0

تاپیک جامع نقد و بررسی ادبی

 
hibgfuhuighfyo
hibgfuhuighfyo
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1390 
تعداد پست ها : 5607
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاپیک جامع نقد و بررسی ادبی

آشنایی با شاعران ملت های دیگر

نگاهی به وضعیت ترجمه شعر در ایران


به طور نظری فقط می‌توان بررسی کرد که آیا شعر ترجمه می‌شود یا نمی‌شود اما نمی‌توان گفت باید ترجمه کرد یا نکرد.

 


 

ترجمه شعر
شعر، محتوا یا فرم؟

در اطرافمان کتاب‌های شعر بسیاری دیده‌ایم که ترجمه شده‌اند. گاهی از خواندن آنها لذت بردیم و گاه فقط نگاهی از سر بی‌اعتنایی به آن انداخته‌ایم و فکر کردیم که «این خارجی‌ها هم عجب آدمهایی هستند. این چه مدل شعرگفتن است. بیایند از سعدی و حافظ ما یاد بگیرند. » و غافل از این ‌که شاید شاعران آن‌ها هم مثل شاعران ما باشند و این مترجمان هستند که اینگونه ترجمه کرده‌اند. از طرفی همان افراد اگر نگاهی به اشعار ترجمه شده ادبیات ما بیندازند، شاید شک کنند که این‌ها جزو آثار سعدی و حافظ باشد. اما بهتر است کمی منصف باشیم. در ترجمه همواره تاکید بر امانتدار بودن و برگرداندن صحیح پیام است و اکثر مترجمان به این امر اعتقاد و باور دارند، اما شعر حدیث دیگری دارد. شعر علاوه بر پیام، دارای فرمی است که به زیبایی آن کمک می‌کند. اگر فرم را از شعر بگیریم، آن زیبایی خاص را از دست می‌دهد و شاید نتواند حس لازم را به خواننده انتقال بدهد. اینجاست که شاید خیلی‌ها به آن خرده می‌گیرند. اینجاست که دیگر از مترجم فقط انتظار ترجمه نمی‌رود. مترجم را در قالب یک شاعر می‌خواهیم.

دکتر ضیا قاسمی، ‌زبانشناس، در کتاب«همیشه سبز: گزیده ترانه‌های پاپ از آغاز تا امروز» سعی کرده است که ترجمه این ترانه‌ها را شعرگونه و آهنگین در بیاورد که در این کار موفق هم بوده است. او می‌گوید: «در شعر صرفنظر از معنای محتوایی، خود فرم شعر نیز که دربرگیرنده صنایع ادبی و ظرافت‌های خاص زبانی و ادبی است، بخشی از معنا را تشکیل می‌دهد. یعنی معنای شعر را می‌توان مجموع محتوا و فرم دانست. اما در ترجمه شعر این معنا کاملا منتقل نمی‌شود و آنچه منتقل می‌شود عمدتا معنای محتوایی است که البته این نیز مشکلات خاص خود را دارد.»

مشکلات ترجمه ناپذیری

این مشکلات را دکتر کوروش صفوی،‌ زبان‌شناس، در قالب بحث ترجمه‌ناپذیری در مقاله «بررسی ترجمه‌ناپذیری» خود در کتاب «هفت گفتار در ترجمه» آورده است.

به گفته او شاید مترجم نتواند معادل برخی کلمات را در زبان مقصد پیدا کند و این امکان وجود دارد که با اضافه کردن اطلاعاتی در خود متن یا به صورت پانویس،‌ در ترجمه آن‌ها بکوشد:

«اگر کل پیام نویسنده در همین اطلاعات نهفته باشد مثلا نویسنده خواسته باشد از طریق صناعات بدیعی از قبیل انواع جناس، هم‌حروفی، ‌گونه‌های هنجارگریزی و جز آن، ‌هنر خود را بنمایاند، ‌کاربرد پانویس مضحک به نظر خواهد رسید. زیرا در چنین شرایطی، توجه خواننده بیشتر به پانویس‌ها جلب می‌شود و طبعا مسئله تفسیر متن به زبانی دیگر مطرح خواهد بود و نه ترجمه. از سوی دیگر مترجم نمی‌تواند به یکباره تمامی متن مبدا یا بخش اعظم آن را دست مایه نوشته‌ای سازد که نویسنده اصلی‌اش خود اوست. زیرا در این شرایط مسئله اقتباس مطرح خواهد بود و نه ترجمه.»

این همان مشکلاتی است که در ترجمه شعر به آنها اشاره شد. در شعر از کنایه‌ها و تشبیهاتی استفاده می‌شود که مختص فرهنگ خاصی است و انتقال آن در شعر اگر نگوییم غیرممکن است، حتما بسیار سخت است.

 هرکسی حق دارد که هر ترجمه‌ای انجام دهد اما به دیگران هم باید حق بدهد که برکارش نقد کنند.

دکتر گلرخ سعید‌نیا، زبان‌شناس ومتخصص مطالعات ترجمه در این رابطه می‌گوید: «به طور نظری فقط می‌توان بررسی کرد که آیا شعر ترجمه می‌شود یا نمی‌شود اما نمی‌توان گفت باید ترجمه کرد یا نکرد. در واقع راهی که هر متنی از فرهنگ مبدأ به فرهنگ مقصد طی می‌کند، راهی صاف و مستقیم نیست. متن در دست مترجم از لایه‌های فرهنگی و ایدئولوژیکی می‌گذرد تا بتواند به متن زبان و فرهنگ مقصد نزدیک‌تر شود و گاهی به لباس آن دربیاید. یا ترجمه‌های فیتز جرالد از رباعیات خیام به قول دکتر فرزانه فرح‌زاد، آیا این همان خیامی است که ما می‌شناسیم؟ پس باز هم می‌گویم هیچ متنی از مبدأ به مقصد جان سالم به در نمی‌برد به ویژه شعر که چکیده فرهنگ و ادب یک ملت است.»

هم فرم هم محتوا

محتوا که تکلیفش روشن شد. اینکه شعر از یک طرف مثل هر ترجمه دیگری حتی در صورت امانتداری مترجم هم دستخوش تغییراتی می‌شود و از طرفی دیگر، چون شعر است، خصوصیات ویژه‌ای دارد که هنگام ترجمه ممکن است به درستی انتقال پیدا نکند. اما گذشته از محتوا، باید به انتقال فرم هم توجه کرد. البته مترجمان ادبی همیشه سعی کرده‌اند که به زیبایی‌های ظاهری ترجمه هم توجه کنند تا خوانندگان حس لازم را دریافت کنند.

سعیدنیا هم با اشاره به این مسئله که در ترجمه مضمون و فرم شکل عوض می‌شود، می‌گوید: «مگر می‌توان حتی برای یک واژه هم معادل دقیقی در زبان دیگر یافت؟ زبان‌شناسان می‌دانند که ممکن است واژه‌ای در زبان مبدأ باشد که در زبان مقصد به صورت توصیفی وجود داشته باشد یا برعکس. در زبانی، جملات مجهول پرکاربرد باشد و در زبانی، جملات معلوم. در زبانی که فعل باید آخر بیاید، جملات بلند ممکن نیست و در زبان‌هایی که فعل در مقام مثلاً دوم (آلمانی) می‌آید، دست مؤلف برای جملات بلند باز است. بنابراین در ترجمه این زبان‌ها به یکدیگر از این گرفتاری‌ها پیش می‌آید. این‌ها فقط گوشه‌ای از تغییراتی است که به لحاظ فرم پیدا می‌شود. به لحاظ محتوا که پای عوامل فرهنگی بسیاری در میان است از جمله خود مترجم که به عنوان یک فیلتر فرهنگی- ایدئولوژیکی در امر ترجمه عمل می‌کند. باید اذعان کنم که در دوران کنونی بحث‌های دیگری را می‌توان مطرح کرد یعنی به ترجمه‌های اتفاق افتاده پرداخت و از باید و نباید پرهیز کرد. هرکسی حق دارد که هر ترجمه‌ای انجام دهد اما به دیگران هم باید حق بدهد که برکارش نقد کنند.»

 

ترجمه شعر
شعر، شعر ترجمه شود

حال این سوال پیش می‌آید که تا چه حد می‌توان فرم را عینا منتقل کرد و اینکه لازم است که شعرها به همان فرم شعرگونه ترجمه شود؟

به اعتقاد قاسمی، ‌«یک جنبه مهم از فرم شعر، وزن آن است که طیف گسترده‌ای را از وزن عروضی گرفته تا وزن درونی در شعر آزاد در بر‌می‌گیرد. انتقال وزن در شعری که ترجمه می‌شود، عملا ممکن نیست؛ چون وزن شعر خاص زبانی است که شعر به آن زبان سروده شده است و این وزن‌ها،‌ در زبان‌های مختلف متفاوت است. به همین دلایل وقتی شعری ترجمه می‌شود، شعرگونگی خود را از دست می‌دهد و به نثر تبدیل می‌شود. حداکثر کاری که مترجم می‌تواند انجام دهد این است که متن ترجمه شده را شعرگونه کند؛ یعنی آن را طوری بنویسد که گویی شعری در همان زبان سروده شده است.»

با این مشکلات آیا همچنان لازم است به ترجمه شعر بپردازیم؟

قاسمی با تایید این مطلب می‌گوید: «اگرچه برخی شعر را غیرقابل ترجمه دانسته‌اند و در صورت ترجمه، بخش بزرگی از زیبایی‌های شعر در ترجمه از بین می‌رود، اما در مجموع می‌توان ترجمه شعر را کار مفید و پرثمری دانست؛ زیرا همان مقدار از پیام شعر که انتقال می‌یابد نیز مانند پلی است به اندیشه و احساس شاعر.» سعیدنیا هم با قاسمی موافق است:« اگر همین ترجمه‌ها نبود، ما با شاعران ملت‌های دیگر آشنا نمی‌شدیم. مگر هر شخص چند زبان بلد است و با چند فرهنگ آشناست. منتها دانش هر مخاطب است که مطالبات او را رقم می‌زند و انتظارات او براساس آموخته‌هایش را برآورده می‌سازد یا نمی‌سازد.»

کمی جسارت، کمی هم انصاف

ترجمه شعر با پیچیدگی‌های زیادی همراه است اما باید توجه داشت که ترجمه هر ذره‌ای از ادبیات جهان و ادبیات ایران، گام بزرگی است برای معرفی، نمایاندن و اشاعه افتخارات هر فرهنگ و چه لذتی بالاتر از این که شهرت یک فرهنگ و کشور با شاعران و نویسندگان و ادبیاتش گره بخورد و این مترجمان هستند که این وظیفه را باید به دوش بکشند و مردم هم حمایت کنند. اینکه مترجمان ما به گوشه‌ای بنشینند و دست روی دست بگذارند و بگویند که شعر ترجمه‌ناپذیراست و مردم هم هر ترجمه شعری را که می‌بینند، سیل انتقادهایشان را به سوی مترجم سرازیر کنند،‌ نه ما می‌توانیم با شاعران کشورهای دیگر آشنا شویم و نه شاعران ما را جایی خواهند شناخت. کمی تلاش و جسارت از مترجمان،‌ کمی هم انصاف از مردم.

بخش ادبیات تبیان

 

 


منبع: تهران امروز- نسترن صادقی

 

به رنگ سبز

سبز باشیم

 

 

 

پنج شنبه 16 شهریور 1391  4:38 PM
تشکرات از این پست
hibgfuhuighfyo
hibgfuhuighfyo
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1390 
تعداد پست ها : 5607
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاپیک جامع نقد و بررسی ادبی

ترجمه، تاریخ، فرهنگ

 


هر خواننده تاریخ بشری با نگاهی هرچند گذرا به آسانی درمی‌یابد که پیشرفت دانش و فرهنگ بشری چیزی نبوده است که قوم و ملتی خاص توانسته باشد، یا حتی خواسته باشد، در تمامی راه دشوار تاریخی‌اش به‌تنهایی بر دوش داشته باشد.

 


ترجمه شعر

در میان پدیدارهای تاریخ بشری هیچ‌چیز شگفت‌انگیزتر از گوناگونی زبانهای آدمیان و در عین حال ترجمه‌پذیری این زبانها به یکدیگر نیست. چرا آدمیان زبانهای گوناگونی دارند؟ چرا این زبانهای گوناگون در عین حال که متفاوت‌اند باز به یکدیگر ترجمه می‌شوند و به فهم در می‌آیند؟ آیا علم و دانش جدید پاسخی برای این معما دارد؟ پیشینیان در این خصوص چه می‌گفتند؟ پراکندگی انسان ها بر روی زمین از همین روست. چون آنان با همزبانی و همدلی به هر کاری قادرند، به نظر می‌آید که «ترجمه» برای نویسندگان «عهد عتیق» به‌منزله ابزاری برای ارتباط شناخته‌شده نیست! اما قرآن، برخلاف «عهد عتیق»، تفاوتهای آدمیان، از جمله زبان‌شان، را برای نفهمیدن یکدیگر و ناتوانی‌شان نمی‌داند، بلکه دقیقاً برای فهمیدن یکدیگر می‌داند: (حُجُرات، 13؛ « اى مردم ما شما را از مرد و زنى آفریدیم و شما را ملت ملت و قبیله قبیله گردانیدیم تا یکدیگر را بشناسید»). (در تفسیر این آیه در تفسیرهای جدید، مانند «المیزان» و «نمونه»، به بی‌شباهتی ظاهری افراد به یکدیگر اشاره شده است، یعنی اگر انسانها شبیه هم بودند یکدیگر را نمی‌شناختند و ملتها و قبایل پدید نمی‌آمدند، و حال آنکه این آیه از ملتها و قبایل سخن می‌گوید و نه افراد! خداوند انسانهای دارای تبار واحد را به ملتها و قبایل تقسیم کرد، اما نه برای اینکه آنها با هم اختلاف داشته باشند و با یکدیگر ستیزه کنند تا ضعیف بمانند. در واقع، بخش بعدی آیه که انسانها را از تفاخر به تفاوتهایشان باز می‌دارد. قرآن از اختلاف زبانها به حکم خدا یا رقابت انسانها با خدا و غیرت او در این خصوص سخن نمی‌گوید.

اگر روایت «تورات» از پراکندگی انسانها بر روی زمین و تفاوت زبانهایشان تمامی واقعیت تاریخی زندگی او را بیان می‌کرد، و نه فقط واقعیت تاریخی زندگی انسان در آن هنگامی که تورات چنین تبیینی را روایت می‌کرد، و قرار بر این می‌بود که انسانهای متعلق به ملتها و اقوام و فرهنگهای مختلف هیچ‌گونه تفاهمی با یکدیگر نداشته باشند، مسلماً چیزی به نام تمدن جهانی بشری تحقق نمی‌یافت. آنچه انسانها را قادر ساخت تا با وجود مانع اختلاف در زبان با یکدیگر تفاهم کنند «ترجمه» بود. اما ترجمه از چه هنگامی شروع شد و چه ضرورتی داشت؟

قدیمترین سندی که حکایت از ترجمه در جهان قدیم دارد به چهارهزار سال پیش متعلق است: ترجمه‌ای از «حماسه گیلگمش» سومری به زبانهای جنوب آسیا. گسترش آیین بودا در جنوب شرقی آسیا نیز تلاش عظیمی را برای ترجمه برانگیخت. گزارشهایی نیز از ترجمه‌های صورت‌ گرفته در عهد انوشروان خسرو اول (حک: 78–531 میلادی) وجود دارد، ترجمه‌هایی که بعدها سرمشق ترجمه‌های صورت ‌گرفته در جهان اسلام شد و بخشی از ایدئولوژی نهضت ترجمه در جهان اسلام را شکل داد. ترجمه هفتادتنی متون دینی یهودی به زبان یونانی در قرنهای سوم و اول قبل از میلاد مهمترین ترجمه صورت گرفته در غرب بود که در اسکندریه انجام شد. از حدود اواسط قرن دوم هجری (هشتم میلادی) تا پایان قرن چهارم (دهم میلادی) تقریباً تمامی کتابهای غیرادبی و غیرتاریخی علوم عقلی یا سکولار یونانی که در سرتاسر امپراتوری بیزانس و خاور نزدیک در دسترس بود به عربی ترجمه شد. این کتابها در زمینه‌های متنوعی از اختربینی و کیمیا و بقیه علوم خفیه تا موضوعات فنون چهارگانه حساب، هندسه، اخترشناسی و موسیقی نظری تا تمامی فلسفه ارسطویی، از مابعدالطبیعه و اخلاق و طبیعیات و حیوان‌شناسی و گیاه‌شناسی و به‌ویژه منطق (ارغنون)، تا تمامی علوم مربوط به بهداشت، پزشکی و داروشناسی و علوم دامپزشکی و دیگر شروح و تفاسیر را در بر می‌گرفت.

دانش و فرهنگ بشری اگر ترجمه‌پذیر نبود، اگر انسانهایی نبودند که به دانشهای اقوام بیگانه و زبانهای بیگانه عشق بورزند، و اگر کسانی نبودند که انسانیت خود را واحد نمی‌شمردند، و در راه تفاهم بشری تلاش نمی‌کردند، بی‌گمان تمدن بشری امروز چنین نبود.

در سرتاسر قرون وسطای مسیحی، زبان لاتینی به زبان رسمی فرهیختگان غرب تبدیل شد. و متون بسیاری از عربی به این زبان ترجمه شد. اما زبان انگلیسی از قرن نهم میلادی با حمایت پادشاه وسکس در انگلستان به استقبال ترجمه برخی متون دینی و فلسفی، از جمله «تسلای فلسفه» بوئتیوس، رفت. اما بهترین ترجمه‌های زبان انگلیسی در قرن چهاردهم به دست جفری چاوسر انجام شد. بزرگترین ترجمه انگلیسی نیز در همین قرن به دست وایکلیف انجام شد که ترجمه کتاب مقدس بود. در پایان قرن پانزدهم عصر بزرگ ترجمه در انگلستان فرا رسید. در ایتالیای دوره رنسانس، در فلورانس، و در دربار کوسیمو دو مدیچی، ترجمه لاتینی آثار افلاطون به مارسیلیو فیچینو سپرده شد. ویراست لاتینی اراسموس از «عهد جدید» نیز به نگرشی تازه به ترجمه انجامید. و این روند سپس چندان ادامه یافت که زبانهای فرانسه و آلمانی و انگلیسی تا پایان قرن نوزدهم به چنان زبانهای توانایی تبدیل شده بودند که دیگر گویی هیچ چیز نبود که به این زبانها ترجمه‌پذیر نباشد، و البته این زبانها اکنون بسیار چیزها داشتند که برای زبانهای دیگر به آسانی ترجمه‌پذیر نبود.

هر خواننده تاریخ بشری با نگاهی هرچند گذرا به آسانی درمی‌یابد که پیشرفت دانش و فرهنگ بشری چیزی نبوده است که قوم و ملتی خاص توانسته باشد، یا حتی خواسته باشد، در تمامی راه دشوار تاریخی‌اش به‌تنهایی بر دوش داشته باشد. دانش و فرهنگ بشری اگر ترجمه‌پذیر نبود، اگر انسانهایی نبودند که به دانشهای اقوام بیگانه و زبانهای بیگانه عشق بورزند، و اگر کسانی نبودند که انسانیت خود را واحد نمی‌شمردند، و در راه تفاهم بشری تلاش نمی‌کردند، بی‌گمان تمدن بشری امروز چنین نبود و پراکندگی آدمیان همچون حیوانات وحشی همچنان ادامه داشت. دو نهضت بزرگ ترجمه در تاریخ بشری، در عصر زرین تمدن اسلامی، و در دوره رنسانس اروپایی، گواه بر خدمت بزرگ ترجمه برای حفظ و انتقال فرهنگ و دانش است.

