0
ویژه نامه ها

دولت سنتي ايران و ايلات

ايلات آن گونه كه برخي محققان علوم اجتماعي عنوان مي كنند، جوامعي منزوي و دولت ناپذير نيستند، برعكس، گروه هاي ايلي ايران همواره با دولت مركزي در پيوند و ارتباط متقابل بوده اند. رؤساي ايلات براي حكومت ماليات جمع مي
دولت سنتي ايران و ايلات
دولت سنتي ايران و ايلات

 

نويسنده: حميد احمدي





 


ايلات آن گونه كه برخي محققان علوم اجتماعي عنوان مي كنند، جوامعي منزوي و دولت ناپذير نيستند، برعكس، گروه هاي ايلي ايران همواره با دولت مركزي در پيوند و ارتباط متقابل بوده اند. رؤساي ايلات براي حكومت ماليات جمع مي كردند و نيروهاي مسلح در اختيار ارتش ايران قرار مي دادند. ارتش ايران در اواخر دوره ي صفوي مركب از 180,000 سرباز بود كه 110,000 نفر از آنان را رؤساي ايلات (‌ ايلخان ها، خان ها و ايل بيگ ها ) بسيج مي كردند. ارتش آقامحمدخان قاجار نيز متشكل از نيروهاي ايلي بود.(1)
در مقابل، پادشاهان ايران نيز رؤساي ايلات را به عنوان حاكمان محلي به رسميت مي شناختند و در بسياري موارد آنان را رسماً به سمت واليان و نمايندگان دولت مركزي در مناطق ايلي تعيين مي كردند. غالب اوقات رهبران ايلي نمي توانستند به مقام خود به عنوان رئيس ( ايلخان، بيگلربيگي، امير ) مشروعيت ببخشند مگر آنكه شاه آن ها را به اين مقام منصوب مي كرد. به همين دليل، رؤساي ايلات، حاكمان قدرتمند محلي بودند كه در مناطق تحت نفوذ خود اقتدار كامل نظامي و اقتصادي داشتند.
در بسياري موارد شاه تخت و تاج خود را مديون همكاري و حمايت رؤساي قدرتمند و خودمختار ايلي بود.(2) شاهرخ اخوي مي نويسد در دوران قاجار دولت آن قدر ضعيف بود كه دامنه ي كنترل و نفوذ آن از محدوده ي پايتخت فراتر نمي رفت.(3) رؤساي ايلات گاه به نخبگان بانفوذ سياسي در پايتخت تبديل مي شدند و به مناصب بالاي حكومتي دست مي يافتند(4). علاوه بر آن، آن ها صاحب مقام و موقعيت هاي سياسي محلي مانند فرمانداري مي شدند(5). رؤساي بزرگ ايل ها ( ايلخان ها ) درواقع در مناطق تحت نفوذ خود اختيار و اقدار كامل داشتند.(6) يرواند آبراهاميان در رابطه با موقعيت ايلخانها در دوره ي قاجار مي نويسد:
... [ آنها ] در ميان قبايل خود شاهان واقعي بودند، بدون دخالت مقامات خارجي حكمراني و قوانين خاص خود را اجرا مي كردند. ماليات مخصوص براي خود جمع آوري مي نمودند و فقط اسماً و به ظاهر تابع دولت مركزي بودند. گاهي اوقات اين تابعيت از دولت به شكل ارسال سهم اندكي براي خزانه ي سلطنتي نمود پيدا مي كرد.(7)
يكي از نويسندگان اقتدار و اختيارات رؤساي ايلات در دوره ي قاجار چنين توضيح مي دهد:
بيشتر نواحي مرزي تحت سلطه ي رؤساي موروثي محلي بود كه گرچه از شاهنشاه تبعيت و فرمانبرداري مي كردند، در عمل مستقل بودند و تشكيلات و نيروهاي مسلح منظم يا غيرمنظم خاص خود را داشتند. اين رؤسا حتي با قدرت هاي خارجي و دولت مركزي به گونه اي مكاتبه مي كردند كه گويي استقلال واقعي داشتند. اين رؤسا عبارت بودند از خان ها، اميران، سردارها و واليان آذربايجان، كردستان، لرستان، خوزستان، بلوچستان، خراسان و مازندران و بخش هايي از قفقاز كه قبل از انضمام به روسيه به ايران تعلق داشت.(8)
با توجه به وجود اين قبيل گروه هاي خودمختار ايلي، دولت هاي ايران بعد از اسلام، كم و بيش دولت هاي غيرمتمركز محسوب مي شدند. در اشاره به اين مسئله، ‌يكي از محققان فراتر مي رود و در تاريخ ايران فقط سه دولت را متمركز مي داند كه عبارتند از: هخامنشيان ( 331-550ق م )، ساسانيان ( 236-626م ) و پهلوي (1979- 1925م/ 1357-1304ش ).(9)
حركت به سوي تمركزگرايي و ايجاد دولت مدرن اين الگو را تغيير داد. نخستين تلاش ها براي تمركز قدرت دولت و اقدام عليه رؤساي ايلات در زمان محمدشاه قاجار شروع شد. وي سعي كرد رؤساي قبايل تركمن و سرداران بلوچ را تحت كنترل درآورد، اما سياست او به دليل مرگ ناگهانيش بي ثمر ماند.(10) فتحعلي شاه قاجار نيز كه از قدرت رؤساي ايلات نگران بود، همان سياست را در يك سري تلاش هاي ناموفق ديگر دنبال كرد. برخي محققان و مورخان معتقدند كه بي اعتمادي او نسبت به رؤساي ايلات يكي از عوامل شكست سپاه او در جنگ هاي ايران و روس بود.(11) نيروهاي عشايري كه عامل عمده ي موفقيت شاه عباس صفوي و نادرشاه افشار بودند، در اين دوره از جنگ هاي ايران با روسيه، نقش مهمي نداشتند.
اهميت گروه هاي خودمختار ايلي در اين واقعيت متجلي است كه اغلب سلسله هاي ايراني مانند سلجوقيان، صفويه، افشاريه، زنديه و قاجاريه را رهبران پرقدرت ايلي بنيان نهادند. برخي از اين رهبران در خيزش ها و قيام هاي اجتماعي- سياسي مانند انقلاب مشروطه و پس از آن، مانند نقش ايلخان هاي بختياري در سرنگوني محمدعلي شاه نقش هاي مهمي ايفا كردند.(12) يكي از محققان قدرت گروه هاي ايلي در تاريخ ايران را چنين نيز توصيف كرده است:
طايفه ها و جماعت هاي عشايري ايران از ديرباز تا آغاز قرن كنوني هجري خورشيدي يا حكومت را در دست داشته اند يا شريك و حامي حكومت بوده اند و يا مدعي و رقيب آن بوده اند و يا به انگيزه ي مقاومت در برابر ظلم و زورگويي و باج خواهي حكومت ها در حال جنگ و ستيز با آن قرار داشته اند.(13)
در اغلب نقاط ايران، گروه هاي ايلي قدرتمند رؤساي خودمختار داشتند. درواقع آنها تنها منبع اقتدار در مناطق خود به حساب مي آمدند و دولت معمولاً در امور ايلي و حكومت خان مداخله نمي كرد، مشروط بر آنكه او به شاه وفادار مي بود. اين رؤسا از قدرت و اختيارات فراواني برخوردار بودند. ويليام داگلاس، كه مدت ها در ميان ايلات ايران و ساير جوامع خاورميانه به سر برده بود، مي نويسد:
ايلخانِ هر ايل يك شاه بود و شاه ايران شاهنشاه. ايلخان ها شورايي از نجبا تشكيل مي دادند و در كنار شاهنشاه حكومت مي كردند. ايلات به شاهنشاه ماليات مي پرداختند و براي سپاه ايران نيرو تدارك مي ديدند. اما هر ايل تا حد زيادي و درواقع بيش از ايالت هاي مستقل كشور ما خودمختاري داشت.(14)
ادامه ي بحث را با اشاره اي به گروه هاي ايلات و موقعيت رهبران قدرتمند ايلي در كردستان، بلوچستان و آذربايجان دنبال مي كنيم.

