0
ویژه نامه ها

تواضع و فروتني در سيره ي شهدا

خود را فرو مي کشيد تا بلندتر نباشد!

محمدعلي چيزي از حضور خود در جبهه ها براي ما نمي گفت. يک روز در بازگشت از يک عمليات که در آن، دست او جراحت سطحي برداشته بود، قبل از رسيدن به منزل، چفيه ي خوني خود را شسته بود و ما تا مدت ها از زخم دست او اطلاعي نداشتيم.
خود را فرو مي کشيد تا بلندتر نباشد!
 خود را فرو مي کشيد تا بلندتر نباشد!

 






 

 تواضع و فروتني در سيره ي شهدا

چيزي نمي گفت!

شهيد حسين زاده مالکي
محمدعلي چيزي از حضور خود در جبهه ها براي ما نمي گفت. يک روز در بازگشت از يک عمليات که در آن، دست او جراحت سطحي برداشته بود، قبل از رسيدن به منزل، چفيه ي خوني خود را شسته بود و ما تا مدت ها از زخم دست او اطلاعي نداشتيم. (1)

خود را فرو مي کشيد تا بلندتر نباشد!

شهيد حسين گنجگاهي
حسين گنجگاهي قدي بلند داشت. آن گاه که در حضور آقا مهدي مي نشست، تواضع و فروتني سرشتيِ وي اجازه نمي داد که سر و گردني از ايشان فراتر داشته باشد. پس چنان خود را فرو مي کشيد تا کوتاه تر جلوه کند که مبادا بلندتر از وي بنمايد. (2)

کلاغ پر

شهيد حاج حسين خرازي
بسيجي دستش را گرفت و گفت: « دست هايت را بگذار روي سرت. حالا کلاغ پر برو. اين طوري مقرّرات را فراموش نخواهي کرد. »
حسين به حرفش عمل کرد و شروع به کلاغ پر رفتن کرد. کم کم توجه عده اي که اطراف دژباني بودند، به آن طرف جلب شد. بسيجي که همچنان پشت سر او مي رفت، گفت: « ادامه بده. ادامه بده. »
فرمانده ي دژباني از اتاقک نگهباني بيرون آمد. حسين را شناخت و به طرفش دويد و دست بسيجي را گرفت و با تشري به او گفت: « مي داني چه کسي را کلاغ پر مي بردي؟ »

***

در منطقه ي عملياتي فاو، کنار اروند رود؛ با يکي از برادران مهندسي - رزمي در حال نگهباني بوديم. حاج حسين خرازي را ديدم که به تنهايي به طرف ما مي آيد. به همراه خود گفتم: ايشان فرمانده ي لشکر است.
او قبول نکرد و گفت: « فرمانده ي لشکر اين طور تنها و عادي بين نيروها حرکت نمي کند. »
چند لحظه بعد حاج حسين آمد و داخل سنگر شد. هنگام ظهر، برادران از حاجي درخواست کردند که جلو بايستد تا به ايشان اقتدا کنند. حاجي نپذيرفت و اصرار برادران هم فايده اي نداشت. حاج حسين گفت:
- « اگر هر کدام از شما برادران بسيجي جلو بايستيد، پشت سرتان اقتدا مي کنم. »
نهايتاً يکي از برادران جلو ايستاد و حاج حسين به ايشان اقتدا نمود و نماز جماعت برگزار شد.