 

ترجمه شعر
روش‌های ترجمه

دوره‌ای که پیتر نیومارک (1981) آن را دوره ما قبل زبان‌شناسی ترجمه می‌نامند، بحث درباره ترجمه، حول یک سوال کلی صورت می‌گرفت و آن این بود که ترجمه باید به روش آزاد انجام شود یا روش لغوی. نظریه‌پرداز که خود را مجبور به انتخاب این یا آن روش می‌دید، پاسخ خود را به صورتی تجویزی و با استناد به یکی از چهار عامل فرهنگی، اخلاقی، زبانی و زیبا ‌شناختی (و یا مجموعه‌ای ار این عوامل) بیان می‌کرد. پاسخ‌هایی را که با استناد به عوامل فوق داده شده، می‌توان به طور خلاصه به صورت قضایایی متضاد به شرح زیر بیان کرد:

عامل فرهنگی

الف. ترجمه ابزاری فرهنگی است. متن اصلی را تا آنجا که لازم است باید تغییر داد تا با فرهنگ مقصد سازگاری پیدا کند.

ب. ترجمه ابزاری فرهنگی است. متن اصلی را باید با کمترین تغییر ترجمه کرد تا بیانگر شیوه تفکر و بیان ملتی دیگر باشد.

عامل زبانی

الف. مترجم باید تا حد امکان کلمات و تعبیرات نویسنده را به کار ببرد و از این راه زبان مقصد را غنی کند.

ب. مترجم باید تا حد امکان از به کار بردن کلمات و تعبیرات نویسنده که زبان مقصد را فاسد می‌کند پرهیز کند.

عامل اخلاقی

الف. مترجم باید لفظ به لفظ به نویسنده متعهد باشد.

ب. مترجم باید به روح اثر متعهد باشد.

عامل زیبا شناختی

الف. مترجم باید با نقض قراردادهای عرفی زبان مقصد و آشنایی زدایی، غرابت زبانی متن اصلی را تا حد امکان به ترجمه منتقل کند.

ب. مترجم باید غرابت زبانی متن اصلی را به حداقل برساند و زبان ترجمه را تا حد امکان طبیعی و روان کند.

استدلال‌های فوق، چنانکه گفته شد، تجویزی‌اند و مبنایی سوبژکتیو دارند. هر کدام از آنها ممکن است در شرایط خاصی در جامعه‌ای مقبول واقع شوند و در شرایط خاص دیگری نامقبول. مقبولیت این استدلال‌ها در نهایت تابع ذوق اهل قلم و شرایط اجتماعی فرهنگی و زبانی دوره‌ای خاص می‌باشد. در دوران جدید، به ویژه در سه، چهار دهه اخیر که حوزه مطالعات ترجمه به تدریج شکل گرفته، نظریه‌‌پرداز ترجمه، وقتی صحبت از روش ترجمه می‌کند، همچنان خود را به اصول کلی این یا آن روش محدود می‌بیند، اما در اینجا یک تفاوت اساسی وجود دارد. نظریه‌پرداز دیگر تجویز نمی‌کند، بلکه با استناد به عوامل مختلف به خصوص نوع متن، به جای اینکه بگوید «باید» این یا آن روش را به کاربرد، می‌گوید این یا آن روش برای ترجمه این یا آن متن به کار رفته است یا مناسب‌تر است و دلایل عینی خود را نیز ذکر می‌کند.

تغییر شیوه کار نظریه‌پرداز از تجویزی به توصیفی، اتفاق مبارکی است که در عرصه مطالعات ترجمه رخ داده است. این تغییر پیامدهای زیادی برای مترجمان دارد. از جمله این پیامدها یکی آن است که مترجم مجبور نیست از روشی پیروی کند که در جامعه ادبی روش غالب در ترجمه به حساب می‌آید. در واقع، انتخاب روش به مترجم واگذار شده است. مترجم برای انتخاب روش باید آگاهی داشته باشد و روش مناسب را با احساس مسئولیت و اعتماد به نفس انتخاب کند. این نکته دستاورد کمی نیست هر چند که اهمیت آن همیشه به درستی درک نمی‌شود. کم نیستند مترجمانی که همه انواع متون را به یک روش ترجمه می‌کنند و برای انتخاب روش مناسب، آگاهی لازم و لذا اعتماد به نفس ندارند و دست به تجربه نمی‌زنند و ترجیح می‌دهند از روش غالب پیروی کنند.

فرآوری: مهسا رضایی

بخش ادبیات تبیان


برگرفته از: فصلنامه مترجم و سایت زبان فارسی

 

به رنگ سبز

سبز باشیم

 

 

 

پنج شنبه 16 شهریور 1391  4:38 PM
تشکرات از این پست
hibgfuhuighfyo
hibgfuhuighfyo
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1390 
تعداد پست ها : 5607
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاپیک جامع نقد و بررسی ادبی

متون کهن، نویسنده امروز

 


خواندن متون کهن برای نویسنده امروز ضروری است؛ چون مطالعه این متون باعث پرورش ذهن و زبان و عاطفه و ذوق او می‌شود. و نیز می‌تواند از بعضی واژه‌ها و ساختارهای کهن برای ایجاد تنوع در نوشته‌اش استفاده کند.

 


متون کهن، نویسنده امروز

بعضی از کسانی که به نویسندگی علاقه دارند و احیانا در جایی هم می‌نویسند، ارتباطی با متون کهن ندارند و نسبت به مطالعه این آثار احساس نیازی نمی‌کنند.

در حالی که باید گفت: مثال کسی نویسنده‌ای که شاهکارهای شعر و نثر فارسی را می‌شناسد و با آنها دمخور است مانند گُلی است که ریشه در خاکی حاصلخیز و پربرکت دارد و از آن تغذیه می‌کند و رشد می‌کند و همیشه جوانه‌ها و شکوفه‌ها و گل‌های تازه‌ای به بار می‌آورد؛ اما کسانی که با این آثار انسی ندارند همانند گل‌های مصنوعی هستند که شاید زیبا بنویسند ولی بالاخره مصنوعی هستند.

شاید بفرمایید متون کهن برای کسانی که به مباحث تاریخی یا مثلا دستوری یا اخلاقی و از این قبیل علاقه دارند مفید هستند ولی نویسنده امروز را چه به متون دیروز؟! چرا که بسیاری از واژه‌ها و ساختارهای دستوری آنها مهجور و متروک افتاده است و تاریخ مصرفشان گذشته است.

بله این سخن حقیقت دارد ولی کل حقیقت نیست؛ زیرا نویسنده بودن که تنها به نوشتن نیست یعنی بعد زبانی نوشتن یک طرف قضیه است. بعد ذهنی و عاطفی و ذوقی نویسندگی اگر اهمیتش بیشتر از آن نباشد، کمتر نیست. مطالعه مستمر شاهکارهای ادب فارسی؛ مانند تاریخ بیهقی، قابوسنامه، سیاستنامه، چهار مقاله، بوستان و گلستان سعدی، مثنوی معنوی، غزلیات حافظ و... ذهن و زبان و عاطفه و ذوق خواننده را پرورش می‌دهد. آثاری که آفرینندگان آنها دانشورانی پرمایه و هنرمندانی پرذوق و شاعران یا نویسندگانی پرارزش بوده‌اند که عمری با قرآن و حدیث و ادب و... مانوس بوده‌اند و از طرفی انبوهی از تجربه‌ها را به دست و به زبان آورده‌‌اند.

این فایده خواندن متون کهن را می‌توان پرورش اندام ادبی نامید؛ شبیه پرورش اندام بدنی. کسی که در باشگاه بدنسازی هالتر بلند می‌کند و دمبل می‌زند، برای این نیست که در زندگی واقعی هم قرار است هالتر و دمبل جا به جا کند؛ بلکه در زندگی واقعی سر و کار او با ساک و چمدان است مثلا وقتی از ماه عسل بر می‌گردد یا کمد و یخچال است وقتی اسباب‌کشی می‌کند؛ یعنی حتی اگر از هیچ واژه و ساختار دستوری کهن هم در نوشته‌های خود استفاده نکنیم، خواندن این متون دست کم، شبیه هالتر بلند کردن و دمبل زدن است البته از نوع ادبی.

 مطالعه مستمر شاهکارهای ادب فارسی؛ ذهن و زبان و عاطفه و ذوق خواننده را پرورش می‌دهد.

از سوی دیگر که به موضوع نگاه کنیم می‌بینیم که بسیاری از واژه‌ها و ساختارهای جمله‌ای این متون را، امروز نیز می‌توان به کار گرفت و ما چقدر به آنها نیازمندیم!

مثال برای واژه:

سعدی در بوستان می‌گوید:

دو همجنس دیرینه را همقلم                 نباید فرستاد یک جا به هم (1)

"همقلم" یعنی دو کاتب که همکار هستند. آیا به جای هیئت تحریریه نمی‌توان گفت: هم‌قلمان، البته این کاربرد ممکن است مانند هر چیز تازه‌ای در آغاز عجیب و غریب به نظر بیاید چنان که تا چند سال پیش کلماتی مانند رایانه و یارانه و بالگرد عجیب و احیان مضحک به نظر می‌رسیدند ولی امروز چه؟ البته این کار امروزه توسط نویسندگان برتر انجام می‌شود و اتفاقا یکی از عوامل برتری این نویسندگان بر دیگران همین استفاده بجا و حساب شده از آثار کهن فارسی است.

 

متون کهن، نویسنده امروز
مثال برای ساختار جمله:

یکی از ویژگی‌های دستوری بعضی از دوره‌های ادب فارسی، آوردن متمم پس از فعل بوده است. ما لشکر او را سر برگرداندیم به تدبیر (سیاستنامه)(2)  به جای آن که بگوید: ما لشکر او به تدبیر سربرگرداندیم. (که ساختار رایج در زبان امروز ماست). حال آیا اشکالی دارد در متنی که فرض کن 200 جمله‌ دارد که در همه آنها متمم قبل از قعل آمده است، یکی از آنها را به شیوه قدما پس از فعل آورد؟

برای مثال رضا امیرخانی در کتاب سرلوحه‌ها با استفاده از این شیوه کهن می‌نویسد: "تمامی گروه‌های انسانی با پیوندی شکل می‌گیرند به نام دوستی.(3)  به جای این که بنویسد: "تمامی گروه‌های انسانی با پیوندی به نام دوستی شکل می‌گیرند."

خوب بر فرض که بشود چنین استفاده‌ای از این متون کرد، این کار چه فایده‌ای دارد؟

اولا امکانات تازه‌ای را در اختیار ما می‌گذارد ولذا زبان امروز ما را تواناتر می‌کند.

ثانیا می‌توان برای ایجاد تنوع و تازگی و اندکی رهایی از کلیشه‌های ملال‌آور زبان امروز از آنها استفاده کرد.  (4)

 

 بسیاری از واژه‌ها و ساختارهای جمله‌ای این متون را، امروز نیز می‌توان به کار گرفت و ما چقدر به آنها نیازمندیم!

البته در انتخاب واژه‌ها و ساختارهای کهن برای کاربرد در نثر امروز، باید دو شرط را رعایت کرد: اول  آن که زیبا باشد و طبع خوانندگان امروزی بپسندد دوم این که توانایی برقراری ارتباط با خواننده امروزی را داشته باشد و او معنای آنها را بدون نیاز به فرهنگ لغت یا کتب تخصصی دستور بفهمد.

نتیجه‌گیری:

 نویسنده امروز باید بخشی از برنامه مطالعاتش را اختصاص دهد به متون کهن و فاخر ادبی-چه شعر و چه نثر- تا اولا ذهن و عاطفه و ذوق خود را پرورش دهد ثانیا با آشنایی با بعضی از ظرفیت‌های فراموش شده زبانی که امروز هم قابل استفاده هستند، به زبانی تواناتر دست یابد و نیز بر تنوع و تازگی نثر نوشته‌هایش بیفزاید.

پی نوشت ها:

1  . بوستان سعدی، بیت 284، تصحیح و توضیح غلامحسین یوسفی، انتشارات خوارزمی، چاپ دهم، تهران،1389.

2  . ویژگیهای نحوی زبان فارسی در نثر قرن پنجم و ششم هجری، مهین دخت صدیقیان، ص177، فرهنگستان زبان و ادب فارسی، تهران،1383،.

3  . سر لوحه‌ها، رضا امیرخانی، ص13، انتشارات سپیده باوران، چاپ اول، مشهد، اسفند1387.

4  . البته فواید دیگری نیز دارد همین قدر عرض کنیم که یکی از شگردهای امروزی در ادبی کردن یک سخن، "باستان‌گرایی" (آرکائیسم) است.

محمدرضا آتشین صدف

بخش ادبیات تبیان

 

به رنگ سبز

سبز باشیم

 

 

 

پنج شنبه 16 شهریور 1391  4:38 PM
تشکرات از این پست
hibgfuhuighfyo
hibgfuhuighfyo
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1390 
تعداد پست ها : 5607
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاپیک جامع نقد و بررسی ادبی

ما، در سراشیبی‌اضمحلال ‌فرهنگی‌

 


 

باب شده است که دشمن موهومی را متصور شویم و همه چیز را گردن او بیندازیم و بگوییم همه ابتذال فرهنگی ما برگردن اوست، اما خود ما بیشتر از آن دشمن به خودمان ضربه زده‌ایم.

 


سیدمهدی شجاعی

مراسم بزرگداشت و مروری بر کارنامه ادبی سیدمهدی شجاعی، 12 مهر با حضور رضا امیرخانی،  صابر امامی، مجید مجیدی و سیدمهدی شجاعی در موسسه فرهنگی شهر کتاب برگزار شد.

سیدمهدی شجاعی در آئین بزرگداشت و مرور کارنامه ادبی خود گفت:

راه پیش روی ما بسیار بیشتر از راه طی شده است و بالاتر از آن منزلت و رسالتی است که باید به واسطه این راه طی ‌شود.

آنچه این روزها بیش از هر چیز مرا آزار می‌دهد، وضعیت عمومی فرهنگی است.

ما در حال حرکت در سراشیبی اضمحلال فرهنگی هستیم. اگر از منظر 50 سال آینده به این جریان فرهنگ در کشورمان نگاه کنیم، آنگاه متوجه خواهید شد که آنچه رخ داده و به ویژه آنچه در چند سال اخیر رخ داده است تا چه اندازه مایه تنزل فرهنگی ما بوده است و کاش این فرهنگ که می‌گویم، فرهنگ به معنی خاص آن بود! متاسفانه این اتفاق در فرهنگ عمومی یعنی در جهان‌بینی، اندیشه، آداب و رسوم و ... رخ داده و این همه، آن چیزی است که شاکله یک ملت را تشکیل می‌دهد و من نگرانم که این جریان در نهایت به یک دوره انحطاط و ابتذال فرهنگی منجر شود.

باب شده است که دشمن موهومی را متصور شویم و همه چیز را گردن او بیندازیم و بگوییم همه ابتذال فرهنگی ما برگردن اوست، اما خود ما بیشتر از آن دشمن به خودمان ضربه زده‌ایم.

توسل به عوام فریبی در سال‌های گذشته زیاد شده است. به اصطلاح هوای عوام‌الناس داشته شده است. همه گفتار و ثقل حرف‌هایمان شده عوام الناس؛ غافل از اینکه همیشه کسی که عوامفریبی می‌کند در نهایت خودش توسط عوام فریفته می‌شود و این موضوع در همه سطوح ما در حال اتفاق است. شما نگاه کنید روزگاری نه چندان دور، هنر و ادبیات فاخر در چه جایگاهی بود و امروز در چه جایگاهی.

در حوزه امور فرهنگی شاید تصور شود که این اتفاقات بر اساس نادانی و بی‌تجربگی در حال رخ دادن است، اما وقتی این اتفاقات در گذر سال‌ها در کنار هم قرار می‌گیرد، متوجه می‌شویم که یک طراحی هوشمندانه پشت این ماجراست و ما در معرض جدی‌ترین آسیب‌ها قرار دارم و مثلاً وقتی ما به این روند در قالب امری مثل ممیزی کتاب انتقاد می‌کنیم، فکر می‌کنند که گیر ما در خود امر ممیزی است و یا شخص خاصی.

آنچه به عنوان دین در حال ارائه است، آنی نیست که حقیقت دین باشد، اصلی‌ترین وظیفه هنرمندان و اهالی قلم، معرفی ماهیت دین است. ما چیزهایی را از دل اسلام درآوردیم که در اسلام نبوده است و این تعریف از دین طبیعی است که ما را به انحطاط می‌رساند.

در حوزه ممیزی در سیستم جدید از من خواسته‌اند تمام واژه‌های شراب را از کتاب‌هایمان حذف کنیم و به جای آن نوشیدنی قرار دهیم! حال تصور کنید اگر بخواهیم حافظ را با این وصف منتشر کنیم، چه اتفاقی می‌افتد. من حتی فکر می‌کنم قرآن هم با این وزن در شرایط موجود قابل چاپ نباشد. از طرف دیگر به من می‌گویند از زبان رئیس جمهور آمریکا هم حتی نباید در ایران کلمه اسرائیل بیرون بیاید و در کتاب چاپ شود. به من می‌گویند که چرا در کتاب شما فرعون، دیالوگ‌های ضدتوحیدی دارد. این مثال‌ها به نظر من اتفاق نیست. یک مدیریت و سیاست‌گذاری ویژه پشت آن است که باعث می‌شود آثار افرادی مثل امیرخانی، کمال تبریزی، رسول صدرعاملی و محمدرضا بایرامی و احمد دهقان در ارشاد خاک بخورد و البته کسی نیست پاسخ بدهد که به راستی ممیزهای ارشاد چقدر بیشتر از این افراد درد دین و انقلاب دارند؟

آنچه به عنوان دین در حال ارائه است، آنی نیست که حقیقت دین باشد، اصلی‌ترین وظیفه هنرمندان و اهالی قلم، معرفی ماهیت دین است. ما چیزهایی را از دل اسلام درآوردیم که در اسلام نبوده است و این تعریف از دین طبیعی است که ما را به انحطاط می‌رساند.

هنر به واسطه الهام هنرمند است که دینی و غیردینی می‌شود و لذا هر اتفاق هنری که در هنرمند رخ دهد؛ چه بفمد و چه نفهمد از آن خداست. ما به هر پدیده شگفتی که در تاریخ بپردازیم، آن پدیده در جای خود است و ما هم در جای خودمان و این یعنی هر لحظه ماییم که برای رسیدن به اصل آن پدیده باید رشد کنیم.

 

سیدمهدی شجاعی
و اما دیگران در این نشست:

نگاه شجاعی، در اوج است

صابر امامی (شاعر)، در سخنانی با بیان اینکه اعتقاد ما بر این است که در حیات بشری، خط انبیاء و خط منیت‌ها و درون‌گرایی‌های ما در کنار هم قرار گرفته‌ است، گفت: خداوند در آیات قرآن، انسان وآفرینش او را بهترین و زیبا‌ترین خلقت خود نامیده است. به اعتقاد من ادبیات دینی یعنی نمایندگی کردن از خطی که انعکاس دهنده این کلام باشد و نشان دهنده سمت و سو و جهت امر متعال خداوند.

تولید ادبیاتی که بتواند انسان را در مسیر امر متعال قرار دهد؛ در واقع امری است دینی و هر امری که با آن نسبتی برقرار کند در مسیر آن قرار گرفته است.