كردستان

وجود رؤساي بسيار قدرتمند ايلي از واقعيات كردستان تا اوايل قرن بيستم بوده است. رؤساي طوايف كرد علي رغم چنين اقتداري، با پادشاهان و دولت مركزي ايران و نيز سلاطين امپراتوري عثماني در پيوند مستمر بودند. اين ارتباط به ويژه پس از ظهور دو دولت مقتدر عثماني و صفوي واقعيت داشت. با اينكه ايران اغلب بخش هاي كردنشين خود را در نبرد چالدران ( 1514م/ 920ق ) ‌از دست داد، اما رهبران ايلات مختلف كرد به يكي از اين دو قدرت رقيب وابسته بودند و به همين دليل از اختيارات گسترده اي برخوردار شدند، زيرا سلاطين ايراني و عثماني براي جلب نظر و حمايت آنها اختيارات و قدرت سياسي بيشتري به آنان اعطا مي كردند. عثماني ها در اين مورد سخاوتمندتر بودند، چون هدفشان ترغيب خوانين كرد به ادامه ي حمايت و تبعيت از حكومت عثماني و منصرف كردن آن ها از تجديد بيعت به شيوه ي سابق با پادشاهان ايران قبل از صفوي بود.
سني بودن مسلمانان كرد و شيعه بودن دولت هاي ايران از زمان صفويه به بعد، امري بود كه برخي از رؤساي ايلات كرد را تشويق به اتحاد با عثماني ها مي كرد. قبل از نبرد چالدران، مقامات صفوي رؤساي سني كرد را از سمت هايشان بركنار كردند و به جاي آن ها نخبگان غيرسني و غيركرد را روي كار آوردند. واسيلي نيكيتين مورخ روسي مي نويسد شاه اسماعيل، بنيان گذار سلسله صفوي، اكثر يازده تن رؤساي كردي را كه با او ملاقات كرده بودند زنداني نمود و حاميان خود را به حكمراني اميرنشين هاي كرد منصوب كرد.(15) شكست صفويان در نبرد چالدران نقطه ي عطفي در تاريخ كردها بود، زيرا حدود 23 اميرنشين كرد يك پيمان دولتي با عثماني ها امضا كردند كه به موجب آن حكومت محلي رؤساي ايلات كرد در مناطق ايلي خود به رسميت شناخته شد و آنان در مقابل تعهد كردند كه نسبت به سلطان عثماني وفادار باشند.(16) در شرفنامه، قديمي ترين اثر تاريخي مربوط به كردها آمده است كه قبل از جنگ سلطان سليم عثماني با صفويان، حدود بيست امير كرد نسبت به سلطان سليم اظهار وفاداري كردند و نيز:
ادريس به عزّ عرض جلال سلطاني رسانيد كه امراي كردستان از الطاف و احسان شاه جهان استدعا دارند كه ولايت موروثي ايشان را به ايشان ارزاني داشته، شخصي را در ميانه ي ايشان بزرگ و بيگلربيگي نصب سازند.(17)
سلسله هاي ايراني نيز به نوبت خود به امراي كرد قدرت و اختيارات زيادي مي دادند تا آنها را به اطاعت از خود تشويق كنند. نمونه ي بارز آن امارت اردلان بود كه تحت رياست يك والي وفادار به ايران قرار داشت. شاهان صفوي قدرت محلي امراي اردلان را در كردستان ايران به رسميت مي شناختند و آن ها تا عهد ناصرالدين شاه موقعيت خود را حفظ كردند. مناطق تحت نفوذ اين امرا در كردستان ايران شامل سنندج، مريوان و بانه بود كه رسماً « كردستان اردلان » ناميده مي شد.(18)
اختيارات و قدرت حكمرانان محلي كرد با يكديگر برابر نبود. بدليسي نوعي سلسله مراتب در ميان مقامات كرد قائل است. به نظر او قدرتمندترين آن ها حكام اميرنشين هاي كرد ( ولات ) بودند كه دعوي شاهي داشتند و مورخان از آن ها به عنوان سلطان ياد كرده اند. بدليسي نام پنج گروه از اين امرا را چنين ذكر مي كند: حكمرانان دياربكر و جزيره، حكمرانان دينور و شهره زول ( يا حسنويه )، حكمرانان فَضلَويه ( لُر بزرگ )، حكمرانان لُر كوچك و سلاطين مصر و شام ( سوريه ) كه به ايوبي ها ( سلسله منسوب به صلاح الدين ايوبي ) معروف بودند.(19)
دومين رده در اين سلسله مراتب آن هايي بودند كه ادعاي شاهي نداشتند، اما گاهي به نام خود سكه مي زدند و خطبه مي خواندند. بدليسي از حكمرانان اردلان، حكّاري ( شنبو )، عماديه ( بهدينان )، جزيره ( شامل امراي عزيزان، كوركيل و فنيك ) و حكمرانان حسن كيف [ حصن كيفا ] ( ملكان ) در اين رده نام مي برد.(20) در مقوله ي دوم، حكام اردلان و احتمالاً حكّاري تحت حمايت ايران و تابع آن بودند.
بدليسي « ساير امراي كردستان » را در سومين رده متشكل از سه گروه جاي مي دهد. در گروه اول، از ده ها حكمران محلي اسم مي برد. در گروه دوم، نام دوازده حكمران را ذكر مي كند كه از ميان آن ها امراي مكري، برادوست، محمودي، كلهر و بانه در ايران به سر مي بردند. بدليسي گروه سوم را به « امراي كرد ايران » اختصاص مي دهد كه به پنج شاخه تقسيم مي شدند: امراي سياه منصور، امراي چگني، امراي زنگنه و امراي پازوكي (21). تعلق اغلب اين اسامي يعني اردلان، بابان، حكّاري، دنبلي، كلهر، مكري، زنگنه، پازوكي و غيره به ايلات يا بزرگْ ايل هاي كرد، نشان مي دهد كه بيشتر اين امارات در واقع مناطق تحت اختيار خانواده هاي ايلي محلي بود كه همه ي آن ها به ايران يا به عثماني ابراز وفاداري مي كردند.
