0
ویژه نامه ها

پرسش های اصلی فلسفه ی تاریخ (2)

«تصادف» چیست؟ آیا از نظر جهان بینی علمی و فلسفی «تصادف» مفهوم منطقی دارد یا نه؟ از یک طرف دانشمندان قانون علیت ومعلولیت را محترم می شمارند و می گویند هر پدیده ای به دنبال علتی به وجود می آید
پرسش های اصلی فلسفه ی تاریخ (2)
پرسش های اصلی فلسفه ی تاریخ (2)

 

نویسنده: آیت الله جعفر سبحانی




 

8 رویدادهای تصادفی در تاریخ

«تصادف» چیست؟ آیا از نظر جهان بینی علمی و فلسفی «تصادف» مفهوم منطقی دارد یا نه؟
از یک طرف دانشمندان قانون علیت ومعلولیت را محترم می شمارند و می گویند هر پدیده ای به دنبال علتی به وجود می آید در حالی که همان افراد بسیاری از پدیده ها را از طریق تصادف توجیه می کنند.
آیا اعتقاد به تصادف می تواند ناقض قانون علیت باشد؟

پاسخ

تصادف در زبان مردم کاربردهای گوناگونی دارد و هر کاربردی برای خود حکم خاصی دارد که از نظر خوانندگان گرامی می گذرد.
1.تصادف به معنی نداشتن علت. اعم از علت طبیعی و غیر طبیعی، تصادف به این معنا از نظر دانشمندان مردود است و هیچ دانشمندی که بتوان نام دانشمند بر او نهاد، نمی تواند تصادف به این معنی را توجیه کند. و هر کسی که تصادف را در تحولات طبیعی و یا تاریخی به کار می برد هرگز نمی خواهد بگوید رویدادی خود به خود و بدون علت پدیدمی آید.
در فلسفه اسلامی تصادف به عنوان «بخت و اتفاق» مطرح می شود، و این دو لفظ معنی خاصی دارند که با یادآوری دو اصطلاح دیگر روشن خواهد شد.
2.تصادف به معنی پیدایش پدیده ای از طریق یک رشته علل پیش بینی نشده
تصادف به این معنی، مورد نظر مادی های جهان است، آنان می گویند: ماده جهان بر اثر انفجار و پس از یک سلسله فعل و انفعال های بی شمار به این شکل در آمده و مایه ی پیدایش چنین نظمی شده است و از اجتماع آن نظم های کوچک، چنین نظم شگفت انگیزی پدید آمده است، بنابراین نظام جهان بدون علت نیست به طول مسلم عللی دارد، اما نه علل آگاه و بیدار و حسابگر.
حال آیا یک چنین تصادف می تواند سرچشمه چنین نظم بدیع و شگفت انگیز باشد یا نه؟ فعلاً برای ما مطرح نیست به طور مسلم تصادف های بی شمار نمی تواند یک میلیاردم نظم کنونی را پدید آورد آری گاهی ممکن است صخره ای در رودخانه ای پس از برخوردهای فراوان به این سو و آن سو آن چنان ساییده شود که به شکل انسانی درآید اما هرگز انفجار ماده هر چند به خاطر یک رشته علل طبیعی درونی باشد، نمی تواند آفرینشگر چنین نظام شگفت باشد، نظامی که بررسی هر گوشه ی کوچکی از آن، نیاز به تخصص ها دارد.
در فرضیه «داروین» که تکامل انسان مطرح است و این که یک پدیده اسفنجی پس از طی مراحلی به صورت نوعی به نام انسان درآمده است بر فرض صحت، نمی توان آن را مربوط به علل طبیعی ناآگاه دانست، بلکه حتما بر این تکامل که به صورت زنجیری تصور شده است، علتی آگاه، آفریننده های دانا، نظارت داشته و آن را رهبری کرده است.
در هر حال توجیه مادی ها نسبت به نظام جهان، و یا فرضیه داروین درباره ی انسان از طریق علل طبیعی ناآگاه، خواه صحیح باشد یا نباشد یکی از کاربردهای لفظ «تصادف» است
3.تصادف یعنی پیدایش پدیده ای تحت عاملی که کلیت ندارد و تحت ضابطه و قاعده درنمی آید.
مثلاً در زبان مردم می گویند: در مسافرت با دوستم به طور تصادفی ملاقات کردم یا چاهی می کندیم که به آب برسد ناگهان به گنج رسید، هر گاه پیدایش چنین پدیده ای را از طریق تصادف توجیه می کنند نه به این معنی است که این پدیده معلول بلاعلت است، بلکه مقصود این است که پیدایش چنین پدیده ای با این شرایط، جنبه ی کلی و ضابطه ای ندارد یعنی آن چنان نیست که انسانی در هر مسافرت به ملاقات دوست خود نایل آید، یا در هر چاه کندنی به گنج برسد، بلکه یک سلسله علل و شرایط خاصی ایجاب کرده است که در این نقطه گنج باشد و یک سلسله علل دیگر ایجاب کرده است که در این جا چاه بکنیم، نتیجه این دو این شده است که در این فعالیت به گنج دست یابیم ولی هرگز رابطه ی کلی و دائمی میان «کندن چاه» و «پیدا شدن گنج» وجود ندارد و چون چنین رابطه ای نیست پس پیدایش این پدیده نمی تواند تحت ضابطه و قاعده ای درآید.
نتیجه این که علت نداشتن، مطلبی است و کلی نبودن و تحت ضابطه نبودن مطلب دیگری است.
و به تعبیر فلسفی: «پدیده، لازمه ی نوع آن علت نیست (یعنی هر چاه کندن ما را به گنج نمی رساند) هر چند لازمه شخص این حفر در آن نقطه خاصی، که قبلاً گنجی در آنجا پنهان شده است، می باشد.»
تفسیر حوادث تاریخی از طریق تصادف به همین معناست. در تفسیر شروع جنگ های بین المللی اول، مورخان می نویسند کشته شدن ولیعهد کشور«بلژیک» سبب شد که این نبردها آغاز شود، یعنی یک اتفاق کوچک و قتل یک شاهزاده، سبب پیدایش یک چنین فاجعه عالمی شد در این جا به کار بردن لفظ تصادف، مانعی نخواهد داشت البته به همان معنایی که گفته شد یعنی تحت شرایط خاصی که آتش جنگ از این جرقه شعله ور گردید در حالی که چنین امری یک ضابطه کلی و دائمی نیست. در جهان ولیعهدهای زیادی کشته شده اند در حالی که آب از آب تکان نخورده و چنین فاجعه ی عالمیدید نیامده است.البته بدون شک شرایط و نابسامی های زیادی از نظر سیاسی و اقتصادی و تضادهای ایدئولوژیکی، زمینه ی اصلی را تشکیل می داده و این تنها یک جرقه بوده است در یک انبار باروت.