با توجه به نوع ادبیات شجاعی و تاثیرگیری او از حادثه عاشورا، او اگر در هر دوره زمانی دیگری نیز بود، همین آثار را خلق می‌کرد؛ چرا که این وظیفه هر نویسنده هنرمند و خلاق در مقابل کسانی است که می‌خواهند خداوند را از زندگی مردم حذف کنند. شجاعی در تمام آثارش آن چیزی را که معرفی می‌کند، فرهنگ اهل بیت (ع) در مقابل فرهنگ فراموشی آنهاست. این به اعتقاد من تنها معشوقی است که سخن گفتن از آن پشیمانی ندارد.

داستان‌های شجاعی نیستند که شناسنامه او را تشکیل می‌دهند؛ بلکه نگاه او در این آثار است که او را بر قله می‌نشاند؛ همچنانکه از شهریار قوی‌تر در حوزه غزل هم داریم، اما هیچ‌کس مثل او قصیده‌ای مثل «علی‌ای همای رحمت» ندارد. شاید در قد و قواره داستان‌های شجاعی داستان داشته باشیم، اما «کشتی پهلو گرفته» و یا «پدر، عشق، پسر» اوست که او را متمایز و در قله می‌نشاند. در واقع، این نوع از ارتباط شجاعی است که او را از ایسم‌ها می‌رهاند.

شجاعی جایگاه خود در روایت را می‌داند

رضا امیرخانی: ادبیات مذهبی به اعتقاد من با ادبیات دینی متفاوت است. هر اثر مذهبی الزاما اثری دینی نیست؛ چرا که می‌توان اثری مذهبی نوشت که خداباورانه نباشد.

در برجسته‌ترین آثار شجاعی ائمه معصومین (ع) دستمایه خلق اثر قرار گرفته‌اند، اما آنچه او را بر‌تر از سایرین قرار می‌دهد در نوع نگاه و ارتباط زندگی ایشان با این سوژه‌ها بازمی‌گردد.

معتقدم درام به شکل غربی خود حول زندگی معصومین (ع) امکان شکل‌گیری ندارد؛ چون نویسنده آن باید با نوعی همذات‌پنداری با شخصیت‌های آن برای خلق آن‌ها بپردازد. در واقع، درام حاصل اشراف بر فرا‌تر از خود است.

شجاعی هرگز بر پایه اثر داستانی از معصومان درام خلق نکرده است و تفاوت عمده او با سایرین نیز در این نکته است. ما در آثار شجاعی با یک راوی فروتن روبروییم که در قیاس با معصومین (ع) جای خود را می‌داند و این تفاوت او با بقیه کسانی است که داستان ائمه (ع) را می‌نویسند و این بدون شک یک اتفاق و کشف و الهام ناخودآگاه است که در تمام آثار او هست.

مهم‌ترین اتفاق داستان شجاعی، این است که او جایگاه خودش را در روایت اثرش به خوبی می‌داند و پس از سال‌ها جنگیدن با قالب توانست آن را مهار خود کند.

فرآوری: مهسا رضایی

بخش ادبیات تبیان


منابع: خبرگزاری مهر، مشرق نیوز، خبرآنلاین

 

به رنگ سبز

سبز باشیم

 

 

 

پنج شنبه 16 شهریور 1391  4:38 PM
تشکرات از این پست
hibgfuhuighfyo
hibgfuhuighfyo
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1390 
تعداد پست ها : 5607
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاپیک جامع نقد و بررسی ادبی

اثری مانند سینمای دلهره

گفت‌و‌گو با آیت دولتشاه درباره مجموعه داستان «خویش‌خانه»

 


آیت دولتشاه : ترس و فضای وهم آلوده تنها بستری هستند که اتفاق اصلی داستان‌ها در آن شکل می‌بندد اما آن چیزی که به عنوان جانمایه به دنبال آن بوده‌ام تردید است. تردیدی که شخصیت‌ها در هر لحظه با آن گرفتار هستند.

 


خویش‌خانه»

در سال‌های اخیر و پس از یک دوره نسبتا طولانی شهری‌گرایی، توجه نویسندگان ایرانی دوباره به ادبیات بومی و اقلیمی جلب شده است.

اینگونه ادبیات که در سال‌های پیش از انقلاب، به‌ویژه با کارهای غلامحسین ساعدی و محمود دولت‌آبادی، رشد قابل توجهی داشت، پس از انقلاب ناگهان جای خود را به ادبیات شهری داد تا جایی که دیگر به سختی می‌شد یک داستان اقلیمی یافت که به فضاهای غیرشهری و آدم‌های غیرمدرن (به مفهوم ایرانی‌اش) توجه کرده باشد. اما از آنجایی که دوره‌های بازگشت، همواره بعد از زیاده‌روی‌های ادبی سررسیده، دوره بازگشت به ادبیات اقلیمی و بومی نیز از راه رسید و حالا دوباره، توجه نویسندگان به فضاهای بکر روستایی جلب شده است. «خویش‌خانه» حاصل چنین بازگشتی است و نشان می‌دهد نویسندگان جوان علاقه‌مندند از نسل‌های میانه عبور کرده و دوباره به بزرگان ادبیات ایران رجوع کنند.

اما خویش‌خانه بیش از اینکه به فرهنگ بومی یا روستایی توجه کند، به جنبه‌های رازآلود و شگفت باورهای مردم علاقه‌مند است. درست مثل بسیاری دیگر از داستان‌های جوانان دوره بازگشت به روستا که بیش از آنکه فرهنگ روستایی را بشناسند یا برای‌شان جذاب باشد، در جست‌وجوی گنج ناشناخته‌های وهم‌آلود و جادویی این اقلیم، سراغش می‌روند.

آیت دولتشاه در خویش‌خانه البته از این کمی فراتر می‌رود و دست‌کم در 3-2 داستان از 16داستان، فضایی خلق می‌کند که علاوه بر شگفتی، واجد تحول و تفکر است؛ دو عنصری که نبودشان در بیشتر داستان‌های این مجموعه (و اساسا اینگونه از داستان‌های علاقه‌مند به مسائل عجیب و غریب) سبب می‌شود متن در حالت سکون باقی بماند و آغاز و پایانش بر یکدیگر بنشینند و... در یک کلمه، داستان در شکل آرمانی‌اش شکل نگیرد. نکته‌ای که اگرچه در حرکت نویسندگان برای بازگشت به دنیای بومی‌شان ریشه دارد اما رشد چشمگیر ادبیات آمریکای لاتین نیز بر بروزش بی‌تأثیر نبوده است.

خویش‌خانه را نشر افکار در 120صفحه، به قیمت 3500تومان منتشر کرده است.

آیت دولتشاه متولد 1360 خرم آباد است. کارشناسی ادبیات نمایشی را از دانشکده سینما تئاتر تهران اخذ کرده و به تازگی اولین مجموعه داستان کوتاه خود به نام «خویش خانه» را با همکاری نشر افکار منتشر نموده است. این گفت‌وگوی کوتاه با آقای دولتشاه، پیرامون این مجموعه داستان است.

مکان‌هایی که داستان شما در آن‌ها اتفاق می‌افتد مکان‌هایی است که به خودی خود می‌توانند ترس و دلهره ایجاد کنند. آیا برای ساختن این فضا در داستان سراغ مکان‌های ساده‌تر و غیر کلیشه‌ای‌تر می‌رفتید بهتر نبود؟ به نظر شما این گونه ارزش نوشته هایتان بیشتر نمی‌شد؟

ببینید، این یک انتخاب است که هر داستان‌نویسی با آن روبه‌رو است و هویت داستانش را تا آخر رقم می‌زند. این انتخاب لزوما بهترین انتخاب نیست و طبعا وقتی سراغ فضاها و مکان‌های غیر معمول می‌روید این خطر همیشه وجود دارد که کسانی به شما خرده بگیرند که چرا مثلا از اینجا نوشتی ولی سراغ آنجا نرفتی!! البته اینطور نیست که قبلش انتخاب کرده باشم که داستانم در کجا اتفاق بیفتد و بعد شروع کنم به نوشتن آن بلکه در معرض این فضاها قرار گرفتن، خود از اول یک انتخاب است. فضاهایی که در داستان‌ها می‌بینید همان نقطه برانگیزاننده‌ای‌اند که به من انگیزه اولیه نوشتن را داده‌اند. اکثر داستان‌های این مجموعه فرآیندی معکوس را طی کرده‌اند. یعنی اول همان ویژگی ترس و دلهره آوری مکان‌ها و فضاها به سراغم آمده است و بعد درآن فضا و با توجه با المان‌های موجود و امکاناتی که فضا و محیط در اختیارم گذاشته است، داستان را شکل داده ام. اینکه بهتر بود به سراغ مکان‌های دیگری می‌رفتم یا نه، جوابش در زمان نوشتن این داستان‌ها، منفی است اما حالا و با پشت سر گذاشتن آن زمان و عبور از آن فضاها، ترجیح می‌دهم سراغ مکان‌های تازه تری بروم.

در داستان اول این مجموعه(قرارگاه رازآلود و مبهم) این ناشناخته بودن منبع صداها و حوادث پیش رو است که موجب ترس اشخاص می‌شود اما در واقع آنها همزمان با ترسیدن و تحت تاثیر قرار گرفتن، همواره با یک سوال بزرگ‌تر روبه‌رو هستند که چه رازی پشت این صداها نهفته است؟

تعداد مجموعه داستان‌های شما تقریبا زیاد است اما به نسبت تعداد حجم مجموعه چندان قابل توجه نیست. در واقع می‌توان گفت داستان‌های شما حجم اندکی دارند. آیا به نظر خودتان این کم حجمی به پرداخت داستان هایتان لطمه نزده است؟

خویش خانه الان حدود 120 صفحه حجم دارد که خیلی هم حجم کمی نیست اما بخشی از کم حجمی مجموعه به فرمت و نوع فونتی که ناشر برای چاپ در نظر گرفته است بر می‌گردد. اما در مورد حجم خود داستان‌ها تا حدودی با شما موافقم. داستان‌های این مجموعه به‌زعم خودم آزمایش‌هایی بوده‌اند در حیطه روایت و داستانگویی و از آنجایی که خط طولی داستان‌ها برایم ارزش بیشتری از گسترش عرضی داشته‌اند، سعی کرده‌ام داستان‌ها خط سیرهای محکم و دقیقی باشند از نقطه صفر وآغاز تا پایان. در این شکل روایت و با توجه به واقعه محور بودن داستان‌ها و گریز از ریز شدن در اکثر شخصیت‌ها و پیش بردن داستان‌ها با تیپ‌های آشنا، این فشردگی و عدم گسترش خیلی زیاد عرضی، به نوعی اجتناب‌ناپذیر بوده. هر چقدر داستان‌ها جدیدترند، حجم داستان‌ها هم به تناسب شخصیت پردازی بیشتری که به آن دچار شده ام، طولانی‌تر از آب در آمده‌اند.

گاهی خواننده احساس می‌کند شما می‌خواهید با ایجاد فضای ترس و توهم در داستان چیز خاص یا تازه‌ای را بیان کنید. اما با پایان داستان خواننده چیز خاصی در داستان مشاهده نمی‌کند و همان توهم و ترس به همان شدت باقی می‌ماند. آیا صرفا ایجاد یک فضای مرعوب و توهم زا رسالت داستان است یا اهداف دیگری داشتید که از دید خواننده دور مانده است؟

به اعتقاد من داستان‌های این مجموعه بیشتر از اینکه داستان ترس باشند داستان تردید به‌حساب می‌آیند و هرگز نشان دادن ترس هدفم نبوده است. ترس و فضای وهم آلوده تنها بستری هستند که اتفاق اصلی داستان‌ها در آن شکل می‌بندد اما آن چیزی که به عنوان جانمایه به دنبال آن بوده‌ام تردید است. تردیدی که شخصیت‌ها در هر لحظه با آن گرفتار هستند. برای مثال در داستان اول این مجموعه(قرارگاه رازآلود و مبهم) این ناشناخته بودن منبع صداها و حوادث پیش رو است که موجب ترس اشخاص می‌شود اما در واقع آنها همزمان با ترسیدن و تحت تاثیر قرار گرفتن، همواره با یک سوال بزرگ‌تر روبه‌رو هستند که چه رازی پشت این صداها نهفته است؟ چرا همه چیز پنهان است و چرا هرچقدر سوال می‌پرسند به جواب مشخصی نمی‌رسند؟ در داستان (خویش خانه) هم جدا از فضای پر تنش و گاهی ترسناک، این تردید در مورد سرنوشت نهایی حجت و راست و دروغ بودن حرف‌هایش وجود دارد. در داستان‌های دیگر این مجموعه هم به نوعی با همین جنس تردید طرف هستیم. در واقع تردید داستان‌ها از نوعی است که اطلاعات و پیش فرض‌های قبل از خودش را زیر سوال می‌برد که در صورت درست بودن این تردید‌ها جهان پیرامون شخصیت‌ها می‌تواند نظم دیگری داشته باشد و این همان چیزی است که من آن را تردید هولناک می‌دانم.

آیا مجموعه داستان یا کتاب دیگری آماده چاپ دارید؟ اگر دارید باز در همین فضاها نوشته شده یا تجربه دیگری از شخصیت‌ها و حوادث داستانی است؟

داستان‌های مجموعه داستان خویش خانه حاصل یک دوره چهار، پنج ساله‌اند که موقعیت‌های تکرار شونده‌ای را در خود دارند و شباهت‌های عرضی‌ای با هم پیدا کرده‌اند. از دو، سه سال پیش و از زمانی که احساس کردم ممکن است به تکرار در این فضاها گرفتار شوم به‌تدریج شروع به عوض کردن آن کردم و از آنجایی که یکی از سخت‌ترین مجاهدت‌هایی که یک داستان نویس با آن طرف است، شکست قالب و سبکی است که در آن به مهارت رسیده، این دوره برای من همراه با مشقت و آزمون و خطاهای بسیاری بود. در نظر بگیرید که مجبور بودم از خیلی از فضاهایی که سال‌ها برای کشف شان وقت گذاشته بودم جدا شوم و پا در مسیر ناشناخته‌ای بگذارم که تبحر چندانی در آن نداشتم. اما این فرآیند خوشبختانه به نتیجه رسید و در داستان‌های متاخرم دیگر خبری از فضاهای مجموعه داستان خویش خانه نیست و مسیر تازه‌ای را شروع کرده ام. اینکه چقدر در این مسیر تازه موفق بوده‌ام را هنوز به درستی نمی‌دانم اما حاصل این تلاش هر چه باشد، تاحدی توانسته خودم را راضی کند. خیلی سخت است که هم در مورد فضاهای آشنا بنویسی و هم بخواهی داستانی با جذابیت و کشش برای مخاطب بیان کنی. کشف‌های تازه‌ام بیشتر در محیط‌های آشنا اتفاق می‌افتند و داستان‌ها طولانی‌تر از قبل هستند و آهنگ ملایم‌تری دارند. در حال حاظر رمانی به نام (این بازی کی تمام می‌شود؟) در دست چاپ دارم و مجموعه بعدی‌ام هم در حال گذراندن بازنویسی‌های نهایی است. مدتی هم هست که روی رمانی با عنوان (تصاویر پراکنده) کار می‌کنم که هنوز در نیمه راه است و معلوم نیست کی به منزلگاه می‌رسد.

فرآوری: مهسا رضایی

بخش ادبیات تبیان


منابع: تهران امروز، همشهری آنلاین

 

به رنگ سبز

سبز باشیم

 

 

 

پنج شنبه 16 شهریور 1391  4:39 PM
تشکرات از این پست
hibgfuhuighfyo
hibgfuhuighfyo
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1390 
تعداد پست ها : 5607
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاپیک جامع نقد و بررسی ادبی

فاصله‌ها و تجویزها

 


فاصله‌ بین کودک امروز و کودک دیروز هر روز گسترده‌تر می‌شود. کودک دیروز، دستش حداکثر به مجله‌هایی چون کیهان بچه‌ها و نشرهایی مانند کانون پرورشی کودکان و نوجوانان و بعدها، دستش به نشر مدرسه و همانند آنان می‌رسید. کودک امروز اول از همه مهم‌تر، به فن‌آوری مجهز است.

 


 

روز جهانی کودک
روز جهانی کودک و دست‌های خالی متولیان فرهنگی ادبیات کودک

شانزدهم مهرماه روزی است که در تقویم مناسبت‌های کشور همانند تمامی 195 کشور دیگر جهان، روز جهانی کودک نامیده شده است، روزی برای کودکان و شاید به کام آنها و شاید هم نه.

روز جهانی کودک آنگونه که از نام آن پیداست در تمامی جهان به گونه‌ای برنامه‌ریزی می‌شود که کودکان در هر جغرافیایی برای یک روز در طول حیاتشان خود را مالک و صاحب حیطه جغرافیایی پیرامون خود ببینند، شهردار شهر خود باشند، مدیر مدرسه شوند یا معلم یک روز از کلاسشان، یک روز را با فراغ بال بازی کنند و یا حتی بدون دغدغه بخورند و بخندند و ...

نهادهای متولی امور فرهنگی در سراسر دنیا در این تجربه کودکانه یک روزه،  تمامی تلاش خود را به کار می‌گیرند تا محوریت این روز از اندیشه‌ها و رفتارها و افکار بزرگسالانه و حتی والدین مآبانه سمت و سویی فانتزی، خیال‌انگیز و کودکانه به خود بگیرد اما در میان تمامی 196 کشور جهان، ایران در روز جهانی کودک رنگ و بویی دیگر دارد. رنگ و بویی که از سر بی‌تفاوتی و نادیده گرفتن به خاکستری بیشتر شبیه است تا رنگ سرخ و سفیدی که برای روز جهانی کودکان باید متصور بود.

300 نویسنده و یک بیانیه

نهادهای فرهنگی متولی امر کودک و نوجوان در کشور ما به طورکلی در موارد متعدد و در تناقضی آشکار با هدفی که باید دنبال کند، بزرگترین مانع برای تحقق فعالیت‌هایی مرتبط با کودکان هستند. این به معنی آن است که سهم کودک و نوجوان و نیازها و خواسته‌های او در برنامه‌های اجرایی در روزهای منتسب به او کمتر دیده می‌شود و آنچه عمدتا رخ می‌دهد برنامه‌هایی برای مخاطبان بزرگسال است با برنامه‌هایی درباره کودک و نه چندان برای کودک.

این تنها یک ادعای رسانه‌ای نیست. نگاهی اجمالی به برنامه‌های نهادهای متولی این حوزه که در ادامه با آن همراه خواهیم شد این فقر فرهنگی را به روشنی به تصویر کشیده خواهد شد.

انجمن نویسندگان کودک و نوجوان تشکلی است که ردای عضویت بیش از سیصد نویسنده را بر دوش دارد؛ نویسندگانی که هر یک به تنهایی دنیایی از آرزوهای کودکانه را در انبان ذهنی خود برای مکتوب کردن به همراه دارند و امروز در تنها روزی که به نام صاحبان فکر آنها نام‌گذاری شده است، تشکل صنفی مطبوعشان تنها بیانیه‌ای می‌دهد و در آن بازهم از بزرگان دعوت می‌کند که کودکانشان را با کتاب آشتی دهند و با از بزرگتران دیگری می‌خواهد که راه را برای انتشار آثار گوناگون کودک هموار کنند. حرف‌هایی که بد نیست اما هر روز دیگری نیز می‌توان آن را زد. تنها نمی‌توان فهمید که توجیه بیان آن در روز اختصاصی کودکان چه شعفی را برای صاحبان آن به همراه خواهد داشت.