برخي از حاكمان محلي، به ويژه آن هايي كه بر اميرنشين هاي بزرگ حكم مي راندند، مناطق وسيعي را كه شامل بسياري از قلمروهاي ساير ايلات كرد مي شد، تحت كنترل داشتند. چند اميرنشين كرد نظير اردلان و مكري پس از نبرد چالدران در قلمرو ايران باقي ماند. اميرنشين هاي مهم ديگر نظير بابان، بدليس ( يا بتليس )، ميلان، بهدينان، حكّاري و بايزيد در قلمرو عثماني قرار گرفت.(22) برخي از اين اميرنشين ها، به ويژه اميرنشين هاي قلمرو عثماني، چنان قدرتي داشتند كه امراي آن ها از اطاعت سلاطين عثماني و شاهان ايراني سرباز مي زدند. تاورنيه جهانگرد فرانسوي در سال 1676م/ 1087ق در مورد بدليس مي نويسد كه « امير بدليس نه شاه [ ايران ] را به رسميت مي شناخت و نه پادشاه [ سلطان عثماني ] را و قادر بود يك سپاه جنگي 20 تا 25 هزار نفري را بسيج كند ». بنا به نوشته ي فلورين، يسوعياني كه از شهر بدليس در سال 1683م/ 1095ق ديدار كردند گزارش دادند كه تبعيت و پيروي حاكم از عثماني ها تنها در اين خلاصه مي شد كه هنگام جلوس سلاطين عثماني بر تخت، براي آنها تهنيت بفرستد.(23)
دوران اقتدار امراي خودمختار كرد كم تر از دو قرن بود و پس از شكست امپراتوري عثماني در وين ( 1683م/ 1095ق )، حكمرانان كرد تغيير كردند و جاي خود را به فرمانداران ترك دادند و امارات كرد نيز به ولايات ترك، تبديل شد. نيكيتين مي نويسد كه رؤساي قبايل كرد تنها به ظاهر خودمختاري داشتند. اين وضع در اواسط قرن نوزدهم در زمان سلطان عبدالحميد بدتر شد. آخرين امير كرد عبدالرزاق بدرخان از جزيره بود، كه پس از چند بار پيروزي بر عثماني ها در نتيجه ي خيانت پسرعموي خود مغلوب شد.(24) در ايران، امراي اردلان- قدرتمندترين حكمرانان كرد- به تدريج امتيازات و قدرت خود را از دست دادند. سرانجام در سال 1860/ 1277ق يكي از شاهزادگان قاجار جاي امراي اردلان را گرفت.(25)
علي رغم اين واقعيت كه امراي كرد قدرت و اقتدار چشمگيري داشتند، به امپراتوري عثماني و ايران وابسته بودند و استقلال كامل نداشتند. درست است كه آن ها در برخي دوره ها از اطاعت هر دو قدرت، به ويژه هنگام ضعف دولت هاي مركزي، سرپيچي مي كردند اما وفاداري به يكي از آن ها الگوي سنتي بود. مهم ترين جلوه ي اين وفاداري جمع آوري ماليات براي دولت و تدارك نيروهاي مسلح ايلي براي سپاه ايران و عثماني بود. يكي از محققان در مورد كردستان ايران چنين مي نويسد:
هر ايل كرد دو نوع ماليات جمع آوري مي كرد: علاوه بر ماليات هايي كه از صاحبان دام ها و چراگاه ها اخذ مي شد، سران ايلات براي سپاه سربازگيري مي كردند. نيروهاي ايلي تجهيزات كامل داشتند كه شامل سرباز سواره نظام سبك اسلحه همراه اسب و لباس بود و در بسياري موارد هزينه هاي سربازان را ايلات پرداخت مي كردند.(26)
بابا مردوخ روحاني، نويسنده ي كرد ايراني مي نويسد كه طي دوران جنگ هاي نادرشاه افشار با عثماني ها در سال 1733م/ 1146، در اطراف بغداد، نيروهاي نظامي تدارك يافته از طرف والي اردلان از پيشتازان ارتش نادرشاه بودند.(27) نيكيتين در اين باره مي نويسد:
شاه عباس و نادرشاه و فتحعلي شاه هر سه در جنگ هاي خود با دشمنان روي عشيرت مكري حساب مي كردند. نخستين اين سه پادشاه كه از آن دوي ديگر بزرگ تر بود به كردان كه قسمت اعظم نيروهاي مسلح او را تشكيل مي دادند متكي بود و بسياري از كردها را در لشكر خود به مقامات عالي فرماندهي گماشت. در سال 1624 [ 1033 ] نيز كه كردهاي مكري هسته ي اصلي لشكر شاه عباس را تشكيل مي دادند و او در نبردي بزرگ شكستي فاحش به تركان عثماني وارد آورد همينطور بود.(28)
قاسملو به نقل از آوريانوف مورخ اهل شوروي مي نويسد: « در جنگ هاي ايران و روس در آغاز قرن نوزدهم، دو سوم سربازان عباس ميرزا كرد بود. »(29) وي همچنين مي نويسد: « در سال 1885م/ 1032ق، از 35000 عضو سپاه ايران، 20000 نفر آن ها كرد بودند »(30). وي همچنين به نقل از نيكيتين مورخ روس درباره ي امارت اردلان مي نويسد:
... خان هاي اردلان پس از چندين قرن حكومت كاملاً مستقل عنوان والي اردلان را، كه از طرف شاهان ايران به آن ها داده شد، پذيرفتند و همواره نسبت به پادشاه ايران وفادار ماندند... تنها نشانه ي اين تبعيت آن بود كه آن ها خواست پادشاهان ايران مبني بر تدارك نيروي مسلح را همواره اجابت مي كردند.(31)
پادشاه ايران به پاس خدمات ارزنده ي رؤساي ايلات كرد در جمع آوري ماليات و تدارك نيروي نظامي به ايلات زمين اعطا مي كرد.(32) رؤساي ايلات پاداش دريافت مي كردند و رسماً به عنوان حاكمان محلي شناخته مي شدند. محمد مردوخ كردستاني، متذكر مي شود كه نادرشاه افشار معمولاً عنوان « سلطان » را به رؤساي كرد مي داد كه پاسخي بود به سياست هاي عثماني ها كه به كردها لقب « پاشايي » مي دادند.(33) رؤساي كرد در هر دو دولت به مقامات سياسي منصوب مي شدند. مثلاً اسكندر سلطان رهبر محلي كرد به همراه شاه عباس در فتح ايروان ( پايتخت ارمنستان كنوني )‌ شركت داشت و شاه او را به عنوان حاكم بانه در كردستان ايران منصوب كرد.(34) نادرشاه نيز به سليم خان اردلان همين مقام را اعطا كرد.(35)