***

در مقر مهندسي - رزمي، بيرون سنگر نشسته بود. با تبسم و لبخند، با پيرمرد بسيجي که تازه به جبهه اعزام شده بود، مشغول گفت وگو بود. با دقت به صحبت هايش گوش مي داد. پيرمرد به او گفت: « جوان، دستت چه شده؟ در جبهه قطع شده يا مادرزادي اين طوري بوده؟ »
اندکي فکر کرد. موضوع صحبت را عوض کرد. پس از مدتي با او خداحافظي گرمي کرد و رفت.
به مرد بسيجي گفتم: ايشان را شناختي؟
گفت: « خير. ولي جوان مؤدب و بي تکبري بود. »
گفتم: او فرمانده ي لشکر، حاج حسين خرازي بود.
با تعجب گفت: « اين حسين بود؟ » (3)

دنياي ادب

شهيد مرتضي غلامي
مرتضي در هنرستان درس مي خواند و هميشه پياده به مدرسه مي رفت. گاهي براي صبحانه، فقط يک خرما مي خورد و راه مي افتاد. هر وقت به او مي گفتم: از پدرت پول بگير، با ماشين برو يا يک چيز بخر و بخور.
راضي نمي شد. مي گفت: « من خجالت مي کشم که پدرم با اين زحمت پول در بياورد و من آن را خرج کنم. »
هيچ وقت راضي نمي شد از پدرش پول بگيرد. مرتضي به ما خيلي احترام مي گذاشت، مخصوصاً به پدرش. يادم هست آخرين باري که مي خواست به جبهه برود. پيش من آمد و گفت:
- « مادر! من دوست دارم با پدر روبوسي کنم، اما خجالت مي کشم. »
- خجالت نکش، برو از او خدا حافظي کن.
- « قلبم به شدت مي زند، مي ترسم پدرم ناراحت باشد و چيزي بگويد. »
- نه! چيزي نمي گويد.
چشم هايش پر از اشک شد. رفت و دست پدرش را بوسيد.
اين بچه ها، دنياي ادب بودند. راستش را بخواهيد من که مادرشان هستم، تازه فهميده ام که چه گوهرهايي را از دست داده ام. (4)

در خط مقدم بزرگتر، در ساير مواقع کوچکتر

شهيد حاج احمد متوسليان
ديدم بسته اي سوغات مکه براي احمد آورده اند. روز نوارِ روبان سياهي که دور بسته پيچيده شده بود، نوشته بودند: « تقديم به برادر احمد متوسليان فرمانده ي گردان سپاه... »
خيلي تعجب کردم که چطور اين بچه در سپاه، فرمانده ي گردان است، اما به ما چيزي نمي گويد.
رفتم، گفتم: احمد! تو فرمانده ي گردان بودي و ما نمي دانستيم؟
خنديد و گفت: « اين حرف ها کدام است؟ مادر! بچه ها لابد خواسته اند مزاح کنند. فرمانده ي گردان چيست؟ »
هر چه اصرار کردم، بي فايده بود. مي خنديد و حاشا مي کرد.

***

يکي از رزمندگان تحت امر احمد، با اشاره به سلوک جمعي او، مي گويد:
- « ما براي انجام امور نظافت، نوبت بندي کرده بوديم و هر روز، يک نفر نظافت چي تعيين مي شد. روزهاي چهارشنبه ي هر هفته، نوبت برادر احمد بود. ايشان با وجود مسئوليت سنگين فرماندهي سپاه، در هر حالت و موقعيتي، سخت مقيّد بود که نوبت انجام مسئوليت نظافت را رعايت کند. هيچ کاري، هر چقدر هم که مهم بود، مانع حضور سر وقت ايشان براي نظافت نمي شد. سفره مي انداخت و جمع مي کرد، غذا و چاي آماده و تقسيم مي کرد، بعد هم خيلي تميز ظرف ها را مي شست، سنگر و محوطه و حتي دستشويي و توالت ها را به دقت نظافت و ضدعفوني مي کرد. شايد بعضي ها چنين اعمالي را براي يک فرمانده ي شاخص نظامي، روا نمي دانستند؛ اما برادر احمد، منطق ديگري داشت. از خودش شنيدم که مي گفت: « فرمانده کسي است که در خطّ مقدم، برادر بزرگتر است و در ساير مواقع، کمترين و کوچک ترين برادر بچه رزمنده ها. »
فکر مي کنم راز حکومت او بر قلوب بچه ها، ناشي از عمل به همين منطق بود.