ادبیات کودک و نوجوان ما به کجا می‌رود؟ نویسنده‌ امروز ایران، چه دارد تا مقابل این ترجمه‌ها قرار بدهد؟ فاصله‌ها بین کودک امروز و کودک دیروز، از فاصله گذشته است. این دو دیگر تصویری از هم ندارند. در این میان، چه بر سر هویت مذهبی و بومی ما می‌آید؟ چه بر سر هویت خانوداگی ما می‌آید؟ والدین امروز ما، چه درکی از خون‌آشام‌ها، جادوگرها دارند؟

کدام کودک، کدام اینترنت؟!

کانون پرورش فکری کودک و نوجوان را شاید بتوانیم یکی از نخستین نهادهای تخصصی در حوزه فعالیت‌های ادبی برای کودکان و نوجوانان بدانیم.

کانون در روز جهانی کودک امسال در فراخوانی برای کودکان ایرانی مسابقه‌ای اینترنتی تدارک دیده است. مسابقه‌ای با عنوان پس‌انداز که باید با مراجعه به سایت کانون و با استفاده از لینک جداگانه آن و در نهایت مجددا لینک دیگری، با شرکت در آن به تعدادی سئوال در مدت زمانی معینی پاسخ داد.

نکته قابل اعتنا در این مورد بی‌توجهی به ضریب و نفوذ اینترنت در میان جامعه ایرانی غیر پایتخت‌نشین آن هم در میان قشر کودک است. آیا این برنامه راهگشای پرواز ذهن و خیال کودکان سرزمین ما در روز جهانی آنهاست؟

نمایشگاه برای مخاطبان خیالی

قصه انجمن فرهنگی ناشران کتاب کودک نیز این روزها قصه پرآب و چشمی است. نمایشگاهی از آثار و لوازم مورد نیاز برای دانش‌آموزان تهرانی برگزار می‌شود. تفاهم‌نامه‌هایی امضا می‌شود مبنی بر تبلیغ و معرفی نمایشگاه به کودکان از همه جا بی‌خبر تهرانی.... نمایشگاه بر پا می‌شود، ولی از کودکان و نوجوانان مخاطب خبری نیست.

رسانه ملی می‌گوید: نمایشگاه برای کودکان نیست. تجاری است. تبلیغ نمی‌کنیم.... و بد هم حکایت دردآور تسویه حساب مکان نمایشگاه با ناشران و ....

دست‌های خالی رسانه ملی

از حکایت شورای کتاب کودک و عدم حضورش در برنامه‌های این روز هم می‌گذریم که حتی در پایگاه اینترنتی خود نیز خبری و یا حتی بیانیه‌ای نداد. تنها می‌توان دل خوش کرد به رسانه ملی که شاید در این روز کمی و تنها کمی بیش از سایر روزها دل مخاطبان کم سن و سال خودش را به قاب جادویی خوش کند.

برنامه‌های هرچند بارها و بارها دیده شده‌، باز اما بهانه خوبی است تا کودکان فراموش کنند دست‌های نهادهای فرهنگی مدعی نام آنها برای روزجهانی آنها تا چه اندازه خالی است.

 

روز جهانی کودک
ادبیات کودک و نوجوان به کجا می‌رود؟

امروز وارد هر کدام از كتابفروشی‌های مهم پایتخت و شهرهای دیگر کشورمان که بشویم، با انبوهی از کتاب‌های رنگارنگ روبه‌رو می‌شویم که برای مخاطب کودک و مخاطب جوان تهیه و عرضه شده‌اند. نشرهای مهم پایتخت، هرکدام شاخه‌ای برای چنین کتاب‌هایی گشوده‌اند که با نامی جدا از نام اصلی آنان، در قطع‌هایی جدا از قطع‌های مرسوم کتاب‌هایشان و با چینش و انتخابی جدا از انتخاب‌ها و چینش‌های عادی آنان، کتاب‌هایی متنوع را به‌دست خواننده می‌رسانند. کتاب‌های موجود در كتابفروشی‌ها، به ما می‌گویند که بازار کتاب کودک و نوجوان در ایران، بازاری گسترده و جدی است. تیراژ این گونه کتاب‌ها، از تیراژ عادی کتاب‌های ما فراتر می‌روند. چاپ دهم و بیستم، با تیراژهای دو تا سی هزارتایی برای هر نوبت چاپ، کاملاً عادی است. یک کتاب خوب کودک یا نوجوان در ایران، بین 10تا پانصد هزار نسخه تیراژ پیدا می‌کند. در این بازار، دست خواننده باز است و می‌تواند از قفسه‌های لبریز از کتاب، عنوان‌های موردنظر خودش را بیابد اما دست مترجم چقدر باز است؟ دست ناشر چقدر باز است؟ و از همه مهم‌تر، والدین چگونه برای کودک خود دست به انتخاب کتاب می‌زنند؟

رمان‌های برنده‌ جوایز ادبی – گاردین، نیوبری، کتاب سال آمریکا، لوکاس، نوبِلا و غیره، جوایز مهمی که بهترین‌های ادبیات کودک و نوجوان در ادبیات انگلیسی‌زبان اهدا می‌شود – در سال‌های اخیر، از کتاب‌های قرن گذشته، فاصله گرفته‌اند. شخصیت‌ها جدی‌تر شده‌اند. چهره‌ها واقعی‌تر شده‌اند. دنیاهای داستانی،‌ روایت‌ها و تکنیک‌ها، پیچیده‌تر شده‌اند. الان برای یک ناشر، سخت است که بگوید این رمان برای کدام طبقه‌ اجتماعی نوشته شده است؟ ما باید این رمان را برای کودک بازاریابی کنیم یا برای نوجوان، یا بزرگسال؟

فاصله‌ بین کودک امروز و کودک دیروز هر روز گسترده‌تر می‌شود. کودک دیروز، دستش حداکثر به مجله‌هایی چون کیهان بچه‌ها و نشرهایی مانند کانون پرورشی کودکان و نوجوانان و بعدها، دستش به نشر مدرسه و همانند آنان می‌رسید. کودک امروز اول از همه مهم‌تر، به فن‌آوری مجهز است. او از کودکی، با کمک تلویزیون و برنامه‌های مخصوص کودکان و نوجوانان، به انبوهی از نام‌هایی می‌رسید که در انیمیشن‌ها، فیلم‌ها و سریال‌های مخصوص کودکان و نوجوانان توسط شرکت‌های رسمی، در هر سوپرمارکت و عرضه‌ رسانه‌های تصویری کشور به فروش می‌رسند. این کودک، هنوز به مدرسه پا نگذاشته که به بازی‌های رایانه‌ای می‌رسد. او هنوز به مدرسه قدم نگذاشته، با رایانه، اینترنت و فن‌آوری‌های دیگر نفس می‌کشد. در سال‌های مدرسه، به تلفن همراه، دستگاه‌های پخش موسیقی و غیره می‌رسد.

روز جهانی کودک

ادبیات کودک و نوجوان، باید با تمامی این فن‌آوری‌ها مقابله کند. برای همین ادبیات امروز جهان، با سرعتی قارچ‌گونه، رشد می‌کند و تکثیر می‌شود. این فاصله، بین مترجم و ناشر این کودکان و بین انواع گوناگون خوانندگان، هر روز گسترده‌تر می‌شود. در این میان، تجویز چیست؟ راه‌حل چیست؟

به جرات می‌گویم که ادبیات بومی ما، در مقابله با ترجمه‌ ادبیات کودک و نوجوان، بدجوری عقب افتاده است. ما هنوز سعی داریم تا کتاب‌های معمولی به خواننده‌ فارسی بدهیم. به جز استثناهایی انگشت‌شمار، ما هنوز در ادبیات فارسی، ژانر فانتزی نداریم. ما ژانر علمی-تخیلی نداریم. ما تازه قدم‌هایی در ژانر وحشت برداشته‌ایم. ما ژانرهای ترکیبی نداریم. ما نمی‌دانیم که کودک و نوجوان امروزی، رمان‌های چند جلدی، با شخصیت‌پردازی‌های قوی، با دنیاهای خیالی، با ماجراجویی‌ها و کنکاش‌های خیره‌کننده می‌خواهد. ما درک نمی‌کنیم که ذهن و خیال‌پردازی کودک امروز، فراتر از مرزهای خیال‌پردازی‌ها و ماجراجویی‌های ذهنی ما رفته است. احتمالاً برای همین است که ترجمه‌ها راحت‌تر جای خود را در بازار ما باز کرده‌اند. چرا؟ چون نویسنده‌ خارجی، بر پایه‌ سنت‌های چند صد ساله‌ ادبیات کودک و نوجوان سرزمین خود می‌نویسد. او بر شانه‌ بزرگان می‌ایستد و سعی دارد تا مرزهایی که نویسندگان قبلی خلق کرده‌اند را جابه‌جا کند.

حال یک دهه است که نویسنده‌ها به تب و تاب افتاده‌اند تا مرزها را جابه‌جا کنند. برای همین است که برندگان 10 سال گذشته‌ جایزه‌ «گاردین»، خواننده‌ بزرگسال را شوکه می‌کنند. رمان اجتماعی مرزها را شکسته و پیش می‌تازد. رمان فانتزی، دیگر اصلاً مرزی نمی‌شناسد. حجم کتاب‌ها خیره‌ کننده شده است.

ادبیات کودک و نوجوان ما به کجا می‌رود؟ نویسنده‌ امروز ایران، چه دارد تا مقابل این ترجمه‌ها قرار بدهد؟ فاصله‌ها بین کودک امروز و کودک دیروز، از فاصله گذشته است. این دو دیگر تصویری از هم ندارند. در این میان، چه بر سر هویت مذهبی و بومی ما می‌آید؟ چه بر سر هویت خانوداگی ما می‌آید؟ والدین امروز ما، چه درکی از خون‌آشام‌ها، جادوگرها دارند؟ چه درکی از دنیاها و جهان‌های خیالی دارند؟ چه درکی از موجودات فضایی و زندگی‌هایشان دارند؟ کودک امروز، داستان‌ها را می‌خواند، آن‌ها را در فیلم و سریال تماشا می‌کند، در این دنیاها و شخصیت‌ها، بازی می‌کند. مرزها گسترش می‌یابند. والدین مرتب عقب می‌نشینند و تسلیم خواسته‌های کودکان خود می‌شوند. ناشرها تسلیم بازار وسوسه‌کننده می‌شوند. نویسنده‌های ایرانی یا ترجیح می‌دهند کلاً این بازار را رها کنند یا صرفاً گوشه‌ای کوچک از آن را به‌دست می‌گیرند. ما احتیاج به جهش داریم. ما احتیاج به ایده داریم. ما احتیاج به خلق داریم. ادبیات کودک و نوجوان ما به کجا می‌رود؟‌ چه جوابی داریم تا به این سوال بدهیم؟ چه داریم تا به آن افتخار کنیم؟ یا جدی‌تر بپرسیم، ما برای ادبیات کودک و نوجوان خود، چه کرده‌ایم؟

فرآوری: مهسا رضایی

بخش ادبیات تبیان


منابع: روزنامه تهران امروز، خبرگزاری مهر

 

به رنگ سبز

سبز باشیم

 

 

 

پنج شنبه 16 شهریور 1391  4:39 PM
تشکرات از این پست
hibgfuhuighfyo
hibgfuhuighfyo
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1390 
تعداد پست ها : 5607
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاپیک جامع نقد و بررسی ادبی

داستان‌های داغ در تنور اینترنت

 


 در کشور ما، کمتر نویسنده باسابقه‌ای نوشته‌هایش را از طریق اینترنت به دست مخاطب می‌رساند، اما نویسندگان جوان‌تر راحت‌تر دست به این کار می‌زنند. داستان‌نویسی وبلاگی ممکن است با هدف کسب شهرت و جذب مخاطب باشد، یا راهی برای انتشار اثر در بازار کتاب، یا حتی کسب منافع مالی در آینده‌ای دور. ولی در دیگر کشورها چنین نیست.

 


داستان‌های داغ در تنور اینترنت

مدت‌هاست که چاپ مجموعه داستان کوتاه چه از نویسندگان معروف و چه تازه‌کار، بازار داغی دارد. همگام با افزایش چاپ مجموعه داستان‌ها، شاهد گرم شدن بازار انتشار این قالب ادبی در فضای اینترنت نیز هستیم.

این گروه از نویسندگان که بیشتر جوان هستند، یا فقط ذوق داستان‌نویسی دارند یا هنوز تصمیم به چاپ کتاب نگرفته‌اند یا می‌خواهند فعلا قلمفرسایی کنند؛ اینان داستان‌هایشان را در اینترنت منتشر می‌کنند، بدون این که انتظار دریافت حق‌التالیف از خوانندگانشان داشته باشند، یا نگران میزان فروش آثارشان باشند.

در کشور ما، کمتر نویسنده باسابقه‌ای نوشته‌هایش را از طریق اینترنت به دست مخاطب می‌رساند، اما نویسندگان جوان‌تر راحت‌تر دست به این کار می‌زنند. داستان‌نویسی وبلاگی ممکن است با هدف کسب شهرت و جذب مخاطب باشد، یا راهی برای انتشار اثر در بازار کتاب، یا حتی کسب منافع مالی در آینده‌ای دور. ولی در دیگر کشورها چنین نیست.

انتشار داستان یا رمان ایرانی در اینترنت هم زیاد است و هم کم. وقتی به دنبال داستان‌نویسان حرفه‌ای وبلاگ‌نویس می‌گردیم، کمتر کسی را پیدا می‌کنیم تا در سایت شخصی‌اش داستان بنویسد. ولی وقتی به طور اتفاقی وبلاگ‌ها را می‌خوانیم، خیلی از نوشته‌ها قدرت داستان شدن دارند یا اتفاقا دقیقا تمام عناصر داستان در آنها رعایت شده است.

علی عبداللهی، از جمله مترجمان و کارشناسانی است که اعتقاد دارد داستان‌نویسی اینترنتی در ایران بسیار گسترده است.

او می‌گوید: تعداد وبلاگ‌های فارسی در ایران و کسانی که داستان‌هایشان را در آن منتشر می‌کنند، نسبت به جمعیت جهان و آمارهای ارائه شده خیلی بیشتر است.

از همین جاست که عبداللهی انتظار دارد داستان وبلاگی در روند داستان‌نویسی کشور تاثیر بگذارد.

ویژگی‌های داستان‌نویسی در فضای مجازی

چندی پیش، انتشارات علمی و فرهنگی، چهارمین جشنواره داستان‌نویسی و تصویرسازی حوزه ادبیات کودک و نوجوان خود را برگزار کرد که تنها برگزیده بخش وبلاگ‌نویسی آن مجید دهقان نصیری بود. این نویسنده برای داستان‌نویسی وبلاگی، ویژگی‌های خاصی را در مقایسه با انتشار کتاب‌های مجموعه داستان در نظر می‌گیرد و می‌گوید: در این روش، سرعت انتشار بسیار سریع است.

یعنی نویسنده می‌تواند داستان را مستقیما در وبلاگ خود بنویسد و خواننده‌ای که او را دنبال می‌کند، نیز بلافاصله داستان را داغ داغ از تنور درآورده و مطالعه کند. در روش‌های نشر سنتی، سردبیر و ناشر داستان را مطالعه می‌کنند و پس از بررسی‌های ویراستار در نهایت به چاپ می‌ر‌سد. البته بسته به محل چاپ در روزنامه، ماهنامه، فصلنامه یا کتاب ممکن است زمان زیادی طول بکشد تا به دست خواننده‌های اصلی آن برسد.

داستان‌نویسی وبلاگی در ایران بیشتر با هدف کسب شهرت و جذب مخاطب انجام می‌شود و راهی برای ورود نویسندگان جوان به بازار کتاب به شمار می‌آید

او یکی دیگر از مزایای داستان‌نویسی وبلاگی را ارتباط نزدیک خواننده و نویسنده می‌داند و می‌افزاید: در این روش، خواننده تنها با فشردن چند کلید می‌تواند با نویسنده ارتباط برقرار کند. در حالی که در روش‌های سنتی این ارتباط فقط از طریق مسیر طولانی مکاتبه با ناشر یا دفتر مجله یا روزنامه ممکن است.

آخرین ویژگی داستان‌نویسی وبلاگی از نظر دهقان‌نصیری، انتشار اثر بدون محدودیت در مرزهای جغرافیایی است. زیرا آثار فارسی‌زبانان به دست ایرانی‌ها، افغان‌‌ها و تاجیک‌ها و فارسی‌زبان‌های مهاجر در دیگر کشورها می‌رسد. به عقیده او، این مساله از آن نظر مهم است که شاید یک نویسنده در میان مردم منطقه خودش، نتواند خواننده کافی پیدا کند، اما احتمال دارد که بتواند در کل دنیا تعداد زیادی خواننده همفکر خود برای آثارش بیابد.

گرایش به داستان‌های کوتاه کوتاه

داستان مینی‌مالیسم یا داستان‌های کوتاه کوتاه در ایران جدا از تعاریف جهانی دچار سرنوشتی متفاوت شده است. این‌گونه داستان‌های منتشر شده در قالب کتاب یا در اینترنت بسیار کوتاهند تا جایی که گاهی کمتر از 100 کلمه هستند. اگرچه این تعریف در مسابقات جهانی نیز رایج است، اما با تعریف‌های اصیل داستان مینی‌مالیسم تفاوت دارد.

به هر حال نوشتن این‌گونه داستان‌ها به زبان فارسی در اینترنت رشد زیادی داشته است. عبداللهی گرایش به نوشتن داستان کوتاه و داستان مینی‌مالیسم را در فضای مجازی ناشی از خواسته‌های نویسنده و خواننده می‌داند و تاکید می‌کند: نمی‌توان در وبلاگ مطالب بسیار بلند یا رمان گذاشت زیرا از تعداد مخاطبان وبلاگ کاسته می‌شود. مگر این که آنقدر رمان جالب باشد که شخص تصمیم بگیرد با کپی کردن و پرینت گرفتن، مطلب را پیگیری کند. البته در این صورت دوباره از پدیده وبلاگ‌نویسی به کتابخوانی سوق پیدا می‌کنیم.

او نیز در نهایت معتقد است که وبلاگ‌نویس‌ها باید محدودیت نوع رسانه‌هایشان را هم در نظر بگیرند. پس ناگزیرند به کوتاه‌نویسی روی بیاورند تا احتمال خوانده شدن نوشته‌هایشان بیشتر شود.

 

داستان‌های داغ در تنور اینترنت
تاثیر داستان‌نویسی وبلاگی

عبداللهی، داستان نویسی وبلاگی را حرکتی مثبت قلمداد می‌کند و می‌گوید: استفاده از اینترنت به منظور داستان‌نویسی برای عده‌ای از نویسندگان که امکان چاپ آثارشان را به هر دلیلی ندارند، اتفاق خوبی بوده است زیرا چنین وبلاگ‌هایی، خوانندگان خاص خودش را دارد و همان خوانندگان پس از چاپ اثر نویسنده، برای خرید آن اقدام می‌کنند.

دکتر بهناز علیپور گسکری، استاد دانشگاه رشته ادبیات تطبیقی، اگرچه به طور کل با حرکت‌های ذوقی ادبی موافق است، اما در این میان، از عدم مطالعات کافی نویسندگان وبلاگی احساس خطر می‌کند. او می‌گوید: بعضی از این داستان‌ها از طریق ایمیل به دستم می‌رسد و آنها را می‌خوانم.