رؤساي ايلات كرد به مقام هاي مهم نظامي و سياسي ديگري نيز در خارج از كردستان منصوب مي شدند. نمونه ي قابل ذكر آن عزيزخان مُكري است كه هم والي آذربايجان بود و هم رئيس كل قشون ايران در جنگ با عثماني ها در عهد قاجاريه در سال 1853م/ 1269. بعدها وي به عنوان حاكم تهران منصوب شد (36) و سرانجام ناصرالدين شاه او را به مقام وزارت جنگ رساند.(37) مثال ديگر محمود پاشاخان كلهر بود كه محمدشاه قاجار او را به عنوان حاكم گيلان غرب در غرب ايران منصوب كرد.(38) واليان كرد نيز، به ويژه واليان اردلان، همانند ساير واليان بخش هاي ديگر ايران در زمره ي نخبگان سياسي قدرتمند ايران بودند. نيكيتين به نقل از ويلچوفسكي مي نويسد كه: « اختيارات واليان تا بدان پايه است كه در غياب شاه مي توانند عنوان « خان » به اشخاص بدهند »(39).
نابودي اميرنشين هاي كرد در ايران و امپراتوري عثماني، كردستان را به طور كامل تحت كنترل دولت مركزي درنياورد. با اينكه امارات كرد نظير اردلان، بدليس يا بابان در اواسط قرن هجدهم ميلادي ازبين رفتند، ساير رؤساي ايلات كرد توانستند اقتدار خود را در سطح كوچك تري حفظ كنند. وَن بروينسن مي گويد كه تاريخ كردستان شاهد حكمراني سه گروه مقتدر كرد بوده است: امراي بزرگ ايل هايي نظير اردلان، آقاها يا مالكان زمين دار و فئودال، شيوخ يا رهبران مذهبي و رؤساي ايلي كوچك تر. (40)
ايزدي علاوه بر بزرگْ ايل ها، از بسياري از ايلات كرد در ايران و امپراتوري عثماني نيز نام مي برد.(41) با اينكه ايلات قدرتمندي نظير شكاك، جلالي، هركي، مكري، منگور، دنبلي، جاف، گوران، كلهر و ساير ايلات كرد در ايران مقام و موقعيت نظامي و سياسي امارت اردلان را نداشتند، تا اندازه اي از اقتدار محلي برخوردار بودند.(42) ايلات مزبور نيروهاي مسلح مستقل داشتند و رؤساي آن ها با دولت مركزي در تماس بودند. دوران اميرنشين هاي كرد تحت رياست بزرگ ايل ها، عصر طلايي اقتدار حكمرانان محلي كرد بود.
كردهاي يك امارت هرگز با هم متحد نبودند و اميرنشين هاي موجود به نفع عثماني يا دولت هاي ايران با يكديگر مي جنگيدند. افول قدرت اميرنشين هاي كرد نظير اردلان و مكري (43) اين شكاف ها و اختلافات را عميق تر كرد. محقق ديگري در تشريح اين وضع مي نويسد:
تا اواسط قرن نوزدهم، بخش بزرگي از منطقه ي كردنشين به اميرنشين هايي مركب از يك جمعيت ايلي و مردم شهرنشين غيرايلي تقسيم مي شد. اين اميرنشين ها، كه از خودمختاري قابل ملاحظه اي برخوردار بودند، در جريان سياست هاي تمركزگرايي شاهان قاجار از بين رفتند و آخرين امراي كرد در سال 1865 [ 1282 ] از مقام خود عزل شدند. در نتيجه امراي كرد- يا رؤسا و خوانين بعدي - مقداري از قدرت مانور خود را از دست دادند. با اين حال از آنجا كه نيروهاي مسلح قابل توجهي در اختيار داشتند، هنوز مي توانستند اعمال قدرت كنند. اما آن ها از اين قدرت گاه در حمايت از حاكم و گاه در جهت تحقق تقاضاي خود استفاده مي كردند. از بين رفتن بزرگ ايل هاي عمده، كانون قدرت ايلي را تا سطح قدرت رؤساي ايلي كوچك تر، كه دائماً با يكديگر در حال كشمكش بودند، پايين آورد.(44)
نابودي اميرنشين هاي خودمختار كرد خلأ قدرتي به وجود آورد كه رهبران مذهبي نظير ملاها، و شيوخ آن را پر كردند. درواقع از اواسط قرن نوزدهم به بعد، فقط رهبران مذهبي و ايلي بودند كه كردها را در مقابله با حضور مؤثر و رو به تزايد دولت هدايت مي كردند.(45) كليه ي حركت هاي كردها عليه سياست هاي تمركزگرايانه ي عثماني ها در اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم و نيز عليه انگليسي ها و عراقي ها را رهبران مذهبي كرد نظير شيخ عبيدالله، شيخ سعيد، شيخ محمود برزنجي و شيخ احمد برزنجي هدايت مي كردند. مسئله ي آقاها كه مقام غيرمذهبي داشتند و برخي از آن ها در ايران از رؤساي قدرتمند ايلي بودند، مقوله ي ديگري است. حمزه آقا، رئيس بزرگ ايل منگور كه در سال هاي 1880-81م / 1259-60ق عليه قاجارها طغيان كرد نمونه ي بارزي از اين گروه رهبران بود.(46) نمونه ي ديگر اسماعيل آقا سيمكو، رئيس قدرتمند بزرگ اين شكاك بود كه رضاشاه در سال هاي24-1920م / 1299-1303ش با او درگير شد.
تا نخستين دهه هاي قرن بيستم، رؤساي ايلي محلي منشأ اصلي قدرت در كردستان بودند. در ايران سراني چون اسماعيل آقا سيمكو، حمزه آقا منگور، محمودخان كاني سنان و حمه ( همه / محمد ) رشيد نمونه هايي از اين نخبگان قدرتمند ايلي بودند. اين رؤساي ايلي نه تنها نيروهاي مسلح ايلي مجهز در اختيار داشتند، بلكه با كنترل سرزمين هاي وسيع كشاورزي، اخذ ماليات از رعايا و افراد تحت فرمان، غارت و چپاول روستاها و شهرهاي همسايه يا كاروان ها امكانات مالي گسترده اي نيز براي خود فراهم كرده بودند. پادشاهان قاجار، به ويژه در شرايط هرج و مرج ناشي از انقلاب مشروطه در 1285ش / 1906م، قادر به تحكيم قدرت خود و كنترل اوضاع در كردستان نبودند. در فاصله ي ميان مرگ ناصرالدين شاه قاجار تا ظهور رضاشاه پهلوي رؤساي ايلات كرد قدرت و اختيارات بيشتري به دست آوردند. حكومت اغلب اين رؤسا را به عنوان حاكمان غيررسمي مي پذيرفت. برخي سران كرد مانند محمود كاني سنان و حمه رشيد، فرمانداران نيمه رسمي مناطق ايلي خود در كردستان بودند.(47)

