ترتیب، لاسال خود را به عنوان نخستین الگوی یک رهبر سوسیالیست شناسانید که صرف نظر از لفاظی هایش، از انقلاب خشونت آمیز به مثابه یکی از وسایل تحقق سوسیالیسم، اجتناب کرده و بخشی از آن را با روش های دموکراتیک حقوقی جایگزین می کند. در 1863، لاسال خود را در رأس «اتحادیه عمومی کارگران آلمان» (17)، یعنی نخستین حزب سوسیالیست و سازمانمند آلمانی در سطح ملی، قرار داد.
فعالیت های شورانشی (18) طبقه کارگر و لیبرال ها در امیرنشین های آلمان، و به ویژه در پروس، زمینه ساز یک بحران قانون اساسی در حکومت ویلهلم اول پادشاه پروس شد. او که مشتاق بود در رقابت دیرین میان پروس و اتریش بر سر تسلط بر امیرنشین های کوچک آلمان، اتریش را از صحنه حذف کند، سعی در تقویت ارتش خود کرد. ولی پارلمان پروس از رأی مثبت به نرخ مالیات های جدید [برای تأمین هزینه تقویت ارتش] خودداری نمود. با این حال، هنگامی که ویلهلم اول در آستانه استعفا قرار گرفت، به وجود صدراعظمی پی برد که می گفت قادر است بدون حمایت پارلمان، مملکت را اداره کند. این صدراعظم، اوتوفون بیسمارک (19) بود؛ یک زمیندار پروسی خشن که به این حقیقت پی برده بود که تنها وسیله ی مطمئن حفظ قدرت و مزایای طبقه حاکم پروس در داخل این کشور همانا ریشه کن کردن لیبرالیسم در سرتا سر قلمروی این کشور است. برای انجام این منظور، پروس می بایست بر تمامی امیرنشین های کوچک آلمانی مسلط شود. ولی چون منافع اشراف زمیندار پروس موسوم به «یونکرها» (20) - که شخص بیسمارک نماینده آنان بود- اساساً در راستای حفظ و ادامه ی جامعه فئودالی پروس بود، لذا بیسمارک آماده بود که با کارگران و سرمایه داران طبقه متوسط رفتار بی رحمانه ی یکسانی داشته باشد. هدف اصلی بیسمارک این بود که سلطه ی پادشاه و اشراف پروس را تضمین کند؛ لذا وحدت سرتاسر آلمان، حتی از طریق توسل به جنگ، ضروری می نمود. بیسمارک برای به انجام رساندن این هدف ها؛ تمایل به این داشت که با انجام بسیاری از اصلاحاتی که کارگران از دیرباز آرزوی آن ها را در سر می پروراندند، بی طرفی آنان را به دست آورد. زمینداران پروس به این موضوع اهمیت نمی دادند که اصلاحات مزبور به زیان سرمایه داران آلمان تمام خواهد شد؛ وانگهی در رهگذر گسترش تجارت و سوداگری ناشی از وحدت آلمان، خودِ سرمایه داران نیز سود می بردند. حکومت موردنظر بیسمارک از بعضی جهات شبیه به شکلی از سوسیالیسم دولتی (21) بود.
موقعی که بیسمارک در سال 1862 به قدرت رسید، او به امکان بالقوه بروز تفرقه و نفاق در میان کارگران آلمانی وفادار به لاسال پی برد. از این رو، در ابتدا درصدد برآمد که با لاسال معامله کند، یعنی این که برخی اصلاحات جزیی را انجام دهد و سایر اصلاحات را وعده بدهد، و در این ضمن نیز دولت و ارتش پروس را برای تسخیر امیرنشین های کوچک آلمان آماده کند. در 1864، بیسمارک به قدر کافی از موقعیت خود مطمئن بود و لذا روابط خود با لاسال را قطع کرد. در اوت همان سال، لاسال در یک مبارزه تن به تن با یک ماجراجویی رومانیایی (بر سر یک ماجرای عاشقانه] کشته شد. با این وصف، «اتحادیه عمومی کارگران آلمان» به بقای خود ادامه داد و بعدها با حزب سوسیال دموکرات مارکسی ادغام کرد.
شیوه زندگانی فردیناند لاسال به طرزی چشمگیر دوسوگرا (22) بود. یعنی ضمن این که رهبر اتحادیه کارگران و پیرو مرام سوسیالیسم بود، در عین حال از همان وسایل آسایش بورژواها- پول، زندگی تجملی، ماجراهای عاشقانه، احساس قدرت شخصی - برخوردار بود؛ در حالی که مارکس که در انزوا زندگی می کرد، این شیوه زندگی لاسال را سرزنش می نمود. واقعیت این است که رُمانتیسم شخصی لاسال باعث مرگ نابهنگام او [در یک ماجرای عاشقانه] شد. مارکس و اِنگلس از یکدیگر می پرسیدند چگونه ممکن است که یک رهبر طبقه کارگر، خود را درگیر یک چنین ماجرای سبکسرانه ای همچون مبارزه تن به تن کند؟ و این دو سوگرایی (23) شخصی لاسال به سیاست عملی و تئوریک سوسیالیستی نیز منتقل شد (بینش خاص حزب سوسیال دموکرات آلمان در مراحل بعد]. مارکس و اِنگلس معتقد بودند که پرولتاریا باید با در هم شکستن دولت بورژوازی، به قدرت برسد؛ لاسال باور داشت که قدرت پرولتاریا باید از طریق منتقل کردن دولت بورژوازی به خود، صورت گیرد. مارکس و اِنگلس عقیده داشتند که رهبران طبقه کارگر به گونه ای اجتناب ناپذیر از طبقات متوسط برخواهند خاست- زیرا پرولترها نه تحصیل و نه فرصت و مجالی برای پرداختن به تئوری و عمل انقلاب، دارند- در حالی که این رهبران طبقه متوسط باید حتی الامکان خود را در شیوه زندگی (اگر فقر را بتوان یک «شیوه» نامید) طبقه کارگر جذب و مستغرق سازند. لاسال، محشور شدن با کارگران را شخصاً مشمئز کننده می یافت. خود را بیش تر به عنوان رهبری مهربان، قهرمانی جوانمرد و حامی کارگران به شمار می آورد و نه این که یک مرید منضبط کارگران باشد. این نابرابری های عقیدتی میان تفکر اساس رؤیایی انقلاب و دیدگاه سخت تر و «علمی» تر مارکس و اِنگلس، در نهایت موجب شکاف و جدایی میان سوسیال دموکرات ها و کمونیست ها شد- و تا زمان حاضر نیز جنبش های کارگری را دچار ابهام و سردرگمی کرده است.