9 ارزش تاریخ

مقصود از ارزش تاریخ، ارزش علم تاریخ است از آن جا که تاریخ همان آگاهی از سرگذشت جامعه می باشد، سوالی به گونه ی زیر مطرح می گردد: آیا شناخت تاریخ بشر ارزش دارد یا نه؟ می تواند مفید باشد یا نه؟ هم چنان که می گویند ارزش روان شناسی چیست یا ارزش جامعه شناسی و زیست شناسی چیست؟ یعنی شناخت این واقعیت ها چه ارزشی دارند؟
فلسفه ی تاریخ می تواند اهمیت شناخت تاریخ و مزایا و وفواید آن را روشن کند. به طور اجمال می توان گفت:
با مطالعه و بررسی اقوام گذشته می توان به علل شکست و انحطاط و یا پیروزی و تکامل آنان پی برد، تاریخ گنجینه ی گرانبهایی است که گذشتگان آن را در اختیار ما نهاده اند، این گنجینه می تواند ما را به نتایج گرانبهایی که در آن آزمایشگاه تاریخ به ثبوت رسیده است، رهبری کند.
انسان تاریخ نگر، هر گاه تاریخ اقوام را بررسی کند، گویی با آنان زندگی کرده (1) و از نزدیک علل کامیابی ها و پیروزی ها را با چشم خود دیده و یا از موجبات بدبختی و شکست ها آگاه شده است. از این جهت می تواند آنچه را که در آزمون تاریخ به ثبوت رسیده است، در زندگی فردی و اجتماعی به کار بندد.
قرآن مجید در آیات متعددی جامعه ی ژرف نگر انسانی را به سیر و بررسی زندگی اقوام گذشته دعوت کرده و می فرماید:
(أَوَ لَمْ یَسِیرُوا فى الاَرْضِ فَیَنظرُوا کَیْف کانَ عاقِبَه الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ کانُوا أَشدَّ مِنهُمْ قُوَّةً وَ أَثَارُوا الاَرْض وَ عَمَرُوهَا أَکثرَ مِمَّا عَمَرُوهَا...)(2)
«آیا در زمین سیر نمی کنند، تا سرانجام زندگی کسانی را که قبل از آنان زندگی می کردند، بنگرند، در حالی که آنان قوی تر و نیرومندتر بودند و زمین را بیش از اینان کاویدند، و آباد کرده اند».
اصولاً تاریخ گذشتگان مجموعه ای است از بهترین آزمون های انسانی برای شناخت مسائل سرنوشت ساز زندگی و الهام بخش در تمام زمینه ها.