بلوچستان

برخلاف كردستان، بلوچستان به طور كامل درگير رقابت ميان دو دولت قدرتمند نبوده و رؤساي طوايف آن منطقه از زمان هجوم مغول تا اواسط قرن نوزدهم از قدرت و اختيارات بسياري برخوردار بودند.(48) آن لمبتون در رابطه با ايران دوره قاجاريه مي نويسد:
گرچه سيستان، بلوچستان و مكران اسماً در كنترل ايران بود، دولت تا نيمه ي دوم قرن نوزدهم مستقيماً آن جا را اداره نمي كرد.(49)
حكومت قاجار توانست بلوچستان را تحت كنترل بگيرد، اما قادر به از بين بردن سرداران قدرتمند طوايف بلوچ نبود. محمدشاه و ناصرالدين شاه توانستند سرداران بلوچ را كاملاً تحت سلطه ي خود درآورند(50)، اما به جاي نابودي پايگاه قدرت آنان ترجيح دادند فقط آن ها را وادار به اطاعت كنند؛ زيرا نيروهاي نظامي بلوچ و مسئله ي جمع آوري ماليات براي دولت ايران ارزش زيادي داشت. به نوشته ي لمبتون، رهبران طوايف بلوچ نيز همانند رؤساي ايلات كرد و ترك در ميان سپاهيان نادرشاه، كريم خان زند و محمدشاه قاجار حضور داشتند.(51)
پادشاهان ايران با اعطاي مقام هايي مانند والي گري بخش هايي از بلوچستان يا ساير بخش هاي ايران به سران طوايف بلوچ به آن ها پاداش مي دادند. مثلاً نادرشاه نصيرخان بلوچ را به دليل خدمات نظامي اش در جريان حمله به هند به سمت بيگلربيگي بلوچستان منصوب كرد(52) و حكمراني كهگيلويه و بويراحمد در غرب ايران را به محمدخان بلوچ واگذار نمود كه در جنگ عليه عثماني شركت كرده بود.(53) در سال 1843م/ 1259ق اميركبير، محمدرضاخان نخعي سردار بلوچ را به سمت فرماندار سيستان منصوب كرد.(54) ريچارد تاپر در مورد نقش سرداران بلوچ در جمع آوري ماليات براي دولت ايران مي نويسد با اينكه طوايف بلوچ به دولت مركزي ماليات مي پرداختند، تا سال هاي دهه ي 1920 ميلادي قدرت و اختيارات گسترده اي داشتند.(55) اما خشونت هايي كه قاجارها عليه طوايف بلوچ اعمال كردند، ميراثي از كينه و نفرت نسبت به دولت مركزي در بلوچستان به جاي گذاشت. در واقع، سياست هاي قاجارها چنان خشن بود كه بلوچ ها به همه ي غيربلوچ هايي كه سياست هاي سركوبگرانه اعمال مي كردند « قجر » مي گفتند. در دوره ي حكومت محمدشاه قاجار، دولت زمين هايي را كه در دست سرداران بلوچ بود مصادره و به عنوان زمين هاي پادشاه (‌خالصه ) تمليك كرد و زمين هاي ديگري را مشروط بر پرداخت ماليات به سرداران بلوچ اجاره داد.(56)
فشار دولت بر رؤساي طوايف بلوچ براي جمع آوري ماليات چنان زياد بود كه برخي از آنان در اواخر قرن نوزدهم عليه قاجارها دست به شورش زدند. از جمله در سال 1897م./ 1315ق بلوچ هاي تحت رهبري حسين خان رئيس طايفه ي نارويي عليه قاجارها در سرحد، سراوان و بمپور به پا خاستند، و خواستار كاهش ماليات ها از يك سوم به يك دهم ( توليدات خود ) شدند.(57)
پس از قتل ناصرالدين شاه، قدرت قاجار در بلوچستان رو به ضعف گذاشت. اوضاع تقريباً آشفته ي سياسي ايران از انقلاب مشروطه تا ظهور رضاشاه، ميزان حضور و نفوذ دولت مركزي را در بلوچستان كاهش داد و باعث تشديد قدرت رهبران طوايف بلوچ شد.
يكي از ويژگي هاي مهم حيات اجتماعي- سياسي بلوچستان طايفه گرايي بود. بلوچ ها در قالب ده ها طايفه ي بزرگ و كوچك سازماندهي مي شدند. سرلشكر امان الله جهانباني مي نويسد: « بلوچ ها در اواسط قرن بيستم به 150 طايفه ي كوچك و بزرگ تقسيم مي شدند. »(58) گروه هاي بزرگ تر ( طايفه ) به واحدهاي كوچك تر ( تيره ) تقسيم مي شدند. طوايف حاكم بر بخش هاي گوناگون بلوچستان ايران مركب از ده ها تيره بود كه از آن ميان مي توان از باران زايي ( بركزايي )، لاشاري، نارويي، مباركي، نوشيرواني، ريگي، اسماعيل زايي ( كه بعداً شه بخش نام گرفت )، يارمحمدزايي، ياراحمدزايي ( بعدها شهنوازي ) و گمشادزايي نام برد.(59) سرداران اين طوايف نظير دوست محمدخان باران زايي ( بركزايي ) از جمله قدرتمندترين حاكمان محلي در منطقه بودند.
ميزان قدرت و اختيار رهبران طوايف بلوچ در مقاطع مختلف، با توجه به اوضاع و احوال سياسي در ايران، افغانستان و هند انگلستان متفاوت بود. در برخي دوره ها كه اين كشورها فاقد قدرت مركزي بودند، رهبران بزرگ ايلات بلوچ يا طوايف كوچك تر از مداخلات دولتي آسوده بودند. در دوره هاي ديگر اين رهبران تابع پادشاهان ايران بودند و نسبت به آن ها ابراز وفاداري مي كردند. از جمله نصيرخان رهبر قدرتمند بلوچ به نادرشاه افشار وفادار بود و از سوي او به عنوان بيگلربيگي و حاكم كلات ( در بلوچستان شرقي و يكي از ايالات كنوني بلوچستان پاكستان )‌ منصوب شد. سليگ هاريسون مي نويسد:
نصيرخان در اولين سال هاي حكومت خود نسبت به نادرشاه امپراتور قدرتمند ايران وفادار بود و از او اطاعت مي كرد. نادرشاه قبايل جنگجوي افغانستان را آرام كرده بود و به نصيرخان كمك كرد تا در برابر دعاوي رقباي خود حكومت كلات را به دست گيرد. پس از قتل نادرشاه و ضعف قدرت مركزي در ايران نصيرخان از تابعيت دولت مركزي در ايران دست كشيد.(60)