معمولا می‌گویند داستان‌نویس باید 80 درصد از وقتش را مطالعه کند و 20 درصد باقیمانده را بنویسد. ولی در این داستان‌ها جریان برعکس شده است. دایره واژگان کاربردی نویسندگان وبلاگی محدود است.

او ادامه می‌دهد: نوشتن به کوله‌باری از دانش و زحمت نیاز دارد اما نویسنده‌ای که روزانه چند بار وبلاگش را به روز می‌کند، دیگر سراغ ارائه کیفیت خوب اثر نمی‌رود. همیشه حجم زیاد، بیانگر کیفیت بالا نیست.

اگر چنین آثاری بدون رفع ضعف‌هایش در بازار به چاپ برسد، می‌تواند مشکل آفرین باشد. وبلاگ‌نویسی داستانی، زمانی می‌تواند تاثیرگذاری مثبت بر روند جریان‌های رایج داستان‌نویسی داشته باشد که نویسنده پس از تلاش و بازخوانی‌های مکرر طی یک ماه فقط چند مطلب را در وبلاگ بگذارد.

دهقان نصیری هم معتقد است که داستان‌نویسی وبلاگی 2 تاثیر عمده بر روند داستان‌های چاپ شده خواهد داشت. تاثیر کوتاه مدتش در آن است که به مرور باعث رشد و به بلوغ رسیدن موج جدیدی از نویسندگان خواهد شد که مسلما در کوتاه مدت شاهد چاپ آثارشان به صورت مکتوب در رسانه‌های کاغذی خواهیم بود. تاثیر بلندمدتش که به دهه‌های نه‌چندان دور در آینده مربوط می‌شود، آن است که شاهد مرگ تدریجی آثار مکتوب خواهیم بود. در آن زمان با توجه به رشد رسانه‌های ارتباطی و دیجیتالی، نویسندگان معروف احتمالا بیشتر راغب خواهند بود تا آثارشان را در وبلاگ‌ها و سایت‌های اختصاصی خود منتشر و کسب درآمد کنند.

دنیایی ناآشنا برای قدیمی‌ها

برای تهیه این گزارش، سراغ پیشکسوتان زیادی رفتیم. چه برای یافتن سایت‌های اختصاصی‌شان در اینترنت و چه میزان آگاهی آنان از روند داستان‌نویسی وبلاگی. اما هیچ‌یک از آنها با فضای مجازی انس نداشتند. حتی اگر سایت شخصی برای اطلاع‌رسانی‌های کتاب‌ها و نوشته‌ها و گفت‌و‌گوهایشان دارند، اما سراغ دیگر سایت‌ها نمی‌روند و هیچ اطلاعی درباره جریان‌های اینترنتی ندارند. این در حالی است که تعداد بازدیدکنندگان از یک سایت شاید روزانه به بیش از 100 یا 200 نفر برسد که البته به توانایی نویسنده آن نیز بستگی دارد، اما کتاب‌هایی با تیراژ 2 هزار نسخه طی چند سال به فروش می‌رسد. بماند که تعداد زیادی از کتاب‌ها به دوستان هدیه داده می‌شود و شاید برای همیشه در کتابخانه‌های شخصی افراد خاک بخورد.

علیپور گسکری درباره ناآشنایی نویسندگان پیشکسوت با فضای اینترنت می‌گوید: هر نویسنده‌ای لازم است که از جریان‌های مختلف ایجاد شده در رشته تخصصی‌اش آگاه باشد تا اگر انحرافی یا ابتکاری در این راه‌ها می‌بیند، بتواند عکس‌العمل‌های مناسب و بجا داشته باشد.

او پیشنهاد می‌دهد که بررسی داستان‌های نوشته شده در وبلاگ‌ها به لحاظ سیاسی، اجتماعی و احساسی می‌تواند به حوزه جامعه شناختی ادبیات کمک کند.

بخش ادبیات تبیان

 

 


منبع:جام‌جم آنلاین

 

به رنگ سبز

سبز باشیم

 

 

 

پنج شنبه 16 شهریور 1391  4:39 PM
تشکرات از این پست
hibgfuhuighfyo
hibgfuhuighfyo
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1390 
تعداد پست ها : 5607
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاپیک جامع نقد و بررسی ادبی

 مرغان «منطق الطیر»

 


 

صدها مرغ در بند دام هستند و به دانه دل‌خوش‌اند. آنها به پاس دانه، در دام افتاده‌اند. اما اندکی از این مرغان دانه‌چین در دام، آگاهی آغازین می‌رسند. آنها دام را درمی‌یابند و می‌دانند که بندی هستند و گرفتار. پس می‌کوشند بند را بگسلند و به رهایی برسند. برای رهایی بازپسین و رسیدن به آرامش و آشتی، نیاز به راهنمون و پیری دارند

 


نماد شناسی مرغان «منطق الطیر»

دکتر میرجلال‌الدین کزازی :

عطار سخنور و اندیشمندی فراخ اندیشه و پُر سخن بوده است و یادگارهای بسیاری از خود برجای نهاده است. اما بسیاری از آنها گمان‌آمیز است و نمی‌توان استوار بر آن بود که سروده‌ی عطار است. تنها اندکی از آنها، بی هیچ گمان و گفتگو، از این پیر نهان‌گراست. در میانه‌ی این یادگارها که گمانی در بازخوانی آنها به عطار نیست، می‌توانیم داستان «منطق الطیر» را شاهکار او به شمار بیاوریم. شناخته‌ترین رازنامه‌ی عطار نیز همین سروده‌ی بلند است.

کسانی به درستی «منطق الطیر» را حماسه عرفان ایرانی نامیده اند. این نام‌گذاری به تنهایی ارج و ارزش بنیادین این منظومه را بر ما آشکار می‌دارد. به راستی هم ادب نهان‌گرایانه‌ی ایران و فرهنگ درویشی آن، از نگاهی بسیار فراخ، دنباله‌ی ادب و فرهنگ پهلوانی است. این پیوند را ما حتی در پیکره و پوسته و زبان رازنامه‌ها نیز می‌بینیم. از این دید هم رازنامه‌های پارسی را می‌توان با رزم‌نامه‌های آن سنجید. در این رازنامه‌ها نیز سخن از ستیز و آویز و بستن و کشتن است. اگر «منطق الطیر» را بخوانید، آن شور و شرار و آن تکاپوی همواره، که ویژه‌ی هر شاهکار رزمی است، در این داستان نهانگرایانه نیز نمودی آشکار دارد.

هدهد راهبر و نماد رهنمونی و پیری است

صدها مرغ در بند دام هستند و به دانه دل‌خوش‌اند. آنها به پاس دانه، در دام افتاده‌اند. اما اندکی از این مرغان دانه‌چین در دام، آگاهی آغازین می‌رسند. آنها دام را درمی‌یابند و می‌دانند که بندی هستند و گرفتار. پس می‌کوشند بند را بگسلند و به رهایی برسند. برای رهایی بازپسین و رسیدن به آرامش و آشتی، نیاز به راهنمون و پیری دارند. چرا که تا ستیز با «تن» و «من» به پایان نرسد، آرامش و آشتی پدید نخواهد آمد و درد، درمان نخواهد شد. مرغان می‌دانند که آن آشتی و درمان تنها زمانی به دست خواهد آمد که به قاف و سیمرغ برسند. راه آنها دشوار و تاریک است و بی‌راهبر نمی‌توان پیمود. پس راهبری می‌جویند. راهبر آنان هدهد است که نماد رهنمونی و پیری است.

هدهد پیک و پیغام آور است. می‌توان آن را با سروش سنجید. مرغان، هدهد را می‌یابند و به راهبری برمی‌گزینند. صدها مرغ به راهنمونی هدهد، گشت و گذاری تب آلوده را می‌آغازند، تا مگر به قاف و سیمرغ برسند. می‌دانیم که یکی از بُن‌مایه‌های ناگزیر در خداجویی که سرانجام می‌باید به خداخویی راه ببرد، گشت و گذار و پویه است. مرغان این گلگشت گرامی را می‌آغازند. مرغان، اندک اندک، از همراهی با هدهد تن می‌زنند. عطار چونان روان‌شناسی موشکاف و جامعه‌شناسی باریک‌بین، گونه‌های آدمیان را آسیب‌شناسانه و یک به یک، فراپیش ما می‌نهد؛ تا بر ما روشن بدارد که کدامین رهروان می‌توانند راه به فرجام ببرند.

مرغان، راه را، در سایه نستوهی و پایداری در کار، می‌پیمایند و به آستانه‌ی سیمرغ می‌رسند. یا به سخن دیگر، به هفت وادی و هفت شهر عشق. آن وادی‌ها این گونه‌اند: طلب، عشق، معرفت، استغنا، توحید، حیرت و فنا. این زینه (مرحله) با طلب آغاز می‌شود و با فنا پایان می‌گیرد.

پیشگاه سیمرغ و راه شگفت‌انگیز خداجویی

یکی از مرغان، بلبل است. بلبل به چند و چون با هدهد می‌نشیند و می‌گوید که مرد این راه نیستم. پی در پی بهانه می‌آورد. می‌دانیم که انبانه‌ی بهانه بسیار فراخ است. کیست که نتواند بهانه بیاورد؟ بلبل نماد زیبا پرستان برون‌نگر است. طوطی نیز که خود را خضرِ مرغان می‌نامد، نماد کسی است که آرزوهای دور و دراز و نابرآوردنی در سر می‌پزد و می‌پرورد. طوطی نماد کسی است که در تیرگی، آب زندگانی را می‌جوید؛ بی آن که به روشنایی درون رسیده باشد.

طاووس می‌گوید من جبرئیل مرغانم. او نماد کسانی است که دل به کامه‌های بهشت خوش کرده‌اند. مردان سود و سودا هستند. طاووس می‌گوید من مرغی بهشتی بوده‌ام. مرا از آنجا رانده‌اند. اما نمی‌داند که بهشت او در خود اوست. بط (مرغابی) نماد کسانی است که سخت پای بند رفتارهای آیینی‌اند. چون همواره در شست و شوست. آنچنان دل به پوسته خوش کرده است که مغز را از یاد بُرده است.

کبک نماد زرپرستان و گوهرگرایان است. همای نماد فرازجویان است؛ کسانی که زندگانی‌شان را در کار بلندپایگی و شهریاری و فرمانروایی می‌کنند. باز، نماد کسانی است که به فرمانروایان و شهریاران و کانون‌های برتری و چیرگی بیرونی می‌پیوندند.

به هر روی، اندکی از مرغان سرانجام به قاف قربت و به پیشگاه سیمرغ راه می‌برند. عطار به بهانه‌ی این پویه‌ی شگرف پایدار، آسیب شناسانه، دشواری‌ها و تنگناهای راه خداجویی و خداخویی را یک به یک بررسی کرده است.

 

نماد شناسی مرغان «منطق الطیر»

گذر مرغان «منطق الطیر» از هفت وادی عشق

مرغان، راه را، در سایه نستوهی و پایداری در کار، می‌پیمایند و به آستانه‌ی سیمرغ می‌رسند. یا به سخن دیگر، به هفت وادی و هفت شهر عشق. آن وادی‌ها این گونه‌اند: طلب، عشق، معرفت، استغنا، توحید، حیرت و فنا. این زینه (مرحله) با طلب آغاز می‌شود و با فنا پایان می‌گیرد. این هفت آزمون که رهروان باید از آنها بگذرند، از دید من، یادگاری است که از هفت آزمون دشوار مهریان کهن به یادگار مانده است. هفت زینه‌ی مهریان چنین بوده است: شیر، کلاغ، نامزد، شیر شاهین، پارسی، خورشید، پدر. این زینه‌ها با هفت شهر درویشان پیوند آشکار دارد. هفت آزمون آیینی دیگر در میانه‌ی این دو می افتد. یعنی هفت خوان پهلوانان در رزم‌نامه. هفت خوانی که رستم از آن گذشت و به پیروی از او، اسفندیار.

به هر روی، مرغان از هفت وادی می‌گذرند و به پیشگاه سیمرغ راه می‌برند. شگفتی بزرگ آنجاست که در سیمرغ می‌نگرند و خود را می‌بینند؛ و در خود می‌نگرند و سیمرغ را می‌بینند. در فرجام آن پویه، سرانجام به خود بازمی‌گردند. سیمرغ، سی مرغ است و سی مرغ، سیمرغ. آنچه این دو را از هم جدا می‌دارد، آهنگ گفت است. آن سی مرغ در سیمرغ به فنا رسیدند و رنگ باختند؛ چون از «من» خود رستند. «من» در «او» ناپدید شد.

پیر عطار، ابوسعید بوده است

شاید بتوانم گفت که یکی از رازهای درویشی را می‌خواهم بگشایم. سخن از پیوند بوسعید با عطار است. بوسعید مهنه، خورشید خاوران، پیری بود شوریده جان، گرم رو، بزم نشین، به دور از هرگونه دژمی و ناخرمی. اگر «اسرارالتوحید»، کتابی را که نواده او، محمد منور، درباره‌ی بوسعید نوشته است، بخوانید، آشکارا می‌بینید که این پیر بزرگ تا چه پایه فراخ‌نگر و آزاداندیش بوده است.

من برآنم که پیر عطار، بوسعید بوده است. بی‌گمان سخنی است شگرف و شگفت و خرد آشوب. زیرا که عطار و بوسعید با یکدیگر همزمان نبوده‌اند. صد سالی درمیانه‌ی درگذشت بوسعید و زادن عطار، جدایی زمانی هست. بوسعید در 440 درگذشته است و عطار، به گمان، در 540‌زاده شده است. سده‌ای میان این دو بزرگ جدایی هست. پس چگونه می‌توان بر آن بود که پیر رازآموز عطار، بوسعید است؟ این‌‌ همان رازی است که می‌خواهم بگشایم.

در آیین‌های درویشی و دبستان‌های راز، در آنچه من آن را «نهانگرایی» می‌نامم، پیری، کارکردی ناگزیر و بنیادین دارد. رهرو بی‌راهنمای پیر، راه به جایی نمی‌تواند بُرد. این سخن، بار‌ها در سروده‌های سخنوران درویش کیش، گفته شده است.

عطار، بوسعید را بسیار گرامی می‌دارد. حتی بیش از دیگر پیران درویش. هم در غزل‌ها و چامه‌های خود و هم در «تذکرة الاولیاء» خویش. نمونه را در فرجام غزلی گفته است: «عطار در بقای حق و در فنای خود/ چون بوسعید مهنه نیابی مهینه‌ای». عطار آشکارا می‌گوید که بر‌ترین و بزرگ‌ترین پیر و دستگیر، بوسعید مهنه است. مهنه شهری بوده است در خراسان و ناحیهء طابران. یا در غزلی دیگر همچنان خود را جرعه خوار جام بوسعید دانسته است: «تا داده‌اند بویی عطار را از این می‌/ عمرش دراز‌تر شد عیش‌اش لذیذ آمد؛ شد مست مغز جانم از بوی باده زیرا/ جام محبت تو با بوسعید آمد».

دکتر میرجلال‌الدین کزازی

عطار در چامه‌ای همه سوز و شور، آشکارا‌تر و استوار‌تر از پیوند خویش با عطار سخن گفته است. چامه‌ای بلند که به گونه‌ای در آن سرگذشت مینوی و درونی نهانگرایانه‌ی خود را بازگفته است. در پایان چامه هم پیشگویانه‌هایی از آنچه در روزگاران سپسین روی خواهد داد، یاد کرده است. اما تنها آن بخش از چامه را می‌خوانم که در این گفتار به کار ما می‌آید. در این بیت‌ها، عطار بوسعید را پیر و آموزگار مینوی خویش می‌داند: «چون پری گوشه‌ای گرفته‌ام از آنک/ مردم از دیدگان همی یابم؛ تا گل دل ز خاوران بشکفت/ همه دل بوستان همی یابم؛ طرفه خاری که عشق خود گل اوست/ در ره خاوران همی یابم؛ از دم بوسعید می‌دانم/ دولتی کاین زمان همی یابم».

این بخت یابی و دولت چیست؟ توانگری است؟ بلندپایگی است؟ نه؛ دولت درویشی و عشق و نیستی است. عطار، از دم بوسعید است که به چنین دولتی رسیده است. عطار باز می‌گوید: «از مددهای او به هر نفسی/ دولت ناگهان همی یابم». دولت ناگهان که عطار آن را از دم و نفس بوسعید می‌یابد، آمیغی (ترکیبی) نغز و رازگشای است. اما چرا ناگهان؟ چون دولت ناگهان، دولت عشق است و بازبسته به رهرو نیست. دستآورد رنج و تلاش و خواست اوست. آمدنی است، نه آموختنی. کسی به ناگاه درمی‌یابد، که شیفته و دل از او ربوده شده باشد.

 «ماه پیران» و «هور پیران» در ادب نهانگرایانه

در جهان بینی درویشی، پیران در دو گونه و گروه جای می‌گیرند. یکی پیران بازبسته به زمان و جای است. گروه نخست را «ماه پیران» می‌نامم؛ یا آنچنان که گفته‌اند: «اولیاء قمریه». اگر پیرو بخواهد از ماه پیر بهره ببرد، باید دیدار و گفتار او را دریابد.

اما گونه‌ای دیگر از پیران، که شمارشان بسیار کمتر است، آنانی هستند که من «هور پیران» می‌نامم؛ یا همان: «اولیاء شمسیه». دلیل این نامگذاری روشن است: ماه پرتو خود را از خورشید می‌ستاند. اگر خورشید نباشد، ماه تیره و خاموش خواهد شد. پس ماه پیر اگر دستگیر است و سودی برای پیرو دارد، از آنجاست که با هور پیر در پیوند است. رهرو آنگاه زنده، برازنده، توانمند و بند گسل خواهد شد که سرانجام بتواند از ماه پیر بگذرد و به هور پیر برسد و با آنان پیوند بگیرد. هور پیران به تن زنده نیستند، اما به دم زنده‌اند.

این همه گفته شد که این راز گشوده شود که چرا عطار، که یک سده پس از بوسعید چشم به دیدار جهان گشوده است، در سالیان پختگی و پرمایگی از بوسعید بهره گرفته است؛ و چرا او که نزدیک به یک سده پس از بوسعید می‌زیسته، خود را پیرو و سرسپرده آن پیر هژیر و فرخنده ویر و خورشید خاوران، می‌نامد و می‌خواند.

فرآوری: مهسا رضایی

بخش ادبیات تبیان


منبع: شهر کتاب

به رنگ سبز

سبز باشیم

 

 

 

پنج شنبه 16 شهریور 1391  4:40 PM
تشکرات از این پست
hibgfuhuighfyo
hibgfuhuighfyo
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1390 
تعداد پست ها : 5607
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاپیک جامع نقد و بررسی ادبی

وجود ما معمایی است حافظ

 


 اندکی درباره ی تاثیرات حافظ این شاعر بلند آوازه ی شیرازی ایرانی و تفسیری عارفانه بر یکی از غزلهای ناب این خواجه ی شیراز.

 


 

حافظ
یک مدرس دانشگاه: پیام و کلام حافظ نسخه شفا‌بخش بشر امروز است.

سعید خال: یکی از گرفتاری‌ها و دغدغه‌های مهم انسان امروزی و بویژه مدرن، کاهش چشم‌گیر نقش معنویت و اخلاق در زندگی اوست و پیام‌های معنوی و اخلاقی لسان‌الغیب ایران‌زمین بهترین نوشدارو و نسخه شفابخش انسان مدرن در جهان است.