بین الملل اوّل:

در همان سالی که فردیناند لاسال کشته شد- 1864- گروه هایی از تبعیدیان اروپایی در لندن، به رهبران کارگران بریتانیا پیوستند تا یک سازمان بین المللی کارگران را که اصطلاحاً «بین الملل اول» (24) نامیده می شود بنیان نهند. این سازمان، اساساً بی ثبات و دو رگه و شامل این گروه ها بود: هواداران ناسیونالیست جیوسپه مازینی (25) که فقط به استقلال و وحدت ایتالیا علاقه مند بود و به هیچ رو به اصل پیکار طبقاتی علاقه ای نشان نمی داد؛ اتحادیه های کارگری که افق های انقلابی شان محدود به هدف های نظیر دریافت دستمزد بیش تر، به دست آوردن حق اعتصاب، و حداکثر هشت ساعت کار روزانه بود. هنگامی که از مارکس دعوت شد تا به این سازمان بپیوندد، مارکس توانست کنترل سازمان را از دست دو گروه، میانه روها و ناسیونالیست ها بیرون آورده و در دستان خود قرار دهد. مارکس اساسنامه بین الملل اول را تهیه کرد و از طریق نمایندگانش (او به ندرت شخصاً در نشست های بین المللی اول شرکت می کرد) بر مذاکرات مسلط شد. طولی نکشید که شعبه های این سازمان در اکثر شهرهای اروپا و در ایالات متحده آمریکا دایر شد و بالاخره تعداد اعضای آن به حدود 5000000 نفر رسید.
در حالی که مارکس فعالیت در میان یک چنین نیروهای ناهمگن را امکان پذیر یافت (او در پرداختن به مسائل بین المللی، با درایت بسیار عمل کرد، هر چند که شخصاً مردی تندخو بود)، تعارض های ذاتی میان سوسیالیست های عضو بین الملل اول مدت ها ادامه یافت. این تعارض ها اصولاً بر محور همان مسأله ای دور می زد که پیش تر میان مارکسیست ها و لاسال مطرح شده بود: چگونه قدرت سوسیالیستی [پیروزی انقلاب پرولتاریایی] باید عملاً کسب شود؟
یک عنصر مهم در بین الملل اول، هواداران پی یر ژوزف پرودون (26)، اندیشمند و سوسیالیست فرانسوی، بودند. پرودون در کتابی که در سال 1840 انتشار داد [تحت عنوان: مالکیت چیست؟] این پرسش را مطرح کرده بود که مالکیت چیست؟ و خود او پاسخ داده بود که «مالکیت، دزدی است!» (27) مارکس ضمن تحلیل این اثر پرو دون، اثبات کرد که گفته ی «مالکیت، دزدی است» متضمن این است که اساساً چیزی به عنوان حقوق حقیقی مالکیت وجود دارد که باید از آن بهره مند شد یا به طور خصوصی صاحب آن بود. مارکس، نظریه پرو دون را به عنوان نوعی «خیالپردازی»، مردود شمرد. پرودون تأکید زیادی بر تشکیل مجامع تعاونی و بانک های کار کرده بود، یعنی هر نوع مجامع داوطلبانه کارگران که جایگزین مستقیمی برای خود دولت باشد. او یک جامعه بدون دولت را برای آینده پیش بینی کرد و از این رو بیش تر به عنوان یک آنارشیست معروف است تا یک سوسیالیست. نزاع میان هواداران پرودون و طرفداران مارکس در بین الملل اول، به پیروزی مارکسی ها در 1867 انجامید و هواداران پرودون از بین الملل اول اخراج شدند؛ نخستین مورد از «پاکسازی حزبی» در مکتب مارکسیسم.
حذفِ بینش پرودونیستی از تفکر سوسیالیستی، به سهولت و راحتی اخراج هواداران پرودون از بین الملل اول نبود. آنارشیسم- این نظریه که دولت و تمامی مظاهر آن باید نابود شود و سپس انسان ها بدون نیاز به دولت یا حکومت، زندگی کرده و فقط به طور داوطلبانه در گروه های کوچکی برای مدیریت تولید ضروری شرکت کنند- بارزترین قهرمانان خود را در وجود میخاییل باکونین (28) یافت. در کنگره 1869 بین الملل اول بود که شخصیت مسحور کننده باکونین و شهرت افسانه ای او توانست نمایندگان زیادی را به سوی خود جلب کرده و به او کمک نماید تا نخستین شکست را بر مارکس در این سازمان وارد آورد.