در برخي دوره ها، رؤساي بلوچ نظير ميرشكار رند در قرن شانزدهم و ميرنصيرخان در اواسط قرن هجدهم خودمختاري قابل ملاحظه اي داشتند، اما آنها نيز همانند امرا و خوانين كرد، قادر نبودند بلوچ ها را تحت لواي يك حكومت بلوچ متحد سازند. سرداران بلوچ، حتي در زمان اين دو شخصيت، بر سر كسب قدرت در كشمكش مداوم با يكديگر بودند.(61)
شايان ذكر است كه اقتدار رؤساي طوايف بلوچ در بخش هاي شرقي- و لهذا دور از دسترس تر ايران- در مقايسه با قدرت رؤساي بلوچ بخش هاي غربي آن بيشتر بود. بهترين مثال در مورد حاكمان خودمختار بلوچ، خوانين كلات است. آن ها چند قرن در اين منطقه حكومت كردند. در ايران، رؤساي مقتدرتر طوايف بلوچ نظير باران زايي (‌ بركزايي ) گرچه بر بخش هايي از بلوچستان ايران سلطه داشتند، به اندازه ي خوانين كلات قدرتمند نبودند. سرداران بلوچستان ايران برخلاف سرداران بلوچ بلوچستانِ شرقي، كمتر تحت نفوذ يا كنترل حكومت استعماري انگليس در هند بودند و حتي مي توان گفت در بلوچستان ايران يك سنت ضدانگليسي ميان بلوچ ها وجود داشته است. درواقع در طول سال هاي جنگ جهاني اول، سرداران بلوچ ايراني در سرحد ( يارمحمدزايي، گمشادزايي و اسماعيل زايي ) عليه نيروهاي انگليسي تحت فرماندهي ژنرال دَير جنگيدند.(62)
تفاوت عمده ميان دو ناحيه ي اصلي جغرافيايي بلوچستان ايران، يعني سرحد و بلوچستان جنوبي، مستقيماً بر بنيادهاي ساختاري اقتدار رؤساي طوايف بلوچ اثر گذاشته است. اين تفاوت ناشي از آن بود كه بلوچستان جنوبي- شامل چهار ناحيه ي دشت ساحلي، مكران، جزموريان و سراوان- عمدتاً ساختاري شبه فئودالي و متكي بر كشاورزي داشت و ساختار ناحيه ي سرحد در شمال بيشتر طايفه اي بود.(63) به دليل غناي كشاورزي در بلوچستان جنوبي، رؤساي مقتدر بلوچ ( حاكم ) در اين نواحي در رديف مالكان پرقدرت بودند. قبل از گسترش دامنه ي كنترل دولت مدرن بر بلوچستان، هر حاكم در مركز كشاورزي تحت كنترل خود يك قلعه داشت. حكّام بلوچستان جنوبي از چهار منبع كسب درآمد مي كردند: محصولات كشاورزي زمين هاي تحت مالكيت شخصي؛ يك دهم ( ده يك ) تمام محصولات كشاورزي جمعيت اسكان يافته ي تحت كنترل شان؛ خدمات ( سرانه بندي ) از تمام بلوچ هاي عشايري كه موقعيت نظامي يا شبه نظامي او را به رسميت مي شناختند؛ و سرانجام اخذ ماليات از سكنه ي شهرها و بلوچ هاي چادرنشين. (64) اين حكام چنان قدرتمند و ثروتمند بودند كه هريك چندين سردار را تابع خود مي ساختند. حاكم از طريق گره زدن شال سردارها مقام سرداري آن ها را تأييد مي كرد و در برخي موارد مي توانست بين داوطلبان رقيب در كسب عنوان سرداري، اعمال نفوذ كند.(65) دوست محمدخان از طايفه ي باران زايي ( بركزايي ) كه در اوايل قرن بيستم بر بمپور حكمراني مي كرد از اين سنخ بود.
در بلوچستان جنوبي ساختارهاي شبه فئودالي وجود داشت و بلوچ هاي سرحد داراي سازماندهي طايفه اي بودند. رؤساي طوايف سرحد ( سرداران ) قدرت حاكم ها را نداشتند، زيرا فاقد زمين هاي غني كشاورزي بودند كه از آن طريق بتوانند كسب درآمد كنند. آن ها در عوض، روستاهاي غيربلوچ در كرمان و خراسان را غارت و به كاروان هاي تجاري در حال عبور از راه هاي شمال سرحد حمله مي كردند. فيليپ سالزمن مي نويسد: « غارت اموال، درآمد قابل توجهي براي اعضاي اين طوايف فراهم كرد. اين گونه اعمال با تصور اعضاي طوايف بلوچ كه بيشتر خود را جنگجو مي دانستند تا كارگر، تطبيق مي كرد »(66). طوايف معروف بلوچ در سرحد نظير ياراحمدزايي، اسماعيل زايي، گمشادزايي و ريگي در چنين موقعيتي قرار داشتند.
به هر حال، رياست هم براي حكام جنوبي و هم براي سرداران شمال موروثي بود.
همان گونه كه قبلاً گفته شد، علي رغم تلاش هاي حكومت قاجار براي سلطه ي كامل بر بلوچستان، قدرت رؤساي محلي بلوچ و نيز رؤساي طوايف از بين نرفت. برايان اسپونر شكست پادشاهان قاجار را با اشاره به اين واقعيت تبيين مي كند كه تلاش هاي آن ها با آغاز « بازي بزرگ در آسيا » و اشغالِ بلوچستان شرقي از سوي نيروهاي انگليسي همزمان شد.(67) بدين گونه، در آغاز قرن بيستم حاكم ها و سرداران قدرتمندي در بخش هاي مختلف بلوچستان وجود داشتند. محمدسردار خان بلوچ، مورخ بلوچ پاكستاني مي نويسد:
... در آغاز اين قرن شاهد تقسيم بلوچستان ايران به چهار اميرنشين مستقل كوچك و بزرگ و متخاصم بلوچ در بمپور، دشتياري، ديزك و جاسك بوديم. نه روابط و علايق خوني و نه فشار قوي نياز نتوانست مشاجرات دروني و اختلافات ميان رؤساي بلوچ را پايان دهد و در نتيجه همه آن ها يك به يك گرفتار استبداد پهلوي (‌ رضاشاه ) شدند.(68)
حسن ارفع مي نويسد هنگامي كه رضاخان به قدرت رسيد، چندين طايفه ي بلوچ از كنترل دولت مركزي خارج بودند. اين طوايف عبارت بودند از: سادوزايي ها ( سردارزايي ) به رهبري سردار سعيد خان در مكران؛ باران زايي ها در بمپور تحت رهبري سردار بهادرخان؛ دوست محمدخان؛ چندين طايفه در سراوان و اسماعيل زايي، گمشادزايي و ياراحمد زايي در سرحد(69).