یکی از دلایلی که مردم غرب این روزها اقبال و شیفتگی زیادی به بزرگان اخلاق‌، ادب و عرفان ایرانی همچون مولانا و حافظ نشان می‌دهند، آن است که حلقه‌های مفقوده زندگی خود را در میان کلام و اندیشه‌های این بزرگ یافته‌اند.

دیوان خواجه شیراز تنها یک دفتر شعر معمولی نیست‌؛ بلکه کتاب او حاوی اندیشه‌های والایی است که عمل به این راه و روش‌، نوید زندگی بهتری را به بشر می‌دهد و به واقع، دفتر او، دفتر زندگی،‌ دفتر انسانیت و دفتر مهر‌، مروت و مداراست.

از منظر علوم ارتباطات، حافظ کسی است که رسانه او، رسانه‌ای بی‌نظیر و بی‌همتاست که با وجود حجم کم و اختصار توانسته است با حدود 500 غزل، دنیا را به تسخیر خود درآورد.‌ پیام او متنوع‌ و گسترده است و همه اندیشه‌ها و مشرب‌های فکری بشر را دربر می‌گیرد و مخاطبان او نیز بی‌شمار و از همه طیف‌ها و گروه‌های فکری هست.

تفسیری عارفانه بر غزلی از حافظ

 

سحرگاهان که مخمور شبانه

 
 

گرفتم باده با چنگ و چغانه

سحرگاهان که مخمور و محجوب از مشاهده محبوب بودم، همانند مستان که دفع مستی و علت‌های آن با نوشیدن می، می‌کند، برای رفع خماری و حجاب مشاهده به فتوای پیر و مرشد، باده محبت خالص را گرفتم و پیر را راضی از اطاعت امر کردم، پس:

 

نگار می‌فروشم عشوه‌ای داد

 
 

که ایمن گشتم از مکر زمانه

خوبروی می‌فروش (پیر و مرشد که می محبت الهی و باده مودت نامتناهی را در میخانه او می‌فروشند)، عشوه‌ای (لطف محبوب) به من داد، که به سبب این لطف از تمامی حجاب‌هایی که به سبب مکر زمانه بر من ظاهر شده بود، خلاصی یافتم و ایمن گشتم.

* در بیت اول، باده محبت به او دادند و در بیت دوم عشوه و لطف، که این و کارساز شدند و...

 

نهاده عقل را ره توشه از می

 
 

به ملک مستی‌اش کردم روانه

عقل( عقل معاش) را که به نیروی مکر زمانه کمر مخالفت با عشق بسته و سالک را از راه محبت باز داشته، با کمک مرشد و سرکشیدن جرعه می و مست شدن، از مقام امارگی به مقام مطمئنگی رسانده به طوری که کمر موافقت با عشق می‌بندد.

بنابراین عقل سرکش و مخالف را توشه راه مهیا نموده، به ملک مستی و عشق روانه کردم و طی منازل محبت را پیش گرفتم و به مرشد گفتم:

 

بده کشتی می تا خوش برآیم

 
 

از این دریا ناپیدا کرانه

پیاله می محبت را بده تا به نیروی آن خوش و آسان از دریای ناپیدا کرانه منازل محبت برایم و به منزل مقصود برسم.

 

ز ساقی کمان ابرو شنیدم

 
 

که ای تیر ملامت را نشانه

نبندی زین میان طرفی کمروار

 
 

اگر خود را ببینی در میانه

چون طلب باده محبت از ساقی کمان ابرو (مرشد کامل) کردم و در این راه سماجت نمودم، از او شنیدم: ای که تیر ملامت ما را به سبب غلبه صفات نفس و انانیت، نشانه هستی، از طلب این باده نفعی نمی‌بری اگر خود را و انانیت و هستی خود را در میانه ببینی. زیرا از این باده زمانی به تو خواهم بخشید که هستی و انانیّت تو در میان نباشد.

یعنی کمربند به این جهت توانسته به دور کمر یار بگردد و او را در آغوش بگیرد که میانه آن خالی است و وجودی در میانه خود ندارد. تو هم تا از وجود خود خالی نشوی نمی‌توانی یار را در آغوش بگیری.

برو این دام بر مرغ دگر نه

 
 

که عنقا را بلند است آشیانه

 از منظر علوم ارتباطات، حافظ کسی است که رسانه او، رسانه‌ای بی‌نظیر و بی‌همتاست که با وجود حجم کم و اختصار توانسته است با حدود 500 غزل، دنیا را به تسخیر خود درآورد.‌ پیام او متنوع‌ و گسترده است و همه اندیشه‌ها و مشرب‌های فکری بشر را دربر می‌گیرد و مخاطبان او نیز بی‌شمار و از همه طیف‌ها و گروه‌های فکری هست.

سپس مرشد ساقی صفت قدم پیش‌تر گذاشته می‌فرماید: برو این دام را، که طلب باده محبت با وجود انانیّت و هستی باشد، برای مرغ دیگر بگذار. عنقا (سیمرغ، مرغی مجهول الجسم و معروف الاسم که می‌تواند ذات واحد مطلق باشد) آشیانه‌اش بلند است و با این دام به دست نمی‌آید تا جمال خود را به تو بنماید.

 

مرا خالی است از بیگانه می نوش

 
 

که جز تو نیست ای مرد یگانه

چه کسی از زیبایی آن شاه، که دائماً با خود عشق ورزی می‌کند نصیبی می‌برد. شعر به صورت استفهام انکاری است و اشاره به این معنی دارد که آن شاه، خداوند، عاشق ذات خویش است و از این جهت کسی نمی‌تواند از عشق او به نصیبی برسد. بنابراین در صورتی که عاشق او نباشی، او با حسن خود، خود عشق می‌بازد و از عشق ما مستغنی است.

این بیت نمودار عقیده مذهب اصحاب تجلی در عرفان اسلامی است. مذهبی که خلقت جهان را بر اثر عشق خالق به ذات خویش می‌بیند و معتقد است که خالق جهان جمیل بوده و جهان را خلق کرده تا جلوه جمال خود را در آینه جهان بیند.

 

ندیم و مطرب و ساقی همه اوست

 
 

خیال آب و گل در ره بهانه

خداوند عاشق ذات خویش است و با توجه به مذهب اصحاب تجلی که می‌گویند خدا آدم را از آب و گل خلق کرده تا انعکاس وجود خود را در چهره او ببیند، می‌گوید: این سخن بهانه‌ای بیش نیست. اگر درست نظر کنی، ندیم و مطرب و ساقی که در ظاهر مختلف به نظر می‌رسند، در حقیقت، همه اوست و خیال و وهم عینیاتی مثل آب و گل در راه او بهانه است.

 

وجود ما معمایی است حافظ

 
 

که تحقیق اش فسون است و فسانه

مرشد می‌گوید: وجود ما و شما امری پوشیده و غامض است، ای حافظ. تحقیق در این امر پوشیده و حل آن معما حاصلی جز فسون و فسانه، فریب کاری و قصه پردازی، ندارد. تحقیق در مورد موجوداتی که از عالم وجود سفر کرده‌اند و به عالم موجود رسیده‌اند، بسیار مشکل و بیان آن فسون و فسانه است.

شاعر هر گونه راهی را برای وصول به مبدأ و وصال معشوق بسته، حتی مذهب اصحاب تجلی را رد می‌کند و سرانجام در این بیت به این نتیجه می‌رسد که هرگونه تحقیق در باب معمای وجود جز قصه پردازی برای فریب خلق حاصلی نخواهد داشت.

فرآوری: مهسا رضایی

بخش ادبیات تبیان


منابع: مجله دردکشان (شماره 11)، خبرگزاری دانشجویان ایران

 

به رنگ سبز

سبز باشیم

 

 

 

پنج شنبه 16 شهریور 1391  4:40 PM
تشکرات از این پست
hibgfuhuighfyo
hibgfuhuighfyo
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1390 
تعداد پست ها : 5607
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاپیک جامع نقد و بررسی ادبی

 نقش کارگاه‌ها در ادبیات

 


 نشست بررسی تاثیر کارگاه‌های داستان‌نویسی بر ادبیات کشور، عصر پنجشنبه 21 مهر با حضور حسین مرتضاییان آبکنار، محمدحسن شهسواری، امیر احمدی آریان، علی‌الله سلیمی، جواد عاطفه، سعید طباطبایی و شهلا زرلکی در محل انتشارات کتاب پارسه برگزار شد.

 


بررسی نقش کارگاه‌ها در ادبیات

شهسواری در ابتدای این نشست گفت: من با احتسابی که داشتم متوجه شدم از سال 1387 تا 1388، 150 رمان در کشور منتشر شده است. با برآوردی که کردم هم متوجه شدم، 6 عنوان از این تعداد، تولید کارگاه‌های داستان‌نویسی بوده است. این عدد از نظر عددی، مهم نیست و در علم آمار 3 صدم درصد می‌شود که کاملا قابل صرف‌نظر کردن است.

احمدی آریان گفت: یک نکته مهم هم این است که برای من منتقد، کوچک‌ترین اهمیتی ندارد که یک کارگاه زیر نظر چه کسی اداره می‌شده است. هر فردی اختیار خودش را دارد که نزد چه کسی برود و داستان‌نویسی بیاموزد. چیزی که به من ربط دارد، متنی است که منتشر می‌شود. پس اینکه یک نویسنده، داستان‌نویسی‌اش را نزد چه کسی آموخته نه تنها به من که به هیچ کسی ربط ندارد. به نظرم کارگاه و ادبیات کارگاهی، یک گفتار و گفتمان ادبی است که مولفه‌های خاص خودش را دارد. نویسنده‌هایی که صاحب این مولفه‌ها هستند، ادبیات کارگاهی دارند. به همین دلیل هم چنین آمارهایی زیاد اهمیت ندارد و بحثی که می‌توانم در این زمینه مطرح کنم، جنبه نظری دارد.

سعید طباطبایی به احمدی آریان گفت: این مولفه‌ها باید گشوده و به عبارتی تشریح شوند.

آبکنار نیز گفت: بعضی کارگاه‌ها دید خاصی دارند. در کارگاهی که آقای شهسواری مسئول آن است، در ‌‌نهایت باید کتابی منتشر شود. اما نتیجه کلاس‌های من الزاما این نیست که حتما کتابی منتشر شود. شاید برخی از افرادی که در کارگاه من بوده‌اند، بعدا رفته و کتابی چاپ کرده باشند ولی من سعی می‌کنم جلوی عجله‌شان را بگیرم.

عاطفه با اشاره به صحبت‌های احمدی آریان گفت: من با آقای آریان موافقم. احساس می‌کنم علت تولید کم در کارگاه‌ها، جدای از دید آقای آبکنار یا کارگاه‌های دیگر این است که اداره کارگاه برای نویسنده‌ها، نوعی تفنن است. کارگاه‌هایی داریم که به جای آموزش، چند نفر در آن‌ها جمع شده و داستان خوانده‌اند.

آبکنار در واکنش گفت: بله. برخی از کارگاه‌ها چیزی جز جلسات داستان‌خوانی نیستند.

عاطفه سخنش را به این ترتیب ادامه داد: در حال حاضر یک فضای رادیکالی در بیشتر کارگاه‌ها وجود دارد و هرکسی که اداره‌کننده کارگاه است، می‌خواهد همه را مثل خودش کند. به نظرم بیشتر داستان کارگاهی داریم تا داستانی که در کارگاه نوشته شده باشد.

طباطبایی در ادامه گفت: کارگاه‌های داستان‌نویسی در آمریکا، کل پروسه نویسندگی را به فرد متقاضی آموزش می‌دهند. حتی چانه زدن با ناشر و هر چیزی که یک نویسنده به آن نیاز دارد.

آبکنار با اشاره به صحبت طباطبایی گفت: آنچه ایشان می‌گوید شوخی نیست. در این کارگاه‌ها حتی فونت مناسب هر کتاب هم به کارآموز آموزش داده می‌شود.

در ادامه بحث، احمدی آریان گفت: اگر بخواهم حرفم را در یک جمله خلاصه کنم، باید بگویم داستان کارگاهی، داستانی است که در آن تکنیک بر ایده الویت دارد.

بهتر است به جای ارائه فرمول در این نوع ادبیات، از لفظ قواعد استفاده کنیم. نوع دیگر ادبیات، ادبیاتی است که قواعدش را خودش تعیین می‌کند. اگر به این قائل باشیم که ادبیات یک فعالیت فکری است، یعنی قبول داریم که هیچ فرمولی ندارد. کل مواردی که در ادبیات وجود دارد، عواملی هستند که بین نویسنده‌ها مشترک هستند.

در حال حاضر یک فضای رادیکالی در بیشتر کارگاه‌ها وجود دارد و هرکسی که اداره‌کننده کارگاه است، می‌خواهد همه را مثل خودش کند. به نظرم بیشتر داستان کارگاهی داریم تا داستانی که در کارگاه نوشته شده باشد

شهسواری در بخش دیگری از این میزگرد گفت: معروف‌ترین و قدیمی‌ترین کالج داستان‌نویسی، در آمریکاست که سر در آن نوشته‌اند «ما نمی‌خواهیم کسی را نویسنده کنیم. ما فقط می‌خواهیم نویسنده‌ها را تشویق کنیم.» من از درون کارگاه‌ها با شما صحبت می‌کنم. در این زمینه قانون نداریم بلکه اصول داریم. در بعضی مواقع اگر رعایت نکردن اصول، خودش اصل بشود، نه تنها ایرادی ندارد، بلکه شما مدیوم را گسترش داده‌اید. هر اثر هنری، رمان یا شعر، اصل خودش را بیان می‌کند و در این شکی نیست. ولی هیچ اصلی بر اثری هنری یا دراماتیک استوار نیست. می‌خواهم بگویم بحث کارگاه‌های ادبی در ایران، کوچک‌تر از بحثی است که ما پیش گرفته‌ایم.

این نویسنده گفت: نوشتن همه آثار ضد ژانر یا تجربی، در واقع واکنشی نسبت به‌‌ همان ژانر و قواعد اولیه است. اگر نویسنده‌ها آن‌ها را نشناسد نمی‌تواند ضد ژانر بنویسد. این موضوع هم فرقی ندارد داخل کارگاه باشد یا خارج آن.

آبکنار گفت: درست است. تا قاعده را ن‌شناسی که نمی‌توانی آن را بشکنی. گلشیری در کارگاه داستان‌نویسی‌اش به ما می‌گفت قاعده برای شکستن است.

احمدی آریان در واکنش به شهسواری گفت: من نمی‌دانم در کارگاه‌ها چه خبر است. بنابراین، سطح بحثم را تا آخر صحبت، نظری نگه خواهم داشت.

سعید طباطبایی

طباطبایی در ادامه این بحث گفت: یک بحث این است که ما نویسندگانی را داریم که نوشتن را به عنوان یک فن بلد نیستند. بحث دیگر این است که ادبیات ما، ادبیاتی نه چندان اندیشه‌محور است. فردی در کارگاهی شرکت کرد و توانست بنویسد و در ‌‌نهایت نوشت. اما نگرانی از این بابت است که اگر آخر این ماجرای نوشتن، اندیشه‌ای وجود نداشت، چه؟ طبیعی است که اندیشه هم در چند ماه و چند سال آموزش داده نمی‌شود. کارگاه‌ها این خطر را دارند که اندیشه‌های تازه و امکانات ممکن را عقیم کنند. چون فن سالار می‌شوند و در نتیجه نویسنده به مدیوم بسنده می‌کند.

سلیمی با ورود به بحث، گفت: فکر می‌کنم بحث کارگاه‌ها در ایران را می‌توان طبقه‌بندی کرد. راندن مضمون به حاشیه مربوط به دوره اول کارگاه‌ها و زمانی است که کارگاه‌های گلشیری و براهنی مشغول به کار بودند. در این دوره رابطه مرید و مرادی بین کارآموز و استاد کارگاه پیش می‌آمد. به نظرم این اتفاقات و روابط در‌‌ همان دوره اول تمام شد. بعد جوان‌ها آمدند و عمر لیدر‌ها به سر رسید و بیشتر روش حوزه‌های علمیه در پیش گرفته شد. یعنی اگر فردی ذهن کارگاهی دارد، سراغ چند استاد می‌رود. مثلا فردی هم سر کلاس‌های آقای شهسواری می‌رود و هم در کارگاه آقای آبکنار حاضر می‌شود.

وی افزود: بنابراین نمی‌توان گفت آن فرد دقیقا شاگرد شهسواری است یا آبکنار. این تفاوت کارگاه‌های داستان‌نویسی این دوره با دوره اول است. به نظرم در حال حاضر کارگاه‌ها روند خوبی را در پیش گرفته‌اند و علاقه‌مندانی که در کارگاه‌ها شرکت می‌کنند اگر تحمل داشته باشند، نویسنده‌های خوبی می‌شوند. فکر می‌کنم آقای می‌رصادقی شاگردانی 15 ساله داشت. ولی شهسواری شاگردانی دارد که یک دوره می‌آیند و دوره دیگر سر کلاس حاضر نمی‌شوند. شهسواری و آبکنار هم ادعای اینکه شاگرد تربیت می‌کنیم، ندارند. بلکه مدعی هستند داریم ادبیات را مرور می‌کنیم.

آبکنار در ادامه سخنان سلیمی گفت: گلشیری به ما می‌گفت من اصلا نمی‌خواهم شما بگویید شاگرد من بوده‌اید. جالب بود به ما می‌گفت شما رقیب من هستید. اگر داستان خوب بنویسید من هم باید داستان خوب بنویسم و این گونه به ما که آن روز‌ها جوان 20 ساله بودیم، اعتماد به نفس می‌داد.

شهسواری در ادامه بحث گفت: این موضوع 3 دوره دارد. ابتدا محفل‌های ادبی، بعد جلسه‌های ادبی و در ‌‌نهایت کارگاه‌های داستان‌نویسی. شاید اگر در دهه 30 می‌توانستیم محفل ادبی داشته باشیم، کارگاه‌های داستان‌نویسی شکل نمی‌گرفت. بنابراین همه این مسائل از ساختار اجتماعی جامعه، تبعیت می‌کند. به نظرم کارگاه‌ها در واقع، مسیر می‌انبر هستند و راه را برای برخی افراد کوتاه‌تر می‌کنند. خیلی‌ها هم هستند که بدون کارگاه و با مطالعه زیاد، نویسنده مطرح می‌شوند.

احمدی آریان در واکنش به شهسواری گفت: به نظرم به کار گرفتن واژه میانبر کمی خطرناک باشد. چون ممکن است اثر مطالعه و کتابخوانی را کم‌رنگ کند.

آبکنار به احمدی آریان گفت: یعنی شما به خاک خوردن اعتقاد دارید؟ که با پاسخ مثبت احمدی آریان روبرو شد.

آبکنار ادامه داد: ادبیات تکنیک و اندیشه است. ما به اشتباه این دو را از هم جدا می‌کنیم. در حالی که این دو همیشه با هم هستند. قرار نیست در کارگاه‌ها من به کسی اندیشه یاد بدهم. من باید در کارگاه داستان‌نویسی، تکنیک را آموزش بدهم و فرد علاقه‌مند برود هرچه دوست دارد در ظرف این تکنیک بریزد.

بخش ادبیات تبیان

 

 


منبع:خبرگزاری مهر

 

به رنگ سبز

سبز باشیم

 

 

 

پنج شنبه 16 شهریور 1391  4:40 PM
تشکرات از این پست
hibgfuhuighfyo
hibgfuhuighfyo
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1390 
تعداد پست ها : 5607
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاپیک جامع نقد و بررسی ادبی

اگر بد نقد کنی، بد نقد می کنم!