باکونین در سال 1814 در روسیه به دنیا آمد. او نیز همچون مارکس، به مطالعه افکار و اندیشه های هگل پرداخت. ولی از دیدگاه باکونین، تجریدات هگل نظیر «مثال مطلق» به خودی خود کافی بودند. او فلسفه هگل را در معرض نوعی بررسی نقادانه- به شیوه مارکس- قرار نداد. باکونین با معرفی کردن خود به عنوان یک «انقلابی اصیل»، یعنی یک انقلابی که هدف هایش فراتر از خود انقلاب نمی رود، طبیعتاً نمی توانست هیچ جایگاهی در استراتژی بردبارانه مارکس [به لحاظ طی مراحل انقلاب سوسیالیستی] داشته باشد. او معتقد بود که کسب و کار یک انقلابی فقط این است که تمامی نظم موجود را نابود کند. باکونین می نویسد، «آرزوی نابود کردن، یک آرزوی سازنده و خلاق است.» لذا وی امیدوار بود که به چشم خود ببیند که «تمامی اروپا، همراه با سَنت پترزبورگ، پاریس و لندن، تبدیل به یک توده عظیم آشغال بشود.» او به آن چه که از این توده به دست می آمد، اهمیتی نمی داد و بیش تر به ویرانی اروپا می اندیشید. باکونین با قوت قلب و با دلی شاد وارد حرفه ی «انقلاب اصیل» شد. او در هر جهاد انقلابی- از ناسیونالیسم لهستان گرفته تا همایش های ساعت سازان سوئیسی- ثبت نام کرد. بارها توسط دستگاه پلیس کشورهای مختلف بازداشت شد و سالیان زیادی از عمرش را در زندان های آلمان، اتریش و روسیه گذرانید. باکونین پس از پیوستن به بین الملل اول در سال 1868، با بهره گیری از ارتباطات شخصی خود با انقلابیون ایتالیا و اسپانیا، توانست شعبه های بین الملل اول را در آن کشورها دایر نماید.
در کنگره 1869 بین الملل اول، باکونین پیشنهاد الغاء حق ارث را به نمایندگان شرکت کننده در کنگره داد. مارکس که شخصاً در کنگره شرکت نکرده بود، از طریق نمایندگانش یادآور شد که حق ارث فقط یکی از مفاسد نظام سرمایه داری است؛ آن چه ضرورت دارد این است که به تمامی مفهوم مالکیت خصوصی حمله شود و نه فقط به یکی از مظاهر آن. ولی سخنرانی فوری باکونین، همراه با اشتهار افسانه ای او به عنوان یک قهرمان انقلابی و «شهید زنده»، به قدری کنگره را مجذوب کرد که با این که پیشنهاد باکونین رد شد لیکن پیشنهاد مارکس نیز با اکثریت بیش تری رد گردید.
کامل ترین شرح و تفسیر درباره اصول عقاید باکونین را باید در سند عجیبی یافت که وی با همکاری یک دانشجوی جوان روسی در تبعید به نام سرگئی نچایف (29) تحت عنوان اصول یک انقلابی (30) نگاشته بود. این سند دهشتناک از یک فرد انقلابی می خواست که تمامی احساسات شخصی را در وجود خویش نابود کند، به ویژه عواطفی نظیر ترحم، محبت، غرور، عزت، یا دوستی. یک فرد انقلابی، یک انسان نبود بلکه یک وسیله انقلابی به شمار می آمد، و می بایست که دیگران را نیز در حکم ابزارهای قابل گسترش انقلاب یا دشمنان مستقیم انقلاب بداند (31)، یک انقلابی باید نسبت به همرزمان خود و نیز دشمنانش کاملاً بی رحم باشد: دشمنانش را به قتل برساند و انقلابیون خودی را در راستای آرمان انقلاب فدا کند. قتل، حریق عمدی و انفجار به وسیله دینامیت، ابزار کار یک فرد انقلابی است، علاوه بر آن، بلایای طبیعی نظیر؛ سیل و قحطی و بلایای غیرطبیعی مانند دَدمنشیِ پلیس نیز می تواند دستاویز خوبی برای او باشد، زیرا تمامی این عوامل، خشم مردم را همزمان با افزایش بدبختی و ادبارشان، برمی انگیزاند. آن خشم، روزی به صورت یک موج توفنده ی کشتار و نابودی ظاهر خواهد شد. یک فرد انقلابی، چشم انتظار فرا رسیدن یک چنین روزی است. او خود را تعلیم داده است تا شکنجه را تحمل کرده و با مرگ روبرو شود. این آمادگی را دارد که همه مخالفانش را به کام مرگ بفرستد. خود انقلاب یا اغتشاش حقیقی، تنها معیار اخلاقی است و هر چیز دیگری باید با ادعاهای انقلاب سنجیده شود. بالاخره، هنگامی که نظم موجود در اثر قتل عام، به خاک و خون کشیده شد، انقلابیون یک نظام نوین اجتماعی را عرضه نخواهند کرد زیرا بازماندگان این قتل عام انقلابی- کارگران یَدی- نیازی به یک چنین نظامی ندارند و در یک دنیای بدون دولت و حکومت زندگی خواهند کرد.
بنابراین ملاحظه می شود که آنارشیسم باکونین متّکی بر قدرت اراده بشر، خلوص نیت انقلابی و ساده اندیشی بود. براساس این دیدگاه، هیچ نیروی تاریخی گریزناپذیر و یا پیشرفتی وجود نداشت که انسان باید صبورانه آن را تقویت کرده یا در انتظار آن بماند. انسان ها فقط ناگزیر بودند تصمیم به نابودی نظم قدیم بگیرند. تظاهرات نابودی نیز به آنان دل و جرأت می داد. یک ترور موفق، آتش زدن موفقیت آمیز یک ساختمان دولتی، انفجار مهیب یک بمب چنین کردارهای برگرفته از اراده، موجد ترغیب به انجام سایر اعمال می شد، تا این که اراده برای نابود کردن، به ابعاد بی حد و حصر می رسید.