آذربايجان

آذربايجان نيز همانند كردستان و بلوچستان شاهدِ ظهور و سقوط ايلات قدرتمند بوده، اما پراكندگي گروه هاي ايلي، نفوذ اجتماعي- سياسي آن ها در آذربايجان و قدرت سياسي رهبران آن ها كمتر از رؤساي ايلات كرد و بلوچ بوده است. علاوه بر اين، آذربايجان نقش سياسي فعال تري در تاريخ ايران ايفا كرده و درمقايسه با دو منطقه ي ديگر، از نظر توسعه ي اجتماعي- سياسي يكي از پيشرفته ترين بخش هاي ايران بوده است. برخلاف كردستان و بلوچستان، آذربايجان در هيچ دوره اي از زمان ظهور صفويان در سال 1500م/ 905-6ق نه فقط از كنترل دولت مركزي خارج نشده كه اصولاً خود ركن عمده ي اين قدرت را تشكيل داده است. از آنجا كه سلسله هاي مهم ايراني نظير صفويه و قاجاريه اساساً از آذربايجان ظهور كردند و شيعي مذهب بودند، ايلات آذري روابط بسيار دوستانه تري با دولت هاي مركزي ايران داشتند.
در مقايسه با ايلات بخش هاي شمالي ارس، دوره ي تداوم ساختار ايلي در آذربايجان ايران طولاني تر بوده است. همان طور كه ويمبوش اشاره مي كند، آنچه آذربايجان ايران را متمايز مي كرد، تداوم حيات واحدهاي ايلي چادرنشين در ميان جمعيت آذري بود، در حالي كه اين تقسيمات در شمال در نتيجه ي سياست هاي مشخص بسيج روس ها از بين رفته بود.(70) برخي ايلات قدرتمند سنتي نظير شاهسون هنوز در ارس باقي مانده اند، اما گروه هاي مهم ديگر نظير قاجاريه يا افشاريه يا ايلات كوچك تر مانند مقدم، بيات، شقاقي(71)، قره پاپاخ(72)، جوانشير، قره داغلي و كرملو (73) ديگر به عنوان گروه هاي ايلي قدرتمند وجود ندارند.
ايلات آذربايجان غالباً از دولت هاي مركزي در ايران حمايت كرده اند. سلسله هايي چون صفويه و قاجاريه قدرت خود را بر نيروهاي مسلح ايلي استوار ساختند. عروج بيگ بيات فهرست 32 گروه ايلي از جمله قاجاريه و افشاريه را به عنوان حاميان اوليه ي سلسله ي صفويه ارائه مي كند.(74) دولت در آذربايجان بزرگْ ايل هاي قدرتمندي نيز ايجاد كرد. بهترين نمونه ي اين بزرگْ ايل ها، شاهسون است كه شاه عباس آن را به وجود آورد. او از شاهسون به عنوان وزنه اي عليه نيروهاي قزلباش استفاده كرد؛ نيروهايي كه در سال هاي اوليه، ستون فقرات نظامي سلسله ي صفوي محسوب مي شدند، اما بعدها اقتدار شاه عباس را تهديد كردند.(75)
در آذربايجان، رؤساي قدرتمند ايلات غالباً با ساختار محوري و سنتي مركزي ايران، يعني پادشاهان، متحد مي شدند. آن ها به عنوان متحدان مقامات مركز، معمولاً با جنبش هاي اجتماعي مترقي در كشور مخالفت مي ورزيدند. مثلاً در جريان انقلاب مشروطه و پس از آن اغلب شاهسون ها به ائتلاف ايلات شورشي عليه مشروطه خواهان پيوستند. شيخ محمد خياباني كه در آذربايجان رهبري جنبش دمكراتيك عليه حكومت طرفدار انگلستان تهران را در سال هاي 1921-1919/ 1300-1298ش به عهده داشت، با ائتلافي از رؤساي ايلات قره داغي حامي تهران مواجه بود.(76) از آن جا كه رؤساي ايلات آذربايجان حامي دولت هاي ايراني، به ويژه در جريان جنگ هاي آن ها با عثماني ها و روس ها بودند، از خودمختاري و نفوذ سياسي زيادي در منطقه برخوردار مي شدند. اين رؤساي ايلي با داشتن قدرت نظامي و اقتصادي، عملاً سراسر نواحي غيرشهري آذربايجان را كنترل مي كردند. گروه هاي ايلي نظير شاهسون تا زمان ظهور رضاشاه، كنترل نواحي شمال شرقي آذربايجان ايران را در دست داشتند.(77)
كوتاه سخن، قبل از ظهور دولت مدرن پهلوي، رؤساي قبايل در كردستان، بلوچستان و آذربايجان ايران اختيار و قدرت بسيار داشتند. تمركزگرايي دولتي در ايران كه در عصر قاجار شروع شد، نتوانست قدرت رؤساي مقتدر ايلات را در مناطق مختلف كشور كاملاً از بين ببرد. درواقع، حاكمان قاجار تا زماني كه از نظر نظامي و مالي به نيروهاي ايلي وابسته بودند، نمي توانستند قدرت بلاواسطه ي خود را گسترش دهند.(78) همان گونه كه يكي از محققان اشاره مي كند « دولت قاجار بيشتر به كنفدراسيوني از دولت هاي كوچك شباهت داشت كه با بنياني ضعيف در اثر وفاداري سمبوليك به شاه و دولت عليّه شاهنشاهي به يكديگر پيوسته بودند »(79).
فرايند تمركزگرايي از اواسط قرن نوزدهم به دنبال افول قدرت قاجارها در دوران پرهرج و مرج انقلاب مشروطه و نيز در پي حوادث بعدي، تا پايان جنگ جهاني اول به تعويق افتاد. در چنين شرايطي، دولت قاجار آن قدر ضعيف بود كه نمي توانست سياست تمركزگرايي را دنبال كند. درواقع « در سال 1920 [ 1299 ] اوضاع ايران به بدترين شكل خود در طول يك قرن رسيده بود »(80) و دوران قبل از سال 1300 دوران هرج و مرج كامل اقتصادي - مالي و اجتماعي - سياسي در ايران بود.(81) با توجه به اين اوضاع و احوال، است كه:
دولت ايران در آستانه ي سقوط كامل قرار داشت، چون با وضعي ناشي از سلطه ي خارجي، بي تحركي داخلي، رفتار نخبگان فاسد و عدم تمركز قدرت و اقتدارطلبي ايلي در ميان تركمن ها، بختياري ها، قشقايي ها، بلوچ ها، كردها، لرها و عرب ها مواجه شده بود. در سال 1919 [ 1298 ] انگلستان فرصت يافته بود كه ايران را چنان تحت الحمايه ي خود كند كه از كشور بودن فقط نام آن باقي بماند(82).

پي نوشت ها:
1. جواد صفي نژاد، جمعيت عشاير ايران از 1128 تا 1220ق ( از عهد شاه سلطان حسين صفوي تا فتحعلي شاه )، ( مشهد: آستان قدس رضوي، 1367 ).
2. امان اللهي بهاروند، ص 212-210.
3. Shahrough Akhavi,"State Formation and Consolidation in Twentieth Century Iran:The Reza Shah and the Islamic Republic",in Ali Banuazizi and Myron Weiner,eds,The State,Religion,and Ethnic Politics:Iran Afghanistan,and Pakistan,202.
4. Beck,"Tribes and States",190.
5. نگاه كنيد به فصل دوم.
6. براي آگاهي بيشتر در مورد خودمختاري رؤساي ايلي ايران، نگاه كنيد به:
Philip Salzman,"National Integration of the Tribes in Modern Iran",The Middle East Journal,25(1971),328-329; Iliya F.Harik,"The Ethnic Revolution and Political Integration in the Middke East",International Journal of Middle East Studies,3(1972):305.
7. Ervand Abrahamian,"Oriental Despotism",11.
8. Arfa,Under Five Shahs,1.
9. Akhavi,203.
10. عزيز كياوند، حكومت، سياست و عشاير، نيز نگاه كنيد به:
Brian Spooner"Who Are the Baluch".
11. امان اللهي بهاروند، كوچ نشيني در ايران، ص 211.
12. Hossein Golabian,An Analysis of the Underdeveloped Rural and Nomadic Areas of Iran,( Srockholm:The RoyalSchool of Technology,1977 ),229.
13. كياوند، ص 37.
14. Wiliam O.Douglas, Strange Lands and Friendly People, ( New York Harper: & Brothers,1951 ),54.
15. واسيلي نيكيتين، كرد و كردستان، 395.
16. همان، ص 396.
17. اميرشرف خان بدليسي، شرفنامه به نقل از:
Martin Van Bruinessen,Agha, Shaikh and State:On the Social and Political Structures of Kurdistan,( London:Zed books,1992 ),143-144.
همچنين نگاه كنيد به: امير شرف خان بدليسي، شرفنامه: تاريخ مفصل كردستان، به كوشش محمد عباسي، چ دوم، ( تهران: انتشارات علمي، 1364 )، ص 538.
18. حميد مؤمني، درباره ي مبارزات كردستان، ص 22.
19. بدليسي،‌شرفنامه، ص 19-82.
20. همان، ص 82-162.
21. همان، ص 10-11.
22. براي مطالعه ي فهرست اين اميرنشين ها و محدوده ي جغرافيايي هريك نگاه كنيد به:
Mehrdad Izady,The Kurds:A Concise Handbook,53.
23. Ibid.
24. نيكيتين، ص 397-398.
25. همان. ايزدي مي نويسد كه اردلان ها از پايتخت خود سنه ( سنندج امروزي ) در سال 1867م/ 1284ق بيرون رانده شدند. نگاه كنيد به:
Izady,The Kurds:A Concise Handbook,56.
26. قاسملو جزئيات بيشتري درباره ي ماليات بر دام ها ارائه مي دهد. نگاه كنيد به:
Ghasemlou,Kurdistan and the Kurds,107-108.
27. بابا مردوخ روحاني ( شيوا )، تاريخ مشاهير كرد: عرفا، علما، ادبا، شعرا ( تهران: سروش، 1364 )، ص 233.
28. نيكيتين، ص 356.
29. Ghassemlou,Ibid,107-108.
30. Ibid,108.
31. Ibid,361.
32. Ibid,112.
33. محمد مردوخ كردستاني، تاريخ كرد و كردستان و توابع، ( ‌سنندج، غريفي، 1353 )، ص 68.
34. محمد رئوف توكلي، جغرافيا و تاريخ بانه كردستان، ( تهران: بي نام، 1363 )، ص 110-111.
35. همان، ص 112-113.
36. نيكيتين، ص 358.
37. توكلي، 125-127.
38. روحاني( شيوا )، ص 379.
39. نيكيتين، ص 362.
40. Martin Van Bruinessen,Agha,Shaikh and State
قاسملو مي نويسد كه مير يا بيگ رئيس عشيره بود و آقا رئيس طايفه، بار، تيره. نگاه كنيد به:
Ghassemlou,Kurdistan,106.
41. Izady,74-85.
42. در مورد ايلات مهم كرد ايراني نظير جاف، گوران و كلهر و ميزان قدرت آن ها نگاه كنيد به: نيكيتين، ص 367-375.
43. سي.جي.ادموندز، كردها، ترك ها، عرب ها، ترجمه ابراهيم يونسي، ( تهران: روزبهان، 1367)، ص 13-14.
44. Freshteh Koohi-Kamali,"The Development of Nationalism in Iranian Kurdistan", in Philip G.Greyenbroek and Stefan Sper1,eds,The Kurds:A Contemporary Overview,( London:Routhledge,1993 ),171-172.
45. Izady,205.
46. براي آگاهي از جزئيات بيشتر، نگاه كنيد به: ايرج افشار سيستاني، مقدمه اي بر شناخت ايلها، چادرنشينان و طوايف عشايري ايران، ص 196-199.
47. Ramesh Farzanfar,Ethnic Groups and the State,271.
48. Brian Spooner,"Who Are the Baluch",96.
49. Ann K.S.Lambton,Qajar Persia"Eleven Studies,( London:I.B.Tauris,1987 ),44.
50. در مورد انضمام مجدد بلوچستان غربي به خاك ايران در دوران سلطنت اين دو پادشاه قاجار، در اواسط قرن نوزدهم، نگاه كنيد به:
Muhammad Sardar Khan Baluch,History of Baluch Race and Baluchistan,256-257.
51. Ann K.S.Lambton,"The Tribal Resurgence and the Decline of Bureaucracy in the Eighteen Century",110.
52. Spooner,"Who Are the Baluch",105.
53. Peter Avery,"Nadir Shah and the Afsharid Legacy",32.
54. افشار سيستاني، مقدمه اي بر...، ص 897.
55. Richard Tapper,"Introduction",23.
56. افشار سيستاني، مقدمه اي بر...، ص 941.
57. Inayatullah Baloch,143-144.
58. امان الله جهانباني، سرگذشت بلوچستان و مرزهاي آن، ( تهران: انتشارات مجلس، 1338).
59. براي مطالعه بيشتر درباره اين سه طايفه نگاه كنيد به: افشار سيستاني، مقدمه اي بر...، ص 906-955. براي مشاهده ي فهرست طوايف بلوچ ايران، رجوع كنيد به:
Inayatullah Baloch,The Problem of Greater Baluchistan,43-45.
60. Selig Harrison,In Afghanistan`s Shadow,17.
61. در مورد درگيري هاي داخلي بلوچ ها، در دوران ميرشكار( چاكر ) رند و پس از آن، نگاه كنيد به:
Muhammad Hassan Hosseinbor,Iran and Its Nationalities,37-40
در مورد اين كشمكش ها در دوران نادرشاه و پس از او رجوع كنيد به:
A.W.Hughes,The Country of Baluchistan:Its Geography Topography,Ethnography and History,( London:George Bell and Sons,1877 ),179-237.
62. دَير جزئيات مبارزات خود با اين سه طايفه بلوچ ايراني را توصيف كرده است،‌ نگاه كنيد به:
C.E.M.Dyer,The Raiders of the Sahad,( London:H.F. and G.Witherby,1921 ).
63. در مورد اين تفاوت، نگاه كنيد به: Philip C.Salzman "Adaptation and Political Organization in Iranian.Baluchistan," in Ethnology,10(1971):434-235.
64. Brian Spooner,"Politics,Kinship, and Ecology in Southeast Persia",Ethnology,8,no.2(1969),140-141;also,Salzman,"Adaptation and Political Organization in Iranian Baluchistan",438-440.
65. Spooner,"Politics,Kinshipship",142.
66. Salzman,"Adaptation and Political Organization",442.
67. Spooner,"Who Are the Baluch",104.
68. Muhammad Sardar Khan Baluch,History of Baluch Race and Baluchistan,260.
69. Hassan Arfa,Under Five Shahs,444-445.
70. S.Enders Wimbush,"Divided Azerbaijan:Nationality,Assimilation and Mobilization Between Three States",in William O.McCagg and Brian Silver,eds.,Soviet Asian Ethnic Frontiers,(New York: Praeger,1979),76.
71. ريچارد تاپر، شقاقي و برخي ايلات ديگر در آذربايجان را «كردهاي ترك شده » مي داند. نگاه كنيد به:
Tapper,The Conflict of Tribe and State,18.
72. اين طايفه در سال 1349 متشكل از 550 خانوار بود و يك رئيس ( سردار ) نيز داشت. نگاه كنيد به افشار سيستاني، مقدمه اي بر...، ص 177-176.
73. ويمبوش در سال 1979 جمعيت ايلات آذربايجان را به اين شرح ثبت كرده است. شاهسون (18000-20000)، قره داغي ( 8000)، كمگرلو ( 35000)، قره پاياخ ( 20000 ) و قاجار (‌30000). نگاه كنيد به:Wimbush,74
براساس سرشماري سال 1365، جمعيت شاهسون ( كه نامش به ايل سون تغيير يافته است ) 47/248 نفر و قره داغي 31/350 نفر بود. نگاه كنيد به: مركز آمار ايران، سالنامه ي آماري كشور، ص 37.
74. عروج بيگ بيات، دون ژون ايراني، ترجمه مسعود رجب نيا ( ‌تهران: بنگاه ترجمه، 1338 )،‌ص 67-68.
75. ريچارد تاپر معتقد است كه نام شاهسون تا زمان حكومت شاه عباس به گوش نخورده بود. نام اين ايل، به عنوان يك بزرگ ايل، زماني ظاهر مي شود كه نادرشاه برخي ايلات شمال آذربايجان را تحت رياست فردي به نام بدرخان شريخان بگلو شاهسون با هم متحد كرد. نگاه كنيد به:
Richard Tapper,Pasture and Politics:Economics,Conflict and Ritual among Shahsevan Nomads of Northwestern,Iran(London:Academic Press,1979),18
76. ح.م. زاوش، « نهضت خياباني »، كيهان هوايي، ش 1072( 11 اسفند 1362 )، ص 15.
77. همان، ص 21.
78. Lois Beck,"Tribes and State in Nineteenth and Twentieth Century Iran",203.
79. Shahrough Akhavi,"State Formation and Consolidation in Twentieth Century Iran:the Reza Shah Period and the Islamic Republic",in Ali Banuazizi and Myron Weiner,eds.,The State,Religion,and Ethnic Politics:Iran,Afghanistan,and Pakistan:( Syracuse:Syracuse University Press,1986 ),203.
80. L.P.Elwell-Sutton,"Reza Shah the Great:Founder of Pahlavi Dynasty",8.
81. Homayoun Katouzian,The Political Economy of Modern Iran:Despotism and Pseudo-Mosernism,1926-1979,( New York:New York University Press,1981 ),92.
82. Akhavi,"State Formation and Consolidation in Twentieth-Century Iran",204.
منبع مقاله :
احمدي، حميد؛ (1378) ، قوميت قوم گرايي در ايران افسانه و واقعيت، تهران: نشر ني، چاپ نهم.




 

 



ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
موارد بیشتر برای شما