ارزش کتاب های تاریخی

آثار تاریخی و نوشته های مورخان تا چه حد قابل اعتماد است؟ آیا می توان به آنها اعتماد نمود یا نه؟
به طور اجمال می توان گفت: برخی در اعتماد به تاریخ آن چنان قرص و محکم و استوارند که با دیدن مطلبی در یک کتاب تاریخی فوراً به آن اعتماد کرده و آن را وحی منزل می نگارند. گروهی دیگر اساساً به تاریخ اعتماد ندارند زیرا معتقدند انسان هیچ گاه در نگارش تاریخ نمی تواند خود را از تعصب و جانبداری و عقده و کینه تخلیه کند، معتقدند هر کس که تاریخی نوشته است، منظور خاصی داشته و منظور خود را در لباس تاریخ آورده است.
برخی از مورخان به جعل و دروغ پرداختند خصوصاً آنان که درباره ی سلاطین و پادشاهان تاریخ می نوشتند آنان پیوسته می کوشیدند که تاریخ را مطابق میل آنان بنویسند.
یکی از تاریخ نگاران «عهد قاجار» در همان زمانی که پادشاهان قاجار مانند «فتحعلیشاه» شهرهای ایران را یکی پس از دیگری از دست می داد، دم از جهانگشایی خاقان فتحعلیشاه می زند در آن زمان که «ناصرالدین شاه»؛ «امیرکبیر» را کشت وی علت مرگ او را آماس شکم و بیماری وی معرفی می کند یک چنین تاریخ نویس چون وابسته به مقام خاص است، طبعاً مطالب او دیکته شده خواهد بود نه واقع نما.
گروهی هستند که پایبند به اصول اخلاقی و انسانی و مذهبی می باشند، و پیوسته می خواهند راست بنویسند و از نوشتن هر دروغی بپرهیزند اما هر نوع درست نویس نمی تواند واقع نما بوده و ما را در جریان واقعیت قرار دهد.
فرض کنید فردی به یک شخصیت علمی و سیاسی پاکدامنی علاقمند است.
به طور مسلم این شخصیت به حکم این که انسان است، خالی از نقاط ضعف و نارسایی نخواهد بود و در برابر آن، نقاط قوت چند برابری خواهد داشت اما نویسنده ی بیوگرافی این شخص به حکم ارادت و اخلاصی که به وی دارد، تنها نقاط قوت او را می نویسد و از این که نقاط ضعف او را در کنار آنها یادآور شود، سرباز می زند یک چنین تاریخ نگار که فقط مقید به نوشتن نقاط روشن است و از نقاط تاریک و ضعف خودداری می کند، نمی تواند جام واقع نما باشد.
تاریخ نویسان دچار چنین خودباختگی بوده اند و مداحی و ثناخوانی آنان نسبت به شخصیت ها بیش از توجه به نقاط ضعف انسانی و نارسایی های عادی آنان بوده است. آنان می کوشیدند راست بگویند و در نشان دادن چهره ی تاریخ از دروغ بپرهیزند اما تنها نقاط قوت آنان را نشان دهند و هرگز نمی خواستند تمام وقایع را آن چنان که هست بنویسند، بلکه مقید بودند که برگزیده ها را بنگارند.
ولی در این میان گروهی هستند که تا حد امکان خود را از این شیوه ی ناپسند پیراسته کرده و به نوشتن زشت و زیبا پرداخته و از بیان نقاط ضعف و قوت خودداری نکردند و پیوسته در تنظیم حوادث و رویدادها و تبیین چهره ی قهرمان همه ی جوانب را در نظر گرفته و به نگارش همه ی نقاط پرداخته اند و تعداد این گونه از تاریخ نگاران نسبت به طبقه ی دیگر هر چند کم است اما با همین کمیت توانسته اند نظر محققان بی غرض را به نوشته های خود جلب کنند.
گذشته بر این، فرد کاوشگر می تواند از لابه لای همین تاریخ های به اصطلاح کم ارزش که صحیح و سقیم را روی هم انباشته اند، چهره ی حقیقت را مشاهده کند و به تحقیق تاریخی خود ادامه دهد. امروز محققانی وجود دارند که با مقایسه ی حوادث با یکدیگر می توانند یک رشته حقایق تاریخی را استنباط کنند و جریان های تاریخی را آن چنان که بوده است، بنگارند و توضیح دهند.
پیشوای بزرگ جهان اسلام امیرمؤمنان علی (علیه السلام) در وصایایی که به فرزند عزیزش می کند، می فرماید:
«أَی بُنَیَّ وَ إن لَم أَکُن عُمِّرتُ عُمُرَ مَن کانَ قَبلِی فَقَد نَظَرتُ فِی أَعماالِهِم وَ فَکَرتُ فِی أَخبارِهِم وَ سِرتُ فِی آثارِهِم حَتّی عُدتُ کَأَحَدِهِم بَل کَأَنِّی بِما انتَهی إِلَیَّ مِن أُمورِهِم قَد عُمِّرتُ مَعَ أَوَّلِهِم إلی آخِرِهم».
«فرزندم! من اگر چه در تمام طول تاریخ همراه گذشتگان زندگی نداشته ام، ولی اعمال و کارهای آنها را نگریسته ام وآثاری که از آنها به یادگار مانده بررسی نمودم و با این کار، گویا من در تمام این مدت زنده بوده ام و حوادث تلخ و شیرین زندگی را از نزدیک با آنها دیده ام، گویا عمر جاویدان داشته».
ولی آنچه مایه ی تأسف می باشد، این است که تواریخ موجود از نظر نتایج آموزنده ی اجتماعی ناقص است، زیرا به این منظور تألیف نشده است، آنچه در کشف حقایق تاریخی علل و بروز حوادث گوناگون مؤثر بوده و کلیدی برای حل معماهای بزرگ محسوب می شود غالباً نادیده گرفته شده، و به جای آن به مسائل بی اهمیت پرداخته شده است.
بسیاری از تاریخ نویسان، تاریخ را به منظور سرگرمی و گاهی به منظور ابراز تفوق و برتری طایفه و ملت خود بر سایر طوایف ملل، و احیاناً روی حب و بغض ها و تعصب ها جمع آوری نموده اند که نمی تواند مشکلی را بگشاید سهل است گمراه کننده نیز هست.
اما با این همه، افراد محقق و تیزبین می توانند با مطالعه همین ها حتی با مطالعه ی افسانه های ملل مختلف کلید حل بسیاری از مسائل مربوط به اقوام گذشته را از گوشه و کنار آنها، مانند طبیب حاذق یا قاضی هوشیاری که از قراین جزئی، پی به نوع «بیماری» یا وضع «متهم» می برد، کشف کنند.