به سختی می توان تصور کرد که هیچ دیدگاهی به اندازه ی دیدگاه آنارشیسم، دقیقاً در تضاد با اندیشه مارکس بوده باشد. به هنگام محاکمه چند آنارشیست روسی در سَنت پترزبورگ، هنگامی که معلوم شد این مریدان باکونین، خود را به عنوان نمایندگان بین الملل اول قلمداد کرده و مدعی پایبندی به مارکس و اِنگلس هستند، مارکس و سایر رهبران بین الملل دچار وحشت شدند. زیرا اینک مشاهده می شد که باکونین در پشت نقاب قهرمان گرایی بی چون و چرای خود و توانایی حیرت انگیزش در سخنوری، در واقع از لحاظ سیاسی یک فرد کاملاً نامسئول است. با این وصف، سلطه ی او بر نمایندگان شرکت کننده در کنگره بین الملل اول، این خطر جدی را پدید می آورد که وی این سازمان را در سلطه خود بگیرد. در کنگره 1872 بین الملل اول، مارکس که ترجیح می داد شاهد پیروزی باکونین نباشد، اِعمال نفوذ کرد و قطعنامه ای را به تصویب رساند که مقرّ بین الملل اول را از لندن به نیویورک منتقل کرد زیرا در آن جا پیروان مارکس نظارت کامل بر جنبش کارگری را در دستان خود داشتند؛ در نتیجه این تصمیم، به علت بُعد فاصله جغرافیایی امریکا و شرایط خاص آن کشور، طولی نکشید که بین الملل اول با پایانی ننگین و خفّت بار روبرو شد (32). پیروان باکونین یک بین الملل اول رقیب را به مدت چند سال حفظ کردند ولی با مرگ رهبرشان در 1876، این بین الملل از میان رفت و فقط شاخه اسپانیایی آن باقی ماند. اگر بتوان گفت که سوسیالیسم دموکراتیک لاسال یک انحراف محافظه کارانه از تئوری مارکسیسم بود، آنارشیسم باکونین یک انحراف رادیکال به شمار می آمد، تا به آن حد که پیوندهای آن با تفکر سوسیالیستی فقط به مویی بند بود و لذا به زودی پاره شد.

کُمون پاریس 1871:

با ظاهر شدن پیش زمینه ی یک قیام جدید و بسیار مهم در فرانسه، یعنی کمون پاریس 1871، پیکارهای تئوریک مارکس و باکونین پایان گرفت. لویی بناپارت که خود را امپراتور ناپلئون سوم اعلام کرده بود (33)، کوشیده بود تا همه ی فرانسویان را خشنود کند: برای اقشار مردم، او قانون اساسی [1852] را اعطاء کرد که بیانگر حق رأی عمومی برای مردان [بالای 21 سال] بود؛ برای بورژوازی، اصلاحات تجارتی لیبرال و کمک های دولتی را عرضه کرد؛ برای خشنود کردن کاتولیک های متعصب، به کلیسا اجازه نظارت بر امر آموزش و پرورش عمومی را داد؛ ضمناً شکوه و عظمت فتوحات خارجی خود را به عموم مردم فرانسه عرضه کرد. در عین حال از ذکر این نکته کوتاهی نکرد که حضور شخص او شاید تنها عاملی بود که از بروز جنگ داخلی خونین در فرانسه [در سال 1848] جلوگیری کرد. البته روشن است که چون ناپلئون سوم می خواست همه ی اقشار مردم را خشنود کند لذا طبعاً نتوانست هیچ کس را خشنود کند، و ماجراجویی های او در سیاست خارجی فقط نشان داد که خرده کشاورزان محافظه کار و مردم طبقه متوسط بسیار نگران هستند که این سیاست ها [به دلیل مشکلات مالی] موجب بی ثباتی اوضاع داخلی کشور بشود. در دوره سلطنت او [1852-1870] نیروهای فرانسوی در الجزایر، هندوچین، مکزیک، ایتالیا، ساردنی و روسیه] جنگ های کریمه: 1853- 1856]پیکار کردند، در حالی که تلفات فرانسویان در این پیکارها رقم بالایی را تشکیل می داد و مالیات ها نیز افزایش یافت. در سال 1870، ناپلئون سوم به جنگ با پروس و امیرنشین های کوچک آلمان به سرکردگی بیسمارک، سوق داده شد؛ از دیدگاه بیسمارک صدراعظم پروس، این جنگ یک گام نهایی در تلاش او برای وحدت سراسر آلمان در لوای حاکمیت پادشاه پروس بود.
نیروهای فرانسوی که به طرز بدی فرماندهی و هدایت می شدند به سرعت مغلوب نیروهای آلمان شدند؛ شخص ناپلئون سوم به اسارت درآمد و لشگرهای پیروزمند آلمانی خاک فرانسه را در نوردیدند. اخبار این شکست ها موجب یک قیام عمومی در پاریس و اعلام یک جمهوری جدید در این کشور شد. حکومت جمهوری جدید فرانسه که اصولاً به وسیله روزنامه نگاران و سیاستمداران لیبرال هدایت می شد، تصمیم به ادامه جنگ با آلمان گرفت. ولی پاریس در پی یک محاصره بسیار شدید آلمانی ها، و به دلیل قحطی شدید و گرسنگی مردم، ناگزیر به تسلیم شد و حکومت جدید فرانسه مجبور شد که یک قرارداد آتش بس موقت را بر طبق شرایط تحمیلی آلمانی ها پذیرا شود. با این حال، زمامداران فرانسه تصمیم گرفتند که قبل از صلح با آلمان، نظر مردم فرانسه را در این مورد جویا شوند. انتخابات مجلس ملی برگزار شد. رهبران جمهوریخواه هوادار ادامه مقاومت در برابر آلمان بودند؛ فرانسویان سلطنت طلب از صلح فوری با آلمان جانبداری می کردند. مردم فرانسه که از جنگ خسته شده بودند یک اکثریت بزرگ از نمایندگان سلطنت طلب را برای مجالس ملی انتخاب کردند. قرارداد صلح در موقع خود منعقد شد و حکومت جمهوری فرانسه که سلطنت طلبان بر آن مسلط بودند، پایتخت را به ورسای منتقل کرد تا تدارک سلطنت یک پادشاه دیگر را ببیند. این اقدام، بر انقلابیون و طبقه کارگر پاریس بسیار گران آمد. مردم پاریس، خود را یک کُمون [حکومت اشتراکی] مستقل اعلام کردند و پرچم سرخ انقلاب را برافراشتند.
کُمون پاریس که در 28 مارس 1871 تأسیس شد فقط به مدت دو ماه دوام آورد. ولی در طول همین مدت کوتاه، چشم اندازی کاملاً نو را به جهان عرضه کرد: طبقه کارگر به راستی بر قدرت سیاسی دست یافت و آن را اعمال کرد؛ نیروهای پلیس و ارتش را منحل کرد و خودِ مردم نقش این نیروها را به عهده گرفتند؛ مدارس عمومی را به روی تمامی کودکان گشود؛ اموال کلیسای کاتولیک را مصادره کرد؛ تمامی مقامات دولتی را به صورت انتخابی برگزید. ولی در یورش بردن به ریشه های بورژوایی دولت درنگ کرد: مبادرت به مصادره و ضبط متجاوز از 3000000000 فرانکِ طلا در خزانه بانک ملی پاریس ننمود؛ هیچ تلاشی برای توزیع مجدد مالکیت [پس از سلب مالکیت از مالکان] به عمل نیاورد؛ و چون از جنگ داخلی هراس داشت لذا از پیشروی به سمت مقر حکومت جمهوریخواه در ورسای خودداری کرد. اما حکومت جمهوریخواهِ مستقر در ورسای (که تحت سلطه ی سلطنت طلبان قرار داشت) در حمله به پاریس کمترین درنگ را جایز نشمرد. در 21 مه 1871، نیروهای دولتی وارد پاریس شدند و در طول یک هفته عملیات جنگی، بین بیست تا چهل هزار نفر کارگر انقلابی را کشتند و پنجاه تا شصت هزار نفر دیگر را نیز دستگیر کرده و زندانی یا تبعید نمودند. کُمون پاریس آن چنان به خاک و خون کشیده شد که طبقه کارگر فرانسه هرگز آن را فراموش نکرده و هرگز جنایات صورت گرفته برای سرکوب آن را نخواهد بخشید.
مارکس که در لندن در جریان این حوادث بود، بیانیه ای را در حمایت از کُمون پاریس صادر کرد که به جنگ داخلی در فرانسه موسوم است. مارکس در این بیانیه، از اعضای کمون بسیار تمجید کرد ولی ضمناً آنان را به خاطر این که اقدامات کافی بیش تری را به عمل نیاورده بودند، ملامت کرد. او یادآور شد که پرولتاریا فقط با منتقل کردن قدرت به خود، قادر نیست قدرت را کسب کند و جریان کمون پاریس نیز این امر را اثبات می نماید. بلکه طبقه کارگر باید دولت قدیم را کاملاً نابود کرده و یک دولت جدید پرولتری را جایگزین آن سازد. با این که کُمون پاریس بسیار محافظه کار بود، و اگرچه سرانجام دلخراشی داشت، لیکن مارکس اهمیت آن رویداد را به لحاظ استراتژی سوسیالیسم، کلاً پذیرا شد. مارکس [در «جنگ داخلی در فرانسه»] می نویسد: «پیکار طبقه کارگر با دولت سرمایه داری، وارد مرحله ای تازه از مبارزه در پاریس شد. صرف نظر از نتایج مستقیم آن، این رویداد یک نقطه عطف مهم در تاریخ جهان است.»

کارنامه فعالیت های سیاسی و انقلابی مارکس

درست همان طور که سوسیالیسم، خود را به زور وارد صحنه تاریخ کرده بود، زندگانی کارل مارکس نیز به تعبیری نشانگر جذر و مدّ امواج تئوریک فعالیت او بود. ما پیش تر دیدیم که چگونه مارکس در اواخر دهه 1830 و اوایل دهه 1840 بر فلسفه آلمان مسلط شد. سپس در راستای پذیرش نیروهای واقعی انقلابی در طی قیام های 1848، تلاش نمود. موقعی که این قیام ها به شکست انجامیدند، مارکس دوباره به مطالعاتش روی آورد و این بار به اقتصاد سیاسی (34) توجه کرد.در طی دهه 1860، هنگامی که موج تازه ای از فعالیت انقلابی در آستانه ظاهر شدن در اروپا بود، مارکس یک بار دیگر، در قالب بین الملل اول در صحنه ی عملی سیاست هویدا شد. پس از درگیری های او با باکونین و شکست کُمون پاریس 1871، مارکس دوباره به گوشه ای خزید تا به نگارش اثر حجیم خود موسوم به «سرمایه» ادامه دهد. (جلد اول این کتاب که در سال 1867 به چاپ رسید، باعث سلطه ی مجدّد مارکس بر بین الملل اول شد، ولی کلاً شناسایی زیادی از این سلطه صورت نگرفت.) پیش از مرگ مارکس در 1883، او یک بار دیگر در قالب یک حریف، وارد صحنه تاریخ شد.
مناسبت آخرین دخالت مارکس در سیاست عملی، موضوع اتحاد حزب سوسیال دموکرات جدید آلمان (به رهبری ویلهلم لیبکنکت (35) و آگوست بِبِل (36)، دو تن از مارکسیست های سرسخت) با بقایای پیروان لاسال [« اتحادیه عمومی کارگران آلمان»] بود؛ در حالی که این اتحاد از دیدگاه مارکس، یک فرض بسیار ناگوار و غیرقابل قبول بود. موضوعی که در میان بود همان مسأله ای بود که اندیشمندان سوسیالیست را در دهه های متمادی سرگردان کرده بود: چگونه پرولتاریا باید قدرت را به دست آورد؟ باید یادآور شد که لاسال گفته بود که طبقه کارگر باید این کار را از طریق انتقال دولت بورژوایی به خود و با به کارگیری روش های دموکراتیک انجام دهد. کُمون پاریس 1871 با دست زدن به برخی اقدامات انقلابی، سهم خود از دولت بورژوایی را به دست آورده بود. اما مارکس همواره با انتقال قدرت دولت بورژوایی به طبقه کارگر از طریق هر نوع اقدامی، مخالفت کرده و خواستار نابودی کامل آن دولت شده بود. مارکس معتقد بود که پس از نابودی دولت بورژوایی، «دیکتاتوری پرولتاریا» قادر است موجودیت خود را به اثبات رسانده و دنیایی نو را بسازد.
سوسیال دموکرات های آلمان در سال 1875 در شهر «گوتا» (37) یِ آلمان گرد آمدند تا یک برنامه ی حاوی سازش کافی برای تضمین اتحاد با هواداران لاسال را تدارک بیند. موقعی که این برنامه برای اظهار نظر به مارکس داده شد، او قویاً از آن انتقاد کرد. انتقاد از برنامه گوتای مارکس به قدری محکم و استوار بود که مریدان آلمانی مارکس در واقع آن را پنهان کردند زیرا هراس داشتند که تأکید این برنامه بر دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا باعث تضعیف مذاکرات سیاسی آنان با [هواداران لاسال] بشود. این مذاکرات، هر چند که موفقیتِ فوری داشت، ولی حزبی را ایجاد کرد که همان طور که مارکس پیش بینی کرده بود، دارای هدف های ضد و نقیض بود: رهبران حزب، مارکسیست بودند و زبان واحدی داشتند؛ ولی برنامه آن به صورت اصلاحات تدریجی بود. حزب سوسیال دموکرات آلمان در واقع به صورت یک حزب سیاسی پارلمانی درآمد که هدف هایش را از طریق روش های قانونی و دموکراتیک به انجام می رساند. این امر می بایست عواقب شدیدی برای آینده تاریخ سوسیالیسم داشته باشد. زیرا در سرتا سر اروپا، در ربع آخر قرن نوزدهم میلادی احزاب سوسیال دموکرات متعدد با الگوگیری از حزب سوسیال دموکرات آلمان پا به عرصه ی وجود گذاردند و اعضای زیادی را به سوی خود جلب کردند. ولی فقط در کشورهایی نظیر روسیه که در آن جا هر نوع فعالیت سیاسی دموکراتیک ممنوع بود، این احزاب سوسیالیست به صورت انقلابی فعالیت می کردند. در واقع، واژه ی «سوسیالیسم» بزودی و ضرورتاً متضمن معنای «سیر تکاملی دموکراتیک» گردید، در حالی که واژه ی «کمونیسم» با این که ظاهراً بیانگر همان میراث تئوریک مارکسیسم [مرحله نهایی سوسیالیسم] بود لیکن معنای انقلاب قهرآمیز را داشت. (38) بنابراین، آخرین اقدام دخالت جویانه مارکس در دنیای سیاست عملی، مانند سایر دخالت های پیشین او، به شکست انجامید.
کارل مارکس اکثر سال های عمرش را با فقر و تنگدستی گذرانید. او در دوران حیاتش نه تنها شاهد مرگ پسرش، بلکه مرگ همسر و یکی از دخترانش بود، در حالی که همگی آنان فدای ایثار و تعهد مارکس نسبت به کارش شدند. (39) مارکس فقط آن قدر عُمر کرد که چاپ و انتشار جلد اول کتاب سرمایه را به چشم خود ببیند (بقیه این اثر که به صورت دستنویس باقی مانده بود، پس از مرگ مارکس، توسط اِنگلس و کائوتسکی (40) جمع آوری شد و به چاپ رسید (41)) ولی هرگز با استقبال زیاد خوانندگان روبرو نشد. (42) شخصِ خود مارکس از کتاب «سرمایه» به عنوان «وظیفه ای که به خاطر انجام آن، سلامتی خویش، سعادت در زندگی و خانواده ام را فدا کرده ام» یاد می کند. با وجود این، مارکس در کارش پابرجا ماند. او می گوید: «من به انسان های به اصطلاح «واقع بین» و خردمندی آنان [مبنی بر این که انسان نباید خود را به زحمت و رنج بیندازد و فقط به فکر خودش باشد] می خندم. اگر آدم پوست کلفت باشد، می تواند به رنج های بشریت پشت کند و منافع خود را پاس دارد؛ ولی من واقع بینی را در این می دانم که اگر اتفاقاً نمی توانستم قبل از مرگم کتاب خویش [«سرمایه»]، یا دست کم دستنویس آن را، کامل کنم، خودم را یک آدمِ غیر واقع بین به حساب می آورم.»
در 14 مارس 1883، موقعی که اِنگلس برای دیدن مارکس به خانه او رفت، همه ی اهل خانه را با چشم های گریان دید؛ مارکس سکته مغزی کرده و مرده بود. اِنگلس جسد بیجان مارکس را بر روی صندلی میزتحریرش یافت. مارکس که در بستر بیماری بود، از جایش بلند شده و به حالت سینه خیز خودش را به میز تحریرش رسانده و پشت همان میز سکته مغزی کرده و مُرده بود. (43)
اِنگلس پس از مرگ مارکس، دوازده سال دیگر زنده ماند [1895]؛ و با مرگ مارکس، چنین می نمود نمودد که نیروی شور و شوق اِنگلس از نو زنده شده بود. اِنگلس به گونه ای متواضعانه خود را وقف یادگارهای مارکس کرد و سال های باقیمانده عمرش را به آماده کردن و تنظیم دستنویس های مارکس از کتاب «سرمایه» گذرانید و آن ها را به چاپ رسانید. در میان حیرت و تعجب زیاد اِنگلس، نخستین ترجمه ی کتاب سرمایه، به زبان روسی صورت گرفت. (44) برای اِنگلس و مارکس که روسیه را چیزی جز یک نظام استبدادی نمی دانستند، قابل تصور نبود که روسیه در طی چند دهه یا شاید حتی یک قرن، بتواند مرحله سرمایه داری را پشت سر گذارده و وارد مرحله ی سوسیالیستی بشود. با این وصف، مارکس و اِنگلس نظریه ای را در باب تاریخ بشر و در جوامع صنعتی ارائه دادند که علاوه بر این که تبیینی از دنیای قرن نوزدهم میلادی بود، بلکه همچنین سلاحی برای [دگرگون کردن] آن دنیا به شمار می آمد. همزمان با پایان گرفتن قرن نوزدهم میلادی، مردان دیگری بودند که آن سلاح را تیز کرده و آن را آماده می کردند تا مسیر تاریخ بشر را تغییر دهند.

پی نوشت ها :

1.Maxim Kovalevsky.
2. Neue Rheinische Zeitung [راینیش زایتونگ جدید].
3. Productive forces.
4. nation-state.
5. common law.
6. جمهوری اول فرانسه در 21 سپتامبر 1792 (پس از الغای نظام سلطنتی توسط مجلس کنوانسیون) به وجود آمد.م.
7.عنوان صحیح آن «سهمی در نقد اقتصاد سیاسی» است.م.
8. Das Kapital.
9. جلد اول کتاب «سرمایه» در سال 1867 چاپ شد. م.
10. neurotic.
11. (thaler)؛ یک واحد پول قدیمی در آلمان و اتریش؛ کلمه دلار نیز از همین کلمه گرفته شده است. م.
12. Charles A. Dana.
13. Horace Greely.
14. New York Tribune.
15. Ferdinand Lassalle.
16. Marxist orthodoxy.
17. Universal German Workingmen s Association.
18. agitation.
19. Otto Von Bismarck.
20. (Junkers )؛ گروهی از بزرگ زمینداران پروس که در شرق رودخانه اِلب مستقر بودند و مقامات اداری و نظامی پروس عمدتاً از میان آنان انتخاب می شدند. به لحاظ مشی سیاسی، یونکرها بسیار محافظه کار بودند و از منافع مالکانه خود در برابر لیبرال ها قویاً دفاع می کردند. واژه «یونکر» در اصل به صورت «Jungherr» (صاحب منصب نظامی) بود و در مورد فرزندان اشراف زمینداری به کار می رفت که در رسته افسران ارتش خدمت می کردند. م.
21. واژه سوسیالیسم دولتی (state socialism) اساساً به معنای مشارکت وسیع دولت در عملیات اقتصادی، مالکیت وسایل تولید و هدایت و برنامه ریزی اقتصادی است. اما باید یادآور شد که این واژه دارای معانی متعدد در زمینه های مختلف است: از نظر سوسیالیست های لیبرال (نظیر «فابین ها») به معنای ملی کردن صنایع کلیدی، برنامه ریزی اقتصادی و تدارک طرح های رفاه اجتماعی توسط دولت است؛ (2) از دیدگاه آنارشیست ها و سندیکالیست ها، یک جایگزین ذاتی و طبیعی برای نظام سرمایه داری است؛ (3) مفهوم مزبور گاهی نیز در مورد کشورهای سوسیالیستی به کار می رود که احزاب کمونیست بر آن ها حکومت می کنند و نقش دولت به صورت حداکثر است. (نک: دانشنامه مارکسیسم، سوسیالیسم و کمونیسم، صفحه 570).م.
22. ambivalent.
23. ambivalence.
24. First International.
25. Giuseppe Mazzini (1805-1872) از شخصیت های بنام و وطن دوست ایتالیا است که از برپایی یک جمهوری در این کشور حمایت می کرد. در اثر تلاش های او و هوادارانش (به ویژه گاریبالدی) بود که ایتالیا توانست در سال 1871 کشور واحدی را تشکیل دهد. اندیشه های آزادیخواهانه مازینی در میان روشنفکران اروپا نفوذ زیادی داشت. م.
26. Pierre Joseph Proudhon.
27. پرودون (1809-1864) از سوسیالیست های بنام فرانسوی در قرن نوزدهم میلادی است. پرودون عقیده داشت که اصل مالکیت باید از طریق عدالت اجتماعی تعدیل گردد و حقوق اجتماعی کارگران تامین شود. جمله معروف او، «مالکیت، دزدی است»، در واقع نوعی تحلیل هگلی است؛ تز: مالکیت، دزدی است؛ آنتی تز، مالکیت، آزادی است؛ سنتز: مالکیت ضمن این که از مزایایی برخوردار است، اما ضمناً وظایف و تکالیفی نیز دارد. پرودون با سوسیالیسم بدون آزادی (کمونیسم) مخالف بود و لذا مارکسیست های قشری او را یک سوسیالیست به شمار نمی آوردند. (نک: سیر اندیشه اقتصادی، صفحات 259-262).م .
28. Mikhail Bakunin.
29. Sergei Nechaev1.
30. The Catachism of a Revolutionist.
31. اشاره به این گفته معروف باکونین است، «هر کس که با ما نیست، علیه ما است.» (نک: لنین و لنینیسم، داوید شوب، ترجمه ی همین قلم، که توسط انتشارات خجسته منتشر می شود). م.
32. در هفتمین کنگره بین الملل اول (منعقد در لاهه در 1872)، تصمیم گرفته شد که مقر «بین الملل» به نیویورک منتقل شود. این کنگره ضمناً هواداران باکونین را اخراج کرد. پس از این که انتقال مزبور صورت گرفت، بین الملل اول رو به انحطاط نهاد و رسماً در سال 1876 منحل شد. بین الملل دوم در سال 1889 به وجود آمد. م.
33. طرفداران لویی ناپلئون ابتدا پیشنهاد کردند که دوره سیاست جمهوری دهساله او مادام العمر شود، و ضمناً شعارهایی مبنی بر امپراتوری او، مشاهده می شد. مجلس سنای فرانسه پیشنهاد کرد که تغییر نظام ریاست جمهوری به امپراتوری به همه پرسی گذارده شود. در 20 نوامبر 1852 این همه پرسی انجام گرفت و لویی ناپلئون با به دست آوردن 7839000 رأی مثبت، به عنوان امپراتورِ منتخب مردم برگزیده شد. م.
34. واژه اقتصاد سیاسی (political economy) که از سوی مارکسیست ها و سایر جناح های چپ به کار می رود، به معنای مطالعه روابط اقتصادی و قوانین ناظر بر تولید، توزیع، مبادله و مصرف [کالاها] در مراحل مختلف رشد یک جامعه است. این واژه عملاً مترادف با واژه ی جدید تر «علم اقتصاد» (economics) است. م.
35.Wilhelm Liebknecht (1826-1900) یکی از رهبران کارگران آلمان است که در انقلاب 1848-1849 آن کشور شرکت داشت و در زمره ی همکاران مارکس و اِنگلس در لندن (در 1850) بود. او در سال 1863 به «اتحادیه عمومی کارگران آلمان» پیوست ولی در اثر اختلاف نظر با فردیناند لاسال، از آن سازمان جدا شد. در 1869 (با همکاری بِبِل) حزب سوسیال دموکرات کارگران آلمان را تأسیس کرد. نامبرده بعداً با بقایای هواداران لاسال متحد شد و حزب سوسیال دموکرات آلمان را در 1890 بنیان نهاد. کارل لیبکنکت (1871-1919) فرزند او می باشد. م.
36. August Bebel (1840-1913) سوسیالیست بنام آلمانی و یکی از بانیان بین الملل دوم. م.
37. Gotha.
38. کمونیسم به ایده ئولوژی گفته می شود که برابری اجتماعی کامل مردم و یک نظام سیاسی و اقتصادی را در راستای اجرای هدف مزبور (به آن نحو که توسط مارکس پیش بینی شده است) به صورت پیش فرض خود پذیرفته است. با این که مفهوم و مصداق کمونیسم به اعصار باستان باز می گردد، ولی واژه ی آن در فاصله سال های 1834-1839 در انجمن های انقلابی فرانسه به کار رفت و دلالت بر روستاهای اشتراکی داشت که در سده های میانه وجود داشت (communes)؛ البته ریشه ی لاتینی آن کلمهcommunisبه معنای «دارایی یا اقدام مشترک» است. رابرت اوئن این واژه را در سال 1843 به کار برد و به صورت یک واژه ی رایج در مسلک اوئن درآمد. مارکس و اِنگلس واژه کمونیست را در «بیانیه کمونیست» (1848) به کار بردند، با این هدف که سوسیالیسم (علمی) خود را از سوسیالیسم تخیلی فرانسویان و نظریه پردازان انگلیسی متمایز سازند. (نک: دانشنامه مارکسیسم، سوسیالیسم و کمونیسم، صفحات 91-92) .م.
39. لازم به یادآوری است که مرگ همسر مارکس در سال 1881 (در اثر بیماری سرطان کبد) و نیز مرگ دخترش (که همسر شارل لونگه، سوسیالیست فرانسوی، بود) به هیچ رو در شرایط فقر صورت نگرفت، زیرا مارکس در آن زمان با بهره گیری از ارثیه خود (پس از مرگ مادرش) و کمک های مالی فزاینده اِنگلس، در رفاه به سر می برد. البته مرگ سه پسر مارکس به اسامی گیدو، فرانسیسکا و ادگار، همزمان با فقر و تنگدستی شدید او بود. م.
40. Karl Kautsky (1854-1938)؛ وصی قانون اِنگلس برای انتشار آثار مارکس. کائوتسکی در ابتدا یک مارکسیست تندرو بود، ولی بعدها میانه رو شد و به حزب سوسیال دموکرات آلمان پیوست. م.
41. جلد اول «سرمایه» در سال 1867، و جلد های دوم و سوم آن به ترتیب در سال های 1885 و 1894 انتشار یافت.م.
42. به دلیل ثقل و سنگینی محتوای مطالب آن ها. پس از پیروزی انقلاب بلشویکی روسیه در سال 1917، آثار مارکس با استقبال زیادی در سطح قاره اروپا روبرو شد. م.
43. مارکس از آغاز سال 1883، زمینگیر شده و قادر به حرکت نبود. جسد مارکس را در گورستان «های گیت» (Highgate) لندن به خاک سپردند و اِنگلس نیز بر سر مزار او خطابه ای را ایراد کرد. م.
44. این کار توسط گئورگی پلخانوف (1856-1918)، نخستین و بزرگ ترین مارکسیست روسیه، انجام گرفت. م.

منبع: میلز، چارلز رایت؛ (1379)، مارکس و مارکسیسم، ترجمه: محمد رفیعی مهر آبادی، تهران: خجسته، چاپ دوم

 

 



ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
موارد بیشتر برای شما