***

حاج احمد در اوج محبوبيت نيز، همان جنگاور متواضع و بسيجي سيرت هميشگي باقي ماند. رزمنده ي دلاور تيپ 27 محمد رسول الله ( صلي الله عليه و آله )، اين فتح غرور آفرين را نه ناشي از تدبير راهگشاي خويش، بلکه به حق، حاصل عنايت و لطف قادر متعال به بندگان خالص بسيجي اش مي دانست و هم از اين رو، با کفِّ نفس و سلاح تواضع، به جنگ وساوس شيطاني ناشي از غرور چنين پيروزي بزرگي شتافت.
« ... تازه به قرارگاه تاکتيکي رسيده بودم و خيلي مشتاق بودم که حاج احمد را ببينم. داشتم به طرف قرارگاه مي رفتم که صحنه ي عجيبي را مشاهده کردم. در آن خلوتِ بعدازظهر که همه توي سنگر بودند، ديدم حاج احمد کنار تانکر آب نشسته و با يک دقت عجيبي، سرگرم شستن ظرف هاي غذاي بچه هاي قرارگاه است. خيلي تعجب کردم. آدم قَدَري مثل حاج احمد، فرمانده ي تيپ 27 حضرت رسول ( صلي الله عليه و آله ) و مسئول قرارگاه تاکتيکي نصر دارد کاسه، بشقاب مي شويد! حاجي غرق کار خودش بود. بلافاصله دست به کار شدم. دوربين قراضه ام را آماده کردم و تا به خودش بجنبد، سريع او را در حال ظرف شستن غافلگير کردم و عکسش را گرفتم. »

***

پس از تثبيت خط، مرحله ي دوم عمليات بود که خبر رسيد گروهي از خبرنگاران و فيلمبرداران صدا و سيما، جهت تهيه ي گزارش، به مواضع تيپ 27 حضرت رسول ( صلي الله عليه و آله ) آمده اند. سر تا پاي حاج احمد غرق گرد و غبار بود. به خاطر آفتاب تند منطقه، يک عينک، مثل اين عينک هاي جوشکاري هم به چشمش زده بود. سوار يک جيپ، آمد سري بزند به مواضع بچه هاي ما ( يگان ذوالفقار ) و حالي از شهيد بپرسد. در همين وقت ديديم يک گروه فيلمبردار به موضع آمد. انگار از قبل حاجي را نشان کرده بودند. چون ديديم يکراست رفتند سراغش. گفتند از صدا و سيماي مشهد آمده ايم، مي خواهيم با شما مصاحبه کنيم. حاج احمد هر کاري کرد، ديد نمي تواند از دست اين فيلمبردارها فرار کند. آخرش تسليم شد! براي ما که مي دانستيم حاجي اصلاً به دوربين و مصاحبه و اين جور چيزها عادت ندارد، ديدن اين که چطور اين بچه هاي تلويزيون توانسته اند او را به دام بيندازند، خيلي بامزه بود. حاج احمد خيلي مختصر درباره ي وضعيت عمليات، جلوي دوربين توضيح داد. گزارشگر تلويزيون هم بي خيال عوالم حاجي، پشت سر هم از او سؤال مي کرد. حاجي بد جوري معذّب شده بود. اين شهيد ناهيدي هم که ديگر نگو! داشت کيف مي کرد که اين ها چه راحت به حاج احمد کمين زده اند!... خلاصه، حاجي که ديد اين بنده ي خدا دست بردار نيست، طاقتش طاق شد، از جلوي دوربين رفت کنار و درحالي که شهيد ناهيدي و بچه ها را به آن ها نشان مي داد، گفت: « برويد با اين بسيجي ها صحبت کنيد. اين ها عمليات کرده اند، ما کاره اي نيستيم! »
بعد هم سوار جيپ شد و سريع رفت دنبال ادامه ي کار سرکشي به مواضع گردان ها.
آري! حاج احمد يک بسيجي است و شرط اول بسيجي بودن نيز، خودشکني و خدابيني است. پس نه عجب، اين که به مقتضاي فطرت بسيجي اش مي گويد؛ ما کاره اي نيستيم! تمام رمز و راز عزت بسيجياني چون حاج احمد، در همين خلوص و فروتني « لِوَجه الله » ايشان نهفته است. ما کاره اي نيستيم، بهترين تفسير بر کلام امام ( رَحمة الله ) است که فرموده اند: « خرمشهر را خدا آزاد کرد. » (5)

هراس از غرور

شهيد عباس بابايي
عباس از کبر و غرور، فوق العاده هراس داشت. از ايام جواني در مراسم تعزيه و شبيه خواني امام حسين ( عليه السلام ) در محل شرکت مي کرد. يک بار که فرمانده ي پايگاه هوايي همدان بود، براي ديدن ما به قزوين آمد. چون ما برنامه ي تعزيه خواني داشتيم، در برنامه ي ما شرکت کرد. او در اين تعزيه در نقش يک مرد اسب سوار ظاهر مي شد که بايد سوار اسب مي شد و بعد دور ميدان مي گشت. عباس، لباس آن مرد را پوشيد و سوار بر اسب، به صحنه آمد. اما بعد از چند لحظه، از اسب پياده شد. فوراً خودم را به او رساندم و پرسيدم:
- چرا پياده شدي؟
با عصبانيت گفت:
- « من اسب سوار نمي شوم. چون بعد از سوار شدن بر اسب، براي يک لحظه احساس کردم غرور مرا گرفت. »
او سپس اين نقش را پياده اجرا کرد. (6)

هر جا خالي بود مي نشست

شهيد رضا رضايي پور ( کاظمي )
آدم بسيار متواضع و فروتني بود. در بسياري از سفرهايي که همراه وي با ماشين وانت داشتيم، نشستن در اتاق جلوي ماشين را نوبتي قرار مي داد و مي گفت که همه بايد از اين جا استفاده نمايند. ابتدا خودش عقب مي آمد. حتي اگر علي الظاهر، افراد رده ي پايين هم عقب بودند، مي گفت: « شما برويد جلو و وقتتان را استفاده نماييد. »
ظاهري بسيار ساده و دور از تجمّل داشت. هميشه موي سرشان کوتاه و لباس بسيار ساده و معمولي مي پوشيد. اهل تعارف نبود و خودش نمي خورد، تا او را تعارف کنند. در محافل و مجالس سعي مي کرد هر جا خالي باشد بنشيند، تا جاي مخصوص برايش در نظر گرفته نشود. در عين حال، از متانت و وقار خاصي برخوردار بود.

***

از ويژگي هاي بارز شهيد کاظمي و از خصوصيات اخلاقي ويژه ي ايشان، اين بود که وقتي از راه مي رسيد، قبل از هر کس ديگري که در آن جا حضور داشت، سلام مي کرد. حتي به کوچکتر از خودشان. در ارتباط هاي تلفني نيز، اين کار ملکه ي ايشان بود. در واقع به جاي کلمه ي الو که معمولاً به عنوان اولين حرف در ارتباط هاي تلفني مرسوم است، وي کلمه ي سلام عليکم را به کار مي برد. (7)

پي نوشت ها :

1- صنوبرهاي سرخ، ص 135.
2- روايت سي مرغ، ص 212.
3- دژ آفرينان، صص 47 و 16، عقيق، ص 128.
4- همين پنج نفر، ص 117.
5- در انتهاي افق، صص 257- 256 و 202 و 73 و 28.
6- سروهاي سرخ، صص 211- 210.
7- تا مرز ايثار، صص 121 و 39.

منبع مقاله :
مؤسسه فرهنگي هنري قدر ولايت، (1390)، سيره شهداي دفاع مقدس (21) تواضع و فروتني، تهران: مؤسسه فرهنگي هنري قدر ولايت، چاپ اول



 

 



ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
موارد بیشتر برای شما