10 از تاریخ نگاری تا تاریخ نمایی

معمولاً برای تاریخ نویسی دو روش وجود دارد:
1.تاریخ نقلی
2.تاریخ تحلیلی
آن گروه که در نوشتن تاریخ تنها به حوادثی که می بینند و یا می شنوند اکتفا می ورزند و فقط به ثبت حوادث و اتفاقاتی که پیرامون آنها رخ می دهد می پردازند، تاریخ نویسان جامدند که از هر نوع اظهار نظر خودداری می کنند، و محافظه کاران محتاطند که به گمان خود باید رویدادها را بدون اظهار نظر و نتیجه گیری بنویسند.
و این نوع تاریخ نگاری که در میان تاریخ نویسان قدیمی، رواج کامل داشت.
در حالی که در تاریخ تحلیلی، مورخ به آنچه که دیده یا شنیده و یا خوانده است، اکتفا نمی ورزد او نخست اطلاعات لازم را گرد می آورد، آن گاه علل حادثه را مورد تجزیه وتحلیل قرار می دهد و علل و نتایج آن را یادآور می شود.
این نوع از مورخان، تاریخ را به گونه ای می نویسند که خواننده خود را، در وسط حادثه احساس می نماید، وقتی خطابه قهرمانان را نقل می کند، صحنه را به گونه ای ترسیم می کند که خواننده تاریخ، تصور می کند که در برابر آن قهرمان قرار گرفته و سخنان او را می شنود، گاهی مورخان از تاریخ، درس های آموزنده ای را به خوانندگان خود می آموزد و از این طریق اثرات عمیقی در آنان می گذارد.
افرادی که در تاریخ اطلاعات عمیقی دارند، در تحلیل حوادث و تشخیص حق و باطل، از اسناد و مدارک کمک می گیرند و از لا به لای نقل های متفاوت و متضاد، سیمای حقیقت را نشان می دهند.
این نوع تاریخ نگاران، تاریخ را از عرصه حوادث گذرا، به مجلس بحث و درس می برند و ازآن به عنوان ماده ی خام به نتایج ارزنده ای دست می یابند.

11 تفسیر غلط از تأثیر دین در تاریخ

در حالی که برخی نویسندگان فلسفه ی تاریخ، دین را یکی از عوامل سازنده تاریخ می دانند، ولی در تفسیر تأثیر دین بر تاریخ دچار اشتباه شده اند. اینک برای روشن شدن این قسمت، تفسیر های صحیح و غلط از تأثیر این عامل را در این جا مطرح می کنیم.
تفسیر حرکت تاریخ از راه دین، دو مفهوم می تواند داشته باشد: یکی غلط و دیگری صحیح.
تفسیر غلط این است که اراده ی الهی را بدون ارتباط به کنش ها و واکنش های موجود در جامعه ی انسانی، محرک تاریخ بدانیم و بگوییم تنها قضا و قدر الهی، گرداننده ی چرخ های تاریخ است. صاحبان این نظریه در گردش چرخ های تاریخ، معتقد به وجود عامل مستقل و مجزا از اراده و اختیار انسان ها هستند که مسیر حرکت تاریخ را معین می کنند و انسان ها را خواه ناخواه به دنبال خود می کشد و آن عامل همان تقدیر خدا و قضای الهی است.
در صورتی که قضا و قدر به این معنی جز یک نوع جبری گری مخالف صریح قرآن و خرد انسان، چیز دیگری نیست. از این جهت تفسیر تأثیر دین در تاریخ به این شکل، مفهوم صحیحی ندارد.
معنی صحیح آن این است که دین و پیامبران در مسیر تاریخ بشر و تحولات بنیادی آن، نقش و سهم بزرگی داشته اند، هر گاه نوابغ و دانشمندان جهان سهمی در تاریخ جامعه ی انسانی داشته باشند باید برای عقاید مذهبی و پایه گذاران آن، سهم مهم تری قائل شویم. نقش دین در تعلیم و تربیت و در تزکیه و تهذیب نفوس، در ایجاد وحدت و یگانگی در میال ملل در صلح و جنگ بر کسی پوشیده نیست و هم اکنون قدرت خود را در میان تمام ملل جهان حفظ کرده و ریشه ی بسیاری از انقلاب های جهان به شمار می رود، ولی با وجود این، هرگز نمی توان دین را عامل منحصر حرکت تاریخ دانست.