 


متاسفانه در فضای ادبی امروز یک نوع بده، ‎بستان دوستانه حاکم است که به انحای مختلف می‎توان بازتاب آن را در نوشته‎ها و نقدهای ادبی دید. در واقع در غیاب منتقدان حرفه‎ای، بسیاری از نویسندگان به شکلی ذوقی وظیفه نوشتن درباره آثار منتشر شده را برعهده گرفته‎اند.

 


 

اگر بد نقد کنی، بد نقد می کنم!
ضرورت آسیب شناسی نقد ادبی امروز

حمید رضا امیدی سرور: نقد و به‎ویژه نقد ادبی از دیرباز در این دیار اوضاع چندان به سامانی نداشته و متاسفانه هرچه به لحاظ زمانی پیش آمده‎ایم، همپای رشد کمی آنچه در تصور عمومی نقد نامیده می‌شود، رشد کیفی خاصی مشاهده نمی‌شود و آنچه تحت عنوان نقد ادبی جدی، در گذشته در برخی از ماهنامه‎ها یا فصلنامه‎های وزین ادبی شاهد بودیم؛ کماکان در این دست نشریات به شکلی انگشت‎شمار قابل مشاهده است اما از دیگر سو با وجود رشد روز افزون روزنامه‎ها و گاه هفته‎نامه‎هایی که اغلب بخشی قابل توجه از فضای خود را به ادبیات و نقد ادبی اختصاص داده‎اند و همچنین فضای مجازی که حجمی نامحدود از امکان انتشار نقد ادبی را فراهم آورده است، در میان خیل آنچه در این سال‎ها به عنوان نقد ادبی (در حوزه ادبیات داستانی) شاهد هستیم، نمونه‎های در خور اعتنا و قابل تأمل بسیار محدودند، چنان که به جرأت می‎توان گفت بخش اعظم چنین مطالبی از سر سوءتفاهم، نقد نامیده می‎شوند و اگر بخواهیم واقع‎بینانه نامی برای آنها پیدا کنیم، یک مرور یا معرفی کتاب مناسب‎ترین عنوان برای چنین نوشته‎هایی‎ است. هرچند که این‎ سنخ یادداشت‎ها (مرور و معرفی کتاب به شکلی کوتاه) نیز خود دارای ساختار و الگویی هستند که در اغلب این یادداشت‎ها رعایت نمی‌شود.

گاه شاهد هستیم که نویسندگانی که در داستان‎نویسی شناخته شده‎اند و در نقد‎نویسی تبحری ندارند، چند پاراگراف درباره کتاب نویسنده‎ای دیگر می‎نویسند؛ یادداشتی که به نوبه خود در زمانی که خود اثری تازه منتشر می‎کنند با یادداشتی تایید آمیز توسط آن دوست نویسنده پاسخ داده می‎شود. هرچند در این میان برخی از نویسنگان برای حمایت از ادبیات غریب افتاده داستانی معاصر پا به میدان گذاشته‎ باشند؛ اما باید توجه داشت که حمایت از ادبیات و یا نویسندگان جوان، نقدهای آگاهانه و منصفانه را می‎طلبد و رعایت انصاف همیشه تعریف و تمجید از سوژه‎ها نقد نیست.

به نظر من عمده این مشکل از زمانی آغاز شد که وب‎سایت‎های شخصی در فضای مجازی این امکان را به وجود آوردند تا هر نوشته بدون بررسی کیفی، به راحتی امکان انتشار داشته باشد. سایت‎های ادبی جدی‎تر نیز در پاره‌ای موارد، به دلیل عدم بنیه مالی یا در نداشتن داشتن تیمی حرفه‎ای برای تهیه مطالب برای تامین مطالب خود به ناچار رویکرد سهل‎گیرانه‎ای را در انتخاب مطالب در پیش گرفتند و برایند این شرایط در فضای مجازی باعث شد برخی یادداشت‎های احساسی یا چند اشاره به کلی‎گویانه آن هم محدود به مضمون اثر، نقد محسوب شود. این مسئله اما صرفا خاص فضای مجازی نبود، در پاره‎ای از نشریات بخصوص آنها که کار کردن با آنها نه نامی دارد و نه نانی (یعنی نه اسم و رسمی دارند که نوشتن در آنها اعتباری باشد و نه اینکه حق التالیفی پرداخت می‎کنند که انتظار مطالب با کیفیت داشته باشند)، به وضوح قابل مشاهده است چراکه این نشریات وابسته‎اند به مطالب رسیده یا دوستانه و نه حاصل سفارش به منتقدی حرفه‎ای.

فارغ از سطح کیفی نقدها، درموارد بسیاری شاهدیم که برخی از نویسندگان براساس روابط دوستانه یا (گاهی هم) خصمانه، به میدان آمده و اگر در گذشته از کسی تعریفی شنیده‎اند یا انتقادی تندی، می‎کوشند به همان شکل پاسخ ‎گویند یا مهر محبت نویسندگان را که چشم به عنایت دوستان دوخته‎اند، تلافی کنند.

صرفنظر از کیفیت فنی و در واقع درون‎متنی این نقدها باید به مسائل برون متنی آنها نیز اشاره داشت. متاسفانه در فضای ادبی امروز یک نوع بده، ‎بستان دوستانه حاکم است که به انحای مختلف می‎توان بازتاب آن را در نوشته‎ها و نقدهای ادبی دید. در واقع در غیاب منتقدان حرفه‎ای، بسیاری از نویسندگان به شکلی ذوقی وظیفه نوشتن درباره آثار منتشر شده را برعهده گرفته‎اند. بنابراین – فارغ از سطح کیفی این نقدها- درموارد بسیاری شاهدیم که این نویسندگان براساس روابط دوستانه یا (گاهی هم) خصمانه، به میدان آمده و اگر در گذشته از کسی تعریفی شنیده‎اند یا انتقادی تندی، می‎کوشند به همان شکل پاسخ ‎گویند یا مهر محبت نویسندگان را که چشم به عنایت دوستان دوخته‎اند، تلافی کنند. البته در این میان بازار تکه و پاره کردن تعریف و تعارف داغ‎تر است. عمده این نقدها نیز یا در فضای مجازی یا در همان نشریاتی که چون حق التالیفی پرداخت نکرده و مجبورند به مطالب رسیده اکتفا کنند، منتشر می‌شود. بنابراین فراوانند مواردی که شاهد انتشار مطالب متعددی درباره یک اثر متوسط یا زیر متوسط هستیم که نویسنده‎اش از مناسبات و روابط عمومی خوبی در فضای ادبی برخوردار است و اما در همان حال، نویسنده‎ دیگری که اثر بهتری ارائه کرده، چون در خلوت خود و به‎دور از این روابط کار می‎کند، اثرش مهجور مانده یا بازتابی متناسب با ارزش واقعی خود پیدا نمی‎کند. البته ماجرا مفصل‎تر از این است و از جنبه‌های دیگر نیز برخوردار است اما ما مجبوریم که بحث را با ذکر این نکته که «نقد ادبی در این ایام به‌شدت نیازمند یک آسیب‎شناسی جدی‎ است»؛ تمام کنیم!

 

علیرضا محمودی‌ایرانمهر
نقد باید در جامعه ادبی نهادینه شود

علیرضا محمودی‌ایرانمهر: نقد در ایران مشكلات عمده‌ای دارد؛ چرا كه نقد یک مفهوم مدرن و برآمده از مدرنیته است. چیزی كه ما از نقد می‌شناسیم، تحلیل و دوباره‌سازی است و به دلایل بسیار زیاد در جامعه‌ای كه با مفاهیم مدرنیته چندان درآمیخته نیست، برای نقد سالم با مشكل روبه‌رو خواهیم شد.

ما باید، چه در عرصه تحمل، چه تئوری‌پردازی و چه در زمینه تربیت منتقد، مدرن رفتار كنیم و تحقق این فرهنگ، لازمه گذشت زمان و آشنایی با مفاهیم اخلاقی و علمی جامعه‌ای است كه فرهنگ نقد در آن نهادینه شده است.

در جامعه ادبی امروز ما، نقد ابزاری برای تخریب است و در محافل نقد، ‌مشكل تنها مربوط به نویسنده، ‌برگزاركننده یا حاضران نیست. بلكه مساله اصلی آن است  آدم‌ها نسبیت‌ها را بپذیرند و دریابند كه هر چیزی در این دنیا نسبی است و چیزی فاقد نقص نیست.

تحول زمانی معنا پیدا می‌كند كه هر چیزی در آستانه‌ دوباره ساختن باشد. جامعه ما نیز باید به سمتی پیش برود كه نقد دیگران را توهین نداند و بپذیرد.

نقد گاهی عرصه‌ای برای بیان عقده‌های شخصی شده است. امروز گاهی دیده می‌شود كه در نقد آثار، برخی افراد نظریه‌ها را صرفا برای بیان سلیقه‌‌های جزمی خود به كار می‌برند و در توضیحاتشان یک سیر دیالكتیک منطقی وجود ندارد.

نقد می‌تواند محملی برای صبر و تامل و نگاه مثبت به همه چیز باشد و از این طریق فضا را برای تولید و خلق اثر و در نهایت تحمل جامعه ادبی آرام و آماده كند.

فرآوری: مهسا رضایی

بخش ادبیات تبیان


منابع: تهران امروز، خبرگزاری کتاب ایران

 

به رنگ سبز

سبز باشیم

 

 

 

پنج شنبه 16 شهریور 1391  4:40 PM
تشکرات از این پست
hibgfuhuighfyo
hibgfuhuighfyo
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1390 
تعداد پست ها : 5607
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاپیک جامع نقد و بررسی ادبی

حسودی شاعری به لاک پشت!

 


 در خیلی‌ جاها کتاب «خدا و شهر کوچک ما» را پاره کردند، مثلا به خود من می‌گفتند که این کتاب مزخرف چیست که نوشته‌ای، اما یک سال نگذشت که این کتاب در بازار نایاب شد و قیمت آن از 150 فلس به 25 دینار عراق رسید.

 


حسودی شاعری به لاک پشت!

سه نوجوان 15ساله 4 دهه پیش در دبیرستان مدرسه”‹ای در شهر کفری کردستان عراق دور هم جمع شدند تا سنگ بنای تغییر در شعر کردی را پایه‌گذاری کنند. هدف آن ها نوگرایی در شعر کردی و رها کردن شعر از قواعد کلاسیک بود. حالا یکی از آن نوجوانان 43 سال پس از این اتفاق برای حضور در همایش شاعران ایران و جهان به تهران آمده است. لطیف هلمت شاعر کرد عراقی که بیشتر از 20 مجموعه شعر دارد و مسیر متفاوتی را در دنیای کلمات طی کرده است. شاعری که عاشق زندگی است و به لاک‌پشت حسودی‌اش می‌شود، چون می‌تواند 750 سال عمر کند، شاعری که از دریچه خیال به دنیا نگاه می‌کند، سماع پری آسمانی را می‌بیند و با جهان به شیوه خودش برخورد می”‹کند.

هملت درباره شعر می گوید:

من تابع قواعد کلاسیک و مدرسه‌ای نیستم. آن هم قواعدی که هنوز می”‹گویند شعر ترکیبی از قافیه و عروض است. شعر برای من آمیزه”‹ای از تصویر و خیال است. تا آنجا که دشمن واقع‌گرایی هستم. چون واقعیت خودش وجود دارد و بازگو کردن آن هیچ لطفی ندارد. من وقتی به آسمان نگاه می‌کنم و می‌بینم از ستاره‌ها پری می”‹ریزد و  روی زمین سماع می‌کنند، شعر برایم اتفاق می افتد. و باید بدانیم، اگر خیال را از شعر بزداییم، چیزی باقی نمی‌ماند.

گروه «کفری» !

آن‌زمان در «کفری» عراق ما از دریچه زبان عربی با آثار مدرن دنیا آشنا می”‹شدیم. بر اساس ترجمه‌”‹هایی که به عربی صورت گرفته بود، شعرهای رمبو، تی‌اس الیوت، پوشکین و... را می خواندیم و مکاتب دادائیسم و سورئالیسم و غیره را می شناختیم. در کنار این”‹ها آثار شاعران عربی چون آدونیس، عبدالوهاب البیاتی، یوسف الخال، انص الهاج، محمود درویش، سمیح قاسم را می”‹خواندیم.

عاشق زندگی هستم. شاید باور نکنید حتی به لاک پشت هم حسودی می‌کنم که می”‌”¹تواند 750 سال زندگی ‌کند. بعضی وقت”‌”¹ها از خودم می پرسم یک لاک پشت این همه سال را می‌خواهد چه”‌”¹کار کند؟ من برای این شاعر نشدم که با آن ارتزاق کنم، همه زندگی‌ام را صرف شعر کردم و همه کتاب‌هایم را خودم چاپ کردم، اما از این‌که همه زندگی‌ام را صرف شعر کرده‌ام پیشمان نیستم

ما در 14 یا15 سالگی متوجه شعرهای این شاعران شدیم و شروع به خواندن آن‌ها کردیم، البته در همان زمان شاعران کرد میانسالی هم وجود داشتند که این شعرها را نخوانده بودند، خواندن همین شعر”‹ها باعث تحول شعر  و نگاه”‹مان به شعر شد. ما تحت تاثیر شاعران جهانی قرار گرفتیم، احساس کردیم که شعر کردی به وزن و قافیه محدود شده و مرتب دارد تکرار می‌شود، برای همین تصمیم گرفتیم گروهی تشکیل دهیم که نوپردازی کنند. سال 1967 این جریان به همراه فرهاد و احمد شاکلی شکل گرفت. ما سه نفر در کتابخانه دبیرستان «کفری» گروهی تشکیل دادیم و تصمیم به عوض کردن فضا گرفتیم. در سال 1970 اولین مجموعه شعرمن به نام «خدا و شهر کوچک ما» بر اساس همین تفکر منتشر شد.

در خیلی‌ جاها کتاب «خدا و شهر کوچک ما» را پاره کردند، مثلا به خود من می‌گفتند که این کتاب مزخرف چیست که نوشته‌ای، اما یک سال نگذشت که این کتاب در بازار نایاب شد و قیمت آن از 150 فلس به 25 دینار عراق رسید.

شعر کردی شعری است  سرشار از مضامینی چون جنگ و آوارگی. من الان کلی مجموعه شعرهای آمریکایی و اروپایی را می‌خوانم، ولی شعر کردی در مرحله‌ای است که هیچ‌کدام به پای آن‌ها نمی‌رسد.

لطیف هملت

شعر کردی خیلی چیزها به شعر جهان اضافه کرد. اما چون کردها را نمی‌شناسند در نتیجه شعرشان را هم نمی‌شناسند.

به نظرم شعر ایران و عراق (شامل شعرهای کردی، فارسی و عربی) در جایگاه بالاتری نسبت به شعرکشورهایی چون تاجیکستان، ازبکستان، هندوستان و پاکستان قرار دارد. در تمام این کشورها شاعری مثل فروغ ، سهراب ، شاملو و شاعران نوگرای کرد نمی‌توان یافت. هندوستان بعد از تاگور شاعری ندارد و در پاکستان بعد از اقبال لاهوری شاعری نداریم که هم‌پایه او باشد. همچنین در ترکیه بعد از ناظم حکمت شاعر در خوری نداشته‌ایم، البته این نظر شخصی من است که براساس مطالعه به آن رسیده‌ام.

ویژگی های شعر من

ببینید، پهلوان افسانه گیل‌گمش دنبال آب زندگانی می‌گردد،  همه‌ ما هم دنبال آب زندگانی هستیم و نمی‌خواهیم با زندگی مثل قهرمان گیل”‹گمش با زندگی خداحافظی کنیم. البته مردن یک حقیقت است و همه ما روزی خواهیم مرد، اما من از طریق شعرم زنده‌ام و این حس را منتقل می کنم.

عاشق زندگی هستم. شاید باور نکنید حتی به لاک پشت هم حسودی می‌کنم که می”‹تواند 750 سال زندگی ‌کند. بعضی وقت”‹ها از خودم می پرسم یک لاک پشت این همه سال را می‌خواهد چه”‹کار کند؟ من برای این شاعر نشدم که با آن ارتزاق کنم، همه زندگی‌ام را صرف شعر کردم و همه کتاب‌هایم را خودم چاپ کردم، اما از این‌که همه زندگی‌ام را صرف شعر کرده‌ام پیشمان نیستم و روز به روز اوج می‌گیرم. زندگی بدون شعر اصلا زیبا نیست. ما باید تلخی‌های زندگی را با شعر زیبا کنیم.

فرآوری: مهسا رضایی

بخش ادبیات تبیان


منبع: خبرآنلاین

به رنگ سبز

سبز باشیم

 

 

 

پنج شنبه 16 شهریور 1391  4:40 PM
تشکرات از این پست
hibgfuhuighfyo
hibgfuhuighfyo
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1390 
تعداد پست ها : 5607
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاپیک جامع نقد و بررسی ادبی

راستی حال عمو شانی چطوره؟

درباره «قصه‌های یک دقیقه‌ای»، نوشته ایشتوان ارکنی

 


 گاه که پا روی شمش یخ می‌گذارم لیز می‌خورم و سکندری می‌روم.این طور وقت‌ها بی‌صبرانه منتظرم لکه برفی پیدا شود تا پایم را روی آن بگذارم. لایه برف اگر نازک باشد، راه دیگر زیاد لغزان نیست.

 


قصه‌های یک دقیقه‌ای»،

«قصه‌های یک دقیقه‌ای» شامل داستان‌هایی است که در کنار حجم بسیار کمی که دارند، به ندرت روایتی حقیقی را تعریف می‌کنند و معمولا شخصیت یا رویداد مشخصی در داستان‌ها دیده نمی‌شود.

«قصه‌های یک دقیقه‌ای» ایشتوان ارکنی با سه زندگی‌نامه آغاز می‌شود. سه زندگی‌نامه کوتاه. در زندگی‌نامه دوم می‌خوانیم: «سراسیمه می‌دوم. یک بسته سنگین هم توی دستم است؛ چمدان، ماشین تحریر، گرامافون کیفی، نمی‌دانم – هرچه هست دسته چرمی‌اش کف دستم را می‌برد. فرصت نمی‌کنم موقع دویدن نگاه کنم ببینم بارم چیست؛ همین قدر هر چهار، پنج دقیقه یک ‌بار آن را به دست دیگرم می‌دهم.

گاه که پا روی شمش یخ می‌گذارم لیز می‌خورم و سکندری می‌روم.این طور وقت‌ها بی‌صبرانه منتظرم لکه برفی پیدا شود تا پایم را روی آن بگذارم. لایه برف اگر نازک باشد، راه دیگر زیاد لغزان نیست.» و زندگی‌نامه این‌گونه تمام می‌شود: «رگ‌هایم می‌زند، نفسم می‌برد، عرق پشتم را سرد می‌کند، اما من فقط به جلو نگاه می‌کنم و می‌دوم، می‌دوم. راه هنوز تمام نشده است.» جوهر«قصه‌های یک دقیقه‌ای» در سطرهای همین زندگی‌نامه کوتاه، فشرده شده است.

