0
ویژه نامه ها

خواجه نظام الملك و تحول بنيادي در فضاي اصفهان

نظاميّه به جاي دارالعلم

براي اين كه جديت و شدت حضور ابن سينا و ميراث فلسفي او از طريق هم تأليفاتش و هم شاگردانش، ‌در اصفهان معلوم گردد و براي اين كه تداوم سنت فلسفي ابن سينا در اصفهان حتي ده ها سال بعد از مرگش آشكار شود و نيز براي اين
نظاميّه به جاي دارالعلم
 نظاميّه به جاي دارالعلم

 

نويسنده: دكتر مهدي امامي جمعه




 

 خواجه نظام الملك و تحول بنيادي در فضاي اصفهان

براي اين كه جديت و شدت حضور ابن سينا و ميراث فلسفي او از طريق هم تأليفاتش و هم شاگردانش، ‌در اصفهان معلوم گردد و براي اين كه تداوم سنت فلسفي ابن سينا در اصفهان حتي ده ها سال بعد از مرگش آشكار شود و نيز براي اين كه اهميت اين مطلب كه سهروردي حدود يك قرن و نيم بعد از فوت ابن سينا به اصفهان مي رود تا با ميراث فلسفي ابن سينا و به ويژه با حكمت شرقي او رابطه اي از نزديك برقرار سازد، ‌بايد بدانيم بعد از فوت ابن سينا چه تحولاتي صورت گرفت و چه فضاي ضد عقلي و ضد فلسفي و حتي ضد علمي حاكم شد، اما علي رغم همه ي اين تعصبات و جمودگرايي ها و سياست هاي ضد فلسفي چراغ تفكر فلسفي كه ابن سينا در اصفهان روشن كرده بود، همچنان نور عقلانيت مي پراكند و همين نور است كه سهروردي را از مراغه، ‌فرسنگ ها دورتر از اصفهان، به اين شهر جذب مي كند و مي كشاند و حتي او را به هدفش مي رساند. واقعاً در اين جا ابهامات تاريخي بسيار وجود دارد. اين حقايق تاريخي؛ اگر در كنار هم قرار گيرند و تحليل شوند، ‌نشان مي دهند كه ما از چند و چون حوزه ي فلسفي ابن سينا و وسعت آن و حوزه هاي فلسفي شاگردان او در اين شهر، بي خبريم. اگر حوزه ي فلسفي ابن سينا در اين پانزده سال اقامتش در اصفهان كاملاً ‌فرد محور بوده و با حمله سلطان مسعود به اين شهر و غارت كتاب هاي او و آنگاه مرگ ابن سينا نابود شده و سپس فضاي سنگين ضد فلسفي دولت سلجوقي حاكم شده، ‌ديگر چه چيز از اين حوزه ي فلسفي باقي مانده تا سهروردي نزديك به صدو پنجاه سال بعد از زوالش، ‌بيايد و از آن بهره مند شود؛ بنابراين بايد به سه نكته ي بسيار اساسي توجه داشت:
1) حوزه ي فلسفي اصفهان، قبل از اينكه مديون ميرداماد و شيخ بهايي و ميرفندرسكي و آنگاه ملاصدرا باشد، ‌مرهون ابن سينا و تلاش هاي بسيار گسترده ي او بوده است.
2) اين حوزه ي فلسفي اگرچه با محوريت ابن سينا شروع شد، و در حقيقت حدوثاً قائم به او بود، اما بقائاً ‌فكر محور شد و ديگر شخص محور نبود و از آن جا كه اين فكر به يك جريان مقاوم و مداوم تبديل شده بود، ‌بايد قائدتاً حوزه ها و مدرسه هاي مختلفي حول آن شكل گرفته باشد.
3) اطلاعات تاريخي ما در مورد اين وقايع و جريان ها، ‌به شدت ناقص و نارسا است و اگرچه انكار اصل آنها، ‌عقلاً امكان پذير نيست و عين بي عقلي است، ‌اما كم و كيف آنها و چند و چونشان معلوم نيست و يك كار تاريخي گسترده را مي طلبد.
اكنون با اين مقدمه، ‌بياييد تا وارد فضاي به شدت نامطبوع عصر سلجوقي شويم و كمي در شهر اصفهان آن روز گردش كنيم و حال و هواي آن را، ‌تا حدودي درك كنيم. تنها چهارده سال بعد از مرگ ابن سينا، ‌يعني در سال 442 طغرل با سپاهيانش، اصفهان را بعد از يك سال محاصره، ‌تصرف كرد و اصفهان را از حاكميت فرامرز فرزند علاء الدوله كاكويه، ‌خارج كرد و به سلطه آل بويه بر اصفهان خاتمه داد و اين شهر را به عنوان مركز امارت خويش انتخاب كرد. (1) سلطه سلجوقيان با تصرف شهر به شهر گسترش پيدا كرد و به يك امپراطوري وسيع تبديل شد و تا حمله مغول ادامه داشت. استاد محيط طباطبايي تفاوت وضعيت فرهنگي و مذهبي قرن چهارم و اوائل قرن پنجم را بانيمه دوم قرن پنجم و قرن ششم، بسيار عميق اما ساده و مختصر نشان داده است:
« توسعه حكومت سلاجقه كه اعتبار و نفوذ سلب شده را به خلافت عباسي برگردانيد در قلمرو وسيعي كه از كنار درياي مديترانه تا دامنه ي فلات پامير امتداد يافته بود حلقه دعوت و تربيت و ترويج را چنان بر شيعه تنگ كرد كه به جاي شيخ طوسي، غزالي را در طوس و بغداد، ‌در مقام تبليغ و ترويج خلافت عباسي مي نگريم و ناصر خسرو را در گوشه اي از دره زرفشان گوشه نشين و به قول خودش در يمگان زنداني مي بينم. » (2)
آري واقعاً كافي است به شخصيت هاي سياسي و فرهنگي كه جايگزين يكديگر شدند، ‌توجه شود تا عمق تغيير و تحول دريافت شود. اين تفاوت از شيخ مفيد و شيخ طوسي و ابن سينا تا غزالي و از سياست هاي علمي و فرهنگي علاء الدوله كاكويه در راستاي حوزه ي فلسفي و علوم طبيعي و رياضي ابن سينا تا نظاميّه هاي خواجه نظام الملك و سياست هاي تحريمي او نسبت به همه علوم عقلي و طبيعي و رياضي است.
وضعيت مراكز علمي و مدارس در دو دوره آل بويه و سلجوقيان به كلي متفاوت است و بررسي و مقايسه آنها با يكديگر بسياري از مسائل تاريخي را روشن مي كند (3). تا زمان نظام الملك « مدارس اندكي در دنياي اسلام وجود داشت و بيش تر آموزش ها در مساجد انجام مي گرفت. در دوران آل بويه چند دارالعلم ساخته شد، اما حركت مدرسه سازي گسترده نبود. » (4) در يك مقايسه مي توان گفت كه بيت الحكمه كه در زمان مأمون تأسيس شد، ‌رنگ علمي فلسفي محض داشت و به نوعي سكولار بود، اما دارالعلم ها كه در شهرهاي مختلف تأسيس شد، ‌حال و هواي شيعي داشت و در گسترش تشيع نقش داشت، ولي نظاميّه ها سني مذهب بودند و در مذهب، شافعي و در كلام، ‌اشعري بودند و عمدتاً در حاكميت اشعري گري در دوران سلجوقي بسيار مؤثر بودند. (5)
در اصفهان دارالعلمي تأسيس نشد. شايد علت آن، فضاي شهري اصفهان، ‌آنگونه كه توصيف شد، ‌باشد و يا به علت عدم حضور عالمان ديني شيعي در آن دوران باشد و شايد هم مي توان گفت كه ابن سينا و حوزه علمي - فلسفي كه به راه انداخته بود و به لحاظ وجودشناسي و انسان شناسي رنگ شيعي پيدا كرده بود، ‌ديگر احساس نياز به تأسيس دارالعلم رسمي پيدا نشد.
اما نظاميّه هاي خواجه نظام الملك به لحاظ كمي قابل مقايسه با دارالعلم ها نبودند. خواجه در طول سي سال صدارت خود، ‌يك نهضت مدرسه سازي به راه انداخته بود و در اغلب شهرهاي بزرگ نظاميّه هاي خود را برپا كرده بود. اما با اين حال ما در دوره سلجوقيان، ‌شاهد افول علم و فرهنگ و تمدن هستيم. زيرا در دوران آل بويه، هم براي علوم نقلي چون فقه و حديث و تفسير و هم علوم عقلي چون كلام و فلسفه و منطق و هم علوم طبيعي و رياضي، ‌زمينه هاي فراواني وجود داشت. « بسياري از محققان متفقند كه غالب معارف اسلامي متداول بين مسلمانان كه تا قرنهاي چهار و پنجم سير صعودي داشت از اين تاريخ يعني اوائل سده ششم كه مقارن با فعاليت ها مدارس نظاميّه و تقويت يك مذهب خاص رسمي بوده، در شكل نهايي خود تثبيت شده و از آن به بعد جنبه ابداع و ابتكار در مؤلفات اسلامي ضعيف گرديده و جنبه تقليد از گذشتگان و جمع و تلفيق نوشته هاي ايشان و شرح و تفسير يا رد و تأييد عقايد آنان در مؤلفات قوت گرفته و موضوعاتي كه انديشه دانشمندان را به خود مشغول داشته ناچيزتر و محدودتر شده تا آنجا كه رفته رفته علم و انديشه در جهان اسلام دچار ركود و انحطاطي عام گرديده است... خواجه نظام الملك كه در نيمه دوم قرن پنجم عملاً‌ به عرصه سياست در جهان اسلام قدم نهاد هر چند در بسياري از شهرها مدارسي تأسيس نمود، ‌ولي در واقع كوشيد تمام مراكز مستقلي را كه پيش از وي وجود داشت از بين برده قدرت سياسي و علمي اسلامي را در دارالسلام بغداد و خلافت عباسي متمركز سازد و با آنكه خود در اصفهان اقامت داشت نظر به تعصبات خاص مذهبي و اهميتي كه براي خليفه بغداد قائل بود تمام مقدورات خويش را در تجديد حيات خلافت عباسي و اعتلاي نظاميّه بغداد به كار گرفت و اين مدرسه به همانگونه كه خواجه انتظار داشت عملاً در راه مبارزه با تبليغات اسماعيليه و عقايد و آراي فلاسفه به فعاليت پرداخت. » (6)
به لحاظ چگونگي اتخاذ سياست هاي علمي و فلسفي، مي توان شخصيت غزالي را نماد دوران سلجوقي دانست. نمي توان باور داشت كه غزالي فلسفه را نقد كرده باشد، ‌موضع گيري هاي او نشان مي دهد كه او فلسفه را و حتي علوم رياضي را انكار كرده و بسط و گسترش اين علوم و حتي علمي مانند كلام را در جامعه خطرناك مي داند. البته اين ديدگاه ها، ‌مادامي كه نظريه هاي شخصي باشند، ‌نمي توانند يك فضاي ماندگار اجتماعي را پديد آورند، اما اگر اين نوع نگاه ها با سياست پردازي ها و برنامه ريزي هاي حكومتي، توأم باشد، ‌آن گاه معلوم است كه چه بلايي خانمان سوز براي يك جامعه، امت و تمدن خواهد بود.
شايد بعضي گمان كنند كه غزالي يك فيلسوف است و از موضع فلسفه به نقد پرداخته است و بنابراين چنين قضاوت كنند كه « غزالي فيلسوفي بود كه فلسفه را به منظور نقد و انتقاد فراگرفت » (7) و يا آن چنان كه دكتر سيد حسين نصر، ‌مقاله اي تحت عنوان « غزالي حكيم معاند فلسفه » مي نويسد و در آن چنين قضاوت مي كند كه « غزالي در زمره ي متفكراني است كه نقد او از فلسفه، خود جنبه ي فلسفي دارد » (8) اما خود غزالي، ‌خوشبختانه و البته صادقانه اندازه ي فلسفه خواني و فلسفه داني خويش را براي ما روشن ساخته است. او در المنتقذ من الضلال، ‌صريحاً نوشته است كه آن گاه كه درصدد فهم فلسفه برآمدم به مدت دو سال، ‌بدون استعانت از استادي، در اوقاتي كه از تصنيف و تدريس فارغ مي شدم، به مطالعه ي كتب فلسفي مي پرداختم، و اين در حالي بود كه من سيصد نفر طلبه در بغداد تحت تعليم داشتم. (9) و آن گاه وارد بحثي تحت عنوان « اصناف الفلاسفه اتصاف كافتهم بالكفر » مي شود. به هر حال از نقد فلسفي فلسفه، آن چه حاصل مي شود چيزي جز فلسفه و انديشه ي فلسفي نيست و به صدور حكم كفر منتهي نمي شود. اما اين وضعيت فلاكت بار فقط شامل فيلسوفان و علوم فلسفي نيست، بلكه رياضي دانان و علوم رياضي را هم در برگرفته است. واقعاً ‌انسان از اين استدلال و حكم استنتاجي كه غزالي از اين استدلال بيرون مي آورد، حيرت مي كند. او مي گويد علوم رياضي مانند حساب و هندسه و هيأت، نفياً و اثباتاً به امر دين مربوط نمي شود. اما هر كس به اين علوم بپردازد، ‌از دقت اين علوم، در شگفت مي شود و در نتيجه به فيلسوفان و انديشه هاي فلسفي حس ظن پيدا مي كند و چنين فكر مي كند كه همه ي انواع دانش هاي فلسفي از همين وضوح و دقت برخوردار است و آن گاه كه انديشه هاي كفرآلود آن ها را بشنود و بي توجهي آن ها را به شريعت ببيند، ‌دچار اين شبهه مي شود كه اگر دين حق بود، بايد اين فيلسوفاني كه اين قدر دقيق هستند، به آن مي رسيدند و بر همين اساس دين و ايمان خود را از دست مي دهند و چه بسيار افرادي كه از همين طريق و با همين دليل و شبهه اي كه براي آن ها پيش آمد، بي دين شدند... !!! (10)
واقعاً اين استدلال در نوع خود بي نظير و حيرت افكن است، ‌اما عجيب تر از اين استدلال حكمي است كه از آن استخراج مي شود:
« فهذه آفه عظيمه لاجلها يجب زجر كل من يخوض في تلك العلوم » (11)
آري بايد منع كرد و بر حذر داشت هر كسي را كه در اين علوم وارد مي شود و تعمق به خرج مي دهد.
اين ها نمي تواند استدلال ها و انديشه هاي يك حكيم، ‌فيلسوف و حتي يك متفكر باشد. نمي توان اين مقدمه چيني ها و اين گونه نتيجه گيري ها را از نوع خرد و تفكر دانست، ‌اين ها همه خردسوزي و تفكر ستيزي است كه اگر توأم شود با سياست هاي رسمي حمايتي و برنامه ريزي هاي كلان در سطح يك جامعه، آن گاه خانمان سوز هم مي شود و طومار علم و تمدن را در هم مي پيچد و به جاي آن تخم تعصبات خشك و جاهلانه مي كارد و با مقدس مآبي آبياري اش مي كند و خشونت برداشت مي كند. آري بايد از چنين كشتي، چنين محصولي را درو نمود. اين وضعيت را با چند دهه ي قبل از غزالي، كه ابن سينا، در آن مي زيست، ‌مقايسه كنيد. او به تنهايي « يك صد كتاب در نجوم، فيزيك، فلسفه و پزشكي نوشت. او تنها پانزده كتاب درباره ي طب نوشته است كه مدت شش قرن مبناي تدريس علوم در اين رشته، در جهان بوده است و ده ها بار نيز تجديد چاپ شده است » (12) و البته بر اين ها همه، بايد ابوريحان و ابن هيثم و ابن مسكويه و همچنين شاگردان ابن سينا و شاگردان شاگردان ابن سينا را، ‌همچون ابوالعباس لوكري كه شاگرد بهمنيار بود، ‌اضافه نمود.
در كتاب مدارس نظاميّه، ‌گزارشي نسبتاً كامل از اصفهان عصر سلجوقي ارايه شد كه بخشي از آن را در اينجا منعكس مي كنم و با نتيجه گيري اين مبحث را به پايان مي رسانم:
« اصفهان در دوران حكومت سه پادشاه بزرگ سلجوقي يعني طغرل و آلپ ارسلان و ملكشاه (429-485 ه. ق) كه سي سال اخير آن مقارن با وزارت خواجه نظام الملك طوسي بوده است، ‌همگان با توسعه ي روزافزون قلمرو سلجوقي گسترش يافت و بر رونق و شكوه آن افزوده شد. ملكشاه سلجوقي خزانه ي خود را به اصفهان برد و در عمران و آبادي آن شهر كوشيد. (راحه الصدور: 32) در نتيجه اموال و غنايم بي شماري كه از كناره ي جيحون تا انطاكيه به سوي اين شهر سرازير شد و ابنيه و آثار متعدد كه به وسيله ي سلاطين سلجوقي و خواجه نظام الملك و ديگر امرا و اعيان دولت در اصفهان احداث گرديد، اين شهر را به صورت يكي از بلاد آباد و با عظمت دنياي آن روزگار درآورد.
ملكشاه در محله ي كران اصفهان مدرسه اي بنا كرد مخصوص حنفيان ولي تعصب شديد خواجه مانع از آن شد كه نام ابوحنيفه را بر فراز آن بنويسند و سرانجام با رضايت خواجه به دو فرقه ي حنفيه و شافعيه اختصاص يافت. اين مدرسه كه به نام مدرسه ي ملكشاهي معروف گرديد بعدها مدفن باني خود شد و چون كالبد ملكشاه را از بغداد به اصفهان آوردند در اين مدرسه به خاك سپردند... پادشاهان سلجوقي مذهب حنفي داشتند و خواجه نظام الملك و ايادي او از پيروان متعصب شافعي بودند و دو خانواده ي متنفذ مذهبي شهر آل خجند رياست شافعيه و آل صاعد رياست حنفيه را به عهده داشتند. خاندان خجندي كه خواجه نظام الملك بزرگ آنان ابوبكر محمد بن ثابت. م=483 ه، ق. را از مرو به اصفهان آورده بود، ‌سالياني دراز علاوه بر رياست شافعيه و توليت مدرسه ي نظاميّه ي اصفهان و رياست شهر را نيز عهده دار بودند و با آل صاعد رقيبان حنفي مذهب خود يا ديگر فرقه ها زد و خورد شديد داشتند كه به كشتار و جرح كثيري از مردم و خرابي و ويراني قسمتي از شهر منجر مي گرديد. » (13)
از همه ي اين بحث ها، نتيجه گيريي كه مي خواهم به عمل آورم اين است كه حوزه ي فلسفي اصفهان، علي رغم همه اين نابساماني ها و اعمال سياست هاي ضد فلسفي، به خصوص با توجه به استقرار سي ساله ي خواجه نظام الملك در اصفهان، دوام داشته و مقاومت كرده است تا آن جا كه سهروردي بعد از ده ها سال، براي ادامه ي تحصيل و اخذ دروس حكمت و فلسفه به اصفهان مي آيد و در اصفهان با آثار شيخ آشنا مي گردد، آن طور كه گذشت. در اين جا معلوم مي شود كه يكي از نقاط كور تاريخ فلسفه ي اسلامي، وضعيت فلسفه در اصفهان، ‌بعد از فوت ابن سينا تا سهروردي است. واقعاً‌ كسي نمي داند كه شاگردان ابن سينا و شاگردان شاگردان او، بعد از مرگ استادشان، به چه صورت، فعاليت هاي فلسفي خود را ادامه دادند. بسيار بعيد است كه حوزه ي فلسفي ابن سينا در اصفهان، با آن همه پويايي و سرزندگي كه ذكرش گذشت و با آن جنبه هاي نويني كه پيدا كرده بود، به يك باره بعد از حمله به اصفهان و فوت شيخ الرييس، از بين رفته باشد.

پي نوشت ها :

1.رسول جعفريان، از طلوع طاهريان تا غروب خوارزمشاهيان، ص 261
2. محيط طباطبايي، تطور حکومت، ص 60
3.براي بررسي مدارس در اين دو دوره به منابع زير مراجعه کنيد:
الف) نورالله کسايي، مدارس نظاميّه و تأثيرات علمي و اجتماعي آن.
ب) ـــ ، تاريخ دانشگاه هاي بزرگ اسلامي.
ج) کريمي زنجاني، دارالعلم هاي شيعي و نوزايي فرهنگي در جهان اسلام.
د) احمد شبلي، آموزش در اسلام، ترجمه محمد حسين ساکت.
ه) حسين سلطان زاده، تاريخ مدارس ايران.
4. رسول جعفريان، پيشين، ص 274.
5. در مورد دارالعلم ها رجوع کنيد به:
کريمي زنجاني، دارالعلم هاي شيعي
6. نورالله کسايي، مدارس نظاميّه، ص 281-280
7. محمود فاضل (يزدي مطلق)، مقاله مقدمه اي بر آراء کلامي امام حجه الاسلام ابوحامد محمد غزالي طوسي، در مجموعه مقالات غزالي شناسي، به اهتمام، ميثم کرمي، ص 235
8. سيد حسين نصر، مجموعه مقالات غزالي شناسي، ص 391
9. محمد غزالي، المنقذ من الضلال، ص 80
10. همان، 83-82
11. همان، 83
12. کاظم شريعتمداري، چرا ايران عقب ماند و غرب پيش رفت، ص 436
13. نورالله کسايي، پيشين، ص 221-220
همچنين در مورد دعواهاي فرقه اي و مذهبي مراجعه کنيد به:
جلال الدين همايي، غزالي نامه

منبع مقاله :
امامي جمعه، مهدي، (1391) سير تحول حوزه فلسفي اصفهان از ابن سينا تا ملاصدرا، تهران: مؤسسه پژوهشي حکمت و فلسفه ايران، چاپ اول



 

 



ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
موارد بیشتر برای شما