12 کمال جویی ریشه ی چند عامل سازنده ی تاریخ

بخش مهمی از مباحث فلسفه ی تاریخ را شناسایی عامل یا عوامل محرک تاریخ تشکیل می دهد، و کاوشگران فلسفه ی تاریخ، در این مورد، قریب بیست عامل معرفی کرده اند که هر کدام برای خود بحثی دارد، که بعداً درباره ی برخی از آنها گفتگو خواهیم کرد.
آنچه در این بحث به دنبال آن هستیم این است که بسیاری از این عوامل، به ظاهر متعدد و مختلف می باشند ولی در باطن به یک چیز و یک ریشه بازگشت می کنند، و با دقت مختصری می توان برخی را در برخی ادغام کرد و از تعداد و کثرت نیروهای محرک تاریخ کاست. اینک در این مورد به تشریح دو نمونه می پردازیم:
1.گروهی علم و صنعت را عامل محرک تاریخ شمرده اند، در حالی که مارکسیسم، تکامل ابزار تولید را نیروی محرک تاریخ می داند و به این ترتیب عامل دوم، شاخه ای از عامل نخست به شمار می رود و هر دو عامل، ریشه ی دیگری دارند، و آن غریزه ی «کمال جویی» و «افزون طلبی» انسان است که گاهی به صورت علم و دانش و احیاناً در حالت صنعت و اختراع بالأخص در صورت تکامل ابزار تولید جلوه می کند.
اکنون در این بحث ملاحظه خواهید نمود که تکامل ابزار تولید، شاخه ای از تکامل صنعت و هر دو جلوه ای از غریزه ی «کمال جویی و افزون طلبی» انسان است. اینک بیان مطلب:
انسان به گونه ای آفریده شده است که هیچ گاه به وضع موجود و حاکم بر محیط خود قانع نمی باشد و پیوسته می خواهد از نردبان ترقی بالا رود. به هر مرحله ای رسید، خواهان مرحله ی دیگر می باشد. اگر افقی را گشود، خواهان گشودن افق های دیگری است. این همان میل به کمال است که با آفرینش انسان عجین گردیده است و موجب آن است که حیات اجتماعی انسان در مرحله ی خاصی باقی نماند و همیشه گام به گام جلو برود و اگر چنین خصلتی در انسان وجود نداشت، حرکت تاریخ به شکلی که مشاهده می کنید در نمی آمد.
تعجب این که پژوهشگران عوامل حرکت تاریخ، به این عامل توجه خاصی مبذول نداشته، و عواملی را یادآور شده اند که می توانید در این عامل ادغام گردد مانند افزایش علوم انسانی و اختراعات صنعتی.
شکی نیست که افزایش دانش انسانی مایه ی حل مشکلات و فزونی بهره گیری انسان از منابع طبیعی می باشد و از «قدیم الأیام» گفته اند: دانایی مایه ی توانایی است و (توانا بود هر که دانا بود) این دانش بود که انسان را بر منابع زمینی و آبی مسلط ساخت و وسائل و ابزاری را برای بهره برداری اختراع نمود، و سرانجام چهره ی زندگی و تاریخ خود را دگرگون ساخت ولی همه ی این آوازه ها از میل انسان به کمال، و حس کمال جویی و افزون طلبی او سرچشمه می گیرد.
درست است که یکی از ابعاد روح انسان همان حس آگاهی است، حسی که پرده های جهل را پاره می کند و افق ها را در نظر انسان روشن می سازد با تصدیق به این که حس «علم جویی» یکی از عناصر تشکیل دهنده ی روح انسان است خود، شاخه ای از حس کمال جویی و افزون طلبی است یا لااقل یک نوع وابستگی به آن دارد.
حس کمال جویی است که انسان را وادار می کند که تجارب و اندوخته های علمی خود را حفظ و نگهداری کند و یا آنها را به نسلهای دیگر منتقل سازد، و سرانجام دارای سرمایه ی عظیم علمی و صنعتی گردد و صفحات تاریخ خود را ورق بزند، در حالی که چنین حسی در جانداران دیگر وجود ندارد.
دست آفرینش این حس را در طبیعت انسان گذارده است و برای شکوفایی این حس، استعداد خواندن و نوشتن به او داده است. انسان از طریق بیان مافی الضمیر خود را به دیگران می رساند، و افکاری که در سطح ذهن او نقش می بندد، به دیگران منتقل می کند چنان که به وسیله ی نوشتن و یک رشته علائم و خطوط، نیز این کار را انجام می دهد و به افکار و آثار خود، ثبات و دوام می بخشد و آن را از محو و نابودی رها می سازد.
قرآن مجید به این دو نعمت بزرگ اشاره می کند و می فرماید (...خَلَقَ الإِنسان، عَلَّمَهُ البَیانَ...)(3)
و در سوره ی علق آیه های 4 و 5 می فرماید (عَلَّمَ بِالقَلَم، عَلَّمَ الإِنسَانَ مَالَم یَعلَم).
بیان و قلم مایه ی تلاقی افکار، و انتقال و بقای سرمایه های علمی و سرانجام مایه ی تکامل جامعه ی بشری و حرکت چرخ های تاریخ است و همه این ها، پرتوی از حس کمال جویی انسان می باشد.

13 تکامل ابزار تولید عامل مستقلی نیست

مارکسیسم، عامل محرک تاریخ را شرایط اقتصادی و تکامل ابزار تولید می داند و معتقد است که با تکامل ابزار تولید، روابط تولید که همان شیوه ی مالکیت انسان بر ابزار تولید است، دگرگون می گردد و روابط تولید جدیدی جایگزین می شود، و تمام روبناهای جامعه از قبیل ادبیات و هنر و فلسفه و اخلاق و آداب، نیز دگرگون می گردد.
می گویند: انسان از عهد حجر به عهد مفرغ و از عهد مفرغ به عهد آهن آمده است و با تکامل ابزار تولید شکل مالکیت انسان ها بر ابزار تولید عوض شده است و در پایان نتیجه می گیرند که انسان ابزار ساز است و ابزار نیز تاریخ انسان را می سازد.
ما فعلاً در صحت و پایه استواری این نظریه، سخنی نداریم، و در بخش بعدی به صورت گسترده درباره ی آن سخن خواهیم گفت. بلکه نقطه نظر ما چیز دیگری است و آن این که:
اگر در ریشه های این نظریه، درست دقت کنیم خواهیم دید که این نظریه، بسان نظریه ی دانش و اختراع است و عامل مستقلی نیست، شکی نیست که انسان از عهد حجر، به عهد مفرغ، و از آن به عهد آهن آمده است ولی عامل محرک او برای این پیشرفت چیست؟ جز این است که در انسان حس ابتکار وجود دارد و این حس در آزمایشگاه زندگی جرقه هایی در ذهن او پدید می آورد و ابزار تولید او را دگرگون می سازد؟
درست است که انسان ابزار می سازد، ولی باید دید، چرا؟ آیا به خاطر این است که با طبیعت سر و کار دارد؟ به طور مسلم نه، زیرا حیوانات نیز با طبیعت سرو کار دارند، در حالی که هیچ گاه ابزاری برای خود نمی سازند و پیوسته کارهای آنها برای قرن ها یکنواخت بوده است. مثلاً زنبور عسل از شیره ی درختان لانه های شش گوشی می سازد و هیچ گاه گامی به جلو نمی نهد و پیشرفتی ندارد، پس در این جا علت دیگری وجود دارد که سبب می شود انسان به ابزار تولید تکامل ببخشد و آن ابتکار و فکر و عقل او است، اگر حیوان با غریزه کار می کند، قهراً قلمرو کار او محدود و در حصار غریزه محصور است در حالی که انسان با فکر و اندیشه کار می کند، و فکر و عقل او قابل تکامل است و سرانجام کارهای او نیز از جمله ابزار تولید در حال تکامل خواهد بود.
از این بیان نتیجه می گیریم که تکامل ابزار، خود معلول تکامل علم و دانش و حس ابتکار و در نتیجه همگی معلول حس کمال طلبی انسان است که پیوسته از وضعی به وضع دیگر می گریزد و در نقطه ای نمی ایستد، و از اختراعی، به سراغ اختراع دیگری می رود.
در این جا تذکر نکته ای لازم است و آن این که مارکسیسم از میان تکامل ابزار، تنها به تکامل ابزار تولید می اندیشید در حالی که اگر انسان ابزار ساز است، همه نوع ابزاری می سازد، اگر تکاملی دارد تکامل او همه جانبه است در این صورت چه لزومی دارد که حرکت تاریخ تنها با ابزار تولید توجیه شود؟
علت آن، همان خصلت مادیگری مارکسیسم است زیرا این مکتب معتقد است که انگیزه ی اصیل در انسان، همان انگیزه تأمین حوایج مادی است و همین انگیزه است که انسان را به کار وادار می کند، و امور دیگر جنبه فرعی و تزیینی دارد.
خلاصه این نظریه همان نظریه ی محرک بودن علم و دانش، اختراع و صنعت است. چیزی که هست او در میان صنایع، تنها به ابزار تولید توجه نموده و این رشته از صنعت را عامل محرک تاریخ دانسته است و علت آن همان بینش مادیگری است که برای دیگر تلاش های انسان، اصالتی قائل نیست در حالی که در آغاز بحث یادآور شدیم که پیشرفت دانش و ترقی صنعت، عامل ظاهری بیش نیست و پشت سر آن عامل دیگری به نام «حس افزون طلبی» و «کمال جویی» قرار دارد.

14 خون و نژاد مربوط به اوضاع جغرافیایی است
کاوشگران فلسفه ی تاریخ در این مورد، عامل دیگری را به عنوان نیروی محرک تاریخ معرفی کرده اند، که عامل (خون و نژاد) نام دارد در حالی که همان افراد و غیر آنان، عامل دیگری را به نام محیط زیست و شرایط جغرافیایی نیز معرفی نموده اند و اختلاف نژاد و خون، از اختلاف شرایط محیط سرچشمه می گیرد.
پیش از آن که وحدت این دو عامل و بازگشت یکی را به دیگری اعلام کنیم، پیرامون نحوه ی تأثیر خون و نژاد، بحث و گفتگو می کنیم، آن گاه یادآور می شویم که چگونه این عامل به اختلاف محیط زیست بازگشت می کند.
نظریه ی خون و نژاد را در تحریک چرخ های تاریخ دو گونه می توان مطرح نمود:
الف. برخی از نژادها فرهنگ ساز و تمدن آفرینند، در حالی که برخی دیگر از نظر استعداد با حیوان قریب الأفق می باشند همان طور که حیوان نمی تواند تمدن ساز و فرهنگ آفرین باشد، همچنین نژاد های دیگر نیز نمی توانند تمدن و فرهنگی پدید آورند. تنها تفاوت که با حیوان دارند این است که آنان نمی توانند تمدن و فرهنگ دیگران را اقتباس کنند.
این نظریه شبیه نظریه ی ارسطو درباره ی بردگان است. گویا وی معتقد بود نژاد سفید، یک نژاد برتر و سازنده ی تمدن و فرهنگ است و نژادهای دیگر فاقد این استعداد و کمال می باشند. تو گویی طبیعت، آنان را برای همین کار ساخته است.
همان طور که طبیعت، اسب و الاغ را برای خدمت به انسان ها ساخته است، همچنین گروهی از انسان ها برای بردگی ساخته شده و باید بسان اسب و استر و الاغ، سواری بدهند و بیگاری کنند.
این نظریه ی افراطی درباره ی بردگان از یک نوع حس نژادپرستی سرچشمه می گیرد و از هر نوع حقیقت عاری می باشد، اصولا باید دید آیا آنها، عقب مانده هستند یا عقب نگاه داشته شده اند؟ میان این دو تفاوت زیاد است.
ب. اختلاف استعداد نژادهای انسان قابل انکار نیست در حالی که همگی و یا غالب نژادها از استعدادهای بزرگی برخوردارند ولی از نظر درجه با هم فرق دارند، هرگز نمی توان ایرانی ها و اسکیموها را از نظر استعداد مساوی انگاشت هر چند تعیین درجه ی استعداد میان نژادها کار مشکلی است و به مطالعه عمیق و بررسی های دقیق نیاز دارد. ولی اجمالاً می توان گفت که انسان های مختلف از نظر نژاد، از نظر استعداد نیز مختلف و گوناگون می باشند و اختلاف نژاد نیز مربوط به محیط جغرافیایی است نه این که انسان سفید از انسانی به وجود آمده و انسان سیاه از انسان دیگری پدید آمده است، بلکه این شرایط اقلیمی است که انسان ها را به صورت نژادهای گوناگون درمی آورد یکی را سفید، دیگری را سیاه، سومی را زرد و چهارمی را سرخ می کند.
تأثیر آب و هوا در نژاد، آن چنان عجیب است که بسا، افرادی از نقطه ای به نقطه ی دیگر کوچ می کنند بدون آن که با مردم آنجا ازدواج نمایند پس از مدتی، آثار منطقه در نسل آنان آشکار می گردد ساداتی که از منطقه ی حجاز به منطقه ی بربرها کوچ کرده و سال ها است که در آنجا زندگی می کنند، دارای بینی های خاص و چشم های مورب، کم ریش و کوسه هستند و این جز تأثیر منطقه و عوامل محیط جغرافیایی، چیزی نیست.
اکنون که سخن به این جا منتهی شد، لازم است قدری درباره ی تأثیر عوامل جغرافیایی در اختلاف نژاد و اختلاف استعداد سخن بگوییم.

15 نقش محیط های جغرافیایی

تأثیر محیط های جغرافیایی را دو گونه می توان بیان کرد:
1.مناطق مختلف زمین بر دو نوع است: مناطقی قهرمان آفرین و شخصیت پرور، در این مناطق، نوع مردم از استعداد خاصی برخوردارند و خصلت های خاصی دارند، که می تواند چرخ تاریخ را به حرکت درآورد.
در حالی که همگی و یا غالب آنها، مستعد و متفکرند، گاهی در میان آنان متفکران خلاقی پیدا می شوند که قهرمان سیاسی، نظامی و یا قهرمانان علوم و صنایع شمرده می شوند، و از طریق سیاسی و یا علمی، چهره ی تاریخ و جامعه را دگرگون می سازند، ولی قدرت همین نابغه، اعم از نابغه سیاسی یا نابغه ی علمی، از نوع آب و هوا، و تأثیر مناطق سرچشمه می گیرد.
در میان فلاسفه ی دیرینه مانند «ابن خلدون» این مسأله مسلم بود که منطقه ی معتدل، مزاج های معتدل می پروراند، در حالی که منطقه های فوق العاده سرد و یا گرم، از پروراندن چنین مزاج هایی عاجز و ناتوان است. آنان فکر می کردند ماده هر چه به اعتدال نزدیک تر باشد، صورت های کامل تری پیدا می کند و روح های لطیف تر و قوی تر پدید می آورد.
گاهی می گفتند: محیط های شمالی، شخصیت خیز و استعدادپرور است در حالی نقاط جنوبی فاقد چنین مایه های علمی و فکری است.
2. صورت دیگر این که، مناطق را به سه دسته تقسیم می کردند و می گفتند:
منطقه ای که وسیله ی معیشت در آنجا نباشد، مردم آنجا به خاطر نبودن وسیله به همان حالت ابتدایی باقی می مانند، و منطقه ای که در آن وسیله ی معیشت آماده و فراهم باشد، مردم آنجا به خاطر فراهم بودن همه چیز هیچگاه ترقی نمی کنند ولی مناطقی که میان این دو منطقه قرار گیرند، افراد آن بیش از مناطق دیگر رشد و نمو می کنند زیرا تکامل و پیشرفت تاریخ مرهون دو چیز است: وجود «مواد اولیه و سعی و کوشش» و این دو در چنین مناطقی تحقق پیدا می کنند.
شرایط زندگی در منطقه ی هندوستان طوری است که گرمی هوا آمیخته با رطوبت است، و یک نوع سستی و رخوت در انسان ایجاد می کند، که انسان از فعالیت و کار باز می دارد، و شاید اوضاع جغرافیایی است که در آداب و فلسفه ی آنان اثر گذارده، و کمال نهایی انسان را در عدم مطلق، و نیستی محض جستجو می کنند و کمال انسان را در یک امر منفی قرار داده اند.
شکی نیست که اوضاع اقتصادی در فکر و فلسفه و آداب اثر می گذارد. بدون شک آب و هوا، و شرایط زندگی در این گونه از امور مؤثر است. وقتی آب و هوا یک نوع تأثیری در مزاج و بدن می گذارد، و بیزاری از کار می آفریند، کم کم روی اخلاق و تفکر آنان نیز اثر خواهد گذارد، تا آن جا که کار نکردن یکی از نشانه های شخصیت در میان هندوها و راجه ها است و کار کردن مایه ی عار و ننگ.
آری ممکن است روح کار نکردن و بیزاری از کار، علل دیگری نیز داشته باشد که حتی در مناطق مخالف با اوضاع جغرافیایی هندوستان، چنین آداب و رسومی پیدا شود.
با این که می توان وجود استعدادهای قوی و نیرومند را مربوط به اوضاع جغرافیایی دانست و از آن طریق توجیه کرد، ولی درا ین جا، جای احتمال دیگری باقی است و آن این که چه بسا ممکن است نژاد، به صورت عامل جداگانه ای از عوامل گردش تاریخ باشد، زیرا گاهی به عللی نامعلوم تغییراتی در ژن برخی نژادها پیدا می شود که خود مایه ی دگرگونی در نسل های بعد می گردد، به گونه ای که نسل آینده، از یک رشته برجستگی های ظاهری و باطنی برخوردار می گردد. چنین انقلابی در حیوانات به وجود می آید مثلاً حیواناتی که از یک جفت به وجود می آیند، دارای امتیازاتی می گردند، و نسل آنها با نسل همنوعانشان کاملاً متفاوت می باشد، مانند گوسفند «قره کل» که پشم آن، امتیازات خاصی دارد.
ممکن است وجود نوابغ، و یا برتری برخی از نژادها مربوط به این نوع از تغییرات ناگهانی و درونی باشد. و در عین حال از تأثیر آب و هوا، در اختلاف استعداد و نژاد در غالب موارد، نباید غفلت کرد....
در این جا بحث های مقدماتی ما درباره عوامل سازنده ی تاریخ به پایان رسید و در ضمن روشن شد که برخی از عوامل به برخی دیگر بازگشت می کنند.

پی‌نوشت‌ها:

1.اقتباس از نامه ی امیرمومنان (علیه السلام] به فرزند خود امام مجتبی (علیه السلام)، (نهج البلاغه).
2.سوره روم، آیه ی 9.
3. سوره الرحمن، آیه های 3 و 4

منبع: سبحانی، جعفر؛ (1386) مسائل جدید کلامی، قم: مؤسسه امام صادق (ع)



 

 



ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
موارد بیشتر برای شما