«ایشتوان ارکنی» در مورد این اثر می‌گوید:« برخی داستان‌های این مجموعه را باید چند بار خواند و اگر با این کار هم مخاطب به معنای نوشته‌هایم پی نبرد، آن‌گاه من می‌پذیرم که در انتقال مفاهیم ضعیف عمل کرده‌ام.» وی از مخاطب کتابش انتظار دارد در هنگام خواندن کتاب به عناوینی که برای هر اثر برگزیده شده است توجه کند؛ زیرا بخش زیادی از مفاهیم داستان‌هایش، در عناوین نهفته شده و وی گاه به اندازه نوشتن داستان برای انتخاب بهترین نام ممکن زمان گذاشته است.

با این حال بسیاری از داستان‌های این نویسنده مجارستانی کوتاه و روان است و برخی از آن‌ها را می‌توان با توجه به دوره زمانی خاصی در کشور مجارستان تحلیل کرد؛ یعنی زمانی که کمونیست‌ها در این کشور حکمرانی می‌کردند. «قصه‌های یک دقیقه‌ای» مجموعه‌ای است که در آن از داستان‌های چند کلمه‌ای گرفته تا قصه‌های چند صفحه‌ای دیده می‌شود.

برای ایشتوان ارکنی همیشه دیر است. راوی قصه‌های او، راوی‌ای است که دیر آمده و زود باید قصه‌اش را روایت کند... روایت در حین دویدن و سکندری خوردن... راویان او گاه در لحظه دویدن، یک دم آرزو می‌کنند کنار بکشند و به زندگی شتابناک جا خالی بدهند. در این لحظه است که انهدام آغاز می‌شود و نظم آهنین زندگی به هم می‌ریزد. مثل قصه «در دارالمجانین» که در آن راوی به جست‌وجوی زنی به تیمارستان می‌رود و آنجا زنی را می‌بیند که در پاسخ به سوالات او کلماتی بی‌معنا می‌گوید.

 برای ایشتوان ارکنی همیشه دیر است. راوی قصه‌های او، راوی‌ای است که دیر آمده و زود باید قصه‌اش را روایت کند... روایت در حین دویدن و سکندری خوردن...

کلماتی که روال عادی سخن گفتن را به هم می‌زنند و میل به جنون را در مخاطب خود برمی‌انگیزند. راوی با دیدن زن دیوانه در حالی که با عجله از تیمارستان بیرون می‌رود ناگهان متوقف می‌شود و می‌گوید: «... جلو در ایستادم. چرا آن همه شتاب می‌کردم. نباید زیاد بد باشد. اصلا شاید خوب هم باشد. آسان و شیرین، مثل دوران کودکی، مثل خوشبختی. آدم تا وقتی جوان و نیرومند است در بیان دقیق بکوشد.

وقتی واماند، برید، خسته شد، کافی است بگوید: دفروتاس. فکر کردم ده سال دیگر هم می‌نویسم. بعد به اینجا می‌آیم، خودم را وقف سنت آن می‌کنم و به کسانی که به دیدنم آمده‌اند می‌گویم: کریسامبو...» بیان دقیق درست همان چیزی است که ارکنی از آن پرهیز می‌کند و به همین دلیل نوشتار او در «قصه‌های یک دقیقه‌ای» چیزی از جنس زبان جنون یا همان کلمه بی‌معنا و بدون خاستگاه «دفروتاس» آن زن دیوانه است. او کلمات دقیق را پیدا نمی‌کند، همانطور که راوی قصه «بدبیاری» نمی‌تواند برای کارمندی که مشخصاتش را ثبت می‌کند منظورش را از اینکه نویسنده است به طور دقیق توضیح دهد. برای «نویسنده»‌ای که او هست، تعریفی پیشین در نظام بوروکراتیک وجود ندارد و همین وضعیت، به قصه‌ای که به ظاهر شرح یک رویداد پیش پاافتاده هرروزه است، حال و هوایی جنون‌آمیز می‌دهد و تنها نویسنده‌ای می‌تواند این‌گونه کلمات و رخدادهای روزمره را به مرز جنون و بی‌نظمی بکشاند که تجربه‌ای هولناک را از سر گذرانده باشد.

یادمان باشد که ارکنی تجربه دوزخی اردوگاه و اسارت را با خود حمل می‌کند و نوشتار او هم در عین سادگی، نوشتار یک دستپاچه ترس‌خورده از دوزخ بازگشته است. فضا و آدم‌های قصه‌های ارکنی، یادآور انیمیشن‌های اروپای‌شرقی است. خنده‌آور، آبزورد، کم زرق و برق و پیش‌رونده تا مرز جنونی که منطق حاکم را متوقف و گاه ویران می‌کند. «قصه‌های یک دقیقه‌ای» از هیچ قاعده و منطقی پیروی نمی‌کند. راوی ارکنی همچون راوی زندگی‌نامه دوم کتاب، بر راهی لغزنده می‌دود و برای روایت به اولین و پیش پا افتاده‌ترین کلماتی که به دست می‌آورد چنگ می‌زند.

اولین کلمات دقیق نیستند و نمی‌توانند منطق حاکم بر جهان را بازنمایی کنند. برعکس، مقابل آن می‌ایستند. اولین کلمات از سرزمین جنون و بی‌ربطی آمده‌اند. بیهوده نیست که ارکنی خود درباره قصه‌هایش می‌گوید: «من تقریبا همیشه از چیزهای روزمره حرف می‌زنم، با کلماتی مستعمل، معمولی و بی‌خاصیت؛ چون می‌خواهم بی‌هیچ آذین و زرق و برقی، فقط با گفتن لازم‌ترین فاکت‌ها، منزلت کلمات را نگه دارم... آرزویم این است که روزی، وقتی جمله‌ای به کلی پیش پا افتاده می‌نویسم، مثلا اینکه: عمو شانی عزیز، حال‌تان چطور است؟ همه تئاتر در خاموشی مطلق فرو برود، همگی سرشان را بگیرند و در حالی که قلب‌شان به سختی می‌زند به انتظار پاسخ بمانند. خدای من، راستی حال عمو شانی چطور است؟» (از پی‌گفتار کتاب)

«ایشتوان ارکنی» با چاپ این اثر به شهرتی بیش از پیش رسید. داستان‌های این مجموعه موضوعات و سبک‌های مختلفی را در بر می‌گیرند: از روایت‌هایی تلخ گرفته تا داستان‌های طنز و نویسنده در تمامی آن‌ها می‌کوشد با کمترین کلمات، احساس و مفاهیم مورد نظرش را به مخاطب اثر انتقال دهد.

«ایشتوان ارکنی» نویسنده مجارستانی در سال 1912 به دنیا آمد و در مدت عمر 67 ساله خود توانست چندین رمان و نمایشنامه منتشر کند. اولین رمان این نویسنده «رقص دریا» نام داشت که توانست با انتشار آن در سن 25 سالگی به شهرت برسد. مشخصه اصلی داستان‌ها و نمایشنا‌مه‌های این نویسنده، نگاه تلخ وی به زندگی و ایجاد موقعیت‌های عجیب و غریب در آثارش است.

«قصه‌های یک دقیقه‌ای» نوشته «ایشتوان ارکنی» با ترجمه کمال ظاهری در 385 صفحه و با قیمت هشت هزار تومان از سوی نشر چشمه روانه بازار کتاب ایران شده است.

فرآوری: مهسا رضایی

بخش ادبیات تبیان


منابع:شرق، خبرگزاری کتاب ایران

به رنگ سبز

سبز باشیم

 

 

 

پنج شنبه 16 شهریور 1391  4:40 PM
تشکرات از این پست
hibgfuhuighfyo
hibgfuhuighfyo
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1390 
تعداد پست ها : 5607
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاپیک جامع نقد و بررسی ادبی

فارسی در اویغوری و بوسنیایی

 

فارسی در اویغوری و بوسنیایی
واژگان فارسی در زبان‌های اویغوری چینی و بوسنیایی

A:wat – آباد

A:luy – آلو

Anarlik – اناری، انار دار

Barak – باران

Bihudilik- بیهودگی

Por- پور

Pix- پیش

Tazilinix – تازگی

Tirak Purux – تیرک فروش

Jahan- جهان

Qayzarlik- چایزاری، کشت چای

Qamadan- چمدان

Har- خار

Hanidan- خاندان

Dat- داد

Dilaram- دل آرام

Zati naqar – ذات ناچار

Rastgoy- راستگوی

Rawan- روان

Zadi- زاد

Zimistan زمستان

Ziyan- زیان

Sahta- ساخته

Sayizar- سایه زار

Xah- شاخ

Xikar – شکر

Das- طاس

Tak- طاق

Tumar- طومار

Irk – عرق

Parzin – فرزین

Palani – فلانی

Pulattin- فولادین

Kabus- کابوس

Karawan- کاروان

Kaman – کمان

Gari – گاری

Gum- گُم

Lay – لای

Mikiyan- ماکیان

Muza – موزه

Nazinin – نازنین

Nigar – نگار

Way hoda – وای خدا

Yad – یاد

Yigana – یگانه

واژه‌های فارسی در زبان بوسنیایی

Ako – اگه

Ambar – انبار

Bakshish – بخشش

Pirinach – برنج

Papuche – پاپوش

Pache – پاچه

Terazije – ترازو

Turshije – ترشی

Charapa – جوراب

Chesma – چشمه

Chemu – چه

Oroz – خروس

Dushman – دشمن

Durbin – دوربین

Duvar – دیوار

Zerdelija – زردآلو

Sofra – سفره

Zumbul – سنبل

Sheststo – ششصد

Koje – کیه

Lala – لاله

Meze – مزه

Namaz – نماز

Nisam – نیستم

Nishan – نشان

Novo – نو

بخش ادبیات تبیان

 


منبع: سایت زبان فارسی

 

به رنگ سبز

سبز باشیم

 

 

 

پنج شنبه 16 شهریور 1391  4:40 PM
تشکرات از این پست
hibgfuhuighfyo
hibgfuhuighfyo
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1390 
تعداد پست ها : 5607
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاپیک جامع نقد و بررسی ادبی

سارق ادب

گفت و گوی اختصاصی تبیان با محمد‌صادق رحمانی

 


 

سرقت ادبی به هر حال چه از نظر اخلاقی و چه از نظر خلاقیت ادبی مذموم است.

 


سارق ادب

محمد صادق رحمانی شاعر مجموعه‌های انار و باد گیر، سبزها و قرمزها،زنی به نام زینب است. گفتگو درباره سرقت ادبی است که در زیر می‌خوانید.

آقای رحمانی به نظر شما سرقت ادبی چیست و آیا اساسا سرقت ادبی معنایی دارد؟

سرقت ادبی به هر حال چه از نظر اخلاقی و چه از نظر خلاقیت ادبی مذموم است. ممکن است بعد از سال‌ها انباشت معنایی و پژوهش چیزی در ذهن خلق شود که مهر و امضای آن نویسنده یا هر هنرمند دیگری را پای خود داشته باشد حال اگر توسط دیگری بخشی از آن کلیت به سرقت برود کاری مذموم حساب می‌شود.

‌با توجه به این که سوژه‌ها بسیار محدود هستند و تجربه‌های احساسی انسان‌ها مشترک، ممکن است بسیاری از ایده‌ها هم زمان در دو ذهن شکل بگیرند و شباهت‌هایی با هم پیدا کنند. این شباهت‌ها جزو سرقت ادبی محسوب می‌شود؟‌

ما در قرون گذشته هم این را داشته‌ایم. مثلا در بسیاری از آثار و اشعارحافظ ردپایی از سلمان ساوجی و خواجوی کرمانی  می‌بینیم و کسانی که آثار حافظ را با شاعران دیگر تطبیق داده‌اند این موضوع را تایید می‌کنند اما حافظ در این آثار مضمون شاعران دیگر را در شعر خود ارتقا داده و متعالی کرده است.اگر شاعر یا نویسنده‌ای بتواند مضامین و سطرهای دیگر شاعران را در کار خود ارتقا دهد دیگر سرقت ادبی صورت نگرفته است بلکه نویسنده و شاعر از نظر آرایه‌های ادبی، ایهام و استعاره به گونه‌ای از سطر نویسنده‌های دیگر استفاده کرده‌اند که باعث ایجاد تاویل‌های تازه شده است و این دیگر مذموم نیست بلکه یک نوع تکامل است. اینجا سوژه در کار نویسنده تکامل پیدا کرده است.

اگر محکمه‌ای برای سرقت ادبی در نظر گرفته شود آیا می‌توان برای سرقت ادبی و دیگر برداشت‌های آزاد، مرز مشخصی تعیین کرد تا بر اساس آن بتوان در این دادگاه منصفانه به قضاوت نشست؟‌

اگر سطری از نظر لفظی عینا برداشت شود مرز آن هم مشخص است و دیگر جای هیچ شکی باقی نمی‌ماند اما گاهی توارد یا بحث وارداتی مطرح است که به ذهن و زبان دو شاعر و نویسنده می‌آید و چون مقوله کیفیات مطرح است ممکن است مرز مشخصی هم نتوان برای آن تشخیص داد. شاعر وقتی یک اثر را تولید می‌کند باید امضاء او پای اثر باشد تا همه بدانند او به یک سبک مشخص دست پیدا کرده است و شاعران دیگری که از او پیروی می‌کنند در واقع از او اقتباس می‌کنند نه سرقت. آتشی بر پا شده است که هر کس پاره یا جرقه‌ای از آن را می‌گیرد ودر کار خود استفاده می‌کند.

گاهی سطری از شاعر یا نویسنده‌ای به عمد در متن اثر گنجانیده می‌شود تنها به این دلیل که متن قبلی را فراخوان کند و ذهن را به سمت متن پیش از خود بکشاند. یعنی یک جور فضای بینامتنیت به وجود می‌آید درباره این موضوع توضیح بدهید.

آوردن عین به عین یک سطر یا مضمون از یک متن به من دیگر راه کارهایی دارد. مثلا این که باید در پاورقی توضیح داده شود که این سطر و این مضمون از فلان کتاب و فلان نویسنده یا شاعر است. یا باید با استفاده ازعلائم سجاوندی این را نشان داد. اما به هر حال اگر یک سطر و مضمون دارای شهرت باشد، یعنی همه بدانند مثلا این سطر از حافظ یا سعدی است خیلی هم نیاز به پاورقی و علائم ندارد و خود به خود نشان مولفش را با خود همراه می‌آورد.

 وقتی سطری از یک شاعر است و ما آن را در یک بافت دیگر استفاده می‌کنیم باز به مولف خود تعلق دارد و باید حق کپی رایت آن برای شاعر یا نویسنده محفوظ بماند.

گاهی سطری را از جایی به عینه برداشت می‌کنیم و در اثر دیگری قرار می‌دهیم. سطر و یا مضمون همان است اما نحو چیدمان آن در لابه لای اثر باعث می‌شود فضای دیگر گونه‌ای تولید بشود آیا اینجا باز بحث سرقت ادبی مطرح است؟‌

وقتی سطری از یک شاعر است و ما آن را در یک بافت دیگر استفاده می‌کنیم باز به مولف خود تعلق دارد و باید حق کپی رایت آن برای شاعر یا نویسنده محفوظ بماند.

ولی سطر و مضمون در یک بافت تازه و فضای تازه، معنای تازه‌ای به خود گرفته است و این معنای جدید دیگر از آن نویسنده قبلی‌اش نیست.

در چنین صورتی هم باید باز این موضع در موخره یا مقدمه آورده شود.

اگر بخواهیم نام نویسنده را ذکر کنیم ذهن مخاطب به شعر نویسنده اول رجوع می‌کند و ممکن است معنا و فضاسازی جدید در اثر تازه مخدوش شود.

حرف شما را متوجه هستم اما مثل این است که ما نقاشی مونالیزا را بخواهیم با استفاده از کولاژ شکل تازه‌ای بدهیم و اثر جدید خلق کنیم. می‌بیند که مخاطب چون نقاشی مونالیزا را بارها دیده است باز به هنرمند اولیه‌اش رجوع می‌کند.

حالا فرض که مخاطب اثر را نشناسد آیا باید درموخره و مقدمه او را به نویسنده رجوع داد؟‌

حافظ هم خیلی از سطرها را از دیگران آورده و ذکر هم نکرده است این سطر از کدام شاعر است اما چون آن را ارتقا داده در واقع به آن شخصیت تازه بخشیده است. به هر حال مرز سرقت ادبی، اقتباس و برداشت آزاد مخدوش است و خیلی وقت‌ها نمی‌توانیم منصفانه بگوییم که سرقت ادبی صورت گرفته است یا خیر.

محمد‌صادق رحمانی

 در گذشته چون خیلی از اشعار شکل مکتوب نداشت تکرار یک سطر درخشان امتیاز این را می‌گرفت که به شهرت لازم برسد اما امروزه این تکرارها دیگر امتیاز محسوب نمی‌شود و نام سرقت ادبی به خود می‌گیرد انگار تعاریف ما از موضوع عوض شده است. خاستگاه بحث سرقت ادبی به چه تاریخی بر می‌گردد؟

درکتاب معیارالاشعار خواجه نصیر طوسی و کتاب المعانی چند گونه از سرقت ادبی توضیح داده شده است. یکی از آنها انتحال است. یعنی یک سطر و مضمون در یک اثر دیگر حل می‌شود و به یک شعر تازه تبدیل می‌گردد. بحث استقبال یا اقتباس نیز آورده شده است که هر کدام درجه بندی دارد. حتی قصه‌ای هم داریم به این مضمون که روزی سنایی غزنوی در شهری می‌گشته، شاعری را در حال شعر خواندن می‌بیند می‌پرسد این شعر از کیست که می‌خوانی؟ می‌گوید از سنایی. می‌گوید سنایی کیست؟ ‌می‌گوید خودم. جواب می‌دهد تا حالا شنیده بویدم شعر می‌دزدند اما امروز شاعر دزدی را هم دیدیم. آن روزها به دلیل این که دسترسی‌ها کم بود و بیشتر کتاب‌ها نسخه‌های خطی بودند نمی‌شد تشخیص داد سرقت ادبی کجا اتفاق افتاده است اما امروزه با توجه به تنوع رسانه‌ها همه چیز رصد می‌شود و خیلی زود می‌شود تشخیص داد خاستگاه یک اثر کجاست و چه کسی اول بار یک موضوع یا سطری را خلق کرده است. این را هم بگویم که گاهی شاعری سبکی را به وجود می‌آورد که بسیاری از شاعران دیگراز او تقلید می‌کنند. مثلا احمد عزیزی سبکی در مثنوی پیدا کرد که خیلی‌ها سعی کردند شبیه او بنویسند. یا حسین منزوی در غزل سبکی به وجود آورد که بسیاری به سیاق او رفتند. طوری که اگر نام نویسنده را از پای اثر بر داریم دیگر نمی‌شود تشخیص داد این اثر از آن کیست. این یک جریان شعری است که بسیاری از آن پیروی می‌کنند.

کار تازه‌ای در دست دارید؟‌

فعلا خیر اما در صدد هستم نوعی شعر قصه را به وجود بیاورم. مثلا شعری را که پیش از این نوشته‌ام، شان نزولش را هم به صورت یک قصه بنویسم. مثل گلستان سعدی که مجموعه‌ای از نظم و نثر است.

کار در چه مرحله‌ای است؟‌

یک تعدادی از غزلیات و شعرهای نیمایی‌ام را آماده کرده‌ام و شان نزولشان را به صورت قصه در آورده‌ام. به بعضی دوستان هم نشان داده‌ام و گفته‌اند حس خوبی دارد اما هنوز کار در مرحله اولیه است و امیدوارم شکل تکمیل‌تری به خود بگیرد.

فاطمه شفیعی

بخش ادبیات تبیان

 

به رنگ سبز

سبز باشیم

 

 

 

پنج شنبه 16 شهریور 1391  4:42 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها